X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

مقصود فراستخواه

فضایی میان ذهنی برای اطلاع رسانی دیدگاه ها و اطلاع یابی از ملاحظات خوانندگان

بحران فرهیختگی در جامعه ایران


گفتگوبا فراستخواه، آرمان 21 مهر 97؛ صفحات اول و هفتم : 


اینجا

جامعه با «گروه‌های مرجع» ارتباط ندارد

چرا گرایش مردم جامعه ایران روز به روز به تنهایی بیشتر می‌شود؟ چه اتفاقی در جامعه ایران رخ داده که مردم جمع گریز شده‌اند و تنهایی را ترجیح می‌دهند؟
هنگامی که واقعیت بیرونی جامعه زمخت و خشن است و انسان را انکار می‌کند یکی از راه‌هایی که برای انسان می‌ماند امتناع و دوری از واقعیت‌های بیرونی و پناه بردن به تنهایی است. این وضعیت ممکن است به تخریب واقعیت بیرونی منجر شود؛ اتفاقی که در وندالیسم رخ می‌دهد یا تخریب اموال و اماکن عمومی یا خود را به صورت شورش‌های خیابانی نشان می‌دهد. در چنین شرایطی دو راه بیشتر برای انسان باقی نمی‌ماند یا برخورد خشن با واقعیت بیرونی و یا پناه بردن به تنهایی و انزوا است. در چنین شرایطی «فردگرایی خودمدار» شکل می‌گیرد. این در حالی است که در جوامعی که واقعیت‌های بیرونی برای مردم خوشایند و لذت بخش است «فردگرایی نهادینه» شکل می‌گیرد. در فردگرایی نهادینه انسان از طریق مشارکت اجتماعی و مدنی به دنبال حقوق فردی خود است. با این وجود در جامعه ایران فرد تنها می‌خواهد خود را سرپا نگه دارد و به دنبال منافع آنی و لحظه‌ای است. به همین دلیل نیز گرایش به جمع گرایی در فرد ایرانی از بین رفته و فرد ترجیح می‌دهد به تنهایی پناه ببرد. به عنوان مثال در مقطعی که مغول‌ها به ایران حمله کردند تصوف رشد چشمگیری در فرهنگ ایران پیدا کرد. دلیل این مسأله این بود که واقعیت‌های بیرونی ویران شده بود و به همین دلیل افراد تلاش کردند در درون خود زندگی کنند و به همین دلیل در این زمینه رشد به وجود آمد. این رشد به اندازه‌ای زیاد و بزرگ بود که امروز ما را نیز آکنده کرده و در زندگی ما نفوذ کرده است. در شرایط کنونی روند خودمداری در ایران در حال رشد است. به همین دلیل نیز این مسأله جامعه ایران را به شدت تهدید می‌کند. به دلیل فراهم نبودن مشارکت اجتماعی، مردم ایران به سمت بقا حرکت کرده و «لذت دیدار یکدیگر» را از دست داده‌اند. در چنین شرایطی خلاقیت‌های جمعی و همراهی و همکاری با دیگران نیز از بین می‌رود. جبر مردم ایران برای حفظ بقای خود یک نوع خستگی عاطفی، بی میلی اجتماعی و عدم امید به آینده در آنها به وجود آورده است. به همین دلیل نیز افق‌ها برای مردم ایران ناپدید شده اند. در کشورهای توسعه یافته مردم دارای ذهنی سرشار هستند. این در حالی است که مردم ایران دارای ذهن انبار هستند. ذهن فرد ایرانی به انباری از اطلاعات تبدیل شده است. با این وجود دارای ذهنی سرشار نیست. ذهن ایران خسته شده است. به همین دلیل نیز نمی‌تواند منشأ خلاقیت و پویایی شود. انسان می‌تواند با محدودی از اطلاعات معناسازی کند و برای خود نقشه راه تهیه کند. این در حالی است که ذهن فرد ایرانی به انباری از اطلاعات تبدیل شده، در حالی که هیچ نقشه راهی برای خود تدوین نکرده است. فرد ایرانی از همه چیز اطلاع دارد، اما دارای هوشیاری برای زیستن نیست. به همین دلیل نمی‌تواند خود را تعریف کند و از نو بسازد و به خود تعیین گری و خود اثربخشی برسد.
در چه شرایطی می‌توانیم «تنهایی» را به مشارکت و «ذهن انبار» را به «ذهن سرشار» تبدیل کنیم؟ 
اجازه بدهید به آینده ناامید نباشیم. امید امر اگزیستانس هست. در نتیجه نباید از امید غافل شد. نکته دیگر اینکه با نگاهی به تاریخ ایران می‌توان به این نتیجه رسید که تاریخ ایران همواره برای نوآوری و ایجاد فرصت از خود ظرفیت نشان داده است. ما باید به دنبال یک راه حل ملی بدون خشونت باشیم. مجادله مدنی بدون خشونت باید در ایران ادامه پیدا کند. مشارکت اجتماعی به خودی خود ایجاد امید و انگیزه می‌کند. فرسایش ذهنی که من عنوان کردم تنها در بین مردم رخ نداده و در درون ذهن حکمرانان نیز اتفاق افتاده است. ما تنها می‌توانیم در فضای گفت‌وگویی همدیگر را سرشار کنیم. در شرایط کنونی جامعه ایران هیجان کافی نیز ندارد. این در حالی است که جامعه نیاز به هیجان عقلانی و سازنده دارد. هیجان به همراه آگاهی برای زندگی لازم و ضروری است.
آیا ادامه رویکرد تنهایی می‌تواند جامعه ایران را تهدید کند و در آستانه فروپاشی اجتماعی قرار بدهد؟ 
