مقصود فراستخواه

فضایی میان ذهنی در حوزه عمومی نقد و گفت وگو

مقصود فراستخواه

فضایی میان ذهنی در حوزه عمومی نقد و گفت وگو

پی جویی صلح آمیز حق و حقیقت و عدالت


گروه حقوق انجمن علمی مطالعات صلح ایران با همکاری موسسه مطالعاتی بشیریه، شهر فلسفه ایران، انجمن حقوق شناسی و مجموعه سراداد برگزار می کند:

 خوانش صلح مدار از عدالت ( تفوق خیر صلح برحقوق)

 سخنرانان:

دکتر مقصود فراستخواه

جامعه شناس و استاد دانشگاه

 دکتر بزرگمهر بشیریه

مدیر موسسه مطالعاتی بشیریه

 دکتر میثم سفید خوش

پژوهشگر فلسفه و عضو هیات علمی دانشگاه شهید بهشتی

 دکتر جعفر محسنی دره بیدی

مترجم و نویسنده حوزه فلسفه سیاسی

 مدیر نشست:

دکتر محمد اسدی

مدیر گروه حقوق انجمن علمی مطالعات صلح ایران

 سه شنبه ۹ دی ماه ۱۴۰۴ ساعت ۱۷

 تهران، خیابان ولیعصر، بین بهشتی و مطهری، پلاک۲۰۴۱ ساختمان سراداد، موسسه مطالعاتی بشیریه

کار به صورت اجتماعی ساخته می شود

کار؛ سازه ای اجتماعی است

پوشه شنیداری بحث مقصود فراستخواه

در رویداد از کار تا کارستان

چهارشنبه 12 آذر 1404

هتل قلب تهران

در کانال تلگرامی

https://t.me/mfarasatkhah/2568

زوال طبقه متوسط فرهنگی علت کاهش کتابخوانی

اینجا

https://www.ibna.ir/news/543547/%D8%B2%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D9%87%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C 

کتاب و کتابخوانی در گفت‌وگو با مقصود فراستخواه؛

زوال طبقه متوسط فرهنگی علت کاهش کتابخوانی

نمی‌توان کتاب را در شکل سنتی‌اش منجمد کرد



مقصود فراستخواه چهار گونه خواندن تمدنی، معاصرساز، دگرگون‌ساز و سبک زندگی را به‌عنوان میراث تاریخی و اجتماعی ما صورت‌بندی می‌کند

 و از زوال طبقه متوسط فرهنگی، زوال اوقات فراغت، فروپاشی مرجعیت فکری و فرسایش حیات ذهنی به‌عنوان موانع تازه بر سر راه خواندن نام می‌برد.

 

خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) ،  الهام عبادتی: کاهش کتابخوانی در ایران سال‌هاست به مسئله‌ای تکرارشونده در گفت‌وگوهای فرهنگی بدل شده است؛ مسئله‌ای که هر بار با ظهور فناوری‌های جدید، از شبکه‌های اجتماعی تا هوش مصنوعی، با ادبیات تازه‌ای بازخوانی می‌شود. اما پشت این پرسش آشنا، لایه‌ای عمیق‌تر نهفته است: آیا واقعاً با «افول کتاب» روبه‌رو هستیم یا با دگرگونی در «شیوه‌های خواندن»؟ خواندن چه نسبتی با زندگی روزمره، با طبقه متوسط فرهنگی، با مرجعیت فکری و حتی با حیات ذهنی ما در کلان‌شهرهای امروز دارد؟

مقصود فراستخواه، جامعه‌شناس و مدرس دانشگاه، از جمله چهره‌هایی است که مسئله خواندن را فراتر از قالب «کتاب» می‌بیند. او در این گفت‌وگو به جای پرسش از کاهش کتابخوانی، ما را به فهم «عمل خواندن» فرامی‌خواند؛ عملی تمدنی که ریشه‌های آن را می‌توان از زکریای رازی و ابوریحان و ناصرخسرو تا خوانش‌های پیشامشروطه و سبک زندگی دهه‌های ۴۰ و ۵۰ دنبال کرد.

گفت‌وگوی پیش‌رو، تنها تلاشی برای فهم وضعیت کتاب‌خوانی نیست؛ دعوتی است برای بازاندیشی در نسبت ما با «خواندن»، با دیگری، با جهان پیچیده امروز و با آگاهی‌ای که نه در خروجی‌های سریع، بلکه در فرآیند آرام و پیوسته فهم شکل می‌گیرد.

