X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

مقصود فراستخواه

فضایی میان ذهنی برای اطلاع رسانی دیدگاه ها و اطلاع یابی از ملاحظات خوانندگان

در جستجوی دلیلی برای بودن خویش(مروری بر فیلم«رایحۀ یک زن»)

هریک از ما برای آن اینجا هستیم که کاری خاص بکنیم. امروز صبح حادثه ای روی داد. به یاد تأملی افتادم  که دیدن یک فیلم مرا به آن واداشته بود . یادداشتم بر آن فیلم را در اینجا می آورم.


«ادراک زن[1] » فیلمی از مارتین برست[2]( 1992 )  وبرندۀ جایزه‌ی اسکار است که آل پاچینو در آن نقش یک سرهنگ بازنشستۀ آمریکا  را بازی می کند. ماجراهای اوست با چارلی سیمز[3]  که کریس دی اونیل [4]در نقش او و بسیار خوب بازی کرده است.

این چارلی همان  جوان یتیم فقیری است که در آستانۀ ورود به دانشگاه، دشوارترین انتخاب هایش را در دو راهی های زندگی و رفتار با صدای وجدان درونی تجربه می کند. در «بیرد»[5]، مدرسۀ پیش دانشگاهی ممتازی درس می خواند که صرفا از طریق  بورس تحصیلی به پشتوانۀ  استعداد وپشتکار تحصیلی خود( ونه تعلقات طبقاتی) به آنجا راه یافته است. مؤسسه ای  آموزشی در سطح بالای استانداردها  که هدف آن راهی کردن محصلان خود به دانشگاه هایی مانند هاروارد وکمبریج است. با مدیری منضبط  که سختگیری های زیاده از حدّش  شیطنت محصلان ماجراجو را تحریک می کند. همین امر به اجرای نقشه ای در دست انداختن مدیر در محوطه مدرسه منجر می شود. محصلانی که  پشت این برنامه بودند کیستند؟ پای دونفر به به میان می آید که  برحسب تصادف طرح ریزی آن چند نفر محصل ماجراجو را دیده اند. این دو شاهد صحنه یکی جورج[6] است، با پدری متمکن ومتنفذ  ودیگری  چارلی  مأخوذ به حیا ، بیکس وبینوا.

اکنون مدیر مدرسه از هر دو شاهد می خواهد آن آدم بدها را لو بدهند . مدیر با شامۀ تیز خود می داند که یکی از این دو، پشتگرم به جیب پدر است. برای همین است که  او را رها می کند و محکم گریبان چارلی را می گیرد وچون نقطۀ ضعف دیگری در شخصیت او پیدا نمی کند، وعدۀ تنها سهمیه مدرسه را می دهد که دانشگاه  هاروارد برای محصلان بی بضاعت قرار داده است. چیزی بی نظیر وجانشین ناپذیر برای چارلی با هوش واستعداد. ودر برابرش  تهدید هم می کند که اگر چارلی سر باز بزند، استحقاق قانونی بورسیه اش را در مدرسه از دست خواهد داد و اخراج خواهد شد.

 چارلی بقدری با  تنگناهای مالی دست وپنجه نرم می کند که مجبور است برای تهیۀ بلیت جهت رفتن به شهر خود در تعطیلات کریسمس به کار آخر هفتۀ دانشجویی متوسل می شود. همین امر سبب می شود سر وکارش با افسری عالیرتبه بیفتد  که بینایی خود را از دست داده ودچار یأس شده است. جناب سرهنگ فرانک اسلید [7] که نوستالژی نیرومند دوران خدمتش با اوست اما نمی تواند تجربه های نا بینایی و تنهایی های دوران بازنشستگی خود را به طور رضایتبخشی معنا بدهد. گویا برای همین است که مرتب با افراط در خوردن مشروب  می کوشد تا از سپهر آگاهی های دردناک  خویش فرار بکند .

چارلی اکنون باید برای تهیه پول وپلای مورد نیازش چند روز از مردی نابینا نگهداری بکند که  به دلیل مسافرت آخر هفتۀ خانواده اش در منزل تنها می ماند. سرهنگی که خلق وخوی تندش باخانواده (خواهر زاده وفرزندانش) چارلی را در اولین ورودش به محوطۀ خانه او را ترسانید وبه فکر انصراف انداخت. مخصوصا که جناب سرهنگ به محض ورود چارلی به اتاقش با او نیز همان بدرفتاری وبد زبانی کرد که با خانواده اش. چارلی می خواست عطای این مختصر پول را به لقایش ببخشد اما خواهرزاده سرهنگ به او گفت «در عمق وجود این مرد می توانی محبت و مهر را پیدا کنی» وچارلی را دلگرم به ماندن کرد.

