X
تبلیغات
نماشا
رایتل

مقصود فراستخواه

فضایی میان ذهنی برای اطلاع رسانی دیدگاه ها و اطلاع یابی از ملاحظات خوانندگان

ریزقدرت منتشر در شهر

                                                                 هفته نامه آسمان،ش54، بیست مرداد92، صفحه 45

طرح مسأله

قدرت در سیستم های اجتماعی، صورتهای مختلفی دارد. سرمایه، قدرت است. آنها که تصاحب بیشتری بر منابع مادی این عالم به چنگ می زنند، کمند قدرت خویش برخلایق می افکنند وچه ها که نمی کنند. همینطور است سایر صُوَر قدرت. قدرتی که با اختیارات حکومتی به وجود می آید و بر مردمان اِعمال می شود؛ بیشتر هم به ناروا. ایدئولوژی، صورت دیگر قدرت است و دربارۀ امور چنان با صدای بلند وقاطع سخن می گوید که صداهای دیگر چه بسا ناشنیده می مانند. هژمونی، شکلی از قدرت است که تفوّق ایجاد می کند. از صورتهای دیگر قدرت می توان برای نمونه به قدرت قانون وقدرت رسانه نیز اشاره کرد.

آیا امکان مقاومت در برابر این قدرتهای درشت برای مردمان هست؟ آیا مردم می توانند ابتکارات وخلاقیتهایی در مواجهه با این همه اَشکال بزرگ قدرت از خود نشان بدهند؟ «ریزقدرت» مفهومی است برای توضیح این مسأله. 

ریز قدرت چیست ودر کجاست؟

 ریزقدرت در آگاهی وزبان وعمل اجتماعی است. برخلاف نگاه غالب ومتعارف سیاسی که قدرت را چیزی در آنجا، عمدتا در بالا، در حاکمان، در ساختارها ونهادهای رسمی دولتی ودر مقررات حکومتی می بیند، کسانی مانند ریچاردسنِت[i] (استاد جامعه شناسی دانشگاه نیویورک ولندن)خصیصۀ «اثیری» و بسیار ریزی از قدرت نشان می دهند که در ذهن وروان جمعی است ودر جاری اعماق جامعه  نهفته است.

سنِت در کتاب اقتدار[ii] که در دهۀ 80 انتشارداد [iii] ، از قدرتی منتشر در زیر پوست شهر ودر هستی آدمها بحث کرد. قدرت از معناهایی به راه می افتد که افراد انسانی به خود می دهند و به اعمال خود وروابط خود. قدرت با خودآگاهی های فردی واجتماعی، فیضان و سَرَیان  می کند. به تعبیری برگرفته از کلام سِنِت(سنت، پرهام، 1378: 30)؛ مردم دلشان می خواهد حاکمان بفهمند آنها این اندازه اهمیت دارند که محل توجه قرار بگیرند. انسانها، مهم اند و می خواهند مهم بمانند.

نگری وهارت در دوگانۀ مشترک خود یعنی «امپراتور» و «انبوه خلق»[iv] به نحو دیگری به سروقت این بحث می آیند. امپراتور، معرّف قدرت سخت و درشت در بیرون است با همۀ ابزارهایش. اما انبوه خلق[v] حاوی دو پتانسیل جدّی است: یکی سوژگی است، یعنی میل به آگاهی فاعلی خود بنیاد. دومی تنوعات عجیب درونی است. گروه های مختلف سنی، جنسیتی، قومی، طرز تفکرها، امیال، گرایشها، ذوق ها و سبک های زندگی در این انبوه خلق،  چنان پویایی درونزا به وجود می آورد که کار را بر قدرتهای درشت بیرونی سخت می کند. ریز قدرت از متن این انبوهگی سر بر می کشد.

میکرو قدرت در ایران

صبح که از منزل بیرون می زنید، هرچقدر هم زود باشد این انبوه خلق را در خیابانها می بینید. نوعا باسوادند، به احتمال زیاد شب پیش نیز  با رسانه های خارجی وماهواره ها و اینترنت محشور بودند، شاید چند ایمیل رد وبدل کردند، به فیس بوک سری زدند، احتمالا تویت کردند. معمولا به رغم هر فیلتر وپارازیت، خیلی چیزها از جهان می شنوند و می بینند. حافظۀ روزمرۀ آنها گرانبار از اطلاعات وایده هاست و بناگزیر از محدودۀ گفتارهای رسمی در کشور بیرون می زند.

سبک های زندگی این انبوه خلق را می نگری، در همین نمونۀ کوچک ظاهر لباس ورفتار به قدر کافی کثیر است و الباقی کثیرتر. تا فرصتی در تاکسی، اتوبوس و مترو دست می دهد بلافاصله از حرف زدن ودیگر شواهد، متوجه تنوعات قومی و زبانی آنها نیز می شوی. کم وبیش تحصیلات دارند و بخش قابل توجه شان چند سال بعد از دیپلم نیز درس خوانده اند. دوره های مختلف آموزشی مثل زبان وکامپیوتر وغیر آن رفته اند ویا می روند. از صنوف وکسب وکارهای مختلفی هستند. انواع مهارتهای ارتباطی واجتماعی دارند. چیزی به گوش گذاشته اند ومی بینید که دارند گوش می دهند اما نمی دانید چیست. جلوی کیوسک ها به تیتر روزنامه ها سَرَکی می کشند، گاه زیرلبی چیزی می گویند، متلکی می پرانند. به اندک بهانه ای درباب مسائل عمومی با هم بحث می کنند، نسبت به قبل با رواداری بیشتر. میل به فهمیدن دارند. با تلفن همراه  شان ور می روند، پیامی می فرستند یا در داخل آن متنی می خوانند، بازی ای می کنند، فیلمی می بینند. یا بعضا نوت بوک وآی پدی هم درآورده اند و دارند کارهایی می کنند. تو گویی یک پا خبرنگارند ومفسّر آماتور اخبار واتفاقات از سطح جهان تا منطقه تا داخل. به بازار بورس و به قیمت دلار حساس و پی جویند. لازم شد وارد گود می شوند وبا بازار نیز بازی می کنند.

این تازه روی کوچه وبازاریِ انبوه خلق است. در خانه ها و مغازه ها، در مکانهای کار وتفریح، اوقات فراغت، میهمانی ها، همسایگی ها، ارتباطات وشبکه های اجتماعی؛ این مردم، آن روی دیگر نیز دارند؛ با شگردهایی از آگاهی و ترفندهایی از  زبان و علایم و نشانه ها که در سطح وسیعی از تنوعاتِ وحشی وسرکش سر می زند. طیف قابل توجهی از اینها، دوستی وکسی وآشنایی در این یا آن نقطه جهان دارند، اگر هم امکان رفت وآمد برای بخشی از اینها نیست، باری روابط که هست. قابلیتهای جابه جایی وتحرک اجتماعی شان خواه ناخواه افزایش وگسترش پیدا می کنند. هنجارها، ارزشها و نگرش ها روز به روز، عرض شان عریض  می شود و ته وتوی شان ناپیدا.  خدا این مردم را یک بار می آفریند اما خودشان، بارها. مدام  وپی در پی دارند خودشان را کشف می کنند و از نو خلق می کنند.

این است ریزقدرت منتشر؛ در آگاهی جدید شهری، در زندگی روزمره، در زبان اجتماعی، در اعمال ونشانه ها و ارتباطات وشبکه ها. این صورتی اثیری از قدرت است و در حال انبساط. سپهر عمومی را ازخود می آکند، فرهنگ عمومی را  تنوع می بخشد، در زیر پوست حیات جامعه می دَود وانحای صورتهای درشت و شناخته شدۀ قدرت را در بازار، در دولت، در مقررات حکومت ودر رسانه،  به چالش می کشد و با گفتارها وایدئولوژی های رسمی  یکی به دو  می کند.

انتخابات با همۀ شگفتی هایش تنها گوشه ای از شگردهای میکروقدرت اجتماعی و در حال تکوین ایرانی با قدرتهای آشکار است. ضریب نفوذ و تأثیرات خاموش اما نیرومند ریزقدرت نهفته در انبوه خلق، هر روز وشب ، مازادی از نقش خود  را بر سیستمها وساختارهای رسمی قدرت می زند و آنها را به تحول ودگردیسی وامی دارد.

صورتهای رسمی قدرت، اکنون خود را در میدانی متفاوت از بازیها می بینند؛ با طرف هایی تازه وقواعدی دگرواره و نوپدید. و ای کاش که همچنان ببینند. اینک  زمانی است برای تغییر، اما نه جابه جایی آدمهایی که قدرت به معنای مرسوم را دست گردانی می کنند بلکه آموختن گرامر تازه ای از سیاست.  دستور زبانی از حکمرانی که در سپهر معانی و فرهنگ لغات آن، معنایی جدید وبدیع از قدرت، قدم به هستی نهاده است و آن، ریزقدرت منبسط وسیال در آگاهی شهری و در زبان و عمل اجتماعی است. دیگر، هر بازی قدرت بی این طرف تازه، ناتمام است.

 فایل پی دی اف.....



