X
تبلیغات
رایتل

مقصود فراستخواه

فضایی میان ذهنی برای اطلاع رسانی دیدگاه ها و اطلاع یابی از ملاحظات خوانندگان

دربارۀ اعتراضات اجتماعی در دی ماه 96

دربارۀ اعتراضات اجتماعی دی ماه 96

گفتگوی سایت فرارو  با مقصود فراستخواه

https://goo.gl/zfCDNF

 

عده‌ای برای تجمعات هفته گذشته که به ناآرامی منجر شد، ریشه اقتصادی قائلند. اما آمار و ارقام نشان می‌دهد مشکلات اقتصادی به دیروز و امروز برنمی‌گردد. به همین خاطر بعضی معتقدند به جای آنکه ریشه اعتراضات اخیر را در فقر دید باید آن را در فرق یا تبعیض جست و جو کرد. شما منشا این اعتراضات را در چه می‌دانید؟

به گمان من ریشه‌های این اعتراضات اساسی‌تر از این حرف‌هاست. نظام حکومتی ما یک مشکل اصلی دارد که من از آن در این گفتگو با عنوان «نظام حکومتی ما و دیگری‌هایش» بحث می‌کنم. مشکل در اقسام «دیگری هایی» است که ما برای خود درست کرده‌ایم. البته نظام حکومتی هم مثل هرموجودیتی می‌خواهد خودش« Self» را حفظ کند. دموکراتیک‌ترین نظام‌ها هم برای خود یک موجودیت قائلند. اما مشکل ما عدم شناساییِ دیگری‌هاست؛ یعنی «دیگری»‌هایی که برای خود درست می‌کنیم به رسمیت نمی شناسیم و آنها را حذف یا از حقوق‌شان محروم می کنیم.

«دیگری»های نظام حکومتی‌مان را به چهار دسته تقسیم می‌کنم. اولین دسته «دیگری‌های سیاسی» هستند. از مخالفان کلاسیک داخل یا خارج گرفته تا مخالفان جناحی همه در این دسته قرار می‌گیرند. منظورم از مخالف، مخالف فعال است؛ ممکن است شما با من تنها در ذهن خودتان مخالف باشید و این نوع مخالفت که اصلا موضوعیت ندارد. اما حتی مخالفان جناحی هم که حاضرند طبق قانون، بدون خشونت و به شیوه مسالمت‌آمیز مخالفت کنند حذف می‌شوند. این مخالفین جناحی ممکن است حتی به دیدگاه رفرمیسم قائل نباشند و بنیادی فکر کنند، اما برای تغییر دست به شیوه‌های مسالمت آمیز می‌زنند. وقتی شما مخالف فعال هستید باید شما را به رسمیت بشناسم و بتوانم اختلافاتم با شما را به صورت رضایت بخش و معقول ودو جانبه  حل و فصل کنم؛ مثلا حاضر به گفت‌و‌گو و گردش قانون‌مند قدرت شوم.

دومین دسته، «دیگری‌‌های فکری و فرهنگی» است. این ‌دیگری‌ها طبقات متوسط فرهنگی‌ای هستند که علایق و سبک زندگی خاصی دارند. متفکران، منتقدان و هنرمندان در این دسته می‌گنجند. ممکن است بعضی از این دیگری‌ها چپ، ملی، روشنفکران دینی یا روشنفکران سکولار باشند.

اما دسته سوم؛ ما «دیگری‌ های صنفی و حرفه‌ای» هم درست کرده‌ایم. مثلا روزنامه نگاران جزء این دسته هستند. به این صورت که من به عنوان حکمران، روزنامه نگاری که می‌خواهد به شکل حرفه‌ای کار  کند را دیگری می‌دانم و مثلا می‌گویم علیه امنیت فعالیت می‌کند واهانت می کند واز این حرفها. کارگران، دانشجویان و معلمان هم در این دسته می‌گنجند.

دسته چهارم «دیگری‌های اجتماعی» (social others) است. به عنوان مثال از آنجایی که ما نگاه تک‌جنسیتی داریم و فرهنگ مردسالارانه مسلط است، زنان دیگری‌هایی می‌شوند که برای آنها حقوق مجزا قائل می‌شویم. می‌گوییم رئیس جمهور باید رجل باشد. دراویش هم یک نمونه از دیگری‌ اجتماعی‌اند. یا مثال دیگر اقوام ایرانی است که با وجود داشتن زبان مادری خاص خود، بخشی از سرزمین ایران هستند و می‌‌خواهند بخشی از رنگین کمان فرهنگ وتمدن ایرانی باشند که واقعا هم هستند.

با این تعریف ماجرایی که اخیرا برای عضو زرتشتی شورای شهر یزد اتفاق افتاد هم در دسته دیگری‌های اجتماعی قرار می‌گیرد؟

دقیقا. این نگون بختی ماست که یک ایرانی را با «غیریت‌سازی» نفی و با حساب مجزا قائل شدن برای او، وی را از حقوق شهروندی و مشارکت اجتماعی محروم می‌کنیم. عجیب است حتی اهل سنت هم در دسته «دیگری‌های اجتماعی» ما قرار می‌گیرند. که داشتن مسجد مختص به آنها یا حضورشان در پست‌های مدیریتی کشور جای سوال است. آقای سپنتا نیکنام را  به عنوان زرتشتی که کیش باستانی ماست محرومش کردند حداقل اهل سنت عزیز که مسلمانند.

این «غیریت‌سازی» همچنان هل من مزید می می گوید؛ دوزخ وار. مدام به فهرست  دیگری های ما افزوده می شود و رنجورترین «دیگری‌های اجتماعی» که سیستم های نابرابر ما بازتولید می کند تهی دستان شهری هستند که کمترین امکانات را دارند. به آنها تصادفا وبه گزاف سرمایه‌های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی بسیار پایینی رسیده است. ما در کشور 12 میلیون نفر زیر خط فقر داریم. وقتی این را می‌گویم بدنم می لرزد. اما این 12 میلیون نفر با من و شما فرقی ندارند. من و شما به صورت تصادفی از خانه، لباس، زندگی و شغل برخورداریم اما تهی‌دستان شهری این امکانات را ندارند.

دقیقا همان روزی که من صبح در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی در همایش انجمن جامعه شناسی درباره عدالت و نابرابری بحث می‌کردم، بعد از ظهرش داستان ‌اعتراض‌ها و تجمعات را شنیدم. من در آن سخنرانی شرح می دادم نابرابری‌ها به شکل تصادفی اتفاق افتاده و طبیعی نیست که 12 میلیون نفر زیر خط فقر زندگی کنند. این تحکم جامعه است که به آنها می گوید جای شما همان‌جاست که باید باشد. شاخص بیکاری ما دو رقمی است. تا 40 درصد دانش‌آموختگان دانشگاه‌ها بیکارند. بخشی از آنها دهه هفتادی هستند که احساس می‌کنند جامعه آنها را به رسمیت نمی‌شناسند. آن‌ها به قدیمی‌هایی که انقلاب کردند یا در دهه 60 به دنیا آمده اند می‌گویند «ما می خواهیم جور دیگری نگاه و زندگی کنیم. چرا ما را اسیر تاریخ خود کرده اید؟» صدای آنها نمی شنویم.

تهیدستان شهری مثل پیک‌موتوری‌ها، دستفروشان، بیکاران، فروشندگان دوره‌گرد، مهاجرینی که از روستاها به شهرها آمده و حاشیه‌نشین شده‌اند، گدایان، کارتن خواب‌ها، کودکان کار و همه آنهایی که به آنها بی‌پیشگی تحمیل شده است را باید جدی گرفت. بی‌پیشگی تحمیل شده آن است که کارگاهی در کشور تعطیل می‌شود و کارگران آن بیکار می‌شوند. از سال 85 تا 92 حدود هفت هزار کارگاه در ایران تعطیل شد. افرادی در این کارگاه‌ها، کارهای دستی یا فکری انجام می‌دادند. اینها اکنون چه کنند؟ مشکل ما هم این است که ما نمی‌توانیم مناسبات‌ خود را با این چهار دسته «دیگری» تنظیم کنیم.

این «غیریت‌» سازی یا «دیگری» سازی با چه ساز و کارهایی شکل می‌گیرد؟

امنیتی کردن فضا یکی از ساز و کارهای آن است. اما هژمونی با خودش ضدهژمون به همراه می‌آورد. ضدهژمون هم همان خشونت و اعتراض نامنظم غیر سازنده است ولی متأسفانه  راه دیگری باقی نمی‌گذاریم. اینکه انتظارنداریم مخالف فعال داشته باشیم! هم یکی از این ساز و کارهاست. می‌گوییم مخالف باشد اما وقتی مخالف، فعال می‌شود او را «دیگری» می‌کنیم. دوگانه‌هایی مثل «حق و باطل»، «اسلام - کفر» و «ناب و التقاطی» هم یکی از این ساز و کارهاست. مثلا من می‌گویم من حق هستم یا ناب فکر می‌کنم و شما التقاطی یا باطل هستید. یک ساز و کار دیگر، خودشیفتگی مفرط ماست. خودشیفتگی هم غیریت‌سازی می‌کند. یعنی من احساس می کنم همه به حقانیت من قائلند، برای همین وقتی یک نفر مخالف با فکر من صحبت می‌کند من عصبانی‌ می‌شوم. ممکن است من به عنوان یک معلم فکر کنم دانشجو با دیدگاه من نباید مخالفت کند و یا پدری بخواهد فرزندش با او مخالفت نکند این آغاز غیریت سازی است. کمال گرایی و ذات انگاری هم می‌توانند غیریت‌سازی کنند. احساس تولیت به یک دین، سرزمین، فرهنگ، تاریخ و هویت به این معنی که من خود را متولی یا نگهبان یک هویت یا دین بدانم غیریت‌‌ساز است هم سازوکار دیگری ساختن هستند. انحصارات مالی، رانت‌ها و تمامیت‌خواهی نیز همین نقش را ایفا می‌کند.

از سوی دیگر ریشه این نارضایتی‌ها در واقع دوتایی‌هایی است که ما درست می‌کنیم. یکی از این دوتایی‌ها دوتایی های نسلی است. در جامعه ما اکنون شکاف‌هایی شکل گرفته است. این شکاف‌ها برای ما مشکل‌ساز خواهد شد. تحقیقاتی شخصا انجام داده ام دربارۀ تحولات بین نسلی در ایران.  جامعه ایران روی این گسل‌های اجتماعی زندگی می‌کند. حدود  10 سال پیش در انجمن جامعه‌شناسی درباره گسل‌های اجتماعی صحبت کرده بودم. همانطور که ما روی گسل های زمین شناختی زندگی قرار داریم، روی گسل های جامعه شناختی هم زندگی می‌کنیم.