اکنون چارلی است و  سرهنگی  که شکست روحی خود را در لایه ای غلیظ از غرور  پنهان می دارد و می کوشد  از طریق خاطرات جنتلمنی ها و دیسپلینهای دوران خدمت در تنوع لباسهای پرنشان نظامی،کت وشلوارهای جوراواجور، ادکلنها، خوش پوشی، رفتن به رستورانهای مجلل در شهری با زرق وبرق مثل نیویورک ، دیدار متبخترانۀ دوستان وآشنایان ، مغازله با  زنان و  هوار کشیدنهای بظاهر شادمانه و مستانه؛ رضایتی برای زندگی خویش به دست بیاورد.

ولی هیچ یک از این امور بیرونی نمی تواند برای تهی شدن وجودی و آن تصویر ناخوشایند ذهنی او از خویش، کاری بکنند. پی در پی احساسی سرد  و بی معنا او را از درون آزار می دهد. در آن سوی چهرۀ  سرهنگ پرافتخار که بدخلقی و لاف زنی او حتی  نزدیکانش را نیز از کوره به در می کند، مردی پنهان شده است  که از همه چیز بریده و مدام به فکر خودکشی وگریختن از بودنی است که دیگر  دلیلی برای آن پیدا نمی کند؛ «روزی به دیدن این مزخرفات پایان می دهیم که می میریم [8]».

تصویری سیاه از عالم وآدم  ذهن  وجانش را تسخیر کرده است، فضای تاریکی که در این میان بدتر از همه(بدتر از همه اشیا وآدمهای پیرامون) با سایۀ سیاه خودش دست به گریبان است. موجودی شکست خورده به نام اسلیدی، در دنیایی تهی که دیگر نه صدای  وجدانی در آن به گوش می آید و  نه کورسوی معنایی چشمک می زند.[9] او اینک در بهترین مدل اتومبیل با راننده به رستوران می رود واز چارلی می پرسد چرا اینقدر گرفته وسنگین است. چارلی از چالشهای درونی خود بر سر دوراهی  های اخلاقی اش می گوید واو پاسخ می دهد: «همه  پوچ ومزخرف است، دروغ بگو، لو بده، خیانت کن».

چارلی اما هنوز می خواهد پی آوازی در آن  دورها  بدود، دوست ندارد اصالت هستی خویش را به  یک بورس دانشگاهی بفروشد؟  نمی خواهد مدرکی به دست آورد  در حالی که خود را از دست داده است؟

اوج مجادلۀ دو تیپ فکری، که یکی هنوز تشنۀ معناست ودیگری  با گم گشتگی دست وپنجه نرم می کند، آنگاه است که سرهنگ دست به سلاح کمری خود شده وقصد مغزش را کرده  است و چارلی می کوشد مانع این خودکشی بشود. جوانک می پرد تا سلاح را از دست او برباید، سرهنگ بشدت مقاومت می کند و تا تهدید به کشتن خود چارلی نیز پیش می رود: «چارلی زیستن یعنی چه؟ همه چیز تاریک است»[10]، من چه بد وپوسیده وفاسد هستم[11]،  دلیلی برای بودنم نیست. چارلی پاسخ می دهد : «نه تو بد نیستی، تو فقط  به دردی دچار گشته ای[12]». من دو دلیل برای بودن تو می گویم:« تو می توانی قشنگ برقصی،  تو می توانی قشنگ رانندگی بکنی[13]»

 پس گویا در اینجا «کلمه»[14] است که سپهر اندیشۀ سرهنگ را دگرگون می کند. سازۀ ذهنی سیاه او برهم می خورد. روزنی از دیوار وجودش پیدا می شود به سوی روشنایی. تنها چند قدم تا یک تصویر مثبت از خویش باقی است، همان جوهرۀ انسانی که خواهر زاده اش در ابتدای کار به چارلی گوشزد کرد: «در عمق وجود این مرد می توانی محبت و مهر را پیدا کنی»

روز محاکمۀ انضباطی مدرسه فرا می رسد. همه محصلان با اولیا و  امنای مدرسه در اجتماعی بزرگ فراخوانده شده اند. در یک سوی جایگاه متهمان دو صندلی قرار دارد که  جورج با پدر متمکنش نشسته اند ودر سوی دیگر یک صندلی تنها برای چارلی. پرسش آقای تراسک[15]، مدیرمدرسه  از جورج آغاز می شود. اما او پشتش محکم است و  از این مرحله جان سالم بدر می برد. نوبت به چارلی می رسد. چارلی مقاومت اخلاقی می کند  وکسی را لو نمی دهد. نتیجه معلوم است. مدیر ضابطه گرا ! می گوید چارلی ضوابط مدرسه را تحقیر می کند و باید اخراج بشود. نفس های همه محصلان  در سینه حبس شده است.