بنده نمی‌توانم به صورت قاطع عنوان کنم که در آستانه فروپاشی جامعه قرار گرفته‌ایم. اما معتقدم نشانه‌های مهم و قابل توجهی از فروپاشی آشکار شده است. عدم مشارکت مردم در تصمیم‌گیری‌ها، فقدان همبستگی اجتماعی، قانون‌گریزی و فساد سیستماتیک از مهم‌ترین نشانه‌های فروپاشی اجتماعی است. این در حالی است که گفتمان‌های فکری و نخبگی جامعه نیز در وضعیت خوبی به‌سر نمی‌برند و بیمار شده‌اند. همه این شرایط را هنگامی که در کنار یکدیگر قرار می‌دهیم متوجه می‌شویم که همه این داده‌ها گرسنه «معنا» هستند. این در حالی است که مسئولان از معناگرایی طفره می‌روند. کار به جایی رسیده که هنگامی که این داده‌ها معنا طلب می‌کنند عصبانی می‌شوند. این در حالی است که باید در چنین شرایطی دست به معناگرایی زد. حکومت باید این نشانه‌های اجتماعی را جدی بگیرد و به فکر راه علاج برای آنها باشد. یکی از راه‌های درمان این وضعیت بازگشت به جامعه مدنی است. اگر این اتفاق رخ بدهد و حکومت  در نگاه خود نسبت به مسائل تغییر ایجاد کندمی‌توان نسبت به بهبود شرایط در آینده امیدوار بود، هرچند به نظر من دیر شده اما از نظر اخلاقی ما باید به راه‌های بهبود وضعیت در آینده امیدوار باشیم. نکته دیگر اینکه ما باید تعارض‌های اجتماعی و تعارض‌های بین نخبگان را حل کنیم. در شرایط کنونی با تعارض‌های جدی در زمینه‌های مختلف و به خصوص در بین نخبگان مواجه هستیم.
چرا جامعه ایران با فقدان الگوی فرهیختگی مواجه شده است؟ آیا پس از اینکه جامعه ایران از «سنت» عبور کرد، به دلیل مخالفت‌ها نتوانست یک الگوی جدید متناسب با دغدغه‌های جدید برای خود طراحی کند؟
این مسأله به نوع کنش گروه‌های مرجع بستگی داشته است. گروه‌های مرجع در ایران نتوانستند خود را با تغییرات جمعیتی، اجتماعی و حتی محیطی منطبق کنند. نکته دیگر اینکه جامعه همواره در حال تغییر است. این تغییرات نیز به صورت گسسته صورت می‌گیرد و نه پیوسته. در این رویکرد تغییر، گروه‌های سنتی کارکرد و سازوکار خود را از دست می‌دهند. این در حالی است که در گذشته مردم به گروه‌های سنتی مراجعه می‌کردند از طریق آنها هنجارپذیری می‌کردند و اجتماعی می‌شدند. با این وجود هنگامی که گروه‌های مرجع سنتی کارکرد خود را از دست می‌دهند باید گروه‌های مرجع جدیدی در جامعه به وجود بیایند که به مردم جامعه خدمات ارائه کنند. هنگامی که اجازه نمی‌دهیم کارکرد گروه‌های مرجع سنتی به گروه‌های جدید منتقل شود به صورت طبیعی جامعه با الگوی فرهیختگی مواجه می‌شود. فوکویاما به تازگی درباره ایران اظهار می‌کند: «در جامعه ایران تغییرات بزرگی در زمینه شهری، جمعیتی و رسانه‌ای در حال شکل‌گیری است، در حالی که ساختارها اغلب پس‌افتاده و از کارافتاده است و مدل‌های تصمیم‌گیری و ذهنی همچنان در گذشته باقی مانده است. در چنین شرایطی گروه‌های مرجع جدید امکان رشد و آزادی عمل ندارند و از امکانات لازم برای انتقال معانی و مفاهیم خود به جامعه برخوردار نیستند. هنگامی که جامعه نمی‌تواند با گروه‌های مرجع جدید مانند روزنامه‌نگاران، روشنفکران و منتقدان اجتماعی ارتباط برقرار کند و از سوی دیگر گروه‌های مرجع نیز نمی‌توانند با جامعه ارتباط داشته باشند به یکباره سلبریتی‌ها و شاخ‌های فضای مجازی سر در می‌آورند. البته من قصد ندارم نقش سلبریتی‌ها را نقض کنم. به هر حال سلبریتی‌ها در همه جوامع حضور دارند و در طول تاریخ نیز حضور داشته‌اند. با این وجود سلبریتی مرجع نیست و بلکه مصرف می‌شود. مردم نیز سلبریتی‌ها را لایک می‌کنند و فالور آنها می‌شوند. این وضعیت در جامعه نمایشی اتفاق می‌افتد. دکارت عنوان می‌کرد: «می‌اندیشم پس هستم». «گی دبور» در کتاب جامعه نمایشی عنوان می‌کند که «دیده می‌شوم پس هستم». لایک می‌کنم پس هستم. فالو می‌کنم پس هستم. در یک جامعه نمایشی است که سلبریتی‌ها سردر می‌آورند و شکل کالایی به خود می‌گیرند. این در حالی است که سلبریتی‌ها نمی‌توانند کار روشنفکران و کنشگر اجتماعی را انجام بدهند. سلبریتی‌ها اصلا برای این کار ساخته نشده‌اند. در شرایطی که سلبریتی‌ها در یک جامعه وجود دارند نقد و شالوده گشایی صورت نمی‌گیرد و به همین دلیل هنجارهای اجتماعی از بین می‌رود و دچار فساد و زوال می‌شود. در جامعه امروز ایران ارائه به جای کنش نشسته است. این در حالی است که روشنفکران جدی در جامعه تولید معنا می‌کنند، پرسش می‌افکنند، نهیب می‌زنند و مسأله تکثیر می‌کنند. مشکل ما تنها با حل مسأله حل نمی‌شود ، بلکه باید شرایطی در جامعه رخ بدهد که مسأله‌ها تکثیر شود.
تکثیر مسأله باید در حوزه عمومی صورت بگیرد یا در گروه‌های مرجع؟ 
ما حوزه عمومی را از بین برده‌ایم و الگوی فرهیختگی و گفت وگوی اجتماعی را به حاشیه کشانده‌ایم. این در حالی است که مصرف نباید بر رجوع غلبه پیدا کند. مردم سلبریتی‌ها را مصرف می‌کنند اما به روشنفکران رجوع می‌کنند، با آنها گفت‌وگو می‌کنند و از آنها معنا طلب می‌کنند. فرهیختگی نیز از گفت‌وگو و تفکر خارج می‌شود. هنگامی که ما زیرساخت‌های مدنی، کنشی و ارتباطی و عقلانیت فرهنگی را به صورت آگاهانه یا ناخودآگاه سلب می‌کنیم گفت‌وگوی اجتماعی و فکری را از بین برده‌ایم. در چنین شرایطی است که سلبریتی‌ها سر در می‌آورند. از سوی دیگر آقازاده‌هایی که خود را ژن برتر می‌دانند نیز به سلبریتی تبدیل شده‌اند و زندگی مرفه خود را در انظار عمومی به رخ می‌کشند.