ما در اعتراضات اخیر، بسامد و فراوانی سنی متولدین دهه 70 را مشاهده کردیم. یکی از گسل‌های جامعه‌شناختی، گسل‌های نسلی است. وقتی گفت‌و‌گو، همکاری و مشارکت بین نسلی وجود نداشته باشد، گسل به وجود می‌آید. ما یک نسل انقلاب کننده داریم که نسل پرحرارتی است. نسل دهه 60 نسل ولرم، نسل دهه 70 نسل سرد و نسل دهه 80 هم نسل net (شبکه) است. بین این نسل‌ها، گسل هایی وجود دارد. ما به دنبال سبکی از زندگی اجتماعی در قامت نسل خودمان هستیم. اما نسل دهه 70 آن گرما و ولرمی نسل‌های قدیمی امثال بنده را ندارد. این نسل یک جور دیگر به دنیا نگاه می‌کند. من به عنوان یک دانشجوی قبل از انقلاب نباید خودم را حاشا کنم. بلکه باید مسئولیت عملکرد خود را در تاریخ معاصر بپذیرم و با نسل جدید گفت‌و‌گو کنم وقتی درباره من چنین است حساب حکمرانان که نوعا از نسل های قدیمی  وبیشتر سنتی هستند روشن است . در این گفت وگو هردو نسل می‌توانند همدیگر را نقد کنند اگر چنین نباشد فاصله نسلی به شکاف نسلی؛ و شکاف نسلی به تعارض نسلی می انجامد .

دومین شکاف جامعه‌شناختی، شکاف بین شهرهای پیرامون و مرکز است؛ شکافی که بین شهرهای کوچک و محروم و شهرهای مرکزی کشور وجود دارد. شما در همین اعتراضات می‌توانید تعدد شهرهای کوچک را ببینید. وقتی مردم شهرهای کوچک امکانات خود را با شهرهای بزرگ مقایسه می کنند به آنها احساس نابرابری دست می‌دهد. نابرابری مشکل است اما حسّ نابرابری مشکل‌تر است.

شکاف سوم، شکاف دو «میم» است یعنی شکاف قشرهای محروم و ممتاز. شکاف تهی دستان و ثروتمندان. نمی‌توانیم بگوییم که اعتراضات اخیر مساله تهیدستان نبود. درست است که حتی آلودگی هوا یا زلزله  ودیگر محدودیت ها و نابسامانیها عصبانیت را بیشتر می کند، اما اصل و ریشه های بزرگ‌تر، شکاف های تهیدستان و حس نابرابری‌های اقتصادی است. در ایران یقه سفید‌هایی داریم که به طبقات ممتاز تبدیل شده‌اند. من این یقه سفیدها را هم به سه دسته تقسیم می‌کنم. ‌یقه سفیدهای بروکرات، یقه سفیدهای تکنوکرات و یقه سفیدهای تئوکرات که روحانیون حکومتی و قدرتمند ذیل آخری قرار می‌گیرند.

شکاف چهارم، شکاف رسانه‌های رسمی و غیررسمی است که نباید آن را نادیده گرفت. ما از یک سو رسانه‌هایی رسمی مثل صدا و سیما با سیاست های حکومتی و از سوی دیگر رسانه‌هایی غیررسمی مثل اینترنت همراه داریم. اعتراضات اخیر از طریق رسانه‌های غیررسمی به رسانه رسمی بود؛ رسانه ای که قبلا در آن به معترضین گفتند بزغاله، خس و خاشاک یا فریب خوردگان دشمنان خارجی.

البته آقایان  بعضا به خاطر اختلافات جناحی از مشکلات اقتصادی هم  سخن می گویند تا دولت را  هم مقصر جلوه دهند. روشی که می‌توانیم به آن عنوان بازی «کی بود کی بود من نبودم» بدهیم. این یک نوع فرافکنی و به دیگری‌فکندن است. می بینیم که قوا مشکلات را به گردن همدیگر می‌اندازند. سطوح بالای حکومت مشکل را گردن سطوح پایین می اندازد و برعکس. بخش‌های انتصابی و انتخابی حکومت هم مسئولیت را از خود رفع می‌کنند و به گردن همدیگر می‌اندازند. مثلا دعوی قوه قضاییه و قوه مجریه بازتابی از اختلافات جناحی آنهاست. من به عنوان یک شهروند از همان زمان به قدرت رسیدن احمدی‌نژاد منتقد او و نحوه به قدرت رسیدنش بودم. اما انتقاد از او حالا به یک مد تبدیل شده است. او کسی است که با دور وبری ها ونحوه مدیریت جهانی اش  این سرزمین عزیز را شخم زده و الان منتقد همه می‌شود. در مقابل اکنون  حامیان و شرکای قدیمی می‌‌خواهند از او یک «دیگری» بسازند وبا قربانی کردن او صورت مسأله را پاک کنند.  اما آیا این روش‌ها کارآمد است؟ مسلما خیر. ما در بحث های مان  به این نوع رفتار «بازی مسئولیت گم شده»می گوییم. در حالی که اجزای نظام حکومتی مسئولیت مشترک دارد. حتی من می خواهم از این هم فراتر بروم و صمیمانه بگویم این مسئولیت مشترک همه ماست. به جای نگاه هابزی که لویاتانی در بالا وجود دارد وهمه چیز در دستان اوست، باید فوکویی نگاه کرد و همه صورت های قدرت، مثل قدرت سیاسی، دانش و ثروت را در نظر گرفت. در عین حال هم مساله حکمرانی  و مسئولیت سنگین  حکمرانی نباید گم شود.

من سینا قنبری معترضی که گفته می شود در زندان خودکشی کرده است را نمی‌شناسم وحقیقت قضیه را نمی دانم؛ بفرض اینکه گفته می شود درست باشد بازوقتی می بینم یک دیپلمه بیکار به علت افسردگی تحمیل شده از سوی جامعه  خودکشی است لرزه بر اندامم می افتد. جامعه برای این دیپلمه بیکار یک حالت روحی ایجاد کرده است که به این نگونبختی انجامیده، حالا ما از امثال او انتظار داریم بنشیند موقعیت حساس وپرمخاطره کشور در این منطقه و جهان را در نظر بگیرد و به خیابان نیاید  و گرنه او را مقصر می دانیم که چرا خلاف مصالح کشور عمل کردی؟ یعنی به افرادی که به صورت تصادفی از نابرابری متضرر شده‌اند اگر نخواهیم بگوییم «خفه شو»  می‌گوییم «صبور باش!».

+ شما به شکاف‌های زیادی پرداختید. اما سوال اینجاست که چه کسانی در اعتراضات غالب بودند؟ گفتید رنجورترین دیگری‌های اجتماعی تهی‌دستان شهری هستند. آیا این دسته را معترض اصلی می‌دانید؟

نه. این یک نوع تقلیل گرایی است. این شکاف ها در حال کمون، به صورت زخم‌های چرکین و دردهای مزمن وجود دارند و در هرموقعیتی به شکلی عفونت سر باز می‌کند. ما در جامعه شناسی  برای موقعیت‌های مختلف از اصطلاح تحلیل موقعیتی استفاده می‌کنیم. این دردها در یک موقعیت به شکل خاصی ظاهر می‌شوند و در موقعیت دیگر، شکل‌شان تغییر پیدا می‌کند. این شکل‌های مختلف به هم ارتباط دارند. «دیگری‌سازی‌ها»یی که عرض کردم، باعث می‌شود جامعه به هم بریزد و به هم ریختگی به وجود بیاید. در این حالت دیگری‌ها با هم ائتلاف می‌کنند. جان فوران در کتاب مقاومت شکننده درباره این ائتلاف ها بحث می‌کند. فوران می‌گوید این ائتلاف‌ها مرتبا در ایران شکل می‌گیرد. این ائتلاف‌ها را دیگری‌هایی شکل می‌دهند که ما آنها را درست کرده‌ایم. اما ائتلاف آنها نیز معمولا  ناپایدار است. ائتلاف می‌شکند و دیگری‌ها، دوباره بین خود «غیریت‌سازی» می‌کنند واین منشأ بی ثباتی وناپایداری سرزمین ما می شود واز توسعه وپیشرفت می مانیم. در پاسخ به سوال شما باید بگویم در هر موقعیتی می شود یک گروه های مهمی را شناسایی کرد. به نظر من اعتراضات اخیر نیز ائتلاف شکاف‌های نسلی، طبقاتی، مرکز - پیرامون و سبک زندگی بود. اگر کسی فارغ از حرکت سیاسی بنشیند و به صورت تحلیلی این اعتراض‌ها را تحلیل محتوا کند می بینیند که انواع و اقسام مطالبات و مناقشات وجود دارد. بعضی از شعارها، شکاف‌های نسلی را نشان می‌دهد. بعضی از آنها به سبک زندگی برمی‌گردد. بخشی از آنها در ارتباط با آزادی های مدنی و بخشی دیگر حقوق اجتماعی و رفاهی است. همه اینها را می‌شد به نحوی در شعارها دید. اما من فکر می‌کنم مسائل ایران را نباید به یک موقعیت تقلیل داد. در این موقعیت می‌شود گفت بعضی شکاف ها در مرکز قضیه بودند اما شکاف‌های دیگر هم در موقعیت های مشابه سر باز می‌کنند.

نسل‌های بعد از انقلاب را دسته بندی کردید و عناوین سرد و گرم برای آنها به کار بردید. همچنین الان گفتید شکاف‌ها دیگر در موقعیت های مشابه فعال می‌شوند. ما در گذشته هم شاهد حوادث خیابانی بوده ایم. بین اعتراضات اخیر و آنچه در گذشته رخ داده چه شباهت‌هایی وجود دارد؟

ببینید در سال 88 می‌بینیم که یک نمایندگی سیاسی بالفعل  در صحنه هست. گاهی میان دیگری‌های متن جامعه با دیگری‌های سیاسی ارتباط قطع می‌شود و معترض بدون رهبران  دست به کار می‌شود. 88 یک موقعیت سیاسی و واقعه خاص بود. خیلی ها به این نتیجه رسیده بودند که در رای و حق‌شان دست برده شده است. بنابراین چون موقعیت انتخاباتی بود، مشارکت سیاسی بیشتر به شکل سازمان یافته و با نمایندگی های سیاسی شکل گرفت. اما در اتفاقات اخیر، مجموعه‌ای از خشم، احساس نابرابری، دیده نشدن، از دست دادن عزت نفس، احساس بی‌نصیبی از بخت‌های زندگی و ناامیدی نسبت به آینده به صورت اجتماعی و غیرسازمان یافته ظهور پیدا کرد.

