X
تبلیغات
رایتل

مقصود فراستخواه

فضایی میان ذهنی برای اطلاع رسانی دیدگاه ها و اطلاع یابی از ملاحظات خوانندگان

سرمایه اجتماعی سرگردان و سرمایه اجتماعی «تأسیس یافته» در ایران

 

 

 

 

سرمایه اجتماعی سرگردان

 و

سرمایه اجتماعی «تأسیس یافته»

در ایران

 

   منتشر شده در : صدا ، ش 128، یازدهم شهریور ماه 1396، صص26-28.

 

1.بیان مسأله

چرا سرمایه اجتماعی مهم است؟ چون پایین بودن سرمایه اجتماعی به این معناست که ذخیرۀ اعتماد اجتماعی در جامعه به قدر کافی وجود ندارد . در نتیجه هزینه مبادلات بالا می­رود، سرمایه گذاری دشوار می­شود و توسعه اقتصادی به مانع برمی­خورد. از سوی دیگر ضعف سرمایه اجتماعی به معنای مخدوش شدن پیوندو مشارکت است، به معنای بی­تفاوتی اجتماعی است و این مطمئنا به فرایندهای «دموکراسی شدن» در یک جامعه لطمه می­زند. همچنین هر نوع مشکل در سرمایه اجتماعی می­تواند تهدیدی برای اخلاق عمومی باشد والگوهای خاموشی از رفتار های آسیب زا وپرهزینه تکثیر بکند. به همین صورت بحران سرمایه اجتماعی سبب می شود پروژه های­ ملی وبین المللی ایران کارامدی و بازده مطلوب نداشته باشند، کارایی سیستم ها از بین برود، کیفیت خدمات در بخش عمومی افت پیدا بکند، کیفیت زندگی و رفاه اجتماعی دشوار شود ومابقی قضایا.

2.مفهوم اصلی به دست آمده از مطالعه

 از شاخص سرمایه اجتماعی در ایران نشانه های نگران کننده­ای می­رسد ولی مقادیر آن فرق می­کند چرا؟ در برخی شاخصهای جهانی،  ایران جزو آخرین ده کشور قرار دارد. بنا به برخی از آنها درچند ده تای آخر هستیم ولی در بعضی نیز رتبۀ ما در خط مرزی متوسط دیده می­شود. هیچیک از این سه حالت مطلوب نیست اما اولی دهشتناک، دومی دردناک  و سومی دور از شأن جامعه ایران است. طبق شاخص «موفقیت سرمایه اجتماعی» (SCA) ، ایران در میان 117 کشور، رتبه 110 دارد(Lattin & Young, 2015). این درحالی است که بنابر شاخص لگاتوم، در یکی از ابعاد آن که سرمایه اجتماعی است، رتبه ما از 149 کشور، 74 است(Legatum Prosperity Index, 2016). اگر بخواهیم این دو رتبه را با یک مقیاس بیان بکنیم درحالی که اولی ما را از 100 مورد در رتبۀ 94 نشان می­دهد، طبق دومی از 100 مورد در رتبۀ 49 هستیم.

پس این پرسش به میان می آید که تفاوت مقدار شاخص ها را چگونه می­توان تفسیر کرد؟ تفسیری که نویسنده بر اساس مجموعه مطالعات وشواهد در دست خود به آن رسیده است، این است :

یعنی  در این کشور ظرفیت های اعتماد و پیوند وهمبستگی و مشارکت و همدلی کم وبیش وجود دارد اما نمی­تواند نهادینه و تأسیس بشود. به بیان دیگر  ساختارها و سیستم های مناسبی نیست که این ظرفیت ها را متحقق بکند.

3. ایضاح مفهوم

در جوامع پیچیده امروزی، سرمایه اجتماعی همچون اعتماد و مشارکت، چیزی فراتر از سطح چهره به چهره و فیزیکی و بی واسطه است. به تعبیر گیدنز، اعتماد در جامعه امروزی حالت انتزاعی دارد و در قالب قوانین و سیستم های اجتماعی و نهادها جریان می­یابد. شما باید به یک تکه کاغذ کوچک یا حتی پیام الکترونیکی مجازی، به عنوان پول ملی با پشتوانه  اعتماد بکنید، به بانک و به نشانه استاندارد و به سیستم بیمارستان  واتاق عمل و فرایندهای قضایی و به صندوق انتخابات و امنیت سرمایه گذاری و مالکیت فکری و  بقیه نهادها و ساختارها باید اعتماد کنید تا بگویند که شما از سرمایه اجتماعی برخوردار هستید. به بیان دورکیم در اینجا با «اعتماد تعمیم یافته» سرو کار داریم. یعنی اعتماد به این یا آن فرد بخصوص کافی نیست بلکه اعتماد به «دیگریِ تعمیم یافته» لازم است تا شبکه ای از اعتماد توسعه پیدا بکند ونهادینه بشود.

اعتمادْ قابل تقلیل به حالات «علم النفسی» نیست بلکه به صورت اجتماعی ساخته می­شود.  در اینجا تأکید می­کنم که  اعتماد باید تأسیس اجتماعی بشود. انتظار اینکه سرمایه اجتماعی مثل اعتماد، همدلی، پیوند و مشارکت در یک جامعه به گزاف بالا برود یا در وضع مطلوبی بماند، درواقع « ابله فرض کردنِ» مردم است. مردم به معنای عام کلمه عاقل اند. یعنی به طور متوسط برای زیستن در یک شرایط اجتماعی، به «عقلانیتی هدف وسیله­ای» می­رسند و برحسب تجارب زیستۀ خود به انتخاب های عقلانی و نهایتاً به نوعی «انتخاب اجتماعی» دست می­زنند. مردمْ سرمایۀ اعتماد خود را ارزان نمی فروشند بیخود مشارکت نمی­کنند و بی­دلیل همدل نمی شوند.

وقتی می­بینیم که رتبه جهانی نیوزیلند در سرمایه اجتماعی «1» و  رتبه استرالیا «2» و کانادا «3» است بدین معنا نیست که در آنجا مردمانی خوش باور و ساده لوحی زندگی می­کنند، بی حساب وکتاب اعتماد می­کنند و یک سوت بزنید همه به صف انتخابات می­ایستند و هر سازی زده بشود  بازهم مشارکت می­کنند. بلکه بدین معناست که در آنجا ساختارهای اعتماد ساز و مشارکت پذیرِ کارآمدی هست، قانونمندی گره گشایی هست و در نتیجه همکاری­ سازنده­ای جریان می­یابد و نظام هنجاری و قواعد عمل به شکلی قابل اعتماد تنظیم می­شود، روحیات وخلقیات[1] مثبت وادراک مثبت پرورش می یابد و تعهدهای متقابل به وجود می­آید، مردم در نهادهای مدنی و غیر دولتی عضویت مؤثر ومشارکت  داوطلبانه می کنند،  شفافیت و پاسخگویی شکل می­گیرد، پرونده های قضایی کاهش می یابد، اعتماد های متقابل افقی وعمومی بسط می یابد، شکاف دولت وملت از بین می رود و پایداری حاصل می­شود و این یعنی :

«سرمایه اجتماعی تأسیس یافته».  من برای موجّهیت این تفسیری که از داده های جهانی به دست می دهم، سعی کرده ام دلیل آوری بکنم و  بر شواهدی انگشت بنهم. البته تفسیر و استدلال اینجانب می­تواند محل نقد و ایراد و بررسی و ملاحظه قرار بگیرد. در این یادداشت فقط می توانم به شمه ای از آن اشاره بکنم.

4. بحث ونتیجه گیری

به نظر من وقتی از سرمایه اجتماعی در ایران سخن می­گوییم لازم است بین «سرمایه اجتماعی سرگردان» و «سرمایه اجتماعی تأسیس یافته» تمایز قائل بشویم. در مطالعات و پیمایش ها و سنجش سرمایه اجتماعی به این تمایز توجه بکنیم .  آنچه در این یادداشت تقدیم شد در واقع می تواند پیش نویس صفر وخام نظریه ای برای سرمایه اجتماعی در ایران باشد و  محققان و منتقدان واستادان بزرگ این کشور در این زمینه اظهار نظر وحک واصلاح بفرمایند. این دانش آموز به دقت از آنها بهره خواهد گرفت. در ایران ظرفیت­های سرمایه اجتماعی نسبتاً خوبی هست ولی سرگردان اند. مشکل ما عمدتاً در «سرمایه اجتماعی تأسیس یافته» است. به عبارت دیگر در زیر پوست این جامعه میل به موفقیت، اعتماد، همدلی و مشارکت و همبستگی هست(فراستخواه، ما ایرانیان، 1396). اینجا زندگی همچنان جاری است. اما نمی­تواند تأسیس پیدا بکند . سیستم ها و ساختارها و قوانین مناسب پای برجایی برای متبلور ساختن و صورت بندی پایدار این روح موفقیت خواهی و پیوند و ا عتماد و مشارکت ایجاد نمی شود بلکه سیستم های ما قدری نیز این سرمایه اجتماعی سرگردان را خسته و درمانده می­کنند، از پای می­اندازند و دست آخر به وازدگی، سرخوردگی، انفعال، بی تفاوتی، بی اعتمادی، ناهمدلی و بیگانگی اجتماعی سوق می­دهد.

