X
تبلیغات
رایتل

مقصود فراستخواه

فضایی میان ذهنی برای اطلاع رسانی دیدگاه ها و اطلاع یابی از ملاحظات خوانندگان

تأمل در فهمی که از اخلاقی بودن خویش داریم

عنوان بحت فراستخواه در مراسم بزرگداشت شریعتی:


تاریخ ارسال: دوشنبه 10 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 04:48 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 2 نظر

اخلاق آکادمیک و این سیستم هایی که ما داریم

 


 

متن سخنرانی تحریر شده مقصود فراستخواه در نشست تخصصی «ارزش‌ها و هنجارهای اخلاقی فعالیت‌های آکادمیک» در دانشگاه خوارزمی، 1393

 

با سلام خدمت حاضران در مجلس، من می‌کوشم آنچه را که در ذهن دارم در زمان تعیین شده تا حدی که ‌بتوانم با شما حاضران، استادان محترم و محققان عزیز در میان بگذارم، شاید مورد نقد و بررسی قرار گیرد و از این جهت  بنده هم چیزی بیاموزم. بحثم را با مفهوم سلفِ دانشگاه شروع می‌کنم. یعنی «خودِ» دانشگاه. سلف( Self) یا  ایگوی( Ego) دانشگاه که به نظر من در ایران نزار و نحیف  مانده است.

دانشمندان علم اعصاب شناختی بحثی را مطرح می‌کنند تحت عنوان تهی شدن خود (ego depletion). کسانی هستند که در این زمینه کار کرده‌اند مثل استیل من[1]، بامی استر[2] ، ووس[3] و... . فرض این است که در ما ذخایر انرژی محدودی وجود دارد و اگر از این انرژی وجودی، این شور زندگی و نیروی زیستن مراقبت نشود، کاستی می یابد و چه‌بسا مخدوش می شود و از بین  می رود. با این انرژی است که ما رفتار اخلاقی وتکاپوی علمی واجتماعی داریم.  مثالی از تهی شدن خود  خیلی سریع عرض کنم چون وقت محدودی هم داریم: در فروشگاه‌ها وسایل گران‌قیمت را ابتدای فروشگاه می‌گذارند. شما وارد یکی از این فروشگاه‌ها می‌شوید و چون قید بودجه دارید و می‌خواهید انتخاب عقلانی کنید، انرژی مصرف می‌کنید که از این وسایل گران‌قیمت چی بخرم؟ ولی قید بودجه‌ به شما اجازه‌ی خرید نمی‌دهد. مدیریت فروشگاه‌ها معمولاً کالاهای فاسد شدنی را در انتهای فروشگاه قرار می‌دهند . یعنی درست جاهایی که انرژی شما تمام شده و با توجه به قید بودجه‌تان نتوانستید چیزی بخرید  و اینجا دیگر از انرژی برای انتخاب عقلانی تهی شده اید و سراغ کالاهایی که فاسدشدنی می‌‌روید و آنها را حتی فله‌ای خریداری می کنید.

این یک مدیریت است که می‌دانند انرژی ما پایان دارد. انرژیی که برای خرید کالاهایی صرف کردیم و  قید بودجه‌مان اجازه نداد، تمام می‌شود. جایی می‌رسیم که انرژی محدود شده و پشتوانه ای برای  انتخاب عقلانی ندارید. من تصور می‌کنم که دانشگاه هم یک سیستم اجتماعی و یک موجودیت انسانی است. بارقه‌ای از هستی بشر. اتفاقاً یکی از آن اوج ‌های بشریت است. اما به‌هرحال انرژی محدودی دارد. در جامعه ما انرژی دانشگاه ودانشگاهی به طرق مختلف کاستی می یابد وته می کشد. از جمله در استاد نیز انرژی برای اخلاق حرفه  ای استادی نمی ماند و در دانشجو نیز انرژی برای تحصیلات جدی نمی ماند. چرا دانشگاهیان از انرژی وجودی خالی می شوند؟ علت دارد:

شما به آموزش عالی ما نگاه کنید. مقررات مختلف دست وپاگیری از بوروکراسی وزارتی بر دانشگاه  تحمیل می شود تمرکزگرایی هم هست. برای دانشگاه، دولت و بخش‌های دولتی، نهادهای مدنی، انجمن‌های تخصصی و حرفه‌ای یک تقسیم کار ملی رضایت‌بخش نداریم. تقسیم کار در سطح ملی معقول نیست. دولت کارهایی کی باید بکند نمی کند وکارهایی که نباید بکند می کند ونهادهای مدنی هم نمی توانند عرض اندام کنند. در دانشگاه سیاست‌بازی، دولت‌سالاری و ایدئولوژی ‌زدگی وجود دارد. نظام شایستگی‌ها در مدیریت دانشگاه به هم می‌خورد. پست‌ها سیاسی است و ارزش‌های حرفه‌ای مخدوش می‌شود. اینها به نظر بنده، به عنوان یک دانش‌آموز، انرژی‌های دانشگاهیان را کاهش می‌دهد. انرژی ها مصروف این مشکلات می شود. در دانشگاه ودانشگاهی انرژی  هایی وجود دارد و به تعبیر اقبال «نقطه نوری که نام آن خودی است/ زیر خاک ما شرار زندگی است»؛ اما تمام این شور حیاتی و انرژی وجودی دانشگاهیان مصروف به چیزهایی از قبیل مقررات، کاغذبازی و دیوان‌سالاری می‌شود. در نتیجۀ این عوامل،  جذابیت فضاهای اجتماعی دانشگاه و انعطاف‌پذیری برنامه‌ها کاهش پیدا می‌کند. محیط‌های یادگیری جذبه خود را از دست می‌دهند. ساختارهای درسی به صورت  انبارگونه و  عرضه‌گرایانه در می آیند و روش‌های تدریس ناکارآمد می شود، روش‌های مدیریت بروکراتیک می‌شود. تمام این موارد در دانشگاهیان یک نوع حس بی‌معنایی، بی قدرتی و بیگانگی بوجود می‌آورد. انرژی‌های حیاتی‌شان کاهش پیدا می‌کند. تهی شدن خود( ego depletion) روی می دهد. این «خود» که منشأ زندگی، علم‌آموزی و علم‌ورزی است، خالی می‌شود. نتیجه اش چیزی است که محققان به آن فرسودگی می گویند. زندگی علمی و دانشگاهی و دانشجویی وتحصیلی فرسوده می شود. ادراک ناکارامدی از تحصیل دانشگاهی واز رشته به وجود می آید. درس خواندن گرفتار حس ملال آوری می شود وبه واحد گذرانیدن برای گرفتن مدرک  تقلیل می یایبد. حضور در کلاس ، حالت غیر مؤثری به خود می گیرد.  استاد ودانشجو گرفتار احساس بی قدرتی می شوند. تصویر ذهنی  از علم آموزی و علم ورزی  مخدوش می شود. خستگی عاطفی به وجود می آید. فقدانِ هم‌آمیزی و هم‌داستانی آکادمیک[4] اتفاق می‌افتد. انسجام از زندگی دانشگاه رخت بر می‌بندد. در چنین شرایطی ، دانشجو و استاد شبیه همان خریداران نگون‌بخت که قبلا در مثال فروشگاه عرض کردم، به راهبردهای سازگاری متوسل می‌شوند. آن‌ مشتریان که در اول عرایضم تمثیل کردم، از آخر فروشگاه آن کالاهای فاسد شدنی  را می خریدند. اکنون ما چه کار می‌کنیم؟ کار ما هم شده است سر کردن با فضاهای موجود. معمولاً دانشجویان شاداب‌ترین اوقات‌شان را به جای کارهای اصلی واصیل علمی، با اینترنت و چیزهای بدیل دیگر می‌گذرانند. گاهی کمی هم ورزش می‌کنند یا با هم گپ می‌زنند و بعد راهبردهای سازگاری شان می شود حفظ کردن، درس خواندن‌‌ شب امتحان و گرفتن نمره و مدرکی از این فروشگاه مدرک‌فروشی .  تا ویزای ورود به کار را بگیرند، بلیطی فراهم آورند خود را وارد بازار بکنند و یا حکم استخدامی‌شان را تبدیل بکنند . این سبب می‌شود که یک نوع فرسایش تحصیلی، فرسایش دانشگاهی و فرسایش علمی(burn out) در دانشگاه اتفاق بیفتد. انرژی‌های ما کاهش پیدا کرده و تمام می‌شود. اجازه می‌خواهم که در زمان محدود به تحقیقی که «بوردیو» در دانشگاه‌های دهه‌ی 80 فرانسه انجام داده اشاره کوتاهی کنم. در همان کتاب‌ homo-academicus این موارد را به خوبی تشریح کرده است. یک مفهوم‌سازی دوتایی که عبارت است از دوتا مفهوم: سرپرستان دانش و آفرینندگان دانش. یک مفهوم curator و یکی creator. یعنی knowledge curator وknowledge creator. واژه curator معمولاً برای کسانی که موزه را اداره می‌کنند و برای متولیان امور دینی به کار می‌رود. بوردیو می‌گوید ما در دانشگاه به جای موجودات خلاق، متولی علم شده ایم. همان‌طور که یک متولی مذهبی مثل کشیشcurator متولی دین است برعکس رسولان مبعوث تاریخ که آن‌ها creator و خلاق بودند ، ولی متولی فقط می‌خواهد از محصولات و برخی قوانین و رویه‌ها و چیزهای دیگر نگهداری کند. بوردیو می‌گوید فرهنگ هم همین‌طور است، کسانی متولیان فرهنگ‌اند و کسانی پدیدآورندگان فرهنگ‌. هنرمندان خلاق و سایر پدیدآورندگان آثار علمی، هنری. چون بحث ما باید معطوف شود به هنجارها و مسائل آسیب‌‌شناختی و چالش‌هایی که در دانشگاه‌ها هست، بوردیو مطرح می‌کند که در دانشگاه‌های فرانسه در دهه­ 80 کسانی هستند که بیشترcurator دانش‌اند. یعنی متولیان دانش شده‌اند. دانش را سرپرستی می‌کنند. استاد در کلاس، مدیرگروه، کرسی استادی، مدیریت دانشگاه، و امثال اینها فقط مثل کسانی هستند که موزه ای به نام دانشگاه را نگهداری می‌کنند، ولی آثاری که در موزه است آفریده‌ی دست‌های دیگری است. بوردیو مطرح می‌کند که متولیان رسمی دانش، قالب‌های رسماً مشروع دانش را باز تولید می‌کند. تحقیقات مرسوم ما ، بازتولید قالب‌های رسماً مشروع دانش است. تحقیقات مرسوم و  مقاله‌هایی که برای ارتقا تهیه می کنیم قالب‌های مرسوم دانش را انتقال می‌دهند آموزش‌های مرسوم در کلاس، دانش رسمی را انتقال می دهند. اما ایشان می‌گوید ما creator دانش در دانشگاه‌ها کمتر می‌بینیم. آن‌ها که صورت‌های جدیدی از مشروعیت در دانش ایجاد می‌کنند، آنها که اشکال تازه‌ای از معنا پدید می‌آورند، خلاق‌اند و اندیشه، معنا و دانایی تولید می‌کنند. اینها در واقع روشنگران معرفت و دانش‌اند و دانشگاه را دیگر محل نگهداری دانش تلقی نمی‌کنند، بلکه دانشگاه را خاستگاهی برای افق‌گشایی، جستارگشایی، پرسش افکنی  وبداعت وخرد انتقادی می‌دانند. روح خلاق دانشگاهی، حقیقتا در دغدغه اندیشیدن جدی است، کام معنا را از خلاف آمد عادت طلب کردن است، کسب جمعیت از زلف پریشان تفکر است.