***

این بحث عمومی همواره مطرح بوده و همیشه نیز گفته می‌شود که ایرانی‌ها، یا به‌طور کلی مردم، کم کتاب می‌خوانند. اکنون نیز با ظهور هوش مصنوعی، شبکه‌های اجتماعی، اینترنت، موبایل و غیره، باز تأکید می‌شود که مردم کمتر کتاب می‌خوانند. البته برخی هم مانند دکتر جعفریان معتقدند بهتر است مردم اصلاً کتاب نخوانند؛ استدلالشان این بود که چرا همه را وادار می‌کنید کتاب بخوانند. اعتقاد داشتند شکل کتاب‌خواندن و فرم کتابخانه تغییر کرده است. شما سال‌ها در حوزه آموزش، به‌ویژه آموزش دانشگاهی و روان‌شناسی آموزشی، فعالیت می‌کنید و در حوزه عمومی حضوری فعال و ارتباط جدی با اقشار گوناگون، به‌خصوص دانشگاهیان، دارید. نظر شما درباره وضعیت فعلی کتاب و کتاب‌خوانی چیست؟ آیا فکر می‌کنید واقعاً کتاب‌خوانی کاهش یافته و این کاهش آسیبی جدی است که باید به آن پرداخت؟ یا دیدگاه متفاوتی دارید؟

من نگاه کمی متفاوت دارم. برای من، آنچه واقعاً مسئله است، خودِ عمل خواندن است؛ نه لزوماً خواندنِ یک ابژه به‌نام «کتاب». خودِ فعل خواندن به‌عنوان یک کنش، برای من جنبه پرابلماتیک دارد و باید با آن مواجه شویم، نه اینکه از آن بگریزیم. ما باید عمیقاً با ابعاد مختلف این مسئله درگیر شویم. آنچه من بیان می‌کنم، بخشی ناشی از تجربه‌ها و خاطراتم است. معمولاً وقتی می‌خواهیم چیزی را ارزش‌گذاری کنیم، آن را یا با یک ایده‌آل آینده مقایسه می‌کنیم، یا بهترین تجربیات گذشته خودمان را مد نظر قرار می‌دهیم. مثلاً می‌توان «خواندن» را نوعی خواندن «تمدنی» دانست، چون تمدن ما بر مبنای خواندن شکل گرفته است.

برای مثال، اگر زکریای رازی، ابوریحان بیرونی، ناصرخسرو یا ابوالعالی حکیم ایران‌شهری را نمی‌خواندند، ما امروز اصلاً آشنایی‌ای با ابوالعباس ایران‌شهری نداشتیم. فرض کنید در حال حاضر می‌گوییم فیلسوفی ایرانی به نام ایران‌شهری در نیشابور زندگی می‌کرده، فلسفه هستی و نظریاتی درباره ایران داشته و نوعی تحمل فلسفی را در بحبوحه انحطاط دولت ایرانی و در مواجهه با حمله اعراب و خلافت تبیین می‌کرده است. اگر ابوالعالی و ابوریحان بیرونی تجربه‌های خواندن خود درباره ابوالعباس ایران‌شهری را برای ما روایت نکرده بودند، ما بخش عظیمی از تجربه و حافظه تمدنی خود را از دست می‌دادیم، مگر اینکه بعدها اطلاعات پراکنده‌ای پیدا کنیم. عمل خواندن در آن دوره تاریخی تا چه اندازه مهم و بنیادین بوده است!

یک مثال دیگر: شاید بهتر بدانید ابن‌سینا چهل بار کتاب متافیزیک را خوانده و باز هم در فهم آن دچار چالش بوده تا زمانی که آثار فارابی را خوانده است. توجه کنید، ابن‌سینا چهل‌بار متنی را مطالعه می‌کند و درگیر آن می‌شود. من این را «خواندن تمدنی» می‌نامم و تجربه‌هایم را مبنای ارزیابی وضعیت موجود قرار می‌دهم. یا اگر دچار توقف و انقطاع شویم، حس می‌کنم نوع دیگری از خواندن رخ داده است؛ خواندنی که ما را معاصر کرده و سامان داده است: مثلاً میرزا رضا تبریزی، مهندس‌باشی، یکی از پنج نفر اعزامی به انگلستان در دوره عباس میرزا بود. او زبان تمدن و انحطاط امپراتوری رم را آموخت و از طریق خواندن این مفاهیم را به ایران آورد. او کتاب پطر کبیر را می‌خواند، ترجمه می‌کند و از تجربه انحطاط امپراتوری رم الهام می‌گیرد. مفهوم انحطاط، از طریق عمل خواندن، برای جامعه ما موضوعیت می‌یابد. بنابراین عمل خواندن سبب معاصرشدن ما می‌شود.