من نمی توانم پدیده ها را خطی نگاه کنم و به یک علت فروبکاهم. به نظرم این اتفاقات چند بعدی « multi dimentional » هستند.  بر حسب موقعیت‌ها اشکال مختلفی از اعتراض‌ها خود را نشان می‌دهند. این اعتراض‌ها هم در حال کمون هستند. نباید فکر کنیم تظاهراتی سازمان یافته به راه افتاد ودیگر تمام شد باید بنشینیم وریشه ها را بکاویم وبه آینده این کشور وحقوق مردمانش حساس باشیم.  الان صحبت تمام شدن ماجرا و آزادی بعضی افراد می‌شود. اما باز هم می بینیم که مطالبات و مشکلات باقی مانده است. مشکل اصلی این است که در ایران بر اثر یک مساله زود خون ریخته می شود و افرادی کشته می‌شوند. این نیز مساله را بغرنج می‌کند. این مشکلات وقتی می خواهد در موقعیت دیگری سر باز کند می‌بینیم که دوباره با آن به صورت واکنشی« reactive » برخورد می‌شود. در حالی که حکمرانی وظیفه دارد به صورت فراکنشی« proactive » آینده‌اندیشی کند و به فکر مرهمی برای زخم های اجتماعی و تقلیل مرارت باشد.

همانطور که فرمودید اجتماعات بدون لیدر و سازماندهی صورت گرفت. این را چگونه می شود فهمید که این اعتراضات همگی بدون لیدر و سازماندهی باشد ؟

اینها شورش ها و اعتراضات اجتماعی هستند.

اما چطور فقط در چندین ساعت به شهرهای دیگر منتقل می شود؟

امکانات ارتباطی امروز، اینترنت موبایلی،  زمینه های موجود و ارتباطات سیالی که وجود دارد بی‌اثر نبودند. البته ممکن است یک نوع مداخلات خاصی هم صورت گرفته باشد. به هرحال سیاست این گونه مسائل را هم دارد و دور از انتظار نیست که بعضی مخالفان و یا دولت های مخالف ومدعی ما مترصد استفاده از چنین شرایطی باشند. می خواهم بگویم باید واقع بین باشیم. یکی از واقعیت‌ها این است که ما مسئولیت مدیریت کشور را برعهده داریم ومشکلات گردن بیگانگان نیندازیم وقتی ما مشکل داریم طبیعی است که آنها از این استفاده می کنند. ایران کشوری است که در GDP یکی رتبه‌ 27  دنیا را طبق آ»ار 2017دارد. یعنی یکی از کشورهای ثروتمند جهان به حساب می‌آید. در عین حال در شاخص نیکبختی اجتماعی در رتبه 108 و در روند رشد دهسال اخیر در رتبه بدتر از این یعنی 112 هستیم. پس معلوم است که مدیریت ثروت، تقسیم منابع، برنامه ریزی برای حقوق رفاه اجتماعی و برخورداری شهروندان از بخت های اجتماعی ایراد دارد. بعد ما نارحت هم هستیم چرا عده ای شورش می کنند. البته من به عنوان یک پژوهشگر به این قائل هستم که تهی دستان شهری با این شیوه های اعتراض، بیشترین لطمه را خواهند دید اما راه دیگری برای آنها باقی نگذاشته ایم و نمی توانیم انتظار داشته باشیم که چنین اتفاقاتی نیفتد. به این توجه داشته باشید که امور گاهی دلیل ندارند، اما علت دارند.

از لفظ شورش استفاده کردید. آیا می توانیم بگوییم این اعتراضات سویه های وندالیسم داشتند؟

نمی شود از برچسب وندالیسم استفاده کرد. وندالیسم هم یک مساله اجتماعی است اما این اعتراضات بیش از وندالیسم هستند. وندالیسم در مسائل رفتاری و کج روی‌های اجتماعی ریشه دارد. اما اعتراضات را نمی شود آسیب شناختی وندالیستی کرد.

آنارشیستی چطور؟

آنارشیسم هم نمی توان گفت. چون آنارشیسم یک فلسفه سیاسی رادیکالی است که به معنای دقیق کلمه رهبران قوی و یک نوع قدرت سازمانی بالایی در آن وجود دارد. من فکر می‌کنم اعتراضات اجتماعی و به تعبیر آصف بیات سیاست‌های خیابانی اما با شکل خاصی بودند.

فرمودید ممکن است این زخم ممکن است در جای دیگری سر باز کند ... .

بله متأسفانه حسب موقعیت محتملا از دانشگاه‌ها، گروه‌های قومی، کمپین‌های اجتماعی، جنبش‌های اجتماعی، زنان، کارگران و حتی گروه‌های سازمان یافته اجتماعی در داخل یا خارج. مهم مسئولیت مشترک ما برای رفع و رجوع ریشه های نابرابری‌ها وپیشگیری قانونمند و پاسخگویانه ا ست.

اگر بخواهم از تز دوگانه استبداد هرج و مرج دکتر کاتوزیان وام بگیرم، آیا فکر می‌کنید با ادامه دار شدن این اعتراضات نتیجه نهایتا هرج و مرج یا استبداد است؟ در چند سال گذشته این نظر شنیده می‌شد که جامعه مدنی ایران در حال آموختن این است که چگونه بین این دو حرکت کند. اما در ماجرای اخیر هم نشانه هایی از هرج  و مرج دیده می‌شد. ظاهرا اگر اعتراضات ادامه پیدا می‌کرد دیگر راه میانه‌ای وجود نداشت.

به نظر من ایران در یک وضعیت دوراهی بسیار تعیین کننده قرار دارد. این دوراهی برای آینده این سرزمین بسیار سرنوشت ساز است. حتی می توانم بگویم برای موجودیت و تمامیت ارضی این سرزمین. دو مسیر اجتماعی در ایران دارد طی می شود:

مسیر نخست این است که  در متن جامعه خوشبختانه یک ظرفیت تجمعی در توسعه ایران به وجود آمده است. البته بدون اینکه مدیریت توسعه ای مطلوبی وجود داشته باشد. در متن زیست جهان این جامعه به دلیل توانایی‌ها و ظرفیت ها و پس زمینه‌های تمدنی و فرهنگی ایران، ودر سطح جامعه مدنی، فرهنگ و گروه‌های اجتماعی، شهرنشینی و تحصیلات یک ظرفیت تجمعی به وجود آمده است. تحولات قشربندی اجتماعی صورت گرفته و بنیان های مدنی علمی، مدنی و آموزشی در ایران به یک جِرم بحرانی (critical mass) رسیده است. بخشی از این را می توان در دانشگاه ها دید. درست است که می گوییم 40 درصد این دانشجویان بیکارند و در دانشگاه ها مدرک‌گرایی وجود دارد، اما آن روی سکه این است که آنها دانشجو هستند، بخشی از ایرانند و بخشی از پیشرفت در ایران به حساب می آیند. در ایران حتی اگر یک روزنامه تعطیل می‌شود، روزنامه دیگری می‌روید. اینها یک طبیعت ققنوس واری دارند. انجمن ها و اجتماعات علمی به وجود آمده است. مهمتر از همه سازمان‌های مردم نهادند. مجموعه اینها در حال تکوین هستند و طرح توسعه ایران یک طرح ناتمام است.

مسیر دوم اما متأسفانه انباشت نارضایتی‌هایی است که در جامعه مرتب منعقد می‌شود. احساس نابرابری، سلب حقوق و به رسمیت شناخته نشدن. حتی اگر بفرض امکان مشارکت  هموجود داشته باشد همین که عده‌ای فکر می کنند که امکان مشارکت برای آنها وجود ندارد خطرناک است باید حل وفصل شود. ناراحتی های عصبی اجتماعی را هم نباید دست کم گرفت. عصب اجتماعی ما تنش دارد.

الان ایران به یک فرصت زمانی نیاز دارد که متاسفانه خیلی تنگ است و اگر اکنون مدیریت نکنیم دیگر قابل مدیریت نخواهد بود. اگر حکمرانی خوبی صورت نگیرد و در رفتار حکمرانی تجدید نظر نشود ممکن است به regime change منجر شود که من آن را به ضرر مصالح عمومی کشور می‌دانم.

راهی که من به آن چشم دوخته ام، مسیر اول است و ظرفیت تجمعی توسعه و زیست جهان جامعه است که خودش می تواند این دگردیسی اجتماعی در ایران را انجام دهد. اینجا بهترین شانس ایران این ست که حکومت پوست بیندازد، یعنی در رفتار خود در چارچوب‌های حکمرانی تجدید نظر اساسی کند. حکمرانان باید دچار تنش واضطراب بشوند. حکومتی که فقط پس از اعتراضات دچار تنش می‌شود حکومت ضعیفی است، چه برسد به حکومتی که با این اعتراضات هم دچار تنش نمی‌شود. در هرصورت تنها راه تجدید نظر اساسی  وسیستماتیک در رفتارهای حکمرانی است و باید کاری کند که تهی دستان در درجه اول دیده شوند. اما متاسفانه اکنون سیاست هایی در دولت وجود دارد که نمی گذارد تهی‌دستان دیده شوند. بعضی از این تهی‌دستان در سکونت گاه‌هایی زندگی می‌کنند که اصلا جزو فضاهای رسمی شهری تعریف نمی‌شود ودر آمارهای رسمی نیز نیست! این خیلی عجیب است که سیاست های دولت نمی‌خواهد اینها شمرده شوند. باید امکانات سازماندهی درونی و اجتماعی آنها را هم فراهم کرد، یعنی آنها بتوانند خودشان را تکه های عزیزی از جامعه ایران بدانند و مثلا در محله ها، اصناف یا مناطق مختلف شهر سازماندهی پیدا کنند. جامعه باید بیت القصصی داشته باشد که مردم قصه های دل خود را آنجا بگویند.

اما متاسفانه بعضی پیشنهاد می کنند بعضی جاها در شهر ایجاد شود که مردم بتوانند آنجا اعتراض کنند. این ساده کردن قضیه است. این کمترین وکمترین کار است. خیلی بیشتر از این حرفها لازم است. اختصاص دادن جایی برای اعتراض بسیار چیز بسیار کوچکی است. در مقابل باید به «سازمان‌یابی اجتماعی درونزای» تهی دستان در شکل نیرومند، منظم و قانونمند کمک کرد. اگر این گونه نباشد من انتظار ندارم یک فرد بیکار بنشیند رفتار معقول توام با تحلیل از خود نشان دهد. این حرفها هم وهم است و هم نگاه غیراخلاقی، غیرعقلانی و غیرعلمی است که ما انتظار داشته باشیم یک آسیب دیده و رنجور بخواهد مشکلات جهان بشریت یا ایران را حل کند. اگر ما بتوانیم فرصتی برای سازمان‌یابی اجتماعی او فراهم کنیم، مشارکت دادن او در سامان دادن دنیای امروز است. معتقدم این مردم توانایی های بالقوه و ابتکاراتی دارند. همان ابتکاراتی که به شکل خشونت آمیز از آنها ظاهر می شود می تواند به صورت مسالمت آمیز، سازنده و مولد دیده شود. به هرحال اینها بخشی از پتانسیل های اجتماعی اند.