تاریخ ارسال: دوشنبه 23 مهر‌ماه سال 1397 ساعت 04:56 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 0 نظر

رونمایی ونقد کتاب تاریخ دانشگاه در ایران


رونمایی ونقد کتاب تاریخ دانشگاه در ایران

http://www.irna.ir/fa/News/83061504

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 19 مهر‌ماه سال 1397 ساعت 06:08 ب.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 0 نظر

بدن ما پس از مرگ

بدن ما پس از مرگ

بحث کوتاه فراستخواه در همایش اهدای کالبد ، دانشکده علوم پزشکی، دانشگاه تربیت مدرس، شانزده مهر 97
صوت سخنرانی کوتاه  در کانال تلگرامی مقصود فراستخواه
اینجا:
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 17 مهر‌ماه سال 1397 ساعت 10:05 ب.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 0 نظر

اهدای کالبد

تاریخ ارسال: جمعه 13 مهر‌ماه سال 1397 ساعت 08:00 ب.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 0 نظر

به کجای این شب تیره بیاویزم.....


.  

کانال تلگرامی فراستخواه


به کجای این شب تیره بیاویزم.....

1.روحانی انصافا در نشست مطبوعاتی نیویورک از زبان حقوقی متینی استفاده کرد. دولتهای ایران در بعد از انقلاب هرکدام گرامر خاص خود را داشتند. دولت موقت زبان عرفی دمکراتیک  برای اداره کشور در شرایط انقلابی می خواست و نگذاشتند. دولتهای دوره جنگ وبه طور خاص میرحسین موسوی،  آن روزها با زبان مکتبی کار کردند. هاشمی زبان تعدیل اقتصادی در پیش گرفت. خاتمی زبان فرهنگی و مدنی متینی داشت. احمدی نژاد پوپولیست بود واکنون روحانی  با  زبان حقوقی سخن می گوید.

2. زبان حقوقی متین روحانی  در نیویورک در احتجاجات جاری بین المللی (متأسفانه در غیاب دیپلماسی! ) و در برابر زورگویی های ترامپ و دار ودسته داخلی ومنطقه اش، ارزش نمادین خوبی دارد اما این زبان حقوقی در عرصه تدبیر کشور  دریغا که زمین گیر  و  ناکارامد است وگره گشاینده نیست. متأسفانه زبان واقعی سیاست در ایران ، اصلا زبان حقوقی وزبان عرف اداره معمول کشور نیست بلکه زبان ایدئولوژی رسمی است.  زبان اقتصاد ما نیز از این بدتر؛ بر سیاق رانت و  دلالی است.

 3.دستور زبان  واقعی اقتصاد ما را شبه پول هایی تعیین می کنند که کیسه های بزرگترش در دست خصولتیان است که بر ساحل غنیمت نشسته اند و شاید به این دریای آشفته زندگی مردمان پوزخند می زنند. 70 درصد شبه پول ما در دست بانکهای خصولتی است وشصت وچنددرصد بدهی به بانک مرکزی نیز بدهی آنهاست. 

4.هزینه این زبان ایدئولوژیک ورانتی را مردم در کف زندگی روزمره  می دهند با مرارت ونگرانی رو به گسترشی که گریبان شان را بدجوری گرفته است  وامید هایی که دریغا از دست می رود. دولت بورکراتیک وتکنوکراتیک روحانی به اندازه زبان حقوق بین الملل نسبتا شیوای امشب او،  قادر به تکلم(چه رسد به عمل) با زبان حقوقی ِ ملی و  زبان فنی ِ کارامد و نافذی در عرصه ادارۀ اقتصادی کشور نیست. خود او نیز که ابتکار دیپلماسی را از دستش گرفتند، نسبت به بقیه آنچه دراختیارش هست مثل کنترل اقتصاد مغشوش و آشفته ضعف نشان می دهد و راجع به اختیاراتی هم که ندارد(در خصوص مسائل مهمی چون حقوق بشر و غیر آن) هیچ کاری نمی تواند بکند. 

5. تحریم ها و تحرکات تروریستی و انواع استعدادهای واگرایی در فرهنگ وتاریخ این جامعه مزید بر مشکلات مزمن زیستبومی واقتصادی هم میهنان شریف ما خصوصا در استانهای محرومی همچون خوزستان وبلوچستان وکردستان و خراسان و آذربایجان و غیر آن شده است و نگرانی این سرزمین و این مردم، حقیقتا تلخ ودردناک است. قشرهای فرودست اجتماعی لت وپار می شوند، از دست می روند وطبقه متوسط فرهنگی نیز روز به روز ضعیف تر....

6. نگاه بلند مدت و اهتمام به تفکر و تحقیق، و درس و بحث،  وتعلیم وتربیت،  و حتی مشارکت و گفتگو و همکنشی در سپهر عمومی، هرچند تنها امید در دسترس مان برای «مسألۀ ایران» است ولی نگرانی های حاد جاری را چگونه رفع بکند؟ چه باید کرد؟ از کجا باید آغاز کرد؟.... ایران می ماند و زندگی در این سرزمین همچنان جاری خواهد بود، اما بسیار صعب و سخت و دشوار و پرمخاطره با مسؤولیت های سنگین تاریخی.....  

مقصود فراستخواه، سحرگاه  5 مهرماه 97

فایل پی دی اف


تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 5 مهر‌ماه سال 1397 ساعت 02:13 ب.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 1 نظر

شرایط کنونی کشور و راه مواجهه با آن

گفتگوی احسان انصاری با فراستخواه

شرایط کنونی کشور وراه مواجهه با آن

منتشر شده در آرمان امروز

دوشنبه 19 شهریور 97 ، ص 7

https://goo.gl/5oKqZs

 

 


آرمان- احسان انصاری:در حالی که در گذشته برخی اندیشمندان از فروپاشی «امر سیاسی» در ایران سخن می گفتند در سال های اخیر برخی از فروپاشی امر اجتماعی سخن می گویند.حتی اگر این دیدگاه را نپذیریم اما به نظر می رسد نشانه هایی در جامعه ایران آشکار شده که نشان می دهد جامعه ایران در آُستانه فروپاشی قرار گرفته است. بحران خانواده،بی اعتمادی و بی تفاوتی اجتماعی،بی تفاوتی نخبگان و از همه مهم تر فساد سیستماتیک نشان می دهد که جامعه ایران در وضعیت مساعدی به سر نمی برد.از سوی دیگر فاصله دولت و ملت که تا قبل از دولت آقای روحانی شدت پیدا کرده بود و با روی کار آمدن دولت آقای روحانی کاهش پیدا کرد، دوباره افزایش پیدا کرده و به نظر می رسد در آِنده نیز روند صعودی خواهد داشت.در چنین شرایطی اغلب مردم تنها به دنبال معیشت و بقای خود هستند و احساس رضایت از زندگی در جامعه روزبه روز کاهش پیدا می کند.به همین دلیل وبرای تحلیل و بررسی این موضوع با دکتر مقصود فراست خواه استاد دانشگاه و جامعه شناس برجسته کشور گفت وگو کردیم.دکتر فراست خواه در گفت وگو با آرمان تصریح می کند:« در ایران سیاست برهمه چیز سیطره و هژمونی پیدا کرده است.کار حتی به جایی رسیده که سیاست در ایران زندگی مردم را به رسمیت نمی شناسد و تلاش می کند همه قلمرو های زندگی مردم را در حیطه سراسربین خود قرار بدهد.با این وجود در شرایط کنونی «زندگی در این سرزمین» تلاش می کند از خود دفاع مظلومانه ای بکند و بازبان حال بگوید که «من هستم»؛ بگذارید زندگی کنم.سیاست در ایران «زیستْ جهان» جامعه را مستعمره خود کرده است. در ادامه متن گفت وگوی آرمان با دکتر مقصود فراست خواه را از نظر می گذارنید.  