گونه سومی از خواندن نیز تصور می‌کنم: خواندن‌هایی که وضعیت امروز ما را مسئله‌مند می‌کند. به این نوع، «خواندن‌های دگرگون‌ساز» می‌گویم؛ کتاب‌هایی که خوانده شدند و منجر به دگرگونی اجتماعی شدند؛ مانند سیاحت‌نامه ابراهیم بیگ نوشته زین‌العابدین مراغه‌ای، که وقتی خوانده شدند، به یک گفت‌وگوی اجتماعی، یک همهمه و یک پرسش جمعی تبدیل شدند: چرا شهرهای ما مرده‌اند؟

 

من از شرق تا غرب، از شمال تا جنوب ایران سفر کرده‌ام و شهرهای گوناگونی را دیده‌ام. در «سیاحت‌نامه ابراهیم بیگ» نوشته زین‌العابدین مراغه‌ای، نویسنده درباره برخی شهرها نوشته که مثلاً فاضلاب‌شان چنین وضعی دارد، بوی نامطبوعی در فضا پیچیده، بازرگانی و شرکت تجاری‌ای وجود ندارد. سپس این شهرها را با غرب مقایسه می‌کند. ضیاءالدین مراد این کتاب را خوانده است و با اطمینان می‌توان گفت که یکی از لحظه‌های مهم در دوره پیشامشروطه بوده که ما را تغییر داده است.

همچنین کتاب احمد طالبوف موجب تحول در آموزش، زبان، نحوه نویسندگی و سبک نگارش شد. یا مثلاً کتاب «خاطرات یک خر» که امین‌الدوله یا اعتمادالسلطنه نخستین‌بار ترجمه کردند و بعدها ترجمه‌های دیگری نیز از آن منتشر شد. این کتاب یک رمان تلخ و تراژیک است که راوی آن یک خر است. خر در داستان از بلاهت بشر و حماقت جامعه انسانی سخن می‌گوید و توضیح می‌دهد که چگونه انسان به تنهایی به سعادت نمی‌رسد و سعادت عمومی شرط سعادت فردی است. حتی تصریح می‌کند که اگر کسی نتواند در جمع نیکبخت باشد، باید مهاجرت کند، چراکه نیکبختی فرآیندی جمعی است.

این مثال‌ها را آوردم تا نشان دهم که چگونه «خواندن» توانسته برای ما «پرسش» ایجاد کند؛ جهان را برای ما «مسئله‌مند» کرده و ما را از آگاهی صرف، به مرحله‌ی پرسشگری درباره جهان، وضعیت و بودن‌مان رسانده است.

برای طولانی نشدن بحث، به یک نوع دیگر از خواندن هم اشاره می‌کنم که آن را «خواندن به مثابه سبک زندگی» می‌نامم. خواندن‌هایی که تا اینجا گفتم، بیشتر خواندن‌های نخبگانی بود، چه در گذشته، مانند خواندن ابوریحان از آثار ابوالعباس ایران‌شهری، و چه در نمونه‌های بعدی. اما در دهه‌های گذشته، به‌ویژه دهه ۴۰ و ۵۰ شمسی، تجربه‌ای داشتیم که در آن واقعاً کتاب و رمان خوانده می‌شد، ترجمه‌ها و تألیف‌ها دست‌به‌دست می‌گشت و مردم کتاب را دوست داشتند و می‌خواستند بخوانند. این خواندن‌ها به یک سبک زندگی تبدیل شد که در آن اندیشیدن، مسئله‌مند کردن امور عادی و معنا بخشیدن به تجربه‌های روزمره جای داشت.

به نظر من این‌ها پایه‌هایی هستند که باید امروز بر اساس‌شان مسائل را بررسی کنیم، وضعیت را مسئله‌مند سازیم و با «آشنایی‌زدایی» ببینیم چگونه یک لختی و اینرسی در جریان خواندن و عمل خواندن ما پدید آمده است.