اگر در شاخص سرمایه اجتماعی« SCA » چنانکه اندکی پیش گفته شد در ده تای آخر قرار داریم، برای آن است که در آن شاخص چنانکه از عنوانش پیداست تأکید بر «موفقیت سرمایه اجتماعی هست. در این شاخص ما مقیاس­هایی مثل حکمرانی خوب، کیفیت قوانین، پاسخگویی، حقوق و آزادی ها و برابری قدرت خرید داریم ودر نتیجه  معدل نمره های ما به کمترین مقدار در جهان می رسد. این را متأسفانه شاخص­های جهانی دیگر نیز تأیید می­کند. مثلاً در «شاخص جهانی شفافیت و مصونیت از فساد» طبق گزارش 2016،  ایران از 176 کشور در رتبه 131 دیده می­شود و مقیاس شفافیت ما از 100 نمره فقط در حدّ 29 است (سالهای قبل حتی تا 25 نیز تنزل کرده بود). دوباره سه کشوری را که قبلاً در رتبه های اول سرمایه اجتماعی دیدیم به یاد می­آورم یعنی نیوزیلند، استرالیا و کانادا که در اینجا نیز می بینیم مقیاس شفافیت آنها حوالی 80 تا 90 (از صد نمره ) است (Transparency International Index ,2016). در شکل زیر نشان داده می شود:


بنابراین علت اینکه در شاخص لگاتوم، مقیاس سرمایه اجتماعی ایران در خط مرزی متوسط دیده می­شود (74 از 149) آن است که ، بخش بزرگی از ساختارها و قوانین و شرایط سیستمی (که برای برای سرمایه اجتماعی لازم  است) در شاخص لگاتوم جداگانه  و درضمن ابعاد و مؤلفه های دیگر منظور شده است و سنجیده می شود و در آنجا متأسفانه از اطلاعات مربوط به ایران نشانه های خوبی نمی­رسد مثلاً از کل 149 کشور سنجیده شده، رتبه ما در آزادی های فردی 145 ، در کیفیت حکمرانی 136 ، در ایمنی و امنیت 120 ، در شرایط کسب وکار 114 و در محیط زیست 111 است. برای همین است که نمره سرمایه اجتماعی ما جدا از اینها تا حدی بهتر می شود (Legatum Prosperity Index, 2016). در شکل زیر نشان داده شده است:


پس مشکل ما در اینجا نیز همچنان شکاف میان سیستم و زندگی به معنای هابرماسی آن است. زندگی در این جامعه میل به پویایی و پیشرفت و قابلیت دارد ولی سیستم ها چندان نمی­توانند از آن پشتیبانی رضایتبخشی بکنند، حتی مانع نیز می شوند. سرمایه اجتماعی ایران در سطح زندگی،  واجد ظرفیت هایی هست ولی چرا به «سرمایه اجتماعی سرگردان» تبدیل می شود ؟ چون نمی­تواند به سطح «سرمایه اجتماعی تأسیس یافته» ارتقا پیدا بکند و نهادینه بشود و به پایداری و به درجات بلوغ برسد. یک شاهد دیگر را در شاخص دموکراسی «اکونومیست» می بینیم . در آنجا دموکراسی با 5 مؤلفه سنجیده می­شود .  نمره ما در مؤلفۀ مشارکت 33/3 است و در مؤلفه فرهنگ سیاسی نمره 13/3 داریم، اما وقتی نوبت به مؤلفه ای ساختاری یعنی روال ها و سیستم های مربوط به آزادی­های مدنی می رسد نمرۀ ما یکباره به 47/1 تنزل پیدا می­کند و در قوانین و ساختارهای انتخاباتی و کثرت پذیری از این هم پایین­تر می­آید.(The Economist democracy Index, 2016)  در شکل زیر ارائه می شود:


نتیجه گیری بحث این است که جامعه ایرانی، جامعه ای پویاست ولی سیستم ها و نهادهایش نیاز به اصلاح دارد. سرمایه اجتماعی در ایران سرگردان مانده است و لازم است به «سرمایه اجتماعی تأسیس یافته» ارتقا پیدا بکند. این یک مسئولیت مشترک است و مستلزم کار و کوشش و کنش همگانی و تعاملات خلاق  وانتقادی و سازندۀ میان دولت و مردم و نهادهای مدنی و سازمانهای غیر دولتی و محلی است. یک نمونه از سرمایه اجتماعی سرگردان همین«انتخابات اخیر ریاست جمهوری» بود که امسال به لطف حق و  با جان سختیِ جامعۀ ایرانی،  در نقطه مبارکی لنگر انداخت، اما آیا دولتیان  و وزرا و مدیران با برنامه ها ومدیریت  وابتکارات خود خواهند توانست به ارتقای این سرمایۀ سرگردان در جهت «سرمایه اجتماعی تأسیس یافته» کمکی بکنند؟




دریافت فایل پی دی اف از اینجا 

منابع

فراستخواه، مقصود(1396). ما ایرانیان. تهران: نشر نی، چاپ شانزدهم.

Lattin, Ronald and Stephen Young. Caux Round Table. “Country Ranking: Social Capital Achievement.” April 19, 2015.

Legatum Prosperity Index, 2016. http://www.prosperity.com/

Transparency International Index ,2016 . https://www.transparency.org/whatwedo/publication/corruption_perceptions_index_2016

The Economist Intelligence Unit's Democracy Index,2016, https://infographics.economist.com/2017/DemocracyIndex/

 



[1] temperament

تاریخ ارسال: دوشنبه 13 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 07:35 ب.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 0 نظر

فهم پدیده داعش : امر اجتماعی، امر گفتمانی، امر تکنیکی


در اینجا 

تاریخ ارسال: یکشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 07:18 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 2 نظر

پردیس کتاب در مشهد ، مورد مثالی از کنش فرهنگی نهادساز

پردیس کتاب در مشهد ، مورد مثالی از کنش فرهنگی نهادساز : 

 هرماه در محلی با شکوه ،  مردم در کنار قفسه های زیبای کتاب،  پای صحبت ناقد ونویسنده کتاب جمع می شوند وخودشان هم حرف می زنند..

درود بر این ابتکار

برای توضیح بیشتر اینجا را کلیک کنید

تاریخ ارسال: شنبه 31 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 09:26 ب.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 1 نظر

موانع عقلانیت اجتماعی در جامعه ایرانی


موانع عقلانیت اجتماعی در جامعه ایرانی

در اینجا 

گفت و گو با دکتر مقصود فراستخواه

کد خبر: ۷۱۱۳۴۷

تاریخ: ۲۲ تیر ۱۳۹۶ - ۲۰:۲۲

رضا رحیمی- آخر هفته گذشته بار دیگر حجم زیادی از داوطلبان آزمون سراسری و متقاضیان ورود به دانشگاه در کنکور سراسری شرکت و توانایی خود را برای تصاحب صندلی های برتر دانشگاهی امتحان کردند؛ آزمونی که درصد توزیع داوطلبان در رشته های مختلف آن بسیار ناهمگون بود و نشان از گرایش 60 درصدی داوطلبان به رشته تجربی داشت.

به گزارش «تابناک»، اینکه چرا 60 درصد از داوطلبان متقاضی ورود به دانشگاه را دانش آموزان رشته های تجربی تشکیل دادند و اینکه این توزیع ناهمگون چه تهدیدها یا فرصت هایی را برای آینده کشور ایجاد می کند، مسئله مهمی است که نیاز است به تفصیل به آن پرداخته شود و اگر این مسئله برای آینده کشور خطرناک است، باید برای خروج از آن راهکارهای عملیاتی و عقلانی در پیش گرفت.

می دانیم که نظام آموزشی کشور و مسئولان وزارت آموزش و پرورش به خطرهای افزایش گرایش دانش آموزان به رشته تجربی اخیراً واقف شده اند و سال گذشته در بحث هدایت تحصیلی تلاش زیادی برای جلوگیری از این گرایش کردند؛ تلاشی که تحت تأثیر تصمیم های سیاسی و با فشار خانواده ها لغو شد.

برای بررسی تفصیلی این مسئله مهم «تابناک» با «دکتر مقصود فراستخواه»، جامعه شناس و استاد دانشگاه هم کلام شد.

آنچه در ادامه می خوانید، مشروح این گفت و گوست.

-آقای دکتر لطفاً برای شروع بفرمایید، چرا در جامعه ما بعضاً علایق و انتخاب های فردی مثلا در انتخاب رشته تحصیلی منطبق با منافع و مصالح ملی کشور نیست؟

متأسفانه چون سیستم های اجتماعی وسیاستگذاری ما سیستم های ناکارآمدی هستند، در نتیجه مردم و خانوارها تنها راهی که در چنین جامعه ای دارند این است که امورات خود را با عقلانیت فردی پیش ببرند.

بدترین شرایط برای یک جامعه این است که هوشمندی اجتماعی در آن وجود نداشته باشد و جامعه به شکل نهادینه ای با عقلانیت وآینده نگری وهمه جانبه نگری پیش نرود. در چنین شرایطی انسان ها تلاش می کنند تا با هوشمندی فردی مسائل شخصی خود را که جامعه را نیز تحت تأثیر قرار می دهد، پیش ببرند.

در واقع در جامعه ما انتخاب عقلانی فقط شکل فردی دارد. مثلاً شما انتخاب های زندگی خود را بر اساس منافع فردی و با توجه به شرایط فردی خود انجام می دهید و این نشان می دهد که در کشور ما عقلانیت اجتماعی به صورتی که ضامن منافع، مصالح و منفعت ملی باشد در تصمیم گیری و انتخاب ها وجود ندارد.

در کشورهایی که سیستم های اجتماعی کارآمدی دارند و هوشمندی اجتماعی در آنها نهادینه شده است، دولت تنها بخشی از قضایا را بر عهده دارد و بخش بزرگی از سیاستگذاری های عمومی توسط نهادهای حرفه ای و مستقل غیر دولتی و مدنی وان جی اوها انجام می شود.

-همانطور که مستحضر هستید، آزمون سراسری کنکور سال جاری در هفته اخیر برگزار شد. از جمله نکات قابل تأمل این آزمون، این بود که بیش از 60 درصد داوطلبان متقاضی رشته تجربی بودند. به نظر شما چرا در خانواده ها و فرزندان چنین گرایشی پیش آمده است.