 ناگاه چارلی، مردی را با  عینک دودی و  شیک پوش در وسط سالن می بیند که به سوی جایگاه متهان می آید. او کسی جز جناب سرهنگ نیست. چارلی یک صندلی دیگر می آورد و سرهنگ را درکنار خود می نشاند. اسلید بلند می شود با نطقی آتشین خطاب به مدیر، که ادعانامه ای علیه نظام آموزشی ظاهر سازانه[16] وتصنعی  است.

نظام تربیتی که  استانداردهای پداگوژیک بالایی دارد و مدعی ساختن رهبران آیندۀ جامعه است اما برای فرزندان یاد می دهد که به همدیگر خیانت بکنند، اصرار دارد جبهه بندی آدم خوبها و آدم بدها در میان بچه ها راه بیندازد. نظامی که در پس همه لفاظی های ظاهری وفراسوی برنامه های درسی آشکار ، در عمل  ودر برنامۀ درسی پنهانش  به مردان آینده ( لابد تعدادی تکنوکرات وبورکرات  به قول فرانک: از نوع جرج بوش )می آموزد که ثروت  ونفوذ مادی وطبقاتی وجیب بزرگ پدران[17]، تعیین کننده تر از هرچیز دیگر است.

نظامی که اطلاعات  تکنیکی می دهد ولی روحیات معنوی  بچه ها  را از آنها می ستاند[18]. از  آنها می خواهد روحشان را معامله بکنند ودرستی[19] ودلیری[20] را از دست بدهند. وقتی چارلی بر سر دوراهی  اخلاقی می خواهد راه درست را درپیش بگیرد همین نظام آموزشی  که مدعی تعلیم وتربیت واخلاقیات است، مانع  او می شود[21]....

صدای سوت وکف در سالن پیچیده است. بازی انضباطی آقایان بر سرشان آوار شده است. اصرار مدیر به اتهام برهم زدن نظم  توسط اسلید بی نتیجه مانده است[22] و  چارلی از مخمصه نجات یافته است. فرانک  اکنون در لذت همراهی با فضیلتهای فراموش شدۀ انسانی به خانه برمی گردد. اوتا ساحل دریای مواج درون خویش را تجربه کرده است. سرهنگی که  پیشتر برای شانه خالی کردن از قضاوتهای چارلی جوان  دربارۀ رفتارهای نابخردانه اش به او می گفت: «منو سرزنش نکن چارلی، من نمیتوانم ببینم»، اکنون می فهمد که:

ما در دوراهی های زندگی معمولا می  دانیم راه درست کدام است اما به خاطر دشوار بودنش، از آن طفره می رویم.[23] مهمتر از همه این است که  اکنون اسلید  تصویری مثبت از خود دارد. می کوشد به  تجربه هایش هرچه هم سنگین باشند معنایی بهتر بدهد و ارزشهایی در بودن خویش بجوید.

ادراک او  از زنان نیز  گویا ارتقا یافته است، زنانی که آنها را همچون یک شیء بوییدنی می دید، در آن سوی عالم تیره وتار درونی مانده اند  واکنون او با زنی سخن می گوید که برای خود کسی است، سوژه ای برای خویش است ونه ابژه ای برای یک مرد. سرهنگ از پله ها بالا می رود، در ناباوری کودکان خانه، او سعی دارد عمو فرانک ِ خوش اخلاقی باشد، با بچه ها بازی بکند، آنها را دوست  بدارد وخودش را.

 

فایل پی دی اف



[1] Scent of a Woman

[2] Martin Brest

[3] Charlie Simms

[5] Baird School

[6] George

[7] Frank Slade

[8] The day we stop looking, is the day we die

[9] Haven't you heard? Conscience is dead.

[10] What life?!? I got no life! I'm in the dark here! You understand? I'm in the dark!

[11] I'm bad. I'm not bad no. I'm rotten.