اما اجازه بدهید در این قسمت عرایضم به تصورخودم از  اخلاق اشاره بکنم تا بتوانم دربارۀ اخلاق آکادمیک نتیجه بگیرم. درک ناچیز بنده به عنوان یک دانش آموز کوچک این است که اخلاق همان ادامه­لذت‌های ماست. به چه دلیل من از انرژی درونی در دانشگاه صحبت کردم و عرض کردم که عواملی دست به دست هم می‌دهند و ما از این انرژی تهی می‌شویم؟ چون اگر این انرژی نباشد اخلاق موضوعیت نخواهد داشت. چون اخلاق همان شادی‌های ماست، همان لذت‌های ما که تعالی پیدا می‌کند. انسانی که می‌خواهد زندگی کند و معنایی برای بودنش دارد، چون می‌خواهد شاد باشد و  دیگران را هم شاد کند و از زیستن لذت ببرد و برای هستی معنایی بیابد، لحظه‌های خود را از هستی پر و مالامال از کمالات وجودی کند، برای همین است که اخلاق می‌ورزد، راست می‌گوید، درستکاری و امانت‌داری می‌کند، مسئولیت‌شناس است و چیزهای دیگر.

اگر انرژی وجودی در دانشگاه‌ها از طریق برخی عوامل ته بکشد ما نباید انتظار اخلاقی بودن داشته باشیم. آن فرسایشی که عرض کردم اگر اتفاق بیافتد، برای استاد و دانشجو خستگی عاطفی ایجاد می‌کند و این حس ناکارآمد و ملال‌آور و احساس بی‌کفایتی، عزت نفس‌ها را مخدوش می‌کند و بقیه مشکلات مربوط به آن می‌شود.

مشکلی که در جامعۀ ما اتفاق افتاده است این است که نصیحت اخلاقی جای اصلاحات ساختاری واصلاحات نهادی را گرفته است. در جامعه­ ما اخلاق به یک سلسله روش‌های مستقیم کلامی تغییر پیدا کرده و بنظرم بزرگ­ترین مشکل اخلاق در جامعه نصیحت‌های اخلاقی و نصیحت‌نامه‌های اجتماعی است. همه اندرزگو هستند. شاید هیچ جامعه‌ای به اندازه ما لفاظی ندارد. درک محدود من از مطالعات محدودم ناشی شده و فرضی را در ذهنم ایجاد کرده که محققان باید آن را بررسی و اصلاح کنند. به گمانم ما جامعه‌ی بسیار وربال  شده ایم و گرفتار لفاظی هستیم چون کار اعمال را به الفاظ می‌دهیم. کار ساختارها و زمینه‌های عینی در نهادها را به کلمات خالی در هوا می‌دهیم. برای تربیت فرزندان‌مان نیز فقط بلدیم به آنها نصیحت کنیم. می‌خواهیم مشکلات جامعه حل شود، همه ­جا به پیام‌های اخلاقی متوسل می شویم. از در و دیوار این مملکت پیام‌های اخلاقی می‌بارد و چقدر اقتصاد، هزینه‌های انسانی، وقت، فضا و پول از این اقتصاد تک‌پایه نفتی را به خودش اختصاص می‌دهد. فاعل نصیحت هم گاهی خود دولت است. دولت به جای اینکه کارهای خاص خودش را انجام بدهد به این لشکر کلمات و نصایح ایدئولوژیک مرتب می افزاید. ارتشی از کلمات ایجاد می‌کنیم و همه در جامعه مرتب می‌گوییم باید اخلاق حرفه‌ای به وجود بیاید و نباید سرقت علمی بشود و استاد نباید سخنرانی بکند و بهتر است مباحثه ایجاد کند و بحث‌های دیگر. در واقع نوعی از اخلاق  محتسبی به واسطه‌ی اندرزها و نصیحت‌‌نامه‌های اجتماعی  خصوصا به نصیحت پیشه شدن حکمرانان! در جامعه ایران شکل گرفته است. چرا؟ چون فکر می‌کنیم که با روش مستقیم کلامی می‌توانیم همه چیز را تغییر دهیم، در حالی‌که اندرز به سه سطر برسد طولانی می‌شود. گویا از سر راحت‌طلبی است که به کلام متوسل شدیم. کلام خیلی مهم است ولی جای نهادها وساختارها و عملکرد یک محیط نهادی کارامد را نمی تواند بگیرد. حرف زدن در هر جایگاهی نمی‌تواند موضوعیت داشته باشد. اخلاق نوعی هوشمندی است. ما به اندازه هوشمندی‌مان اخلاقی عمل می‌کنیم. اگر هوش عاطفی، معنوی و انواع هوش‌های اجتماعی و فرهنگی را داشته باشیم، اخلاقی عمل می‌کنیم. در بحث‌های دیگر آقای دکتر باقری به یک بعد قانونی اشاره کردند و دکتر قانعی راد به ابعاد دیگری از موضوع و جناب آقای دکتر آراسته به موضوعات دیگر.

شاید بیان من نارسا است اما مهم­ترین مسئله‌ای که ما غافل هستیم این است که به جای تظاهرات ارزشی، نصیحت‌ها و روش‌های وربال و لفاظی‌های خالی، باید نهادهای مان را بهبود بخشیم. عملکرد واقعی وزمینه های واقعی تنها از طریق ساختارهای کارامد وهوشمند و از رهگذر نهادهای خوب وحکمرانی خوب به دست می آید.  به نظر من اگر دانشگاه از ایدئولوژی زدگی وسیطره بوراکراسی دولت آزاد بشود ، در این صورت دانشجو و استاد دچار این خستگی‌های عاطفی نمی شوند و می توانند بهترین خلاقیت­ها و بهترین تخلق ارزش‌های انسانی  وبهترین اخلاق حرفه ای را از خود نشان دهند. رفتارهای خوب را تنها می توان از ساختارهای خوب انتظار داشت. اخلاق حرفه ای استادی را  تنها از استقلال دانشگاهی وآزادی آکادمیک می توان طلب وتمنا کرد.


فایل پی دی اف سخنرانی

 

 



[1] Stillman

[2] Baumeister

[3] Vohs

[4] academic integrity

تاریخ ارسال: دوشنبه 3 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 04:56 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 6 نظر

جامعه‏شناسی دانشگاه پس از انقلاب

میزگرد مجله «سخن ما»

گفتگوی محمد جواد روح با محمدامین قانعی‏راد و مقصود فراستخواه

(سخن ما،مهر 1393،صص37-44)



خلاصه عرایض اینجانب در گفتگو:

1.     رابطه حکومت با دانشگاه در قبل وبعد انقلاب :

§         قبل  از انقلاب : میل به کنترل سیاسی

§         بعد انقلاب: میل به کنترل سیاسی، ایدئولوژیک ومعرفت شناختی(با انقلاب فرهنگی، دانشگاه به تصرف وتسخیر وتصاحب سیاست و حکومت درآمد)

2.     دانشگاه در دو دوره:

§         قبل از انقلاب: ذیلی بر«کلان-پروژۀ» دولتیِ مدرنیزاسیون

§         بعد از  انقلاب: ذیلی بر«کلان-پروژۀ» دولتیِ اسلامیزاسیون

3.     دولت  در بعد انقلاب چه انتظاری  از دانشگاه ها داشت:

§          در انقلاب فرهنگی:وفادار به ایدئولوژی رسمی حکومت باشد

§         در دوره جنگ تحمیلی : جان نثاری بکند

§         در دوره سازندگی: در حد کارشناس فنی، بازوی اجرایی دولت باشد

§         در دوره اصلاحات: مشارکت و مشاوره محدود و سنتی به دولت

§         در دولت نهم ودهم: کارگری علمی بکند(پرولتاریای دانشگاهی)

§         در دولت یازدهم: مشارکت و مشاوره محدود و سنتی به دولت

4.     دانشگاهیان نسبت به این سیاستهای حکومت چه راهبردهایی اختیار کرده اند:

§         مقاومت

§         مهاجرت به بیرون ودرون

§         حاشیه گزینی واعتزال از قدرت و اشتغال به کارگری علمی در کارخانه های دانشگاهی(درس دادن، مقاله نوشتن  و...به شکل سطحی و ابزاری وبرای ارتقا و...)

§         دانشگاهیانی نیز به انحای مختلف در سیاستهای حکومت جذب شده اند به خاطرمنافع و یا اثرگذاری محدود...

§         یک سوسوی زندگی در اینجا وآنجای کلاسها و دانشگاه ها ودرس وبحثها و تعاملات علمی جاری است؛ آغشته به بیم وامید برای ایجاد حلقه ها و فضاها وکنش های معطوف به فعالیت اصیل دانشگاهی و فکری وعلمی ونقد و روشنگری اجتماعی ومعنا سازی (مقاومت خاموش اخلاقی ومعرفتی و انتقادی و اجتماعی) 



تفصیل گفتگو از اینجا قابل دریافت است

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 29 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 05:17 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 0 نظر

وبینار : مسؤولیت اجتماعی آموزش عالی ودانشگاه ها

تاریخ ارسال: جمعه 23 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 07:18 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 3 نظر

غمخواری با خدا؛ تأملی دربارۀ شرّ و نقدی بر الهیات مبالغه آمیز



یادداشتی است که در شب عاشورا با خود نوشتم وشاید با مخاطبی نیز که نقد کند


13 آبان ماه  1393

 

یکی از دل آزارترین مشخصات شرایط بشری ما، وجود شرّ در این عالَم است. مسألۀ شرّ ذهن متفکران جدّی را خسته وکوفته کرده است. موضوع شرّ، پرسشی سهمگین از امر الهی است. انواع استدلالها که به برهان شرّ معروف اند گاهی به نتیجه می رسند که با وجود این همه شرّ، الوهیت بی معنی است. بسیاری از توجیهات دفاعیه ای الهیدان ها، انصافاً سُست اند و بعضا بسیار تکلف آمیز.

