
شکاف ملت و دولت بار کجی است که با آن به مقصد نمیرسیم
فراستخواه: غم بزرگ را باید به کار بزرگ تبدیل کرد | مسیر حکمرانی کارآمد نیست | شاید به وضعیت اردوگاهی برسیم
سرویس: اجتماعی کدخبر: ۷۶۹۵۲۰ ۱۴۰۴/۱۱/۲۵ - ۰۷:۲۴
در میانه انباشت بحرانهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی و زیر سایهی مداوم ناامنی و ترس از آینده، مقصود فراستخواه با نگاهی هشدارآمیز و در عین حال امیدبخش میگوید: «ایران با حروف کوچک نوشته میشود.»
در اینجا:
به گزارش اقتصادنیوز، این روزها بسیاری از ایرانیها از «ایرانِ بدون چشمانداز» حرف میزنند و در یکی از مبهمترین مقاطع تاریخی خود ایستادهاند؛ جایی که انباشت بحرانهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی با ترس از ناامنی و جنگ گره خورده و آینده را از قطعیت تهی کرده است.
در این وضعیت که مسیرها خطی نیست و عدمقطعیتها بر زندگی روزمره سایه انداخته، دکتر مقصود فراستخواه، استاد دانشگاه و جامعه شناس هشدار میدهد: «اگر جامعه عقلانیت به خرج ندهد، ممکن است به وضعیت اردوگاهی برسیم.»
گفتگوی اقتصادنیوز با مقصود فراستخواه جامعهشناس را بخوانید.
****
*این روزها بسیاری از ایرانیها از «ایرانِ بدون چشمانداز» حرف میزنند؛ وضعیتی که به نظر میرسد فقط یک علت ندارد و حاصل انباشت بحرانهای مختلف سیاسی، اجتماعی و اقتصادی و دیگر رخدادهاست. به همه اینها، تجربه ترس از ناامنی و جنگ را هم اضافه کنیم. از نگاه شما این وضعیت چه تأثیری بر زندگی روزمره افراد و جامعه گذاشته است؟
اگر به کتاب «ما ایرانیان» بنده مراجعه کنید که سالها پیش منتشر شده است آنجا از شاخصهای مختلفی که از تفاوتهای فرهنگی جوامع وجود دارد گفتم. یکی از این شاخصها جهتگیری درازمدت است؛ یعنی بررسی میشود در میان کشورها و فرهنگهای مختلف، چقدر جهتگیری درازمدت در جامعه وجود دارد و چقدر جهتگیری کوتاهمدت. در جهتگیری کوتاهمدت، مردم معمولاً هدفهای کوتاهمدت تعریف میکنند و دنبال میکنند؛ اما وقتی بحثِ درازمدت میشود، برایشان سختتر میشود. شاخص دیگری هم داریم به نام «اجتناب از عدماطمینان»؛ یعنی نشان میدهد در چه فرهنگی مردم تا چه اندازه از نااطمینانی گریزاناند، یا تا چه اندازه میتوانند با نااطمینانیها سازگاریِ خلاق داشته باشند و پیش بروند. توضیح من در همان کتاب این است که اینها «ذات خلقیاتی» یا «ذات فرهنگیِ ثابت» نیست که بگوییم ما ایرانیان مثلاً جهتگیری درازمدتمان همیشه ضعیف است یا اجتناب از عدمقطعیتمان همیشه بالاست و همیشه میخواهیم مسیرهای کاملاً مشخص داشته باشیم.
سیستمها و ساختارهای ما مشکلاتی دارند که جهتگیریِ درازمدت در جامعه کم شده
حتی در مباحث اقتصادی هم میبینیم توسعه اقتصادی، پیشرفت، کارآفرینی و ریسکِ تحولات معمولاً در جوامعی رخ میدهد که قدرت ریسک بالاست و «تحمل ابهام» وجود دارد و افراد میتوانند ریسک کنند و کار کنند و پیش بروند. من نمیخواهم بحثمان به این سمت برود؛ فقط میخواهم بگویم آنچه گاهی به صورت «مشکل فرهنگی» دیده میشود، بیشتر محصول مسیر تاریخی و شرایط نهادی و ساختاری است؛ یعنی نظامهای نهادی، سیستمها و ساختارهای ما مشکلاتی دارند که سبب میشود جهتگیریِ درازمدت در جامعه کم شود.
مثلاً ایران را با جوامعی مانند مالزی مقایسه کنید؛ آنجا جهتگیری درازمدت بالاتر است و در ایران پایینتر. یا دربارهی ریسک؛ در جامعهی ما متأسفانه مردم دیگر کمتر میخواهند ریسک کنند. در همان کتاب توضیح دادهام که چه علل نهادی، سیستمی، ساختاری و تاریخی سبب شده چنین مشکلاتی به وجود بیاید.
چشمانداز یعنی چه و چرا برای جامعه مهم است؟
حالا برگردم به بحث «چشمانداز». اجازه بدهید بحث را کمی عمومیتر پیش ببرم: چشمانداز یعنی چه و چرا برای جامعه مهم است؟ یکی از راههای چشماندازسازی، توسعه قدرت خیال است؛ یعنی هرچه تخیل خلاق و تواناییهای شناختی، ادراکی و معرفتی در جامعه رشد کند، کنشگران اجتماعی در سطوح مختلف نه فقط نخبگان به معنای محدود از روزنامهنگار و دانشجو گرفته تا پژوهشگر، سرمایهگذار و شهروندان میتوانند چشمانداز آینده را حفظ کنند، داشته باشند و توسعه بدهند.
حداقل دو عدمقطعیت مهم پیشروی ایران است...
در حوزه آیندهپژوهی یکی از راههای چشماندازسازی، فکر کردن در فضای سناریوها است. اگر ما بتوانیم سناریویی فکر کنیم، یعنی بدیلاندیش باشیم و چند آلترناتیو را همزمان در نظر بگیریم، آینده را باز ببینیم و دایره امکانها را به روی خودمان نبندیم و از منظرهای مختلف، مسیرهای مختلف آینده را بررسی کنیم.
فضای سناریو معمولاً از تحلیل عدمقطعیتها به دست میآید. عدمقطعیتها یعنی چیزهایی که میگوییم ممکن است چنین شود یا چنان شود و قطعیت ندارد. در آیندهپژوهی، اگر دستکم دو عدمقطعیت مهم داشته باشید، میتوانید با تفکر بدیلاندیش، از ترکیب آنها یک فضای سناریو بسازید و حداقل چهار سناریو را تصور کنید.
از نگاه من حداقل دو عدمقطعیت مهم پیشروی ایران است:
عدمقطعیت اول:
آیا «میدان بازی» در ایران «پراگماتیزه» میشود و راهحلهای حقوقی دنبال میشود، یا «رادیکالیزه» میشود و راهحلهای میدانی و سخت دنبال میشود؟
عدمقطعیت دوم:
کفه عاملیتها به سمت ابتکارات از پایین میرود یا ابتکارات از بالا؟ یعنی ابتکارها بیشتر از دل جامعه، نهادهای مدنی، صنفی، حرفهای و محلی میجوشد، یا بیشتر از سوی سیاستمداران و نخبگان رسمی و تصمیمگیرانِ بالا میآید؟
هزار راه نرفته در پیشروی ایران است
اگر این دو عدمقطعیت را مثل یک محور مختصات در نظر بگیریم، چهار سناریو به دست میآید. من بر اساس همین دو عدمقطعیت، چهار چارک را اینطور توضیح میدهم:
سناریوی اول (پراگماتیسم + ابتکارات از پایین):
هزار باده ناخورده در رگ تاک
من اسمش را گذاشتهام کنترل در شرایط عدماطمینان، آرامش در طوفان، یا با ادبیات خودمان «هزار باده ناخورده در رگ تاک» و «هزار راه نرفته در پیشروی ایران است»؛ چرا؟ چون از یک طرف میدان بازی پراگماتیزه میشود و راهحلهای حقوقیِ خلاق دنبال میشود، واقعگرایی، عقلگرایی، خردورزی و سنجش سود و زیان هست و از طرف دیگر، جامعه هم فعال است و ابتکارات مدنی، صنفی، حرفهای، محلی و اجتماعی دارد. در این حالت، با وجود همه زخمها، غمها، اندوهها، کشتهها و وضعیت ترومایی، همچنان میشود از چشمانداز پایداری سخن گفت؛ آرامش هست اما نه آرامشِ سکون، بلکه آرامشِ فعال.
سناریوی دوم (پراگماتیسم + ابتکارات از بالا):
امیدهای لرزان و شکننده
میدان بازی پراگماتیزه میشود، اما جامعه منفعل است و نگاهها به ابتکارِ نخبگان رسمی و تصمیمگیرانِ بالا دوخته میشود: اینکه فلان مقام چه کند، فلان دولت چه تصمیم بگیرد، فلان سیاستمدار چه موضعی بگیرد. این را یک سناریوی امیدهای لرزان و شکننده میدانم: ممکن است در کوتاهمدت کشور نفسی بکشد، اما آن پایداریِ واقعی شکل نمیگیرد.
سناریوی سوم (رادیکالیسم + ابتکارات از پایین):
باد تندست وچراغم ابتری
میدان بازی رادیکالیزه میشود و راهحلهای میدانی دنبال میشود، اما جامعه از پایین فعال است، نهادهای اجتماعی کار میکنند و از پا نمینشینند. من برای توصیف این فضا از آن تعبیر استفاده کردم: « باد تندست وچراغم ابتری زو بگیرانم چراغ دیگری » یعنی در تندباد حوادث زندگی میکنید، اما چراغها دستبهدست میشود؛ یکی مشعل میگیرد، دیگری روشن میکند و این چرخه میتواند امکانِ عبور از وضعیت سخت را بسازد. در این وضعیت، جامعه پرتنش است، منازعات سیاسی وجود دارد و تحولخواهی هم هست.
ممکن است تمامیت ارضی در مخاطره جدی قرار بگیرد و به وضعیت اردوگاهی برسیم
سناریوی چهارم (رادیکالیسم + ابتکارات از بالا):
قمار سیاست
از یک سو فضا رادیکال است و افراطگرایان در نهادها و رسانهها و ابزارهای مختلف به ستیز و جنگ دعوت میکنند، اما از سوی دیگر بخشی از دولت هم ابتکاراتی انجام میدهد. این را «سناریوی قمار سیاست» میدانم: ممکن است جامعه وارد وضعیتی شود که کل کشور و سرزمین و حتی تمامیت ارضی در مخاطره جدی قرار بگیرد، تا جایی که به «وضعیت اردوگاهی» برسیم؛ وضعیتی که در آن نه حقوق بشر معنا دارد، نه دموکراسی، نه اقتصاد، نه زندگی و نه خلاقیت.
حکمرانی در این وضعیت کارآمد نیست
اما فارغ از اینکه کدام سناریو غالب شود، نکتهی مطمئن این است: ما باید «به جامعه برگردیم و از جامعه مراقبت کنیم». یعنی احیای «امر اجتماعی» نه صرفاً امید بستن به «امر سیاسی». حکمرانی در این وضعیت کارآمد نیست و حتی مشروعیتش را هم از دست میدهد. پس جامعه باید از خودش مراقبت کند: در محله، در ساختمان، در حلقههای همسایگی، دوستی، نهادهای صنفی و حرفهای؛ روزنامهنگاران مراقب صنفشان باشند، دانشگاهیان مراقب دانشجویانشان، مدیران مراقب کارکنان و رفاه و بیمه و امنیت روانیشان. باید نوعی آرامش در طوفان ساخت، نوعی کاتارسیس و تیمارداری اجتماعی.
برای غمِ بزرگ باید کار بزرگ کرد
من از توران میرهادی یاد گرفته ام که میگفت: «غم بزرگ، کار بزرگ.» غمِ وضعیتِ جامعه بسیار بزرگ است، اما باید آن را به کار بزرگ تبدیل کنیم: حمایت از کودکان کار، مادران سرپرست خانوار، بیماران صعبالعلاج، و شبکههای مراقبت اجتماعی. اگر فردا وضعیت کشور سختتر یا حتی جنگی شود، این شبکههای مراقبت حیاتی میشود. نمونهاش را هم در یک دوره بحران دیدیم: مردم در خانوادهها و شبکههای دوستی و مکانهای امنتر جمع شدند، از هم مراقبت کردند، غذا پختند، و توانستند روزگار تلخ را تا حدی بگذرانند.