نباید فکر کرد اگر این اتفاقات نیفتد، امثال ترامپ با آن ویژگی های منحط شخصیتی وجناحی اش، دولت اسرائیل با آن عملکرد غاصبانه اش نسبت به ملت فلسطین ، یا عربستان با آن ساختار ارتجاعی نفتی به منافع ما فکر می کنند. این مسئولیت ها با ماست. ما باید پیش نگری و مداخله و درمان کنیم. خطر سوریه ای شدن یا عراقیزه شدن ایران که چیز بعیدی نیست. مردم از تاریخ مشروطه تا به امروز هزینه های زیادی پرداخته اند. من ایران را حیوان آزمایشگاهی نمی بینم که مرتب با آن آزمون وخطاکنیم حق نداریم. تاریخ و وجدان های بیدار وهر حقیقتی که به آن قائل هستیم ما را نمی بخشد.

بگذارید مثالی بزنم. پلوتارک در کتاب حیات مردان نامی زندگی در فصلی به زندگی کوریولان یا  مارسیوس رُم را می رسد وآنجا توضیح می دهد فقرا در شهرها شورش کردند. آنها از شورش خود نتیجه نگرفتند. تعدادی باهوش در بین تهی دستان  مثل بروتوس و وِلتوس پیدا شد و گفتند بالای تپه مقدس« Scare Mont» برویم و بگوییم این چه شهری است که در آن برای ما حتی محلی برای دفن شدن هم نیست. این چیزی است که در جامعه ما هم رخ داده و قبر هم کالایی شده است. با طرح این موضوع سنا به هراس افتاد و آگریپا را برای مذاکره به سوی شورشیان فرستاد. خلاصه مذاکره این بود که باید «تریبون مردم» (Tribun de Peuple)درست شود. اسم این تریبون را گذاشتند تریبون مردم. پلوتارک می‌گوید با این تریبون، در شهر آرامش و صلح برقرار شد. اگر شما ریشه پارلمان‌ها را دنبال کنید به یک معنا به تریبون هایی برمی گردد که در آن دوره ها به وجود آمد.

جامعه مدنی تریبونی است برای مردم. NGOها سازمان‌یابی درونی اجتماعی را میسر می‌کند. ما می‌توانیم به جای آنکه ظرفیت های جامعه مدنی را تخریب کنیم یا گروه های اجتماعی را «دیگری» کنیم آنها را جزء سرمایه های زیرساختی و بنیان های اجتماعی بدانیم. ظرفیت های مدنی حوضچه های آرامش هستند. آنجا مطالبات به صورت آرام جمع و تقطیر می شوند. جامعه مدنی موجب تقطیر مطالبات و اعتراضات می شود. حکومت هم موظف می‌شود به این طرح های اجتماعی که از این طریق برای حل مسائل مختلف بیان می شود، اهمیت دهد. این چنین است که تهی دستان دیده می‌‌شوند. زندگی ما به صورت خاصی تنظیم شده است که خود تهی دستان را اصلا نمی بینیم و گاهی فقط روایتی از آنها می بینیم. اما آنچه اهمیت دارد این است که خود آنها دیده شوند وخود آنها سخن بگویند ونمایندگی های فعال ومخالف های فعال وبرنامه هایی داشته باشند. ما نباید نخبه‌گرایانه نگاه کنیم و وضعی وجود داشته باشد که نخبگانی این افراد را نمایندگی کنند. بلکه خود تهیدستان باید خودشان را نمایندگی کنند. از این طریق حکومت دوست جامعه مدنی به وجود می‌آید؛ حکومتی که با مردم گفت و گو می‌کند. اکنون دردهای تهیدستان «قضایی» می‌شود درحالی که مسأله شان «اجتماعی» است. ما باید به جای آنکه با معترضین در زندان ها ودادگاه ها  مفتّشانه و قضایی گفتگو کنیم آنها را آزاد کنیم و با آنها در فضای عمومی گفت وگوی اجتماعی بکنیم وبرای آنها شفاف وبه آنها پاسخگو و «گزارش دهنده» باشیم.

 

فایل پی دی اف

تاریخ ارسال: شنبه 23 دی‌ماه سال 1396 ساعت 09:34 ب.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 0 نظر

عدالت و سیاست



https://t.me/mfarasatkhah/359



عدالت وسیاست؛

 سخنرانی مقصود فراستخواه در چهارمین همایش انجمن جامعه شناسی،

دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی،

 ششم دی 96

تاریخ ارسال: جمعه 8 دی‌ماه سال 1396 ساعت 09:13 ب.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 0 نظر

جامعه شناسی فاجعه

در کانال تلگرامی فراستخواه 

اینجا

گزارش اعتماد از گفتگوی خود با فراستخواه 

پس از فاجعۀ مصیبت بار زلزله  کرمانشاه و سرپل ذهاب و...

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 23 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 07:46 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 0 نظر

جوزدگی وموج سواری در ایران


کانال تلگرامی مقصود فراستخواه

https://t.me/mfarasatkhah/352

جوزدگی وموج سواری در ایران  

گفتگوی  زهرا سلیمانی  با مقصود فراستخواه،

 آسمان آبی، 15 آبان 96 ، صفحات 1 و28 و29


فایل پی دی اف

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 16 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 03:30 ب.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 1 نظر

با نخبه های مان چه می کنیم؟ گفتگوی بامداد لاجوردی با مقصود فراستخواه

با نخبه های مان چه می کنیم؟

گفتگوی بامداد لاجوردی با مقصود فراستخواه

منتشر شده در اعتماد، اول آبان 96 ، صفحه 7

·       اگر الگوی مهاجرت‌‌های شاخص معاصر را مرور ‌کنیم،‌ شاید بشود این فرضیه را مطرح کرد که مهاجرت نخبگان،‌ مسبب توسعه سیاسی- اجتماعی شده ‌ و در نگاهی کلان، کشور از این مهاجرت‌ها متضرر نشده است،‌ شما چقدر با این فرضیه موافق هستید؟

ما می‌توانیم لیست بلندی از نخبگانی که در دوران معاصر مهاجرت کرده‌اند تهیه کنیم و سپس نتیجه‌گیری کنیم که حضور وفعالیت این نخبگان در کشورهای توسعه یافته نه تنها به ایران ضرری نرسانده است بلکه باعث نوآوری و تغییر و توسعه ایران شده است اگر مدل مهاجرت عادی برای تحصیل یا مأموریت شغلی را در نظر بگیریم نخبگان مطرح ما از میرزا صالح ،کمال الملک و حکمت، غلامحسین رهنما ، صدیق و سیاسی و داور تا مصدق وبازرگان  مهاجرت کردند (فقط در قرن 1200 ، حدود هزارنفر نخبه ایرانی برای تحصیل به خارج رفتند  )، هم آنها و هم نخبگانی که مهاجرت  از سر اجبار سیاسی داشتند از مهم ترین نقش آفرینان تحول در تاریخ معاصر ما بودند.

لیست نخبگان مهاجرت کرده در تاریخ معاصر کشور داده‌های ارزشمندی هستند ولی بستگی دارد که این داده ها را چگونه تفسیر وتعبیر واستنتاج بکنیم واز آنها چه نتیجه ای بگیریم . به بیان دیگر داده‌ها گرسنه معنا هستند .  شایسته ومنطقی نیست از این داده‌های ارزشمند، تفاسیر غلط و گمراه کننده ارائه بکنیم. به همین خاطر باید حساسیت بالایی در معنا کردن آنها به خرج دهیم؛ چرا که‌ ممکن است از مقدمات درست، نتایج غلط بگیریم،  همانطور که می‌شود از مقدمات غلط، نتایج درست گرفت. برای مثال با هیات بطلمیوس هم گاهی خسوف و کسوف را پیش‌بینی می‌کردند، وقتی پیش‌بینی درست از کار در می‌امد تصور می رفت مبانی بطلمیوسی درست اند ، اما امروز این اتفاق نظر وجود دارد که تئوری بطلمیوس به لحاظ نظری مشکل داشته است. پس درست نیست  که به صِرفِ نتایج کاربردی مفید از یک مقدمات، ادعای صحت آن مقدمات بکنیم یا همواره چنین نیست که ما از مقدمات درست، استنتاج های صحیحی به دست خواهیم داشت.

بنابراین نحوه استدلال در یک کار علمی و محققانه اهمیت ویژه‌ای دارد و باید دید که محقق از مقدمات درست چگونه به نتیجه‌گیری رسیده است و محقق باید این خودآگاهی معرفت شناختی وروش شناختی را داشته باشد که از مقدمات درست، الزاما به نتیجه درست نخواهد رسید زیرا نحوه استدلال او نیز مهم است و چه بسا از اطلاعات درست، با مغالطه‌هایی به نتایج نادرست برسد.

تجربه ایران و کشورهای دیگر نشان می‌دهد حذف کامل نخبگان ، خیالی گزاف است. اگر محدودیتی بر سر راه نخبگان اعمال شود،‌ آنها به سبب قابلیت های تحرک( mobility) بالایی که به لحاظ فکری ومعرفتی وانگیزشی وهنری  واجتماعی وجهانی دارند ، دیر یا زود و کم وبیش،  راه بدیلی را پیدا می‌کنند و توانمندی و استعدادشان را در مسیری دیگری بروز می‌دهند. حکایت نخبگان ، همان حکایت پری رویی است که »تاب مستوری ندارد، چو در بندی سر از روزن برآرد»، یعنی نخبه بنابه سرشت نخبگی خویش از تسلیم شدن به محدودیت سرباز می زند واز زیر تعریف می لغزد  و در پی روزنه و منفذی برای خودْبیانی (self expression) و ابراز استعداد خودش هست .

اما نمی توان از این مقدمات نتیجه گرفت که در ایران مشکلی به نام مهاجرت نخبگان نیست.  مگر جامعه حق ندارد ونیاز هم ندارد تا از نخبگانی که در دامنش پرورانده است  استفاده بهینه وبیشینه بکند؟  پس منطقا مخدوش است که بگوییم چون نخبه ها اگر هم از این سرزمین بگریزند بالاخره منشأ دگرگونی می شوند پس  بنشینیم و به فال نیک بگیریم تا با انواع تضییقات و سرکوب ها وتاراندن شان، اسباب مهاجرت آنها را فراهم بکنند و ما نسبت به مهاجرت شان نگران نباشیم.  امروزه  جوامع دنیا در میزان بهره‌مندی از سرمایه‌های انسانی با یکدیگر در شرایط رقابتی شدیدی به سر می برند. سرمایه فکری  وارتباطی نخبگان برای یک جامعه ثروت است و شرایط امکان آن جامعه را برای توسعه افزایش می‌دهد. امروز منتقدان حتی در کشور اروپایی بحث می کنند که چرا رقم مغزههایشان در استرالیا وامریکا  وکانادا زیاد است

·       شواهد نشان می‌دهد، ارتباط نخبگان ایرانی با کشورهای توسعه یافته،  منجر به افزایش سرمایه انسانی در سطح فردی و کلان کشور شده است.