[i] R. Sennett

[ii] Authority

[iii]  با ترجمه ای در ایران از باقر پرهام، تهران: شیرازه، 1378.

[iv] آنتونیو نگری و مایکل هارت (۱۳۸۴) امپراتوری. رضا نجف زاده، تهران: قصیده سرا.    آنتونیو نگری و مایکل هارت (۱۳۸۶) انبوه خلق: جنگ و دموکراسی در عصرامپراتوری. رضا نجف زاده، تهران:نشر نی.

 

[v] multitude

تاریخ ارسال: شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 06:40 ب.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 5 نظر

جِرم ونیروی جامعه، با نگاهی متفاوت به انتخابات

منتشر شده در آسمان، ش52، 5مرداد92، ص37

 

نصیحت الملوک ها

انتظارات از دولت که مدتهایی مدید،  ترجیع بند گفتارهای رایج سیاسی ما شده بودند( چه قبل وچه بعد انقلاب)نسخۀ امروزی تری از نصیحة الملوک ها واندرزنامه های قدیمی هستند. نوعی بازی با مجموعه صفر اند. در گذشته می گفتند «دولت عدل» و امروز می گوییم دولت پاسخگو یا دموکراسی و مانند آن.  آن موقع حرف نخبگان این بود «به نوبت اند ملوک در این سپنج سرای، کنون که نوبت تُست ای مَلِک به عدل گرای». الان هم فهرستی از درخواستهای سیاسی ردیف می شود از قبیل اینکه دولت باید به حقوق ملت وآزادی ها وچه وچه  ملتزم باشد.

 اما نه در آن اندرزنامه ها ونه در این گفتارهای سیاسی، هیچ معلوم نشد که آخر چگونه؟ ...وقتی جامعه کوچک است ودولت بزرگ است، این چه انتظاری است که گوشش بدهکار حرف ملت باشد یا به حقوق آنها چندان التفاتی بکند؟ مجادلات سیاسی برسر دموکراتیزاسیون دولت در حالی که جامعه کوچک مانده و او بزرگ است، تقریبا شبیه دعوا بر سر کیسه های خالی است.

اندازۀ جامعه واندازۀ دولت

در اینجا بهتر است از یک استعارۀ فیزیکی استفاده بکنیم. مسلّم که مفاهیم فیزیک برای توضیح جامعه کفاف نمی دهند اما می شود با احتیاط های لازم از آنها مدد گرفت. قانون جاذبه می گوید وقتی از دو چیز، یکی بزرگ باشد، نیروی(F) بیشتری خواهد داشت وآن دیگری را به سوی خود خواهد کشید. در این میان دو متغیر مهم، یکی جِرم( m)  ویکی فاصله(r) است.

در قضیۀ جامعه ودولت نیز هراندازه جامعه بزرگ بشود ودولت نیز در فاصلۀ زیاد دوری از او نباشد، جامعه خواهد توانست با نیرویی که دارد، دولت را به سوی خود بکشد. یعنی به حقوق خویش متقاعد، و به خود پاسخگو بکند.

انتخابات 92 دلالتهای نشانه شناسی مهمی داشت. انتخابات یک لحظۀ اجتماعی[1] برجسته از زمان جامعۀ ایران بود. تغییرات تدریجی  وذخائر ایام وسالیان، در این لحظه با یک رفتار پرقدرت ظاهر شد. مقدمات ومقارنات و نتایج  این انتخابات از منظر بحث حاضر، حاصل نیرویی بود که جامعه ایران مدتی است دارد در خود می اندوزد و واجد آن می شود. جِرم ونیروی جامعه تدریجا افزایش پیدا می کند و فاصله دولت نیز از جامعه آهسته آهسته کاهش می یابد. پس جامعه گویا کم وبیش می تواند دولت را درحوزۀ کشش خود قرار بدهد. بدون اینکه زیاد خوش بین باشیم می شود این را از علامت های امید قلمداد کرد.

بزرگی ونیروی جامعه به چیست؟ به  آگاهی اجتماعی است، به نهادهای مدنی وصنفی است، به بخش غیر دولتی قوی، به بلوغ فرهنگ سیاسی، به پختگی نیروهای تحول خواه ومانند آن است(برای مفهوم بزرگی جامعه بنگرید به یادداشت دوم از این سری).

بزرگی دولت به چیست؟ به دریافتهای نفتی مستقل از مردم، به افسون ایدئولوژی، به قدسی شدن قدرت، به انحصارات اقتصادی وامثال آن است.

فاصله دولت وجامعه

اما فاصلۀ دولت با جامعه چگونه کم وزیاد می شود؟ هرچه دولت از حیث امکانهای رسانه ای وارتباطی وفضای عمومی جامعه، دور از انظار جامعه  است  و کارهایش قابل اطلاع یابی نیست، در واقع  فاصله بیشتری با جامعه دارد و به این راحتی در حوزۀ نیروی کششی جامعه قرار نمی گیرد. ماهواره، اینترنت، فناوری اطلاعات وارتباطات، شبکه های اجتماعی ومانند آن موجب کاهش فاصلۀ دولت از گوش وزبان می شود.

اینشتن تبصرۀ خوبی به نیوتون زد وعامل دیگری برای توضیح گرانش ها به میان آورد وآن «انحنای فضا-زمان» است. چرا زمین جاذبه دارد؟ نه فقط برای اینکه جرم آن بزرگ است بلکه به این علت که  انحنای فضا-زمان را خم می کند.

جامعه ایران آهسته آهسته فضاها وزمانهایی برای خود، ایجاد کرده است که برحسب سرشت شان تاحد زیادی دور از تطاول دولت اند. تا مجتمع های تجاری ساخته می شود،  بلافاصله جمعیت می ریزد به آنجا. امکانهای سیالی برای پاساژگردی به دست گروه های اجتماعی می افتد و از این طریق  «فضا- زمان» اجتماعی را به نفع خود خم می کنند وسبک های زندگی متنوعی در پیش می گیرند. دهها مثال دیگر هست که در یادداشتهای بعدی بحث خواهیم کرد.

مداخله دراینها برای دولت براحتی مقدور وعملی نیست، پس انحنایی در «فضا- زمان» اجتماعی به نفع جامعه در حال شکل گیری است و دولت روز به روز در تور کشش جامعه می افتد. اگر این فرایند پیش برود کم وبیش همان اتفاقی می افتد که در جوامع صاحب دموکراسی های پایدار برقرار شده است. در این حالت، منظومه ای کارامد از جامعۀ مدنی، حوزۀ عمومی، بازار وبخش غیر دولتی ودولت به نفع شهروندان شکل می گیرد ودولت به لحاظ ساختی وکارکردی، خصیصۀ  پاسخگویی پیدا می کند.

جثّۀ جامعه چگونه بزرگ می شود؟

برای اینکه جثّۀ یک جامعه بزرگ بشود لازم است جرم بحرانی[2]لازم را طی بکند وپشت سر بگذارد. در «پویش شناسی اجتماعی»[3] ، جِرم بحرانی یا جثۀ بحرانی را به آن مقدار از رشد مواد ومصالح وظرفیتهای یک چیز می گویند که می تواند با نیل به آن از خود آثار تازه ای بروز بدهد و نقطۀ  عطف تحولی را تجربه بکند (  Oliver & Teixeira,  1985  )[i]  

جامعه ایران مقدار زیادی از این فرایند را طی کرده است. امکان های آگاهی شهری  وارتباطات و شبکه های  اجتماعی روز به روز افزایش می یابد. حتی در دور دست ترین روستاهای جامعه ایران نیز مردم  از ماهواره و اینترنت و سایر وسائلی استفاده می کنند که  به آسانی قابل کنترل ومهار نیستند. تلفنهای همراه به کامییوتر های توجیبی بدل شده اند.

همانطور که در فضاهای «پاساژ گردی» و سبک زندگی گفته شد، این ظرفیتهای اطلاعاتی وارتباطی ورسانه ای نیز جرم ونیروی جامعه ایران را افزایش می دهد.  انحنای فضا زمان اجتماعی را به نفع مردم بیشترمی کند وشهروندان را توانمند می سازد.

اینفوسفر ایرانی

سپهر آگاهی ایرانی، حوزۀ پرقدرتی از کشیدن دولت به سمت حقوق و منافع جامعه شده است. این همان  اینفوسفری[4] است که به رغم همه موانع ومحدودیتها ، خواه ناخواه گسترش ونفوذ پیدا می کند. اتمسفر، سپهر گازها وذرات است. ژئوسفر، هستی ورفتار سنگ وخاکی است که بر روی آن قرار داریم. هیدروسفر، سفره و گردش آب در این زمین است. بیوسفر، موجوداتی است که می آیند ومی روند و  اینفوسفر، جریان اطلاعات و ارتباطات و سپهر آگاهی است وزندگی وفرهنگ وجامعه  امروزی   به طور خاصی برحسب آن متحول واز نو صورت بندی  می شود.

اینفوسفر ایرانی مثل آب وخاک وهوا، متعلق به این سرزمین  شده است و قابلیتهایی تازه برای جامعه مدنی وحوزۀ عمومی ونیروهای تحول خواه اجتماعی فراهم می آورد. اینها بخشی از جرم ونیروی نوپدید در جامعۀ ایران برای برکشیدن دولت به سوی خود است وتشکیل آن منظومۀ کارامدی که در اینجا از او بحث کردیم.