یادداشت حاضر کوششی دردمندانه برای رفع تعارض میان دو گزارۀ تجربی است. نویسنده با هر دو گزاره تماس ذهنی و وجودی دارد: گزاره نخست این است که ما همه، وجود شرّ را احساس وتصدیق می کنیم. گزاره دوم این است که برخی از ما وجود امری الهی را نیز در زندگی خویش تجربه می کنیم. پرسش این است که چگونه این دو گزاره کنار هم  می نشینند وبا هم سازگار می آیند؟ امرالهی را با این همه شر چطور می توان توضیح داد؟

  نویسنده در مبحث شرّ، قائل به رئالیسمی فروتنانه ودر عین حال بسیار سرد وتلخ وناراحت کننده است. به نظر می رسد شرّ واقعا وجود دارد. انواع شرّ های طبیعی و انسانی، ما را  وموجودات را از درون وبیرون محاصره کرده اند. شرّ نه عدمی است ونه گویا چندان که گاهی گفته می شود؛ قلیل. حیوانات در رنج اند. انسانها در رنج اند. چگونه می شود چشم بر فقر وگرسنگی میلیونها انسان بست؟! چگونه می شود مصائب مسیح و مظلومیت حسین را ندید و زندان ها  وقفلها را ندید و دارها وطناب ها را ندید؟! چگونه می شود ضجۀ عذاب دوزخیان زمین و آسمان را نشنید؟! چگونه می شود بی تفاوتی سهمگین زلزله را و طوفان را و کودکان هموفیلی را، کارتون خوابهای زمستانی را، نوزادان ناقص وعلیل را و تیمارستان را و معلولان ذهنی را و  جان دادن ماهیان در آبهای آلوده را و گوسفندان قربانی انسان را و خشونت را و تجاوز را و فلسطین را و انتقام را و کوبانی را و کودکان خیابانی را و آوارگان در به در را و تن فروشان خسته را ندید؟! چگونه  می شود جهالت را ندید، نابرابری های را ندید، جنگها را، سلاح شیمیایی را و بمب اتم را ندید؟!  اگر اینها خیر اند پس شرّ چیست؟ واگر شرّ اند پس چگونه می توان به وجود امر الهی در چنین عالَمی همه شور وهمه شر اطمینان وایمان داشت و به او دل بست و ستودنی وپرستیدنی و متعالی اش دید؟ نویسنده ادراکی زیسته از امر الهی دارد و در شب عاشورا به یاد همۀ مظلومان و همه نگونبختی ها  وتیره روزی ها و دردها و مصیبتها و گناه ها و خشونتهاو رنجها، گواهی  می دهد که چگونه  امر الهی با وجود این همه شرّ، همچنان غایی ترین معنای معناهاست، و دوست داشتنی و پرستیدنی و چشم دوختنی است، وسزاوار امید و ایمان و همکاری است.

امر الهی، مسؤول وجود شرّ در این عالم نیست بلکه او نیز مثل ما با واقعیت شرّ دست به گریبان است واتفاقا پیش از ما و بسی بیش از ما با وجود شرّ رو به رو بوده است. به بیان خیام، «با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل، چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است». جلوۀ مهم امر الهی، مواجهه با شرور این عالم است. در پس پشت باورهای تمدن بزرگ ایرانی ما نیزچنین معنایی نهفته است که  اهوارامزدا مظهر خیر در برابر اهریمن مظهر شرّ است.

یک پرسش مشهور از دیر باز وجود داشت. اگر خدایی هست واین عالم آفریدۀ اوست چرا اجازه داده است در آن شرّ باشد؟ پاسخ های علاجیه وتوجیهی غالبا مبتنی بردرکی شخص وار واغراق آلود از خدا بود. در این ادراک سطحی از خدا، او فاعل بالقصد است و با قصد خاصی در یک زمان همه عالم را آفریده است. این طرز تلقی از خدا با خود معضلاتی فراوان به بار می آورد که یکی نیز مسألۀ شرّ است. اگر قادر مطلق بود پس چرا در طرح او این همه کاستی هست و اگر می توانست طرح دیگری بیفکند و نخواست پس چگونه می توان به مهربانی اش دل بست.

ادراکی ویراسته ومعتدل از امر الهی از این مبالغۀ هستی شناسانه مبنی بر خدایی شخص واره و همه کارۀ بنشسته برفراز زمان ومکان عبور می کند. امر الهی، سرّ کمال خواهی و رهایی و شعور جاری در کائنات است. نشان آثار او را شایسته است از بداعتها، خلاقیت ها، مهرها، زیبایی ها و نوآوریها بجوییم. در این تجربۀ ویراسته شده از امر الهی، او به جای اینکه محرک اول  و معمار نخست باشد، نقطه اتکای غایی برای بهبود بخشیدن به شرایط زیست در این عالم نابسامان است. تکیه گاهی وجودی است برای ارتقای وضعیت بشری، برای زندگی حیوانات و برای زیستبوم آب وگیاه.

امری الهی در این عالم است که منشأ دلالتها در ضمائر و در خردها و وجدانهاست، منشأ بشارتها و هشدارهاست، سرچشمه کمال و تعالی و فائق آمدن بر محدودیتها و مواجهه با کاستی ونقصان وشرّ است. نقص در مادۀ عالم هست و سرّ الوهیت با وجود همه این نقائص و نارسایی های ماده عالم، با قدرت کردگاری تجلی می کند وبه رغم همه شرّ و کژی وناراستی، بشارت به خیر ورحمت می دهد.

مبالغه ای الهیاتی دربارۀ خدا ، او را بر صدر یک زمان موهوم می نشاند و به طراح و بنّایی شبیه می سازد؛ ساعت سازی لاهوتی که همه کائنات با کوک او آغاز شده است. اما بی درنگ پرسش از رخنه های طرح عالَم و این همه شر وشور به میان می آید و خدای شخص وار اغراق آلود بحق زیر سؤال می رود. بدین ترتیب برای آن که از صولت و سطوت گزافه گویی یزدان شناختی و مبالغۀ الهیاتی کاسته نشود انواع مدافعات کلامی تدارک دیده می شود که لابد حکمتی در کاربوده است و بدبختی هاظاهر قضیه اند و  سرّ قدَر را او می داند و این شرّها نه امری وجودی که امری عدمی اند یا دلایلی در ذهن خدا برای وجود آنها هست و در پس پشت آنها خیری نهفته است و....

فیلسوفان عقل گرا تا جایی که می توانستند به تعدیل  الهیات اغراق آلود کوشیدند. یک نمونه، موضوع حدوث وقدَم عالم بود. فیلسوفان از قدَم عالم سخن گفتند وحدوث عالم را نامعقول یافتند. چگونه می توان گفت عالم نبود ودر زمانی به وجود آمد. چون زمان  هم خود جزو ابواب جمعی همین عالم است. بخش بزرگی از متکلمان نمی توانستند با این دیدگاه عقلی وتحلیلی بآسانی سازگار شوند. چون می دیدند اگر عالم حادث نباشد وقدیم باشد در آن صورت وجود خدایی مبالغه آمیز منتفی می شود. فیلسوفان عقل گرا تلاش می کردند میان باور معقول به امری الهی با قول به  قِدَم عالم،  سازگاری ایجاد بکنند. عالم قدیم است ودر عین حال امر الهی در آن نقش کردگاری وکارگزاری دارد و به سرّ هدایت و تعالی بخشی خویش ظهور وتجلی می کند.

شاید یک معنای ضمنیِ مد نظر متفکران وعارفان بزرگ ما که خدا را فاعل بالتجلی وفاعل بالعشق (نه فاعل بالقصد) می دانستند، همین بود. حتی در قرآن با وجود اینکه متناسب با پیرنگ زبان و فرهنگ ادیان سامی و سنتهای الهیاتی خدای شخص وار است، آیاتی هست که وقتی خلاقیت کردگاری را در طبیعت توضیح می دهد می گوید «سپس خدا به آسمان پرداخت، در حالی که دخان بود (حالت بی شکلی داشت)» (فصلت،11). سیاق آیات نشان می دهد که مضمون دلالت آنها در صدد نشان دادن نظمی نسبی و موقت در این گوشۀ منظومه شمسی برای برترآمدن آدمی است وباید عاشق شد، ورنه روزی کار جهان سرآید. از مبالغات الهیاتی و برساخته های کلامی که بگذریم، جوهرۀ ایمان این است که امری الهی هست و آثار فعل او را در عالمی آمیخته به شرّ، می توان مشاهده وآزمایش کرد و تجربه کرد. به اتکای این راز کردگاری و خلاقیت و آگاهی وشعور در عالم وآدم است که می توان با درد ورنج به نحو رضایتبخش تری مواجه شد، مرارتها را در حد امکان تقلیل داد و شرایط زیست را تا می توان بهبود بخشید. این همان خدای جان وخرد در حکمت ایرانی است.

خدا در این طرز تلقی، مصدر فیض و مبدأ تعالی در مجموعۀ عالم است ومسؤول محدودیتهای این مجموعه نیست. خدا مسؤول ماده این عالم نیست. در استدلالهای متفکران قدیم برای توضیح شرّ، آمده است که در عالَم امکان بهتر از این ممکن نبود. آنچه جلوۀ امر الهی است نه وجود شرّها بلکه روبه رو شدن با شرّهاست. در مادۀ این عالم، آشفتگی و نقص ومحدودیت وتزاحم هست. شرّ، از چنین وضعیتی ناشی می شود و خداییِ خدا در مواجهه با این وضعیت و دعوت بشر به همکاری برای بهبود بخشیدن به این وضعیت در حد استطاعت است. خدا مظهر خواستی ودعوتی به روبروشدن با محدودیت وکاستی وشر، برای رهایی وتعالی است. کارما در رویارویی با شر، غمخواری و همکاری با امر الهی است. این مضمون از قرآن نیز استشمام می شود که خدا انسان را از طبیعت لجن گون این عالم آشفته تا صورت های کمال برتر آورد و جانشین خود خواندو ازاو آبادی این زمین را خواست و بهتر زیستن در حد امکان را، و پرورش تن و ذهن و جان را به قدر استطاعت. مبالغات بعدی که دربارۀ خدا ساخته شده اند، بخشی از کاستی ها و نارسایی های این جهان  اند و بخشی از نارسایی های انسان به شمار می آیند.