من به عنوان یک معلم کوچک سرزمین میگویم: مسیرها دیگر خطی نیست، عدمقطعیتها زیاد است، سناریوهای منفی ممکن است رخ دهد هرچند سناریوهای مثبت هم وجود دارد. اما ما باید این دوره سخت را طوری سپری کنیم که بعداً بتوانیم تحلیل کنیم چه کردیم و چگونه از پس آن برآمدیم.
ایران با حروف کوچکاش نوشته میشود یعنی...
در کتاب «کنشگران مرزی» هم از نظریهای گفتهام که می توان به آن اشاره کرد: «رئالیسم عاملانه». رئالیسم عاملانه میگوید درست است وقایعی بیرون از ما هست که در اختیار ما نیست، اما ما هم بخشی از واقعیت بیرون هستیم. شما و من بخشی از واقعیت همین جهان ایرانی هستیم؛ پس میتوانیم با ابتکارات و خلاقیتها در دل واقعیت تلخ، اثر بگذاریم.
اگر بخواهم در یک جمله بگویم: جهان ایرانی در نیمه راه است. شما میتوانید راه باقیمانده را بهتر کنید و جهان ایرانی را ترمیم کنید. و برای توضیحش همان جمله را تکرار میکنم: «ایران با حروف کوچک نوشته میشود.» یعنی ایران را فقط تیترهای درشت و رخدادهای بزرگ نمیسازند؛ ایران را شبکههای اجتماعیِ کوچک، همسایگیها، نهادهای مدنی و صنفی، سازماندهی اجتماعی و توان جامعه برای بازسازماندهی خودش میسازد.
حمله مغول را همه به عنوان رخداد بزرگ تاریخ میشناسند؛ اما آنچه بعد از آن رخ داد،بازسازی فرهنگ و جامعه و تداوم تاریخی و خلاقیتهای فراوان، همان «حروف کوچک ایران» بود.
جانهایی که از دست رفتند حق انتخاب سرنوشت سیاسی و حق انتقاد داشتند
*بعد از اعتراضات دی ۱۴۰۴، با جامعهای داغدار و خانوادههایی داغدار مواجهیم و همچنین افرادی با معلولیتهای جدیِ آسیب به پا، آسیب به چشم و موارد دیگر. از نگاه شما این وضعیت چه بحرانهای تازهای میتواند ایجاد کند، بهویژه در نسبت میان حاکمیت و جامعهای که دچار این داغ و این آسیب شده است؟
شما درست میگویید. داغ و آسیب در چشم و جان و بدن و جانهایی که از دست رفت دیده شد؛ جوانهایی که پرپر شدند. هر یک از اینها یک انسان بودند؛ حق حیات داشتند، حق زندگی داشتند، امید خانواده بودند، سرمایه انسانی این سرزمین بودند، و حق اعتراض و حق انتخاب سرنوشت سیاسی و حق نقد و انتقاد داشت.
شکاف ملت و دولت بار کجی است که ترمیماش بسیار دشوار شده
اما درباره تاثیرات اتفاقات اخیر، مسلم است آثار زیانبار بسیار جدی بر جامعه گذاشته. نخست اینکه شکاف ملت و دولت را بیشتر کرد. شکاف ملت و دولت بار کجی است که با آن به مقصد نمیرسیم. این شکاف پیشتر هم وجود داشت، اما این رخدادها دهان شکاف را بازتر کرد و ترمیم آن بسیار دشوار شده است.
علاوه بر آسیبهای بدنی، آسیبهای روحی و ذهنی هم سنگین است. پیشتر احساس تبعیض، فساد و نابرابری وجود داشت؛ حالا به اینها احساسهای تلخ دیگری هم اضافه شده که به این سادگی ترمیم نمیشود. مشروعیت سیاسی لطمه بزرگی خورده، نیروی انسانی لطمه خورده، فرهنگ کار و تولید لطمه خورده، امید به آینده و ثبات و نظم اجتماعی لطمه خورده و اعتماد به نفس ملی لطمه خورده است.
و به نظر من یک لطمه بزرگ دیگر هم وارد شد: امید مردم به تغییرات اصلاحی، امید به رفرم و نیروهای میانی از میان رفت. اگر امیدی بود که ساختارها قابل ترمیم و اصلاحاند و میشود با راههای مسالمتآمیز بهبود ایجاد کرد، این امید هم آسیب دید و راههای مسالمتآمیز برای یک نسل سختتر و دشوارتر جلوه کرد. نتیجهاش میتواند رادیکالیزه شدن، قطبی شدن، و حتی میل به توسل به خشونت در بخشهایی از جامعه باشد.
جامعه به جای نیروهای درونی، چشمش به نیروهای بیرونی دوخته شده چون...
یکی از مخاطرات جدی این است که جامعه به جای نیروهای درونی، چشمش به نیروهای بیرونی دوخته شود؛ به جای حل مسائل در مقیاس ملی، فکرها به سمت معادلات جهانی و ورود بازیگران بیرونی برود. من خوشبین نیستم که بتوان از طریق نیروهای بیرونی مسائل را حل کرد؛ این دیدگاه من است. به عنوان یک محقق که سالها روی تاریخ ایران و مباحث اجتماعی کار کردهام، اطمینان دارم خشونت، توسل به مداخله خارجی و نیروهای بیرونی، یا راهحلهای اقتدارگرایانه یکجانبه، راه پایدار نیست. تاریخ ما نشان میدهد بدون همهجانبهگرایی، گفتوگو، مذاکره، تغییرات مسالمتآمیز و همراهی نیروها، نتیجه مطلوب حاصل نمیشود.
اما دوباره برمیگردم به اصل حرفم: بازگشت به جامعه و مراقبت از جامعه. این اندوهها و آسیبها تنها از طریق تیمارداری و مراقبت اجتماعی، از طریق نهادهای حرفهای، صنفی، محلی، همسایگی و حلقههای دوستی قابل التیام است. من امروز دیدم دانشجویان چگونه دردها و نگرانیهایشان را با هم در میان میگذارند و از طریق گفتوگو به هم کمک میکنند. باید «غم بزرگ» را به «کار بزرگ» تبدیل کرد.
من مثال هم زدم، اگر امکان اعتراض در پناه قانون و در چارچوبی امن تعریف شود، بسیاری از هزینهها کاهش مییابد. خیابان آخرین پناه مردم است. در یک حکومت عقلانی و واقعگرا و عادل، بخش زیادی از مسائل باید پیش از رسیدن به خیابان حل شود: از مسیر رسانههای آزاد، شنوایی سیستماتیک، سیاستگذاری اخلاقی، انتخابات و گردش قدرت. اما حتی برای آن بخش باقیمانده خیابان هم باید امکان اعتراض تعریف شود.
انباشت فشار خطرناک است
من هفته گذشته دیدم که برای یک تجمعِ مناسبتی چه امکاناتی فراهم شده بود، از خدمات شهری تا امنیت و امکانات رفاهی. سؤال من این است: آیا برای هر تجمع و اعتراض هم حداقل میشود یک فضای امن، بدون تعرض، تعریف کرد که مردم بتوانند حرفشان را بزنند؟ در دنیا حتی در سازمانها و شرکتهای بزرگ، مکانهایی برای تخلیه فشار روانی و هیجانی تعریف میکنند، چون میدانند انباشت فشار، خطرناک است.
در نهایت، اگر بخواهم جمعبندی کنم: دفاع از جامعه، مراقبت از جامعه، تحکیم بنیانهای اجتماعی و ابتکارات اجتماعی بسیار مهم است و اگر سناریوی پراگماتیسم و ابتکارات درونی فعال شود، ایران امکانات زیادی دارد: حدود ۲۰ میلیون تحصیلکرده عالی، سرمایه انسانی رشد یافته، ایرانیان خارج از کشور بهعنوان بخشی از سرمایههای مالی و تخصصی و ارتباطی، سرمایههای نمادین و معنوی، سمنها و نهادهای مدنی و روزنامهنگاران و پژوهشگران همه و همه برای ایران هستند. اینها ذخایر جامعه ایراناند و میتوانند برای آینده پسانداز شوند تا جامعه به جای لغزیدن به وضعیت اردوگاهی، بتواند از گذرگاه بحرانی عبور کند.

فیلم گفتگو در اینجا:https://ketab.tv/video/ferasatkhah-talkshow

نگاهی به عناوین کتاب «سرگذشت وسوانح دانشگاه در ایران»،
تألیف مقصود فراستخواه، نگارستان اندیشه، 1404
برآمدن دانشگاه مدرن در ایران
آگاهی به انحطاط تاریخی تا بیداری مشروطه خواهی
دانشگاه در عصر پهلوی اول
نوسازی دورۀ رضاشاه پهلوی
کنشگران دولت ساز
دانشگاه در عصر پهلوی دوم
مدرنیزاسیون دورۀ محمدرضاشاه پهلوی
دگرگونی های اقتصادی، اجتماعی،فرهنگی و سیاسی
دانشگاه در تلاطم انقلاب
چرا انقلاب شد؟
چرا مدرنیزاسیون شکست خورد



آقای رئیس جمهور محترم
با سلام وآرزوی توفیقات حق، شما که با اکثریت آراء شرکت کنندگان در انتخابات ریاست جمهوری، این بار مسؤولیت سنگین را برعهده گرفتید، به حکم قانون واخلاق در یک مصاحبۀ عمومی مطبوعاتی، به سؤالات خبرنگاران وروزنامه نگاران و پژوهشگران پاسخ بدهید.
باشد تا در این شرایط بغایت سخت ودشوار سرزمین، همه بتوانیم ضمن حفظ کشور وحاکمیت ملی در برابر مخاطرات خطیر، جانب حقوق آحاد ملت و انصاف و عقلانیت نیز پاس بداریم، مصلحت و عدالت را به هم میزان، و با هم موزون کنیم.
یکی از کمترین شهروندان رأی دهنده به شما
مقصود فراستخواه
اینجاhttps://www.didarnews.ir/000opv
به گزارش دیدارنیوز، در این بیانیه آمده است:
با درد و اندوهی سترگ در سوگ کشته شدن هزاران تن از هموطنانمان، بر تداوم کنشگری علمی و مسئولیت مدنی خود بهعنوان اجتماع علمی جامعهشناسان تاکید داریم و در راستای آموختهها و تبیینهای جامعهشناختی؛ نکات زیر را اعلام میداریم:
۱- روایتسازی یکطرفه از اعتراضات و سرکوب آن با فعالیتهای جانبدارانه صدا و سیما، رسانههای کنترل شده در قامت کارخانه تولید روایت رسمی و تکرار برچسبزنیهای امنیتی به معترضان؛ نشانگر ناشنیده انگاری یا بیاعتنایی به پیام اساسی تحولجویی جامعه ایران است. این فضاسازی امنیتی و تک صدایانه، به معنای نادیده گرفتن علتهای بنیادین بروز اعتراضات و زمینهسازی مجدد برای تکرار اعتراض مردم است.
۲- بررسی و تبیین جامعهشناختی چهار ساحت اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، و فرهنگی ایران کنونی در بردارنده این پیام است که جبران سرمایه اجتماعی و مشروعیت از کف داده در جامعه با توسل به گفتمانسازی ملیگرایانه دوران هشت سال جنگ ایران و عراق و حتی جنگ دوازده روزه با اسرائیل؛ دیگر امکانپذیر نیست. وضعیت کنونی حاصل برونداد سالها انسداد سیاسی و اقتصادی است که طیفهایی از مردم را برای برون رفت از بنبست کنونی، ناگزیر به سوی یاریگری کشورهای خارجی؛ رهنمون ساخته است و این امر اجتماعی بیسابقه را قابل درنگ و بررسی همهجانبه میسازد.
۳- تکرار جرم انگاری برای معترضان بازداشت شده و در رأس آنان متخصصان و فعالان حرفهای صنوف درمانی، حقوقی، رسانهای، هنری و دانشجویی؛ از مصادیق تضییع حقوق بشر بوده و جامعه را به دوران جدید اعتراضات گستردهتر و عمیقتر، پیش میبرد.
۴- ابهام در آمار و وضعیت کشتهشدگان، مجروحان و بازداشت شدگان؛ مورد پذیرش جامعه مدنی نبوده و یک ایران در انتظار شفافیت وقایع خونبار تاریخ این سرزمین است. وقایعی که هر از چندگاهی بخشی از سرمایههای انسانی ایران را از آن میستاند و هربار سوگی عظیم بر نهاد جامعه مینشاند که جبران ناپذیر است.