شما در سئوالتان گفتید که چرا مردم گرایش دارند که فرزندانشان را ترغیب کنند تا در رشته های تجربی ادامه تحصیل دهند. علت این موضوع آن است که آنها احساس می کنند از این طریق فرزندانشان بازار کار بهتر و منزلت اجتماعی بالاتری خواهند داشت. مگر چاره ای جز این دارند؟ رشته پزشکی و رشته های مرتبط با آن از جمله حوزه های آزمایشگاهی، پرستاری و... خانواده بزرگی هستند که در جامعه کنونی ما هم برای آنها زمینه اشتغال زیادی وجود دارد و هم درآمدشان بیش از بقیه است و هم احترام بیشتری دریافت می کنند . به قدر کافی نهادهای درمانی، بهداشتی و کلینیکی وجود دارد. این ها علاوه بر کارهای فردی است که پزشکان و پیراپزشکان وپرستاران می توانند برای جامعه انجام دهند.

در رشته های پزشکی درآمدها با سایر رشته ها متفاوت است و این جدا از این مسئله است که در حوزه های دیگر دانش آموختگان بیکار زیادی داریم . بعضاً در رشته های فنی هم بیکاری دو رقمی دانش آموختگان را دیده می شود.

جدا از بیکاری آشکاری که در رشته های غیر پزشکی داریم، بیکاری پنهان مسئله مهم دیگری است که کمتر به آن پرداخته می شود و معنی آن این است که فردی خارج از چارچوب تخصص و دانش و تحصیلات خود به کار مشغول شود؛ مجموعه مشکلاتی که گریبانگیر اکثر رشته های غیر پزشکی است و از جذابیت های این رشته ها می کاهد.

در نتیجه با این وضعیت اگر یک حوزه ای هست که در آن تا حدی مسئله اشتغال حل شده است و درآمد خوبی هم دارد ومنزلت اجتماعی نیز بیشتر است، قطعاً تمایل به این رشته ها افزایش می یابد.

بعضاً شما اگر فردی که به تازگی وارد سیستم پزشکی شده است را از نظر حقوق و مزایا با یک استاد دانشگاه با سابقه مقایسه کنید، گاهی دیده می شود که آنها دو یا سه برابر حقوق دارند و این مسائل برای مردم جذابیت های فراوانی را در این رشته ها ایجاد می کند. شما خانواده ای را در نظر بگیرید که به اینده فرزند خود حساس هستند، مشخص است که اولویت آنها به این سمت سوق پیدا می کند.

-فکر نمی کنید، در این تصمیم گیری داوطلبان کنکور نقش خانواده ها بیشتر از نظام آموزشی کشور است و آنها چنین پدیده ای را خلق کرده اند؟

بله همینطور است. در ایران خانواده های ایرانی توجه زیادی به فرزندانشان دارند چون اعتماد چندانی به سیستم های اجتماعی ندارند ومجبورند خودشان وبچه های شان را سرپا نگه بدارند. این از عقلانیت فردی آنهاست اما مشکل ما این است که جامعه فقط با عقلانیت های پراکنده فردی به تصادف پیش نمی رود عقلانیت اجتماعی هم لازم است که متأسفانه شرایط امکان آن را در کشور ایجاد نکرده ایم، هیچ نوع هوشمندی سیستماتیک اجتماعی و قابل اعتمادی نیست که برای آینده بچه ها در این سرزمین فکر شود و تنها چاره این است که خانواده ها خود به فکر آینده فرزندشان باشند.

در میان تعریف هایی که برای مفهوم توسعه وجود دارد، یک تعریف به خصوص از آمارتیاسن این است که می گوید توسعه یعنی گستره و افقِ انتخاب های افراد در یک جامعه گسترش پیدا کند و حیطه امکان ها افزایش یابد. در کشور ما و در زمینه های آموزشی، افق های انتخابی خوب و مطمئن زیادی نیست و درجه آزادی شهروندان کم است و افق های انتخاب از قبیل سبک زندگی و تحصیلات اندک است. هرچه این انتخاب ها بیشتر باشد جامعه توسعه یافته تر است.

-تفاوت عقلانیت جمعی و فردی که به آن تأکید می کنید، چیست؟

جامعه ای داریم که هرکس خودش را می خواهد نگاه دارد و این جامعه جامعه ای نیست که بتواند به صورت پایدار وهمه جانبه وموزون ومتوازن توسعه یابد. عقلانیت اجتماعی در جامعه ما امکان کافی برای ظهور نمی یابد و فقط عقلانیت فردی متفرقه باقی می ماند. عقلانیت اجتماعی با یک یا چند عقل کل به وجود نمی آید بلکه نیازمند فضایی برای عقلانیت جمعی وفرایندهایی خردمندانه برای رفع ورجوع امور وریل گذاری ها و بسترسازی های مناسب است. عقل کل های فردی که بعضاً مقام سیاسی هم دارند و خود را عاقل کامل می دانند، تصور می کنند با آنچه در ذهن و فکر آنهاست جامعه قابل مدیریت است. ولی با این روند جامعه درست نمی شود.

-چه باید کرد که عقلانیت جمعی جایگزین عقلانیت فردی شود؟

راه عقلانیت جمعی این است که در جامعه فرصت هایی برای گفت و گو وجود داشته باشد. در این زمینه نیازمند به یک حوزه عمومی هستیم که درجه آزادی بالایی داشته باشد. برای مثال متفکر یا منتقدی امکان نقد سیاست های عمومی و یا روزنامه نگار امکان انتشار مطلب داشته باشد. استاد دانشگاه امکان گفتن نظرش را داشته باشد و کسی بخاطر سئوال و پرسش مواخذه و محکوم نشود. تنها در این شرایط است که مسیر برای عقلانیت جمعی فراهم می شود.

فراتر از این عقلانیت اجتماعی یعنی وجود نهادهای پژوهشی مستقل که به سیاستگذار راه را نشان بدهد. سیاست گذاری عمومی در ایران در تصرف الگوی سیاسی است. این در حالی است که سیاست گذاری با سیاست فرق دارد. سیاست گذاری عمومی غیر از امر سیاسی است ولی در جامعه ما مدل سیاست گذاری مدل چانه زنی گروه های نفوذ آن هم خارج از پژوهش و مبتنی بر منافع فرصت طلبان اجتماعی ورانتهای حکومتی است.

-با شرایطی که توصیف کردید، ارزیابی شما از وضعیت کنونی جامعه از نظر نظام آموزشی چیست؟

جامعه ما دچار یک شرایط پاندولی شده است مدتهاست که به سبب ساختار متمرکز وبیش از اندازه دولتی ِ برنامه درسی در ایران، آموزش های ما بی ثمر بوده است و نتوانسته به فرزندان مهارت آموزش دهند و آنها را با مسائل واقعی زندگی آشنا کند. درس هایی که در کلاس آموزش دادیم معطوف به مسئله نبود در نتیجه دانشجو نمی تواند با آن دانش در زندگی واقعی مسئله ای را حل کند. این سبب شده که مسئله بیکاری به وجود آید و دانش اموختگان بیکار افزایش یابند؛ شرایطی که سبب شده الان اشتغال را به صدر قضایا آورده و به یک باره آموزش به زیر بیرق اشتغال رفته است. یعنی از یک افراط به یک تفریط در نوسان بوده ایم ودر هر دوحالت مفرط هزینه می دهیم. چه کسی گفته دانشگاه صرفاً محل ایجاد اشتغال است؟ در کجای دنیا دانشگاه تاسیس شده تا فقط اشتغال ایجاد کند؟

-شما مخالف این هستید که دانشگاه در زمینه اشتغال زایی فعال باشد؟

دانشگاه قبل از اینکه بنگاهی برای شغل سازی باشد نهادی برای تفکر وآگاهی ودانش ومعنا وعلم آموزی وعلم ورزی ونقد وروشنگری است. در اصل دانشگاه محل تولید شغل نیست، بلکه دانشگاه محل خلق وابداع دانش ومعناست ، نهادی برای توسعه کران های دانش بشری و مکانی برای علم آموزی است و این مسائل فی نفسه یک فضیلت است و دانشگاه محل حضور کسانی است که کنجکاوی هایی درباره جهان طبیعی وجهان انسانی وجهان اجتماعی دارند؛ مسائلی که به علوم انسانی و اجتماعی اهمیت می دهد. هنر را آیا می توان با چوب اشتغال پیش راند؟ فلسفه برای ایجاد شغل نیست ونباید هم باشد. در علوم پایه برخی رشته ها وجود دارد که در پی کشف رازهای جهان طبیعی است و این رشته ها نیز لزوما شغل ساز نیستند و مورد بی مهری قرار گرفته اند. من نمی گویم دانشگاه به اشتغال کمک نکند، من می گویم اصولا ساختار اقتصادی و اشتغالی کشور عقب مانده است وچندان نیازی به علم وتخصص و دانش ندارد. اینکه دانش آموخته ها بیکارند همه اش که گناه دانشگاه نیست بلکه مسؤولیت اصلی با اقتصاد فشل حکومت سالار و رانتی است اینکه نظام آموزشی یک باره به زیر بیرق اشتغال برود دقیقاً همان وضعیت پاندولی است که ثابت می کند تاکنون مسیر خطایی را رفته ایم و حالا قرار است از سمت دیگری به خطا برویم.