وانتخابات

دیدیم که چگونه جامعه در انتخابات 92 با هشیاری، حرفهای دل خویش بر دهان بخت آورانی از درون مرکزی ترین لایه های قدرت مستقر بگذاشت و با نیروی پتانسیل و قدرت نهفته اش کسانی از درون مجموعه حکومت (از هاشمی تا روحانی) را به سوی مطالبات معوقۀ اجتماعی برکشید وآنان را با خود به اعتدال همراه ساخت و همچنان می کوشد بلکه به دست اینان روال تدبیرامور عمومی را به راه مصلحت همگانی و منافع ملی برگرداند.

فایل پی دی......................................................



[1] social moment

[2] Critical Mass

[3] social dynamics

[4] Infosphere



[i] Oliver P., G. Marwell & R. Teixeira 1985. A Theory of Critical Mass. I. Interdependence, Group Heterogeneity, and the Production of Collective Action. American Journal of Sociology. 91: 522-556.

تاریخ ارسال: شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 08:36 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 2 نظر

جامعۀ بزرگ و مقتضیات آن



منتشر شده در آسمان، 29 تیر92، شماره 51  : 47-48

جامعه ایران، جامعۀ بزرگی می شود. بزرگ، اینجا به معنای یک وصف کلی وتعارف آمیز نیست. ساختار و صفات جمعیت ایران واقعا در حال دگرگونی های مهمی است. روابط ومناسبات در متن جامعه متحول می شود. در نهادهای بدنۀ  اجتماعی تغییرات معناداری روی می دهد. در نهادخانواده، نهادهای ارتباطی، صنفی، مدنی و بقیه. جامعه از خود علائم رشد و بلوغ نشان می دهد. این اتفاق کوچکی نیست.

درروان شناسی و علوم تربیتی می گویند دورۀ بلوغ فرزندان از حساس ترین وخطیرترین دوره های رشد برای خانواده هاست. گروهی از پدر،مادرها غافلگیر می شوند. فکر می کنند دختر،پسرشان هنوز بچه اند. بی خبر از اینکه در بدن و مغز وذهن آنها، درگرایشها ونیازهای شان و خواسته ها و روحیات وروابط اجتماعی آنها تغییرات تعیین کننده ای اتفاق افتاده است. آنها بزرگ شده اند، ارتباطات مستقل از خانه دارند؛ با مدرسه، با شهر ونهادهای بیرون خانه(حتی وقتی که در خانه به سر می برند). دوستانی دختر وپسر دارند که والدین شان نمی شناسند. اطلاعات یا دسترسی به اطلاعات آنها دائم فزونی می گیرد. سبک های زندگی متفاوتی اختیار می کنند. با فضاهای مجازی و اینترنت محشورند. در  شبکه های اجتماعی  عضوند ومابقی قضایا.

پدر مادرهایی که این تغییرات را بهنگام وحتی قبل از وقوع  ملتفت نباشند ، عاجز ترین پدر مادرهای دنیا در کمک به ظهور استعدادهای فرزندان شان وشکوفایی ونیکبختی آنها خواهند بود. داستان جامعه نیز از این قرار است. سیاستگذاران، مدیران وحکمرانان از جمله آنهایی هستند که لازم دارند بموقع علائم بزرگ شدن جامعه را  عمیقا دریابند.

وقتی ساخت زندگی اجتماعی وشهری تغییر می یابد، جغرافیای معرفت مردم و روحیات و مناسبات آنها نیز دگرگون می شود. این یک تغییر اکولوژیک است اما نه در آب وهوای طبیعی بلکه در محیط آگاهی و اطلاعات وارتباطات و محیط نهادی جامعه. نژادهایی که با تحول اکولوژیک سازگاری فعالی نداشته باشند، منقرض می شوند. نژاد های مدیریتی وحکمرانی نیز از قاعدۀ تطابق خلاق با محیط مستثنا نیستند.

شاهدی تاریخی برای تحول اذهان اجتماعی پابه پای تحول الگوی زیست دراینجا باختصار می آورم. در دوره هایی که مناسبات غالب جوامع را شکار، گرداوری غذا و یا دامپروری وکشاورزی سنتی  تشکیل می داد، مردم نوعا با ذهن هایی «برون بنیاد» به عالم وآدم می نگریستند و زندگی می گذرانیدند( در نوشتۀ نخست توضیح داده شد). خدایان در مرکز ذهن انسان نفوذ داشتند ودر نتیجه معابد وخانه های خدایان هم، در مرکز دایرۀ ساده زیستگاهاجتماعی بود. تئوکراسی های اولیه بدین ترتیب پدید آمدند.

  بزرگ شدن اجتماعات، مهاجرتهای گروهی، ازدحام جمعیت و پیچیده تر شدن نسبی مناسبات، سبب  شد که سر وصدای جمعیت برای خدایان دردسرساز بشود. پیام آنها دیگر دشوار تر به گوش مردمان می رسید. در تحقیقاتی که راجع به حوزۀ بابل ومیان رودان و تمدن سومری انجام گرفته است، شواهدی برای این مدعا یافته اند. در اسطوره آکدیِ آتراهاسیس(Atrahasis)خدایان از هیاهویی که با افزایش جمعیت انسانی مرتب بیشتر می شد، برمی  آشفتند و زبان به شکایت وعتاب می گشودند که صداها و گفتارهای مردم برای آنان مثل صدای نعره های گاوان، آزار دهنده گشته است! مردم برای خدایان مایۀ رنجش می شدند(Saggs,1962:384-5;Nardo,2007:46-47;Jager,2001: 11-12 ).[i]

با رشد جوامع، پادشاه خدایان[1] به پیشکار خدایان[2] و مستأجر خدایان[3] تحول می یافتند. تئوکراسی های صلب وسخت به کثرت اجتماع آغشته می شدند ورقیق تر و عرفی تر می شدند. گروه های انسانی و اجتماعی کم وبیش از صغارت بیرون می آمدند. ذهن درون بنیاد و فاعلی انسانی  به جای ذهن دو مکانی، مجال ظهور پیدا می کرد(جینز،  ترجمه 1389 :  220-221)[ii].

شواهد ملموس در زندگی روزمرۀ مردم و در چهره کوی وبرزن وشهر وخیابان، از بزرگ شدن وپیچیده شدن جامعۀ ایران خبر می دهد. مرور گذرا در آمار واطلاعات شکسته بستۀ موجود نیز مؤید تغییرات در متن جامعۀ ایران است. جمعیت در حال تحول ایران، درخود حاوی انواع پدیده هاست وبا خود امور نوپدیدی به حوزه زیست اجتماعی در این سرزمین روانه می کند.

با مقایسه سرشماری 90 با آمار 85، می بینیم شهرنشینی ازمرز 71 درصد گذشته است. اندازۀ خانواده، کوچک شده است. بُعدخانوار از «چهار» به «سه ونیم» رسیده است. این درحالی است که تا سال75،  بُعد خانوار ایرانی حدود 5نفر بود. میانگین سن از حدود  22 سال در دهۀ 55 و65، به «30 » سال بالغ شده است. طبق پیش بینی های منتشر شدۀ دپارتمان امور اقتصادی واجتماعی سازمان ملل، این شاخص در چند دهۀ آتی بازهم افزایش خواهد یافت[iii] جمعیت 14 ساله و زیر آن در  سال 65 حدود 45 درصد بود اکنون به حدود 23 در صد رسیده است وجای خود را به  سنین 25 سال به بالا داده است. جمعیت ایران از حالت مخروطی در می آید. از این جمعیت متنوع فقط 12 میلیون نفر در تهران ساکن اند. تراکم نسبی جمعیت بیشتر شده است واز 43 به 46 نفر در هر کیلومتر مربع رسیده است. تهران که جای خود دارد و این شاخص در آن از 800 تجاوز کرده است.

باسوادی جمعیت 6ساله وبالاتر به 85 درصد رسیده است. در تهران 90 درصد هم شده است.  اطلاعات مردم روز به روز درحال افزایش است. تحصیلات در حال افزایش است. بیش از 10 میلیون نفر در ایران دارای تحصیلات عالی هستند و زنان نزدیک به نصف این رقم را به خود اختصاص می دهند.  بیش از 11 میلیون نفر نیز به رغم همه مشکلات ومحدودیت ها به هرحال به اینترنت دسترسی دارند. حدود 30 درصد  اینها جوانان 15 تا 24 سالۀ کشور اند. در بیش از 33 درصد خانوارها رایانه هست. این شاخص در سال 85 حدود 22 درصد بود. استفاده از شبکه های ماهواره ای تلویزیون فراگیر گشته است وروز به روز زیادتر می شود. به رغم هر اصرار وابرام، هنجارهای اجتماعی در داشتن ماهواره، قوانین رسمی را عملا بلاموضوع ساخته است. این امر در عضویت در شبکه های اجتماعی مجازی نیز کم وبیش دیده می شود. هنجارهای غیر رسمی متن جامعه روز به روز پرفشار و تعیین کننده میشود وراه خود را به فحوای زندگی عمومی باز می کند. عمل واقعی اجتماعی(پرکتیس ها)، خود را به هر ترتیبی که هست بر سیاستهای رسمی(پالیسی ها) تحمیل می کند.