به طور سنتی برای تبیین مهاجرت نخبگان از مدل فرار مغزها (Brain Drain) استفاده می شد. این الگو از مهاجرت نخبگان به عنوان فرار مغزها یاد می‌کرد. فرار مغزها تنها بخشی از مسئله مهاجرت نخبگان را توضیح می‌داد، در حالیکه تعبیر فرار مغزها ابعادی از قضیه مهاجرت نخبگان را نمی‌توانست، بیان کند. بنابراین مدل فرار مغزها نیاز به بهبود و توسعه داشت.

در همین رابطه و در راستای توسعه مدل فرار مغزها، مدل چرخش مغزها (Brain Circulation) به میان آمد. این مدل معتقد بود نباید تعبیر فرار را برای مغزها به کار برد. در این مدل مغزها در جهان به گردش در می‌آیند. در این مدل این‌طور توضیح داده می‌شود که با گردش مغزها، این فرصت برای‌ یک قلمروی سرزمینی فراهم بشودکه بتواند مغزهایی که از سرزمینش خارج شده‌اند به تناوب به کشور بیایند وبروند وبلیت دوطرفه داشته باشند و از ظرفیت آنها استفاده شود.

اما مدل چرخش مغزها هم نتوانست به خوبی فرآیند جابجایی نخبگان در جهان را تبیین کند. به همین ترتیب مدل (Brain Gain) یعنی کسب مغزها مطرح شد. این مدل به دنبال فهم این مسئله بود که نخبگان چطور می‌توانند منشأ ارزش افزوده ملی شوند. این مدل نشان می‌داد نخبگان حتی اگر به قلمرو سرزمینی اول خود باز نگردند،‌ خواهند توانست به ارزش افزوده ملی کمک کنند. در این مدل به جای تاکید بر محل زندگی و حضور نخبه بر تاثیر تولیدات و دانش واندیشه وهنر ومعانی او در ارزش افزوده ملی کشورش تاکید می‌شود البته به شرطی که آن حس تعلق ملی در او باقی بماند. بنابراین قائلان به این مدل کشورها را بر این مبنا ارزیابی می‌کنند که نخبگان چقدر توانسته‌اند به ارزش افزوده ملی کمک کنند،‌ فارغ از اینکه‌ وی در چه نقطه جغرافیایی یا کشوری زندگی می‌کند می‌تواند عامل کسب منافع ارزش افزوده ملی برای کشورش شود.

اما مطالعات تجربی مشخص کرد حتی مدل کسب مغزها هم در تبیین ابعادی از ماجرا ناتوان است. به همین خاطر شکل توسعه‌یافته‌تری از این مدل بیان شد و به همین خاطر مفهوم دیگری تحت عنوان دیاسپورا (Diasporas  ) یعنی هویت متفرق ملی  عنوان شد. این مفهوم اشاره به نخبگانی دارد که متعلق به سرزمینی هستند اما در نقاط دیگر دنیا پراکنده شده‌اند،‌ یکی از بزرگترین پراکندگی‌هایی نخبگان مربوط به چین است، به طوری که، امروزه چین یا هند و یهودیان هویتی پراکنده در جهان دارند و از طریق آنها اعتبار و نفوذ سیاسی و اقتصادی در جهان کسب می‌کنند. تمرکز این مدل بر نحوه مدیریت استعدادها و نخبگان است به طوری‌که در این مدل  اگر مدیریت استعداد در کشور وجود داشته باشد،‌حضور نخبگان آن کشور در مناطق توسعه یافته‌تر می‌تواند دستاورد به همراه داشته باشد.

·       اگر بخواهید مدل دیازپورا یا پراکندگی را در خصوص مهاجرین ایرانی توضیح دهید، چگونه خواهد شد؟

مدل دیازپورا به ما می‌گوید ایرانیان حتی اگر هم در جغرافیای ایران حضور نداشته باشند همچنان سرمایه‌های فکری و انسانی و اجتماعی ایران محسوب می‌شوند و می‌توانند توان وظرفیت رقابت پذیری  ایران را افزایش دهند و در برهه‌های مختلف تاثیرگذار باشند و حتی نقش‌آفرینی سیاسی داشته باشند. برای نمونه چند سال پیش وقتی چالش‌هایی بر سر نام خلیج فارس پیش آمد و اتفاقاتی افتاد که به ضرر هویت ملی ایران بود،‌ ایرانیان خارج از کشور، بسیار زودتر از ایرانیان داخل کشور واکنش نشان دادند. این کنش ایرانیان در خارج از کشور از طریق مدل دیازپورا قابل فهم است. مدل دیازپورا می‌گوید، ‌مغزها هرجا بوده‌اند اثرگذار بوده‌اند.

 اما چیزی که مهم است «حس تعلق نخبگان» به سرزمین‌شان است. اگر حس تعلق به سرزمین در میان نخبگان وجود داشته باشد و با سیستم های حکمرانی  ومدیریتی وفنی واقتصادی واجتماعی ومدنی کشورشان همچنان مراوده ومشارکت و  ارتباط سازندۀ  لازم داشته باشند پراکندگی نخبگان در نقاط مختلف جغرافیایی نه تنها تهدید نخواهد بود بلکه یک امتیاز خواهد شد. اما نکته تعیین کننده آن است که سیاست‌گذاران باید بسترهایی را فراهم کنند و موانعی را رفع کنند تا کشور بتواند بیشترین بهر‌ه‌وری را از پراکندگی نخبگان در جهان داشته باشد و هرجا هستند حس تعلق در آنها زنده باشد. پس مهم این نیست که نخبه ای مهاجرت می کند بلکه مهم این است که آیا امکان مشارکت آزادمنشانه وقانونمند وصلح آمیز واحترام آمیز او در توسعه اقتصادی وعلمی وفنی واجتماعی وسیاسی وفرهنگی ایران هست یا نیست؟

بله نخبگان در هر جایی خلاقیت‌هایی دارند. وقتی ما در سطح فردی تحلیل می‌کنیم، ‌می‌گوییم نخبگان هر جایی باشند خلاقیت دارند و نمی‌توان آنها را محدود کرد. اما این تحلیل در سطح خرد است ولی اگر ماجرا را در سطح کلان ببینیم،‌ سهم حکمرانی خوب در استفاده از ظرفیت‌های نخبگان تعیین کننده می شود. در این سطح تحلیل، متغیر تعیین کننده سیستم‌های اجتماعی و حکمرانی خوب است. برخی می‌گویند  هر شری در  عالم، ‌خیراتی به دنبال خود دارد اما این نمی‌تواند مبنایی باشد که ما نگران نباشیم و بی توجهی نشان دهیم

-        من نگاه خیر و شری به ماجرا ندارم اما سوالم این است که وجه نگرانی کجاست؟ این طبیعی است که آدم از کشوری در حال توسعه به کشوری در حال توسعه برود و سرمایه انسانی خودش را افزایش دهد.

بله هرکس آزاد است کجا بخواهد شکوفا بشود ( هرچند حتی گاهی نخبگان زن ما به خاطر ممانعت همسرشان از حقوق رفت وآمد  وتردد بین المللی محروم می شوند واین نقیصه ای در نظام حقوقی ماست) اما مسؤولیت مدیران و حکمرانان این است که حس تعلق  نخبگان به این آب وخاک و نقش ومشارکت وحضور ودخالت واشتراک آنها را در توسعه کشور به بیشترین مقدار برسانند نه اینکه آنها را برنجانند و گریزان بکنند. پس نگرانی بابت بهره‌وری است. مجموعه داشته‌های ملی ما، تعیین کننده قدرت رقابت پذیری کشور است وچه داشته ای پر ارزش تر از سرمایه فکری  ونخبگی ایرانی است؟ بحث بر سر این است که ما چقدر می‌توانیم از داشته‌ها و امکانات‌مان برداشت و بهره‌وری بیشتری داشته باشیم. به بیانی چطور می‌خواهیم از منابع محدود به صورت بیشینه استفاده کنیم. راستی چرا ما با استفاده از نخبگان  مان این سرزمین را با آن همه ظرفیت های تمدنی وتاریخی اش به کشوری مهاجر پذیر ( ان هم نه یکسره از کشورهایی مثل افغانستان وعراق  وسوریه بلکه) از کشورهای اروپایی وآسیایی و امریکایی نکنیم. اگر عرضه داشته باشیم از همه جای دانشگاه ها وکشورهای پیشرفته به این جا سرازیر می شوند.  چنانچه مهاجرت عامل تمدن ساز است چرا ما فقط فرستنده مغزها باشیم ونه میزبان آنها؟!

·       بحث بر سر این است که در رویکردی،‌سقف توان آموزش عالی ایران همین وضعیت فعلی ماست، آیا به نظر شما‌ راه حل احتمالی خروج از رکورد، چرخش نخبگان و مهاجرت نیست؟

سقف توان آموزش عالی ایران با افزایش استقلال دانشگاه ها و حمایت از همکاری های خلاق بین المللی آنها وبا آزادی علمی وتمرکز زدایی و سیاست های جذب و حمایت نخبگان ، مطمئنا افزایش می یابد. پس اگر سقف ما کوتاه است از کوته اندیشی سیاستی  واز ضعف سیاستها وسیستم های ماست. مهاجرت در شکل چرخش نخبگان فرصت ساز است. به طوری‌که شما برای فرصت مطالعاتی به کشوری توسعه یافته بروید و دوباره به کشور باز ‌گردید. اما اگر نخبگان بروند ونیایند و نتوانند تردد بین‌المللی داشته باشند، کشور نتواند از تولیدات ومشارکت وفکر وابتکار آنها استفاده کند عملا چرخش نخبگان اتفاق نیافتاده است. مثلا دکتر سمیعی منشاء کارهایی مفیدی شده است؛ سمیعی در اینجا سخنرانی و درمان انجام می‌دهد و این امکانات و مبادلات یک امکان‌های چند فرهنگی و بین المللی ایجاد کرده است. امکان‌های در مقیاس جهانی که به واسطه حضور او در خارج از کشور برای قلمرو سرزمینی ما ایجاد شده است. وقتی ما  بخشی از سرمایه الیت خود را از دست می‌دهیم به همان میزان خاکمان فرسایش پیدا خواهد کرد و ضریب هوشی ایرانیان رقیق خواهد شد و  ذخیره ژنیتکی جامعه کاهش می یابد.

·       اخیرا گزارشی منتشر شده و در آن به این موضوع اشاره شده که میزان مهاجرت نخبگان در ایران نسبت به افراد تحصیل کرده داخل کشور،‌ پایین است. این یعنی، این ادعا که ضریب هوشی ایرانیان رقیق شده،‌قابل تردید است.