شما چهار گونه خواندن را نام بردید: تمدنی، معاصرساز، مسئله‌محور یا دگرگون‌ساز، و سبک زندگی. به اعتقاد شما کدام یک از چهار گونه خواندن اهمیت بیشتری دارد؟

به نظر من کنش خواندن، یک کنش اجتماعی، جمعی و بخشی از زندگی روزمره است. من خودم هر روز از وسایل حمل‌ونقل عمومی استفاده می‌کنم و در مترو کمتر کتاب در دست جوان‌ها می‌بینم؛ بیشتر موبایل است و لمس مداوم صفحه‌ها بدون تمرکز. این نکته مهمی است. در پاسخ به این پرسش که آیا گذار از کتاب فیزیکی به ابزارهای دیجیتال آسیب‌زاست، می‌گویم نه لزوماً. من خودم کتاب کاغذی را دوست دارم، ورق‌زدن و لمس اوراق را تجربه‌ای ویژه می‌دانم، اما در عین حال کتاب‌های الکترونیکی (ای‌بوک) هم در برنامه مطالعه‌ام هست. مثلاً کتاب‌هایی که برای سال‌های ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵ در لیست من هستند، کاملاً دیجیتال‌اند. با وجود این، همچنان حس کتاب‌خواندن را دارم: صفحه‌ها را به خاطر می‌سپارم، میان صفحات توقف می‌کنم، دوباره مرور می‌کنم و پرسش‌های تازه برایم شکل می‌گیرد.

این برای جامعه‌ای که حدود ۲۰ میلیون نفر تحت تأثیرش‌اند، اهمیت دارد. اما در جامعه‌ای که سواد عمومی دارد، وقتی در اتوبوس، کافه و فضاهای عمومی کمتر کتاب می‌بینم،

پرسشی که پیش می‌آید این است که چرا؟ آیا علت تکنولوژی است؟

این را نباید فقط گردن «تکنولوژی» انداخت. چنین رویکردی نوعی فرافکنی است. هوش مصنوعی یا هر فناوری دیگر «دیگری» ماست و باید با دیگری خود گفت‌وگو کنیم. هر دیگری هم فرصت‌هایی دارد و هم امکان ایجاد لحظه‌های مسئله‌مند.

هوش مصنوعی و تکنیک، نیمه‌های روشن و نیمه‌های تاریک دارند. در نیمه تاریک، می‌توانند به کتاب آسیب بزنند، چون آگاهی را به «محصول» و «خروجی سریع» تبدیل می‌کنند؛ در حالی که کتاب حامل «فرآیند آگاهی» است: سطر به سطر، میان سطرها، لابه‌لای سطور یا حتی فراسوی آن. کتاب ما را به گردش، بازی و رفتن به فراکتاب دعوت می‌کند.

از نظر من، یکی از علل مهم کاهش کتاب‌خوانی، «زوال طبقه متوسط فرهنگی» است. این طبقه، با سبک زندگی فرهنگی‌اش (تئاتر رفتن، کتاب خواندن، حضور در شبکه‌های فرهنگی) از طبقه متوسط اقتصادی متفاوت است. وقتی این طبقه در حال فروریزی است، شرایط امکان خواندن هم کاهش می‌یابد.

البته با این نکته نیز موافقم که در ایران همچنان خواندن وجود دارد و مثال‌های زیادی از جلسات کتاب‌خوانی گروهی و فعالیت‌های مشابه هست. همین کتابخانه‌ای که حدود ۱۵ سال پیش در ایران تأسیس شده، برایم جالب بود: بیش از صد نفر، عمدتاً زنان، در آن به خواندن مشغول بودند و تکنولوژی هم به این روند کمک کرده است.

با این حال، این نمونه‌ها نمی‌توانند نماینده کلیت جامعه باشند. حتی همان افراد خوانش‌گر نیز با موانعی روبه‌رو هستند و گاهی نمی‌توانند روند مطالعه خود را ادامه دهند.

اینکه بعضی‌ها مشکل‌شان همان گرفتاری‌های طبقه متوسط فرهنگی است، خودش یک نکته مهم است. یکی از عوامل، «زوال اوقات فراغت» است. زندگی به گونه‌ای شده که بخش بزرگی از زمان، دیگر آن leisure timeیا اوقات فراغت تمدن‌ساز را از دست داده‌ایم. اوقات فراغت کم شده؛ گرفتاری‌هایی مانند چندپیشگی (multi-jobbing) جای آن را گرفته‌اند.

عامل دیگر، «زوال مرجعیت» است. امروز پدیده‌هایی چون سلبریتی‌ها جای گروه‌های مرجع اجتماعی را گرفته‌اند. پیش‌تر، کتاب‌ها بیشتر در سایه‌ی گروه‌های مرجع فکری، علمی، یا روشنفکری خوانده می‌شدند. یعنی یک مترجم یا مؤلف که افق تازه‌ای پیش روی ما می‌گشود، با طرح یک دعوی فکری یا پرسش تازه، انگیزه خواندن ایجاد می‌کرد. ما اغلب کتابی را می‌خوانیم که یا پرسشی تازه طرح کند یا اندیشه‌ای نو عرضه کند. در جامعه امروز، مرجعیت فکری و علمی پاداش چندانی نمی‌گیرد، آزادی آن محدود شده و سانسور نیز مانع بزرگی است.