 

*در حالی که چهل سال از پیروزی انقلاب اسلامی می گذرد آیا شکاف «دولت ملت» در ایران کاهش پیدا کرده و مردم اراده خود را در تصمیمات مسئولان مشاهده می کنند؟

 شکاف «دولت- ملت» در ایران به صورت مزمن وجود داشت.پس از پیروزی انقلاب نیز نتوانستیم این شکاف را کاهش بدهیم و بلکه به شکل های مختلف آن را تشدید کردیم. این ملت چند بار در سال 76 ، در دهه 80 و نهایتا سال 92 پاجلو گذاشت وعملا برای تحکیم «دولت- ملت» در این سرزمین اعلام آمادگی کرد ولی حاکمیت انصافا قدر این را ندانسته ودوباره با انواع رفتارها وساختارها اسباب سرخوردگی ایجاد کرده است.    یکی از سرمایه های اجتماعی، مسلما اعتماد به نهادها وقوانین است. چیزی که مرتب فرسایش داده ایم. زمینه کافی برای مشارکت مدنی و آزادمنشانه،گفت وگوی ملی و محلی در کشور را محدود می کنیم یا حتی از بین می بریم در نتیجه به صورت طبیعی شکاف «دولت-ملت» شدت می گیرد و«بیگانگی» ایجاد می شود.به همین دلیل نیز مردم احساسی رضایت بخش از مناسبات  مسئولان با خود در قالب «قرارداد اجتماعی عادلانه» مشاهده نمی کنند. سیاست های عمومی کشور از مقتضیات زندگی شهروندان خیلی فاصله گرفته است. حکمرانی  وسیاست های عمومی با زندگی همه مردم و سرنوشت نسل های آینده ارتباط پیدا می کند.این در حالی است که ما به جای «شمول»، به سمت«انحصار»حرکت کردیم. یعنی منافع ورانتها وایدئولوژی گروه های خاص، مهم تر از منافع عمومی شده است. ایدئولوژی بر واقعیت  ومصلحت سایه انداخته است. در شرایط کنونی حدود 67 درصد جمعیت  ایران در سال های بعد از انقلاب وپس از نگارش قانون اساسی و تشکیل مراکز تصمیم گیری کلان کنونی متولد شده اند. حتی اگر سن رأی دادن را در نظر بگیریم، بخشی از متولدین قبل از انقلاب  نیز در آن سالها کودک ونوجوان بودند و نقشی در مسیر تحولات نداشتند. به همین دلیل دیدگاه ها و مسائل زندگی و دغدغه های نسل جدید با نسلی که در ایران انقلاب کرد خیلی متفاوت شده است. این درحالی است که حتی از نسل انقلاب نیز عمدتا یک روایت افراطی بود که بر روایتهای آزادمنشانه و اصلاح طلبانه وحتی معتدل غلبه پیدا کرد.

*آیا این شکاف نسلی را می توان در مفهوم«تله بنیان گذار» تحلیل کرد؟آیا جامعه ایران به این شرایط دچار شده است؟

 بله  همان معرفت کاذب ایدئولوژیکی که عرض کردم همچنان اجازه نمی دهد واقعیتهای جهان متحول ملی وبین المللی را بدرستی فهم کنیم و  به مرور زمان در دامی که خود نهاده ایم فرو می رویم، گویا هیچ دشمنی نیز برای ما لازم نیست چون اوهام واعمال نیازمودۀ خودمان به قدر کافی می تواند منشأ اضمحلال ما بشود.امروز نسلی که در انقلاب حضور نداشته  وعرض کردم حداقل 67 درصد جامعه را نیز در اختیار دارد به دنبال این است که قوانین و افقها و آرمان های دلخواه خود را تدوین کند تا با آنها بتواند راحت زندگی کند.نکته دیگر اینکه در چهل سال گذشته سازمان های انحصاری الیت   و قلعه های متصلّب قدرت وثروت وایدئولوژی  ایجاد شده  ونمی گذارد گفتمان تحول خواه جامعه به این قلعه های انحصار نفوذ کند.اتفاقأ منشأ خشونت و درگیری در جامعه را باید در همین قلعه های ایدئولوژی و قدرت جست و جو کرد.این قلعه های انحصاری پشت گرم به قدرت وثروت اند و  حتی در کار دولت مستقر و پاسخگو نیز  اخلال می کنند نمونه اش را در رفتار با ظریف و تیم مذاکره کننده می بینیم. از سوی دیگر اجازه نمی دهند تصمیمات جامعه در فضای مدنی و با خرد ورزی جمعی  وگفتگوهای مسالمت آمیز بدور از خشونت در قلمرو ملی به نحو رضایتبخشی حل وفصل شود.

*این قلعه های قدرت چگونه در جامعه خشونت را بازتولید می کنند؟

سرنخ اغلب رانت ها و فسادهای اقتصادی به مراکز قدرت باز می گردد.به همین دلیل نیز این مراکز قدرت برای حفاظت از منافع  ومفاسد سیستماتیک خود با هم منازعه و درگیری دارند. این درگیری و منازعه به جامعه سرریز می شود و موج های اجتماعی وهیجانات ایجاد می کند وسپس انحصارگران از این موج های اجتماعی برای رسیدن به اهداف خود بهره می گیرند.این خاصیتِ هر جامعۀ توده وار است. در جامعه توده وار،  مردم  مفهوم گِرد و مبهم وشکننده ای می شود ؛  حاصل ضرب اعدادی مبهمی که حتی قابل تجزیه به خودش نیز نیست.در چنین جوامعی ، واژۀ «مردم» حتی می تواند یک دروغ و یا آلت دست باشد.این در حالی است که اگر از مفهوم مردم،  توده زدایی بشود و بگذارند مردم سازماندهی درونزای مدنی و صنفی وحرفه ای ومحلی  پیدا کنند ، در آن صورت شرایط متفاوت می شود و موجودیت «مردم» ، محتوای واقعی خود را به دست می آورد.در چنین شرایطی به جای اینکه سیاست عبارت از« بازی بزرگان» با مردم  وبوسیلۀ مردم باشد این مردم هستند که با «بزرگان» بازی هوشمندانه خلاقی در جهت مطالبات وآفاق زندگی خود  می کنند . رضایت مردم از وضعیت جامعه یک وضعیت «سوبژکتیو»  و «احساس» است.مهم این نیست که چقدر امکانات در کشور وجود دارد و مردم چگونه از آنها استفاده می کنند. مسأله مهم این است که مردم به چه میزان از وضعیت جامعه و زندگی خود احساس رضایت می کنند.در شرایط کنونی حکومت متأسفانه به یک «دیگری» برای مردم تبدیل شده است.به همین دلیل نیز مردم در بسیاری از تصمیمات جمعی مشارکت نمی کنند. این مسأله از نظر امنیت ملی برای یک جامعه خطرناک است و پایداری آن جامعه را به خطر می اندازد زیرا سیاستهای جهانی خصوصا چنانکه در لابی های دور وبر  سیاستهای ترامپی  ومتحدان منطقه ای او می بینیم به قدر کافی برعلیه ماست.