[12] You're not bad...you're just in pain

[13] I'll give you two- you can dance the tango and drive a Ferrari better than anyone I've ever seen

[14] logos

[15] Trask

[16] What a sham!

[17] Big Daddy's pocket

[18] you are killing the very spirit this institution proclaims it instills

[19] integrity

[20] courage

[21] Now here's Charlie, he's come to the crossroads. He has chosen a path. It's the right path. It's a path made of principle, that leads to character. Let him continue on his journey

[22] Sir, you are out of order!

[23] Now I have come to the crossroads in my life. I always knew what the right path was; without exception, I knew. But I never took it. You know why? It was too...damn...hard.

تاریخ ارسال: شنبه 6 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 02:06 ب.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب
نظرات (9)
شنبه 6 آبان‌ماه سال 1391 09:08 ب.ظ
پ.ژ...
امتیاز: 0 0
لینک نظر
درود بر استاد
خواستم بگویم چارلی نماز اخلاق و نیازهای متعالی و پاچینو(فرانک) نماد نیازهای سطح پایین و مادی است اما موضوع اینست که این هر دو در کنار همدیگر به معنای واقعی زندگی پی می برند و بدون دیگری محکوم به شکست هستند(البته به دید واقع بینانه) ، نمی توان گفت کدام یک از این دو دیگری را به زندگی رهنمون می کند، اخلاقیات و اصولگرایی چارلی یا لذت تانگوی فرانک، بلکه این هر دو در کنار هم است که انسان را می سازد و انسانیت را.....
هو ها.....
شاگرد شما
پاسخ:
ممنون از دوست منتقد و طرح دیدگاه های شان
رنگین کمان بشریت است
م-ف
یکشنبه 7 آبان‌ماه سال 1391 08:26 ب.ظ
علی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
استاد با سلام وآرزوی شادکامی.
من که فیلم رو ندیدم ولی از نوشته ی شما لذت بردم
پاسخ:
ارادتمند دوست خوبم
وسرشار باشید همی همچنان
م-ف
سه‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1391 01:11 ب.ظ
ف.ر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
تعریف اوضاع و شرایط کنونی بنده! چارلی گویا برای لحظه ای من بودم در دو راهی انتخاب بین توبیخ و ...
تعبیر و تفسیر زیبا و فلسفی شما از این فیلم لذت انتخاب مرا بیش از پیش نمود و یادگاری این انتخاب که همیشه در پرونده ام خواهد بود.
در ضمن قلم بسیار زیبایی دارین که مستدام بادا
سه‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1391 01:14 ب.ظ
ف.ر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مدتی است که من هدیه به دوستانم نمی دهم که غالبا کتاب می بود.
مدتی است وبلاگ شما را که درد آتش فشان وار درون را بیدار می کند به دوستانم هدیه می کنم . این درد آگاهانه با وجود دردناک بودن لذت بخش است دردی که دوست دارم دیوانه وار خود را بر سر اتشش زنم پروانه وار
پاسخ:
سلام بر دوست ارجمندم ونقدهای تان نیز هدیه ای برای من ...
با بهترینها
م-ف
چهارشنبه 10 آبان‌ماه سال 1391 12:10 ب.ظ
مصطفی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام استاد عزیزم

ایا با بالا رفتن سن اخلاق کم رنگ می شود یا دلیلی برای به تعویق افتادن ان میشود؟

فیلم را ندیده ام از نوشته حضرت عالی این سئوالها برایم پیدا شده.ارتباط بین قدرت وثروت وافزایش سن با اخلاق .

لطفا مختصر توضیحی بفر مایید
پاسخ:
سلام بر دوست وهمکار ارجمند دیرینم
تلازمی منطقی میان آن سه وراخلاق نیست
اما عجیب است که هرسه ، امکانهای اخلاقی ما را دشوار می کنند وچه نگرانی انسانی بزرگی است زیرا بیشترین نیاز به اخلاق برای گروه هایی است که سن وثروت وقدرت آنها بیشتر است

ضمنا آقا مصطفای عزیز آیا نوشتکهای بنده را با عنوان امید مرور کرده اید نقد کنید اگر وقت داشتید
با نثار بهترین آرزوهایم