۵- ما جامعهشناسان ایران بر این باوریم که به رسمیت شناختن حق سوگواری جمعی، نه تنها یک ضرورت انسانی، بلکه پیششرطی جامعهشناختی برای جلوگیری از فروپاشی کامل پیوندهای اجتماعی است. ممانعت از برگزاری مناسک سوگ و نادیده انگاشتن ابعاد فاجعه، تنها به انباشت ترومای جمعی و تعمیق خشمهای فرونهفته میانجامد که در آینده به شکلی مهارناپذیر سر بر خواهد آورد. با این حال، تبیین جامعهشناختی وضعیت کنونی نشان میدهد که جامعه ایران، با وجود تحمل رنجی سترگ، از انفعال و ابژگی به عاملیت و سوژگی تغییر وضعیت داده است. امید ما به آینده ایران، نه یک خوشبینی سادهانگارانه، بلکه ریشه در پویایی همین بلوغ مدنی و اراده معطوف به زندگی دارد؛ ارادهای که در بطن خود، توان بازسازی ساختارهای فرسوده و حرکت به سوی حکمرانی مبتنی بر کرامت، عدالت و عقلانیت را پرورانده است. ما همگام با جامعه، چشمانتظار طلوع نظمی هستیم که در آن، حقوق بشر و جان انسانها فراتر از هر مصلحت سیاسی شمرده شود.
ایران/ ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
امضاکنندگان به ترتیب حروف الفبا:
آرش احدی مطلق، میترا احیایی، امیر اراوند، محمدکریم آسایش، جواد اسلام دوست، وحید اسلامزاده، علی اصغر اصغری، مهدیه امیردشتی، حسن امیدوار، محمدرضا ایزد، احمد بخارایی، اردشیر بهرامی، مجتبی ترکارانی، آذر تشکر، انسیه جلالوند، لیلی حاجی آقایی، حمیرا حاجیمحمد کاظمی، حسین حجت پناه، اسماعیل حسام مقدم، حسن حسنزاده، الهام حسینقلی زاده، عبدالعلی حسینیون، شبنم خان مصدق، گیتی خزاعی، سیدمجید خلیلی امین، صالحیه دردکشان، نازنین دلنواز، محترم رحمانی، نرگس رحمانی، امیر روشنپور، محسن زمانی، زهره سروشفر، سمیه سعیدی، مهدی سلیمانیه، علی سمیعی، عالیه شکربیگی، شاهین شکوهی، علی شفقی، سیدهاشم صاحبداد، نعمتالله فاضلی، مقصود فراستخواه، وحید صدر فضلایی، حسن صارمی، مینا صالحی، مهران صولتی، فردین طهماسبی، طنین عصفوری، جواد عظیمی، فاطمه علمدار، مهناز علیزاده، عادله فخری، شوکت قربانی، مرتضی قلبی، حسین کبیر، مریم کرمی، لیلا کریمی، محسن کلهرنیا، امین کنزی، محسن گلکار، پوریا گل محمدی، سعید معیدفر، علی ملک پور، فاطمه موسوی ویایه، وحید مهاجری، بیدا میرحسینی، خلیل میرزایی، فاطمه میرمقتدائی، مهرداد ناظری، الهام نظری، فریبا نظری، فهیمه نظری، علی نوری، حمیدرضا نوری فرد، فاطمه نیکویی، محبوبه سادات هدی، حسین یاقوتی، نصرت یوسفی.

نگار فیضآبادی، بازتاب امروز: مقصود فراستخواه، جامعهشناس و استاد دانشگاه، «خودآگاهی ملی» را لازمهی یک جامعهی توسعهیافته دانست. به نظر او در حال حاضر «شکاف دولت- ملت» به گونهای است که به آسانی نمیتوان آن را ترمیم کرد. دکتر فراستخواه پنجشنبه ۹ بهمن در گفتوگویی تفصیلی با بازتاب امروز ضمن توضیحاتی دربارهی مفهوم «خودآگاهی ملی» نگاهی آسیبشناسانه به ناآرامیها و اعتراضات دی ۱۴۰۴ داشت و روندهای طی شده تا امروز را مرور کرد. عبارتهایی از متن این گفتوگو را در ادامه میخوانید.
اینجا

بازتاب امروز: خودآگاهی ملی چطور اتفاق میافتد؟
فراستخواه: خودآگاهی ملی یا جمعی به شکل اجتماعی ساخته میشود . وقتی مشروعیت نهاد دولت دچار مسئله باشد، نمایندهی اکثریت نباشد، منافع خاصی را دنبال کند و شاهد انحصار ات و شکاف ملت و دولت باشیم، خودآگاهی ملی آسیب میبیند.
بازتاب امروز: مولفههای خودآگاهی ملی چیست و آن را چطور تعریف میکنید؟
فراستخواه : کلهون کتابی با عنوان «ملتها مهماند» دارد. کلهون دربارهی روایت مشترک ملتها صحبت میکند. ملتهایی که احساس میکنند متعلق به یک زادگاه هستند. هر کسی میتواند با همه تفاوتها زیستِ کرامتمند داشته باشد. دولتی داشته باشند که منتخب همهی آنها و نه فقط یک اقلیت کوچک است.
بازتاب امروز: در ایران وضعیت چطور است؟
فراستخواه: انتظار میرود ۸۰- ۹۰ درصد واجدان رای برای انتخابات ریاست جمهوری شرکت کنند ولی چنین نیست. کسانی که به هر دلیلی در انتخابات شرکت نمیکنند هم باید فضا، قوانین، رسانه، فرصتهایی برای ابراز نظرشان تا دورهی بعدی داشته باشند. منظورم گردش قدرت و انتخابات قابل اعتماد است تا دیدگاههای بیشتری به رسمیت شناخته شوند. مهم است که احساس برابری باشد. نمیشود با تبعیض خودآگاهی ملی وجود داشته باشد.
بازتاب امروز: هزینهاش را چطور میپردازیم؟
فراستخواه: حکومت، سازمان اجتماعی (نهادهای مدنی، حزبی، محلی، صنفی و حرفهای و…) را به رسمیت نمیشناسد؟حاکمیت باید بتواند با اجتماع نخبگانی جامعه ارتباط برقرار کند چون از این طریق میشود اختلافات را حل کرد.
ما ۹۱ میلیون جمعیت با تنوع بالا هستیم. وقتی میگوییم خودآگاهی ملی، باید دربرگیرندهی تنوعها و دیدگاههای مختلف سیاسی، مذهبی و… باشد.

بازتاب امروز: نقش حافظهی تمدنی در خودآگاهی ملی چیست؟
فراستخواه: وقتی خودآگاهی ملی صورتبندی یکجانبه و ایدئولوژیک پیدا میکند، به وضعیت امروز میرسیم. ایرانی که باید جهانداری میکرد، جهانستیزی کرد. چند دهه دیپلماسی غیر عقلانی، برایمان هزینههای بسیار سنگینی داشته است.
بازتاب امروز: مثلا چه هزینههایی؟
فراستخواه: نابودی یک ملت و سرزمین و سقوط تمدن پیامد آن است. تاریخ با ما عقد نبسته است که هر کاری کنید، ما شما را حفظ میکنیم.
بازتاب امروز: آقای دکتر دارید هشدار میدهید؟
فراستخواه: بله کاملا. من به عنوان شهروند ترس دارم. سیاستهایی که وجود دارد، میتواند کشور و فرهنگ را نابود کند. نسلهای جوانی که سهمی در انتخابات و… ندارند. وقتی خشمهای فروخورده و اندوهها ابراز نشوند و محرومیتها مزمن شوند و مردم صدا نداشته باشند و نتوانند در انتخابات رضایتبخش شرکت کنند، وضعیت تروماتیکی به وجود میآید.

بازتاب امروز: یعنی در انتخابات نبودند اما به خیابان آمدند؟
فراستخواه: بله. کسانی در خیابان هزینه دادند. اینها شکلهایی از لطمه خوردن به خودآگاهی ملی است. وقتی گروههای ذینفع، گروههای مذهبی خاص افراطی و… ایدئولوژیهای خودشان را از طریق تبلیغات و نفوذ در احساسات مذهبی قالب کردند، باب عقلانیت را بستند و خودشان قدرتی را به وجود آوردند و آن را به عنوان هویت ایرانی- اسلامی !تعریف کردند و این را به عنوان خودآگاهی ارائه دادند.
بازتاب امروز: اعتراضات دی ۱۴۰۴ را میتوان مصداق این مورد در نظر گرفت؟
فراستخواه: بله. یک نمونهاش همین است. درطول چند دهه اعتراضاتی داشتیم. در دههی ۷۰ ریشهی اقتصادی داشت. کسانی در جنبش سبز اعتمادشان را به صندوق از دست دادند، سال ۹۶، ۹۸ و همینطور ۱۴۰۱. مثلا در ۱۴۰۱ تبعیض جنسیتی احساس شد. مشارکت اقتصادی زنان در ایران حداکثر ۱۴ درصد است.
بازتاب امروز: درحالیکه زنان نیمی از جمعیت ایران هستند.
فراستخواه: بله. اتفاقا با سواد و با استعدادند. جمعیت مشارکتجوی توانمندی که دچار محرومیتهای تاریخی زیادی شدند و نمیتوانند به شکلهای مختلف و قانونمند مسائلشان را دنبال کنند.حتی زنان نتوانستند سبک زندگی خودشان را داشته باشند. اینها نشان میدهد که بستر قانونی، ساختاری و نهادی وجود ندارد که به خودآگاهی ملی کمک کند و آن را توسعه دهد و از آن برای توسعهی ایران استفاده کند. ما کشوری هستیم که از توسعه عقب ماندیم. ملتهایی هستند که بعد از ما شروع کردند اما توسعه یافتند.

بازتاب امروز: ممکن است بخشی از دلیل به این مربوط باشد که ما عادت داریم گذشته را تکرار کنیم؟ از انقلاب صحبت کردید. در دی ۱۴۰۴ عدهای شعار پهلویخواهی دادند. ممکن است در وضعیتی قرار داشته باشیم که به جای حرکت به سمت توسعه، دچار عقبگرد شویم؟
فراستخواه: مشکل این بود که از ابتدا تاریخ چندهزار سالهی ایران را به تاریخ اسلامی و بعد به روایت شیعی محدود کردیم.
روایت شیعی را هم به درکِ گروه خاص و درنهایت به ایدئولوژی سیاسی خاص منحصر کردیم که در نهایت مبنای همه چیزشد.
بازتاب امروز: پس فکر و ذکر ما دقیقا کجاست؟
فراستخواه: وضعیت ارزی و تورم ما را ببینید… طبقات متوسط به سمت طبقههای پایینتر رانده شدند. گروههایی در این اعتراضات دیده شدند که قدرت خریدشان نسبت به قبل کاهش پیدا کرده بود. اعتماد و سرمایههای اجتماعی کم شده است.
نظرسنجی گالوپ هم نشان داد که ما ایرانیها تجارب عاطفی منفی زیادی را تجربه میکنیم؛ این موضوع ناشی از فروخوردگیهای مداوم است. مردم اهل ارتباطات هستند و از اینترنت استفاده میکنند اما فیلترینگ را فعال کردند و یک مدتی هم در وضعیت closing بودیم. بههرحال در طول این سالها نمایندههای که رایشان زیر ۱۰ درصد بود، بودجه و وقت کشور را با لجاجت در جهت فیلترینگ پیش بردند.

بازتاب امروز: اما عدهای مخالفاند و میگویند نباید دوگانهی امنیت- اقتصاد ساخت.
فراستخواه: حقوق اجتماعی را باید در نظر گرفت. میلیونها ایرانیها با دیدگاههای مختلف به این کشور دلبستگی دارند. خودآگاهی ملی باید براساس عدالت و حقوق اجتماعی تعریف شود نه براساس منافع یک عدهی خاص.
بازتاب امروز: برخیها میگویند اینترنت به دلیل شرایط خاص فیلتر شد.
فراستخواه: شرایط خاص را کسانی ایجاد کردند که در طول چند دهه منافع خاصی داشتند و حالا برای رفع مخاطره هم حاضر به گفتوگو، توافق مجدد و دست کشیدن از قدرتشان نیستند.
بازتاب امروز: در فضایی که همه در حال فریاد زدن هستند، شما گفتوگو را چطور تعریف میکنید؟
فراستخواه: قبلا سه زمان را تعریف کردم: زمان طلایی، زمان حساس و زمان از دست رفته… دولت زمان طلایی را برای حل مسائل از دست داد.