*چرا مشکلات جامعه شناختی ما در زیر لوای سیاست پنهان شد؟پنهان کردن مشکلات اجتماعی در زیر سیاست چه پیامدهایی برای جامعه ایران داشت؟امروز که با فروپاشی امر سیاسی در ایران مواجه شده و مشکلات اجتماعی آشکار شده چه باید کرد؟

 در این زمینه ما باید دو نوع سیاست را از هم تفکیک کنیم. یک نوع سیاست معطوف به قدرت است و همواره درپی  به دست آوردن قدرت است.نوع دوم اما دستورگذاری ملی برای کشور و اداره امور عمومی است.در ایران سیاست معطوف به قدرت بر سیاست به عنوان خط مشی گذاری سایه افکنده است. یعنی اجازه نمی دهند حکومتمندی به معنای عمل فنی و ادارۀ جمعیت در پیش گرفته شود و به جای آن  سیاست حاکمیت و سیطره وکنترل همه چیز را می بینیم.  به همین دلیل نیز سیاست به معنای «ادارۀ جمعیت»  وبه معنای عمل فنی حکومت مندی دچار ناکارآمدی شده است  و به جای آن میل به حاکمیت گری هست. سیاست برهمه چیز سیطره و هژمونی پیدا کرده است.کار حتی به جایی رسیده که سیاست در ایران قلمروهای زندگی مردم را به رسمیت نمی شناسد و تلاش می کند همه قلمروهای حرفه ای، محلی، صنفی، مدنی، دینی ، علمی وآموزشی وفنی را در حیطه سراسربین خود قرار بدهد.با این وجود در شرایط کنونی «زندگی در این سرزمین» تلاش می کند از خود دفاع مظلومانه ای بکند و با زبان حال بگوید که «من هستم»؛ بگذارید زندگی کنم.سیاست در ایران «زیستْ جهان» جامعه را مستعمره خود کرده است.لازم نبود سیاست تا به این اندازه در قلمروهای طبیعی وفنی  وتخصصی زندگی مردم دخالت داشته باشد.به تعبیر «هابرماس» ما با سیاست هژمونیک از یک طرف و از سوی دیگر با یک زیست جهان مواجه هستیم. دانشگاه،مدرسه،مسجد و صنف ها وحرفه ها وفرهنگ های مختلف شغلی و اجتماعی ومحلی، هرکدام قلمروهای زندگی هستند، قواعد و هنجارهای درونی خاص خود را دارند.این در حالی است که سیاست رسمی ما  این قلمروها را نادیده گرفته و به قلمرو آنها دست درازی کرده است. سوال اینجاست که آیا حاکمیت باید بر زندگی مردم حکومت کند و یا اینکه جمعیت  را به معنای فنی کلمه اداره کند؟بدون شک حکومت باید امکانات و ابزارهای لازم را برای زندگی مردم مهیا کند و سپس اجازه بدهد مردم با عقلانیت های خود زندگی کنند.  عقلانیت اجتماعی بمراتب از چند عقل کل در بالا بیشتر ومسؤولانه تر می فهمد و خطاهایش کمتر است وصلاحیتش برای مبناقرار گرفتن بیشتر است. حکومت نباید در زندگی مردم تا این حد سرک بکشد و مداخله وکنترل تمامی خواهانه داشته باشد .این در حالی است که به تعبیر هابرماس سیاست در ایران زندگی را به مستعمره خود تبدیل کرده است.به همین دلیل نیز «گفت وگوی بین جهان زندگی و سیاست» وجود ندارد و بلکه «سیطره سیاست بر زندگی» وجود دارد.

*گفت وگو نکردن جهان زندگی با سیاست چه خطراتی برای جامعه خواهد داشت؟

 این مسأله هم به امر اجتماعی لطمه می زند و هم اینکه امر سیاسی به معنای قانونی و مشروع را منتفی می کند. ببینید متن جامعه ایران، بسیار پویا و در تب وتاب است. در زیر پوست این جامعه ، فرایندهای آموزشی و ارتباطی و فرهنگی وشهری ومدنی و حرفه ای بسیار مهمی اتفاق افتاده است اما ساختارهای رسمیِ سیاست گذاری وتصمیم گیری ما تا حد زیادی از این تغییرات زیر پوستی جامعه  واز این ظرفیتهای بالقوه جامعه عقب افتاده است حتی عجیب است که بعضا با آن در افتاده است این اصلا به صلاح پایداری کشور نیست.