جامعۀ بزرگ، جامعه ای متنوع است. شب وروز اطلاعات و افکار کثیری در آن رد وبدل می شود. جامعه ای که چه بخواهیم وچه نخواهیم بالاخره با دنیا وصل است. آنچه از در می رانیم از پنجره می آید. مقیاسی نسبی از  انفجار آگاهی در جامعۀ ایران دارد شکل می گیرد. فضاهای شهری، دیگر آن فضاهای سادۀ قبلی نیستند. محیط چند رسانه ای با همه فراز وفرود ها و آسیب های وارده، به طرز اجتناب ناپذیری در حال تنوع وگسترش است و این، سبب می شود که  مردم صدای همدیگر را می شنوند وهویت شهروندی شان خواه ناخواه تقویت می شود.

ساده ترین اقتضای بزرگ شدن جامعه آن است که حکمرانی خواه ناخواه، به عملی فنی و تخصصی تبدیل می شود. الگوهای قبیله ای، سنتی و هیئتی و حتی دیوانسالار نمی تواند از عهدۀ ادارۀ جامعۀ بزرگ بربیایند. جامعۀ بزرگ میل به سازمان یافتگی درونزا وکارمدتری دارد.

فایل پی دی اف



[1] god-kings

[2] steward-king

[3] the tenant of the god



[i] Saggs,H.W.F.(1962)The Greatness that was Babylon.NY:Mentor Books. Nardo,D.(2007)Ancient Mesopotamia.NY:greenhaven Encyclopedi Series. Jager, B.(2001)The Birth of Poetry and the Creation of Human World. Journal of Phenomenological Psychology.Vol. 32,No. 2,fall 2001.( Gods having become disturbed by the noise made by an ever-increasing human population…Human speech that sounded to them like the mooing or bellowing of cowes. The human were annoying…..)

[ii] جینز، جولیان(ترجمه1389)خاستنگاه آگاهی؛ در فروپاشی ذهن دو جایگاهی(کتابهای یک تا سوم). ترجمه خسرو پارسا ودیگران. تهران: آگاه.

 

[iii] Department of Economic and Social Affairs(2004) WORLD POPULATION TO 2300. New York: United Nations

تاریخ ارسال: یکشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 09:44 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 3 نظر

مکان جدید آگاهی اجتماعی در ایران


 

 

سلسله یادداشتهای کوتاه مقصود فراستخواه در مجله آسمان (1)

شماره پنجاه 22 تیر92 ص 46

 

 

1.مسأله

جامعۀ معاصر ایران طی دهه ها در پای طرح های مختلفی پیچ وتاب خورده است. مثل طرح تجدد، طرح آزادی وحقوق بشر، طرح عدالت وبرابری، طرح ساختن ملت- دولت، طرح پیشرفت و توسعه، طرح عقلانیت، طرح دموکراسی، طرح علم آموزی وعلم ورزی جدید، طرح اخلاق ومعنویت و دیگر طرح های تحول خواهی. اما گویا یک طرح است که طرح ِ طرح هاست. به نظر می رسد که طرح ِ طرح های ما، طرح آگاهی است.

مراد از آگاهی در اینجا آن آگاهی اول شخص فاعلی است که انسان می خواهد برپای خویش نسبت به خود وبه جهان به دست بیاورد؛چه جهان طبیعی و چه جهان اجتماعی. برای تغییر این جهان، برای ارتقای شرایط بشری در این جهان وبرای تقلیل مرارتهای مان نیز، راهی جز این آگاهی خود بنیاد انسانی سراغ گرفته نمی شود. این ماییم یعنی این انسان ایرانی است که باید «دلیری دانستن» پیدا بکند، کوله بار آگاهی بردوش بگیرد، رنج آگاهی بکشد و طرح آگاهی فاعلی خویش را بر سپهر زندگی ایرانی بیفکند. در این روشنی آگاهی است که احساس می شود دنیایی پیش می رود وما در می مانیم. با این آگاهی است که مردمان به حقوق خویش واقف می شوند، علت امور عالم وآدم را پی جویی می کنند واینکه چگونه با فقر، با بیماری، با اسارت با بی عدالتی ونابرابری وبا انحطاط رو به رو بشوند و راه تولید ثروت و شادی و توزیع رفاه اجتماعی به قدر امکان از کدام سوست و نیکبختی بشر و شکوفایی هستی انسانی به رغم همه محدودیتهای او در چیست؟

2.پایۀ نظری بحث

مفهوم مرکزی آگاهی به این معنا آن است که زندگی بشر از بیرون عیان وبیان نمی شود و از بیرون به سامان نمی شود. کانون توجه در این معنا، طرح آگاهی درونزای آدمی است و تقلای دانایی از درون ساحت انسانی. دراینجا فرض پایه دگرگون می شود. فرض بر این قرار می گیرد که ذهن «برون بنیاد» دیگر کفاف نمی دهد و ذهن «خود بنیاد» است که با چالاکی و پرسش افکنی، و با نقد و سنجشگری به میان می آید. این در حقیقت خروج گروه هایی انسانی و اجتماعی از صغارت تاریخی است و بلوغ بشری است.

نظریه پردازان و محققانی از این به مثابۀ جهش بزرگ در سطح بدنی، ذهنی و اجتماعی انسان بحث کرده اند. مورگان این جهش تاریخی را با تئوری تحول نوظهور[1]  توضیح داده است. تحول در ساختار وعملکرد نیمکره های مغز مردمان (Clayton,2004: 13-17 )[i].

جولیان جینز، روان شناسی آمریکایی (از هاروارد، مک گیل و ییل) این موضوع را گذر تاریخی از ذهن دو مکانی[2] دانسته است. ذهن دو مکانی آن گاه که درصدد فهمی ومعرفتی برای تأمین نیازهای درونی و حل مسائل حیات است، چنان می انگارد که فحوا ها ومعناها از بیرون به او می رسد، کسی از بیرون به او دربارۀ امور سخن می گوید، راهنمایی می کند ودستور می دهد. تندیس های کشف شده، خدایان و«پادشاه-خداوندان» را در حال سخن گفتن به انسان نشان می دهند. دهان آنها باز است ودستشان را به اشاره دراز کرده اند. کارکردهای شناختی ذهن دو مکانی، به صورت شنیدن، دیدار و دریافت پیام است. صداهایی که به گوش انسان های مستعد می رسد اقتدار تمام دارد؛ از پیرامون واطراف(جنگل، بیابان و...) واز دور دستها. نیمکرۀ راست مغز بسیار فعال بود. تجربه های عمیق شنیداری وگاه بصری در خواب وبیداری در این منطقه از مغز اتفاق می افتاد و آن گاه در  نیمکره کمتر فعال چپ بازتاب می یافت واز این طریق بیان می شد(جینز، ترجمه1389: 85-100)[ii].

از نظر جینز، تحول های بزرگ دورانی در اجتماع وروابط ومناسبات والگوی زیست و در تولید وتغذیه بشر روی می دهد و تحولاتی در بافت وکار مغز انسان وشبکه عصبی او براثر تطابق با این تغییرات محیط به وجود می آید. نیمکرۀ چپ مغز فعال تر می شود. جغرافیای معرفت عوض می شود. ذهن، درون بنیاد می شود. عملکردش چنان می شود که خود می گوید وخود می شنود. در این حالت، ذهنهای انسانی بربنیادخود وبا هم پی جویی می کنند. داده هایی را گرد می آورند، برمی رسند و می پردازند. نقد و گفتگو وتحلیل وآزمون می کنندیا به نیروی درونزای خیال و انتزاع ومفهوم سازی متوسل می شوند و ظرفیتهای بیانی و کنش کلامی که از بنیاد خود می تراوند وهرچه هست چنان می بینند که برپای خویش ایستاده اند. مکان یگانۀ آگاهی همین ذهن های مردمان است و مسأله ای که هست بودن و تنهایی بشر در این عالم کرانه ناپیداست بی هیچ سایه بان. صورتهای مثالی به نفع صورتهای عقلی کاهش می یابند. جینز به تفصیل بحث کرده است و برای این کار به سراغ دانش شناختی، علوم مغز، عصب شناسی ونیز تحلیل محتوای متون، آثار وشواهد تاریخی رفته است.

3.نمونه های تاریخی

پرآوازه ترین«کهن الگو»[3] از انفجار این نوع آگاهی «انسانپایه»، یونان دورۀ پیشاسقراطی(تالس وفیثاغورث و...) است. طرحی که البته بنای آن بر عقلانیت خود تنظیم بشری بود و برآمدن و بالیدن آن تا ارسطو ادامه یافت، این شاهدی از  جهش مورد بحث در حوزۀ مدیترانه و جغرافیای غربی است. عصر کنفوسیوس حکیم نمونۀ آسیایی از این نوع جهش بود. اگر غرب مدرن پشتگرم به جهش دورۀ پیشاسقراطی است، الگوی موفقیتهای چینی، نقش و اثر از پس زمینۀ کنفوسیوسی با خود دارد.