ایمان به خدا یعنی چشم دوختن به تکیه گاهی در عالم وآدم برای بهبود بخشیدن به موقعیتهای زیست در شرایطی است که آکنده از انواع محدودیت و تزاحم و آشفتگی وشرّ است. این یک الهیات رئالیستی وانتقادی ودراماتیک است. در این الهیات، برهان نظم در شکل کلاسیک آن بی معنی است. چنین نیست که عالم، عالمی منظم از پیش، به تنظیم الهی است. این یک مبالغۀ آشکار وگزاف در خداباوری ودینداری است. اتفاقا عالم پر از ابهام و نابسامانی وکاستی وکژی است. اما سرّ قدرت خلاق کردگاری، حیطۀ امکانها و نظم هایی است که از دل این بی نظمی ها ظاهر می شود. ایمان، امید بستن به تکیه گاهی وجودی ومعنوی در عالم وآدم برای مواجهۀ عقلانی واخلاقی واجتماعی ونهادی با انواع نابسامانیها و شرّ ها، برای نظم بخشیدن در انبوه بی نظمی ها، برای تقلیل مرارتها و برای جستجوی رهایی و بهروزی و رستگاری در حد استطاعت انسانی است. 

فایل پی دی اف از اینجا قابل دریافت است برای نقد شدن 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 13 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 09:23 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 25 نظر

http://farasatkhah3.blogsky.com/

تأمل تنهایی من

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 6 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 08:55 ب.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 0 نظر

دربارۀ علوم انسانی

http://www.farhangemrooz.com/news/23544

مقصود فراستخواه در گفت‎وگو با «فرهنگ امروز»/ بخش دوم؛

علوم انسانی در جامعۀ ما رو به زوال است

فراستخواه در جامعه‎ی ما علوم انسانی رفته‌رفته تهی و ناکارآمد شده است، به‎طوری‌که افراد بیشتر با رتبه‎های پایین و غالباً هم از سر ناچاری و برای گرفتن مدرکی به این رشته‎ها روی می‎آورند و پذیرفته می‎شوند که تعداد زیادی از آن ها بیکار هستند.

 

فرهنگ امروز/فاطمه امیراحمدی: شاخص توسعه انسانی (Human Development Index به صورت خلاصه HDI)، شاخصی ترکیبی است برای سنجیدن موفقیت در هر کشور، در سه معیار پایه «زندگی طولانی و سالم»، «دسترسی به دانش و معرفت» و «سطح زندگی مناسب». مفهوم توسعه انسانی به جای تمرکز بر ابزار به اهداف پیشرفت و توسعه تاکید دارد. هدف واقعی توسعه باید خلق محیطی برای افراد باشد که در آن بتوانند به حداکثر ظرفیت‎های درونی خود در زندگی دست بیابند. در این رابطه با مقصود فراستخواه عضو هیئت علمی موسسه‌ی پژوهش و برنامه‎ریزی آموزش عالی به گفت‎وگو نشستیم که پیش‏‎تر بخش نخست آن آمد و در ادامه بخش پایانی آن را می‎خوانیم.

 

شما اشاره کردید که باید یک بازار رقابتی به وجود بیاید و نیاز از بطن جامعه برخاسته باشد تا آموزش عالی را از آن حالت پدرسالارانهی دولتی و غیررقابتی بیرون بیاورد، درحالیکه شاهد فعالیت مؤسسات و دانشگاههای بسیاری در بخش دولتی و نیمهدولتی و آزاد هستیم. سؤال سوم را میخواهم با استفاده از صحبتهای خودتان بیان کنم؛ روند دولتی آموزش عالی ما این‌گونه بوده است که به سمت مدرکگرایی رفتیم، این تقاضای کاذبی است که از بطن جامعه، خانوادهها و افراد برمیخیزد. اگر ما بگوییم که نهادهای دولتی دیگر نباید وارد این مباحث شوند و تنها بستر را آماده سازند و اجرا با نهاد دیگری باشد، چگونه میتوان این را به بخش غیردولتی واگذار کرد و از طرفی مطمئن بود که این سیستم از مدرکگرایی به سمت تقویت مهارت در افراد برود؟

البته ما اینجا هم دچار تناقضنماهایی شدهایم، وقتی میگوییم دولت متصدی شده است، در واقع دولت مدیریت و مالکیت آموزش عالی را به چنگ گرفته است؛ یعنی به لحاظ بخشنامهای اداره کردن، تمرکزگرایی و ابلاغ همه‌ی قوانین و کنترل ایدئولوژیکی، امور را با اصرار به دست گرفته است که بنده اینگونه تعبیر میکنم که در مدیریت و مالکیت آموزش، دولت‌سالاری وجود دارد. اما تناقضنما اینجاست که وقتی بررسی میکنیم، بخش بزرگی از آموزشهایی که در جامعهی ما وجود دارد، پولی است. در حال حاضر دانشگاههای شبانه، پیام نور، دانشگاه آزاد، غیرانتفاعی و پردیسهای دانشگاهی در قبال آموزشی که ارائه میدهند پول میگیرند، اما آموزش به لحاظ مدیریتی هنوز دولتسالار است، فرصت ابتکار و تنوع وجود ندارد. در واقع به نوعی این خصوصیسازی بدون آزادسازی است. خصوصیسازی به معنای ابزاری کلمه، که در جامعه بیشترین پول گرفته شود اما آزادسازی صورت نگرفته باشد. چطور میشود که یک بوروکراسی علیل و ناکارآمد دولتی مدعی باشد که میخواهد جامعه را خوب نگه دارد ولی خود جامعه نتواند این کار را بکند؟ اتفاقاً جامعه میتواند خود را خیلی خوب اداره کند، مصالح خود را خوب بفهمد و از طریق رقابتها، متفکران اجتماعی و دانشمندان و مربیان و منتقدانی که در آن جامعه وجود دارد (افرادی که انتخاب عقلانی دارند و دنبال منافع خودشان نیستند) به نتایج بهتری دست یابد. آیا آن‎ها نمیتوانند مصالح خود را بفهمند؟

در نتیجه گرایش به مدرک در آموزش عالی از طریق همان آموزش عرضهگرا و بوروکراسی نفتی بوده است به‌نحوی‌که دولت خود تولید میکرد، خود نیز استخدام میکرد. این شیوه به روند مدرکگرایی دامن زده است و یک نوع تب کاذب و ولع کاذب را در جامعه و خانوارها به دلایل مختلف ایجاد کرده است.

شما در نظر بگیرید مسئله‌ی نظاموظیفه برای پسران مشکل بزرگی است، پسران را به آسایشگاههایی میبرند که باعث انواع و اقسام مشکلات در مدیریت و فضا و صرف زمانهای طولانی شده است. طبیعی است که بخش بزرگی از خانوارها برای فرار از خدمت نظاموظیفه و به تأخیر انداختن آن سعی میکنند که فرزندان خود را هرطور شده به دانشگاهی بفرستند، از اینجا مدرکگرایی ایجاد میشود. در این دیوانسالاری که ما داریم نیازی به دانش وجود ندارد، در نتیجه طبیعی است که توجه به این مسائل بیشتر باشد.

و از طرفی فقدان کیفیت در دانشگاهها (دانشگاهی که پویاییهای لازم را ندارد) و نیز نهادی که اعتبارسنجی کند و تضمینی برای کیفیت دانشگاهها باشد، وجود نداشته باشد، خروجیاش مسئله‌ی مدرکگرایی خواهد بود. در واقع دانشگاه به یک فروشگاه مدرک (Certification Shop) تبدیل میشود و مردم از این ایستگاههای توزیع مدرک، مدرکی تهیه میکنند که گاهی این مدرک بلیطی است که بتوانند وارد اجتماع شوند یا خدمتشان را به تعویق بیندازند، یا وارد کاری در بوروکراسی دولتی شوند بدون اینکه این بوروکراسی نیازمند دانش واقعی باشد. از سویی دیگر چون بخش غیردولتی به بازی گرفته نشده است و چون همیشه میدان برای ظهور استعدادهای غیردولتی محدود بوده است، در نتیجه بخش غیردولتی ما نیز نتوانسته رشد کند؛ این نکتهی پیچیدهای است که بخش غیردولتی هم توانایی بالفعل بخشهای مدنی و اجتماعات محلی را ندارد و ضعیف مانده است.

جوامع توسعهیافته را ببینید، آموزش در آغوش اجتماعات محلی رشد میکند. محله، مدرسه میسازد و آن را اداره میکند. اجتماع کارهای خود را تنظیم و نهادهای مورد نیاز خود را ایجاد میکند؛ زیرا کار کرده و یاد گرفته است؛ درحالی‌که برای جامعهی ما این شرایط وجود نداشته که افراد یاد بگیرند، فرصت کار کردن از آنها ربوده شده است و در نتیجه نتوانستهاند استعدادهای خود را کشف کنند. سیطرهی سیاست بر حرفهگری سبب شده است که نهادهای حرفهای و حرفهگرایی در جامعهی ما ضعیف باشند؛ زیرا همیشه بوروکراسی دولتی و سیاست بر حرفه غلبه داشته است، صنف در جامعهی ما همیشه ضعیف بوده است. در جوامع پویای پیشرفته، صنف توانسته ظهور پیدا کند، درحالی‌که در جامعهی ما داروغه بر اصناف مسلط بوده است و در نتیجه در جامعهای که قابلیتها و نهادهای صنفی و ان. جی. اوها و بخش خصوصی، مولدهای رقابتی فرصت ظهور و تمرینهای اجتماعی و آزمودن استعدادهای خود را نداشته باشند و قوانین و بسترهای لازم برای آنها فراهم نباشد ضعیف میمانند.

ما یک سوی قضیه را میبینیم که دولت ناکارآمد است، حال شما میگویید دانشگاه آزاد که دولتی نیست، مؤسسات آموزش عالی غیردولتی زیاد داریم، آنها چرا نمیتوانند آموزش کارآمدی داشته باشند؟ زیرا آنها گاهی شبهدولتی هستند و گاهی فقط در پول و سرمایهگذاری در جوار دستگاههای دولتی -از طریق رانت‎ها- غیردولتی هستند و نه غیردولتی متکی به خود و مستقل و مولد. شما ابتکارات مستقلی را در این مراکز نمیبینید، اساساً آنها توسط گروههای اجتماعی و حرفهای و نیز کنشگران راه نیفتاده است. مقررات و گزینشهای موجود و روابط بوروکراتیک اجازه نمیدهند که بتوانند مجوز یک مؤسسهی آموزش عالی را بگیرند و با ابتکاراتی که بر اساس ترازهای جهانی و هنجارهای بینالمللی و نیز الگو تجربههای موفق جهانی است، بخواهند الگوی کارآمدی را از دانشگاه و مؤسسات آموزش عالی داشته باشند. مقررات، سیاستها، تشکیلات و پیچ‌وخمهای دولتی این اجازه را به آنها نمیدهد، همان‌طور که به بخش غیردولتی در صنعت اجازه نمیدهد.