بازتاب امروز: یعنی چه سالهایی؟
فراستخواه: دهه ۷۰. دورهای که گروههای بزرگی در انتخابات شرکت کردند و دنبال اصلاحات و توسعه بودند. آن زمان، دورهی طلایی حکومت برای ایجاد اجماع نخبگانی و توافق چندجانبه، دیپلماسی خلاق و… بود. آن زمان بحث گفتوگوی تمدنها مطرح بود. زمانهای بود که برخی از سیاستمداران جهان (مثلا آمریکا) نسبت به برخی از سیاستهای دههی ۳۰ خودشان عذرخواهی کردند. کسانی در داخل میتوانستند به شکافهای میان دولت- ملت کمک کنند اما زمان را از دست دادند . از دههی ۹۰ ما وارد زمان حساس شدیم. آن زمان فرصت طلایی دست دشمنان ایران افتاد. آن موقع هر قدر منتقدان، خیرخواهان و متفکران گفتند، کسی گوش نکرد. در سال ۹۶ مخالفانی بودند که دفترچه بیمه نداشتند و مجبور شدند به خیابان بیایند. درحالیکه خیابان آخرین جایی است که مردم به صحنه میآیند . شما میدانید دختر بلوچستانی چه محرومیتهایی دارد؟ اقوام چقدر از حقوقشان محروم شدهاند؟

بازتاب امروز: اما دولت قرار بود صدای بیصدایان باشد… محقق نشد؟
فراستخواه: بله ولی حکومت در زمان طلایی و همینطور زمان حساس کار نکرد. به جای آنکه جهانداری کنیم، جهانستیزی کردیم. هر وقت با دنیا تعامل و معامله کردیم، تمدن داشتیم. ما هر دانشمند، شاعر و نخبهای داشتیم، در ارتباط با تمدنهای دیگر ایران را شکل دادند.
حتی قوهی مجریه هم دستش باز نیست که حداقل در این زمان از دسترفته، رنجهای ملت را حل و با دنیا مذاکره کند. اگر کاسبان تحریم، ایدئولوژیهای بسته، ذهنهای بیمار و یکدندگیها نبود، وضعیت دیپلماسی ما به شکل امروز نبود.
بازتاب امروز: ممکن است برخیها بگویند ما خواستم مذاکره کنیم اما آنها نخواستند و زیر میز زدند…
فراستخواه: اینطوری نبود. اگر دیپلماسی خلاق داشتیم اینگونه نمیشد. کاسبان جنگ و تحریم نگذاشتند و پشت برجام را خالی کردند.
بازتاب امروز: دربارهی سال ۹۶ میفرمایید؟
فراستخواه: بله. البته وارد این بحث نمیشوم. وقتی زمان از دست میرود، به جای دولت- ملت و وحدت، وضعیت شکننده شکل میگیرد و ایدئولوژیهای خطرناک ظاهر میشوند که میخواهند به گذشته برگردند.
بازتاب امروز: یعنی پهلوی؟
فراستخواه: منظورم اقتدارگرایی است. شخص خاصی مدنظر نیست. کسانی که با وجود ایدئولوژیهای شدید، دنبال اقتدارگرایی هستند و فکر میکنند با اقتدار جدید ناکامیها حل میشوند اما اینطور نیست. دولتِ شکننده شاخصهایی دارد. مثلا آسیبپذیر میشود و در حالت آنتروپی قرار میگیرد. وضعیت دیگر هم شکنندگی ملت است. به دلیل شکنندگی دولت به شکنندگی ملت پرتاب میشویم و خودآگاهی ملی خدشهدار میشود. در این حالت چسبی نیست که گروههای مختلف را به هم نزدیک کند و شاهد جنگ ایدئولوژیها خواهیم بود.دولتی که شکننده نباشد، میتواند قبل از آمدن مردم به خیابان ۹۰ درصد مشکلاتشان را حل کنند. مثلا از طریق سازمان اجتماعی. اما نگذاشتند. روزنامهها، صداوسیما، احزاب، انتخابات و… چه وضعیتی دارند؟ وقتی مرجعیت رسانهای از بین برود، مردم از بیپناهی رسانههای دیگر را میبینند.شاهد شکافهای نسلی هستیم. الگوی آموزش و پرورش الگوی پیرمردهاست.
بازتاب امروز: نمیشود گفت با تجربهها پشت میز نشستهاند؟
فراستخواه: اینها صورتبندی اشتباهی هستند. کسانی که آفاق نسل امروز را نمیدانند و دیدگاههای غیرعرفی و خاصی دارند چطور میتوانند با نسل جدید گفتوگوی میاننسلی داشته باشند؟ وقتی نسل گذشته با قدرتها و انحصارات مسلط است و میخواهد برای سبک زندگی، اینترنت، فضای مدرسه و… تعیین تکلیف کنند، چه حرفی با نسلهای دیگر دارد؟چهل و چند سال است معلم هستم و در تمام این سالها متوجه شدم که اختلاف نظر دانشجویان در یک درس زیاد است و میبینم آن تلاشی که طی دهه های پیش برای ایجاد توافق میکردم، باید بیشتر شود. چه برسد به حقوق و مسائل مردم.
بازتاب امروز: آقای دکتر هر زمان دربارهی «ما» صحبت میکنید، ملت را کنار دولت میآورید. بههرحال شرایطی پیش آمده است و ما به وضعیت امروز رسیدهایم اما تا ابد نمیتوانیم فقط به زخمهایمان نگاه کنیم. ملت ممکن است عاملیتش را از دست باشد و ناامید است، ترمیم زخمها چطور میتواند اتفاق بیفتد؟
فراستخواه: بحث طولانی میخواهد. دربارهی زمان از دست رفته گفتم. زمان برای تصمیمگیریهای نهادی دولت دارد از دست میرود چون گشودگی ذهن وجود ندارد و هنوز کسانی میخواهند برای منافعشان خشونت و غوغا تولید کنند و جلوی گفتوگوی اجتماعی و خردورزی جمعی را بگیرند. یکی از زمانهای بسیار کوچکی که مانده است، رجوع به آرای مردم یعنی همان همهپرسی و رفراندوم است.
بازتاب امروز: ترسی هست که از این گزینه استفاده نمیکنند؟
فراستخواه: منافع و ریاستها اجازه نمیدهند. گذشتن از قدرت، سیطره، رانتها و امتیازات کار آسانی نیست.
بازتاب امروز: اگر همینها به ضرر قدرت تمام شود چطور؟
فراستخواه: هم به ضرر خودش هم میتواند به زیان یک ملت و سرزمین کهن تمام شود. ما در نظام جهانی خوبی هم زندگی نمیکنیم. وضعیت دنیا پیچیده است و باید با خرد و عقلانیت و احتیاط پیش رفت ولی ما خیلی خطرسازی میکنیم و در فضاهای خیالی تعصبآلودِ مذهبی خاصی هستیم و چشممان به واقعیتها بسته شده است.
بازتاب امروز: این حباب و خودآگاهی کاذب را چطور میتوان تغییر داد؟
فراستخواه: حاکمیت نمیتواند. شاید هم بشود بگوییم نمیخواهد و اگر بخواهد هم زمانهایش را از دست داده است. از نهادهای مدنی و اجتماعی میتوان کمک گرفت.
بازتاب امروز: مردم این نهادها را میپذیرند؟
فراستخواه: خیلی سخت است ولی در جامعهی ایران هوشی وجود دارد. به درستی به خشونتگراییها ارجاع دادید. همچنان با وجود نظرهای رادیکال، هوشمندیهایی هست و عقلا و نخبگان میانی هستند و میتوانند بخشی از آسیبپذیری ملی ما را کم کنند.
بازتاب امروز: چطور باید کمک کنند؟ چه کاری میشود انجام داد؟
فراستخواه: دولت یکدست نیست. بخشی از بلوک سخت همچنان به منافعش چسبیدهاند و نمیخواهند واقعیت را بپذیرند. بیرون از هستههای سخت، ردههای مدیریتی و… وجود دارد که از عقلانیت برخوردار هستند. برخی از این افراد داخل دولت هستند. ما بحرانهای بزرگی مثل حملهی اسکندر را پشت سر گذاشتیم اما ایران از بین نرفت چون نهاد و فرهنگ باقی مانده بود. ما به کامروایی ملی نیاز داریم اما هستهی سخت قدرت و لایههای مسلط توجهی به این موضوع ندارند. ما ظرفیتهای بروکراتیک موثری در همین وضعیت فعلی در دستگاههای دیوانی و مدیریتی کشور داریم که تخصص دارند و میتوانند صدای جامعه باشند.
بازتاب امروز: یعنی اصلاحات اساسی و جبران مافات گذشته؟
فراستخواه: اصلاحات کلیشهای منظورم نیست. علاوه بر دولت، صنفها، حرفهها، نهادهای مدنی، سمنها و… هستند که به عقلانیت، اخلاق و نوعدوستی گرایش دارند که میخواهند از راههای کمهزینهتر منافع خودشان را دنبال کنند.این گروهها پنهان هستند اما اگر به جامعه برگردیم وضعیت تغییر میکند. البته میدان سیاستورزی عقلانی شخم زده شده است اما جامعه سر جای خودش است و ظرفیتها و رمقهایی دارد و میشود از راهحلهای اجتماعی کمک گرفت.خودآگاهی ملی باید رنگینکمانی از اقوام و گروه اجتماعی مختلف باشد. ما بودنِ ما کثیر است و هیچ حکومت و دولتی نمیتواند مایی را تعریف کند که ۹۱ میلیون نفر را نمایندگی نمیکند. هر کسی بخواهد اینطور عمل کند، حذف خواهد شد.وضعیت مخرب سیاستهای فعلی طوری است که ما به هچ دشمن خارجی نیاز نداریم چون ما خودمان با عقلگریزیها دشمن خودمان شدیم!برخیها سکولارند اما جزو ایران هستند و باید این جمعیت را هم دید. قطبیدگیها و شکافهایی ایجاد شد و من تصور نمیکنم مردم در هیچ کشوری مسجد و امامزاده را آتش بزنند.
بازتاب امروز: شما معتقد هستید مردم عادی بودند؟
فراستخواه: مردم نه، گروههای اجتماعی. میدانیم که خشمی در جامعه در حال رشد است و حالت واکنشی پیدا کرده است. این وضعیت در فرهنگ ما نبوده است. فضای اجتماعی و سیاسی به التهابی دچار شده است که بخشی از آن را ممکن است یک طرف و بخشی را طرف دیگر انجام داده باشد.
بازتاب امروز: گفتند که کار دشمن است.
فراستخواه: این حرف ناشی از یکجانبهگرایی است. من از نظر اجتماعی عرض میکنم گروههایی هستند که مذهب را قبول ندارند اما حاضر نیستند کتاب مذهبی و مسجدی را آتش بزنند اما اگر چنین گرایشهایی زمینه پیدا کند، ریشهاش در همان سیاستهاست.
بازتاب امروز: پس مسائل قابل پیشگیری بودند؟
فراستخواه: بله ولی نادیده گرفته شدند. ما فرصتهای بزرگی را از دست دادیم. بههرحال حکومت یعنی مدیریت حل اختلاف.
بازتاب امروز: بحران بزرگی را پشت سر گذاشتیم…
فراستخواه: در واقع مسئله را جمع و سرکوب کردیم! ریشههای بحران هنوز باقی مانده است.
بازتاب امروز: ممکن است آنچه سرکوب شده به شکل زشتتری برگردد؟
فراستخواه: مسلما. چون این وضعیت پسابحران نیست بلکه در بحران هستیم فقط به شکل فیزیکی و انتظامی موضوع جمع شده اما حل نشده است. لاپوشانیهای پر هزینهای شده است. در ایران خون به پا شد و اصلا چیز کوچکی نیست. چند هزار نفر جان خودشان را از دست دادند و شهروندانی هستند که خانواده و عزیزانی دارند. پشت آن، حقوقی است که سرکوب شده است. احساس نابرابری جامعه را از بین برده است. آن زمانی که سفارتخانه تصرف میکردیم باید متوجه میشدیم. حدقل باید بعدش دیپلماسی عقلانی را پیش میبردیم. دپیلماسی یعنی زندگی و ارتباط با کشورهای دیگر برای حفظ منافع ملی و ثبات ۹۱ میلیون نفر شهروند ایرانی. دیگر نمیشود فکر و اطلاعات مردم را محدود کرد. مردمی که شاهد ملتها و کشورهایی هستند که پیشرفت کردند. بنابراین آتش زیر خاکستر است و در lost time به سر میبریم.