-شما بر چه اساسی این ادعا را مطرح می کنید، که قرار است دانشگاه زیر بیرق اشتغال برود. اگر چنین بود که ما این همه مشکل در زمینه اشتغال نداشتیم؟

در روزهای گذشته برنامه اشتغال فراگیر در سال 96 در ستاد فرماندهی اقتصاد مقاوتی به دولت ابلاغ شد و در آن تکالیفی برای دانشگاه ها اعلام شده است ومی تواند چنین تفسیر واجرا بشود که دانشگاه ها را به ماشین اشتغال زایی تبدیل بکند. اشتغال همه چیز را تحت تاثیر قرار داده است. آن هم در جامعه ای که کل نظام اشتغال هم کج و معوج و پس افتاده است.

در این سیاست وظیفه ایجاد سالانه یک میلیون شغل (نهصد و هفتاد هزار شغل)به دستگاه های مختلف اعلام شد که وزارت علوم هم وظیفه دارد با کمک سایر نهادها در این زمینه فعال شود.یکی از مهم ترین موضوعاتی که در وزارت علوم باید دنبال شود طبق این برنامه رتبه بندی دانشگاهها بر اساس توانشان در ایجاد اشتغال است . همچنین یارانه به دانشگاه نیز به اشتغال زایی منوط شده است. این برنامه استعداد بدفهمی وتفسیر افراطی و اجرای افراطی دارد ومی تواند اصالت دانشگاه را به عنوان نهادعلمی وخبره ای مستقل وآکادمیک مخدوش بکند

این درست است که در رتبه بندی دانشگاه ها و در کنار همه شاخص های لازم علمی وکیفی ، موضوع توانمندی دانشگاه در ایجاد اشتغال هم باید حتما لحاظ شود، اما این برنامه فراگیر ابلاغ شده آن قدر مبهم وچند پهلوست که می تواند چنین تفسیر و اجرا بشود که دانشگاه را به ماشین شغل سازی تقلیل دهد. نه آن وضع مفرط که دانشگاه بر اثر برنامه ها وسیاست های متمرکز تحمیل شده به او در چند دهه گذشته، نتواند برای اشتغال جوانان کاری بکندد ونه این وضع مفرط تازه که دانشگاه یکسره زیر پرچم اشتغال سازی و پارادایم اقتصادی برود، آن هم اقتصادی هیأتی وسنتی و حکومت زده. در حدیثی هم آمده است « جاهل را ندیدم جز اینکه یا افراط میکند و یا تفریط »

-اینکه دانشگاه ها بر اساس توانمندی در اشتغال زایی رتبه بندی شوند، چه اشکالی ایجاد می کند؟

اگر قرار است دانشگاه تنها بر اساس توانمندی در امر اشتغال طبقه بندی شود، پس نقد اجتماعی، روشنگری اجتماعی، مسئولیت اجتماعی در باره نقد مناسبات قدرت و ثروت و پی جویی عدالت و آزادی و منافع ملی، پرورش شهروندان مسؤول وتوانا برای زیست صلح آمیز، آفرینش علم محض و گسترش دانش بشری و موضوع مهم استقلال دانشگاه وآزادی آکادمیک چه می شود؟ آیا معنای این سیاست جدید این است که این مسائل مهم باید کنار گذاشته شود؟

-تصور و پیش بینی شما از آینده علوم اجتماعی و انسانی کشور چیست؟

در فضاسازی های جاری می ترسم دانشگاهی که به دنبال کشف حقایق بشری و مطالعات محض است، از درجه ساقط بشود و علوم محض، اجتماعی و انسانی در کشور رو به اضمحلال برود. باید شرایطی فراهم شود که نهادهای پژوهشی مسقل نتایج تحقیق خود را در اختیار جامعه قرار بدهند و برای دولت ، مخاطرات آینده زیستن در این سیاره را روشن کنند. به نظر من با شرایطی که وجود دارد، آینده علوم محض، علوم پایه، ریاضیات، فلسفه و بسیاری از علوم انسانی و اجتماعی وهنر در کشور ما رو به اضمحلال است و خسارت های سنگینی به جامعه تحمیل می شود.

در واقع در جامعه ای که هیچ ساختار کارآمد، چالاک و غیر دولتی وجود ندارد و همه چیز در چنبره دولت یا بدتر از آن در تصرف قدرت های سایه و پنهانی است که به آنها خصولتی می گویند و با رانت های وحشتناک فعال هستند، وضعیت پاندولی جامعه ادامه خواهد داشت و جامعه به اضمحلال کشیده خواهد شد.

زوال علوم اجتماعی و انسانی و حتی علوم محض و سایر رشته های علمی وحوزه های فکری ومعرفتی وهنری وریاضی در کشور می تواند در آینده آنقدر برای کشور هزینه ایجاد کند که قابل توصیف نیست.

-فکر نمی کنید، در شرایط کنونی جامعه ما مدام در حال آزمون و خطای مسیرهای توسعه است؟

بله دقیقاً همینطور است، در چنین شرایطی جامعه ما دائماً در حال آزمون و خطاست. تصور کنید من به عنوان معلم دانشگاه مسیر خانه تا این دانشگاه را به روش های مختلف می آیم و می روم تا بالاخره بهترین و سریع ترین راه را می یابم و آن را انتخاب می کنم. در این وضعیت من هزینه هایی داده ام، اما این هزینه بعد شخصی دارد و بسیار ناچیز است.حالا شما تصور کنید جامعه ای را که در همه عرصه ها مدام در حال آزمون و خطاست. جامعه تحت هیچ شرایطی نباید آزمون و خطا کند. باید با کمک عقلانیت جمعی همیشه صحیح ترین راه توسعه را انتخاب کنیم. من از شما سئوال می کنم اگر جامعه در این آزمون و خطاها خسارت ببیند که البته بسیار هم سنگین است، چه کسی مسئولیت آن را بر عهده خواهد گرفت؟ آیا کسانی که بی توجه به عقلانیت جمعی و متکی به عقلانیت فردی جامعه را هدایت می کنند، این خسارت ها را بر عهده می گیرند.

-ریشه این مشکلات از نظر شما چیست؟

نگرانی و مشکل زیاد است و به نظر من ریشه همه این مشکلات در آن است که در کشور ما نهادهای میانجی و مستقل اجتماعی اجازه و زمینه توسعه نیافتند تا سیاست گذاری های عمومی در کشور ما توسط این نهادهای مستقل راهبری شود. در این صورت ریل گذاری ها درست انجام می شود ویک باره شاهد بی مقدار شدن علوم ریاضی و معرفتی و انتقادی و انسانی واجتماعی نمی شویم.

برای رهایی از این مشکلات و آسیب ها باید خط مشی های عمومی و سیاست گذاری عمومی از نهادهای مستقل علمی و اجتماعی که البته حرفه ای هستند خط وخطوط وایده و نقشه راه بگیرد و اجازه داده شود دانشگاه هم به صورت مستقل فعالیت کند. باید نهادهای علمی و هم نهادهای واسطه ای برای جامعه آینده نگری کنند و با توجه به منافع همه فعالان اجتماعی سیاست های پایه کشور را تنظیم کنند.

-برنامه ریزی های آموزشی گذشته را چگونه ارزیابی می کنید؟

ما جامعه پایدار و با ثباتی نداریم. در دهه های گذشته زیر سیطره برنامه های درسی وسیاستگذاری ومدیریت متمرکز آموزش عالی به دنبال برنامه های درسی رفتیم که بعضاً هیچ ارتباطی با زندگی نداشت و اکنون می بینیم که آن آموزه ها هیچ کمکی به فارغ التحصیلان ما چه در انتخاب سبک زندگی اجتماعی و چه در یافتن شغل نمی کند. الان هم همه چیز را با شغل می سنجیم. بعد از انقلاب اسلامی یک سری آمدند در ستادهای متمرکز حکومتی نشستند و مدام برنامه های پیش ساخته درسی نوشتند و به دانشگاه ابلاغ کردند تا اجرا کند ولی این برنامه ها هم هزینه های سنگینی به جامعه تحمیل کرد و هم اینکه اکنون می بینیم نتیجه اش دانش آموختگان بیکار است. حالا از این سوی بام می افتیم و محور برنامه های دانشگاهی را به امر اشتغال اختصاص داده ایم و قرار است از این به بعد حمایت های مالی از دانشگاه بر اساس میزان اشتغال آفرینی آنها توزیع شود این یعنی بی مقدار شدن علوم بنیادی و معرفتهای محض مثلا فلسفی و هنری و آزادی پژوهش های علمی. نهادهای علمی و دانشگاهی ما یا ضعیف هستند و یا اگر در سطحی هستند که می توانند حرفی برای گفتن داشته باشند، وابستگی شدیدی به دولت دارند و از این بدتر نهادهای واسط حرفه ای هم در کشور نداریم.

-در شرایط کنونی هیچ نهاد و تشکلی مستقلی نداریم که این دغدغه ها را آنگونه شما می گویید، پیش ببرد؟

اگر این نهادهایی که از آن سخن می گویم وجود داشت، این احساس خطری که شما را به عنوان خبرنگار مجاب کرده تا در این رابطه گفت گو بگیرید، آن نهادها را هم سوق می داد تا ساعت ها روی این بحث مهم کار کنند و نتایج گزارش های انتقادی خود را آزادانه و بدون ترس از هیچ نهاد و ارگانی در حوزه عمومی منتشر کنند. همین که می بینید جامعه در مورد این خطر بزرگ آینده ساکت و غیر فعال است، گواهی بر نبود نهادهای مستقل و حرفه ای علمی در کشور است.

هنگامی که افکار عمومی و عقلانیت جمعی در جامعه نهادینه شود و قوی باشد، عقلانیت ها و تصمیم گیری های فردی هم از آن استفاده می کند و دیگر شما نخواهید دید که 60 درصد داوطلبان آزمون سراسری متقاضی رشته های تجربی باشند.