در نتیجه کسانی که سرمایههایی در دست دارند، مهاجرت میکنند. بزرگترین سرمایههای پولی ما یا در داخل سرگردان هستند یا در خارج مورد استفاده قرار میگیرند. متأسفانه به دلیل ناپایداری و بیثباتی، سیاستهای ناکارآمد و شایستهسالار نبودن سیستمها، سرمایهها وارد کشور نمیشوند. در نتیجه ما یک بورژوازی ضعیف و یک سرمایهداری نامولد داریم که بیشتر به دلالی و واسطهگری و سرمایهداری مالی در حاشیهی دولت سوق پیدا میکند؛ چون دولت بر حرفهایگری و صنف سیطره داشته است، در نتیجه آنها هم فرصت رشد و خلاقیت و ظهور استعداد را نداشتهاند.

اگر بخواهم با یک دیدگاه نونهادگرایی به مسئله نگاه کنم و پاسخ بدهم، ما نیازمند حکمرانی خوب (Good Governance) هستیم؛ یعنی جامعه را خوب اداره کردن. توسعهی ملل UNDP شاخصی را مطرح کرده است به نام حکمرانی خوب؛ حکمرانی خوب ۸ مؤلفه دارد، یکی از آنها «مشارکت» است. حکمرانی خوب بسترها، فرصتها و امکانهای نهادینهی کارآمدی از مشارکت بیشترین گروههای اجتماعی و بیشترین ابتکارات اجتماعی را فراهم میکند. دومین مؤلفه «حاکمیت قانون» است. سومین مؤلفه «شفافیت» است و به همین ترتیب «مسئولیتپذیری نهادها»، «اجماعسازی»، اینکه بتواند برای سیاستهایی که میگذارد اجماع ملی ایجاد کند، تعارض‌ها را حل کند و فرصتی برای گفتوگو ایجاد کند که بر سر آنچه نهایی میشود به اجماع برسند. ششمین مؤلفه «انصاف و عدالت» است که بهطور برابر بخت را برای بیشترین گروههای اجتماعی فراهم میکند. هفتم، «کارآیی و اثربخشی» و هشتم، «پاسخ‌گویی» است؛ یعنی برای منتقدان و پرسشهای اجتماعی پاسخگو باشد. اگر این وضعیت به وجود آید ما چیزی داریم که UNDP تحت عنوان Good Governance بیان میکند.

بانک جهانی هم شاخصههای حکمرانی خوب را محاسبه میکند که ما متأسفانه در این شاخصها نیز عقب هستیم. در بانک جهانی شاخصها به این صورت است: ۱. حق اظهارنظر و پاسخگویی تحت عنوانVoice and Accountability  است؛ حکومت خوب حکومتی است که در آن صداهای متنوع و چندصدایی وجود داشته باشد، صدای انسانهایی که متفاوت فکر میکنند و منتقد حرفهای هستند و دولت به این منتقدان پاسخگو است. ۲. ثبات سیاسی؛ تغییرات سیاسی بدون خشونت دنبال شود. ۳. اثربخشی دولت؛ قوانین دولت اثربخش باشد، مردم فکر کنند که سیاستهای دولت مشکلی از مشکلات آنها را حل میکند. ۴. کیفیت مقررات؛ ۵. حاکمیت قانون؛ ۶. کنترل فساد.

ما برای حل مسائلی که به آنها اشاره شد نیاز به الگویی از حکمرانی خوب، اصلاح نهادها، اصلاحات اجتماعی در سطح نهادها و ساختارها داریم و این جز از طریق فرصت گفتوگوی ملی و فرصت توسعهی حوزهی عمومی امکانپذیر نیست؛ مثلاً «فرهنگ امروزی» باید باشد که فضای عمومی ایجاد کند که در آن فضای عمومی دیدگاههای متنوعی مطرح شوند و از طریق این دیدگاههای متنوع مشکلات و مسائل اجتماعی نمایان شود و کسانی برای آن راه‌حلهایی ارائه دهند و از طریق این حوزهی عمومی پررونق هم مسائل و هم راه‌حلها فهمیده شود. این راهی است که از جمله در آموزش وجود دارد.

 

برای اینکه آموزش در حوزهی علوم انسانی بتواند پشتیبان توسعه باشد چه ویژگیهایی باید داشته باشد؟

متأسفانه علوم انسانی هم مشمول همین قاعده است و وضعیت بسیار بغرنجی در جامعهی ما پیدا کرده است. از یک سو حکومت در علوم انسانی بیشترین ادعا را دارد، شاید در علوم فنی و مهندسی و پزشکی قبول میکند که تخصصی وجود دارد و استقلال حرفهای آنها را تا حدی به رسمیت میشناسد؛ زیرا چیزی مادی است و کمتر با حق و حقوق و خیر و اخلاق و ارزشها درگیر است، اما وقتی نوبت به فلسفه و ارتباطات و جامعهشناسی و مطالعات فرهنگی و علوم انسانی و اجتماعی میرسد، میخواهند بخشی از آن را حذف و انواع دست‌کاری‎ها به نام بومی ساختن و اسلامی ساختن و انواع کلمات غلط‎انداز را وارد کنند؛ چون علوم انسانی و اجتماعی با ارزشهای انسانی و حق و خیر و قدرت سروکار دارد؛ یعنی چیزهایی که محل منازعه است و قدرتهای مستقر سیاسی و ایدئولوژیک برای خود حقی قائل هستند که به همهی آنها ورود پیدا کنند و در نتیجه علوم انسانی و اجتماعی بیشترین لطمه را از این پدرخواندگی دولت و حکومتسالاری میبیند.

علوم انسانی میخواهد از حقیقت، قدرت، توزیع قدرت، خیر و فضیلت، ارزش و زیبایی صحبت کند، در نتیجه قدرت (authority) وارد علوم انسانی میشود و میخواهد که بیشترین دخالت را در محتویات آن داشته باشد. علوم انسانی در حکومتهای ایدئولوژیک از ابتدا متهم ردیف اول و مورد سوءظن قرار میگیرند، در نتیجه دولت برای خود بیشترین تصدیگری و بیشترین تولیت را در برنامههای درسی، محتویات برنامهها و رشتهها قائل شده است و در نتیجه نظام آموزشی علوم انسانی بیش از اندازه ناکارآمد شده است و همین باعث شده که علوم انسانی به‌تدریج به انحای مختلف ضعیف شود.

کسانی که هوش و تواناییهای بیشتری داشتهاند وقتی با همین ناکارآمدیها مواجه شدند از انتخاب این رشته‎ها که محل منازعه‎اند، می‎گریزند. طبیعی است که وقتی متقاضیان این حوزه نخواستند وارد رشتههای علوم انسانی شوند، در نتیجه سطح متوسط‎ها ضعیف شدند؛ در نتیجه استادان علوم انسانی نمی‎توانند تدریس خلاق داشته باشند و کیفیت فروکش کرده است. ازآن‌سو، در علوم انسانی مشکل تقاضا هم وجود دارد، کدام متقاضی جرات دارد یافته‎های مثلاً جامعهشناسی را در آسیب‎ها و مسائل کنونی جامعه ایران منتشر و پیگیری کند؟ بهطور مثال متقاضی مستقلی نداشتهایم، مثلاً کارشناس ارشد علوم ارتباطاتی که بخواهد بحثهای علمی آزاد مستقل حرفهای ارتباطات را ارائه و راه‌حلی را نشان دهد. کسی متقاضی، با این شرایط نیست. در نتیجه عملاً علوم اجتماعی و انسانی بیشترین لطمه را از این ناکارآمدی به خود دیده است.

علتهای تدریس ناکارآمد این است که استاد در کلاس نمیتواند مثالهای ملموسی بزند و نمیتواند مسائل ملموس اجتماعی را انتخاب کند. شما اگر مهندسی باشید و استادتان بخواهد درس مقاومت مصالح درس بدهد، حداقل میتواند از مسئلههای مشخص و علمی معدن، رفتار جاده و کوه برای شما صحبت کند. اما آیا شما بهعنوان یک معلم علوم اجتماعی میتوانید از مسایل اجتماعی به‌صورت خیلی راحت صحبت کنید و تحلیل کنید؟ طبیعی است که انواع و اقسام مدعیان و موانع وجود دارد و سبب شده که به‌تدریج برنامههای آموزشی، روشهای یاددهی و یادگیری، فضاهای آموزشی، فوق‌برنامهها، شیوههای گزینش و انتخاب دانشجو، شیوههای انتخاب هیئت علمی همه فروکش کند و در نتیجه یک نوع علوم انسانی داشته باشیم که غالباً با نظریههای وارداتی و ترجمهای سروکار داریم. این‎ها در جای خود نظریههای مهمی هستند، اما چون برخاسته از جامعهی دیگری هستند برای ما کفایت نمیکنند، هرچند که جنبهی جهانی هم داشته باشند.

 به‌هرحال، بیشترین توجه آنها به مسائل خاص بافتهای اجتماعی خود است که در آمریکا و اروپا بوده است. به همین خاطر وقتی نوبت به مسائل خاص اجتماعی میرسد، نیاز است که ما ضمن استفاده از دانش جهانی، خودمان مولد نظریه شویم، نظریههای اجتماعی تولید کنیم، مفهوم‎سازیهای اجتماعی برای مسائل خویش داشته باشیم. برای این خلاقیت هم نیازمند فضایی آزاد و متنوع هستیم که ابتکارات درونزا داشته باشیم، این به آزادی علمی (Academic Freedom) و نیز به استقلال دانشگاهی (Academic Autonomy) نیاز دارد، درحالی‌که اینجا انواع و اقسام موانع وجود دارد؛ در نتیجه نقشی که علوم انسانی و اجتماعی در جامعه برای توسعه به معنایی که شما دنبال میکنید، داشته باشد، فروکش میکند. آن آموزش دولتسالاری که صحبت کردیم رقم بزرگ آن مربوط به علوم انسانی است؛ یعنی چه در دانشگاههای دولتی و چه در دانشگاه آزاد، بخش بزرگی از رشتهها به علوم انسانی و اجتماعی اختصاص دارند که ناکارآمد هستند؛ در نتیجه حیثیت و مشروعیت و مطلوبیت اجتماعی علوم انسانی و اجتماعی روزبه‌روز رو به زوال است و این یک تهدید بزرگ است.