بازتاب امروز: جملهی پایانیتان؟
فراستخواه: آه… آه از این رنجها و وضعیت خونبار. باید به جامعه برگردیم. جامعه در وضعیت تعلیق است. وقتی الان به منزل برمیگردم باید به همسایه ها و خانوادهام فکر کنم. نهادهای محلی باید باقی بمانند. هر کسی با حرفهی خودش باید کمک کند. ملت در وضعیتهای پر رنج میتواند به خودآگاهی ملی و مراقبت برگردد. جامعهی ما نیاز به مراقبت دارد و از آنجاییکه دولت توان مراقبت ندارد، باید مراقبتهای اجتماعی و رواداری را زنده کنیم. به مکانهایی نیاز داریم که بشود گفتوگوهای صلحآمیز انجام داد. ما محکوم به زندگی هستیم و اگر دولتی نتوانسته این را درک کند، باید خودمان مراقب همدیگر باشیم. امید لزرانم این است که گروههای میانی به جبران مافات بپردازند. اما من دیگر داستانی ندارم بگویم. شما درماندگی مرا از نزدیک میبینید. روزی داستان داشتم بگویم اما الان شاید داستانکی به نام عقلانیت میانی و مراجعه بهآرای عمومی و همه پرسی و نظر مردم وجود داشته باشد تا بلکه رنج ملت را ببیند.


در میز گرد خبر آنلاین با حضور دو جامعه شناس حوادث دی ماه 1404 بررسی شد
اینجا
%D8%A7%D9%BE%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81
فراستخواه:
دال مرکزی همه این اعتراضات خشم اجتماعی است
بر اثر ناشنوایی سیستماتیک تا به این حد از خشم رسیده ایم
مجاهدی: طبقه متوسط سقوط کرده وعصبانی است
آنچه این دو تحلیلگر بدان معتقدند ناکارآمد بودن قصههای اجتماعی و تاکید بر شکلگیری قصه جدید اجتماعی است. به تعبیر آنها در زمان «ازدسترفته» (به تعبیر فراستخواه) یا «وقت اضافه» (تعبیر مجاهدی) رفراندوم تنها قصهای است که شاید بتواند دعوت مجددی به سوی دولت-ملت باشد

.
کیاوش حافظی: جامعه ایران در دی ماه ۱۴۰۴ یکبار دیگر شاهد اعتراضات و ناآرامیهای خیابانی بود. درباره این گونه اتفاقات کم سخن گفته نشده است؛ جریانهای مختلف قصهگویی خود را داشتهاند. اما، در میان این همه قصههای سیاسی و رسانهای، آنچه غایب بود، روایتهای پژوهشگرانه و علمی افرادی بود که با عینک دانشگاهی خود به رویدادها نگاه کردهاند؛ افرادی که با عینک خاص خود، دیدهها و شنیدهها را مثل نوک کوهی یخ میبینند که از سطح اقیانوس بیرون زده است. روایت از آنچه در زیر اقیانوسِ جامعه میگذرد، نیازمند نگاه موشکافانه خبرگان دانشگاهی است.
ازاینرو، خبرآنلاین در میزگردی از دو استاد سرشناس علوم اجتماعی و سیاسی دعوت کرد که رویدادهای اخیر را واکاوی کنند. در یک طرف، مقصود فراستخواه جامعهشناس خشم اجتماعی را از رهگذر روانشناسی مراحل ۱۰گانه خشم اجتماعی توضیح میدهد.
در طرف دیگر محمدمهدی مجاهدی، استاد علوم سیاسی از احساس بیقراری اجتماعی روایت میکند که یک معنای آن تلاطم و معنای دیگر آن بیقراردادی اجتماعی است.
آنچه این دو تحلیلگر بدان معتقدند ناکارآمد بودن قصههای اجتماعی و تاکید بر شکلگیری قصه جدید اجتماعی است. به تعبیر آنها در زمان «ازدسترفته» (به تعبیر فراستخواه) یا «وقت اضافه» (تعبیر مجاهدی) رفراندوم تنها قصهای است که شاید بتواند دعوت مجددی به سوی دولت-ملت باشد.
مشروح این میزگرد را در ادامه بخوانید؛
****
*ناآرامیهای اخیر را با چه مفهومی میتوان توضیح داد؟ به آن په باید گفت؟ جنبش اجتماعی، آشوب، انقلاب یا ...؟
مجاهدی: در مورد استفاده از ظرفیتهای مفهومی جامعهشناسی سیاسی و علوم سیاسی باید مقداری محتاطانه برخورد کرد؛ چرا که گاهی اوقات این اصطلاحات، باردار و داوریهایی در خود دارند که با به کار بردن هر یک از آنهاناخودآگاه وارد فضای تحلیل میشویم و این داوریها آرامآرام بر مسیر تحلیل اثر میگذارد.
از سال ۱۳۹۶، جامعه ما محل بروز بیقراریهای رفتوبرگشتی و به تعبیری «آکاردئونی» شده است؛ وضعیتی که دامنه بیقراری در آن باز و بسته میشود و در عین حال حالتی تناسخی دارد، بدین معنا که هر نوبت که باز میشود و چهره میگشاید، ما با صورت جدیدی مواجه میشویم. به نظر میرسد این روند رفتوبرگشت، باز و بسته شدن و در عین حال با چهرهای جدید ظاهر شدن و سخن گفتن، پدیدهای است که ما حداقل از سال ۸۸ به اینسو، و بهطور فشردهتر از سال ۹۶ تاکنون، با آن سروکار داریم.
باید بتوانیم این رفتوبرگشتی بودن و آشکار شدن به زبانها و چهرههای مختلف را تا حد امکان در یک الگوی تحلیلی، ولو نه یک تئوری فراگیر، توضیح دهیم. من در همان سالها کوششی کردم و آن را با عنوان «بیقراری طبقه عمودی» نوشتم و منتشر کردم. از سال ۹۶ تا الان چند نوبت این الگوی تحلیلی مجال آزموده شدن پیدا کرده و به نظر میرسد تا حدود قابل قبولی هم قدرت تبیینی و هم قدرت پیشبینی خود را به محک آزمون زده است.
مجاهدی: از سال ۹۷ جمعیت فقرای دو برابر شدهاند/ ریزش طبقه متوسط به طبقات فروتر نگرانکننده است
خلاصه این الگو این است که ما با جامعهای مواجه هستیم که اقتصاد سیاسی آن شاهد یک فروریزش یا -اگر مجاز باشیم از اصطلاحات زمینشناختی استفاده کنیم- یک «فرونشست طبقاتی» است. در الگوی کلاسیک قشربندی و طبقهبندی اجتماعی، ما طبقاتی را داریم که به شکل استعاری یکی پس از دیگری روی هم قرار میگیرند و نظمی افقی دارند؛ اما اکنون با پدیدهای مواجهیم که تقریباً از سال ۱۳۹۷ به اینسو، جمعیت فقرای آن دو برابر شده و ریزش طبقه متوسط به نرخ بیسابقهای رسیده است؛ بهنحویکه فشار ریزش طبقه متوسط به طبقات فروتر، در آمارها کاملاً به شکل نگرانکنندهای منعکس میشود. این وضعیت همزمان است با اعمال تحریمهای جدیدی که بعد از فروپاشی برجام سرعت گرفت.
اتفاقی که اینجا میافتد این است: کسانی که پیشتر شبکه ارتباطی، معنایی و انتظاراتشان را در یکی از طبقات اجتماعی شکل داده و با آن خو گرفته بودند، نه بهمرور، بلکه تقریباً به شکل ناگهانی به طبقات فروتر ریزش میکنند. بیرونیترین جلوه آن، تغییر در محل زندگی، تغییر الگوی کار، خوراک، آموزش و اوقات فراغت است. کسی که خو گرفته بود در طبقه میانی زندگی خود را در همه این حوزهها به شیوههای خاصی اداره کند و انگارهها و انتظاراتش از جهان آنجا شکل گرفته بود، ناگهان خود را در وضعیتی میبیند که ناگزیر است هم از نظر محل اقامت جایگاهش را تغییر دهد و هم به شیوههای زیستی خوشآمد بگوید که با آنها آشنا نیست. برای مثال، کسی که در منطقه ۳ تهران زندگی میکرد، ناچار است به منطقه ۱۴ مهاجرت کند؛ یا اگر سالی سه بار به سفرهای نسبتاً پرهزینه میرفته، حالا ناچار است به سالی یک بار و در حد پارک بیرون شهر اکتفا کند.
مجاهدی: همه طبقات در چیز یک وجه اشتراک پیدا کردهاند؛ از جایی که هستند ناراضیاند و منزلت خود را گرفتار فرونشست میبینند
در واقع اتفاقی که میافتد این است که بهمرور یک وضعیتِ «سیاهچالهمانند» شکل میگیرد که اقشار یا طبقات مختلف جامعه در آن بلعیده میشوند و این، طبقهای را شکل میدهد که میتوان به شکل استعاری به آن گفت: «طبقه عمودی». از همه طبقات کسانی در آن عضو هستند و وجه اشتراک آنها دیگر این نیست که به لحاظ درآمدی یا مالکیت ابزار تولید با هم مشترک باشند، بلکه اشتراکشان در این است که از جایی که هستند ناراضیاند؛ یعنی منزلت خود را گرفتار پدیده فرونشست میبینند. کسی که مثلاً در طبقه فوقانی بوده و الان دو طبقه پایینتر است؛ هرچند هنوز وضعش از کسی که پایینتر از او قرار گرفته بهتر است، اما نسبت به جایگاه پیشین خود احساس بیمنزلتی و ازخودبیگانگی میکند.
مجاهدی: هر طبقهای که دچار بیقراری شود، طبقات دیگر را به نارضایتی فرامیخواند
این نارضایتی، عنصر مشترک یا هویتبخش به اعضای این طبقه جدید است. حال این پتانسیل کجا فعال میشود؟ هر بخشی از این طبقه عمودی به محرکهایی حساس است که احتمالاً بخشهای دیگر لزوماً به آن محرکِ مستقیم حساس نیستند؛ اما هر بخشی از این طبقه که گرفتار بیقراری شود، این بیقراری را به بخشهای دیگر سرایت میدهد. چرا؟ چون نارضایتیهای مشترک در طبقات دیگر را فرامیخواند. لذا ممکن است اینبار از صنف بازاریان شروع شود و به اصناف دیگر سرایت کند؛ چنانکه در سال ۹۶ از مالباختگان مؤسسات اعتباری شروع شد، سال ۹۸ از معترضان به قیمت بنزین، و سال ۱۴۰۱ از معترضان به منزلت اجتماعی خانمها. اما میبینید که این وضعیت خیلی زود خاصیت سرایتکنندگی مییابد و دیگران را هم فرامیخواند.
مجاهدی: نام وضعیت کنونی بیقراری است و در ماههای آینده دوباره شاهد آنها خواهیم بود
به نظر میرسد این به چند زبان سخن گفتن، به چند چهره ظاهر شدن و رفتوبرگشتی بودنِ این اعتراضات -که من ترجیح میدهم آنها را بیقراری بخوانم- پدیدهای است که با آن مواجه بودیم و به احتمال زیاد، با فواصل کمتر در ماههای آینده نیز با آن مواجه خواهیم بود.
*آقای فراستخواه! آقای مجاهدی در انتها به رویدادهای سالهای گذشته اشاره کردند. شما چه چیزی در این اتفاقات امسال را مشابه یا متفاوت از سالهای گذشته میدانید؟
فراستخواه: من ابتدا میخواهم دو سویه مسئله را تفکیک کنم. یک سویه، سویه بهاصطلاح استراتژیک است؛ یعنی بهطور خاص مسئله سیاسی است با حاکمیت و قدرت ارتباط دارد. در این سویه، دولتهای متخاصمی وجود دارند که میخواهند از مسائل اجتماعی و سیاسی ایران استفاده کنند؛ دولت متخاصمِ آمریکای ترامپی، اسرائیلِ نتانیاهویی، بعد گروههای سرنگونیطلبی که میخواهند به قدرت برسند، رسانه دارند، بازنمایی میکنند و میدان را برای فعالیت خود مناسب میبینند. اما بحث من اصلاً این نیست. این سویه سیاسی و استراتژیک مسئله است که میتوان درباره آن بحث کرد و در میدان حضور دارد. من میخواهم سویه اجتماعی مسئله را ببینم. فکر میکنم توضیحات شما و آقای دکتر هم در همین زمینه بود و من نیز سعی میکنم در همین سیاق، درک دانشآموزی خودم را عرض کنم.