به نظر من در حال حاضر خانواده هایی که مایلند فرزندانشان در رشته های پزشکی تحصیل کنند، به یک جهت درست فکر می کنند. چون روند جامعه به شکلی است که احتمال توفیق آنها از این مسیر بیشتر است، اما با شرایط کنونی جامعه امکان توسعه نخواهد داشت و در واقع منافع جمعی قربانی منافع فردی می شود. چون ریل گذاری های عمومی عقلانی وجود ندارد هرکس از یک راه میان بر می رود ونوعی هرج ومرج به وجود می آید

-آقای دکتر نحوه برگزاری کنکور در سال های گذشته با شرایط کنونی تفاوت زیادی داشته است. این تحولات را چگونه ارزیابی می کنید؟

در کنکور جز چند ده هزار رشته محل دانشگاهی که کم وبیش کمیاب هستند و برای ورود به آنهارقابت می شود، بقیه داوطلبان اصلاً رقابت هم نمی کنند و حتی اگر در آزمون شرکت هم نکنند وورقه سفید بدهندمی توانند در دانشگاه پذیرفته شوند. این را مقایسه کنید با چند دهه پیش که از میان سیل عظیم داوطلبان کنکور، تنها عده معدودی می توانستند وارد دانشگاه شوند و ما بقی این امکان را نداشتند. آن دیوار بلند کنکور را سیاستهای متمرکز دولتی ایجاد کرده بود واین صندلی های خالی را نیز همینطور. یعنی ما همواره از هول حلیم توی دیگ افتاده ایم و هر بار از یک طرف بام افتاده ایم.

این را گفتم که نشان دهم نظام آموزشی و برنامه ریزی جامعه دائماً در حالت پاندولی قرار دارد و گاهی دچار افراط و گاهی نیز دچار تفریط هستیم. گویا چیزی به معنای خط میانه وخاکستری در جامعه ما معنا ندارد.

-یک مسئله مهم دیگر در مورد خوب بودن بازار پزشکی، ضرورت های توجه به سلامت و نیاز ضروری به این تخصص است. فکر نمی کنید از این نگاه موضوع کمی منطقی جلوه کند؟

نه تصور من اینطور نیست. اینکه چرا رشته پزشکی بازار مناسبی دارد و چرا در آمد در این فضا زیاد است. علتش این است که در جامعه ما مردم به سلامت خود خیلی فکر می کنند و توجه به بدن اخیراً در کل دنیا و به ویژه در کشور ما زیاد شده است. مسائلی مثل انواع جراحی های زیبایی، کاهش وزن، افزایش وزن، تقویت توانایی بدن و .... اکنون در جامعه به یک فرهنگ تبدیل شده است.

برخی به دنبال زیبایی بینی هستند، برخی می خواهند چربی خود را بسوزانند، برخی می خواهند ماهیچه های شان بزرگ بشود برخی تلاش می کنند به هر قیمتی شده زیبایی بدن خود را افزایش دهند و... .؛ مجموعه رفتارهایی که منجر به کسب درآمد خوب برای بخشی از اصناف پزشکان می شود، در حالی که بسیاری از این مراجعه های به پزشک اصلاً ضروری نیست. همینطور است بسیاری از داروهای زاید یا زیانبار و جراحی های پرعارضه ورادیولوژی ها و سیتی اسکن ها و ام آر آی ها که کمپانی ها ودر کشورما رانتها وبازار سیاه ها به راه انداخته اند.

البته در یک جامعه ایده آل که همه چیز روال خود را طی می کند اشکالی ندارد عده ای هم دنبال زیبایی یا مسائل اینچنینی باشند ولی مشکل زمانی است که می بینیم در جامعه ما مردم به سلامت و زیبایی بدن اهمیت زیادی می دهند، اما به سلامت و زیبایی جامعه، شهر، محیط زیست، اندیشه، علم و عدالت اجتماعی وآزادی و پایداری زندگی جمعی ... به این مقدار اهمیت نمی دهند و برای آن هزینه نمی کنند چون شرایط امکانش را از بین برده ایم ودر نتیجه مردم نگونبخت چاره ندارند جز اینکه حداقل بدن شان را نگه بدارند!

-نقش بی اعتمادی مردم به مسئولان و برنامه ریزان نظام آموزشی را در گرایش به رشته های تجربی چگونه می بینید؟ می دانیم که سال گذشته تلاش زیادی شد که از انتخاب رشته تجربی توسط بسیاری از دانش آموزان دبیرستانی جلوگیری شود، اما خانواده ها مقاوت کردند؟

همانطور که گفتید، در رابطه با افزایش گرایش ها به رشته های تجربی و نگرانی از ادامه تحصیل در رشته های دیگر به ویژه علوم انسانی، یک موضوع مهم دیگر بی اعتمادی مردم به نهادهای سیاستگذاری است. به عبارتی خانواده ها دیده اند که در دهه های گذشته فارغ التحصیلان این رشته ها تحت تأثیر سوء مدیریت و عدم برنامه ریزی صحیح به مشکل برخورده اند و مهارت های شغلی و شرایط اقتصادی وضعیت مناسبی ندارند، لذا نمی توانند به مسئولان وسیاست های جعلی آنها  اعتماد کنند و حتی با سفارش و تأکید آنها فرزندانشان را برای ادامه تحصیل به سمت رشته های علوم انسانی و اجتماعی هدایت کنند. کافی است در مقایسه با شرایط کشور ما شما بروید در دانشگاه های جهان و به ویژه کشورهای توسعه یافته و ببینید که علوم اجتماعی و انسانی چه اعتباری دارند.

متأسفانه در حال حاضر شرایط جامعه ما منتهی به خود مداری شده است و مردم خود تلاش می کنند که خود را سرپا نگه دارند. چون هیچ سیستم کارامد عمومی برای حفظ شهروندان وجود ندارد و هر خانواده ایرانی وظیفه اش را در این می بیند که لااقل خود مراقب سلامت و آینده فرزندانش باشد.

این یک نشانه نگران کننده ای برای سرمایه اجتماعی است که مردم دیگر به نهادهای سیاستگذاری و حکمرانی و مسئولان امر وسیاست های عمومی چندان اعتمادی نکنند و نمی توانند مشکل و دغدغه هایی از قبیل آینده فرزندانشان را به سیستم های عمومی واگذار کنند و از طرفی هم چون خودشان اطلاعات و آگاهی کافی ندارند و با ترس و نگرانی تصمیم گیری می کنند در نتیجه اتفاق خوبی برای منافع عمومی پایدار در آینده این سرزمین حاصل نمی شود.

پی دی اف

تاریخ ارسال: یکشنبه 25 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 07:11 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 1 نظر

شهر ایرانی گندی شاپور چگونه حفظ شد ؛ یک قصه کوتاه

یک قصه تاریخی

آقایان لطفا اجازه بدهید دیپلماسیِ دولت ادامه پیدا بکند. بگذارید در سایۀ مذاکرۀ هوشمندانه و ارتباط مثبت با دنیا ، اقتصاد وفرهنگ وعلم و زندگی در این سرزمین عزیز رونق یابد. بگذارید ایران بماند.  قول وقرارهای بین المللی را محترم بشمارید وبه شکل آشکار وپنهان بازی های پرثمر را برهم نزنید. من برای این قصه ای تاریخی می آورم:

در فتحِ ایران،  گندی شاپور به تسخیر عرب در آمد ولی داستانی شگفت انگیز حسب نقل، مانع از تخریب آن شد که طبری و ابن اثیر در تاریخ های خودآورده اند. برده‌ای عرب به نام مُکنِف که سپاه عرب با خود آورده بودند چون در اصل، گندی شاپوری بود در بحبوحۀ محاصرۀ شهر، امان نامه‌ای با تیری به این سویِ داخل باروی شهر پرتاب کرد. رؤسای خردمند و معتدل گندی شاپور امان را پذیرفتند و دروازه بگشودند. امرای سپاه عرب (ابوسیره از سرداران ابو موسی اشعری) گفتند ما چنین امان نامه‌ای ندادیم.  بعد معلوم شد برده‌ای آن را پرتاب کرده است. اختلاف میان امرای مغرورِ سپاه عرب افتاد که چگونه برحسب امان نامۀ  برده‌ای عرب به این شهر مهم ایران  امان بدهیم. عاقبت از خلیفه دوم پرسیده شد و خبر آمد که امانِ یک بردۀ مسلمان نیز برای همۀ مسلمانان، واجد اعتبار و لازم الرعایه است، به حکم آیۀ «اوفوا بالعهد ان العهد کان مسؤولا» (اسراء، 34). بدین ترتیب گندی شاپور ویران نشد، از بین نرفت و فعالیتهای علمی گندی شاپور این دانشگاه ایرانیِ  1700 سال پیش تا مدتها در آن باقی ماند.


تاریخ ارسال: یکشنبه 18 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 09:42 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 0 نظر

نسل دهه 60 ونسل دهه 70 در ایران(مقایسه ای بین نسلی)

منتشر شده در مجله کرگدن،10 تیر 96، شماره 105، صص 16-22


فایل پی دی اف در اینجا

تاریخ ارسال: شنبه 10 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 12:01 ب.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 0 نظر

حل مسألۀ ایران در گروِ فضاهای میانجی بین دولت ومردم است

حل مسألۀ ایران در گروِ فضاهای  میانجی بین دولت ومردم است

(عبور از پایان ایران)


مقصود فراستخواه


 

منتشر شده  در ماهنامۀ اجتماعی، اقتصادی ، فرهنگی « ایران فردا »

دورۀ جدید، ش 30، خردادماه 1396: 22-24.