امروزه در دانشگاههای بزرگ دنیا علوم اجتماعی برای خود حیثیتی دارد. شما اگر به هاروارد و ام. آی. تی و استنفورد و کمبریج و آکسفورد بروید و بخواهید رشتهای دربارهی شرقشناسی یا فلسفه بخوانید، به شما نگاه خیلی متفاوتی دارند. دانشجو و استاد رشتههای فیزیک و ریاضی و عمران و مکانیک و متالوژی با یک نگاه بسیار پرابهتی به این رشتهها نگاه میکنند، ولی در جامعهی ما علوم انسانی رفته‌رفته تهی و ناکارآمد شده است، بهطوری‌که افراد بیشتر با رتبههای پایین و غالباً هم از سر ناچاری و برای گرفتن مدرکی به این رشتهها روی می‎آورند و پذیرفته میشوند که تعداد زیادی از آن ها بیکار هستند. البته این بدان معنا نیست که در علوم انسانی و اجتماعی افراد باهوشی نیست، در این رشته‎ها بهترین دانشجویان و کسانی باهوش و مستعد و در عین علاقه‎مندی به خود علم هم کم نیست، ولی بحث بنده در شاخص‎های میانگینی و مقایسه‎ای میان علوم انسانی و اجتماعی مثلاً با علوم فنی مهندسی است. طبیعی است که حیثیت اجتماعی این علوم اجتماعی مخدوش میشود وگرنه همان‌طور که شما بهطور ضمنی اشاره میکنید علوم انسانی و اجتماعی می‎تواند برای یک جامعه و نظام آموزشی نقش بسیار مؤثری داشته باشد.

 

معمولاً مدیریت علوم انسانی هم در دست مدیران تحصیلکردهی ریاضی و فنی است.

بله، همین‌طور است، به این دلیل است که در جامعهی ما شایستهگرایی نیست. مهندسیگرایی ناموجهی در جامعهی ما وجود دارد، مهندسی خوب است ولی همه‌ی امور زندگی که قابل مهندسی کردن نیست. امروز همه چیز حتی فرهنگ نیز مهندسی می‎شود و به قول شما حتی امر مدیریت که خود جزء علوم اجتماعی است و حتی مدیریت مراکز علوم انسانی و اجتماعی گاهی به مهندس‎ها (البته به مهندس‎های موردنظر نه همه‎ی آن‎ها) سپرده می‎شود و این را نیز به این توجیه میکنند که مهندسان نگاهی سیستمی دارند، درصورتی‌که نگاه سیستمی، بخشی از مباحث علوم اجتماعی و انسانی است و طبیعی است نگاهی که از بالا به علوم انسانی است همه ناشی از زمینههایی است که دولتسالاری آن را ایجاد کرده است.


اخبار مرتبط

تاریخ ارسال: دوشنبه 5 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 12:41 ب.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 5 نظر

دربارۀ توسعه جامعه ایرانی

 

http://www.farhangemrooz.com/news/23543


مقصود فراستخواه در گفت‎وگو با «فرهنگ امروز»/ قسمت اول؛

در کجای شاخص «لگاتوم» ایستاده‌ایم؟

فراستخواه اینجا چیزی وجود دارد که مهم‎تر از تولید ناخالص ملی است، تولید ناخالص شادی؛ یعنی به جای تولید ناخالص ملی در امر اقتصاد، تولید ناخالص شادی ملی مطرح شده است. مردمانی که فقط تولید و درآمدشان افزایش پیدا نمی‎کند، بلکه بیش از این قابلیت‎های دیگر انسانی ظهور پیدا می‎کند.

 

فرهنگ امروز/فاطمه امیراحمدی: عمدهترین منبع استراتژیک هر جامعه، منابع انسانی آن است. جوامعی در بلندمدت به قله‎های موفقیت دست خواهند یافت که بتوانند منابع انسانی خود را بهطور صحیح و اصولی توسعه و پرورش دهند. باید توجه داشت عنصر انسانی در سرمایهگذاری علمی نقش بسزایی دارد. برای تولید علم و دانش زمینههایی لازم است که عمدهترین آن آموزش است که مهم‎ترین شاخص جهانی است. ازاین‌رو، در این باب به سراغ مقصود فراستخواه عضو هیئت علمی مؤسسه‌ی پژوهش و برنامه‎ریزی آموزش عالی رفتیم و با وی به گفت‎وگو پرداختیم که مشروح آن در ادامه می‎آید.

 

امروز در جهان مباحثی درباره‌ی توسعه مطرح می‌شود که با عنوان «اخلاق توسعه» مشهور است، این دیدگاه به قابلیتهای انسانی توسعه تأکید بسیار دارد. این رویکرد تا چه اندازه در جامعه‌ی علمی ما پذیرفته شده است؟

در پاسخ به این پرسش فکر میکنم لازم نباشد که وارد این بحث شویم که توسعه از جنس رشد و تحول است و ابعاد کیفی رشد در توسعه نمود پیدا میکند تا به جایی میرسد که انسان هدف توسعه میشود و معنا مهم میشود؛ آن چیزی که گاهی گفته میشود «جنبش ظرفیتهای انسانی» (Movement Human Potentiality). فرض آن بر این است که انسان یک طرح ناتمام است و دریایی از امکانها است. ظرفیتها، استعدادها و قابلیتهای نهفته‌ی بسیاری در بشر وجود دارد و نیروهای سرشاری در آدمی است که هنوز شکوفا نشده است. توسعه به این معنایی که در سؤال مطرح کردید، در واقع با این نگاه که همهی توسعه برای این است که این ظرفیتها و قابلیتها ظهور پیدا کند و طرح ناتمام بشری فرصت ظهور بیشتر در امکانهای انسانی آشکار شود و عیان و بیان شود.

به نظر من در جامعهی علمی ما نیز توجهاتی به این مسئله وجود دارد. اگر بخواهیم یک مقدار پیشینهی مسئله را در نظر بگیریم، به سرمایهی انسانی (Human Capital) برمیگردد، به تعبیر باومن که یک انقلابی در تفکر بشری بود، در واقع آن بخش انسانی توسعه مورد توجه قرار میگیرد. البته در ابتدا باز هم در همین حد سرمایهگذاری در سلامت و آموزش انسان دنبال میشد –دو مسیر مهم برای سرمایهی انسانی یکی سلامت (Health) و دیگری آموزش (Education) است که ظرفیتهای کسب مطلوبیت و ظرفیتهای تولیدی افراد با آنها ارتباط پیدا میکند– و در حقیقت تا همین حد نگاه میشد. بعدها کسانی مثل فریدمن و دیگران آمدند و دیدگاهها را بسط دادند که هدف تنها این نیست که قابلیتهای تولیدی افراد افزایش پیدا کند و افراد بیشتر بتوانند تولید کنند، حتی از خود خلاقیت نشان دهند و نوآوری بکنند، تمام این موضوعات مهم است که نهایتاً رشد اقتصادی، افزایش تولید، پاسخگویی به نیازهای اقتصادی که خود مسئله‌ی مهمی است را بخواهیم، اما صرف افزایش قابلیتهای تولیدی کفایت نمیکند، بلکه افزایش ظرفیتهای کسب مطلوبیت است. صرفاً بحث منفعت نباید باشد، کسب مطلوبیت است؛ یعنی کسانی عاقلانه مصرف بکنند، اینکه از اوقات خود بیشتر بتوانند بهرهمند شوند، اینکه از زندگی خصوصیشان مطلوبیتهای بیشتری طلب کنند. ببینید افراد از زندگی خصوصی و اجتماعی خود چه چیزی را طلب و تمنا میکنند؟ مطلوبیتها (Utility) در چه سطحی است؟ میتواند آنها گسترش پیدا کند. ما به نیازهای نوپدیدی در خود توجه پیدا کنیم و به تواناییهای نوظهوری در خودمان برسیم و اینکه رضایت از کیفیت زندگی داشته باشیم و اینکه من بتوانم با دیگری بهتر زندگی و ارتباط برقرار کنم و بتوانم با دیگران تفاهم داشته باشم (مشارکت اجتماعی)، انسانی که میتواند با دیگری صلح بکند، با هستی و با طبیعت صلح بکند، جنگ با خود، با دیگری و جنگ با طبیعت و کائنات جای خود را به صلح و هماهنگی (Harmony) بدهد.

 و اینجاست که یک پایداری (Sustainability) اتفاق میافتد؛ پایداری زمانی است که بتواند در این وضعیت به وجود بیاید. اینجا دیگر صرفاً منافع مصلحتی و بازاری، تکنیک و رشد اقتصادی هدف توسعه نخواهد بود، افقهای تازه گشوده شدن، معناهای تازهای برای بشر مکشوف شدن مدنظر است. در این مرحله، دیگر تولید معنا و نه تولید برای مصرف، حتی مصرف فرهنگی بلکه برای خلاقیت، کنجکاوی کردن و برای فهم بیشتر است. دیگر اینکه انواع هوشها در انسان ظهور پیدا کند، تنها هوش عقلانی نباشد، بلکه مثلاً هوش عاطفی، هوش معنوی، هوش اجتماعی و ارتباطی، هوش میان فردی انسانها پرورش پیدا کند. زمانی است که افراد IQ دارند و زمانی است که EQ یا SQ افراد توسعه پیدا میکند. میبینیم که برخی هوش هیجانی بهتری دارند و میتوانند هیجانات خود را بهتر کنترل کنند، کامیابیهای خود را به تعویق بیندازند، اینکه کیفیت زندگی ارتقا پیدا میکند و افراد کمتر به سمت بزهکاری میروند. زمانی است در این توسعه که افراد فراتر از منافع فردی خود عمل میکنند و تنوع فرهنگهای بشری را میفهمند و نیز راز این گونهگونی و کثرت را درک میکند و میداند کثرت گنج است. در واقع آنها مسائلی است که میتوان گفت از مسائل توسعه‌ی انسانی است و روزبه‌روز آنها موضوعیت بیشتری پیدا میکنند و توجه متفکران و محققان را بیشتر به خود جلب میکنند.

در اینجا توجه شما را به شاخص لگاتوم جلب میکنم؛ اینجا چیزی وجود دارد که مهمتر از تولید ناخالص ملی است، تولید ناخالص شادی؛ یعنی به جای تولید ناخالص ملی در امر اقتصاد، تولید ناخالص شادی ملی مطرح شده است. مردمانی که فقط تولید و درآمدشان افزایش پیدا نمیکند، بلکه بیش از این قابلیتهای دیگر انسانی ظهور پیدا میکند.

بیشترین گروههای اجتماعی، بیشترین بختها و امکانهای بهتر زیستن wellbeing؛ رفاه و شادی اجتماعی از مواردی است که از تولید ناخالص ملی بااهمیتتر است.