فراستخواه: دال مرکزی اتفاقات سالهای اخیر خشم اجتماعی و خشم انباشتهشده است
توضیح آقای دکتر از نظر طبقاتی خیلی جالب بود، اما من مسئله را فقط طبقاتی نمیبینم؛ چیزی که من میبینم «خشم اجتماعی» و یک نوع خشم انباشتهشده است. دال مرکزی آن «خشم» است. ما با یک پریشانحالی اجتماعی و درماندگی اجتماعی مواجهیم که به شکلهای مختلفی ظاهر شده است. همانطور که آقای دکتر گفتند، از سال ۸۸، ۹۶، ۹۸، ۱۴۰۰، ۱۴۰۱ تا به امروز، جامعه مدام امواج مختلفی داشته که در واقع شرارههای خشمی است که شکل گرفته است.
این پریشانحالی در مقابل چیزی است که میتوان به آن رفاه اجتماعی یا بهطور دقیقتر کامیابی اجتماعی گفت؛ چیزی که ما به آن نیکبود فاعلی subjective well-being میگوییم. یعنی جامعه میخواهد با مردم در حکم «سوژهها» رفتار کند؛ شهروندانی که هر یک سوژهای هستند، فاعلِ شناسایِ عالماند، میخواهند زندگیشان را خودشان تعریف و پیجویی کنند و مطلوبیتها و آرزوهایی دارند. این ۹۱ میلیون نفر جمعیت ایران، سوژههایی هستند که میخواهند زندگیشان را تعریف و نیازهایشان را تأمین کنند.
وقتی این نیکبود فاعلی وجود ندارد، حکمرانی که اساساً موضوعیتش تأمین همین امر است، دچار چالش میشود؛ بهویژه برای گروههای اجتماعی مختلف و گروههای نوعاً رویتناپذیری که دیده نمیشوند، «دیگری» و طرد شدهاند. اینها در وضعیتهای بسیار پیچیدهتر، مسئلهمند و آسیبناکی قرار دارند.
توضیحی که میتوانم بر مبنای یک شرححال اجتماعی بدهم این است که این پریشانحالی اجتماعی دو دوره دارد: دوره نهفتگی و دوره آشکارگی. هر یک از این دو دوره نیز پنج مرحله دارند.
فراستخواه: دوره نهفتگی پریشانحالی اجتماعی؛ ناکامی، نارضایتی، بیاعتمادی و ناامیدی
اول، دوره نهفتگی این پریشانحالیهاست. مرحله اول آن «ناکامی» است. مردم احساس ناکامی میکنند. ما این را در سالهای ۸۸، ۹۶، ۹۸و ... میبینیم. ناکامی یعنی نداشتن مسکن، شغل دلخواه، منزلت اجتماعی، سبک زندگی، حرمت، حقوق، ارتباطات و رسانه. وقتی مجموعه اینها نیست و حس نیکبود فاعلی وجود ندارد میبینیم یک احساس ناکامی شکل میگیرد.
این احساس ناکامی ابتدا به شکل «نارضایتی» نشان داده میشود. نارضایتی معطوف به بیرون است و میخواهد خود را ابراز کند. مرحله سوم این است که به کجا باید چنگ زد؟ وقتی سرمایههای اجتماعی، همبستگی، پیوند وجود نداشته باشد و مشارکت فرسایش پیدا کند؛ به آینده، دولت، سیاستها و نهادهایی که بتوان از طریق آنها شفقتی دید و پیوندی برقرار کرد «بیاعتمادی» شکل میگیرد
وقتی جامعه این سه مرحله را هم رد میکند، به مرحله «ناامیدی» میرسیم. این حس ناامیدی نیز وقتی هیچ سیاستی و هیچ پشتیبانی اجتماعی وجود نداشته باشد، جامعه را به مرحله «اندوه اجتماعی» پرتاب میکند. پس آخرین مرحله پنجم نهفتگی پریشانحالی جامعه ایران در این چند دهه «اندوه اجتماعی» است.
فراستخواه: دوره آشکارگی آشکارگی پریشانحالی؛ شکوه، شیون، ضجه، تروما و پرخاش
از آن به بعد وارد دوره آشکارگی میشویم که آن هم پنج مرحله دارد. این دوره ابتدا با یک «شِکوه اجتماعی» شروع میشود؛ اندوه انباشته در ذهن و روح خلایق، ابتدا به شکل یک شکوه اجتماعی و مانند یک موزیک متن در ذهنیت جامعه شکل میگیرد. من در مطالعات محدودی که در این دو سه دهه داشتم از نزدیک با کارهای مخصوصا کیفیتر مواجه میشدم. اینجا وقت این گونه پیمایشها، گزارشهای اجتماعی، نهادهای اجتماعی و رسانههای مستقل است. این شکوه اگر رسانههای مستقلی وجود داشته باشد، پیمایشهای جدی صورت بگیرد، مراکز پژوهشی مستقل از حاکمیت وجود داشته باشد ای این مسائل که به شکل حرفه دنبال شوند این شکوه اجتماعی می تواند در آنجا بازنمود پیدا کند، سیاستهایی تعریف شود، راهحلهایی پیدا شود.
اگر این اتفاق نیفتد شکوه سیاسی به یک «مویه سیاسی» یا «شیون سیاسی» تبدیل میشود. اینجا جای نظام حزبی خالی است که بیاید و برای این شیونها برنامه دهد و با گردش قدرت، رضایت مردم را جلب کند. اگر در مرحله شیون هم پاسخی داده نشود، وضعیت تبدیل به «ضجّه سیاسی» میشود. در این مرحله مناقشهها و مطالبات بیشتر است. ما در سالهای گذشته این مسیر را نه به صورت خطی اما با یک فرازونشیب میدیدیم. بیشتر آلترناتیوها و گروههایی که میخواهند جایگزین شوند بیشتر میتوانند از این مسئله استفاده کنند و پاسخ دهند. همه اینها بخشی از هوشمندی اجتماعی است که جامعه برای خودش یک سازوکارهایی برای زندگی دارد و از این طریق میآید برای مسائل راه حل پیدا میکند.
متأسفم که بگویم اگر مرحله ضجه هم از طریق مدنی و گردش قدرت حل نشود (که به دلیل ساختار متصلب، ناشنوایی سیستماتیک و شکاف دولت-ملت حل نشد)، تبدیل به «تروما» میشود. تروما وضعیتِ «ذهنِ زخمی» جامعه است؛ مردم احساس قربانی بودن میکنند. تروما وضعیتی بسیار نفرینشده و مسموم است که مثل خوره به جان اجتماع میافتد و جامعه را از درون میپوساند.
با وجود تروما، قانون صیانت نفس و تقلا برای زندگی همچنان وجود دارد. این تقلاها و «مومنتوم» های (تکانههای) اجتماعی نمیگذارند تروما در حالتِ درخودفرورفتگی باقی بماند. لذا تروما به نقطهای میرسد که دوباره از درونش خشم بروز میکند. به نظرم جامعه ما متأسفانه به این دوره پرتاب شده است. اکنون به مرحلهای رسیدهایم که «پرخاش» و میل به خشونت وجود دارد و حتی متناظر با آن، میل به اقتدار؛ یعنی میلی وجود دارد که یک نیروی مقتدر بیاید تا فرد بتواند به کمک او خشمش را ابراز و ناکامیهای مرحله اولش را جبران کند.
به نظر من، ما در چنین وضعیتی قرار گرفتهایم. میخواهم به عاملان اجتماعی را در اینجا توضیح دهم: اینکه این عاملان چه میتوانند بکنند. موضوع دیگر مسئله زمان است. ما سه سه زمان داریم؛ «زمان طلایی»، «زمان حساس» و «زمان ازدسترفته». مطالعات و شواهدی که طی این سه دهه گرد آوردهام به من کمک کرده که هنوز میتوان توضیح داد که عاملان (مثلاً حاکمان، رقیبانشان، مخالفان، نهادهای مدنی، اجتماعی، محلی، صنفی، حرفهای) چگونه میتوانند عمل کنند و در کدام زمان قرار دارند.
مجاهدی: جامعه ایران دچار بیقراری شده است؛ یک معنای آن تلاطم و معنای دوم بیقراردادی اجتماعی است
* برگردیم به دکتر مجاهدی. در کلام دکتر فراستخواه چند موضوع بود. یکی حل مناقشه و دیگری اینکه گفتند یک ناشنوایی سیستماتیک وجود دارد. در یک چنین وضعیتی چه کار باید کرد؟ فکر میکنم شما هم در این رابطه یک سری دادههای میدانی داشته باشید ...
مجاهدی: وجه مهمی در این بیقراریها وجود دارد که مستقیماً با «روانشناسی اجتماعیِ بیقراریها» سروکار دارد و در غیاب یک تصویر نسبتاً گویا از این وجه روانشناختی-اجتماعی، هر تحلیلی میتواند گمراهکننده باشد. بخش مهمی از تحلیل آقای دکتر در واقع تدارککننده و تمهیدکننده همین تحلیل روانشناسانه اجتماعی است که ما بهشدت به آن نیازمندیم.
من برای اینکه پیوندی بین آن الگویی که پیشنهاد کردم، و الگوی روشنگری که دکتر فراستخواه پیشنهاد کردند برقرار کنم، میخواهم از این مفهوم «بیقراری» کمی بیشتر استفاده کنم. بیقراری در این الگو به دو معناست که تصادفاً در زبان فارسی با یک واژه تعبیر میشوند و هر دو میتوانند مراد ما باشند: یکی «بیقراری» به معنای تلاطم و ناآرامی؛ بیقراریای که البته تا حدود زیادی مدرج است و به انحا و اشکال مختلف خود را نشان میدهد. مثلاً در همین پنج مرحله دومِ الگوی پیشنهادی دکتر فراستخواه، ما انواع و اقسام این بیقراریها را میبینیم؛ یعنی میتواند ضعیف یا شدید، در سطوح مختلف خودش را نشان دهد.
اما معنای دیگر «بیقراری»، که «برهمخوردن قرارداد اجتماعی» است («بیقراری» به مثابه نبود قرار). جامعه ما به این معنا احساس «بیقراری» میکند. راههای ترمیم قرارداد اجتماعی البته معمولاً نبایستی خشونتآمیز باشد، اما وقتی آن راهها یکی پس از دیگری کمابیش به نتایج رضایتبخشی نمیرسند—و من روی کلمه «رضایت» اینجا تأکید میکنم—آنوقت بهمرور احساس بیقراری توأم میشود با یکنوع ناامیدی (همانطور که اشاره کردند) از اینکه مسیرهای متعارف ممکن است به یک نوع تجدیدِ قرار منتهی شود. در نتیجه، روح جمعی جامعه به این فضا منتقل میشود که این قرارداد اجتماعیِ ازدسترفته را باید از طرق دیگری تمهید، تدارک و استدراک کرد.
به نظر میرسد اینجا اگر حکومت صورتمسئله را در حوزه بیقراری (به معنای «ناآرامی» بفهمد) و از این وجه دوم (یعنی بیقراری معادل «بیقراردادی») غافل شود، آنوقت احتمالاً به راهحلهایی اکتفا خواهد کرد که آن راهحلها حتی اگر کفایتی داشته باشند، کفایتشان صرفاً به فرونشاندن موقت ناآرامیها برمیگردد. یعنی بیقراری را تنها به معنای ناآرامی میبیند و راه حل آن جنبه تسکین آلام، یا حداقل عدم بیانگری دردها را دارد؛ که به یک معنا سرکوب است: سرکوب دردها، سرکوب صداهای برآمده از آن مراحلی که در بخش اولِ آن مدل اشاره کردند. در صورتی که این بخش دوم یعنی بیقراری به معنای ازدسترفتنِ قرارهای متقابل جامعه و حکومت هم اگر تدارک و جبران شود، میتواند راهحل بلندمدت این بیقراریها باشد.
مجاهدی: چرا قرارداد اجتماعی بر هم میخورد؟
جایی که قرارداد اجتماعی خودش را بیش از هر جای دیگری نشان میدهد، دو جا و دو عرصه است:
یک عرصه، عرصه بازنمایی و نمایندگی تنوعاتی است که جامعه در واقع برساخته آن تنوعات است. اگر بخشهایی از این تنوعات، به اندازه سهمی که در ساختهشدن جامعه دارند، در عرصه عمومی بازنمایی و نمایندگی نشوند، شما قطعاً با برهمخوردن قرارداد اجتماعی مواجه خواهید بود. یک بخش آن رسانه است (همه آن رسانه نیست)؛ اینکه رسانه مخاطب خودش را کدام بخش از جامعه میداند و اینکه رسانه بیانگر یا بازتابدهنده صداها، خواستها، نیازها و تمناهای کدام بخش از جامعه است. این موضوع شاخصبندیهای خیلی آشکار و قابل ارزیابی دارد؛ مثلاً در پیمایشهای پیاپی «ارزشها و نگرشهای ایرانیان»، بهخوبی میتوان این نادیدهگرفتهشدن بخشهای مهمی از جامعه را به شکل تحلیلی از دادهها بیرون کشید. کاری که برخی از همکاران ما بهخوبی صورت دادند و منتشر هم شده اما متأسفانه شاید بهخوبی به آنها توجه نشده و خوانده نمیشود.
مجاهدی: سند برنامه و بودجه، آینه قرارداد اجتماعی است
بخش دوم از عرصههایی که خیلی خوب میتواند ازدسترفتن قرارداد اجتماعی را آشکار کند، «سند برنامه و بودجه» است و این شاید ملموسترین بخش از آن عرصههای بازنمایی قرارداد اجتماعی است. اینکه چه سهمی از ثروت عمومی در بازه یک سال صرف چه اهداف و اموری میشود، نشاندهنده این است که به چه چیزهایی اولویت داده شده و چه چیزهایی از اولویت خارج شده است. به هر حال این حرکتی بود که در دولت دوازدهم شروع شد برای اینکه سند برنامه و بودجه آشکارا در معرض دید عموم و در معرض تحلیل قرار بگیرد. شما میدانید پیش از آن، ارقام و سرفصلهای برنامه و بودجه آشکارا منتشر نمیشد، اما از آن به بعد ما تحلیلهای دقیقتری داریم از اینکه چطور اجزای قرارداد اجتماعیِ پیشین بهمرور تحلیل رفتند، بخشهایی فراموش شدند و بخشهایی کاملاً نامتوازن برجسته شدند.
مجاهدی: گاهی تعریف از «خیر عمومی» آنقدر محدود میشود که معنایش «خیر خصوصی» است
در واقع میدانید اینجا آن چیزی که از دست میرود، احساس انصاف و عدالت است. عدالت نه به یک معنای خیلی غیرقابلدسترس و تخیلی؛ بلکه عدالت به معنای فهمپذیر و شاخصهپذیرش، دستکم در سه حوزه باید درک، لمس، زندگی و زیست شود:
۱- یکی از آنها «بهرسمیتشناختهشدن» و دیدهشدن است. معنای آن این است که خیر عمومی چقدر شمول دارد و چه دامنهای از تنوعات را شامل میشود؟ گاهی اوقات تعریف و تحقق خیر عمومی آنقدر محدود میشود که دیگر کمکم همان «خیر خصوصی» است؛ یعنی چندان فرقی نمیکند و شما به آن خیر خصوصی هم خیلی خطا نکردهاید.
۲- حوزه دوم در واقع بازنمایی و نمایندگیِ این تنوعات و تکثرات در «ساختِ سختِ قدرت» است. یعنی این تنوعات و تکثراتی که جامعه ایران باید در ساخت سخت قدرت نمایندگی و بازنمایی شوند. یعنی هم باید سخن، خواستهها، نیازها و تمنیات آنها در ساخت سخت قدرت بازنمایی شود و هم باید واجد نمایندگی باشند؛ مثلاً در شوراها، در مجلس، در عرصههای رقابتی انتخابات ریاستجمهوری و غیره.
۳- ساحت سوم -که در واقع ضلع سوم برقراری عدالت است- ساحت «بازتوزیع منافع» برآمده از گردش چرخه قدرت است. چرخه قدرت و ثروت که میگردد، منافعی تولید میکند و این منافع البته بر اساس سرمایهای از جان و روان و مجموعهای از ازخودگذشتگیها و ابتکاراتِ همه این تکثرات به دست آمده است. بنابراین حاصل چرخه قدرت و ثروت، هرچه که هست، منافعی که به دست میآید باید بازتوزیع شود و این بازتوزیع باید بر اساس همان بازنمایی و نمایندگی، و البته پیش از آن «بهرسمیتشناختن» این تنوعات شکل بگیرد.
وقتی این عرصهها تنگ، نامتقارن و نامتوازن میشود، فراموش میشود یا از دست میرود، آنوقت البته آن قرارداد اجتماعی به این معنا از هم میپاشد که: «دیگر هرچه که هست عادلانه نیست؛ آنچه بر ما میرود عادلانه نیست، منصفانه نیست.» بنابراین تقاضا برای تجدید قرارداد اجتماعی شکل میگیرد. آنوقت این تقاضا اگر از مجاری خودش—چنانکه آقای دکتر فراستخواه اشاره کردند—و در مراحل خفیفتر پاسخهای مناسب و متناسب نگیرد، به ترازهای بالاتر منتقل میشود. در ترازهای بالاتر هم البته میشود پاسخهایی به آن نیازها، خواستهها و مطالبات داد، اما اینبار دیگر پاسخها حتماً گرانتر و دشوارتر خواهند بود.
*آقای دکتر فراستخواه! من این پاسخها را کنار آن سه زمانی که شما گفتید قرار میدهم. چه نسبتی بین اینها وجود دارد؟ چه نوع پاسخهایی تاکنون داده شده و در چه زمانی؟
*فراستخواه: متأسفانه انتظار پاسخی نیست؛ هنوز نمیخواهند این خشم را به رسمیت بشناسند. یک مافیای قدرت و یک الیگارشی وجود دارد که اساساً دیگر نمیخواهد قراردادهای اجتماعی را روزآمد و اصلاح کند و وضعیت کاملاً پیچیدهای است.
ما در مطالعاتمان بحثی به نام «قلدرمآبی» Bullying داریم. مثلاً فرض کنید در محله یک تعداد آدمهایی قلدری میکنند. در حوزهی سیاست، در این چند دهه شاهدیم که یک نوع «قلدرمآبی» اتفاق افتاده است؛ یک نوع قلدرمآبی سیاسی که پشت آن البته رانتها و انحصارات قرار دارد. در خصوص همان انحصارِ قرارداد اجتماعی که دکتر مجاهدی مطرح کرده بودند، بحثهایی وجود دارد که اساساً همه از ابتدا برابرند، اما به نظر من نابرابری هم از ابتدا شکل گرفته است.
فراستخواه: سال ۸۸ در یک زمان حساس قرار داشتیم؛ الان در زمان از دست رفتهایم
[میگویند] «همه از آخر میترسند، عبدالله از اول میترسد». کار ما در واقع یکطوری شکل گرفته که دوباره تنظیم مجدد (Reset) این وضعیت، به معنای از دست دادنِ خیلی موقعیتها و منافع برای یک گروه اقلیت است و این گروه چنین چیزی را نمیخواهد. یعنی به این معنا که دوباره بیاید عدالت و میزان را ایجاد کند؛ که لازمهی آن یک نوع از دست دادنهاست و هزینههای بزرگی دارد.
اینجاست که من عرض کردم آن زمان از دست رفته است؛ یعنی حتی زمان حساس را هم از دست دادهایم. سال ۸۸ یک «زمان حساس» بود که میتوانست یک نوع عدالت، و یک نوع قرارداد اجتماعی شکل بگیرد. اما نشد. تعریفی شد، اسمی برای آن گذاشته شد و صورتمسئله در واقع نهتنها پاک شد، بلکه جمع شد. با اسمهایی که روی این خواستهها گذاشته میشود، در واقع [آنها را] طرد، سرکوب و حذف میکنند.
اجازه دهید اینگونه بگویم: من همچنان معتقدم که در این جامعه هوشمندیهایی وجود دارد، امکانهای نهفتهای وجود دارد که جامعهی ایرانی، انسان ایرانی و گروههای اجتماعی با آن هوشمندی، مسیر خودشان را دنبال میکنند.
فراستخواه: این میدان، میدان پیچیدهای است؛ ما نیازمند یک تخیل و داستان اجتماعی هستیم
* این همان جمله طلایی و همیشگی شماست که می گویید متوسط عقل جامعه از متوسط عقل حکمرانان بیشتر است...
فراستخواه: بله بیشتر است و من امیدم به همین عقل اجتماعی است. من در ابتدای صحبتهایم نخواستم توضیح دهم و فقط به وضعیت استراتژیک دولتهای متخاصم اشاره کردم. یعنی میدان، بسیار میدان پیچیدهای است اما درعین حال جامعه با آن هوشمندی و سازگاریهای خلاقی که در «عاملان» ایرانی و عقلانیت جمعی ایران وجود دارد، میتواند این دوره هم سپری کند اما خیلی سخت است.
ما به یک «تخیل اجتماعی» یا «داستان اجتماعی» نیازمندیم. الان تخیل اجتماعی درمانده شده و داستانی دیگر برای آن مردم خشمگین نیست؛ مردمی که مدام درگیر خشمهای پیدرپی و انباشتهای در درون خودشان هستند، به علت آن درماندگیها نمیتوانند نیازهایشان را تأمین کنند، مشارکت کنند، دیده شوند و و نتوانند زندگی کنند. این خشمها نیاز به یک داستانی دارد که با آن داستان مسیر را دنبال کند. در حالی که ما تمام داستانها را از بین بردیم.
ما وقتی با دوستانمان جمع میشویم، میگوییم: «الان در این میدان چه کار کنیم ما؟» این دولتهای متخاصم آمدهاند و میخواهند از این خشم جامعه و از این اعتراضات میخواهند استفاده کنند. همهی ما نگرانیم؛ چون طبعاً ما با یک جهان پر شر و شور درگیر هستیم. در یک چنین جهانی، زیستن در یک سرزمین، در یک فلات، در یک ژئوپلیتیک بسیار سخت، با یک جمعیت ۹۱ میلیونی متنوع و متکثر که نیازهای فروخورده و آرزوهای فروخوردهی بسیاری دارند و قرارداد اجتماعی هم نمیتواند آنها را حمایت کند... چطور این مسیر را دنبال کنیم؟
اینجاست که ما به داستان نیاز داریم. این تخیل اجتماعی و داستان میتواند به ما کمک کند. ما «داستان مدرنیته» داشتیم؛ ما با داستان مدرنیته آمدیم.
فراستخواه: شکست داستان مدرنیته داستان انقلاب را پیش روی ما قرار داد
شما جوانید اما من که در دههی ۴۰ و ۵۰ دانشآموز و دانشجو بودمی خاطرم هست که داستانی به نام مدرنیته داشتیم. عقلانیت، انسانگرایی، پیشرفت، قرارداد اجتماعی، خرد نقاد و تفکر انتقادی را میخواستیم. مجموعه اینها سبب میشد که ما یک داستانی داشته باشیم تا آرزوهایی در سر بپرورانیم و کار کنیم.
اما وقتی ایدئولوژی مدرنیزاسیونی که در آن دوره بود، این داستان را تخریب کرد مدرنیته را به یک مدرنیزاسیونی تقلیل داد که نه در آن نه عدالت بود، نه مشارکت اجتماعی و نه توافق نخبگانی. این داستان دیگر به ما کمک نکرد و ما «داستان انقلاب» را پیدا کردیم. ما با آن داستان نتوانستیم پیش برویم و به داستان انقلاب رسیدیم.
بعد از انقلاب که مشکلاتی به وجود آمد، دوباره داستانهای دیگری به داد این ملت رسید؛ مثلاً داستان اصلاحات و داستان عقلگرایی بعد از انقلاب. کسانی آمدند و از عقلگرایی صحبت کردند و گفتند ملیت را در نظر بگیریم؛ اسلام ۱۴۰۰ سال است، [اما] این سرزمین چندهزار سال تاریخ و فرهنگ دارد، تمدن دارد، ارتباط با ملتهای مختلف داشته، گفتگو داشته و ما با صدور انقلاب نمیتوانیم زندگی کنیم. این برای ما داستانی شد که سال ۷۶ را به وجود آورد.
فراستخواه: چه بر سر مرجعیتها آمد؟
اما الان این تخیل اجتماعی و این داستان و این مرجعیت، هم به دلیل وضعیتی که بلوکهای سخت قدرت با این جامعه داشتند، نفوذ خود را برای بخش بزرگی از گروههای اجتماعی از دست داده است. الان وقتی شما برای این گروههای اجتماعی که خشم دارند از عقلگرایی، توسعه، واقعگرایی و اصلاحات صحبت میکنید، آن را نمیپذیرند.