 

طرح بحث

شکاف دولت و ملت در تاریخ ایران مانع ساخته شدن «ملت-دولت» (nation-state) می‌شد. این یک مسألۀ غامض برای ایران بود و متأسفانه هنوز نیز همچنان هست. علل گوناگونی برای آن عنوان شده است: نظیر پراکندگی سرزمین، صعوبت مسیر تاریخی پرحادثه ما، موقعیت و جغرافیای سیاسیِ پر مخاطره ما و بی ثبات های جامعه ما، آب‌سالار بودن دولت در گذشته و نفت سالار بودن آن در دوره معاصر و عللی از این دست‌. حکومت ها بر عایدات منابع خام لنگر می انداختند. زیستن از عایدات آسان طبیعی، روح استغنا در آنها پدید می آورد و احساس بی نیازی از جامعه و نهادهای غیر دولتی به آنها دست می داد، مغرور می شدند و باد  نخوت و خودکامگی و یکه سالاری بر وجود آنها چیره می گشت ودست درازی به حقوق ملت وآزادی های بشری برای شان آسان می نمود. یک سویۀ بسیار آزار دهنده از این وضعیت مسأله ساز  برای ایران همان بود که دکتر همایون کاتوزیان از او  به عنوان سیکل معیوب «دولت خودکامه / جامعه خودکامه» بحث می کند. دولت خود را همه کاره می دید و به حقوق مدنی واجتماعی تطاول می کرد و استبداد می ورزید. این یک طرف چرخۀ معیوب بود (حکومت خودکامه)  و سبب می شد که مردم نیز  به ندرت فرصت مشارکت قانونمند و نهادینه و مسؤولانه پیدا بکنند، با مصلحت عمومی خود تا حد زیادی بیگانه بمانند و هر کس وهرگروهی  بکوشد تا عمدتا گلیم خویش از امواج بگیرد. اینان دیر یا زود از سر استیصال،  بر می شوریدند و  نظم موجود را در هم  می ریختند،  بی آنکه آمادگی مدنی و  اجتماعی کافی برای ساختن مسؤولانۀ ملت- دولت به هم رسانده باشند. اینجا طرف دیگر سیکل معیوب ظاهر می شد: جامعه خودکامه. بدین ترتیب استبداد و هرج ومرج، دو سوی یک چرخۀ کور بودند. اینها مباحث مفصلی هستند. اما آنچه من در این جا باختصار به آن می پردازم، ضعف وفتور در فضاهای بین دولت و جامعه در ایران بود. در این سرزمین ، متأسفانه ساختارهای میانجی بین دولت و مردم چندان نتوانسته است نهادمند بشود و توسعه پیدا کند. در این میان من بر یک موضوع متمرکز می شوم، آدم‌های مرزی و  کنشگران خلاقی که هر ملتی نیاز دارد تا در فضای میان جامعه و دولت، رفت و آمد بکنند و دست به عمل اجتماعی وسیاسی و  فرهنگی و  مدنی  ومدیریتی و آموزشی وفکری بزنند و نهادهاها وساختارها وفضاهایی میانجی بسازند و  منزل به منزل از شکاف میان ملت ودولت بکاهند و بیگانگی ها بزدایند. بحث من مبتنی بر دو فرض مهم است.


فرض یکم. گذر از مفهوم تقدیر تاریخی ایران به مفهوم شکست فاعل ایرانی

فرض نخست این است  که علت ناکامیابی  تجدد خواهی و تحول خواهی وآزادیخواهی وعدالت خواهی در ایران  ، تقدیری تاریخی نبود بلکه از شکست کنشگران ایرانی ناشی می شد. کوشش هایی برای ساخته شدن ملت دولت  در ایران به عمل آمده است. اما حاصل حساب کار این کوشش ها چندان رضایتبخش نمی نماید. همه گلایه داریم، از همه چیز. از مشروطه ایرانی تا اصلاحات دولتی. احساس  می کنیم تقلاها  به ثمر ننشسته اند. شواهد اندکی هم برای تأیید این ناخرسندی ها نیست. اکنون پرسش این است که علت نامرادی ها چیست؟  سیاق ذهن غالب ما این ناکامی ها را  چنان توضیح می دهد که گویا «تقدیر تاریخی» ما این بود. سر راه حوادث بودن، وضعیت جغرافیایی، دولت آب سالار، نظام حامی پرور و پاتریمونیال، جامعه کوتاه مدت، واگرا وهرج ومرجی ، استبداد فابریک ایرانی، امتناع ایرانی، خُلقیات ایرانی  و مابقی قضایا. این ما را به وضعی ذهنی و وجدان نگونبختی سوق می دهد که که ناخودآگاه گرفتار «نوعی درماندگیِ آموخته » می شویم. تاریخ ومعاصریت خود را معمولا طوری می خوانیم که در نهایت مرثیه ای است برای نفرین شدگی مان در این سرزمین سوخته؛ مرثیه ای برای پایان ایران.  این به گمان من، تحت تأثیر پارادایم عقب ماندگی وگفتارهای شرق شناسی یا  دیگر  فرض های نیازموده وحتی ضمنی و پنهان در پیرنگ فکری ما روی می دهد. 

غالب عوامل تاریخی که محققان ما از آن بحث کرده اند بنابرشواهد موجود،  واقعا در کار بود من هم در جاهایی از سیاه مشق هایم از این شواهد بحث کرده ام. اما این ها لزوما به معنای آن نیست که نامرادی های ما تقدیر تاریخی ماست. بر جبین ما ننوشته اند که با اولین صدای ساخته شدن مان صدای فروپاشی هم به گوش برسد. چرا نگوییم که ایراد کار در طرز ساختن ماست. جاهایی از کار ما وروش ها و نگرش های ما وکنش های ما نیازمند ویرایش  واصلاح است. چرا به جای تقدیر تاریخی ، نگوییم که این  فاعل ایرانی است که خطا می کند و  دچار شکست می شود. شکست  نه باز  به معنای یک متافیزیک ستبر نفرین یا اسطورۀ رازگون انسان گناهکار. بلکه خطای فاعل شناسایی و  خطای عامل انسانی، خطا در محاسبات  و در نحوه بازی های نخبگان و عاملیت ها وکنشگران و نهادهای اجتماعی ، خطا در راهبردها وتاکتیک ها وتکنیک های تغییر.  می شود به مدد تحلیل تا حد امکان این خطاها را فهمید وتوضیح داد  وامید ریاضی خطاها را در ادامه راه کاهش داد. به تعبیر خیام؛ ماییم که اصل شادی و غم ایم، سرمایه دادیم ونهاد ستم ایم ، پستیم وبلندیم و کمالیم وکم ایم، آییینه زنگ خورده  وجام جم ایم. 


فرض دوم. چرا  کنش برای جامعه ایران ، تعیین کننده تر از ساختار است

بحثی در جامعه شناسی هست که ایا ساختارها مهم اند یا عاملیت های انسانی وکنش های اجتماعی؟  نظر من در این میان آن است که پاسخ به این دوتایی ، در جوامع مختلف فرق می کند. هرچه جامعه فاقد زیرساخت‌های اجتماعی توسعه یافته است، عاملیت انسانی  اهمیت پیدا می‌کند و کنشگران و «واسطه‌های تغییر» اهمیت بیشتری نسبت به «ساختارها» می‌یابند. در مقایسه جامعه ایران با کشورهای اروپایی،  این امر به خوبی آشکار می‌شود. در جوامع غربی هوش کنشگران به داخل ساختار نفوذ کرده و نهادینه شده است و ساختار ها کم وبیش هوشمند ترند یعنی جامعه به برکت سیستم های هوشمند تا حدی پیش می رود، این در حالی است که در جوامعی که هنوز هوش کنشگران به سیستم های اجتماعی ومدنی واجرایی منتقل نشده اند، همچنان کنشگران و خلاقیت‌های فردی و هوش فردی آنها  وابتکار عمل سیاسی واجتماعی ومدنی آنها بسیار تعیین کننده اند. در این جامعه کنش‌های فرصت‌ساز، ظرفیت‌ساز، رابطه‌ساز، نهادساز و جریان‌ساز و راه‌ انداز بسیار اهمیت دارد.


بحث : کنشگران مرزی و فضاهای میان دولت وملت بسیار تعیین کننده اند

به گمان من برای فائق آمدن بر  شکاف بین دولت و ملت در تاریخ ایران این کنشگران مرزی است که با ایجاد فضاهای واسط و  نهادهای میانجی حرف آخر را می زنند. آدم های مرزی بسیار مهم اند. من کوشیده‌ام در سه دوره ناصری و عهد مظفری، دوره پهلوی و دوره انقلاب اسلامی این کنشگران مرزی را سنخ‌شناسی کنم. کلان الگوی دوره نخست «استبداد منور»، در دوره دوم «نوسازی دولتی» و در دوره سوم «اسلامی‌سازی دولتی» است .



  • شش مدل در دورۀ ناصری و عهد مظفر

در دوره ناصری و عهد مظفر شش مدل از  کنش های مرزی و افراد مرزی وجود داشت. یکی مدل «عباس‌میرزا و قائم‌مقام» بود که تماس ایرانیان با نظام نوین جهانی آغاز شد. مدل دوم مدل «امیرکبیر» بود که اصلاحات دولتی اقتدارگرا و درون‌گرا را به دست داد. سوم مدل «میرزا حسین مشیرالدوله (سپهسالار)» بود. مدل اصلاحات دولتی او با مدل امیرکبیر متفاوت بود. اصلاحات او دولتی، لیبرال و برونگرا بود و اولین کوشش‌های دولت‌سازی در ایران در این مدل آغاز شد. اما مدل امیر کبیر اصلاحات دولتی اقتدار گرا ودرونزا بود.  چهارمین مدل را  «امین‌الدوله» به راه انداخت که در آن نوعی ظرفیت‌سازی غیردولتی صورت گرفت. انجمن معارف و مدارس رشدیه و کتابچه قانون در این مدل شکل‌گرفت و پیش رفت. مدل پنجم، مدل «خاندان مشیرالدوله» بود. این مدل مبتنی بر خاندان بود. می‌دانیم که در ایران به جای طبقه، خاندان‌ها هستند که نقش دارند چون ما چندان جامعه طبقاتی نداشتیم. خاندان مشیرالدوله یعنی میرزا نصرالله مشیرالدوله و پسرانش به‌ویژه حسن و حسین سردمداران مدل پنجم در این دوره بودند. از این مدل مدرسه سیاسی خارج شد واز راه انداز های مشروطه ایرانی بود. مدل ششم «مشروطه خواهی» بود. این مدل در یک منطقه مرزی یعنی در میانه جنبش اجتماعی از یک سو و اصلاح‌طلبی در حواشی و درون دولت از سوی دیگر پدید آمد که نتیجه آن تجدید ساختار سیاسی کشور بود که در آن آدم‌های مرزی متعددی عمل کردند و فعالیت‌های مهمی انجام دادند.