*در چنین شرایطی آیا ما در آستانه فروپاشی جامعه قرار می گیریم؟

 بنده نمی توانم به صورت قاطع عنوان کنم که در آستانه فروپاشی جامعه قرار گرفته ایم. اما معتقدم نشانه های نگران کننده ای می رسد.عدم مشارکت مردم در تصمیم گیری ها،فقدان همبستگی اجتماعی،قانون گریزی، آنومی و ضعف در نظم اخلاقی وناکارکرد شدن نهادهای اجتماعی  وفساد سیستماتیک  وناامیدی و ابهام دربارۀ آینده و اینکه حدود هشتاد درصد درست یا غلط معتقدند که پروژه های ملی به جایی نمی رسد  از مهم ترین نشانه های فروپاشی اجتماعی است.این در حالی است که  مرجعیت های فکری و اجتماعی اصیل متن جامعه وحوزه عمومی را نیز ناکار کرده ایم. این ها را هنگامی که در کنار یکدیگر قرار می دهیم متوجه می شویم که همه این داده ها گرسنه «معنا» هستند. این در حالی است که حاکمیت از معنابخشی انتقادی به این داده ها  بر می آشوبد  طفره می رود . گاهی آدم احساس می کند گویا هر نوع عملِ نقدِ مستقل متأسفانه در دکترین حاکمیت، یک تهدید محسوب می شود.کار به جایی رسیده اگر کسی این داده ها را معنا بکند حاکمیت عصبانی می شود. این در حالی است که یک حاکمیت کارآمد باید در چنین شرایطی دست به معناگرایی بزند و از حوزه عمومی مستقل کشور داروهی تلخ برای درمان ملی تهیه بکند.دولت(به معنای حاکمیت) باید این نشانه های اجتماعی را جدی بگیرد و به فکر راه علاج برای آنها باشد. راه علاج از نظر من ؛ البته اگر خیلی دیر نشده باشد دو کلمه است:تغییر انگاره ها ورفتار های حاکمان،  برای آمادگی جهت اصلاحات اساسی تر ساختاری.  یکی از راه های این دو کلمه،  بازگشت جدی به جامعه مدنی وحوزه عمومی است.  اگر این اتفاق رخ بدهد و دولت(به معنای حاکمیت) در نگاه خود نسبت به مسائل تغییر ایجاد کند می توان نسبت به توافقی ملی جهت اصلاحات ساختاری و بهبود شرایط درآینده امیدوار بود. هر چند به نظر من دیر شده، اما از نظر اخلاقی ما مسؤولیت معنوی و ملی داریم تا آخرین لحظه به راه های بهبود وضعیت در آینده امیدوار باشیم؛ البته  نه امید واهی وخالی ، بلکه امید به همراه تولید آگاهی اجتماعی ، تولید حس همبستگی ومشارکت عمومی و تولید اقدام های ملی .  نکته دیگر اینکه باید شرایط امکانی فراهم بیاید که  مناقشات ملی بر سر نحوه ادارۀ کشور  وحل مسائل کلی نظام به نحو رضایتبخشی حل بشود ، یعنی تعارض های نخبگان به طرزی موجه حل بشود و آشتی ملی قبل از برهم خوردن اوضاع صورت بگیرد.  چون در شرایط کنونی با مناقشات حلّ وفصل نشده ای میان نخبگان دربارۀ سیاست های کلی مواجه هستیم.

*آیا تعارض بین نخبگان جامعه به بی تفاوتی نخبگان نسبت به مشکلات جامعه تبدیل نشده است؟چرا نخبگان جامعه دیگر مانند گذشته حاضر نیستند برای اصلاح وضعیت موجود هزینه بدهند؟

متأسفانه ناکارامدی های ادارۀ کشور به گونه ای بود که جامعه به تعبیر «اینگلهارت» به جای ارزش های خودشکوفایی و خود بیانی به سمت ارزش های معیشتی و «بقا» حرکت کرده است.در شرایط کنونی مردم تنها درگیر معیشت و روزمرگی و بقای خود (مثل آب و هوا و شغل ومسکن و پوشک  وامنیت جانی) شده اند. این وضعیت در سطوح مختلف جامعه خود را نشان می دهد. به عنوان مثال یک رییس دانشگاه و یا یک مدیر در این اوضاع تنها به دنبال بقا و سرپا نگه داشتن خودش هست.بدون شک از توی این نوع زندگی، هیچوقت رشد و توسعه بر نمی  آید.در نتیجه مردم دچار کرختی،خمودگی وسرخوردگی می شوند.سالها پیش فیلمی را تماشا می کردم به نام«زمانی برای مستی اسب ها» که به نظرم می توان این را در شرایط کنونی به«زمانی برای کرخت شدن نخبگان ایران ومردم ایران » تعبیر کرد. متأسفانه هزینه ارائه دیدگاه،نقد وروشنگری منتقدین بالا رفته است و نخبگان احساس می کنند نمی توانند تأثیرگذار باشند.در آینده پژوهی مبحثی وجود دارد مبنی براینکه وقتی عدم قطعیت ها را تحلیل نکنیم وبه سر وقت شان نرویم آنها می مانند و  زاد و ولد پیدا می کنند.هنگامی که نااطمینانی ها زاد و ولد می کنند، به زبان ریاضی،  شرایط تصادفی و آشوبناکی به وجود می آید،  وضعیت پیچیده می شود ، حتی هر کس قصد داشته باشد گره ها را باز کند چه بسا خود گره جدیدی به گره های قبلی اضافه می کند. حاصل اینکه در شرایط کنونی ما در وضعیت تراژیک نااطمینانی ها قرار گرفته ایم.در این شرایط راه حل ها خود به مسأله تبدیل می شوند.این وضعیت مانند بدن بیماری است که دارای «تومور» است و این «تومور» به قدری مزمن شده که حتی از دارو  ودرمان نیز تغذیه می کند و بزرگ تر و خطرناک تر می شود.در چنین شرایطی مراقب پرتاب شدن به آینده ای مبهم باشیم که هیچ درک ملی از آن نداریم.در نظریه سیستم ها مرگ یک سیستم این گونه تعریف می شود:«نشت خود به خودی عوامل تصادفی از بیرون به درون سیستم».این در حالی است که سیستم نمی تواند در مقابل این عوامل،  رفتار گلبولی و ایمنی از خود نشان بدهد.به همین دلیل ما در معرض یک وضعیت استثنایی قرار گرفته ایم.