فرض کنید ما وارد مناقشات آماری نشویم و من با شما مماشات  می کنم . حالا دو سرزمینی را فرض کنیم که از هر دو به یک اندازه افراد و نخبگان مهاجرت کرده‌اند، اما بسته به نوع سیستم‌های اجتماعی آنها و بسته به مقدار حسّ تعلق این کنشگران به هویت ملی‌شان، بهره‌وری آنها از این کنشگران متفاوت خواهد بود مثلا در کشوری با حکمرانی خوب، نخبه ها نوعا می روند ومی آیند  واگر هم نمی آیند ارتباط مجازی مثبت دارند و از ارزش افزوده فعالیت های اقتصادی وفکری وعلمی وهنری آنها کشور مبدأ نیز به نوبه خود بهره مند می شود

·       آیا جغرافیا در دورانی که فضای مجازی قدرت گرفته، اهمیت دارد. هرکسی می‌تواند به صورت آنلاین یا مدت زمان کمی بعد از یک سخنرانی،‌ متن و تصویر سخنرانی را دریافت کند و حتی به صورت آنلاین در کلاس درس اساتید خارج از کشور مشارکت داشته باشد.

امروزه مباحثی در خصوص مرگ فاصله (Distance Death) مطرح شده است؛‌ اما ما باید نگاهی مبتنی بر حقوق انسانی داشته باشیم هرکس حق دارد از کشورش مسافرت کند وباز به کشورش برگردد وآزادی فکر وبیان وارتباطات داشته باشد. بسیاری از روشنفکران ایرانی باید بتوانند به کشور رفت و آمد داشته باشند. هر یک از این محدودیت‌ها به امکان‌های ملی لطمه می‌زند و فرصت ارتباط جامعه ملی را از این سرمایه‌ها می‌گیرد.

·       اما آنها چه در کشور باشند چه نباشند،‌ تاثیرگذاری آنها بر فضای فکری کشور وجود خواهد داشت. از سویی دیگر بسیاری از روشنفکران که مهاجرت کرده‌اند، ‌در آنجا افق‌های دیدشان گسترده شده است و نگاه‌شان به مسائل به طور کلی عوض شده است.

طبق تحقیقات صورت گرفته یکی از عوامل تمدن‌ساز مهاجرت است. با این حال انسان‌هایی که مجبور به مهاجرت اجباری شده‌اند در شرایط دوری از خانواده و وطن خود از نظر جسمی و روحی واجتماعی اذیت شده‌اند  ومتحمل هزینه هایی ناخواسته شده اند و این از نظر اخلاقی و انسانی مذموم است. هرچند باور داشته باشیم مهاجرت‌ همانند شری است که ممکن خیراتی به دنباله خود داشته باشد؛ اما همین مهاجرت می‌تواند به شکل قانونمند باشد، ‌یعنی به جای اینکه شکل گریز داشته باشد،‌ بر مبنای میل و اراده و در شرایط روحی مناسب برای مهاجران باشد و انگیزه مهاجرت استفاده از امکانات روز دنیا باشد،‌نه فرار از یک وضعیت نامطلوب. در چنین شرایط ثمره مهاجرت منجر به افزایش ارزش افزوده ملی می‌شود و بهره‌وری بیشتری خواهد داشت.

·       اما حتی مهاجرت‌های از جنس فرار و اجبار هم به توسعه ملی کمک کرده است،‌ به‌طوری‌که اگر برخی مشروطه‌خواهان در ایران می‌ماندند مشروطه اتفاق نمی‌افتد یا اگر بازرگان و چمران تمام عمرشان را در ایران می‌ماندند،‌ نگاهشان به مسائل سیاسی مانند دمکراسی  و نهادسازی اجتماعی جور دیگری بود.

مشروطه خواهانی که از کشور خارج شدند، بر اثر استبداد رفتند؛‌ یعنی در آن زمان مطالباتی در سطح ملی به راه افتاد،‌ گروهی پیشرو پدید آمد، ایده تغییر نظام سیاسی-اجتماعی مطرح شد اما سیستم دربرابر این مطالبات وکنش ها مقاومت کرد. بنابراین نیروهایی که به دنبال تغییر بودند با مقاومت و محدودیت روبرو شدند و به بیانی عاملیت درون مرزی خود را از دست دادند و به ترک وطن ناچار شدند -طرح بحث شما باید به درستی مفصل بندی شود- در تجربه مشروطه این پذیرش در سیستم وجود نداشت تا ایران با هزینه کمتر تغییر وتوسعه پیدا بکند.  اگر از اواخر قاجار تا به امروز محافظه کاری وسرکوب و تضییع حقوق تحول خواهان در این سرزمین را نداشتیم ویا کم داشتیم مطمئنا امروز ایران در ردیف کشورهای موفق دنیا  حداقل در حد کره جنوبی وبرزیل و هند  بودیم  گذشته از این ، از نظر اخلاقی نیز ما نمی‌توانیم از اینکه هر شرّی ممکن است نتایج خیری داشته باشد به این نتیجه برسیم که نسبت به ایجاد شرّ  بی‌تفاوت باشیم ما باید تا جایی که می توانیم به تقلیل شرّ وبه افزایش خیر در این عالم کمک کنیم

·       زوایه دید بحث ما اخلاقی نیست.‌ نگاه کلان است و دنبال دستاوردهای کلان مهاجرت در توسعه سیاسی، ‌اقتصادی و اجتماعی هستیم. می‌خواهیم ببینیم آیا مهاجرت (در هر شکل) منجر به کاهش دامنه شر ( مثل عقب ماندگی، فقر، استبداد و...) شده است یا نه!؟

سه کشور ایران و ترکیه و ژاپن مسیر توسعه را در یک مقطع زمانی شروع کردند. اصلاحات دوره ناصری در ایران ایران با دوره میجی در ژاپن و با اصلاحات عثمانی ترکیه همزمان بود. اما میزان بهره‌وری از تغییرات و داشته‌های ملی‌شان تفاوت دارد، یعنی ایران از نظر نرخ شاخص‌های جهانی از هردو کشور ژاپن و ترکیه عقب تر است. نخبگانی به سبب نابرابری و سرکوب از کشور می‌گریختند و انسان‌هایی خلاق می‌شدند اما چرا نگذاشتیم در همین سرزمین از خلاقیت شان بهره گرفته شود. بخش بزرگی از استعدادها بر اثر سرکوب‌های دوران مشروطه لطمه دیدند روشن است که اگر اینجا شکوفا می‌شدند ما از نتایج شکوفایی آنها بهره مند می‌شدیم.

من مدل‌های مختلفی از اصلاحات را مطالعه کرده‌ام.  عباس میرزا اعزام دانشجو به کشورهای پیشرفته را به عنوان یک کنش مطرح می‌کرد. نگاه عباس میرزا به اعزام نخبگان به خارج از کشور سرکوب‌گرانه نیست و عباس میرزا برای سرکوب نخبگان آنها را وادار به ترک وطن نمی‌کند. در حقیقت عباس میرزا امکاناتی برای نخبگان کشور فراهم می‌کند که آنها بتوانند در خارج از کشور ادامه تحصیل بدهند. اما بعد از عباس میرزا ما مدل دیگری را هم تجربه کرده‌ایم. این مدل در دوره صدراعظمی امیرکبیر تجربه شد. امیرکبیر پس از تاسیس دارالفنون،‌ مدرسان و اساتید را برای تدریس در دارالفنون به ایران دعوت می‌کرد که این تصمیم او منجر به تربیت گروهی از دانشجویانی شد که هریک از آنها توانستند در زمانه خود شخصیت‌های موثری باشند. به طور کلی هر دو مدل تجربه شده در دوره عباس میرزا و امیرکبیر نتایج مثبتی برای توسعه کشور داشت. بهره‌وری مثبت و بالای این مدل‌ها نشان می‌دهد  نباید مسئولیت و تدبیر دولت‌ها را در این باره نادیده بگیریم. حکمرانی خوب، تدبیر و مسئولیت‌پذیری دولت در کشف و مدیریت استعدادها قطعا موثر است. تجارب نشان می‌دهد اینکه رابطه دو طرفه رضایتبخشی میان نخبگان ایرانی مقیم خارج وحکومت ایران  نیست یک خسارت ملی است .  بایستی شکاف دولت و ملت را کم کنیم تا قلمرو سرزمینی از نخبگان خود بیشتر استفاده کند حتی اگر هم در تردد یا مقیم خارج هم باشند

 

·       به نظر شما چرا ایران توان بهره‌مندی از سرمایه‌های انسانی و نخبگان مهاجر خود را در دوران کنونی ندارد؟

یک علتش در مشکل سرمایه اجتماعی است. ایران جامعه‌ای است با سرمایه اجتماعی سرگردان. شما حتما شنیدید که سرمایه اجتماعی ایران در حال زوال است و مشکلاتی در سرمایه اجتماعی ایران وجود دارد . من چند منبع بین‌المللی را مقایسه کردم و دیدم نرخ سرمایه اجتماعی ما در منابع مختلف با یکدیگر متفاوت است.مثلا شاخصی وجود دارد به نام «موفقیت سرمایه اجتماعی»( social capital achievement ) ایران در این شاخص از  117 کشور رتبه 110 را دارد در حالیکه در منبع دیگری مثلا در شاخص لگاتوم که 9 مولفه دارد ویکی از آنها سرمایه اجتماعی است،  رتبه سرمایه اجتماعی ایران از 149 کشور، 74 است. اگر این رتبه‌ها را به مقیاس صد تبدیل کنیم، در شاخص اول رتبه 94 را داریم و در شاخص دیگر 49 هستیم. من متوجه شدم این اختلاف رتبه‌ها به دلیل  آن است که در شاخص اول ، ملاک هایی مانند حکمرانی خوب ، کیفیت قوانین ، پاسخگویی ، حقوق وآزادی ها  وبرابری قدرت خرید در ضمن سرمایه اجتماعی لحاظ شده است و در نتیجه رتبه ما بدتر شده است اما در لگاتوم چون سرمایه اجتماعی جداگانه اندازه گیری شده است و کیفیت حکمرانی  و آزادی ها وبقیه مؤلفه ها نیز جداگانه محاسبه گشته است در نتیجه رتبه ما در شاخص سرمایه اجتماعی لگاتوم نسبتا بهتر از شاخص قبلی است . پس ما سرمایه اجتماعی بالقوه ای داریم ولی این سرمایه اجتماعی نهادینه نمی شود.  به عبارت دیگر ما در سرمایه اجتماعی خود  موفقیت نداریم. من از این وضعیت،  مفهوم سرمایه اجتماعی سرگردان و سرمایه اجتماعی تأسیس شده را استخراج کرده‌ام. مسئله ما نهادینه کردن سرمایه اجتماعی و بهره‌وری از سرمایه اجتماعی است، ما سرمایه اجتماعی بالقوه کم ندارم  ولی بخش بزرگی از این سرمایه، سرگردان است. همینطور سرمایه انسانی وفکری خوبی داریم اما از آنها به خوبی استفاده نمی کنیم

از منظر کلان و انسانی، ‌ظرفیت‌های خلاقیت در انسان با مهاجرت و تحرک اجتماعی افزایش می‌یابد؛ ‌مثلا‌کسی که فرار کرده و با ریسک‌های ترک وطن دست و پنجه نرم می‌کند اما در نهایت در دپارتمانی با امکانات تازه‌ای روبرو شده که منجر شده بازدهش بالا برود. از این واقعیت و مثال‌های تجربی ما نمی‌توانیم نتیجه بگیریم که ظرفیت‌های خودمان را محدود ‌کنیم با هدف اینکه خلاقیت ایجاد شود. در عوض می‌توانیم امکانات خلاقیت را برای نخبگان در خود سرزمین  یا در تردد صلح آمیز بین وطن وخارج فراهم کنیم؛ به طور روشن امکان تردد برای آنها فراهم کنیم و بدون آنکه حقوق کسی ضایع شود، از خلاقیت افراد استفاده کنیم.