  • نُه مدل در دوره پهلوی ها

در دوره پهلوی، من نُه مدل را شناسایی کردم. این مدل‌ها قیاسی نیست و آنها را صرفا به صورت تئوریک به دست نیاورده ام بلکه از  استقرای تاریخی من و از درون اینجا و اکنونِ جامعه ایران بیرون آمده است. مدل اول مدل «مدرسه‌سازی» است که از یحیی دولت‌آبادی تا ابوالحسن فروغی و بعد احمد بدر و شیبانی و... را شامل می‌شود که ادامه مدرسه سیاسی را  پیش بردند وراه خاندان مشیرالدوله را پی گرفتند. دومین مدل «ساخته شدن دانشگاه» بود که دانشگاه تهران از دل آن بیرون آمد. فعالیت افرادی چون صدیق، علی‌اکبر سیاسی و علی‌اصغر حکمت در این محدوده قرار می‌گیرد. علی‌اکبر سیاسی استقلال آکادمیک را در این دوره تحکیم کرد و از 1333-1321 او رئیس منتخب دانشگاه بود. جامعه لیسانسیه‌ها در این دوره شکل گرفت. مدل سوم مدل «دولت‌سازی» است که محمدعلی فروغی تا قوام و علاء در آن جای دارند و از درون این مدل سازمان برنامه درآمد که برنامه‌های توسعه را تدوین کرد. مدل چهارم «ملت‌سازی» است که قهرمان آن دکتر محمد مصدق بود و کوشید ملت ایران را به میانه بیاورد که البته مشکلات و نقدهایی در کارنامه بسیار باارزش وملی او هست . به هرحال  این مدل به شکل گیری نهادهای ملی کمک کرد: مثل جبهه ملی، شرکت ملی نفت و.... مدل پنجم مدل «ساخته شدن کنش علمی» بود که قهرمان آن دکتر غلامحسین صدیقی بود. او موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی را در 1337 در دانشگاه تهران پدید آورد که مشهور به «موسسه مصدقی» بود. از رشید یاسمی تا غلامحسین صدیقی توانستند مدل کنش علمی را  برای ساختن ملت دولت جدید ایرانی  توسعه دهند. از نمایندگان برجسته این مدل، مجید تهرانیان بود که  آینده‌پژوهی ایران را به میان آورد درود بر روان او. مدل ششم، مدل «زن ایرانی» بود که موجودیت جدیدی به نام زن ایرانی را عیان وبیان کرد. کنشگران مرزی این مدل هاجر تربیت، صدیقه دولت‌آبادی، بدرالملوک بامداد، پروین اعتصامی، مهرانگیز منوچهریان و شمس‌الملوک مصاحب (خواهر غلامحسین مصاحب) بودند. این‌ها اولین دانش‌آموختگان دختر دانش‌سرا و بعد دانشگاه تهران به‌شمار می‌رفتند. این افراد از سناتوری تا وزارت حرکت کردند و همزمان در جامعه مدنی نیز فعال بودند. کانون بانوان، مجله زن روز، انجمن بانوان فرهنگی و... حاصل تلاش‌های این گروه برای پرکردن خلأ میان دولت و مردم بود. مدل هفتم، مدل «کودک ایرانی» بود؛ یعنی موجودی به نام کودک ایرانی در کانون توجه قرار گرفت که پیش‌تر مغفول بود. طفل به معنای سنتی غیر از کودک به مفهوم مدرن کلمه بود. محمدباقر هوشیار، آذر رهنما، توران میرهادی و لیلی آهی قهرمانان این مدل بودند. مجله سپیده فردا، شورای کتاب کودک، کانون پرورش و... از جمله تفضاها وظرفیت هایی بود که با این مدل در فاصله میان دولت وملت به وجود آمد. تمامی این تلاش‌ها در شکل‌گیری و توسعه مفهوم ایران وحل مسألۀ ایران نقش بسزایی داشت. مدل هشتم، «اصلاحات دولتی» بود که امینی و دیگران پیگیری می‌کردند و از درون آن برنامه‌های اصلاحات و ترویج روستایی و سپاه‌دانش بیرون آمد. نهمین مدل «اصلاحات آکادمیک و توسعه اجتماعی در ایران» بود که قهرمان آن مجید رهنما بود و از سال 1351- 1346 تلاش کرد. بحث آموزش برای انسان را در این سرزمین مطرح کند و همین‌طور طرح‌های منطقه ای را در این سرزمین دنبال کرد.



  • پنج مدل در دوره انقلاب

در دوره انقلاب هم من پنج مدل شناسایی کردم. اولین مدل در این رابطه مدل «لیبرال-مذهبی» بود که قهرمان آن شادوران بازرگان بود. فعالیت‌های مرزی بازرگان و اثرگذاری آن را به تفصیل شناسایی کردم. مدل دوم «تکنوکرات- مذهبی» بود که قهرمان آن هاشمی‌رفسنجانی بود، االبته او در مرکز دولت قرار داشت ، سهیم در قدرت بود . بعد ها به حواشی رانده شد و نقل‌مکان کرد اما نقش مرزی که در این دوره  ایفا کرد، بسیار اهمیت داشت. مدل سوم «روشنفکری دینی» بود که نمایندگان مختلفی داشت از بازرگان و شریعتی و پیمان تا شبستری وسروش. مثلا من بررسی کردم که چگونه عبدالکریم سروش ابتدا در ستاد انقلاب فرهنگی ودر داخل حکومت بود، آرام آرام به حاشیه رفت و در نقطه‌ تماس میان دولت و جامعه سوق یافت ودست به کنش معرفتی زد. مدل چهارم مدل «شهرداری» است. مدل تازه‌ای بعد از انقلاب که در کنار جمهوری‌اسلامی و اسلامی‌سازی، گفتمان شهرسازی راه می اندزد و تلاش می‌کند به محله  وخیابان و  فرهنگسرا وفضاهای واسط توجه بکند و فضاهای شهری پدید بیاورد. افرادی مانند کرباسچی از نمایندگان این مدل بودند. البته باید توجه داشت که افراد و افکار مرزی مختلفی در دور وبر کرباسچی  وجود داشت که مدل را قوام می‌بخشیدند یعنی کنشگران فکری و مطبوعاتی ودانشگاهی و مدنی واجتماعی بودند که به توسعه همه این مدل ها یاری می رساندند وبیشترشان گمنام می امدند وکمنام نیز می رفتتد درود بر همه آنها. مدل «اصلاح‌طلبی دولتی» مدل دیگری بود که بعد از انقلاب بسیار اثرگذار شد و خاتمی قهرمان آن در مرکز حکومت بود وبعد از مرکز رانده شد. مدل فعلی نیز که جاری و در حال پویش است ، مدل دیپلمات-مذهبی است. این مدل در حال ساخته‌شدن است و افرادی حول این مدل هستند که بازی  دیپلماسی برای حل مسألۀ ایران برگزیده اند و پروتکل‌های دیپلماتیک پدید آورده‌اند. در دوره انقلاب ما شاهد پدیده‌ای بودیم که در کنار انسان‌های مرزی میان دولت و جامعه یک تعدادی خرده مدل نیز به‌وجود آمد و از درون آن مدل‌های ترکیبی نیز خلق شد.


نتیجه بحث

این بیست مدل ، معرّف همه کوشش های کنشگران مرزی ایران معاصر نیستند. نمایای یک استقرای تام وتمام نیستند. مدل های بسی بیشتری نیز بودند  وهستند که هم به دلیل محدودیت های مطالعاتی  وذهنی اینجانب  و هم برای رعایت حوصله یک بحث کوتاه در اینجا ذکر نشده اند. مزیت مجموعه این مدل‌ها در مرز میان دولت وجامعه، تنوع خلاق آنهاست. گویا کوششی ایرانی و پویشی ایرانی در کار بود  که با توسل به مدل های متنوع، جامعه ایران باقی بماند. اما نقیصه مدل ها این بود که شکاف دولت و جامعه متأسفانه  به دو شکاف دیگر تحویل یافت. یکی شکاف نخبگان و مردم بود و دیگری کشمکش میان نخبگان بود. یعنی ما قصد پر کردن یک شکاف اصلی میان دولت وملت را داشتیم ولی بر اثر خطا در محسبات وتعاملات و خطا در کنش های مان از درون آن دو شکاف دیگر پدید آوردیم.

 این پدیده از آنجا ناشی شد که آدم‌های مرزی بیش از آنکه فضاهای زیست‌پذیر، ساختارهای پایدار و نهادهای میانجی و خودگردانِ اجتماعی ومحلی وتخصصی و مدنی و حرفه ای و صنفی تولید کنند، صرفا فعالیت های پراکنده وموسمی تولید می‌کردند، بنابراین مشکل «دولتِ فعال و جامعۀ منفعل» همچنان به قوت خود باقی ماند. دولت ها دست به دست می شدند وهر کدام در جهتی متفاوت و اغلب متعارض فعال می شدند وهمدیگر را خنثی می کردند  اما جامعه همچنان منفعل، موسمی و کوتاه‌مدت می ماند.

 موفق‌ترین آدم‌های مرزی در تاریخ ما در این سه دوره کسانی بودند که از تولید وتکثیر فعالیت  فراتر می‌رفتند و تولید  وتأسیس فضا می‌کردند. یعنی هوشمندی و ژرفنگری آن را داشتند که اجتماعات محلی و  جامعه مدنی را توانمند کنند و اجتماعات شهری خودگردان و اجتماعات محلی خودگردان را فعال سازند. کسانی موفق‌تر بودند که توانستند اجتماعات یادگیری را در خود جامعه به گونه نهادینه تسهیل کنند تا جامعه خودش بیدار و فعال شود،. به علاوه مهم‌ترین آدم‌های مرزی، آدم‌های مرزی کنار دولت نبودند، بلکه آدم‌های مرزی کنار جامعه بودند؛ یعنی کسانی‌که فقط در حاشیه دولت تردد نمی‌کردند بلکه بیش از آن وپیش از آن، در حاشیه جامعه  و حوزه های غیر دولتی  مدنی رفت وآمد داشتند و برای توانمندسازی فضاهای واسط میان دولت وجامعه می‌کوشیدند.


فایل پی دی اف

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:09 ب.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 1 نظر

دلالت های انتخابات 96 بر تحول در فرهنگ ایرانی و مسؤولیتهای دولت در قبال آن


مقصود فراستخواه

منتشر شده در روزنامه ایران، 3/3/96 صفحه 15

یک. 29 اردیبهشت، تحقیق میدانیِ معتبری دربارۀ جامعه ایرانی شد. یک روز مانده به انتخابات، نویسنده طی یادداشت«درنگی دربارۀ انتخابات 96» در کانال تلگرامی، از مدل دو تایی«X یا Y» بهره گرفت و نوشت که نتایج انتخابات، نشان خواهد داد ایرانیان در چه وضعی هستند؟ چه در سر دارند؟ دل در سودای چه می دهند؟ در آن یادداشت، ده قضیۀ دو تایی«X یا Y» را توضیح دادم که نتیجۀ انتخابات به یک طرف از این دوتایی ها دلالت خواهد کرد. یکی از آن دو تایی ها «طبقۀ متوسط در مقایسه با حیات معیشتی» بود. دوگانۀ دیگر «جامعه شهروندی و جامعه توده وار» بود. دوگانۀ بعدی«ضعف وقوت سرمایۀ اجتماعیِ امید واعتماد» بود و همینطور دوتایی های دیگر درباب عقلانیت و هویت و بقیۀ ده مورد که مشروحش در آن یادداشت آمده است. حقیقتا به عنوان محققی کوچک کنجکاو بودم کدام طرف از این دوتایی ها در جامعه ایران نسبتا سنگین تر از طرف دیگر است. برای مثال اکنون با اطمینان زیادی می توان گفت طبقه متوسط جدید شهری در ایران به پختگی وبلوغ می رسد، فقط حیات معیشتی را نمی بیند بلکه بر حقوق بشری خویش و مطالبات سطح بالاتر و به نیازهای فرامادی و به خودشکوفایی نیز تأکید دارد و به رغم تمام مشکلات مادی، عزت نفس انسانی خود را مهم تر می داند، «صدقه بگیری»ِ حکومت ها را ننگ می شمارد و می خواهد نان از عمل خویش بخورد، مطالبه اش دولت تدبیر و عقلانیت است به جای حکومت عیال وار و پدر سالار.

همچنین نتایج انتخابات نشان داد که بخش درخور توجهی از جامعه کنونی ما، دیگر آن «جامعۀ توده واری» نیست که  بتوان او را فلّه ای جا به جا کرد و بر امواجش سوار شد. بلکه جامعه حق خود می داند که به او فرصت سازمان یابیِ حرفه ای ومدنی وصنفی داده بشود ودولت در قبال او مسؤول وپاسخگو باشد. انتخابات همچنین بوضوح نشان داد مردم زیادی در این سرزمین، حتی بسیاری از ایرانیان در همه جای دنیا هنوز امیدوارند از راه های مسالمت آمیز وقانونی، تجربه ای درونزا از دموکراسی شدن در ایران صورت بگیرد و موفق شود. مردم به عقلانیت ارزش قائل اند ومی خواهند با قواعد جهانی ودر جهت منافع ملی با بقیه دنیا ومنطقه از جمله عربستان در صلح وهمزیستی زندگی بکنند وبقیه قضایا.

دو. نشانه هایی از تحول مثبت در صفات فرهنگی و شخصیت ملی ما می رسد. برای اختصار به یکی دو مورد اشاره بکنم. در کتاب «ما ایرانیان» توضیح داده شده که شاخص «جهت گیری دراز مدت»(LTO) بنا به تحقیقات دهه های گذشته در جامعه ما تا حدی مشکل داشت. یعنی می خواستیم به تعبیر مرحوم بازرگان خیلی زود کلاهی از نمدی برای مان دوخته بشود و دستمالی به دست بیاید. اما جمعه نشان داد این شاخص نیز امید می رود در حال ترمیم و بهبود باشد. بیشتر مردم با رأی خود گفتند به جای توزیع سریع یارانه وکارانه، کشور داری خوب و مدیریت عقلانی توسعه لازم دارند تا از طریق زمینه سازی برای سرمایه گذاری، رشد فرصت های مولّد اشتغال وکارافرینی وابتکار ورقابت، رفاه عمومی پایدار به صورت درون جوش فراهم بشود.

در آن کتاب، وضع ایران در شاخص های «گلوب» نیز بحث شده است. یکی از این شاخص ها میل به موفقیت از طریق عملکرد(PO)است. خوشبختانه در ایران، این شاخص وضع بدی ندارد. ایرانیان مردمانی توفیق طلب اند. می خواهند کاری کنند تا موفق بشوند. زندگی در اینجا جاری است. جامعه ایرانی اصرار به ماندن دارد، نمی خواهد از همگنان منطقه ای وجهانی خود عقب بیفتد وبلکه شوق پیشی گرفتن در او هست. مسؤولان امور کفران این نعمت کرده اند.  وقتی به رغم تمام محدودیت ها مردم به پای صندوق های رأی می آیند و به حکومت یک بار دیگر فرصت می دهند با عقل وتدبیر موجبات پیشرفت ایران وایرانی را فراهم بیاورد، این دلالت می کند که جامعه ما هنور از  میل به موفقیت سرشار است. شاخص های بیشتر دیگری در این انتخابات محک خوردند که در این یادداشت کوتاه نمی گنجد.

سه. به یاد داشته باشیم این انتخابات تنها متعلق به 57 درصد نیست. آن 40 درصد نیز از این ملت است. حامل نیازها و حاوی نگرانی هایی است. هوشمندی سیستمهای مان به فساد، قوانین کارامد مدرنی در جهت عدالت اجتماعی و بازتوزیع امکانات وحمایت ها برای معلولان، بی خانمان ها و گروه های زیر خط قرمز فقر نباید با رویکرد تکنوکراتی وبورکراتی دولت به حاشیه برود. جناح مقابل از گروه های نادار وبیکار استفاده ابزاری کرد واصولا صورت بندی مفهومی وعملیاتی درستی از فقر زدایی نداشت. امادر علم اقتصاد، راه های مؤثری برای رفاه اجتماعی وجود دارد که بدون انداختن مجدد جامعه به ورطۀ دولت سالاری واقتدارگرایی، بی لطمه زدن به قواعد عقلانی بازار و سرمایه گذاری و آزادی های مدنی، می توان مشکل فقر  ومحنت را رفع کرد. در هرصورت فراموش نکنیم که گروه هایی از جامعه ایرانی اسیر انواع مرارت ها در ابتدایی ترین نیازهای زندگی روزمرۀ مادی خویش هستند، عضوهایی که از یک پیکر به درد آمده اند و در همۀ اندام اجتماعی بی قرار افتاده است . چون تا یک نفر بدبخت هست هیچکس خوشبخت نیست.

چهار. پس از انتخابات ای کاش تمام نهادها ودستگاه ها وآقایان روحانیانی که وزن اجتماعی 40 درصدی را با خود می کشیدند واصرار داشتند همین امروز و فردا برای فقرا باید کاری کرد، اکنون که گرد وغبار سیاست فرونشسته است برگردند و برای رفع بیکاری وفقر «ان جی او های مذهبی»  و خیریه ها تشکیل بدهند اما نه از شیر نفت وبا اسکناس های بی پشتوانه و انواع رانتها ، برگردند و فعالیت های داوطلبانه برای رضای خدا در جهت کمک به دهک های پایین به راه بیندازند. همچنین ای کاش طرف های پیروز نیز که وزن اجتماعی 58 درصدی را نمایندگی کردند و تمام یا بخش هایی از لیست خود را به شوراها آوردند، اکنون از تعارف کم کنند وبر مبلغ اصلاح طلبی بیفزایند و ضمن اینکه سیاست های عقلانیِ اقتصادی را در جهت کنترل تورم در عین مدیریت رشد ادامه می دهند و ضمن آنکه ابتکارات دیپلماتیک در خارج ومنطقه را تعمیق وتداوم می دهند، مذاکرات و توافق های نیرومندی نیز این بار نه در اروپا وآمریکا بلکه درون خود نظام برای توجهِ مسؤولانه و بهنگام به مطالبات مدنی و حقوق بشری این جامعه به جریان بیندازند. 



فایل پی دی اف

تاریخ ارسال: چهارشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 07:11 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 1 نظر
( تعداد کل: 82 )
   1      2     3     4     5      ...      11   >>
صفحات