*این شرایط استثنایی دارای چه ویژگی هایی است؟

«جورجو آگامبن» به خوبی این وضعیت استثنایی را در کتاب خود تشریح کرده است. وضعیتی که ما را در شرایط حیات برهنه و اردوگاهی قرار می دهد. حیاتی موکول به حاکم و زندگی در معرض مرگ. در وضعیت استثنایی، استقلال و حق حاکمیت ملی با حقوق اجتماعی یکجا بر باد خواهد رفت. در این وضعیت حاکم به نام مصلحت اضطراری در همه قلمرو های زندگی مردم پا می گذارد.این وضعیت در کشورها به علل مختلفی مانند جنگ یا تعارض های درونی قدرت و یا «کودتا»  روی می دهد و در جامعه امروزی ما نیز ممکن است با تحریم ها به وجود بیاید. در شرایط کنونی اگر «دیپلماسی» شکست کامل بخورد ممکن است خدای نکرده ما در این وضعیت قرار بگیریم.به همین دلیل ما نباید درهای انواع صورتهای متنوع  دیپلماسی را به روی خود ببندیم. «دشمن» در عالمِ واقع اصلا به صورت ذات باورانه قابل تعریف نیست. دوست ودشمن  برحسب رفتارمتقابلِ دولتها  وملتها تغییر می کند.در نتیجه ممکن است با نحوه رفتار هوشمندانه ما، رفتارطرف مقابل نیز کم وبیش تغییر پیدا کند.  کافی است آقایان یک کتاب دربارۀ رفتار متقابل بخوانند. هیچ دشمن و دوست ذاتی برای همیشه وجود ندارد.این در حالی است که ما به اندازه ای مفهوم دشمن ذاتی  را به هویت خود گره زده ایم که اگر هرگونه مصلحت اندیشی وعمل گرایی و قصد تجدید نظر در روابط  مان را داشته باشیم مشروعیت و هویت خود را از دست می دهیم. قدری از دستگاه های ظاهرا منسجم  ولی موهومِ  ایدئولوژیک خود بیرون بیاییم و مصالح دنیای رئال  و واقعیتهای متن جامعه را ببینیم.  مردم خود را در سطح شهر و خیابان ها تعریف می کنند و در زندگی راه می روند و خود را بیان می کنند باید آنها را به رسمیت بشناسیم وبگذاریم زندگی بکنند.از سوی دیگر صدای انقلاب آرام زنان وجوانان، هنوز ناشنیده مانده است به نظرم جامعه ایران در بهترین موقعیت برای «پوست اندازی»،به بلوغ رسیدن و بزرگ شدن قرار گرفته بود.در این شرایط جامعه می توانست موازنه برابری با قدرت ایجاد کند و بتواند با قدرت گفت وگو کند.متأسفانه  شکست دیپلماسی این فرصت را از جامعه ایران گرفت.تنها منشأ امید که ایران بتواند از طریق رشد اقتصادی، اجتماعی و مدنی پوست اندازی کند به شکل مبهمی از بین رفت. بنده به تئوری توطئه اعتقاد ندارم اما گاهی با خود می اندیشم که ممکن است دستی در پشت پرده بود که این فرصت را چنین از جامعه ایران گرفت. جامعه و حتی بخشی از بدنه مدیریتی کشور در حال دگردیسی بود. این نیازمند زمان ونیازمند مدیریت بود. مدیریت  که نشد والان هم زمان را برای پوست اندازی تدریجی از دست می دهیم. این حقیقتا دردناک است.

*این دست پشت پرده در بیرون بوده یا درون؟

 قصد ندارم بیشتر این موضوع را باز کنم. با این وجود گاهی این فکر به ذهنم می رسد که چطور این فرصت بزرگ از جامعه ایران گرفته می شود.آیا در این زمینه محاسباتی صورت گرفته است واین طوری خواستند جامعه را کنترل بکنند و یا اینکه براساس ندانم کاری و غلط کاری ها بود که این فرصت از دست رفت.من نه در شرایط سیاست جهانی این پاکیزگی را می بینم،نه در موقعیت های منطقه ای .  متأسفانه در درون کشور نیز  قدرت وثروت وریاست میل دارد  بر مصلحت عمومی سایه بیندازد، در نتیجه همه چیز دست به دست هم می دهد تا فرصت دگردیسی آرام  ومسالمت آمیز وبدور از خشونت از جامعۀ خستۀ ایران سلب شود و دیگر آن تغییر در اعماق و پوست اندازی که عرض کردم  امکان پذیر نشود.با این حال حتی اگر دسیسه وحماقت و بدنیتی نیز  در کار نبوده باشد باید از دست رفتن این فرصت دگردیسی را یک بدبیاری دیگر تاریخی برای جامعه ایران  به شمار بیاوریم. 

فایل پی دی اف


تاریخ ارسال: سه‌شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 10:39 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 2 نظر

5 مدل گذار به دموکراسی در ایران امروز

5 مدل گذار به دموکراسی در ایران امروز

 سخنرانی فراستخواه در مراسم «دکتر ابراهیم یزدی و گذار به دموکراسی»

پنجشنبه ۸/۶/۹۷ ،کانون توحید تهران

منتشر شده در 

مجلۀ بامدادی آدینه، سازندگی؛  97/6/16


در کانال تلگرامی فراستخواه

https://t.me/mfarasatkhah/447


فایل پی دی اف متن سخنرانی فراستخواه  

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 15 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 06:10 ب.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 0 نظر

بازگشت حکومت به سوی جامعه مدنی


بازگشت حکومت به سوی جامعه مدنی

پاسخ فراستخواه به پرسش روزنامه ایران؛ « مهم ترین مسألۀ جامعۀ ایران چیست؟» ، منتشر شده در : ایران، دهم شهریور 97، صفحه 15 

گویا یک راه بیش نمانده است

می پرسید یک مسأله! متأسفم که بسیاری فرصتها از دست رفته است، وقت تنگ است. مشکلات در این کشور فراوان اند ولی نظام تصمیم سازی وتصمیم گیری رسمی، آنها را به مسأله هایی برای حل شدن به روش علمی و فنی تبدیل نمی کند. فرق مشکل با مسأله چیست؟ مشکل، یک امر واقعی است که در روشنیِ دانش، تبدیل به مسأله می شود و امکان رفع و رجوع آن فراهم می آید. مثلا اضطراب فرزند برای پدرش یک «مشکل» است ولی توسط مشاورین خانواده یا متخصصین مسائل جوانان، در قالب یک «مسأله» صورت بندی می شود و راه حل هایی برایش پیدا می شود.

زمانی مشکلات در این کشور در حد معینی بودند. اما به آنها بی اعتنایی سیستماتیک شد، ماندند، زاد و ولد کردند و منشأ معضلات شدند. هرچه منتقدان ومتفکران و حتی کارشناسان مستقل گفتند، همچنان در سطوح رسمی کشور به آنها چندان توجه مؤثر نشد. این صداها نه تنها ناشنیده ماندند بلکه با انواع برچسب ها به حاشیه رانده شدند. این چنین بود که معضلات ماندند، بزرگ شدند، ریشه درانداختند، ویروس وار رشد کردند و به بحرانهایی تبدیل گشتند: زیستبومی، اقتصادی، فساد سیستماتیک تا مغز استخوان در بورکراسی دولت ، ناکارامدی دستگاه اجرا، وجود دستگاه های سایه در قوای مختلف، شکاف دولت وملت، شکنندگی همبستگی ملی، حقوق گروه های اجتماعی، آسیب پذیری نظم اخلاقی جامعه، مخدوش شدن سرمایه های اجتماعی، ناکارکردی شدن نهادها مانند خانواده، دین، آموزش وپرورش، اقتصاد ، دولت و دانشگاه ،  و دست آخر نیز ؛ شبح وضعیت استثنایی در کشور بر اثر شکست دیپلماسی.