یکی از همکاران دانشگاهی من یک‌بار گفت: «ما کتاب خطرناک نداریم.» کتاب خطرناک یعنی کتابی که دعوی تازه‌ای مطرح کند، برخلاف جریان عادی تفکر حرکت کند یا سوالی بنیادی و تازه پیش بکشد. این زوال مرجعیت فکری، فضا را به سلبریتی‌ها سپرده است. البته نمی‌خواهم سلبریتی‌ها را تخطئه کنم، اما باید پذیرفت که آن‌ها نمی‌توانند نقش گروه‌های مرجع علمی و فکری را در خواندن و اندیشیدن ایفا کنند.

عامل دیگر، شاید بتوان گفت «زوال ذهن» است. به تعبیر زیمل (Georg Simmel)، مسئله‌ی «حیات ذهن» در کلان‌شهرها، یعنی شهری که زندگی ذهنی در آن به‌تدریج فرو می‌پاشد. زیمل می‌گفت ذهن پرسشگر، متمرکز و متبدل به امور، در غوغای کلان‌شهر پراکنده و شکسته می‌شود. این ازدحام، رفت‌وآمد، ترافیک و شلوغی، آن آرامش و تمرکز لازم برای تأمل و تفکر را می‌گیرد. کتاب به یک «حیات ذهنی» نیاز دارد؛ جریانی که با تمرکز، معناکاوی و لحظه‌های انکشاف فکری همراه است.

به‌نظر من، این موضوع با ایده‌ای که میلان کوندرا در کتاب «خنده و فراموشی» مطرح می‌کند هم‌خوان است: «در درون هر کس، یک نویسنده و یک خواننده وجود دارد. اما اگر صدای نویسنده درون ما آن‌قدر بلند شود که صدای خواننده خاموش شود، روزی می‌رسد که اگر همه صبح از خانه بیرون بیایند و فریاد بزنند "ما نویسنده‌ایم"، لحظه‌ای از ناشناسی جمعی فرا می‌رسد.» ما باید ابتدا «خواننده» باشیم. به نظر من، این خواننده درونی سرکوب شده است.

امروز اغلب افراد منتظرند تا نوبت حرف‌زدن خودشان برسد، نه اینکه به سخن دیگری گوش بسپارند. به تعبیر دکارتی، نوعی «سوژگی» شکل مسخ‌شده‌ای یافته است؛ همه می‌خواهیم به‌سرعت جهان را بشناسیم و آن را در تملک شناختی خود بگیریم. حال آنکه خواندن نیازمند احساس «ندانستن» و تنشِ ناشی از این نادانستگی است. باید بپذیریم که جهان پیچیده است و برای فهم آن باید به دیگری رجوع کنیم، سخن او را بشنویم و دریچه‌ای تازه بگشاییم.

«استماع»، که متفاوت از شنیدن صرف است، همین گوش‌سپردنِ فعال به دیگری است و یکی از لذت‌های خواندن نیز از همین حس برمی‌خیزد. کتاب خواندن بخشی از تجربه‌ی مواجهه با دیگری، فهم او و دریافت جهان از طریق روایت او است.

البته این مسئله پیچیده است، اما با این حال با دوستانی که می‌گویند «نمی‌توان کتاب را در شکل سنتی‌اش منجمد کرد» موافقم. نمی‌توانیم در آویختگی نوستالژیک با گذشته بمانیم. کتاب‌ها زمانی نسخه خطی بودند تا آنکه گوتنبرگ دستگاه چاپ را ساخت. آن تحول، شکل خواندن را تغییر داد و حتی رفرم اروپا و پروتستانتیسم را برانگیخت. امروز نیز ای‌بوک‌ها و فناوری‌های تازه، بخشی از تحولات جهان‌اند.

باید توسعه را نه به معنای نفی گذشته، بلکه به معنای دمیدن جان تازه در تجربه‌های پیشین دانست. این همان جایی است که ما همچنان می‌توانیم درباره «خواندن» پرسشگری کنیم و تنش سازنده‌ای پیرامون حفظ کتاب‌خوانی به‌مثابه یک سبک زندگی ایجاد کنیم.