هند این تحول تاریخی را در گذر از وداها به اوپانیشادها ونیز با ظهورتعالیم بودایی طی کرد. وداها بیشتر به زبان خدایان بودند؛ سرود خدایان ونیایش ها ودستورهای قربانی وشعائر. اما اوپانیشادها یا ودانتا (به معنای پایان وداها )، در سده های سوم تا ششم پیش از میلاد، زبانی انسانی تر وفلسفی تر داشتند با عطف به درونمایه های شعائر.  در همۀ گوشه وکنار این سیاره، لزوما چنین جهش های بشری به تمام نرسید، با تأخیر روی داد و با انواع محدودیتهای زمینه ای، اجتماعی و فرهنگی.

4.نتیجه

طرح ِ طرح های تحول خواهی، طرح آگاهی اول شخص فاعلی است وبنای آن بر خردورزی انتقادی است. مسائل کنونی سرزمین ایران وافق فردای ما در فضای این نوع آگاهی پی جویی وصورت بندی می شود. گروه های جدید اجتماعی آن گاه که صبح می کنند و چون به ادارۀ زندگی فردی واجتماعی خویش می اندیشند و نگاه شان به عالم وآدم و ارزشها ونهادها همه در طرحی نو از آگاهی است و متفاوت از آگاهی سنتی است. این طرح تازه از آگاهی خصوصا با صورت بندی ایدئولوژیک از درک سنتی آگاهی در بعد از انقلاب تفاوت پارادایمی عظیمی دارد.

وقتی دریاچه ای، از طبیعت این سرزمین حذف می شود، وقتی به مدیریت روابط بین الملل و ریشۀ تحریم ها اندیشیده می شود یا به تدبیر اقتصاد وتولید ثروت و یا به فرهنگ و سبک زندگی فکر می شود، همه در طرحی نو از آگاهی است، چه در تاکسی واتوبوس و مراکز خرید و حیات کوچه وبازار شهر. چه در میهمانی ها ومحافل وچه در سپهر عمومی و سطوح فکری ومحیط های نخبه ای.  فضای آگاهی جدید نه آگاهی سنتی است ونه بمراتب  قالب بندی ایدئولوژیک سه چهار دهۀ اخیر از آگاهی سنتی.

مکان آگاهی نوپدید در ایران، درون ِ ذهن ها ومیان ذهنهای شهروندان است. تمایل آن به پرسش افکنی و نقد و سنجشگری است. مغزها وشبکه های عصبی به همراه شبکه های ارتباطی واجتماعی در تبدل اند. این یک تغییر جدی است؛ چه در سطح بیولوژیک بدنها و کاسۀ سر ها وچه در سطح اکولوژیک جامعه. جغرافیای معرفت انسان ایرانی دگرگون می شود. ذهن درون بنیاد، سودای استقلال دارد؛ در نقد وآزمون و در ظرفیتهای بیانی آزاد ومتنوعی برپای خویش. می شود از مصادیق عینی تر آن بیشتر بحث کرد.


فایل پی دی اف



[1] Emergent Evolution

[2]bicameral mind

[3] archetype



[i]   Clayton, Philip ( 2004 )Mind and Emergence; From Quantum to Consciousness. Oxford University Press. http://www.scribd.com/doc/55424974/Clayton-Mind-and-Emergence-From-Quantum-to-Consciousness-Oxford-2004.

[ii] جینز، جولیان(ترجمه1389)خاستنگاه آگاهی؛ در فروپاشی ذهن دو جایگاهی(کتابهای یک تا سوم). ترجمه خسرو پارسا ودیگران. تهران: آگاه.

 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 11:30 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 4 نظر

این هشت سال که بر دانشگاه گذشت.....


اپیزود نخست.

وقتی در گذرگاه سال 83-84 بایستیم و چند سال پیش از آن را بنگریم به یاد می آوریم که وزارت علوم  تازه تازه می خواست تجدید ساختار پیدا بکند، از تصدی گری و مداخله در مدیریت دانشگاه ها دست بشویَد وبه جای آن تسهیل گری و ظرفیت سازی وحمایت در پیش بگیرد.

این همه به برکت دو چیز بود: نخست.گرایش گروهی از مدیران وزارتی در نیمه دوم دهه 70 وسالهای نخست دهه 80 به مطالعات علمی و کارشناسی که در مراکز ومؤسسات پژوهشی پیرامون وزارت انجام می گرفت ونویسنده یکی از کمترین این مطالعه کنندگان بودم. دوم. بازشدن نسبی دریچه های دولت به سوی حوزۀ عمومی و جامعه مدنیِ تا یک اندازه فعال در آن دوره.

پذیرش محسوسی در تعدادی مدیران وزارت آن زمان دیده می شد هم به شنیدن نتایج مطالعات کارشناسی وعلمی ِ مستقل وانتقادی، و هم به شنیدن مطالبات عمومی اجتماعی. انصافا تمایل نسبی نیز به کاربست یافته های علمی وتخصصی در سیاستگذاری وبرنامه ریزی ومدیریت کلان و ملی نظام علمی و آموزش عالی کم وبیش به چشم می خورد.

دولتیان آن زمان رفته رفته یادگرفته بودند که هم به حرف محققان حرفه ای و هم به افکار عمومی و به گفتمانهای سطح جامعه توجه بکنند. دو عامل  مذکور سبب می شد که پای طیفی از  تحول خواهان و محققان مستقل ومنتقد به کریدور های وزارتی و حاشیه های تصمیم گیری بازبشود. اینها موجب می گشت که دیدگاه ها وسبک مدیریت وتصمیم گیری ها در وزارت علوم تاحد قابل توجهی تغییر پیدا بکند. نویسنده خود شاهد بود که وزیر، برخی نوشته های کارشناسی اش را می خواند و در حاشیه می نوشت «کپی به معاونان برای مطالعه وبهره برداری ارسال شود». گاهی به ما پژوهشگرانِ یک لاقبا، فرصت داده می شد یافته های برخی تحقیقات مان را در نشستهای مشترک وزیر ومعاونان ومدیرانش با رؤسای دانشگاه های کشور یا معاونان دانشگاه ها ارائه بکنیم. به بحثهای مان تا حدی توجه می شد و طبعا این در تصمیم گیری ها ومدیریت نظام علمی ودانشگاهی بی تأثیر نبود. تعامل میان دولت و دانشگاه ها ونیز بازار دانش، می رفت وارد مسیری از توسعه بشود.

  قانون جدید وزارتی مبتنی بر این تغییر نگاه ها در سال 83 به تصویب رسیده بود. در آن بر استقلال دانشگاهی وآزادی علمی تأکید شده بود. اختیارات برنامه ریزی درسی به خود دانشگاه ها بازگردانده شده بود. در قانون برنامه چهارم توسعه نیز که برآمده از تیم های کار کارشناسی بود ونویسنده به سهم ناچیز،  از نزدیک شاهد ودرگیر بودم، بر استقلال دانشگاه ها واختیارات هیأتهای امنا تصریح شده بود. گفتمان کیفیت آموزش عالی و ضرورت اعتبارسنجی با روش های علمی چه خوب پیش می رفت. استاد برجستۀ دانشگاه تهران، دکتر بازرگان قافله سالارمان بود.

 در تشکیلات نوینی که نویسنده طی سال 83 با همکاری دکتر فاضلی و با روش کیفی مراجعه به دانشگاهیان وخبره ها برای وزارت علوم تدوین وپیشنهاد کرده بود، وزارتخانه ای کوچک، متفکر، مبتنی بر دانش، تحلیل گر، آینده نگر ، چابک و حمایتگر به جای دخالت کننده در کار وبار دانشگاه ها، به دقت وبا کلی مستندات انبوه ترسیم شده بود که سیاستگذاری ها وبرنامه های کلان ومدیریتش از طریق تعامل با خود دانشگاه ها ودانشگاهیان وانجمنهای علمی و تخصصی وحرفه ای صورت بگیرد.

 بر اثر برخی اقدامات بجای تمرکز زدایی و بازگرداندن اختیارات به هیأتهای امنا وبه خود دانشگاه ها، ونیز در پی روابط احترام آمیز مدیران وزارتی وخود وزیر با دانشگاهیان  ومتفکران مستقل، وزارت علوم می رفت که تدریجا درحدّ قابل توجهی معرّف یک نژاد متفاوتی از دولت یعنی «دولت دوست دانشگاه» باشد.

اپیزود دوم.

 اما در سال 84 برگی دیگر از گسست های مزمن تاریخ ما ورق خورد و بدین ترتیب در طی  8سال گذشته بخش بزرگی از آنچه در فوق گفته شد،  پیش از آنکه چندان به ثمر برسد باردیگر بر هم خورد وگاهی معکوس شد. آن پیشنهاد دربارۀ تشکیلات جدید وزارتی که پیشتر گفتم، کنار گذاشته شد والبته از مطالعات ونتایج آن خیلی ها در حواشی وزارتی به صورت دلبخواهانه بهره برداری کردند!  بسیاری از چیزهای خوب دیگر که تصویب هم شده بود، در عمل مسکوت ومعوّق ماند ومهمتر از همه اینکه، بجز برخی استثناها، رویّه ها وروالهای وزارتی باردیگر به سمت مداخله جویی در کاردانشگاه ها میل کرد.

 از سوی دیگر وتا آنجا که به بازار خصوصی ومستقل غیر دولتی وغیر رانتی مربوط می شود، دولت در هشت سال گذشته روی هم رفته نسبت به آن بی مهر  وبی اعتنابود. البته حرفهای متعلق به دوره سازندگی ودوره اصلاحات یعنی اصل 44 و خصوصی سازی همچنان در ظاهر جریان داشت ومصوباتی پی در پی تولید می شد، اما نه به نفع بازار مستقل غیر انحصاری بیرون از جرگه های رانتی در پیرامون نهادها وسازمانهای حکومتی. در نتیجه بازار رقابتی و تخصصی که روی پای خود بتواند بایستد و طرف تعامل با دانشگاه ها ونظام علمی وسوق دادن آن به نوآوری  وفناوری باشد، زمینه ای برای رشد وتوسعه پیدا نمی کرد. تنها بخش رانتی ومافیاهای مالی پشتگرم به قدرت می توانستند در این آشفته بازار به آلاف والوف برسند.

افزون براینها دولت طی هشت سال گذشته نماینده طبقات متوسط جدید و قشر فرهیخته دانشگاهی محسوب نمی شد. بله بسیاری از خودشان هم دانشگاهی بودند، مدارک ومدارج الی ماشاءالله، اما گفتگوها وهمکنشی های گرم وسازنده ای میان دولت و متن مستقل دانشگاهی نمی توانست پابگیرد. دوستی با دانشگاهیان واهل نقد ونظر، لوازمی دارد وفرهنگ وطرز تفکر و آزادمنشی خاص خود را طلب می کند که متأسفانه به ندرت در میان مدیران مجموعه دیده می شد.

 بیشتر نگاهی ابزاری به علم وفناوری وجود داشت و پروپاگاندای دولتی گسترده ای از فضایی شدن، هسته ای شدن و موشک ساختن و بردن میمون به فضا و  مقالات آی اس آی و مانند آنها. بی انصافی است نادیده گرفتن اصل این نوع پیشرفتهای واقعی علمی و تکنولوژیک و نیز حجم فعالیت محسوس بخشی از مدیران دولت طی این هشت سال در کارهای فنی ونرم افزاری و تأسیسات و تجهیزات وزیرساختها. اما متأسفانه پایه های معرفت علمی و زندگی علم و تفکر انتقادی واستقلال دانشگاهی وآزادی آکادمیک در عمل و روی هم رفته تضعیف می شد. استقلال نظام های حرفه ای دور زده می شد. یادمان باشد که پیشرفتهای علمی اگر بظاهر ناوبری بشود ولی در پسِ پشت، سرزندگی واستقلال و پویایی وروشنگری علم و تفکر ونقد وروشنگری جریان نداشته باشد، توسعه علمی پایداری اتفاق نخواهد افتاد.

 با اینکه گفتار مرکزی دولت در این هشت سال، عدالت بود و عدالت عزیز است و برای جامعه ای تا این اندازه گرفتار تبعیض ونابرابری مهم است(از جمله در آموزش عالی)، اما این عدالت نیز عمدتا به معنای برخی عملیات توزیع سهام و یارانه ها و مسکن مهر وتوزیع مستقیم و صدقه ای پول در استانها  و کلنگ زنی ساختمانهای آموزشی در شهرستانهای دور ومانند آن تعبیر وتقلیل می شد، نه آزاد سازی و ایجاد زمینه ها و تعمیم فرصتها و رفع تبعیض ها مثلا در درس خواندن ودرس دادن و اندیشیدن و بیان داشتن و منتشر کردن. وقتی انسانهای شایسته نتوانند صرف نظر از مذهب وایدئولوژی وجناح سیاسی بلکه فقط برحسب تخصص وصلاحیت عهده دار سمت های مدیریتی بشوند و انتصاب ها با معیار تمکین و اطاعت صورت بگیرد، چه عدالتی.

 از سوی دیگر برخورد با اعتراضات دانشجویی، غلبۀ رویه های انضباطی و داستان ستاره دار شدن دانشجویان و بازنشستگی های زود هنگام استادان وهمه همه، برخلاف صریح عدالت بود و صرف نظر از ابعاد مهم سلب حقوق حقۀ انسانی، مناسبات فیمابین دولت ودانشگاه را مخدوش می ساخت. پس اگر این دو «چهار سال» اخیر با همین گفتمان مهم عدالت نیز عمل می شد ما خیلی دستاورد داشتیم که دریغا نشد.

انتقال اختیارات پذیرش دانشجو از دانشگاه به درون نهادهای گزینشی دولت، جذب متمرکز هیأت علمی مورد نظر، رفتار بشدت سیاسی در انتصاب رؤسا و مدیران دانشگاه ها به جای واگذاری آن به خود دانشگاه ها و به هنجارهای حرفه ای وشایسته گرایی، بر ابعاد مسائل ومعضلات  دانشگاهی می افزود.

 یک معضل عمدۀ دیگر نیز بدبینی ایدئولوژیک به علوم انسانی واجتماعی جدید بود که البته مشکلی ریشه دار در بعد از انقلاب به حساب می آمد اما در طی سالهای اخیر شدت گرفت. دوره ها منحل و رشته ها تعطیل شد ومابقی داستانها.

همکاری های علمی وبین المللی مستقل دانشگاه ها با دانشگاه ها ومراکز علمی جهان نیز براثر سیطره سیاست بر علم و بر دانشگاه ها، و براثر سیاستهای های تنش زا وپیامدهای تحریم  وانزوا، بیش از حد تضعیف وناکارامد شد. محیط جهانی به جای محیط مراوده وفرصت وتعامل خلاق، یکسره محیط تهدید تلقی شد و مجال برای رفت وآمدهای پرثمر علمی وفکری تنگ شد. بلیت ها از این سو غالبا یک طرفه بود. نگاه امنیتی وسیاسی بر بسیاری چیزها از جمله برفرهنگ واندیشه وفضای عمومی علم وپردیس های دانشگاهی مستولی گشت.

آنچه در این سطور آمد تنها بیان کلی از ابعاد کیفی مشکلات هشت سال گذشته در حوزه دانشگاه وعلم بود.

واما شمه ای از شاخص های کمّی....

1.فکر های مان: نمره محافظت از مالکیت فکری[i] ایران، طبق گزارش 2012-2013 رقابت پذیری جهانی، عدد 2.9 است(در مقیاس 1 تا 7 ). در بین 144 کشور، رتبه ما 112 است، پایین تر از لیبی و نیجریه و تیمور و سریلانکا[ii].

2.هوش ها واستعداد های مان: بیش از نیمی از المپیادی های مدارس مان (بنا بر بعضی بررسی ها احتمالا تاحدود 60-70 درصد) مهاجرت کردند. برابر برخی گزارش ها بسیاری از المپیادی‌ های ایران که رتبه جهانی آورده اند، در خارج از کشور هستند. بخش بزرگی در آمریکا  تحصیل می کنند و بخشی نیز در گوشه‌ی دیگر جهان. چرا دانشگاه های ما ان جاذبه وکیفیت ومدیریت را نداشته باشند که این سرمایه ها را جذب بکنند؟ دانشگاه ها استقلال لازم دارند تا ابتکارات مورد نیاز برای این امر را از خود آشکار بسازند. البته شرایط عمومی سیاسی وفرهنگی واقصادی وحقوقی کشور نیز باید اجازه بدهد.

3.مغزهای مان: برمبنای گزارش سازمان توسعه ملل متحد، ایران با 150 تا 180 هزار نفر خروجی در سال، رکورددار مهاجرت نیروی متخصص شد. خروج سالانه ی این میزان نیروی متخصص برابر بود با خروج 50 میلیارد دلار سرمایه در هر سال. براساس مطالعه فرار مغزها[iii]  ، شاخص حفظ و جذب افراد با استعداد کشور[iv]  ، ایران با عدد 2.9 (در مقیاس 1 تا 7 ) رتبه 109 را داشت[v].

 درسال 009 ، صندوق بین المللی پول گزارشی کرد که ایران از نظر «مهاجرت نخبگان»؛  رتبۀ نخست را در بین 91 کشور جهان دارد که این 91 کشور هم همگی کشورهای در حال توسعه و یا توسعه نیافته بودند. براساس گزارش های خود آقایان درمجلس شورا، 60 هزار نفر از مهاجرین سال 89، نخبه بودند. البته همه اینها رانباید به پای این دولت نوشت ولی موج اخیر مهاجرت مغزها که عمدتا حاصل رفتارها وسیاستهای این هشت سال بود.

4. دانش آموختگان مان: ایران در گزارش 2011، نرخ  بیکاری دو رقمی پانزده وهفت درصد دانش آوختگان را کسب کرد، در مقایسه با شاخص یک رقمی ِ پاکستان، آذربایجان، ترکیه ˓قزاقستان و اسرائیل[vi].[vii]  بیش از 70 درصد دانشجویان دکترای یک دانشگاه مهم کشور ، براساس  یک بررسی میدانی، در فکر مهاجرت بودند. این در حالی است که طبق «سازمان بین المللی مهاجرت»[viii] شاخص مهاجرت در ایران( با حساب کل جمعیت) تنها ۲.۸ درصد بوده است. مقایسه اعداد15 درصدی وحتی 70 درصدی با این عدد کوچک  ۲.۸ درصد نشانه ای بود که بخش درخور اعتنایی از نیروهای نخبه وفکری وخلاق و متخصص ما با وضعیت موجود نهادها و ساختارها وعملکردها مشکل داشتند و نمی توانستند در اینجا بمانند.

5.زنان سرزمین مان : فقط حدود 20 درصد «هیأت علمی تمام وقت» در دانشگاه های دولتی، و 23 درصد کلِ هیأت علمی را زنان تشکیل می دهند. کادر علمی زن درمجموعِ دولتی و غیر دولتی، حدود 24 درصد اند. در استان هایی مانند قم و کهگیلویه و بویراحمد، سهم زنان در هیأت علمی کمتر از 15 درصد؛ و در حدود 12 استان محروم کشور، کمتر از 20 درصد است.

 سیاستها و مقررات تازۀ سهمیه بندی های جنسیتی از دهۀ 80 در دستگاه های مرکزی دولت مانند وزارت علوم وسازمان سنجش ونهادهای مشابه کلید خورد. دو سیاست پا به پای هم دنبال می شد. سیاست اول، انواع اهرم های سهمیه بندی بود که زنان را از دسترس به بخشی از رشته های دلخواه آنها محروم می ساخت. رشته هایی را  برای زنان حذف کردند. 40 درصد امتیاز را به نمره دادند و 60 درصد بعدی را میان دختر وپسر تقسیم کردند. با این کار، عملا برگ برندۀ نمره  نیز از دختران درس خوان گرفته شد. سیاست دوم، ایجاد پردیس های تک جنسیتی بود.

 بحث زنانه کردن دانشگاه های کشور به بهانۀ جداکردن دختران از پسران حتی اگر هم اجرا نمی شد، یادگاری از پشت پرده نگاه داشتن زنان محسوب می شد. در شالیزار وبندر و در زندگی عشایری، مردان وزنان ایرانی پابه پای هم صبح تا شام کار می کنند وجان می کَنند، اکنون فرزندان آنها در دانشگاه را نمی خواستیم زیر یک سقف ، درس بخوانند.

و مابقی قضایا.......


[i] Intellectual property protection

[ii]http://www3.weforum.org/docs/WEF_GlobalCompetitivenessReport_2012-13.pdf

[iii] - Brain drain

[iv] - country retain and attract talented people

[v] http://www3.weforum.org/docs/WEF_GlobalCompetitivenessReport_2012-13.pdf

[vii]http://labordoc.ilo.org/search?ln=en&as=1&m1=p&p1=youth+unemployment&f1=subject&op1=a&acton_search=Search&m2=a&p2=&f2=&op2=a&m3=a&p3=&f3=&year=&year1=&year2=&location=&rm=yt&rg=25&sc=1&of=hb

تاریخ ارسال: چهارشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 10:40 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 9 نظر

طبقه متوسط در ایران - پایان

نتیجه گیری.  دین و سه نسل طبقه متوسط در ایران

شواهدی از سیر تحول الگوهای نوظهور دین ورزی در میان طبقه متوسط جدید ایران وجود دارد. در طی چند دهه، سه نسل شکل گرفته است:

نسل اول.

در پیش از انقلاب بخش مهمی از طبقه جدید متوسط ما دلزده از مدرنیزاسیون دولتی اقتدارگرا و رونق نفتی دهه های40 و50 بود وبا آن ضعف های تاریخی اش، به نوعی درک آرمانی(یوتوپیک) ورمانتیک و نهایتا ایدئولوژیک از دین دل بست. نتیجه اش از یکسو «دین آرایی»(آراستن دین به تأویلات عقلی وعلمی واجتماعی مدرن) و از سوی دیگر تقویت دین ِ سیاسی انقلابی  بود.

نسل دوم.

در بعد از انقلاب تا مدتها، بخشهایی از طبقه متوسط با سرخوردگی از نتایج الگوی قبلی، به دین حداقلی و کثرت گرا چرخش کردند. نسل دومی شکل گرفت که به جای آراستن دین، به پیراستن آن؛  وبه جای ادغام، به «تفکیک دین ودولت» گرایش نشان می داد و به تبلیغ دین حقوق بشری ودموکراتیک ودین اصلاح طلبانه همت گماشت.

نسل سوم.

هردو مرحله فوق عمدتا روی دوش طبقه متوسط جدید به معنای شناخته شده اش طی شد. در هردو نسل، ارزشهای روشنفکری ونخبه گرایانه نفوذ داشت. اما سالهاست شواهدی به چشم می خورد که شاید خبر از  تکوین  نسل سوم متفاوتی می دهد.  این نسل، معرف تیپی از طبقه متوسط است که بهتر است به آن طبقه متوسط جدید نگوییم بلکه اینان طبقه متوسط «مابعدجدید» ایرانی هستند.  این نسل سوم، درکی اقتضایی و نوپراگماتیستی از دین ورزی دارد.

 به جای دین انقلابی نسل اول، و دین اصلاح طلبانه نسل دوم، این نسل سوم با الگویی اجتماعی و عامه گرایانه از دین ورزی، سازگاری نشان می دهد. برای بخش مهمی از نسل سوم،  هرچند تقدس ها و یقین های جازم و تقیدات سنتی ومناسک گرایانه مذهبی چندان معنا ندارد ولی به جای آن نه مثل نسل اول، چارچوبهای ایدئولوژیک دینی را می نشانند ونه حتی حوصله چندان برای پی جویی مجادلات کلامی وفلسفی نخبه گرایانه و روشنفکری درباب دین مانند نسل دوم را دارند.

 نسل سوم گویا با بی اعتنایی محسوس، به رقیق شدن تدریجی دین ورزی در دریای آرام زندگی روزمره تمایل دارد. در پسِ پشت همه رعایتهای رسمی وظاهری دینی،  انقلاب آرامی در متن فرهنگ عامه جریان دارد که در آن، درکی تعدیل شده از دین، جایگزین برنامه های رسمی دین می شود.

 دین ورزی همچون مصرف سایر کالاهای فرهنگی نوعی کالای رستگاری ومعنوی است. یک ذائقه است که برخی افراد و گروه ها بنا به عللی دارا می شوند. دین ورزی، نوعی زبان و سبک زندگی است که بنا به مقتضیات حسّ و حال  ونیاز شخصی یا برحسب علایق گروهی و همراه با ملاحظات مصلحت خواهانه اجتماعی دنبال می شود.

 این، نوع دین ورزی خاکستری است. نه بنیادگرایانه است ونه سنتی است ونه حتی روشنفکرانه است. نه اسلام گرایانه است ونه سکولار است. بلکه پسا اسلام گرا وپسا سکولار است.

 اصرار چندان بر عقلی کردن دین یا دینی کردن عقل ندارد. در پی نفی واثبات این یا آن ایدئولوژی به نام دین نیست. به این یا آن تفسیر وتأویل از دین نیز،  نه دلخوشی نشان می دهد ونه برسر آن جدل می کند.  رویکردی اقتضایی و نوپراگماتیستی دارد.

به جای آزادی از دین، آزادی هردوی دین وغیر دین  را می خواهد. آنچه عملا جریان دارد وناگزیر است، نه دین ، بلکه انواع دین ها در کنار انواع «لادین» هاست. نسل سوم گویا تمایل دارد  زندگی بکند و خیلی از منازعات دو نسل قبلی طبقه متوسط را به همراه برنامه های رسمی دور بزند وداخل پرانتز بنهد.

                                     


فایل پی دی اف متن کامل مقاله ومنابع

تاریخ ارسال: جمعه 11 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 10:55 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 6 نظر

طبقه متوسط در ایران - 5

ادامه یادداشت قبلی ، منتشر شده در  مهرنامه، ش 29، تیر92، ص122-123 

هفتم. دین ورزی طبقه متوسط

دانشجویان بیست دانشگاه دولتی بررسی شدند. پاسخگویان متعلق به پایگاه پایین اجتماعی نسبت به پایگاه متوسط ، گرایشهای مذهبی بیشتری را ابراز نمودند. پاسخگویان وابسته به پایگاه های متوسط به طرز معناداری بیش از پایگاه های پایین، به سنخ مسلمانی نواندیش گرایش نشان دادند. افراد وابسته به پایگاه های پایین نیز بیش از  پایگاه های متوسط به تیپ مسلمانی انقلابی اظهار تمایل کردند (مهاجری،1386 :99-104 ).

طبقات متوسط وجدید شهری، الگوهای دین ورزی خاص خود را بازتولید می کنند. روایتها ورویه ها و نورمهای تازه ای از دین باوری و دینداری را طالب اند که از بسیاری جهات با نوع سنتی دینداری و عقاید وتفاسیر متولیان رسمی و نهادهای رسمی مذهبی  متفاوت است( نیک پی، 1384 و 1388).

دین پنهان یا دین اشاعه یافته در برابر دین رسمی نهادمندشده مورد بحث نظریه پردازان قرار گرفته است. گریس دیوی در دهۀ 80، مطالعاتی دراروپا و دربارۀ« ایمان در شهر و دین پنهان »( با همکاری هاوز )ونیز دین اشاعه یافته  در فرانسه  انجام داد (Davie,2007 ).

کارل  دابلار در بررسی روندهای جامعه شناسی دین اروپایی و مناقشات مربوط به سکولار شدن، دو مفهوم «دین نهادمند شده رسمی»  و «دین اشاعه یافته وغیر رسمی» را مورد بحث قرار داده است ( Dobbelaere, 1987: 107-137 ). سیپریانی از دین اشاعه یافته درایتالیا بحث کرده است(Cipriani, 2003:311-320  ).

در ایران سارا شریعتی براین مبنا دست به پژوهش زد.  مطابق یافته های او، بخش بزرگی از حیات دینی در شهر تهران، خود را جدا از نهادهای رسمی تعریف می‌کند. دربرابر دینداری رسمی به معنای بوروکراتیزه یا دیوان‌سالار ، شواهدی از نوعی دین گرایی متفاوت و  متکثر و سیال دیده می شود. معنویت‌های و عرفان‌های جدید، از این جمله اند که در شهر اینجا وآنجا شیوع می یابند(  شریعتی، 1388).

تحقیق فراستخواه در سال 1386 ودر تهران به این نتیجه منتهی شد که طبقه متوسط جدید شهری نقش افکار وانتظارات و سبک زندگی جدید خود را حتی به مناسک دینی نیز می زند. بخشی ازشرکت کنندگان مراسم دهه محرم، در فضای این مراسم نیز سبکهای زندگی جدید و غیر رسمی از خود ابراز می داشتند. حضورشان در مراسم مذهبی با نوع روابط، لباس پوشیدن ها، رفتارها، ظاهر سر و صورت، آویزها، آهنگها و مضامین و آرایش‏های مدرن  و ارتباطات دختر وپسر همراه بود . شواهدی از  ابعاد تفننی و هنری و نمایشی مناسک مشاهده شد. نوعی دین ورزی که گویا در کنار انواع کالاهای دیگر، او نیز کالای رستگاری است و فضایی است برای تظاهرات هویتی از نوع جنسیتی، محله ای، اجتماعی، سیاسی، سبک زندگی و مانند آن. تماشاگری بر شرکت جدّی در مناسک غلبه داشت، مضامین این جهانی (اجتماعی و فرهنگی وسرگرمی) در مقایسه با مضامین خالص دینی واخروی، بیشتر بود. الگوهای غیر سنتی روابط همه و همه در مناطق زندگی طبقه متوسط جدید  ودر متن آیین های دینی شان  مشاهده شد( فراستخواه، 1386).

دین ورزی طبقۀ متوسط جدید شهری قرین استقلال خواهی فردی، اهمیت دادن به جوهرۀ معنوی، کثرت گرایی، عدم سرسپردگی به نهادهای سنتی و متولیان رسمی ، اعتراض مدنی، آزادی خواهی، عرف گرایی، درک مسالمت آمیز و غیر خشونت آمیز از دین ورزی و قبول مقتضیات است( فراستخواه، 1388 ). دینداری جوانان این طبقه  بیشتر قرین لذت گرایی و  احساس نیاز شخصی واقتضایی است (ترکمان،1389) و.....

ادامه دارد.......

تاریخ ارسال: چهارشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 05:59 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 0 نظر

طبقه متوسط در ایران - 4

ادامه یادداشت قبلی ، منتشر شده در  مهرنامه، ش 29، تیر92، ص122-123 

پنجم. تیپ اخیر و نوظهور طبقه متوسط

دردو سه دهۀ اخیر رویدادهای نوپدید جامعه مابعد صنعتی  وپست مدرن، طبقه متوسط را نیز متحول ساخت. جهانی شدن، رسانه ای شدن، فناوری اطلاعات وارتباطات، کالایی شدن، تکثر زیاد، شتاب فرایندها، دنیای تصویرها ، اهمیت مصرف ومد و سبک وذائقه وسرگرمی، اهمیت زندگی روزمره وفرهنگ عامه، غلبه شکل بر محتوا، رواج نوعی نسبی گرایی وفکر اقتضایی ومانند آن سبب شد که تیپ  نوظهوری، از استحاله و دگردیسی طبقه متوسط جدید به عرصه برسد و شاید بتوان به این تیپ نوپدید، «طبقه متوسط مابعدجدید»  نام نهاد.

 به جای ارزشهای مدرن عصر روشنگری تا سدۀ بیستم، این تیپ جدید بیشتر عملگراست. فکر وعملش اقتضایی است. با لذت و با آنات و با پیشامدها  زندگی می کند. آن جدیت مدرنِ روشنفکرانه را هم ندارد و تا حدی می توان گفت رندی و  بازیگوشی  در پیش می گیرد وبرای همین است که تنوع وانعطاف درونی بیشتر وتعاملات بیرونی گسترده تری دارد.

ششم. ضعف های طبقه متوسط جدید  ایرانی

جامعه ایران ، جامعه ای طبقاتی  به معنای شناخته شدۀ اروپایی آن نبوده است. معرف این جامعه شاید بیش از طبقات در مفهوم اقتصادی اش،  گروه های قومی، زبانی، فرقه ای ومذهبی وسیاسی بود. اگر هم با تسامح از طبقات سخن بگوییم، طبقه متوسط جدید در آن بیش از اینکه از متن پویایی شناسی اقتصادی ویا اجتماعی سربرکشد، تحت الشعاع دولت بود. «دولت-بسته» بود.

 در جوامعی با اقتصاد پویا ، فرایندهایی مثل تقسیم کار وتخصصی شدن واستقلال مدیریت از مالکیت ومشاغل فکری جدید به تقویت طبقات متوسطی انجامید که به اصطلاح«انَا رجل» گفتند و نقش آفرینی کردند. در این جوامع رقابتی، عواملی مانند تحرک اجتماعی وجابجایی های طبقاتی آن هم در شرایط نسبتا پایدار، روز به روز به بازتولید و گسترش طبقات متوسط جدید منجر می شد.

 اما در جامعه ایران که سیاست بر اقتصاد واجتماع غلبه دارد ودولت معمولا یا میدان منازعات گسترده است یا بزرگ و همه کاره است، طبقه متوسط نیز در داخل یا حاشیه دولت شکل گرفته و زندگی کرده است، چنان که معمولا زیر پاهایش خالی بود و قدری از زمین فاصله داشت.

دولت هایی که در تاریخ معاصر ایران تحت تأثیر تحولات وگفتمانهای جدید شکل می گرفتند درون دستگاه بورکراسی اداری ونظامی خود ودر ابواب جمعی بزرگ متکی به دریافتی های نفتی، طبقات متوسط را تحت پوشش قرار می دادند. در نتیجه آن ویژگی حقوق بگیری به جای دستمزد بگیری که فرق فارقی میان طبقه متوسط با طبقات پایین وکارهای یدی بود، در ایران رنگ می باخت. چون اینان هم به یک جهت وابسته به دستمزدهای دولت بودند والبته مقهور سیطره واستبداد نیز می شدند. 

از سوی دیگر برعکس تحرک اجتماعی وجابجایی طبقاتی منظم در جوامع کلاسیک، در ایران غلبۀ گروه های غیر رسمی بر رسمی، نوعی آشفتگی طبقاتی نیز به بار می آوردو کسانی وارد طبقات متوسط و بالا می شدند که سیر لازم اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی از نوع طبیعی و تدریجی را طی نکرده بودند و تنها از طریق فرصتهای نامنظم و بی قاعدۀ ورود به کلوپ ها، دوره ها و محافل، حتی با وجود فقدان پیشینه های خانوادگی و طبقاتی  و بر اثر رابطه ها، به جایگاه های مهمی دست می یافتند و در نتیجه نقش و رفتارها و اندیشه های مشوّش تری داشتند.

یک چیز می ماند وآن نیز تحولات «طبقه متوسط مابعدجدید» در ایران است. معلوم است وقتی در جوامع جا افتاده شاهد فکر وعمل اقتضایی ونوپراگماتیستی در این تیپ اخیر طبقه متوسط هستیم، در جامعه ایران که پیش از طی تجربۀ کافی مدرنیته، به دنیای مابعد مدرنیته پرتاب می شود، رفتارهای این تیپ از طبقه متوسط ایرانی خیلی نسبی گرایانه و بازیگوشانه و رندانه خواهد  بود که آثارش را در طیفهایی از این طبقه مشاهده می کنیم. همچنین این تیپ نوظهور در درون خود متنوع تر، و  با طبقات دیگر در بالا وپایین سازگارترمی نماید.

ادامه دارد......

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 8 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 05:03 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 1 نظر
( تعداد کل: 310 )
<<   1      ...      14     15      16      17     18      ...      39   >>
صفحات