اما برای اینکه پرسیده اید یک مسأله، به گمانم «مسألۀ مسأله ها» این بود و  همچنان هست که «ما اجازه نداده ایم جامعه مدنیِ مستقل و حوزۀ عمومیِ آزاد، قانونمند، شفاف و قابل دسترس همگان در این سرزمین رشد بکند، توسعه پیدا بکند، کار بکند و برای کشور ما ایجاد مصونیت و پایداری بکند». جامعه مدنی عبارت است از مطبوعات، رسانه های غیر دولتی، احزاب مستقل، منتقدین اجتماعی، مخالفان فعال به صورت قانونمند، سازمان های غیر دولتی، نهادهای محله ای، صنفی و حرفه ای، متخصصین وکارشناسان آزاد، فضای سوم اجتماعی، مکان های عمومی برای گفتگو  وهم اندیشی، شبکه های اجتماعی مثل تلگرام و توئیتر ونظائر آن.

کار جامعۀ مدنی چیست؟ جامعه مدنی، امکان «عقلانیت اجتماعی» و  گفتگویی تدریجی و بهنگام و آرام درباب یکان یکان مسائل کشور، در شهرها و استانهای مختلف بویژه در مناطق محروم وپیرامونی و فراموش شده را برای ما فراهم می آورد. درد ها و آسیب ها وهمچنین انواع فساد ها  تا به مرحلۀ عفونت نرسیده اند و مزمن نگشته اند، از این طریق اِسکن می شوند و درباره اش کلّی حرف وحدیث ونقد تولید می شود و راه حل های بموقع پیدا می شود. اینها اندام های حسی و سیستم گلبولی و ایمنی برای ارگانیسم اجتماعی می شوند، شفافیت ایجاد می کنند و آیینه وار به حکمرانان کمک می کنند که عیب ها و فساد ها و نابرابری وفقر و نارضایتی و حقوق تضییع شده و نظائر آن را تا دیر نشده، ببینند. اینها فشاری سازنده وتوفیقی جبری می شوند، راهی برای برون شدن از انواعِ ناکارامدی ها و نابکاری ها و مفاسد و خطاها فراهم می آورند. ثمره اش این می شود که علاج واقعه قبل از وقوع صورت می پذیرد  وحاصل نهایی اش پایداری کشور در این جهان پر شر وشور است.

اگر دستگاه پهلوی به رغم آن همه رشد اقتصادی و حجم عظیم مدرنیزاسیون دولتی ، نهایتا از هم پاشید؛ علت اصلی اش همین بود که آقایان در آن زمان مغرور به نفت و حامیان خارجی و متملقان ذی نفع داخلی و سهامداران میانی و کارشناسان و بولتن سازان دور وبر خویش شدند. فساد ونابرابری و نارضایتی  وتضییع حقوق را ندیدند، از صحن واقعی جامعه در شهرها وروستاها وگروه های جدید اجتماعی غافل ماندند و تنها زمانی فهمیدند که کار از کار گذشته بود. چرا؟ چون جامعه مدنی را در طی دهه بیست تا پنجاه، اجازۀ رشد سیستماتیک نداده بودند. جشنهای دو هزار وپانصد ساله راه انداختند، انواع بنیادهای روشنفکری و علمی وفرهنگی درست کردند، اما نگذاشتند جامعه مدنی نیز مستقل از دستگاه حکومتی، برای خود موجودیتی داشته باشد، دربارۀ عیب ها  وایرادها ومظالم ومفاسد ونارضایتی ها، گفتگوی جدی ترتیب بدهد وحکمرانان را به اصلاحات بهنگام  وادار سازد. اگر جامعه مدنی فعال وجود داشت توفیقی جبری می شد تا گردش قدرت به صورت قانومند وآرام صورت بگیرد، رضایت اجتماعی تولید بشود و کشور به پایداری برسد. ولی نرسید ودیدیم که چه شد. سیاست به پارتیزانیزم ورادیکالیسم سوق یافت، خشم ها توده شد و کشور به هم ریخت. شاه در اواخرْ سوار هلیکوپتری شد، آسمان تهران را چرخی زد و آمد پایین، و از هویدا و دیگر آدم های دور برش پرسید: آیا این بود آن اتحاد شاه وملت که مرتب به من می گفتید؟!

الان نیز راه حل مشخص است. هرچند دیر شده ولی باز هم می توان به «جامعه مدنی» پناه برد. عقلای نظام کجایند؟ لطفا پیش بیفتند و امکان این بازگشت را فراهم بیاورند. بخشی از مقامات، متأسفانه آمادگی ذهنی واخلاقی این اقدام ملی را از دست داده اند ولی هستند کسانی هنوز در پیرامون رسمی وغیر رسمی حکومت که اینجانب مدتهاست آنها را «کنشگران مرزی» نامیده ام، با اینان شور ومشورت سیستماتیکی ترتیب بدهند. در قبل از انقلاب هم چنین افرادی بودند؛ امثال مجید تهرانیان و بقیه که به آنها اعتنایی نشد.

اکنون نیز هستند برخی از نخبگان فکری و سیاسی و اجتماعی که اتفاقا در طی همین چهار دهۀ دورۀ جمهوری اسلامی به عرصه آمده اند، زمانی مسؤولیت هایی بر عهده گرفته اند، به حاشیه رانده شده اند ولی همچنان هستند و حاضرند به این نظام کمک کنند. مهمتر از آنها برخی روشنفکران ودانشگاهیان ومتخصصان وفعالان مدنی هستند که در حواشی نزدیک دستگاه های تصمیم سازی وتصمیم گیری تردد دارند، گاهی به جلسات دعوت می شوند وگاهی نمی شوند، ولی در مجموع حرف هایی کارشناسانه و فنی برای گفتن دارند. چون ارتباط شان را با متن جامعه حفظ کرده اند. یعنی بین سیستم رسمی و «زیست جهان»ِ جامعه در تردّد اند. اینها نعمتی برای جامعه کنونی ایران  و شاید آخرین فرصت ها برای نظام هستند. اگر به آنها رجوع بشود شاید اسباب آشتی ملی و تقویت قانونمند جامعه مدنی بشوند و سطحی از توافق اصولی نخبگان  برای مواجهه با بحرانها را فراهم بیاید تا بلکه کیان اجتماعی کشور باقی بماند و همبستگی اجتماعی ملت از این طریق میسر بشود و از آینده ایران محافظت بشود. مخاطرات جدی که ما را با قاعده شکنان بین المللی نظیر نئوکانهای راست نژادپرست در آمریکا رودر رو ساخته، مگر با خردمندی  وتدبیر ملی و پیوند حکومت با جامعه مدنی قابل رفع ورجوع شود.

پی دی اف روزنامه ایران ، ده شهریور 97، صفحه 15

تاریخ ارسال: یکشنبه 11 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 07:26 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 0 نظر
( تعداد کل: 416 )
   1      2     3     4     5      ...      52   >>
صفحات