5 درصد جمعیت ایران دانشجو و 16.5 درصد دانش‌آموز هستند یعنی حدود 22 درصد جامعه ما استعدادهایی هستند که اگر نظام های ما نخبه پرور  باشد و به نخبه ها احترام قائل بشویم ومحافظت از حق وحقوق آنها بکنیم از استعدادهای آنها در یک دنیای بشدت رقابتی شده بهره مند می شویم. ما اگر سیستم‌های مدیریت استعداد و بهره وری از استعداد های انسانی وظرفیت های نخبگی داشته باشیم می‌توانیم سرمایه‌های انسانی کشور را توسعه دهیم،‌ دستاوردهای بیشتری خواهیم داشت.

 

·       در دوره قاجار کشور به سمت نخبه پروری و اعزام دانشجو به خارج از کشور رفت،‌ نتیجه آن سیاست‌ها نشان می‌دهد که اعزام دانشجو به خارج و مهاجرت نخبگان در راستای توسعه بوده است.

 در دوره قاجار برخی سیاست‌های خوب از سوی اصلاح طلبان دولت سبب شد شکوفایی‌هایی فرهنگی و علمی به وجود بیاید. طرح دارالمعلمین و دانشگاه تهران توسط کسانی دنبال شد که برای شان فرصت رفت و آمد از سوی دولت به کشوری پیشرفته ایجاد شده بود و آنها توانستند از نزدیک توسعه کشورهای دیگر را لمس کنند و به دنبال الگو برداری از آنها باشند. همین شد که این افراد وقتی به ایران بازگشتند تلاش کردند در ایران طرح دانشگاه را پی‌ریزی کنند. برای فردی مانند کمال‌الملک، این امکانات فراهم شد. حتی کمال‌الملک وقتی مدرسه صنایع مستظرفه را ساخت،‌ به دلیل برخی محدودیت‌ ها،‌ قهر کرد و آن مدرسه از امکان و قابلیت‌های کمال الملک محروم شد.

شما دارالفنون را تحلیل کنید،‌ دارالفنون می‌توانست عامل یک رنسانس ایرانی باشد. ما می‌توانستیم در اواخر دوره قاجار چیزی شبیه رنسانس را تجربه کنیم که اگر این اتفاق می‌افتاد امروز ما با ظرفیت‌های بیشتری روبرو بودیم.

در مجموع من نمی‌توانم با این مسئله موافق باشم که سرکوب یک عامل مبنایی برای رشد است. سرکوب و ‌محدودیت بهره‌وری را کاهش می‌دهد و ریسک جامعه را افزایش می‌دهد. هر نوع ناکارآمدی در سیستم‌های حمایتی و تسهیلگر زیان آور است. سیستم‌های ما باید حامی وتسهلگر وحرمت گذار نخبگان باشد.

 

·       اما در دوره پهلوی الگوهای اعزام به جارج اعزام شد اما نتیجه مورد انتظار بدست نیامد

در دوره‌ پهلوی دوم بود که پول نفت یک باره وارد کشور شد بدون آنکه ساختارهای مولد کافی وحرفه ای ما توسعه پیدا بکند وبدون اینکه توسعه سیاسی رضایتبخش بهنگامی اتفاق بیفتذ در نتیجه خلاقیت نخبگان رو به زوال وسستی گذاشت. بوی رانتهای  نفتی همه را کرخت کرد. بخشی از امکانات ممکن است خلاقیت ما را از بین ببرد. ظرفیت بهره گیری از امکانات، مهم تر از خود امکانات است. من معتقدم ثروت فقط در شرایط مولد خود می تواند منشاء خلاقیت شود. به طوری‌که در شرایط فعلی هم با وضع مدیریت فعلی، ‌اگر درآمدهای ملی ما چندین برابر شود به احتمال زیاد  خلاقیت نخبگان کمتر خواهد شد.

-        موضع ما هم دفاع از سرکوب نیست. بلکه صحبت از پیامدهای ناخواسته مهاجرت است و اینکه نباید تصور شود مهاجرت نخبگان الزاما نتایج زیان‌آوری به همراه خواهد داشت.

به طور قطع مهاجرت منجر به توسعه سیاسی و اجتماعی ایران در طول تاریخ شده است. الان هم باید توسعه مهاجرت داشته باشیم. ما باید امکان مهاجرت ایرانیان را به کشورهای توسعه یافته فراهم کنیم و این فرصت را برای شهروندان کشور ایجاد کنیم که بین‌المللی بشوند و با جهانی متکثر مراوده داشته باشند. جهانی که چند فرهنگی است و اعضا آن با یکدیگر گفتگوی فرهنگی می‌کنند و لازمه این،‌ نظام‌های تعلیم و تربیت کارآمد است.  اشخاصی که شما می گویید مهاجرت شان منشأ توسعه ایران می شود در دوره کودکی ونوجدانی به نوعی تعلیم و تربیت شده اند که خودتنظیم وخود راهبرند و به خودشکوفایی فکر می کنند. اما نظام تعلیم تربیت فعلی ما خلاقیت و عزت نفس را از دانش‌آموزان می‌گیرد و به آنها اجازه پرسشگری وخودباوری نمی‌دهد.

ما باید ایران را از انزوا و توهم و معرفت‌های کاذبی که بر ذهن برخی غلبه پیدا کرده است که جامعه را  نیز حیات خلوت خودشان می‌دانند،‌ خارج کنیم. یک فرد معمولی وقتی متوهم است تنها به خانواده‌اش لطمه می‌زند. ولی آنها که در جایگاه یک سیاستگذار هستند و حوزه عمومی تحت تاثیر تصمیمات و اقدامات آنهاست و نحوه تخصیص و توزیع منابع عمومی متکی به سیاست‌های آنهاست، کوچکترین غفلت و خطای شان بزرگترین خسارت‌های ملی را  ایجاد خواهد کرد . مطمئنا تعامل و ارتباط با جهان سبب می‌شود مابه جای نگاه محدود و محلی، نگاهی جهانی داشته باشیم و به این باور برسیم که  یک ایرانی می‌تواند جهانی بیندیشد ودر جهان تردد هم داشته باشد  اما همسوبا منافع ملی خودش عمل کند.

 

فایل پی داف قابل دریافت از اینجا 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 07:44 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 1 نظر

سخنرانی شنبه 15 مهر96 درباره جامعه ایرانی ؛ تأمل در کنش و مطالبه

سخنرانی شنبه 15 مهر96  درباره جامعه ایرانی ؛ تأمل در کنش و مطالبه

تاریخ ارسال: جمعه 14 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 11:58 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 0 نظر

سرمایه اجتماعی سرگردان و سرمایه اجتماعی «تأسیس یافته» در ایران

 

 

 

 

سرمایه اجتماعی سرگردان

 و

سرمایه اجتماعی «تأسیس یافته»

در ایران

 

   منتشر شده در : صدا ، ش 128، یازدهم شهریور ماه 1396، صص26-28.

 

1.بیان مسأله

چرا سرمایه اجتماعی مهم است؟ چون پایین بودن سرمایه اجتماعی به این معناست که ذخیرۀ اعتماد اجتماعی در جامعه به قدر کافی وجود ندارد . در نتیجه هزینه مبادلات بالا می­رود، سرمایه گذاری دشوار می­شود و توسعه اقتصادی به مانع برمی­خورد. از سوی دیگر ضعف سرمایه اجتماعی به معنای مخدوش شدن پیوندو مشارکت است، به معنای بی­تفاوتی اجتماعی است و این مطمئنا به فرایندهای «دموکراسی شدن» در یک جامعه لطمه می­زند. همچنین هر نوع مشکل در سرمایه اجتماعی می­تواند تهدیدی برای اخلاق عمومی باشد والگوهای خاموشی از رفتار های آسیب زا وپرهزینه تکثیر بکند. به همین صورت بحران سرمایه اجتماعی سبب می شود پروژه های­ ملی وبین المللی ایران کارامدی و بازده مطلوب نداشته باشند، کارایی سیستم ها از بین برود، کیفیت خدمات در بخش عمومی افت پیدا بکند، کیفیت زندگی و رفاه اجتماعی دشوار شود ومابقی قضایا.

2.مفهوم اصلی به دست آمده از مطالعه

 از شاخص سرمایه اجتماعی در ایران نشانه های نگران کننده­ای می­رسد ولی مقادیر آن فرق می­کند چرا؟ در برخی شاخصهای جهانی،  ایران جزو آخرین ده کشور قرار دارد. بنا به برخی از آنها درچند ده تای آخر هستیم ولی در بعضی نیز رتبۀ ما در خط مرزی متوسط دیده می­شود. هیچیک از این سه حالت مطلوب نیست اما اولی دهشتناک، دومی دردناک  و سومی دور از شأن جامعه ایران است. طبق شاخص «موفقیت سرمایه اجتماعی» (SCA) ، ایران در میان 117 کشور، رتبه 110 دارد(Lattin & Young, 2015). این درحالی است که بنابر شاخص لگاتوم، در یکی از ابعاد آن که سرمایه اجتماعی است، رتبه ما از 149 کشور، 74 است(Legatum Prosperity Index, 2016). اگر بخواهیم این دو رتبه را با یک مقیاس بیان بکنیم درحالی که اولی ما را از 100 مورد در رتبۀ 94 نشان می­دهد، طبق دومی از 100 مورد در رتبۀ 49 هستیم.

پس این پرسش به میان می آید که تفاوت مقدار شاخص ها را چگونه می­توان تفسیر کرد؟ تفسیری که نویسنده بر اساس مجموعه مطالعات وشواهد در دست خود به آن رسیده است، این است :

یعنی  در این کشور ظرفیت های اعتماد و پیوند وهمبستگی و مشارکت و همدلی کم وبیش وجود دارد اما نمی­تواند نهادینه و تأسیس بشود. به بیان دیگر  ساختارها و سیستم های مناسبی نیست که این ظرفیت ها را متحقق بکند.