م-ف
پنج‌شنبه 11 آبان‌ماه سال 1391 10:40 ق.ظ
خلیل
امتیاز: 0 0
لینک نظر
با سلام،

" ما در دوراهی های زندگی معمولا می دانیم راه درست کدام است اما به خاطر دشوار بودنش، از آن طفره می رویم. "
و این دشوار بودن، گاهی به علت عادت داشتن به روش ها رفتاری و اعتقادی گذشته است.
پاسخ:
سلام وسپاس از افزوده
م-ف
جمعه 12 آبان‌ماه سال 1391 12:54 ب.ظ
علی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
استاد سلامی دوباره
اگه یه نفر از شما بپرسه آیا معنایی وجود داره یا نه، آیا آوازی از دور میایدیا همه چیز سیاه است، شما چه جوابی برای وی دارید؟ این سوالی بود که از من پرسیدن ودوست دارم در صورت تمایل نظر شما را هم بدونم.با احترام
پاسخ:
دوست خوبم سلام وعرض ارادت
گوش این دوست کوچک تان سنگین است و چشمش ضعیف
اما طنینی در هستی هست
تا لب بحر این نشان پای هاست
پس نشان پا درون بحر لاست
مهم آن تمناهای بی شائبه ای است که در ماست برای سرشار کردن خالی لحظه های مان
ضمنا پیوند رخداد تازه در همین صفحه از وبلاگ را دیده اید نمی دانم موضوع مورد علاقه شماست یا نیست
درود بر شما
م-ف
شنبه 13 آبان‌ماه سال 1391 02:42 ب.ظ
علی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
با سلام.
ممنون.از وقتی که گذاشتید سپاس
من متاسفانه تهران نیستم وامکان شرکت در کلاسهای رخداد تازه را ندارم. تنها امکان ما هم شده همین اینترنت که بتوانیم از نظرات شما استفاده کنیم. چه خوب می شد اگه جزوه ی این کلاسها را میذاشتید.
بابت تاملات تنهایی ونوشتکها و... ازتون تشکر می کنم واقعا لذت بردم واستفاده کردم ومنتظر نوشته هاتون هستم.همشونو کپی گرفتم چونکه بارها باید خوندشون و داد تا بخوننش
پاسخ:
نازنین دوستم هرجای دنیا که هستید زندگی تان پنجره ای باز به سوی سعه وجود باشد هروقت تحریر مباحث کلاس آمادهشد حتما تقدیم تان می کنم
م-ف
سه‌شنبه 23 آبان‌ماه سال 1391 12:10 ق.ظ
کیومرث سلیمانیان مقدم
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام استاد

به این فیلم پرداختید و که چه زیبا پرداختید . ولی یک گزافه از من بی رتبه در جلوه ی ادبیات و پیشینه ی بی قیمت شما ، و آن هم اینکه ...
1.من این فیلم را بارها دیده ام و یک چیز که در بار اول دیدنم در من فروریخت در هر بار نگاه تازه به این اثر تشدید شد . شما در تمرکز به چند نکته در این فیلم دقت نکرده اید . شما سیستم آموزشی را دیدید ولی آدمهای سیستم را نه استاد . سرهنگ هم آدم سیستم بوده که حالا این شده که چه بسا برای چارلی هم همین شود که حالای سرهنگ است . اغلاط سیستم در آدمها نمود دارند و آینده ای که متصور است برای آنها . چالش اصلی میان آدمهای سیستم است با خود سیستم . چارلی و سرهنگ درون سیستمی اند .
2. ادراک ما از خردورزی سیستماتیک آکادمیک فرو می ریزد . در سکانس پایانی طغیان یک امر اخلاقی در مقابل امر اخلاقی دیگری است و این طغیان ارزش گذاری نیست . تنها یک مواجه است . برنده ی این نبرد آنی می شود که در تکثیر رفتار رمانتیک اخلاق مدار آمریکایی ، جلوتر است ، یعنی تاثیر سخنرانی سرهنگ در عدم لو دادن هم کلاسی هایش توسط چارلی . اینجاست که اخلاق ، می شود توجیه خودش و مرز می شکند . اخلاق در نبرد با خودش پیروز است نه در نه در خارج از خود و همین زیباست .
در پایان عرق شرم ما بر پیشانی و دست بسته در مقابل شما و لحظه ای جسارت برای نوشتن .

پانویس:
در ضمن استاد . من سعادت هم نشینی کوتاه شما را از دست دادم . من همانی ام که قرار بود با مهدی احمدیان ( همان دانشجوی اصفهان) به خدمت برسم ... که البته زندگی نگذاشت .

پاسخ:
ممنون دوست عزیز از طرح نگاه ژرف خویش در اینجا
بهره بردم
م-ف
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد