X
تبلیغات
رایتل

مقصود فراستخواه

فضایی میان ذهنی برای اطلاع رسانی دیدگاه ها و اطلاع یابی از ملاحظات خوانندگان

جامعه شناسی فاجعه

در کانال تلگرامی فراستخواه 

اینجا

گزارش اعتماد از گفتگوی خود با فراستخواه 

پس از فاجعۀ مصیبت بار زلزله  کرمانشاه و سرپل ذهاب و...

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 23 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 07:46 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 0 نظر

جوزدگی وموج سواری در ایران


کانال تلگرامی مقصود فراستخواه

https://t.me/mfarasatkhah/352

جوزدگی وموج سواری در ایران  

گفتگوی  زهرا سلیمانی  با مقصود فراستخواه،

 آسمان آبی، 15 آبان 96 ، صفحات 1 و28 و29


فایل پی دی اف

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 16 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 03:30 ب.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 0 نظر

با نخبه های مان چه می کنیم؟ گفتگوی بامداد لاجوردی با مقصود فراستخواه

با نخبه های مان چه می کنیم؟

گفتگوی بامداد لاجوردی با مقصود فراستخواه

منتشر شده در اعتماد، اول آبان 96 ، صفحه 7

·       اگر الگوی مهاجرت‌‌های شاخص معاصر را مرور ‌کنیم،‌ شاید بشود این فرضیه را مطرح کرد که مهاجرت نخبگان،‌ مسبب توسعه سیاسی- اجتماعی شده ‌ و در نگاهی کلان، کشور از این مهاجرت‌ها متضرر نشده است،‌ شما چقدر با این فرضیه موافق هستید؟

ما می‌توانیم لیست بلندی از نخبگانی که در دوران معاصر مهاجرت کرده‌اند تهیه کنیم و سپس نتیجه‌گیری کنیم که حضور وفعالیت این نخبگان در کشورهای توسعه یافته نه تنها به ایران ضرری نرسانده است بلکه باعث نوآوری و تغییر و توسعه ایران شده است اگر مدل مهاجرت عادی برای تحصیل یا مأموریت شغلی را در نظر بگیریم نخبگان مطرح ما از میرزا صالح ،کمال الملک و حکمت، غلامحسین رهنما ، صدیق و سیاسی و داور تا مصدق وبازرگان  مهاجرت کردند (فقط در قرن 1200 ، حدود هزارنفر نخبه ایرانی برای تحصیل به خارج رفتند  )، هم آنها و هم نخبگانی که مهاجرت  از سر اجبار سیاسی داشتند از مهم ترین نقش آفرینان تحول در تاریخ معاصر ما بودند.

لیست نخبگان مهاجرت کرده در تاریخ معاصر کشور داده‌های ارزشمندی هستند ولی بستگی دارد که این داده ها را چگونه تفسیر وتعبیر واستنتاج بکنیم واز آنها چه نتیجه ای بگیریم . به بیان دیگر داده‌ها گرسنه معنا هستند .  شایسته ومنطقی نیست از این داده‌های ارزشمند، تفاسیر غلط و گمراه کننده ارائه بکنیم. به همین خاطر باید حساسیت بالایی در معنا کردن آنها به خرج دهیم؛ چرا که‌ ممکن است از مقدمات درست، نتایج غلط بگیریم،  همانطور که می‌شود از مقدمات غلط، نتایج درست گرفت. برای مثال با هیات بطلمیوس هم گاهی خسوف و کسوف را پیش‌بینی می‌کردند، وقتی پیش‌بینی درست از کار در می‌امد تصور می رفت مبانی بطلمیوسی درست اند ، اما امروز این اتفاق نظر وجود دارد که تئوری بطلمیوس به لحاظ نظری مشکل داشته است. پس درست نیست  که به صِرفِ نتایج کاربردی مفید از یک مقدمات، ادعای صحت آن مقدمات بکنیم یا همواره چنین نیست که ما از مقدمات درست، استنتاج های صحیحی به دست خواهیم داشت.

بنابراین نحوه استدلال در یک کار علمی و محققانه اهمیت ویژه‌ای دارد و باید دید که محقق از مقدمات درست چگونه به نتیجه‌گیری رسیده است و محقق باید این خودآگاهی معرفت شناختی وروش شناختی را داشته باشد که از مقدمات درست، الزاما به نتیجه درست نخواهد رسید زیرا نحوه استدلال او نیز مهم است و چه بسا از اطلاعات درست، با مغالطه‌هایی به نتایج نادرست برسد.

تجربه ایران و کشورهای دیگر نشان می‌دهد حذف کامل نخبگان ، خیالی گزاف است. اگر محدودیتی بر سر راه نخبگان اعمال شود،‌ آنها به سبب قابلیت های تحرک( mobility) بالایی که به لحاظ فکری ومعرفتی وانگیزشی وهنری  واجتماعی وجهانی دارند ، دیر یا زود و کم وبیش،  راه بدیلی را پیدا می‌کنند و توانمندی و استعدادشان را در مسیری دیگری بروز می‌دهند. حکایت نخبگان ، همان حکایت پری رویی است که »تاب مستوری ندارد، چو در بندی سر از روزن برآرد»، یعنی نخبه بنابه سرشت نخبگی خویش از تسلیم شدن به محدودیت سرباز می زند واز زیر تعریف می لغزد  و در پی روزنه و منفذی برای خودْبیانی (self expression) و ابراز استعداد خودش هست .

اما نمی توان از این مقدمات نتیجه گرفت که در ایران مشکلی به نام مهاجرت نخبگان نیست.  مگر جامعه حق ندارد ونیاز هم ندارد تا از نخبگانی که در دامنش پرورانده است  استفاده بهینه وبیشینه بکند؟  پس منطقا مخدوش است که بگوییم چون نخبه ها اگر هم از این سرزمین بگریزند بالاخره منشأ دگرگونی می شوند پس  بنشینیم و به فال نیک بگیریم تا با انواع تضییقات و سرکوب ها وتاراندن شان، اسباب مهاجرت آنها را فراهم بکنند و ما نسبت به مهاجرت شان نگران نباشیم.  امروزه  جوامع دنیا در میزان بهره‌مندی از سرمایه‌های انسانی با یکدیگر در شرایط رقابتی شدیدی به سر می برند. سرمایه فکری  وارتباطی نخبگان برای یک جامعه ثروت است و شرایط امکان آن جامعه را برای توسعه افزایش می‌دهد. امروز منتقدان حتی در کشور اروپایی بحث می کنند که چرا رقم مغزههایشان در استرالیا وامریکا  وکانادا زیاد است

·       شواهد نشان می‌دهد، ارتباط نخبگان ایرانی با کشورهای توسعه یافته،  منجر به افزایش سرمایه انسانی در سطح فردی و کلان کشور شده است.

به طور سنتی برای تبیین مهاجرت نخبگان از مدل فرار مغزها (Brain Drain) استفاده می شد. این الگو از مهاجرت نخبگان به عنوان فرار مغزها یاد می‌کرد. فرار مغزها تنها بخشی از مسئله مهاجرت نخبگان را توضیح می‌داد، در حالیکه تعبیر فرار مغزها ابعادی از قضیه مهاجرت نخبگان را نمی‌توانست، بیان کند. بنابراین مدل فرار مغزها نیاز به بهبود و توسعه داشت.

در همین رابطه و در راستای توسعه مدل فرار مغزها، مدل چرخش مغزها (Brain Circulation) به میان آمد. این مدل معتقد بود نباید تعبیر فرار را برای مغزها به کار برد. در این مدل مغزها در جهان به گردش در می‌آیند. در این مدل این‌طور توضیح داده می‌شود که با گردش مغزها، این فرصت برای‌ یک قلمروی سرزمینی فراهم بشودکه بتواند مغزهایی که از سرزمینش خارج شده‌اند به تناوب به کشور بیایند وبروند وبلیت دوطرفه داشته باشند و از ظرفیت آنها استفاده شود.

اما مدل چرخش مغزها هم نتوانست به خوبی فرآیند جابجایی نخبگان در جهان را تبیین کند. به همین ترتیب مدل (Brain Gain) یعنی کسب مغزها مطرح شد. این مدل به دنبال فهم این مسئله بود که نخبگان چطور می‌توانند منشأ ارزش افزوده ملی شوند. این مدل نشان می‌داد نخبگان حتی اگر به قلمرو سرزمینی اول خود باز نگردند،‌ خواهند توانست به ارزش افزوده ملی کمک کنند. در این مدل به جای تاکید بر محل زندگی و حضور نخبه بر تاثیر تولیدات و دانش واندیشه وهنر ومعانی او در ارزش افزوده ملی کشورش تاکید می‌شود البته به شرطی که آن حس تعلق ملی در او باقی بماند. بنابراین قائلان به این مدل کشورها را بر این مبنا ارزیابی می‌کنند که نخبگان چقدر توانسته‌اند به ارزش افزوده ملی کمک کنند،‌ فارغ از اینکه‌ وی در چه نقطه جغرافیایی یا کشوری زندگی می‌کند می‌تواند عامل کسب منافع ارزش افزوده ملی برای کشورش شود.

اما مطالعات تجربی مشخص کرد حتی مدل کسب مغزها هم در تبیین ابعادی از ماجرا ناتوان است. به همین خاطر شکل توسعه‌یافته‌تری از این مدل بیان شد و به همین خاطر مفهوم دیگری تحت عنوان دیاسپورا (Diasporas  ) یعنی هویت متفرق ملی  عنوان شد. این مفهوم اشاره به نخبگانی دارد که متعلق به سرزمینی هستند اما در نقاط دیگر دنیا پراکنده شده‌اند،‌ یکی از بزرگترین پراکندگی‌هایی نخبگان مربوط به چین است، به طوری که، امروزه چین یا هند و یهودیان هویتی پراکنده در جهان دارند و از طریق آنها اعتبار و نفوذ سیاسی و اقتصادی در جهان کسب می‌کنند. تمرکز این مدل بر نحوه مدیریت استعدادها و نخبگان است به طوری‌که در این مدل  اگر مدیریت استعداد در کشور وجود داشته باشد،‌حضور نخبگان آن کشور در مناطق توسعه یافته‌تر می‌تواند دستاورد به همراه داشته باشد.

·       اگر بخواهید مدل دیازپورا یا پراکندگی را در خصوص مهاجرین ایرانی توضیح دهید، چگونه خواهد شد؟

مدل دیازپورا به ما می‌گوید ایرانیان حتی اگر هم در جغرافیای ایران حضور نداشته باشند همچنان سرمایه‌های فکری و انسانی و اجتماعی ایران محسوب می‌شوند و می‌توانند توان وظرفیت رقابت پذیری  ایران را افزایش دهند و در برهه‌های مختلف تاثیرگذار باشند و حتی نقش‌آفرینی سیاسی داشته باشند. برای نمونه چند سال پیش وقتی چالش‌هایی بر سر نام خلیج فارس پیش آمد و اتفاقاتی افتاد که به ضرر هویت ملی ایران بود،‌ ایرانیان خارج از کشور، بسیار زودتر از ایرانیان داخل کشور واکنش نشان دادند. این کنش ایرانیان در خارج از کشور از طریق مدل دیازپورا قابل فهم است. مدل دیازپورا می‌گوید، ‌مغزها هرجا بوده‌اند اثرگذار بوده‌اند.

 اما چیزی که مهم است «حس تعلق نخبگان» به سرزمین‌شان است. اگر حس تعلق به سرزمین در میان نخبگان وجود داشته باشد و با سیستم های حکمرانی  ومدیریتی وفنی واقتصادی واجتماعی ومدنی کشورشان همچنان مراوده ومشارکت و  ارتباط سازندۀ  لازم داشته باشند پراکندگی نخبگان در نقاط مختلف جغرافیایی نه تنها تهدید نخواهد بود بلکه یک امتیاز خواهد شد. اما نکته تعیین کننده آن است که سیاست‌گذاران باید بسترهایی را فراهم کنند و موانعی را رفع کنند تا کشور بتواند بیشترین بهر‌ه‌وری را از پراکندگی نخبگان در جهان داشته باشد و هرجا هستند حس تعلق در آنها زنده باشد. پس مهم این نیست که نخبه ای مهاجرت می کند بلکه مهم این است که آیا امکان مشارکت آزادمنشانه وقانونمند وصلح آمیز واحترام آمیز او در توسعه اقتصادی وعلمی وفنی واجتماعی وسیاسی وفرهنگی ایران هست یا نیست؟

بله نخبگان در هر جایی خلاقیت‌هایی دارند. وقتی ما در سطح فردی تحلیل می‌کنیم، ‌می‌گوییم نخبگان هر جایی باشند خلاقیت دارند و نمی‌توان آنها را محدود کرد. اما این تحلیل در سطح خرد است ولی اگر ماجرا را در سطح کلان ببینیم،‌ سهم حکمرانی خوب در استفاده از ظرفیت‌های نخبگان تعیین کننده می شود. در این سطح تحلیل، متغیر تعیین کننده سیستم‌های اجتماعی و حکمرانی خوب است. برخی می‌گویند  هر شری در  عالم، ‌خیراتی به دنبال خود دارد اما این نمی‌تواند مبنایی باشد که ما نگران نباشیم و بی توجهی نشان دهیم

-        من نگاه خیر و شری به ماجرا ندارم اما سوالم این است که وجه نگرانی کجاست؟ این طبیعی است که آدم از کشوری در حال توسعه به کشوری در حال توسعه برود و سرمایه انسانی خودش را افزایش دهد.

بله هرکس آزاد است کجا بخواهد شکوفا بشود ( هرچند حتی گاهی نخبگان زن ما به خاطر ممانعت همسرشان از حقوق رفت وآمد  وتردد بین المللی محروم می شوند واین نقیصه ای در نظام حقوقی ماست) اما مسؤولیت مدیران و حکمرانان این است که حس تعلق  نخبگان به این آب وخاک و نقش ومشارکت وحضور ودخالت واشتراک آنها را در توسعه کشور به بیشترین مقدار برسانند نه اینکه آنها را برنجانند و گریزان بکنند. پس نگرانی بابت بهره‌وری است. مجموعه داشته‌های ملی ما، تعیین کننده قدرت رقابت پذیری کشور است وچه داشته ای پر ارزش تر از سرمایه فکری  ونخبگی ایرانی است؟ بحث بر سر این است که ما چقدر می‌توانیم از داشته‌ها و امکانات‌مان برداشت و بهره‌وری بیشتری داشته باشیم. به بیانی چطور می‌خواهیم از منابع محدود به صورت بیشینه استفاده کنیم. راستی چرا ما با استفاده از نخبگان  مان این سرزمین را با آن همه ظرفیت های تمدنی وتاریخی اش به کشوری مهاجر پذیر ( ان هم نه یکسره از کشورهایی مثل افغانستان وعراق  وسوریه بلکه) از کشورهای اروپایی وآسیایی و امریکایی نکنیم. اگر عرضه داشته باشیم از همه جای دانشگاه ها وکشورهای پیشرفته به این جا سرازیر می شوند.  چنانچه مهاجرت عامل تمدن ساز است چرا ما فقط فرستنده مغزها باشیم ونه میزبان آنها؟!

·       بحث بر سر این است که در رویکردی،‌سقف توان آموزش عالی ایران همین وضعیت فعلی ماست، آیا به نظر شما‌ راه حل احتمالی خروج از رکورد، چرخش نخبگان و مهاجرت نیست؟

سقف توان آموزش عالی ایران با افزایش استقلال دانشگاه ها و حمایت از همکاری های خلاق بین المللی آنها وبا آزادی علمی وتمرکز زدایی و سیاست های جذب و حمایت نخبگان ، مطمئنا افزایش می یابد. پس اگر سقف ما کوتاه است از کوته اندیشی سیاستی  واز ضعف سیاستها وسیستم های ماست. مهاجرت در شکل چرخش نخبگان فرصت ساز است. به طوری‌که شما برای فرصت مطالعاتی به کشوری توسعه یافته بروید و دوباره به کشور باز ‌گردید. اما اگر نخبگان بروند ونیایند و نتوانند تردد بین‌المللی داشته باشند، کشور نتواند از تولیدات ومشارکت وفکر وابتکار آنها استفاده کند عملا چرخش نخبگان اتفاق نیافتاده است. مثلا دکتر سمیعی منشاء کارهایی مفیدی شده است؛ سمیعی در اینجا سخنرانی و درمان انجام می‌دهد و این امکانات و مبادلات یک امکان‌های چند فرهنگی و بین المللی ایجاد کرده است. امکان‌های در مقیاس جهانی که به واسطه حضور او در خارج از کشور برای قلمرو سرزمینی ما ایجاد شده است. وقتی ما  بخشی از سرمایه الیت خود را از دست می‌دهیم به همان میزان خاکمان فرسایش پیدا خواهد کرد و ضریب هوشی ایرانیان رقیق خواهد شد و  ذخیره ژنیتکی جامعه کاهش می یابد.

·       اخیرا گزارشی منتشر شده و در آن به این موضوع اشاره شده که میزان مهاجرت نخبگان در ایران نسبت به افراد تحصیل کرده داخل کشور،‌ پایین است. این یعنی، این ادعا که ضریب هوشی ایرانیان رقیق شده،‌قابل تردید است.

فرض کنید ما وارد مناقشات آماری نشویم و من با شما مماشات  می کنم . حالا دو سرزمینی را فرض کنیم که از هر دو به یک اندازه افراد و نخبگان مهاجرت کرده‌اند، اما بسته به نوع سیستم‌های اجتماعی آنها و بسته به مقدار حسّ تعلق این کنشگران به هویت ملی‌شان، بهره‌وری آنها از این کنشگران متفاوت خواهد بود مثلا در کشوری با حکمرانی خوب، نخبه ها نوعا می روند ومی آیند  واگر هم نمی آیند ارتباط مجازی مثبت دارند و از ارزش افزوده فعالیت های اقتصادی وفکری وعلمی وهنری آنها کشور مبدأ نیز به نوبه خود بهره مند می شود

·       آیا جغرافیا در دورانی که فضای مجازی قدرت گرفته، اهمیت دارد. هرکسی می‌تواند به صورت آنلاین یا مدت زمان کمی بعد از یک سخنرانی،‌ متن و تصویر سخنرانی را دریافت کند و حتی به صورت آنلاین در کلاس درس اساتید خارج از کشور مشارکت داشته باشد.

امروزه مباحثی در خصوص مرگ فاصله (Distance Death) مطرح شده است؛‌ اما ما باید نگاهی مبتنی بر حقوق انسانی داشته باشیم هرکس حق دارد از کشورش مسافرت کند وباز به کشورش برگردد وآزادی فکر وبیان وارتباطات داشته باشد. بسیاری از روشنفکران ایرانی باید بتوانند به کشور رفت و آمد داشته باشند. هر یک از این محدودیت‌ها به امکان‌های ملی لطمه می‌زند و فرصت ارتباط جامعه ملی را از این سرمایه‌ها می‌گیرد.

·       اما آنها چه در کشور باشند چه نباشند،‌ تاثیرگذاری آنها بر فضای فکری کشور وجود خواهد داشت. از سویی دیگر بسیاری از روشنفکران که مهاجرت کرده‌اند، ‌در آنجا افق‌های دیدشان گسترده شده است و نگاه‌شان به مسائل به طور کلی عوض شده است.

طبق تحقیقات صورت گرفته یکی از عوامل تمدن‌ساز مهاجرت است. با این حال انسان‌هایی که مجبور به مهاجرت اجباری شده‌اند در شرایط دوری از خانواده و وطن خود از نظر جسمی و روحی واجتماعی اذیت شده‌اند  ومتحمل هزینه هایی ناخواسته شده اند و این از نظر اخلاقی و انسانی مذموم است. هرچند باور داشته باشیم مهاجرت‌ همانند شری است که ممکن خیراتی به دنباله خود داشته باشد؛ اما همین مهاجرت می‌تواند به شکل قانونمند باشد، ‌یعنی به جای اینکه شکل گریز داشته باشد،‌ بر مبنای میل و اراده و در شرایط روحی مناسب برای مهاجران باشد و انگیزه مهاجرت استفاده از امکانات روز دنیا باشد،‌نه فرار از یک وضعیت نامطلوب. در چنین شرایط ثمره مهاجرت منجر به افزایش ارزش افزوده ملی می‌شود و بهره‌وری بیشتری خواهد داشت.

·       اما حتی مهاجرت‌های از جنس فرار و اجبار هم به توسعه ملی کمک کرده است،‌ به‌طوری‌که اگر برخی مشروطه‌خواهان در ایران می‌ماندند مشروطه اتفاق نمی‌افتد یا اگر بازرگان و چمران تمام عمرشان را در ایران می‌ماندند،‌ نگاهشان به مسائل سیاسی مانند دمکراسی  و نهادسازی اجتماعی جور دیگری بود.

مشروطه خواهانی که از کشور خارج شدند، بر اثر استبداد رفتند؛‌ یعنی در آن زمان مطالباتی در سطح ملی به راه افتاد،‌ گروهی پیشرو پدید آمد، ایده تغییر نظام سیاسی-اجتماعی مطرح شد اما سیستم دربرابر این مطالبات وکنش ها مقاومت کرد. بنابراین نیروهایی که به دنبال تغییر بودند با مقاومت و محدودیت روبرو شدند و به بیانی عاملیت درون مرزی خود را از دست دادند و به ترک وطن ناچار شدند -طرح بحث شما باید به درستی مفصل بندی شود- در تجربه مشروطه این پذیرش در سیستم وجود نداشت تا ایران با هزینه کمتر تغییر وتوسعه پیدا بکند.  اگر از اواخر قاجار تا به امروز محافظه کاری وسرکوب و تضییع حقوق تحول خواهان در این سرزمین را نداشتیم ویا کم داشتیم مطمئنا امروز ایران در ردیف کشورهای موفق دنیا  حداقل در حد کره جنوبی وبرزیل و هند  بودیم  گذشته از این ، از نظر اخلاقی نیز ما نمی‌توانیم از اینکه هر شرّی ممکن است نتایج خیری داشته باشد به این نتیجه برسیم که نسبت به ایجاد شرّ  بی‌تفاوت باشیم ما باید تا جایی که می توانیم به تقلیل شرّ وبه افزایش خیر در این عالم کمک کنیم

·       زوایه دید بحث ما اخلاقی نیست.‌ نگاه کلان است و دنبال دستاوردهای کلان مهاجرت در توسعه سیاسی، ‌اقتصادی و اجتماعی هستیم. می‌خواهیم ببینیم آیا مهاجرت (در هر شکل) منجر به کاهش دامنه شر ( مثل عقب ماندگی، فقر، استبداد و...) شده است یا نه!؟

سه کشور ایران و ترکیه و ژاپن مسیر توسعه را در یک مقطع زمانی شروع کردند. اصلاحات دوره ناصری در ایران ایران با دوره میجی در ژاپن و با اصلاحات عثمانی ترکیه همزمان بود. اما میزان بهره‌وری از تغییرات و داشته‌های ملی‌شان تفاوت دارد، یعنی ایران از نظر نرخ شاخص‌های جهانی از هردو کشور ژاپن و ترکیه عقب تر است. نخبگانی به سبب نابرابری و سرکوب از کشور می‌گریختند و انسان‌هایی خلاق می‌شدند اما چرا نگذاشتیم در همین سرزمین از خلاقیت شان بهره گرفته شود. بخش بزرگی از استعدادها بر اثر سرکوب‌های دوران مشروطه لطمه دیدند روشن است که اگر اینجا شکوفا می‌شدند ما از نتایج شکوفایی آنها بهره مند می‌شدیم.

من مدل‌های مختلفی از اصلاحات را مطالعه کرده‌ام.  عباس میرزا اعزام دانشجو به کشورهای پیشرفته را به عنوان یک کنش مطرح می‌کرد. نگاه عباس میرزا به اعزام نخبگان به خارج از کشور سرکوب‌گرانه نیست و عباس میرزا برای سرکوب نخبگان آنها را وادار به ترک وطن نمی‌کند. در حقیقت عباس میرزا امکاناتی برای نخبگان کشور فراهم می‌کند که آنها بتوانند در خارج از کشور ادامه تحصیل بدهند. اما بعد از عباس میرزا ما مدل دیگری را هم تجربه کرده‌ایم. این مدل در دوره صدراعظمی امیرکبیر تجربه شد. امیرکبیر پس از تاسیس دارالفنون،‌ مدرسان و اساتید را برای تدریس در دارالفنون به ایران دعوت می‌کرد که این تصمیم او منجر به تربیت گروهی از دانشجویانی شد که هریک از آنها توانستند در زمانه خود شخصیت‌های موثری باشند. به طور کلی هر دو مدل تجربه شده در دوره عباس میرزا و امیرکبیر نتایج مثبتی برای توسعه کشور داشت. بهره‌وری مثبت و بالای این مدل‌ها نشان می‌دهد  نباید مسئولیت و تدبیر دولت‌ها را در این باره نادیده بگیریم. حکمرانی خوب، تدبیر و مسئولیت‌پذیری دولت در کشف و مدیریت استعدادها قطعا موثر است. تجارب نشان می‌دهد اینکه رابطه دو طرفه رضایتبخشی میان نخبگان ایرانی مقیم خارج وحکومت ایران  نیست یک خسارت ملی است .  بایستی شکاف دولت و ملت را کم کنیم تا قلمرو سرزمینی از نخبگان خود بیشتر استفاده کند حتی اگر هم در تردد یا مقیم خارج هم باشند

 

·       به نظر شما چرا ایران توان بهره‌مندی از سرمایه‌های انسانی و نخبگان مهاجر خود را در دوران کنونی ندارد؟

یک علتش در مشکل سرمایه اجتماعی است. ایران جامعه‌ای است با سرمایه اجتماعی سرگردان. شما حتما شنیدید که سرمایه اجتماعی ایران در حال زوال است و مشکلاتی در سرمایه اجتماعی ایران وجود دارد . من چند منبع بین‌المللی را مقایسه کردم و دیدم نرخ سرمایه اجتماعی ما در منابع مختلف با یکدیگر متفاوت است.مثلا شاخصی وجود دارد به نام «موفقیت سرمایه اجتماعی»( social capital achievement ) ایران در این شاخص از  117 کشور رتبه 110 را دارد در حالیکه در منبع دیگری مثلا در شاخص لگاتوم که 9 مولفه دارد ویکی از آنها سرمایه اجتماعی است،  رتبه سرمایه اجتماعی ایران از 149 کشور، 74 است. اگر این رتبه‌ها را به مقیاس صد تبدیل کنیم، در شاخص اول رتبه 94 را داریم و در شاخص دیگر 49 هستیم. من متوجه شدم این اختلاف رتبه‌ها به دلیل  آن است که در شاخص اول ، ملاک هایی مانند حکمرانی خوب ، کیفیت قوانین ، پاسخگویی ، حقوق وآزادی ها  وبرابری قدرت خرید در ضمن سرمایه اجتماعی لحاظ شده است و در نتیجه رتبه ما بدتر شده است اما در لگاتوم چون سرمایه اجتماعی جداگانه اندازه گیری شده است و کیفیت حکمرانی  و آزادی ها وبقیه مؤلفه ها نیز جداگانه محاسبه گشته است در نتیجه رتبه ما در شاخص سرمایه اجتماعی لگاتوم نسبتا بهتر از شاخص قبلی است . پس ما سرمایه اجتماعی بالقوه ای داریم ولی این سرمایه اجتماعی نهادینه نمی شود.  به عبارت دیگر ما در سرمایه اجتماعی خود  موفقیت نداریم. من از این وضعیت،  مفهوم سرمایه اجتماعی سرگردان و سرمایه اجتماعی تأسیس شده را استخراج کرده‌ام. مسئله ما نهادینه کردن سرمایه اجتماعی و بهره‌وری از سرمایه اجتماعی است، ما سرمایه اجتماعی بالقوه کم ندارم  ولی بخش بزرگی از این سرمایه، سرگردان است. همینطور سرمایه انسانی وفکری خوبی داریم اما از آنها به خوبی استفاده نمی کنیم

از منظر کلان و انسانی، ‌ظرفیت‌های خلاقیت در انسان با مهاجرت و تحرک اجتماعی افزایش می‌یابد؛ ‌مثلا‌کسی که فرار کرده و با ریسک‌های ترک وطن دست و پنجه نرم می‌کند اما در نهایت در دپارتمانی با امکانات تازه‌ای روبرو شده که منجر شده بازدهش بالا برود. از این واقعیت و مثال‌های تجربی ما نمی‌توانیم نتیجه بگیریم که ظرفیت‌های خودمان را محدود ‌کنیم با هدف اینکه خلاقیت ایجاد شود. در عوض می‌توانیم امکانات خلاقیت را برای نخبگان در خود سرزمین  یا در تردد صلح آمیز بین وطن وخارج فراهم کنیم؛ به طور روشن امکان تردد برای آنها فراهم کنیم و بدون آنکه حقوق کسی ضایع شود، از خلاقیت افراد استفاده کنیم.

5 درصد جمعیت ایران دانشجو و 16.5 درصد دانش‌آموز هستند یعنی حدود 22 درصد جامعه ما استعدادهایی هستند که اگر نظام های ما نخبه پرور  باشد و به نخبه ها احترام قائل بشویم ومحافظت از حق وحقوق آنها بکنیم از استعدادهای آنها در یک دنیای بشدت رقابتی شده بهره مند می شویم. ما اگر سیستم‌های مدیریت استعداد و بهره وری از استعداد های انسانی وظرفیت های نخبگی داشته باشیم می‌توانیم سرمایه‌های انسانی کشور را توسعه دهیم،‌ دستاوردهای بیشتری خواهیم داشت.

 

·       در دوره قاجار کشور به سمت نخبه پروری و اعزام دانشجو به خارج از کشور رفت،‌ نتیجه آن سیاست‌ها نشان می‌دهد که اعزام دانشجو به خارج و مهاجرت نخبگان در راستای توسعه بوده است.

 در دوره قاجار برخی سیاست‌های خوب از سوی اصلاح طلبان دولت سبب شد شکوفایی‌هایی فرهنگی و علمی به وجود بیاید. طرح دارالمعلمین و دانشگاه تهران توسط کسانی دنبال شد که برای شان فرصت رفت و آمد از سوی دولت به کشوری پیشرفته ایجاد شده بود و آنها توانستند از نزدیک توسعه کشورهای دیگر را لمس کنند و به دنبال الگو برداری از آنها باشند. همین شد که این افراد وقتی به ایران بازگشتند تلاش کردند در ایران طرح دانشگاه را پی‌ریزی کنند. برای فردی مانند کمال‌الملک، این امکانات فراهم شد. حتی کمال‌الملک وقتی مدرسه صنایع مستظرفه را ساخت،‌ به دلیل برخی محدودیت‌ ها،‌ قهر کرد و آن مدرسه از امکان و قابلیت‌های کمال الملک محروم شد.

شما دارالفنون را تحلیل کنید،‌ دارالفنون می‌توانست عامل یک رنسانس ایرانی باشد. ما می‌توانستیم در اواخر دوره قاجار چیزی شبیه رنسانس را تجربه کنیم که اگر این اتفاق می‌افتاد امروز ما با ظرفیت‌های بیشتری روبرو بودیم.

در مجموع من نمی‌توانم با این مسئله موافق باشم که سرکوب یک عامل مبنایی برای رشد است. سرکوب و ‌محدودیت بهره‌وری را کاهش می‌دهد و ریسک جامعه را افزایش می‌دهد. هر نوع ناکارآمدی در سیستم‌های حمایتی و تسهیلگر زیان آور است. سیستم‌های ما باید حامی وتسهلگر وحرمت گذار نخبگان باشد.

 

·       اما در دوره پهلوی الگوهای اعزام به جارج اعزام شد اما نتیجه مورد انتظار بدست نیامد

در دوره‌ پهلوی دوم بود که پول نفت یک باره وارد کشور شد بدون آنکه ساختارهای مولد کافی وحرفه ای ما توسعه پیدا بکند وبدون اینکه توسعه سیاسی رضایتبخش بهنگامی اتفاق بیفتذ در نتیجه خلاقیت نخبگان رو به زوال وسستی گذاشت. بوی رانتهای  نفتی همه را کرخت کرد. بخشی از امکانات ممکن است خلاقیت ما را از بین ببرد. ظرفیت بهره گیری از امکانات، مهم تر از خود امکانات است. من معتقدم ثروت فقط در شرایط مولد خود می تواند منشاء خلاقیت شود. به طوری‌که در شرایط فعلی هم با وضع مدیریت فعلی، ‌اگر درآمدهای ملی ما چندین برابر شود به احتمال زیاد  خلاقیت نخبگان کمتر خواهد شد.

-        موضع ما هم دفاع از سرکوب نیست. بلکه صحبت از پیامدهای ناخواسته مهاجرت است و اینکه نباید تصور شود مهاجرت نخبگان الزاما نتایج زیان‌آوری به همراه خواهد داشت.

به طور قطع مهاجرت منجر به توسعه سیاسی و اجتماعی ایران در طول تاریخ شده است. الان هم باید توسعه مهاجرت داشته باشیم. ما باید امکان مهاجرت ایرانیان را به کشورهای توسعه یافته فراهم کنیم و این فرصت را برای شهروندان کشور ایجاد کنیم که بین‌المللی بشوند و با جهانی متکثر مراوده داشته باشند. جهانی که چند فرهنگی است و اعضا آن با یکدیگر گفتگوی فرهنگی می‌کنند و لازمه این،‌ نظام‌های تعلیم و تربیت کارآمد است.  اشخاصی که شما می گویید مهاجرت شان منشأ توسعه ایران می شود در دوره کودکی ونوجدانی به نوعی تعلیم و تربیت شده اند که خودتنظیم وخود راهبرند و به خودشکوفایی فکر می کنند. اما نظام تعلیم تربیت فعلی ما خلاقیت و عزت نفس را از دانش‌آموزان می‌گیرد و به آنها اجازه پرسشگری وخودباوری نمی‌دهد.

ما باید ایران را از انزوا و توهم و معرفت‌های کاذبی که بر ذهن برخی غلبه پیدا کرده است که جامعه را  نیز حیات خلوت خودشان می‌دانند،‌ خارج کنیم. یک فرد معمولی وقتی متوهم است تنها به خانواده‌اش لطمه می‌زند. ولی آنها که در جایگاه یک سیاستگذار هستند و حوزه عمومی تحت تاثیر تصمیمات و اقدامات آنهاست و نحوه تخصیص و توزیع منابع عمومی متکی به سیاست‌های آنهاست، کوچکترین غفلت و خطای شان بزرگترین خسارت‌های ملی را  ایجاد خواهد کرد . مطمئنا تعامل و ارتباط با جهان سبب می‌شود مابه جای نگاه محدود و محلی، نگاهی جهانی داشته باشیم و به این باور برسیم که  یک ایرانی می‌تواند جهانی بیندیشد ودر جهان تردد هم داشته باشد  اما همسوبا منافع ملی خودش عمل کند.

 

فایل پی داف قابل دریافت از اینجا 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 07:44 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 1 نظر

سخنرانی شنبه 15 مهر96 درباره جامعه ایرانی ؛ تأمل در کنش و مطالبه

سخنرانی شنبه 15 مهر96  درباره جامعه ایرانی ؛ تأمل در کنش و مطالبه

تاریخ ارسال: جمعه 14 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 11:58 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 0 نظر

سرمایه اجتماعی سرگردان و سرمایه اجتماعی «تأسیس یافته» در ایران

 

 

 

 

سرمایه اجتماعی سرگردان

 و

سرمایه اجتماعی «تأسیس یافته»

در ایران

 

   منتشر شده در : صدا ، ش 128، یازدهم شهریور ماه 1396، صص26-28.

 

1.بیان مسأله

چرا سرمایه اجتماعی مهم است؟ چون پایین بودن سرمایه اجتماعی به این معناست که ذخیرۀ اعتماد اجتماعی در جامعه به قدر کافی وجود ندارد . در نتیجه هزینه مبادلات بالا می­رود، سرمایه گذاری دشوار می­شود و توسعه اقتصادی به مانع برمی­خورد. از سوی دیگر ضعف سرمایه اجتماعی به معنای مخدوش شدن پیوندو مشارکت است، به معنای بی­تفاوتی اجتماعی است و این مطمئنا به فرایندهای «دموکراسی شدن» در یک جامعه لطمه می­زند. همچنین هر نوع مشکل در سرمایه اجتماعی می­تواند تهدیدی برای اخلاق عمومی باشد والگوهای خاموشی از رفتار های آسیب زا وپرهزینه تکثیر بکند. به همین صورت بحران سرمایه اجتماعی سبب می شود پروژه های­ ملی وبین المللی ایران کارامدی و بازده مطلوب نداشته باشند، کارایی سیستم ها از بین برود، کیفیت خدمات در بخش عمومی افت پیدا بکند، کیفیت زندگی و رفاه اجتماعی دشوار شود ومابقی قضایا.

2.مفهوم اصلی به دست آمده از مطالعه

 از شاخص سرمایه اجتماعی در ایران نشانه های نگران کننده­ای می­رسد ولی مقادیر آن فرق می­کند چرا؟ در برخی شاخصهای جهانی،  ایران جزو آخرین ده کشور قرار دارد. بنا به برخی از آنها درچند ده تای آخر هستیم ولی در بعضی نیز رتبۀ ما در خط مرزی متوسط دیده می­شود. هیچیک از این سه حالت مطلوب نیست اما اولی دهشتناک، دومی دردناک  و سومی دور از شأن جامعه ایران است. طبق شاخص «موفقیت سرمایه اجتماعی» (SCA) ، ایران در میان 117 کشور، رتبه 110 دارد(Lattin & Young, 2015). این درحالی است که بنابر شاخص لگاتوم، در یکی از ابعاد آن که سرمایه اجتماعی است، رتبه ما از 149 کشور، 74 است(Legatum Prosperity Index, 2016). اگر بخواهیم این دو رتبه را با یک مقیاس بیان بکنیم درحالی که اولی ما را از 100 مورد در رتبۀ 94 نشان می­دهد، طبق دومی از 100 مورد در رتبۀ 49 هستیم.

پس این پرسش به میان می آید که تفاوت مقدار شاخص ها را چگونه می­توان تفسیر کرد؟ تفسیری که نویسنده بر اساس مجموعه مطالعات وشواهد در دست خود به آن رسیده است، این است :

یعنی  در این کشور ظرفیت های اعتماد و پیوند وهمبستگی و مشارکت و همدلی کم وبیش وجود دارد اما نمی­تواند نهادینه و تأسیس بشود. به بیان دیگر  ساختارها و سیستم های مناسبی نیست که این ظرفیت ها را متحقق بکند.

3. ایضاح مفهوم

در جوامع پیچیده امروزی، سرمایه اجتماعی همچون اعتماد و مشارکت، چیزی فراتر از سطح چهره به چهره و فیزیکی و بی واسطه است. به تعبیر گیدنز، اعتماد در جامعه امروزی حالت انتزاعی دارد و در قالب قوانین و سیستم های اجتماعی و نهادها جریان می­یابد. شما باید به یک تکه کاغذ کوچک یا حتی پیام الکترونیکی مجازی، به عنوان پول ملی با پشتوانه  اعتماد بکنید، به بانک و به نشانه استاندارد و به سیستم بیمارستان  واتاق عمل و فرایندهای قضایی و به صندوق انتخابات و امنیت سرمایه گذاری و مالکیت فکری و  بقیه نهادها و ساختارها باید اعتماد کنید تا بگویند که شما از سرمایه اجتماعی برخوردار هستید. به بیان دورکیم در اینجا با «اعتماد تعمیم یافته» سرو کار داریم. یعنی اعتماد به این یا آن فرد بخصوص کافی نیست بلکه اعتماد به «دیگریِ تعمیم یافته» لازم است تا شبکه ای از اعتماد توسعه پیدا بکند ونهادینه بشود.

اعتمادْ قابل تقلیل به حالات «علم النفسی» نیست بلکه به صورت اجتماعی ساخته می­شود.  در اینجا تأکید می­کنم که  اعتماد باید تأسیس اجتماعی بشود. انتظار اینکه سرمایه اجتماعی مثل اعتماد، همدلی، پیوند و مشارکت در یک جامعه به گزاف بالا برود یا در وضع مطلوبی بماند، درواقع « ابله فرض کردنِ» مردم است. مردم به معنای عام کلمه عاقل اند. یعنی به طور متوسط برای زیستن در یک شرایط اجتماعی، به «عقلانیتی هدف وسیله­ای» می­رسند و برحسب تجارب زیستۀ خود به انتخاب های عقلانی و نهایتاً به نوعی «انتخاب اجتماعی» دست می­زنند. مردمْ سرمایۀ اعتماد خود را ارزان نمی فروشند بیخود مشارکت نمی­کنند و بی­دلیل همدل نمی شوند.

وقتی می­بینیم که رتبه جهانی نیوزیلند در سرمایه اجتماعی «1» و  رتبه استرالیا «2» و کانادا «3» است بدین معنا نیست که در آنجا مردمانی خوش باور و ساده لوحی زندگی می­کنند، بی حساب وکتاب اعتماد می­کنند و یک سوت بزنید همه به صف انتخابات می­ایستند و هر سازی زده بشود  بازهم مشارکت می­کنند. بلکه بدین معناست که در آنجا ساختارهای اعتماد ساز و مشارکت پذیرِ کارآمدی هست، قانونمندی گره گشایی هست و در نتیجه همکاری­ سازنده­ای جریان می­یابد و نظام هنجاری و قواعد عمل به شکلی قابل اعتماد تنظیم می­شود، روحیات وخلقیات[1] مثبت وادراک مثبت پرورش می یابد و تعهدهای متقابل به وجود می­آید، مردم در نهادهای مدنی و غیر دولتی عضویت مؤثر ومشارکت  داوطلبانه می کنند،  شفافیت و پاسخگویی شکل می­گیرد، پرونده های قضایی کاهش می یابد، اعتماد های متقابل افقی وعمومی بسط می یابد، شکاف دولت وملت از بین می رود و پایداری حاصل می­شود و این یعنی :

«سرمایه اجتماعی تأسیس یافته».  من برای موجّهیت این تفسیری که از داده های جهانی به دست می دهم، سعی کرده ام دلیل آوری بکنم و  بر شواهدی انگشت بنهم. البته تفسیر و استدلال اینجانب می­تواند محل نقد و ایراد و بررسی و ملاحظه قرار بگیرد. در این یادداشت فقط می توانم به شمه ای از آن اشاره بکنم.

4. بحث ونتیجه گیری

به نظر من وقتی از سرمایه اجتماعی در ایران سخن می­گوییم لازم است بین «سرمایه اجتماعی سرگردان» و «سرمایه اجتماعی تأسیس یافته» تمایز قائل بشویم. در مطالعات و پیمایش ها و سنجش سرمایه اجتماعی به این تمایز توجه بکنیم .  آنچه در این یادداشت تقدیم شد در واقع می تواند پیش نویس صفر وخام نظریه ای برای سرمایه اجتماعی در ایران باشد و  محققان و منتقدان واستادان بزرگ این کشور در این زمینه اظهار نظر وحک واصلاح بفرمایند. این دانش آموز به دقت از آنها بهره خواهد گرفت. در ایران ظرفیت­های سرمایه اجتماعی نسبتاً خوبی هست ولی سرگردان اند. مشکل ما عمدتاً در «سرمایه اجتماعی تأسیس یافته» است. به عبارت دیگر در زیر پوست این جامعه میل به موفقیت، اعتماد، همدلی و مشارکت و همبستگی هست(فراستخواه، ما ایرانیان، 1396). اینجا زندگی همچنان جاری است. اما نمی­تواند تأسیس پیدا بکند . سیستم ها و ساختارها و قوانین مناسب پای برجایی برای متبلور ساختن و صورت بندی پایدار این روح موفقیت خواهی و پیوند و ا عتماد و مشارکت ایجاد نمی شود بلکه سیستم های ما قدری نیز این سرمایه اجتماعی سرگردان را خسته و درمانده می­کنند، از پای می­اندازند و دست آخر به وازدگی، سرخوردگی، انفعال، بی تفاوتی، بی اعتمادی، ناهمدلی و بیگانگی اجتماعی سوق می­دهد.

اگر در شاخص سرمایه اجتماعی« SCA » چنانکه اندکی پیش گفته شد در ده تای آخر قرار داریم، برای آن است که در آن شاخص چنانکه از عنوانش پیداست تأکید بر «موفقیت سرمایه اجتماعی هست. در این شاخص ما مقیاس­هایی مثل حکمرانی خوب، کیفیت قوانین، پاسخگویی، حقوق و آزادی ها و برابری قدرت خرید داریم ودر نتیجه  معدل نمره های ما به کمترین مقدار در جهان می رسد. این را متأسفانه شاخص­های جهانی دیگر نیز تأیید می­کند. مثلاً در «شاخص جهانی شفافیت و مصونیت از فساد» طبق گزارش 2016،  ایران از 176 کشور در رتبه 131 دیده می­شود و مقیاس شفافیت ما از 100 نمره فقط در حدّ 29 است (سالهای قبل حتی تا 25 نیز تنزل کرده بود). دوباره سه کشوری را که قبلاً در رتبه های اول سرمایه اجتماعی دیدیم به یاد می­آورم یعنی نیوزیلند، استرالیا و کانادا که در اینجا نیز می بینیم مقیاس شفافیت آنها حوالی 80 تا 90 (از صد نمره ) است (Transparency International Index ,2016). در شکل زیر نشان داده می شود:


بنابراین علت اینکه در شاخص لگاتوم، مقیاس سرمایه اجتماعی ایران در خط مرزی متوسط دیده می­شود (74 از 149) آن است که ، بخش بزرگی از ساختارها و قوانین و شرایط سیستمی (که برای برای سرمایه اجتماعی لازم  است) در شاخص لگاتوم جداگانه  و درضمن ابعاد و مؤلفه های دیگر منظور شده است و سنجیده می شود و در آنجا متأسفانه از اطلاعات مربوط به ایران نشانه های خوبی نمی­رسد مثلاً از کل 149 کشور سنجیده شده، رتبه ما در آزادی های فردی 145 ، در کیفیت حکمرانی 136 ، در ایمنی و امنیت 120 ، در شرایط کسب وکار 114 و در محیط زیست 111 است. برای همین است که نمره سرمایه اجتماعی ما جدا از اینها تا حدی بهتر می شود (Legatum Prosperity Index, 2016). در شکل زیر نشان داده شده است:


پس مشکل ما در اینجا نیز همچنان شکاف میان سیستم و زندگی به معنای هابرماسی آن است. زندگی در این جامعه میل به پویایی و پیشرفت و قابلیت دارد ولی سیستم ها چندان نمی­توانند از آن پشتیبانی رضایتبخشی بکنند، حتی مانع نیز می شوند. سرمایه اجتماعی ایران در سطح زندگی،  واجد ظرفیت هایی هست ولی چرا به «سرمایه اجتماعی سرگردان» تبدیل می شود ؟ چون نمی­تواند به سطح «سرمایه اجتماعی تأسیس یافته» ارتقا پیدا بکند و نهادینه بشود و به پایداری و به درجات بلوغ برسد. یک شاهد دیگر را در شاخص دموکراسی «اکونومیست» می بینیم . در آنجا دموکراسی با 5 مؤلفه سنجیده می­شود .  نمره ما در مؤلفۀ مشارکت 33/3 است و در مؤلفه فرهنگ سیاسی نمره 13/3 داریم، اما وقتی نوبت به مؤلفه ای ساختاری یعنی روال ها و سیستم های مربوط به آزادی­های مدنی می رسد نمرۀ ما یکباره به 47/1 تنزل پیدا می­کند و در قوانین و ساختارهای انتخاباتی و کثرت پذیری از این هم پایین­تر می­آید.(The Economist democracy Index, 2016)  در شکل زیر ارائه می شود:


نتیجه گیری بحث این است که جامعه ایرانی، جامعه ای پویاست ولی سیستم ها و نهادهایش نیاز به اصلاح دارد. سرمایه اجتماعی در ایران سرگردان مانده است و لازم است به «سرمایه اجتماعی تأسیس یافته» ارتقا پیدا بکند. این یک مسئولیت مشترک است و مستلزم کار و کوشش و کنش همگانی و تعاملات خلاق  وانتقادی و سازندۀ میان دولت و مردم و نهادهای مدنی و سازمانهای غیر دولتی و محلی است. یک نمونه از سرمایه اجتماعی سرگردان همین«انتخابات اخیر ریاست جمهوری» بود که امسال به لطف حق و  با جان سختیِ جامعۀ ایرانی،  در نقطه مبارکی لنگر انداخت، اما آیا دولتیان  و وزرا و مدیران با برنامه ها ومدیریت  وابتکارات خود خواهند توانست به ارتقای این سرمایۀ سرگردان در جهت «سرمایه اجتماعی تأسیس یافته» کمکی بکنند؟




دریافت فایل پی دی اف از اینجا 

منابع

فراستخواه، مقصود(1396). ما ایرانیان. تهران: نشر نی، چاپ شانزدهم.

Lattin, Ronald and Stephen Young. Caux Round Table. “Country Ranking: Social Capital Achievement.” April 19, 2015.

Legatum Prosperity Index, 2016. http://www.prosperity.com/

Transparency International Index ,2016 . https://www.transparency.org/whatwedo/publication/corruption_perceptions_index_2016

The Economist Intelligence Unit's Democracy Index,2016, https://infographics.economist.com/2017/DemocracyIndex/

 



[1] temperament

تاریخ ارسال: دوشنبه 13 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 07:35 ب.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 0 نظر

فهم پدیده داعش : امر اجتماعی، امر گفتمانی، امر تکنیکی


در اینجا 

تاریخ ارسال: یکشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 07:18 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 2 نظر

پردیس کتاب در مشهد ، مورد مثالی از کنش فرهنگی نهادساز

پردیس کتاب در مشهد ، مورد مثالی از کنش فرهنگی نهادساز : 

 هرماه در محلی با شکوه ،  مردم در کنار قفسه های زیبای کتاب،  پای صحبت ناقد ونویسنده کتاب جمع می شوند وخودشان هم حرف می زنند..

درود بر این ابتکار

برای توضیح بیشتر اینجا را کلیک کنید

تاریخ ارسال: شنبه 31 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 09:26 ب.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 1 نظر

موانع عقلانیت اجتماعی در جامعه ایرانی


موانع عقلانیت اجتماعی در جامعه ایرانی

در اینجا 

گفت و گو با دکتر مقصود فراستخواه

کد خبر: ۷۱۱۳۴۷

تاریخ: ۲۲ تیر ۱۳۹۶ - ۲۰:۲۲

رضا رحیمی- آخر هفته گذشته بار دیگر حجم زیادی از داوطلبان آزمون سراسری و متقاضیان ورود به دانشگاه در کنکور سراسری شرکت و توانایی خود را برای تصاحب صندلی های برتر دانشگاهی امتحان کردند؛ آزمونی که درصد توزیع داوطلبان در رشته های مختلف آن بسیار ناهمگون بود و نشان از گرایش 60 درصدی داوطلبان به رشته تجربی داشت.

به گزارش «تابناک»، اینکه چرا 60 درصد از داوطلبان متقاضی ورود به دانشگاه را دانش آموزان رشته های تجربی تشکیل دادند و اینکه این توزیع ناهمگون چه تهدیدها یا فرصت هایی را برای آینده کشور ایجاد می کند، مسئله مهمی است که نیاز است به تفصیل به آن پرداخته شود و اگر این مسئله برای آینده کشور خطرناک است، باید برای خروج از آن راهکارهای عملیاتی و عقلانی در پیش گرفت.

می دانیم که نظام آموزشی کشور و مسئولان وزارت آموزش و پرورش به خطرهای افزایش گرایش دانش آموزان به رشته تجربی اخیراً واقف شده اند و سال گذشته در بحث هدایت تحصیلی تلاش زیادی برای جلوگیری از این گرایش کردند؛ تلاشی که تحت تأثیر تصمیم های سیاسی و با فشار خانواده ها لغو شد.

برای بررسی تفصیلی این مسئله مهم «تابناک» با «دکتر مقصود فراستخواه»، جامعه شناس و استاد دانشگاه هم کلام شد.

آنچه در ادامه می خوانید، مشروح این گفت و گوست.

-آقای دکتر لطفاً برای شروع بفرمایید، چرا در جامعه ما بعضاً علایق و انتخاب های فردی مثلا در انتخاب رشته تحصیلی منطبق با منافع و مصالح ملی کشور نیست؟

متأسفانه چون سیستم های اجتماعی وسیاستگذاری ما سیستم های ناکارآمدی هستند، در نتیجه مردم و خانوارها تنها راهی که در چنین جامعه ای دارند این است که امورات خود را با عقلانیت فردی پیش ببرند.

بدترین شرایط برای یک جامعه این است که هوشمندی اجتماعی در آن وجود نداشته باشد و جامعه به شکل نهادینه ای با عقلانیت وآینده نگری وهمه جانبه نگری پیش نرود. در چنین شرایطی انسان ها تلاش می کنند تا با هوشمندی فردی مسائل شخصی خود را که جامعه را نیز تحت تأثیر قرار می دهد، پیش ببرند.

در واقع در جامعه ما انتخاب عقلانی فقط شکل فردی دارد. مثلاً شما انتخاب های زندگی خود را بر اساس منافع فردی و با توجه به شرایط فردی خود انجام می دهید و این نشان می دهد که در کشور ما عقلانیت اجتماعی به صورتی که ضامن منافع، مصالح و منفعت ملی باشد در تصمیم گیری و انتخاب ها وجود ندارد.

در کشورهایی که سیستم های اجتماعی کارآمدی دارند و هوشمندی اجتماعی در آنها نهادینه شده است، دولت تنها بخشی از قضایا را بر عهده دارد و بخش بزرگی از سیاستگذاری های عمومی توسط نهادهای حرفه ای و مستقل غیر دولتی و مدنی وان جی اوها انجام می شود.

-همانطور که مستحضر هستید، آزمون سراسری کنکور سال جاری در هفته اخیر برگزار شد. از جمله نکات قابل تأمل این آزمون، این بود که بیش از 60 درصد داوطلبان متقاضی رشته تجربی بودند. به نظر شما چرا در خانواده ها و فرزندان چنین گرایشی پیش آمده است.

شما در سئوالتان گفتید که چرا مردم گرایش دارند که فرزندانشان را ترغیب کنند تا در رشته های تجربی ادامه تحصیل دهند. علت این موضوع آن است که آنها احساس می کنند از این طریق فرزندانشان بازار کار بهتر و منزلت اجتماعی بالاتری خواهند داشت. مگر چاره ای جز این دارند؟ رشته پزشکی و رشته های مرتبط با آن از جمله حوزه های آزمایشگاهی، پرستاری و... خانواده بزرگی هستند که در جامعه کنونی ما هم برای آنها زمینه اشتغال زیادی وجود دارد و هم درآمدشان بیش از بقیه است و هم احترام بیشتری دریافت می کنند . به قدر کافی نهادهای درمانی، بهداشتی و کلینیکی وجود دارد. این ها علاوه بر کارهای فردی است که پزشکان و پیراپزشکان وپرستاران می توانند برای جامعه انجام دهند.

در رشته های پزشکی درآمدها با سایر رشته ها متفاوت است و این جدا از این مسئله است که در حوزه های دیگر دانش آموختگان بیکار زیادی داریم . بعضاً در رشته های فنی هم بیکاری دو رقمی دانش آموختگان را دیده می شود.

جدا از بیکاری آشکاری که در رشته های غیر پزشکی داریم، بیکاری پنهان مسئله مهم دیگری است که کمتر به آن پرداخته می شود و معنی آن این است که فردی خارج از چارچوب تخصص و دانش و تحصیلات خود به کار مشغول شود؛ مجموعه مشکلاتی که گریبانگیر اکثر رشته های غیر پزشکی است و از جذابیت های این رشته ها می کاهد.

در نتیجه با این وضعیت اگر یک حوزه ای هست که در آن تا حدی مسئله اشتغال حل شده است و درآمد خوبی هم دارد ومنزلت اجتماعی نیز بیشتر است، قطعاً تمایل به این رشته ها افزایش می یابد.

بعضاً شما اگر فردی که به تازگی وارد سیستم پزشکی شده است را از نظر حقوق و مزایا با یک استاد دانشگاه با سابقه مقایسه کنید، گاهی دیده می شود که آنها دو یا سه برابر حقوق دارند و این مسائل برای مردم جذابیت های فراوانی را در این رشته ها ایجاد می کند. شما خانواده ای را در نظر بگیرید که به اینده فرزند خود حساس هستند، مشخص است که اولویت آنها به این سمت سوق پیدا می کند.

-فکر نمی کنید، در این تصمیم گیری داوطلبان کنکور نقش خانواده ها بیشتر از نظام آموزشی کشور است و آنها چنین پدیده ای را خلق کرده اند؟

بله همینطور است. در ایران خانواده های ایرانی توجه زیادی به فرزندانشان دارند چون اعتماد چندانی به سیستم های اجتماعی ندارند ومجبورند خودشان وبچه های شان را سرپا نگه بدارند. این از عقلانیت فردی آنهاست اما مشکل ما این است که جامعه فقط با عقلانیت های پراکنده فردی به تصادف پیش نمی رود عقلانیت اجتماعی هم لازم است که متأسفانه شرایط امکان آن را در کشور ایجاد نکرده ایم، هیچ نوع هوشمندی سیستماتیک اجتماعی و قابل اعتمادی نیست که برای آینده بچه ها در این سرزمین فکر شود و تنها چاره این است که خانواده ها خود به فکر آینده فرزندشان باشند.

در میان تعریف هایی که برای مفهوم توسعه وجود دارد، یک تعریف به خصوص از آمارتیاسن این است که می گوید توسعه یعنی گستره و افقِ انتخاب های افراد در یک جامعه گسترش پیدا کند و حیطه امکان ها افزایش یابد. در کشور ما و در زمینه های آموزشی، افق های انتخابی خوب و مطمئن زیادی نیست و درجه آزادی شهروندان کم است و افق های انتخاب از قبیل سبک زندگی و تحصیلات اندک است. هرچه این انتخاب ها بیشتر باشد جامعه توسعه یافته تر است.

-تفاوت عقلانیت جمعی و فردی که به آن تأکید می کنید، چیست؟

جامعه ای داریم که هرکس خودش را می خواهد نگاه دارد و این جامعه جامعه ای نیست که بتواند به صورت پایدار وهمه جانبه وموزون ومتوازن توسعه یابد. عقلانیت اجتماعی در جامعه ما امکان کافی برای ظهور نمی یابد و فقط عقلانیت فردی متفرقه باقی می ماند. عقلانیت اجتماعی با یک یا چند عقل کل به وجود نمی آید بلکه نیازمند فضایی برای عقلانیت جمعی وفرایندهایی خردمندانه برای رفع ورجوع امور وریل گذاری ها و بسترسازی های مناسب است. عقل کل های فردی که بعضاً مقام سیاسی هم دارند و خود را عاقل کامل می دانند، تصور می کنند با آنچه در ذهن و فکر آنهاست جامعه قابل مدیریت است. ولی با این روند جامعه درست نمی شود.

-چه باید کرد که عقلانیت جمعی جایگزین عقلانیت فردی شود؟

راه عقلانیت جمعی این است که در جامعه فرصت هایی برای گفت و گو وجود داشته باشد. در این زمینه نیازمند به یک حوزه عمومی هستیم که درجه آزادی بالایی داشته باشد. برای مثال متفکر یا منتقدی امکان نقد سیاست های عمومی و یا روزنامه نگار امکان انتشار مطلب داشته باشد. استاد دانشگاه امکان گفتن نظرش را داشته باشد و کسی بخاطر سئوال و پرسش مواخذه و محکوم نشود. تنها در این شرایط است که مسیر برای عقلانیت جمعی فراهم می شود.

فراتر از این عقلانیت اجتماعی یعنی وجود نهادهای پژوهشی مستقل که به سیاستگذار راه را نشان بدهد. سیاست گذاری عمومی در ایران در تصرف الگوی سیاسی است. این در حالی است که سیاست گذاری با سیاست فرق دارد. سیاست گذاری عمومی غیر از امر سیاسی است ولی در جامعه ما مدل سیاست گذاری مدل چانه زنی گروه های نفوذ آن هم خارج از پژوهش و مبتنی بر منافع فرصت طلبان اجتماعی ورانتهای حکومتی است.

-با شرایطی که توصیف کردید، ارزیابی شما از وضعیت کنونی جامعه از نظر نظام آموزشی چیست؟

جامعه ما دچار یک شرایط پاندولی شده است مدتهاست که به سبب ساختار متمرکز وبیش از اندازه دولتی ِ برنامه درسی در ایران، آموزش های ما بی ثمر بوده است و نتوانسته به فرزندان مهارت آموزش دهند و آنها را با مسائل واقعی زندگی آشنا کند. درس هایی که در کلاس آموزش دادیم معطوف به مسئله نبود در نتیجه دانشجو نمی تواند با آن دانش در زندگی واقعی مسئله ای را حل کند. این سبب شده که مسئله بیکاری به وجود آید و دانش اموختگان بیکار افزایش یابند؛ شرایطی که سبب شده الان اشتغال را به صدر قضایا آورده و به یک باره آموزش به زیر بیرق اشتغال رفته است. یعنی از یک افراط به یک تفریط در نوسان بوده ایم ودر هر دوحالت مفرط هزینه می دهیم. چه کسی گفته دانشگاه صرفاً محل ایجاد اشتغال است؟ در کجای دنیا دانشگاه تاسیس شده تا فقط اشتغال ایجاد کند؟

-شما مخالف این هستید که دانشگاه در زمینه اشتغال زایی فعال باشد؟

دانشگاه قبل از اینکه بنگاهی برای شغل سازی باشد نهادی برای تفکر وآگاهی ودانش ومعنا وعلم آموزی وعلم ورزی ونقد وروشنگری است. در اصل دانشگاه محل تولید شغل نیست، بلکه دانشگاه محل خلق وابداع دانش ومعناست ، نهادی برای توسعه کران های دانش بشری و مکانی برای علم آموزی است و این مسائل فی نفسه یک فضیلت است و دانشگاه محل حضور کسانی است که کنجکاوی هایی درباره جهان طبیعی وجهان انسانی وجهان اجتماعی دارند؛ مسائلی که به علوم انسانی و اجتماعی اهمیت می دهد. هنر را آیا می توان با چوب اشتغال پیش راند؟ فلسفه برای ایجاد شغل نیست ونباید هم باشد. در علوم پایه برخی رشته ها وجود دارد که در پی کشف رازهای جهان طبیعی است و این رشته ها نیز لزوما شغل ساز نیستند و مورد بی مهری قرار گرفته اند. من نمی گویم دانشگاه به اشتغال کمک نکند، من می گویم اصولا ساختار اقتصادی و اشتغالی کشور عقب مانده است وچندان نیازی به علم وتخصص و دانش ندارد. اینکه دانش آموخته ها بیکارند همه اش که گناه دانشگاه نیست بلکه مسؤولیت اصلی با اقتصاد فشل حکومت سالار و رانتی است اینکه نظام آموزشی یک باره به زیر بیرق اشتغال برود دقیقاً همان وضعیت پاندولی است که ثابت می کند تاکنون مسیر خطایی را رفته ایم و حالا قرار است از سمت دیگری به خطا برویم.

-شما بر چه اساسی این ادعا را مطرح می کنید، که قرار است دانشگاه زیر بیرق اشتغال برود. اگر چنین بود که ما این همه مشکل در زمینه اشتغال نداشتیم؟

در روزهای گذشته برنامه اشتغال فراگیر در سال 96 در ستاد فرماندهی اقتصاد مقاوتی به دولت ابلاغ شد و در آن تکالیفی برای دانشگاه ها اعلام شده است ومی تواند چنین تفسیر واجرا بشود که دانشگاه ها را به ماشین اشتغال زایی تبدیل بکند. اشتغال همه چیز را تحت تاثیر قرار داده است. آن هم در جامعه ای که کل نظام اشتغال هم کج و معوج و پس افتاده است.

در این سیاست وظیفه ایجاد سالانه یک میلیون شغل (نهصد و هفتاد هزار شغل)به دستگاه های مختلف اعلام شد که وزارت علوم هم وظیفه دارد با کمک سایر نهادها در این زمینه فعال شود.یکی از مهم ترین موضوعاتی که در وزارت علوم باید دنبال شود طبق این برنامه رتبه بندی دانشگاهها بر اساس توانشان در ایجاد اشتغال است . همچنین یارانه به دانشگاه نیز به اشتغال زایی منوط شده است. این برنامه استعداد بدفهمی وتفسیر افراطی و اجرای افراطی دارد ومی تواند اصالت دانشگاه را به عنوان نهادعلمی وخبره ای مستقل وآکادمیک مخدوش بکند

این درست است که در رتبه بندی دانشگاه ها و در کنار همه شاخص های لازم علمی وکیفی ، موضوع توانمندی دانشگاه در ایجاد اشتغال هم باید حتما لحاظ شود، اما این برنامه فراگیر ابلاغ شده آن قدر مبهم وچند پهلوست که می تواند چنین تفسیر و اجرا بشود که دانشگاه را به ماشین شغل سازی تقلیل دهد. نه آن وضع مفرط که دانشگاه بر اثر برنامه ها وسیاست های متمرکز تحمیل شده به او در چند دهه گذشته، نتواند برای اشتغال جوانان کاری بکندد ونه این وضع مفرط تازه که دانشگاه یکسره زیر پرچم اشتغال سازی و پارادایم اقتصادی برود، آن هم اقتصادی هیأتی وسنتی و حکومت زده. در حدیثی هم آمده است « جاهل را ندیدم جز اینکه یا افراط میکند و یا تفریط »

-اینکه دانشگاه ها بر اساس توانمندی در اشتغال زایی رتبه بندی شوند، چه اشکالی ایجاد می کند؟

اگر قرار است دانشگاه تنها بر اساس توانمندی در امر اشتغال طبقه بندی شود، پس نقد اجتماعی، روشنگری اجتماعی، مسئولیت اجتماعی در باره نقد مناسبات قدرت و ثروت و پی جویی عدالت و آزادی و منافع ملی، پرورش شهروندان مسؤول وتوانا برای زیست صلح آمیز، آفرینش علم محض و گسترش دانش بشری و موضوع مهم استقلال دانشگاه وآزادی آکادمیک چه می شود؟ آیا معنای این سیاست جدید این است که این مسائل مهم باید کنار گذاشته شود؟

-تصور و پیش بینی شما از آینده علوم اجتماعی و انسانی کشور چیست؟

در فضاسازی های جاری می ترسم دانشگاهی که به دنبال کشف حقایق بشری و مطالعات محض است، از درجه ساقط بشود و علوم محض، اجتماعی و انسانی در کشور رو به اضمحلال برود. باید شرایطی فراهم شود که نهادهای پژوهشی مسقل نتایج تحقیق خود را در اختیار جامعه قرار بدهند و برای دولت ، مخاطرات آینده زیستن در این سیاره را روشن کنند. به نظر من با شرایطی که وجود دارد، آینده علوم محض، علوم پایه، ریاضیات، فلسفه و بسیاری از علوم انسانی و اجتماعی وهنر در کشور ما رو به اضمحلال است و خسارت های سنگینی به جامعه تحمیل می شود.

در واقع در جامعه ای که هیچ ساختار کارآمد، چالاک و غیر دولتی وجود ندارد و همه چیز در چنبره دولت یا بدتر از آن در تصرف قدرت های سایه و پنهانی است که به آنها خصولتی می گویند و با رانت های وحشتناک فعال هستند، وضعیت پاندولی جامعه ادامه خواهد داشت و جامعه به اضمحلال کشیده خواهد شد.

زوال علوم اجتماعی و انسانی و حتی علوم محض و سایر رشته های علمی وحوزه های فکری ومعرفتی وهنری وریاضی در کشور می تواند در آینده آنقدر برای کشور هزینه ایجاد کند که قابل توصیف نیست.

-فکر نمی کنید، در شرایط کنونی جامعه ما مدام در حال آزمون و خطای مسیرهای توسعه است؟

بله دقیقاً همینطور است، در چنین شرایطی جامعه ما دائماً در حال آزمون و خطاست. تصور کنید من به عنوان معلم دانشگاه مسیر خانه تا این دانشگاه را به روش های مختلف می آیم و می روم تا بالاخره بهترین و سریع ترین راه را می یابم و آن را انتخاب می کنم. در این وضعیت من هزینه هایی داده ام، اما این هزینه بعد شخصی دارد و بسیار ناچیز است.حالا شما تصور کنید جامعه ای را که در همه عرصه ها مدام در حال آزمون و خطاست. جامعه تحت هیچ شرایطی نباید آزمون و خطا کند. باید با کمک عقلانیت جمعی همیشه صحیح ترین راه توسعه را انتخاب کنیم. من از شما سئوال می کنم اگر جامعه در این آزمون و خطاها خسارت ببیند که البته بسیار هم سنگین است، چه کسی مسئولیت آن را بر عهده خواهد گرفت؟ آیا کسانی که بی توجه به عقلانیت جمعی و متکی به عقلانیت فردی جامعه را هدایت می کنند، این خسارت ها را بر عهده می گیرند.

-ریشه این مشکلات از نظر شما چیست؟

نگرانی و مشکل زیاد است و به نظر من ریشه همه این مشکلات در آن است که در کشور ما نهادهای میانجی و مستقل اجتماعی اجازه و زمینه توسعه نیافتند تا سیاست گذاری های عمومی در کشور ما توسط این نهادهای مستقل راهبری شود. در این صورت ریل گذاری ها درست انجام می شود ویک باره شاهد بی مقدار شدن علوم ریاضی و معرفتی و انتقادی و انسانی واجتماعی نمی شویم.

برای رهایی از این مشکلات و آسیب ها باید خط مشی های عمومی و سیاست گذاری عمومی از نهادهای مستقل علمی و اجتماعی که البته حرفه ای هستند خط وخطوط وایده و نقشه راه بگیرد و اجازه داده شود دانشگاه هم به صورت مستقل فعالیت کند. باید نهادهای علمی و هم نهادهای واسطه ای برای جامعه آینده نگری کنند و با توجه به منافع همه فعالان اجتماعی سیاست های پایه کشور را تنظیم کنند.

-برنامه ریزی های آموزشی گذشته را چگونه ارزیابی می کنید؟

ما جامعه پایدار و با ثباتی نداریم. در دهه های گذشته زیر سیطره برنامه های درسی وسیاستگذاری ومدیریت متمرکز آموزش عالی به دنبال برنامه های درسی رفتیم که بعضاً هیچ ارتباطی با زندگی نداشت و اکنون می بینیم که آن آموزه ها هیچ کمکی به فارغ التحصیلان ما چه در انتخاب سبک زندگی اجتماعی و چه در یافتن شغل نمی کند. الان هم همه چیز را با شغل می سنجیم. بعد از انقلاب اسلامی یک سری آمدند در ستادهای متمرکز حکومتی نشستند و مدام برنامه های پیش ساخته درسی نوشتند و به دانشگاه ابلاغ کردند تا اجرا کند ولی این برنامه ها هم هزینه های سنگینی به جامعه تحمیل کرد و هم اینکه اکنون می بینیم نتیجه اش دانش آموختگان بیکار است. حالا از این سوی بام می افتیم و محور برنامه های دانشگاهی را به امر اشتغال اختصاص داده ایم و قرار است از این به بعد حمایت های مالی از دانشگاه بر اساس میزان اشتغال آفرینی آنها توزیع شود این یعنی بی مقدار شدن علوم بنیادی و معرفتهای محض مثلا فلسفی و هنری و آزادی پژوهش های علمی. نهادهای علمی و دانشگاهی ما یا ضعیف هستند و یا اگر در سطحی هستند که می توانند حرفی برای گفتن داشته باشند، وابستگی شدیدی به دولت دارند و از این بدتر نهادهای واسط حرفه ای هم در کشور نداریم.

-در شرایط کنونی هیچ نهاد و تشکلی مستقلی نداریم که این دغدغه ها را آنگونه شما می گویید، پیش ببرد؟

اگر این نهادهایی که از آن سخن می گویم وجود داشت، این احساس خطری که شما را به عنوان خبرنگار مجاب کرده تا در این رابطه گفت گو بگیرید، آن نهادها را هم سوق می داد تا ساعت ها روی این بحث مهم کار کنند و نتایج گزارش های انتقادی خود را آزادانه و بدون ترس از هیچ نهاد و ارگانی در حوزه عمومی منتشر کنند. همین که می بینید جامعه در مورد این خطر بزرگ آینده ساکت و غیر فعال است، گواهی بر نبود نهادهای مستقل و حرفه ای علمی در کشور است.

هنگامی که افکار عمومی و عقلانیت جمعی در جامعه نهادینه شود و قوی باشد، عقلانیت ها و تصمیم گیری های فردی هم از آن استفاده می کند و دیگر شما نخواهید دید که 60 درصد داوطلبان آزمون سراسری متقاضی رشته های تجربی باشند.

به نظر من در حال حاضر خانواده هایی که مایلند فرزندانشان در رشته های پزشکی تحصیل کنند، به یک جهت درست فکر می کنند. چون روند جامعه به شکلی است که احتمال توفیق آنها از این مسیر بیشتر است، اما با شرایط کنونی جامعه امکان توسعه نخواهد داشت و در واقع منافع جمعی قربانی منافع فردی می شود. چون ریل گذاری های عمومی عقلانی وجود ندارد هرکس از یک راه میان بر می رود ونوعی هرج ومرج به وجود می آید

-آقای دکتر نحوه برگزاری کنکور در سال های گذشته با شرایط کنونی تفاوت زیادی داشته است. این تحولات را چگونه ارزیابی می کنید؟

در کنکور جز چند ده هزار رشته محل دانشگاهی که کم وبیش کمیاب هستند و برای ورود به آنهارقابت می شود، بقیه داوطلبان اصلاً رقابت هم نمی کنند و حتی اگر در آزمون شرکت هم نکنند وورقه سفید بدهندمی توانند در دانشگاه پذیرفته شوند. این را مقایسه کنید با چند دهه پیش که از میان سیل عظیم داوطلبان کنکور، تنها عده معدودی می توانستند وارد دانشگاه شوند و ما بقی این امکان را نداشتند. آن دیوار بلند کنکور را سیاستهای متمرکز دولتی ایجاد کرده بود واین صندلی های خالی را نیز همینطور. یعنی ما همواره از هول حلیم توی دیگ افتاده ایم و هر بار از یک طرف بام افتاده ایم.

این را گفتم که نشان دهم نظام آموزشی و برنامه ریزی جامعه دائماً در حالت پاندولی قرار دارد و گاهی دچار افراط و گاهی نیز دچار تفریط هستیم. گویا چیزی به معنای خط میانه وخاکستری در جامعه ما معنا ندارد.

-یک مسئله مهم دیگر در مورد خوب بودن بازار پزشکی، ضرورت های توجه به سلامت و نیاز ضروری به این تخصص است. فکر نمی کنید از این نگاه موضوع کمی منطقی جلوه کند؟

نه تصور من اینطور نیست. اینکه چرا رشته پزشکی بازار مناسبی دارد و چرا در آمد در این فضا زیاد است. علتش این است که در جامعه ما مردم به سلامت خود خیلی فکر می کنند و توجه به بدن اخیراً در کل دنیا و به ویژه در کشور ما زیاد شده است. مسائلی مثل انواع جراحی های زیبایی، کاهش وزن، افزایش وزن، تقویت توانایی بدن و .... اکنون در جامعه به یک فرهنگ تبدیل شده است.

برخی به دنبال زیبایی بینی هستند، برخی می خواهند چربی خود را بسوزانند، برخی می خواهند ماهیچه های شان بزرگ بشود برخی تلاش می کنند به هر قیمتی شده زیبایی بدن خود را افزایش دهند و... .؛ مجموعه رفتارهایی که منجر به کسب درآمد خوب برای بخشی از اصناف پزشکان می شود، در حالی که بسیاری از این مراجعه های به پزشک اصلاً ضروری نیست. همینطور است بسیاری از داروهای زاید یا زیانبار و جراحی های پرعارضه ورادیولوژی ها و سیتی اسکن ها و ام آر آی ها که کمپانی ها ودر کشورما رانتها وبازار سیاه ها به راه انداخته اند.

البته در یک جامعه ایده آل که همه چیز روال خود را طی می کند اشکالی ندارد عده ای هم دنبال زیبایی یا مسائل اینچنینی باشند ولی مشکل زمانی است که می بینیم در جامعه ما مردم به سلامت و زیبایی بدن اهمیت زیادی می دهند، اما به سلامت و زیبایی جامعه، شهر، محیط زیست، اندیشه، علم و عدالت اجتماعی وآزادی و پایداری زندگی جمعی ... به این مقدار اهمیت نمی دهند و برای آن هزینه نمی کنند چون شرایط امکانش را از بین برده ایم ودر نتیجه مردم نگونبخت چاره ندارند جز اینکه حداقل بدن شان را نگه بدارند!

-نقش بی اعتمادی مردم به مسئولان و برنامه ریزان نظام آموزشی را در گرایش به رشته های تجربی چگونه می بینید؟ می دانیم که سال گذشته تلاش زیادی شد که از انتخاب رشته تجربی توسط بسیاری از دانش آموزان دبیرستانی جلوگیری شود، اما خانواده ها مقاوت کردند؟

همانطور که گفتید، در رابطه با افزایش گرایش ها به رشته های تجربی و نگرانی از ادامه تحصیل در رشته های دیگر به ویژه علوم انسانی، یک موضوع مهم دیگر بی اعتمادی مردم به نهادهای سیاستگذاری است. به عبارتی خانواده ها دیده اند که در دهه های گذشته فارغ التحصیلان این رشته ها تحت تأثیر سوء مدیریت و عدم برنامه ریزی صحیح به مشکل برخورده اند و مهارت های شغلی و شرایط اقتصادی وضعیت مناسبی ندارند، لذا نمی توانند به مسئولان وسیاست های جعلی آنها  اعتماد کنند و حتی با سفارش و تأکید آنها فرزندانشان را برای ادامه تحصیل به سمت رشته های علوم انسانی و اجتماعی هدایت کنند. کافی است در مقایسه با شرایط کشور ما شما بروید در دانشگاه های جهان و به ویژه کشورهای توسعه یافته و ببینید که علوم اجتماعی و انسانی چه اعتباری دارند.

متأسفانه در حال حاضر شرایط جامعه ما منتهی به خود مداری شده است و مردم خود تلاش می کنند که خود را سرپا نگه دارند. چون هیچ سیستم کارامد عمومی برای حفظ شهروندان وجود ندارد و هر خانواده ایرانی وظیفه اش را در این می بیند که لااقل خود مراقب سلامت و آینده فرزندانش باشد.

این یک نشانه نگران کننده ای برای سرمایه اجتماعی است که مردم دیگر به نهادهای سیاستگذاری و حکمرانی و مسئولان امر وسیاست های عمومی چندان اعتمادی نکنند و نمی توانند مشکل و دغدغه هایی از قبیل آینده فرزندانشان را به سیستم های عمومی واگذار کنند و از طرفی هم چون خودشان اطلاعات و آگاهی کافی ندارند و با ترس و نگرانی تصمیم گیری می کنند در نتیجه اتفاق خوبی برای منافع عمومی پایدار در آینده این سرزمین حاصل نمی شود.

پی دی اف

تاریخ ارسال: یکشنبه 25 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 07:11 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 1 نظر
( تعداد کل: 86 )
   1      2     3     4     5      ...      11   >>
صفحات