آموختن از طبیعت

 بحث مقصود فراستخواه دربارۀ کتاب آموختن از طبیعت وزیستبوم

 15 آبان 1404 تبریز

سالن اجتماعات سازمان مدیریت و برنامه ریزی و با همکاری اداره کل محیط زیست استان آذربایجان شرقی 

پوشه شنیداری در کانال تلگرامی مقصود فراستخواه 

https://t.me/mfarasatkhah

از ویرانشهر تا امکان معرفت اجتماعی و رهایی


پیام افشار دوست در نشست عمومی گروه جامعه شناسی معرفت با مقصود فراستخواه گفتگویی درانداخت:

پیام افشار دوست در نشست عمومی گروه جامعه شناسی معرفت با مقصود فراستخواه گفتگویی درانداخت

۲۵ شهریور ۱۴۰۴ در گفت‌وگو درباره پشت پرده آگاهی این پرسش از دکتر فراستخواه مطرح شد: «منظور او از عسرت معرفت چیست و چه عواملی ساخت اجتماعی معرفت در ایران را با مانع مواجه کرده‌اند؟»

v     اومعتقد بود در یک قرن اخیر زبان اجتماعی ما آرمان‌شهری، خطابه‌ای و جدلی شده است. از دل این وضعیت ایدئولوژی‌هایی سربرآورده که ایرانِ ما را ویران کرده.

§         شما هم فکر می‌کنید در پی مدینه‌فاضله بودن نتیجه عکس داده است؟

 

v     اما او بر این باور است که تکامل به مغز ما امکان معرفت‌ورزی را می‌دهد و نهاتیاً ما خواهیم توانست دنیایی بهتر برای خود بسازیم.

§         این استدلال او برای شما امیدبخش است؟

 

v     او سه شرط برای امکان ساخت اجتماعی معرفت برشمرد: تولد و توسعه فرد فاعل و شناسا، توسعه اجتماعات معرفتی و تفسیری و ایجاد حوزه عمومی آزاد برای گفت‌وگو.

§         فکر می‌کنید چرا تاکنون این شروط محقق نشده؟ یا شاید هم به میزانی شده؟!

 

v     فراستخواه از فلسفه ثنویت ایرانی سخن گفت و اینکه همیشه خیر و شر، اهورا و اهریمن هردو در جهان ما بوده است. موانع هست، اما ظرفیت‌ها هم هست.

§         منظور او از فلسفه ثنویت برایتان روشن است؟

وقتی پرسیدم آیا شواهدی از حرکت به سمت این امکانات می‌بینید، از «جامعه معطل» گفت که ضجه دارد و نقد می‌کند و امیدوار بود.


امکان معرفت در جامعه ناتمام

گفتاری از مقصود فراستخواه • September 22 at 7:09 PM

 

این پرسش‌ها و پاسخ‌ها را از اینجاhttps://t.me/SociologyOfKST/36?single بشنوید

یا متن کامل را از اینجا https://telegra.ph/social-construction-of-Knowledge-09-22بخوانید.

متن کامل بحث فراستخواه در گفتگو با پیام افشار دوست:

مسئله «ساخته‌شدن اجتماعی معرفت» در کانون بحث ماست. همیشه معرفت به شکل اجتماعی ساخته می‌شود. اما ما گاه آن را به‌صورت فردی و انتزاعی در نظر می‌گیریم: سوژه‌ای منفرد، در خلأ، جدا از جامعه، نهادهای اجتماعی، تاریخ، مناسبات قدرت و ثروت. جامعه‌شناسی معرفت می‌خواهد نشان دهد واقعیت و معرفت چگونه به شکل اجتماعی ساخته می‌شوند. زبان چگونه جهان را برای ما می‌سازد؟

در تجربه معاصر جامعه ایرانی، این ساخته‌شدن اجتماعی معرفت کژتابی‌ها و گرفتاری‌های فراوانی داشته است. آزمون معرفت اجتماعی ما، آزمونی دردناک بوده است. جامعه ما زخمی است و از دل این زخم‌ها، یوتوپیاها یا آرمان‌شهرهایی ساخته شده‌اند. یوتوپیا نیز صورتی از معرفت اجتماعی است. در طی یک قرن اخیر، زبان اجتماعی ما یوتوپیک و رتوریک شده است: بومی‌گرایی، سنت‌گرایی، شیعی‌گرایی، اسلام‌گرایی، چپ‌گرایی، ملی‌گرایی و اینها زبان و جهان ما را ساخته‌اند.

از دل این زبان یوتوپیک، ایدئولوژی‌ها سر برآورده‌اند. ایدئولوژی هم شکلی از معرفت است: معرفتی که مدعی انسجام است، صدایی بلند دارد، اما به شواهد و جزئیات چندان حساس نیست و نسبتش با تجربه زیسته، گاه مخدوش می‌شود. ایدئولوژی نه چیزی است که ناگهان بر ما نازل شده باشد، بلکه برخاسته از وضع معرفتی، زیست اجتماعی، مناسبات قدرت و ثروت و وضعیت نهادی ماست. در ایران، ایدئولوژی‌ها ما را جابه‌جا کرده‌اند. آنها از دل یوتوپیا برخاسته‌اند، اما امروز برای ما دیستوپیا یا ویران‌شهر ساخته‌اند. جامعه‌شناسی معرفت نشان می‌دهد چگونه معرفت‌ها، روایت‌ها و ایدئولوژی‌ها به‌صورت اجتماعی ساخته می‌شوند و چگونه فرماسیون‌های قدرت و معرفت در هم تنیده‌اند. نتیجه آن، سرگیجه‌های معرفتی امروز ماست.

جامعه ما گرفتار چرخه‌های معیوب معرفتی شده است. پاسخی که به‌عنوان یک ایرانی، یک دانش‌آموز، و یک عضو کوچک معرفت‌ورزی جمعی به این وضعیت می‌دهم، باور به «امکان معرفت» است. معرفت، کنشی انسانی و خودآگاه است؛ کنشی تأملی و بازاندیشانه. انسان می‌تواند تفکر انتقادی داشته باشد و پرسش‌های مکرر طرح کند: پرسش از ایران، از قدرت، از معرفت، از دین، از شیعی‌گری. این امکان معرفت است که باید بر آن تأکید کنیم.

استدلال من برای امکان معرفت، بیانی زیستی نیز دارد. به کتاب عاملان آزاد (Free Agents) از کوین میچل ارجاع می‌دهم: «چگونه تکامل، به ما اراده آزاد داد؟» تکامل مغز انسانی به ما امکان معرفت می‌دهد. مغز اجتماعی ما، حتی مهم‌تر از مغز فردی ما، ظرفیت‌هایی برای آزادی، برابری، عدالت و فضیلت ایجاد کرده است. این همان نظریه کارگزار است: ما می‌توانیم به‌عنوان سوژه‌های معرفتی، به‌عنوان عاملان اجتماعی، دنیایی بهتر برای خود بسازیم.

نباید تحلیل‌های آخرالزمانی ارائه کنیم و وضعیت را دراماتیک جلوه دهیم. «عسرت معرفت» سرنوشت ما نیست؛ وضعیتی است که می‌توان با آن مواجهه‌ای رهایی‌بخش داشت. من ایران را «جامعه‌ای مسخر و ناتمام» می‌دانم؛ جامعه‌ای معطل که اگر رها شود، می‌تواند نیروهای خود را آزاد کند. صدای ضجه و نقد در این جامعه زنده است. توسعه اجتماعی، بالندگی و آزادی ممکن است، اما سه شرط دارد:

۱. تولد و توسعه فرد ایرانی به‌عنوان فاعل شناسایی مستقل که خود را از زیست قدرت و ابرروایت‌ها آزاد کند.  

۲. توسعه اجتماعات معرفتی و تفسیری که مرجعیت فکری تولید کنند؛ نهادهای علمی و معرفتی که امکان صدق فراهم کنند.     

3. ایجاد حوزه عمومی آزاد برای گفت‌وگو، نقد و بازاندیشی جمعی. در کتاب The Governance of Science فولر به ما توضیح می‌دهد که علم و معرفت هم دست نامرئی دارند. معرفت، آگاهی و دانش از طریق یک حوزه عمومی است که کار می‌کند نه از طریق یک نهادی که در بالادست نشسته باشد و متولی معرفت و حقیقت باشد. آنچه معرفت را امکان‌پذیر می‌کند و ما را به صدق نزدیک می‌کند، باورهایی است که توجیه جمعی دارند و قابل بررسی مکرر هستند.

این سه شرط می‌تواند معرفت را امکان‌پذیر کند و ما را به سوی عدالت، تقلیل رنج‌های بشری و بهبود شرایط زیست جمعی سوق دهد.

در ایران فلسفه‌ای از دیرباز بوده که آن را فلسفه ثنویت می‌نامیم. در این سرزمین همیشه مردم یک نوع فکر ثنوی داشته‌اند؛ به این معنا که در دنیا هم نیروهای اهریمنی، محدودیت‌ها و موانع وجود دارد و هم امور قابل اتکا برای رهایی، برای ظرفیت‌های اهورایی انسان، کردار نیک، گفتار نیک، پندار نیک، درستی، صدق، عدالت، آزادی، رهایی و شکوفایی. این در واقع همان امکانی است که من عرض می‌کنم که می‌توانیم به آن از طریق توسعه جهان سوم معرفت، توسعه مکان‌های سوم معرفتی و فضاهای آگاهی نزدیک شویم.