3. ایضاح مفهوم

در جوامع پیچیده امروزی، سرمایه اجتماعی همچون اعتماد و مشارکت، چیزی فراتر از سطح چهره به چهره و فیزیکی و بی واسطه است. به تعبیر گیدنز، اعتماد در جامعه امروزی حالت انتزاعی دارد و در قالب قوانین و سیستم های اجتماعی و نهادها جریان می­یابد. شما باید به یک تکه کاغذ کوچک یا حتی پیام الکترونیکی مجازی، به عنوان پول ملی با پشتوانه  اعتماد بکنید، به بانک و به نشانه استاندارد و به سیستم بیمارستان  واتاق عمل و فرایندهای قضایی و به صندوق انتخابات و امنیت سرمایه گذاری و مالکیت فکری و  بقیه نهادها و ساختارها باید اعتماد کنید تا بگویند که شما از سرمایه اجتماعی برخوردار هستید. به بیان دورکیم در اینجا با «اعتماد تعمیم یافته» سرو کار داریم. یعنی اعتماد به این یا آن فرد بخصوص کافی نیست بلکه اعتماد به «دیگریِ تعمیم یافته» لازم است تا شبکه ای از اعتماد توسعه پیدا بکند ونهادینه بشود.

اعتمادْ قابل تقلیل به حالات «علم النفسی» نیست بلکه به صورت اجتماعی ساخته می­شود.  در اینجا تأکید می­کنم که  اعتماد باید تأسیس اجتماعی بشود. انتظار اینکه سرمایه اجتماعی مثل اعتماد، همدلی، پیوند و مشارکت در یک جامعه به گزاف بالا برود یا در وضع مطلوبی بماند، درواقع « ابله فرض کردنِ» مردم است. مردم به معنای عام کلمه عاقل اند. یعنی به طور متوسط برای زیستن در یک شرایط اجتماعی، به «عقلانیتی هدف وسیله­ای» می­رسند و برحسب تجارب زیستۀ خود به انتخاب های عقلانی و نهایتاً به نوعی «انتخاب اجتماعی» دست می­زنند. مردمْ سرمایۀ اعتماد خود را ارزان نمی فروشند بیخود مشارکت نمی­کنند و بی­دلیل همدل نمی شوند.

وقتی می­بینیم که رتبه جهانی نیوزیلند در سرمایه اجتماعی «1» و  رتبه استرالیا «2» و کانادا «3» است بدین معنا نیست که در آنجا مردمانی خوش باور و ساده لوحی زندگی می­کنند، بی حساب وکتاب اعتماد می­کنند و یک سوت بزنید همه به صف انتخابات می­ایستند و هر سازی زده بشود  بازهم مشارکت می­کنند. بلکه بدین معناست که در آنجا ساختارهای اعتماد ساز و مشارکت پذیرِ کارآمدی هست، قانونمندی گره گشایی هست و در نتیجه همکاری­ سازنده­ای جریان می­یابد و نظام هنجاری و قواعد عمل به شکلی قابل اعتماد تنظیم می­شود، روحیات وخلقیات[1] مثبت وادراک مثبت پرورش می یابد و تعهدهای متقابل به وجود می­آید، مردم در نهادهای مدنی و غیر دولتی عضویت مؤثر ومشارکت  داوطلبانه می کنند،  شفافیت و پاسخگویی شکل می­گیرد، پرونده های قضایی کاهش می یابد، اعتماد های متقابل افقی وعمومی بسط می یابد، شکاف دولت وملت از بین می رود و پایداری حاصل می­شود و این یعنی :

«سرمایه اجتماعی تأسیس یافته».  من برای موجّهیت این تفسیری که از داده های جهانی به دست می دهم، سعی کرده ام دلیل آوری بکنم و  بر شواهدی انگشت بنهم. البته تفسیر و استدلال اینجانب می­تواند محل نقد و ایراد و بررسی و ملاحظه قرار بگیرد. در این یادداشت فقط می توانم به شمه ای از آن اشاره بکنم.

4. بحث ونتیجه گیری

به نظر من وقتی از سرمایه اجتماعی در ایران سخن می­گوییم لازم است بین «سرمایه اجتماعی سرگردان» و «سرمایه اجتماعی تأسیس یافته» تمایز قائل بشویم. در مطالعات و پیمایش ها و سنجش سرمایه اجتماعی به این تمایز توجه بکنیم .  آنچه در این یادداشت تقدیم شد در واقع می تواند پیش نویس صفر وخام نظریه ای برای سرمایه اجتماعی در ایران باشد و  محققان و منتقدان واستادان بزرگ این کشور در این زمینه اظهار نظر وحک واصلاح بفرمایند. این دانش آموز به دقت از آنها بهره خواهد گرفت. در ایران ظرفیت­های سرمایه اجتماعی نسبتاً خوبی هست ولی سرگردان اند. مشکل ما عمدتاً در «سرمایه اجتماعی تأسیس یافته» است. به عبارت دیگر در زیر پوست این جامعه میل به موفقیت، اعتماد، همدلی و مشارکت و همبستگی هست(فراستخواه، ما ایرانیان، 1396). اینجا زندگی همچنان جاری است. اما نمی­تواند تأسیس پیدا بکند . سیستم ها و ساختارها و قوانین مناسب پای برجایی برای متبلور ساختن و صورت بندی پایدار این روح موفقیت خواهی و پیوند و ا عتماد و مشارکت ایجاد نمی شود بلکه سیستم های ما قدری نیز این سرمایه اجتماعی سرگردان را خسته و درمانده می­کنند، از پای می­اندازند و دست آخر به وازدگی، سرخوردگی، انفعال، بی تفاوتی، بی اعتمادی، ناهمدلی و بیگانگی اجتماعی سوق می­دهد.

اگر در شاخص سرمایه اجتماعی« SCA » چنانکه اندکی پیش گفته شد در ده تای آخر قرار داریم، برای آن است که در آن شاخص چنانکه از عنوانش پیداست تأکید بر «موفقیت سرمایه اجتماعی هست. در این شاخص ما مقیاس­هایی مثل حکمرانی خوب، کیفیت قوانین، پاسخگویی، حقوق و آزادی ها و برابری قدرت خرید داریم ودر نتیجه  معدل نمره های ما به کمترین مقدار در جهان می رسد. این را متأسفانه شاخص­های جهانی دیگر نیز تأیید می­کند. مثلاً در «شاخص جهانی شفافیت و مصونیت از فساد» طبق گزارش 2016،  ایران از 176 کشور در رتبه 131 دیده می­شود و مقیاس شفافیت ما از 100 نمره فقط در حدّ 29 است (سالهای قبل حتی تا 25 نیز تنزل کرده بود). دوباره سه کشوری را که قبلاً در رتبه های اول سرمایه اجتماعی دیدیم به یاد می­آورم یعنی نیوزیلند، استرالیا و کانادا که در اینجا نیز می بینیم مقیاس شفافیت آنها حوالی 80 تا 90 (از صد نمره ) است (Transparency International Index ,2016). در شکل زیر نشان داده می شود:


بنابراین علت اینکه در شاخص لگاتوم، مقیاس سرمایه اجتماعی ایران در خط مرزی متوسط دیده می­شود (74 از 149) آن است که ، بخش بزرگی از ساختارها و قوانین و شرایط سیستمی (که برای برای سرمایه اجتماعی لازم  است) در شاخص لگاتوم جداگانه  و درضمن ابعاد و مؤلفه های دیگر منظور شده است و سنجیده می شود و در آنجا متأسفانه از اطلاعات مربوط به ایران نشانه های خوبی نمی­رسد مثلاً از کل 149 کشور سنجیده شده، رتبه ما در آزادی های فردی 145 ، در کیفیت حکمرانی 136 ، در ایمنی و امنیت 120 ، در شرایط کسب وکار 114 و در محیط زیست 111 است. برای همین است که نمره سرمایه اجتماعی ما جدا از اینها تا حدی بهتر می شود (Legatum Prosperity Index, 2016). در شکل زیر نشان داده شده است:


پس مشکل ما در اینجا نیز همچنان شکاف میان سیستم و زندگی به معنای هابرماسی آن است. زندگی در این جامعه میل به پویایی و پیشرفت و قابلیت دارد ولی سیستم ها چندان نمی­توانند از آن پشتیبانی رضایتبخشی بکنند، حتی مانع نیز می شوند. سرمایه اجتماعی ایران در سطح زندگی،  واجد ظرفیت هایی هست ولی چرا به «سرمایه اجتماعی سرگردان» تبدیل می شود ؟ چون نمی­تواند به سطح «سرمایه اجتماعی تأسیس یافته» ارتقا پیدا بکند و نهادینه بشود و به پایداری و به درجات بلوغ برسد. یک شاهد دیگر را در شاخص دموکراسی «اکونومیست» می بینیم . در آنجا دموکراسی با 5 مؤلفه سنجیده می­شود .  نمره ما در مؤلفۀ مشارکت 33/3 است و در مؤلفه فرهنگ سیاسی نمره 13/3 داریم، اما وقتی نوبت به مؤلفه ای ساختاری یعنی روال ها و سیستم های مربوط به آزادی­های مدنی می رسد نمرۀ ما یکباره به 47/1 تنزل پیدا می­کند و در قوانین و ساختارهای انتخاباتی و کثرت پذیری از این هم پایین­تر می­آید.(The Economist democracy Index, 2016)  در شکل زیر ارائه می شود:


نتیجه گیری بحث این است که جامعه ایرانی، جامعه ای پویاست ولی سیستم ها و نهادهایش نیاز به اصلاح دارد. سرمایه اجتماعی در ایران سرگردان مانده است و لازم است به «سرمایه اجتماعی تأسیس یافته» ارتقا پیدا بکند. این یک مسئولیت مشترک است و مستلزم کار و کوشش و کنش همگانی و تعاملات خلاق  وانتقادی و سازندۀ میان دولت و مردم و نهادهای مدنی و سازمانهای غیر دولتی و محلی است. یک نمونه از سرمایه اجتماعی سرگردان همین«انتخابات اخیر ریاست جمهوری» بود که امسال به لطف حق و  با جان سختیِ جامعۀ ایرانی،  در نقطه مبارکی لنگر انداخت، اما آیا دولتیان  و وزرا و مدیران با برنامه ها ومدیریت  وابتکارات خود خواهند توانست به ارتقای این سرمایۀ سرگردان در جهت «سرمایه اجتماعی تأسیس یافته» کمکی بکنند؟




دریافت فایل پی دی اف از اینجا 

منابع

فراستخواه، مقصود(1396). ما ایرانیان. تهران: نشر نی، چاپ شانزدهم.

Lattin, Ronald and Stephen Young. Caux Round Table. “Country Ranking: Social Capital Achievement.” April 19, 2015.

Legatum Prosperity Index, 2016. http://www.prosperity.com/

Transparency International Index ,2016 . https://www.transparency.org/whatwedo/publication/corruption_perceptions_index_2016

The Economist Intelligence Unit's Democracy Index,2016, https://infographics.economist.com/2017/DemocracyIndex/

 



[1] temperament

تاریخ ارسال: دوشنبه 13 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 07:35 ب.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 0 نظر

فهم پدیده داعش : امر اجتماعی، امر گفتمانی، امر تکنیکی


در اینجا 

تاریخ ارسال: یکشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 07:18 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 2 نظر
( تعداد کل: 88 )
   1      2     3     4     5      ...      11   >>
صفحات