به یکی از شاخص‌های لگاتوم یعنی شاخص کامیابی (Legatumprosperity index) اشاره میکنم. شما اگر به سایت لگاتوم و شاخص کامیابی در آن مراجعه کنید، مؤلفههایی برای کامیابی (Prosperity) بشر، برای اینکه ملتها شاد و موفق باشند و در جوامع با بهرهوری انسانی بالاتری زندگی کنند و نیز لذت و سعادت (Happiness) بیشتری داشته باشند؛ یکی از مؤلفههای آموزش (Education) است. مؤلفهی دیگر سلامتی (Health) است، البته مؤلفههای اقتصادی، کارآفرینی و نوآوری، نهادهای دموکراتیک، ایمنی و امنیت (Safety and Security)، حکمرانی (Good Governance)، آزادیهای شخصی، بحث سرمایهی اجتماعی و اعتماد نیز مهم هستند؛ اینکه در جامعه همدلی و پیوند و گفتوگو وجود داشته باشد، افراد در نهادهای مدنی مشارکت داشته باشند و منافع شخصی خود را از طریق منافع اجتماعی دنبال کنند؛ اینکه به نهادها، قوانین و ساختارها اعتماد وجود داشته باشد؛ این مؤلفه‌هاست که باعث میشود تا افراد بتوانند متفاوت زندگی کنند، سبک زندگی خود را انتخاب کنند و با هم ارتباط برقرار کنند. همچنین دیگرپذیری وجود داشته باشد و تعارضهای اجتماعی به‌نحو رضایتبخشی حل شود. از طریق توسعه ممکن است که انسانها بتوانند کنش کلامی داشته باشند و اگر اختلافی در موضوع اجتماعی، فکری، ارتباطی داشته باشند، یا حتی اگر دو شریک زندگی در خانه اختلافی دربارهی نحوهی زیست خصوصیشان دارند، آن را به‌نحو مطلوب و رضایتبخشی حل کنند، نیازی به خشونت و قهر و ستیز با دیگری و با خود وجود نداشته باشد.

به نظر من تمام این مؤلفه‌ها، همه‌ی آن چیزی است که شما بهعنوان قابلیتهای انسانی توسعه به آن اشاره میکنید؛ یعنی توسعه برای آن است که انسان بهعنوان یک طرح ناتمام به ظهور برسد و دریای استعدادهایی که در او وجود دارد فرصت رشد پیدا کند. اینجاست که فرهنگ و فرهیختگی و اندیشه میتواند از متن توسعه ظهور پیدا کند. متأسفانه ما چنین تجربهای از توسعه در جامعهی خودمان نداریم. در شاخص لگاتوم در سال ۲۰۱۳ در میان حدود ۱۴۱ کشور، رتبهی ما ۱۰۱ است. کشورهایی که بعد از ما هستند، مثل نپال، بنگلادش، سنگال، زامبیا، نیجریه، کامبوجیا ... و کشورهایی که بالاتر از ما قرار دارند، لبنان، اردن، مراکش هستند. در واقع کشور ما در مجموع مؤلفه رتبهی ۱۰۱ را دارد. همه نشان از آن دارد که ما تجربهی موفقی از توسعه نداریم و انسانهای ما هم فرصت توسعه یافتن را طبعاً در چنین جامعهای نمیتوانند داشته باشند، انسان در چنین جامعهای فرصت ظهور پیدا نمیکند. این محدودیتهایی است که ما در جامعهی خود داریم، اما قابلیتهای انسانی در جامعهی فکری، در نخبگان، گروههای اجتماعی پیشرو و افرادی که با افقهای جهانی آشنا هستند، وجود دارد. در واقع به نظر من التفات نظری به این موضوع در جامعهی ما وجود دارد، آسمان ما اهورایی است ولی زمین ما اهریمنی است؛ یعنی ما گرفتار نوعی دوالیسم و فاصلهی دهشتناکی میان نظر و عمل هستیم.

به لحاظ نظری و افق پیش رویمان و انگاره‌هایی که داریم به دلیل ارتباطات جهانی و مخصوصاً افزایش آموزش در جامعهی ما وضعیت بهتری داریم. در همان شاخص کامیابی که عرض کردم یکی از مؤلفههای مهم Education بود، خوشبختانه در آموزش در رتبهی ۵۷ قرار داریم، با همان شاخصههای کمی که داریم، به‌هرحال در جهان حداقل در منطقهی زرد هستیم نه منطقهی قرمز.

برخی شاخصههای آموزشی ما نسبتاً پیشرفت کرده است و حتی در مؤلفهی سلامت هم رتبه‌ی ۶۷ را داریم. البته باید به این نکته نیز اشاره کنم که در ۵ سال گذشته ما پسرفت داشتهایم و ۵ رتبه عقبتر رفتهایم. به دلیل پیشرفت شاخصهای آموزشی، سواد، شهرنشینی، ارتباطات، نرخ رشدی که در ارتباطاتی مثل وبلاگها، تلفن همراه داشتیم -هرچند در شاخصههایی مثل اینترنت از لحاظ مسائلی مثل پهنای باند و زیرساختها باز هم در آخرین رتبههای جهانی قرار داریم، ولی تمایل شهروندان ایرانی برای استفاده از اینترنت خیلی بالاست- نرخ رشد کاربری و مشارکت خیلی زیاد است.

در بخش آموزش ۴ میلیون و اندی دانشجو داریم، در نتیجه این آمار از دانشآموختگان، توجه به افقهای جهانی و قابلیتهای انسانی توسعه در کشور ما را دربردارد. به لحاظ نظری یک آسمان پرستاره و اهورایی داریم ولی زمینمان اهریمنی است؛ یعنی وقتی از آسمان نظر میآییم و میخواهیم در زمین زندگی کنیم نهادهای اجتماعی و ساختارهایمان به گونهای است که این معناها و این افقها گم میشود. شکاف دهشتناکی میان نظر و عمل وجود دارد که من همیشه از آن بهعنوان ثنویت مزمنی که در تاریخ ما وجود دارد، اشاره میکنم؛ زیرا همیشه اهورامزدا در آسمان بود و جامعه از وضعیت اهریمنی پر بود. برای مثال ما جامعهای هستیم که برجستهترین تقبیحها را از دروغ در کتیبهها و نوشتههایمان داشتهایم، ولی بیشترین رواج دروغ چه‌بسا در جامعهی ما وجود داشته است. این نشان میدهد این نکتهای که در سؤال شما مطرح شده است، در سطح فکری ما موضوعیت دارد، ولی در سطح زیست اجتماعی ما محقق نشده است و این مسئله علتهای ساختاری و نهادی دارد و تا زمانی که این ناکارآمدی ساختاری و ناکارآمدی نهادها در جامعهی ما برطرف نشود، نمیتوان صرفاً با توجهات نظری دلخوش باشیم.

 

شما بیان کردید به لحاظ نظری جامعهی ما چیزی جدا از مباحث عملی است؛ مثلاً در جامعهی علمی به این مسائل توجه کافی وجود دارد ولی در عمل چیزی نمیبینیم؛ مثلاً اشاره میشود بزرگراهها گسترش پیدا میکنند، اما توجه نداریم این عمل بهطور غیرمستقیم به شهروندان ضربه میزند و محیط زیست و سلامت افراد مورد آسیب قرار میگیرد. قابلیتهایی که برای شادی و سعادت انسان‌ها انجام میشود بالعکس عمل میکند. برای همین است که افراد جامعه را در آرامش و راحتی نمیبینیم. به لحاظ توسعه، وسایل تکنولوژیک به روز وارد جامعهی ما می‌شود، ولی از آن سو خروجی‌ای که نشان‌دهنده‌ی سعادت افراد باشد را نمیبینیم، مردم راضی نیستند. چرا این اتفاق میافتد؟

بحثی به نام Subjective Wellbeing وجود دارد؛ خوشبختی بیش از هر چیز یک امر ذهنی است. خوشبختی و سعادت یک امر صرفاً Objective نیست که کسی که پول داشته باشد پس سعادتمند باشد. البته گاهی این بحثها برای جامعهی ما گمراهکننده است. همین نکتهای که اشاره کردید، «بزرگراهها توسعه پیدا میکند» که من سریع بروم، اما هنوز رضایت و شادی در این باره در مردم نمیبینیم. جدا از آلودگی و آسیبی که این امر به محیط زیست و انسان دارد، توجه به این نکته است که من سریع به خانه میرسم ولی نمیدانم چگونه از اوقات فراغتم استفاده کنم، نمیتوانم از اوقات فراغت خود مطلوبیت کافی را کسب کنم.

امروز بحثی به نام «مهارتهای زندگی» وجود دارد که ما آن را نیاموختهایم. بسیاری از ما درباره‌ی کیفیت زندگی چیزی نیاموختهایم و ازاین‌رو نتوانستهایم کیفیت زندگی خود را ارتقا دهیم، نمیتوانیم با چیزهای کوچک شاد شویم، هنر، خلاقیت، زیباشناسی در میان ما مغفول است، انواع چندپیشگیها و به دست آوردنها و دوندگیها که البته ریشههای خصلتی و اجتماعی دارد، در افراد جامعهی ما زیاد دیده میشود.

به‌هرحال، بنیههای اولیهی درآمدی در بین شهروندان تفاوت فاحشی دارد؛ ازاین‌رو خانوادههایی که زیر خط فقر قرار دارند، در جامعهی ما بسیار زیاد است و میتوان گفت که طبقهی متوسط تا حد زیادی رو به زوال رفته است؛ ازاین‌رو، با فاصلههای طبقاتی نامطلوبی مواجه هستیم. اگر حتی بخشی از مسائل مربوط به درآمد، سبد خرید خانوار و قدرت خرید هم حل شود، باز مسئله‌ی شادی و شادمانی، یک کالای کمیاب است؛ چون خوشبختی Wellbeing Subjective است، امری فاعلی نه صرفاًObjective . وقتی میتوانیم خوشبختی را تجربه کنیم که به خود و دیگران و عالم به گونهای دیگر نگاه کنیم، این حاکی از آن است که شادمانی و احساس سعادتمندی امری باطنی است. واکنشهای آنی به پدیدهها به شکل خیلی گذرا برای توسعه‌ی انسانی کفایت نمیکند. مسرت و Happiness به معنای شادمانی عمیقی است که در هستی شما نفوذ دارد و در شما آرامشی معنادار و پایدار و نیز یک تجربهی زیستی مطلوب ایجاد میکند؛ اینکه از بودن خود رضایت دارید و خود را سرشار از معنا و ارزش میدانید، این حالتی است که ما متأسفانه نمیتوانیم تجربه کنیم.

برای حل این معضل (نگاه ابزاری به زندگی داشتن و توجه نکردن به کیفیت زندگی)، بیش از نگاه روانشناختی و انسانشناختی محض، نگاهی جامعهشناختی لازم داریم. شاید یکی از دلایل به این امر برگردد که ما در نهادهای اجتماعی مشکل داریم؛ زیرا به دنبال انسان کامل میگردیم. ما نیاز داریم که بستر اجتماعی مناسبی داشته باشیم، ساختارها و نهادهای اجتماعی مناسبی فراهم کنیم تا فرصتهای رشد برای انسانها مهیا شود، نه اینکه انسانهای خیلی برجستهای بتوانند اوج بگیرند، بلکه انسانها با یک هوش معمولی نیز خوب زندگی کنند. یک شهروند با تواناییهای متوسط بتوانند زندگی رضایتبخشی داشته باشد و بیشترین فرصت رشد و ظهور استعدادهای خود را نیز داشته باشد.

 

برای حرکت در زمینهی توسعه نیازمند آموزشهایی کارآمد هستیم. به نظر شما نهادهای دولتی که در صحبتهای خود به آن اشاره کردید تا چه حد ظرفیت بالقوه و بالفعل این آموزش را در خود دارند؟

در ابتدا برای روشن شدن موضوع لازم است فرض خودم را بگویم، اینکه انتظار از دولت در جامعه بیش از حد انتظار، درست و معقول نیست. اساساً دولت در جامعهی ما گاهی به شکل خودخوانده جوابگوی همه چیز شده است که این بیشتر به مشکلات دامن میزند؛ این نهاد سیاسی حتی برای ما میخواهد محتوای اخلاق مشخص کند، آموزش را در دست داشته باشد، اقتصاد را به حالت دستوری اجرا کند و حتی متولی فرهنگ هم باشد و محتوای فرهنگ را نیز تعیین کند و هیچ‌یک را نمیتواند درست به سرانجام برساند؛ زیرا آن چیزی که از دولت انتظار میرود امنیت و حفظ تمامیت ارضی و ایجاد بسترها و ظرفیتها و زیرساختهای اجتماعی برای فعالیت بخشهای غیردولتی است و نیز ایجاد یک نظم مشروع و مطلوبی که کنشگران اجتماعی و نهادهای غیردولتی بتوانند فعالیت کنند.

در این پرسش بسیار مهم میخواهم ذهن شما را به جامعهی فرانسه در اواخر قرن ۱۹ معطوف کنم. بااینکه بافتهای شهری و ثبات به وجود آمده و انقلاب صنعتی در فرانسه اتفاق افتاده است، جامعهی فرانسه آن‌طور که مثلاً در جمهوری اول و دوم میبینید در نیمهی قرن ۱۹ دچار انواع و اقسام مشکلات است؛ در این زمان مردم فرانسه در میان خون و آتش زندگی میکنند، ژاکوبنها، انقلابیگریهای افراطی، شورشها، اعدامها، ترور و وحشت، هرج‌ومرجهای ده‌سالهی اول، دست‌به‌دست دادن قدرتها، لُمپنی، همه در فرانسه جولان میداد و تمام این مسائل بود که منجر به اقتدار ناپلئون شد. در چنین جامعهای است که ناپلئون اقتدارگرایی خود را توجیه میکند.

امیل دورکیم بهعنوان یک جامعهشناس در چنین جامعهای، وقتی میخواهد با این بحرانها مواجه شود، آن چیزی را که در مقابل این بحرانها بهعنوان تئوری مطرح میکند «تمایزیافتگی و تقسیم کار اجتماعی» است. غربیها میگویند ما روی شانهی غولهای خود حرکت میکنیم، غولهایی که فکر، اندیشه و آگاهی ایجاد میکنند و از این طریق با بحرانهای خود مواجه میشوند؛ یعنی تفکر و نظریه در میان اروپاییها چیزی است که برای مواجهه با بحرانها لازم است؛ مثلاً اگر سرمایهداری در غرب به سر عقل نیامده است، مارکس با تئوریهای خود با این بحران مواجه میشود و سرمایهداری را دعوت به عقلانیت میکند و اگر آنجا قضیهی صنعتی شدن و قفس بوروکراسی شکل میگیرد، ماکس وبر نظریههای خود را ارائه میدهد. دورکیم هم در مواجهه با بحرانها و نابسامانیهای جامعهی فرانسه‌ی زمان خودش، نظریهی تمایزیافتگی اجتماعی را مطرح میکند که همان تقسیم کار ارگانیک در جامعه است؛ از جمله تقسیم کار و تخصصی شدن امر آموزش.

دورکیم معتقد است که ما به آموزش کارآمد نیاز داریم، ما برای اینکه با شورشها، خشونتها و نابسامانی جمهوری اول و دوم فرانسه مواجه شویم، به یک آموزش کارآمد عرفی مدرن نیاز داریم. یک آموزش کارآمد عرفی مدرن تنها از طریق آموزش و پرورش مدرن جامعهی فرانسه است که میتواند بر این مشکلات فائق آید. او تأکید میکند که دموکراسی شدن به معنای عمیق کلمه در فرانسه از طریق آموزش تقویت میشود، نه از طریق نصیحتها، اجبارها و بخشنامههایی که در دورهی ناپلئون مطرح بوده است. پرورش شهروند و اخلاق اجتماعی و سایر مسائل از طریق آموزش باید دنبال شود تا به درونی شدن هنجارهای اجتماعی و ارزشهای اجتماعی کمک کند؛ و آنجاست که مطرح میکند که آموزش نباید در تصاحب دولت باشد، دولت آموزشدهندهی موفقی نیست. وظیفهی دولت حمایت از فعالیتها و ابتکارهای آموزشی است، وظیفهی او این است که با مقرراتزدایی و روانسازی فعالیتها و ایجاد حمایتهای مختلف مادی و معنوی و نیز ایجاد فضاهای سیاستی مناسب، از آموزش حمایت کند؛ برای اینکه شما بتوانید با آن خط‌مشیهای حمایتی، از جامعه حمایتهای کافی بگیرید و بتوانید ابتکارات خود را نشان بدهید.

در نتیجه من معتقدم که بخش بزرگی از ناکارآمدی آموزشی در جامعهی ما به علت همان دولتسالاری است؛ یعنی اصل تقسیم کار و تمایزیافتگی پیش نرفته است، برای همین است که کیفیت آموزش عالی همیشه مخدوش بوده است، دولت کارفرمای آموزشی مناسبی نیست و نمیتواند متصدی آموزشی لایقی شود. برای اینکه آموزش کارآمدی داشته باشیم نیاز به فضایی رقابتی، خلاق، متنوع و متکثر داریم. نهادهای زیاد آموزشی لازم است که بتوانند با رقابت، فضایی از مسابقه بر سر کیفیت ایجاد کنند؛ و آموزشی باشد که بر اساس تقاضاهای اجتماعی و به فرمان تقاضاهای اجتماعی پیش برود. اگر فضای رقابتی لازم به وجود آید، دست نیز زیاد شود و نهادهای اجتماعی بسیاری وارد عرضهی آموزش شوند، حرف آخر را تقاضای اجتماعی (Social Demand)، تقاضای بازار کار، نهادهای مدنی و خانوادهها میزنند. شما میخواهید کیفیت زندگی را بهبود ببخشید، تقاضاهای اجتماعی به یک نوع آموزشهای خاصی معطوف میشود و در نتیجه دنبال نهادهایی میروید که بتوانند این آموزشها را به شما بدهند. بقیهی آموزشهای ناکارآمد خود‌به‌خود از فضای رقابتی حذف میشوند.

اگر بخواهم یک جمعبندی از این بحث داشته باشم، باید اشاره کنم دورکیم میگوید که هدف از آموزش نه تربیت کارگران برای کارخانهها و نه حسابداران برای انبارهاست، بلکه تربیت شهروندان برای جامعه و تربیت انسان و ظهور قابلیتهای انسانی است. به این صورت میبینید که فرانسهی زمان دورکیم از طریق یک تفکر اجتماعی به آموزش از دورهی بحرانی خود عبور میکند. یکی از چیزهایی که به اسباب رشد و توسعهی این جوامع کمک کرده است، با اطمینان میشود گفت که نهادهای آموزشی آنهاست. شما در آمریکا میبینید که بهترین دانشگاهها و مدارس آنهایی هستند که در دل community در اجتماعات محلی به وجود آمده و با ابتکارات اجتماعی دنبال شده است و در نتیجه بر اساس رقابت و قانونِ عرضه و تقاضا توانسته است که کارآمدی لازم را از خود نشان دهد.

در جامعهی ما آموزش عالی بسیار عرضهگرایانه بوده است؛ یعنی دولت هم عرضهکنندهی آموزش و هم متقاضی آموزش بوده است. دولت برای دستگاههای خودش نیروی انسانی تربیت میکند و طبیعی است در جایی که هم عرضهکننده و هم به‌کارگیرنده یکی است، هیچ خلاقیت، ابتکار و رقابتی وجود ندارد. آموزش عالی وقتی میتواند به سمت کیفیت سوق پیدا کند که عرضهگرایانه نباشد و برحسب تقاضاهای واقعی، متفاوت و متنوع جامعه حرکت کند، نه اینکه از طریق درآمدهای نفتی ساختمانهای آموزشی ایجاد شود.

اگر بخواهم به سؤال شما پاسخ صریحی بدهم، دولت تاکنون در تجربهی عملی کارنامهی موفقیتآمیزی نداشته است و علت این است که ماهیت دولت به لحاظ ماهوی چیز دیگری است، دولت برای کار دیگری ساخته شده است. مواردی که در بالا به آن اشاره شد در واقع وظایف و مأموریتهای خودفرمودهی دولت بوده که به دلیل درآمدهای نفتی برای خود تعیین کرده است، بدون اینکه توانایی آن را داشته باشد. در واقع دولت باری را بر دوش گرفته که کار دیگران بوده است و عرصه را برای دیگر بازیگران اجتماعی تنگ کرده است، درحالی‌که میتوانست برای بازیگران اجتماعی، بستر را آماده کند و با مشارکت جامعه، نظارت عالیهی ملی ایجاد کند. این است که میبینیم جامعه‌ی ما دچار نوعی پدرسالاری سیاسی و دولتسالاری شده است و دولت ما قیم همه چیز در جامعه شده است. نتیجهی این روند به وجود آمدن یک نوع بوروکراسی تنبل و ناکارآمد و ناتوان و خالی از ابتکار و پویایی در آموزش عالی شده است. با این درسهای سطحی که در سیستم آموزشی ما ارائه میشود که همگام با تغییرات زمانه و نیازهای واقعی جامعه نیستند، روزبه‌روز چالشهای ما را در این حوزه بیشتر و عمیقتر میکنند.

 

ادامه دارد...

تاریخ ارسال: دوشنبه 5 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 12:38 ب.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 0 نظر
( تعداد کل: 359 )
<<   1      ...      14     15      16      17     18      ...      45   >>
صفحات