این جامعه ضجه دارد، درد می‌کشد، صدا دارد، زندگی دارد. با هر شهروند معمولی در این جامعه صحبت می‌کنید می‌بینید که دنیا را نقد می‌کند، جامعه را نقد می‌کند، دولت را نقد می‌کند، رانت، سهمیه‌بندی و ایدئولوژی را نقد می‌کند. من قصد ندارم جامعه ایران را خیلی یوتوپیک بکنم. جامعه ایران محدودیت‌هایی دارد، اما علی‌رغم محدودیت‌هایش، از طریق تکامل مغز اجتماعی، ظهور نخبگان معمولی و آزاد شدن استعدادها در جامعه ایران، ظرفیت‌هایی به وجود آمده است.

من وظیفه داشتم به عنوان یک عضو اجتماع معرفتی بر امکان‌ها تاکید کنم. همچنان معتقدم که امکان صدق، امکان معرفت، امکان عدالت، امکان دفاع از بشریت و امکان ارتقای شرایط بشری و تقلیل رنج‌ها هست و تاریخ برای همین مانده است. اخلاق یک نهاد تاریخی است. مردم به طور تاریخی یاد گرفته‌اند که با اخلاق باید زندگی کنند. اقوام روزگار به اخلاق زنده‌اند. بشریت به طور تاریخی حقیقت را فهمیده است. یعنی می‌داند که باید پی آواز حقیقتی بدود.

پساحقیقت، که متفکرانی مانند مک‌اینتایر در سال ۲۰۱۸ مطرح کردند، یا نهیلیسم نیچه، مرثیه‌ای برای فقدان حقیقت‌اند. من این‌ها را نه فریب، بلکه آگاهی‌ای دردناک و تراژیک می‌بینم. در پس این تراژدی است که می‌توانیم برای دردها و مشکلاتمان راه‌حل‌هایی بیابیم.

در پایان، همچنان معتقدم که امکان معرفت، امکان عدالت و امکان رهایی وجود دارد. تاریخ، اخلاق و حقیقت، همراه ما هستند. این تراژدی آگاهی که در عصر پساحقیقت تجربه می‌کنیم، خود فرصتی است برای جست‌وجوی راه‌های نوین رهایی و بهبود شرایط زیست جمعی.




در جهان پساحقیقت و عصر روایت سازی، آیا امکان معرفت هست؟


در پنل گروه جامعه شناسی معرفت طرح شد

در جهان پساحقیقت و عصر روایت سازی،

آیا امکان معرفت هست؟

بخشی از بحث کوتاه فراستخواه

 دربارۀ کژتابی های ساخت  اجتماعی معرفت در ایران معاصر



صوت در اینجا:


 https://s34.picofile.com/file/8487056642/%D8%A2%DB%8C%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D8%B9%D8%B5%D8%B1_%D9%BE%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA%D8%8C_%D8%A7%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86_%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%AA_%D9%87%D8%B3%D8%AA%D8%9F_%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87.m4a.html

اشکال دین در جهان ودر ایران ؛ بحثی جامعه شناختی و فلسفی

بحثی از فراستخواه در مؤسسه رشد حمایت  واندیشه

 

تکه ای از بحث:

نیکوکاری در سنت دینی، پیش از هر چیز، امری داوطلبانه است؛ پاسخی به رنج دیگری که از دل همدلی و حس مسئولیت انسانی برمی‌خیزد. 

دینداری فارغ از دولت، همین معنا را زنده نگه می‌دارد؛

جایی که کمک به دیگران نه ابزار قدرت و کنترل، بلکه کنشی آزاد، بی‌واسطه و برخاسته از وجدان فردی و همبستگی اجتماعی است.

بسیاری از جلوه‌های دیگر دینداری، مانند عزاداری اربعین، سفر به مکان‌های زیارتی یا نذری دادن نیز

لزوماً وابسته به حکومت و ساختارهای رسمی نیستند.

مقصود فراستخواه در بحث خود درباره «دین دولتی» و «دولت دینی»،

از جمله  به همین تمایز در جامعه امروز ایران نیز می‌پردازد.

 

 

بحث کامل در کانال تلگرامی مقصود فراستخواه  ونیز در اینجا:


https://www.youtube.com/watch?v=pbqk5QKYqio