حتی مرجعیت روشنفکری ... هیچ نوع مرجعیت دانشگاهی نمانده است. مرجعیت رسانهای که نداریم. این صداوسیمایی که ما داریم، اساساً در آن انعکاسی از این تنوعات ۹۱ میلیون جمعیت با اقوام مختلف، جنسیتها، سبکهای زندگی و نسلهای مختلف نیست. حتی رقیبهای سیاسیشان هم در این رسانه وجود ندارند. پس مرجعیت رسانهای که نداریم؛ رسانههای آزاد و مستقل و اینها را هم که منکوب کردیم. پس در نتیجه ما در سطح سرزمین و فلات، مرجعیتهای رسانهای را تخریب کردیم. مرجعیتهای دانشگاهی را به شکلهای مختلفی از چشم و دل و ذهن جامعه انداختیم. مرجعیتهای روشنفکری را انداختیم.
مدتی است که سلبریتیها آمدهاند و آنها هم کاره خاصی نمیتوانند بکنند؛ نمیخواهم آنها را نفی کنم، اما آنها کاراییشان در حوزه دیگری است.
فراستخواه: وضعیت امروز؛ مواجهه با خشم بدون آنکه دولت-ملت بتواند مسائل را رفعورجوع کند
اینجا است که به نظر من ما در یک وضعیتی قرار گرفتیم که مواجه هستیم با خشم، با همان توضیحی که دادیم؛ بدون اینکه در خود سرزمین یک دولت-ملتی بتواند با یک شکل رضایتبخشی و یک «پایداری» بتواند مسائل سرزمین را رفعورجوع کند.
اینجا است که مجبورم بگویم که شاهد گفتمانهای تازهای در جامعه هستیم که اساساً رژیمهای حقیقت خاص خودشان را دارند. اساساً هیچ عنایتی به مرجعیتها و دالها و حقیقتهایی که در جامعه برایشان گفته میشود ندارند و خیلی هم خطرناک است، چون اساساً میل به بازگشت دارند.
* آقای دکتر مجاهدی! شما راهکار را در چه میدانید؟
مجاهدی: در ادامه فرمایشات آقای دکتر فراستخواه، من فقط سه نکته را به اختصار عرض میکنم.
نکتهی اول این است که ما با وضعیتی مواجهایم که ترکیبی است از جامعهی ضعیف و حکومت ضعیف. «جامعهی ضعیف» نه به معنای جامعهای که نمیتواند بیقراری خودش را در خیابان نشان دهد، بلکه به معنای خاص کلمه یعنی جامعهی تشکلنیافته. جامعهای که نمیتواند از تشکلهای مدرن، مثل احزاب و سندیکاها، به شکل مؤثر استفاده کند، و تشکلهای سنتی آن نیز بهشدت آسیب دیدهاند، یعنی کارایی و کارآمدی سابق خودشان را از دست دادهاند.
مجاهدی: در جامعهی تشکلنیافته «صدا» به «نویز» تبدیل میشود
جامعهی تشکلنیافته که کمکم به سمت «جامعهی تودهای» حرکت میکند، یک جامعهی ضعیف است؛ هرچند گاهی ممکن است کارهای بزرگی هم بکند. بنابراین اینجا ممکن است یک سوءتعبیری دربارهی ضعف جامعه بهوجود بیاید. خواهش میکنم مخاطب هوشمند به این تبصره توجه داشته باشد که وقتی از «جامعهی ضعیف» سخن میگوییم، منظور ما جامعهی تشکلنیافته است: یعنی جامعهای که تنوعاتش در قالب تشکلهای متنوع نتوانستهاند در عرصهی عمومی بروز پیدا کنند. لذا به جای رای (Vote)، اصطلاحاً گاهی مجبور است به صدا (Voice) متوسل شود، و وقتی صدا نیز نباشد، به نویز (Noise) تبدیل میشود. صداها درهمآشفته میشود، بیمعنا میشود، و عملاً انتقال معنا صورت نمیگیرد؛ لذا این صداها به جایی نمیرسند.
مجاهدی: فلج در تصمیمگیری و ناتوانی در شنیدن جامعه/ چرا حکومت ناشنوا شده است؟
در سوی دیگر، حکومت هم ضعیف است؛ نه به این معنا که قدرت سرکوب بروزات خیابانی را ندارد یا نمیتواند با دشمنان خارجی خود مواجه شود؛ بلکه به این معنا که آنچه را که اراده میکند، در مقام عمل نمیتواند به اجرا بگذارد. یعنی نفوذ رأی حکومت دچار اختلال شده است. به این معنا که بسیاری از فکتها، دادهها و حتی راهحلها روشن است، اما در مقام اجرا، حکومت یا نمیتواند تصمیم بگیرد، یا وقتی به سختی و دشواری تصمیم میگیرد، قادر به اجرای آن نیست.
درواقع، این «ناشنوایی» که در فرمایشهای دکتر فراستخواه هم بود، بهعلاوهی ناتوانی در حرکت دادن خود از نقطهی الف به نقطهی ب، نشانهایست یا حتی به معنای دقیقتر Symptom یا علامتی از نوعی فلج در سطح تصمیمگیری و اجرا. اما این تنها شاخصهی ضعف حکومت نیست. شاخصهی دوم ضعف حکومت این است که نمیتواند در ساحت معنا، مراداتی را شکل دهد و آن مرادات را بهخوبی برای جامعه تعبیر کند، و متقابلاً، مرادات جامعه را نیز نمیتواند دریافت کند.
در چنین وضعیتی حکومت گرفتار نوعی سندروم اوتیسم میشود؛ یعنی نوعی درخودفروماندگی، درخودفرورفتگی، تکرارگویی و تکرارکاری. یعنی از برقراری ارتباط معنادار و مؤثر با واقعیت اجتماعی ناتوان شده است.
اگر بدنهی حکومت گرفتار نوعی فلجِ همراه با اوتیسمِ شناختی شده باشد و جامعه هم در وضعیت فقدان تشکل بهعنوان یک جامعهی ضعیف قرار گرفته باشد، در سایهی نظریات نهادگرایی نوین، تنها راهی که باقی میماند این است که آن خلاقیتهای سازگارشوندهی جامعه فعال شود.
در اینجا من میخواهم ارجاع بدهم به آثار خود آقای دکتر فراستخواه، و از ایشان خواهش کنم که اگر صلاح میدانند، در این زمینه هم توضیحاتی ارائه دهند.
اینجاست که جامعه احتمالاً نهفقط باید خودش به خودش کمک کند، بلکه باید به حکومت هم کمک کند؛ خصوصاً در وضعیتی که حکومت و جامعه به شکل مشترک در معرض تهدید خارجی قرار گرفتهاند. در چنین موقعیتی، یکی از راههایی که جامعه میتواند به حکومت کمک کند تا ضعف آن باعث تشدید بیشتر بیقراریها (به هر دو معنا) نشود، این است که جامعه به سوی تشکلیابیهای جدید برود، و صداهای مختلفی که در درون خودش دارد را اگر نمیتوانند در قالب ساختاری چون صداوسیما که بنبست تکثرات است نمود پیدا کنند و آنجا بازنمایی نمیشوند دستکم در درون خودش سرکوب نکند.
فراستخواه: دوره اصلاحات، زمان طلایی حکومت بود، نتوانستیم از آن استفاده کنیم / برجام در زمان حساس رخ داد
* آقای دکتر فراستخواه! شما در مورد ساخت روایت، تخیل اجتماعی و داستان صحبت کردید این در چه شرایطی شکل میگیرد؟
فراستخواه: متأسفانه در آن تخیل اجتماعی و داستانی که اشاره کردم، زمان طلایی حکومت بعد از انقلاب، در دورهی اصلاحات بود؛ اما ما نتوانستیم از آن زمان استفاده کنیم. هنوز ماجرای قتلهای زنجیرهای ادامه داشت، و آن بلوک قدرت همچنان مقاومت کرد و دیگر اتفاقات هم رخ داد که باعث شد آن فرصت از دست برود.
بعد از آن، در نیمهی اول دههی ۹۰، ما با یک زمان حساس مواجه بودیم. در آن دوره، حکومت بهعنوان یک عامل اجتماعی هنوز فعال بود. آن دوران، هرچند دیگر زمان طلایی نبود، اما زمان حساس حکمرانی بود، که در آن برجام توانست تحقق پیدا کند. چون یکی از مشکلات بزرگ ما اساساً همین است که نمیتوانیم با دنیا زندگی کنیم. ما در تخیل سیاسیمان، انگار همواره باید در «شِعب ابیطالب» یا در «صحرای کربلا» باشیم؛ در حالیکه ۹۱ میلیون نفر در این سرزمین زندگی میکنند و نمیتوانند بدون دنیا زندگی کنند. باید با دنیا در ارتباط باشند. در آن دوره، دولت میتوانست بازی کند، اما آن فرصت حساس هم از دست رفت. امروز به نظر من، برای حکمرانی، زمان بهکلی از دست رفته است.
مجاهدی: یعنی در وقت اضافهایم.
فراستخواه: به تعبیر آقای دکتر در وقت اضافهایم. اینجاست که پای مفهومی که من از آن به «کنشگران مرزی» و به طورکلی «نیروهای میانی» از آن یاد کردهام به میان میآید؛ نیروهای میانی در بوروکراسی حکومت که در آن لایههایی از عقلانیت، کارشناسان، مدیران وجود دارد. کسانیاند که بخشهایی از جامعه و بخشی از عقلانیت جامعه را نمایندگی میکنند و بین ایوان جامعه و دیوان دولت در حال تردد هستند.
ببینید، الان در ایران ۲۰ میلیون نفر تحصیلکرده وجود دارند؛ این یک پتانسیل بزرگ برای فعال بودن جامعه است. این جامعه میتواند به سازمانهای مدنی، صنفی، سندیکایی، حرفهای، و محلی خود بازگردد، آنها را تقویت کند، جامعهای فعال باشد، و از حقوق خودش محافظت کند؛ و قرارداد اجتماعی خود را بر اساس منزلت و سبک زندگیاش بازتعریف کند.
اما نکتهای که میخواهم تأکید کنم این است: در زمین دولت، شاید تنها چیزی که هنوز بتوان به آن اتکا کرد برای بازگشت و تشفی خشمها و ایجاد نوعی مرجعیت درونسرزمینی، رفراندوم است.
فراستخواه: در این زمان ازدسترفته، رفراندوم تنها داستانی است که در زمین حاکمیت باقی مانده است
البته، مقصود من از «مرجعیت درونسرزمینی» نفی میلیونها ایرانیِ خارجنشین نیست؛ آنها نیز بخشی از ظرفیت این جامعهاند، بخشی از هوشمندی و عقلانیت این ملتاند، و بخش مهمی از حقوق اجتماعی این سرزمین را دنبال میکنند.
اما بهنظر من تنها داستانی که در زمین حاکمیت باقی مانده، رفراندوم است. رفراندوم داستانی است که میتواند نوعی بازتنظیم reset کند. هرچند که در قانون اساسی محدودیتهایی وجود دارد، اما همین قانون اساسی، با تمام قیودش، به دولت و حاکمیت اجازه داده که همراه با ملت، از این امکان استفاده کند.
اتفاقاً در همینجا ما میتوانیم به همان مفهوم دولت-ملت برگردیم. ملتها مهماند و میخواهند مهم باقی بمانند. ملت، اگر دولت-ملت نباشد، حقوقش از دست میرود. نمیتوان تصور کرد که یک ملت در یک وضعیت اردوگاهی، بدون دولت-کشور بتواند حقوق بشر و دموکراسی داشته باشد. برای همین است که میگوییم یک جنگ - چه از سوی آمریکای ترامپی یا اسرائیل نتانیاهو - قطعاً به دموکراسی منتهی نخواهد شد. چراکه یک وضعیت اردوگاهی اتفاق میافتد.
فراستخواه: من هنوز به «نیروهای میانی» امید دارم
اینکه من هنوز به «نیروهای میانی» امید دارم برای این است که بتوانند میان دولت و ملت، یک داستان تازه شکل دهند. منظورم از «داستان» یک داستان معنادار است. شما، یعنی شهروندان این جامعه، با تمام نسلها و طبقهها و اقشار، زنها و مردها، دنبال آن هستید که مسائلتان و مشکلاتتان را در دل یک تخیل اجتماعیِ معنادار، در دل یک داستان که برای شما معنادار است، دنبال کنید.
ما، زمانهای طلایی و حساس را از دست دادهایم اما در این زمان ازدسترفته بهسر میبریم. تنها چیزی که میتواند به نوعی بهرهوری ملی از ظرفیتهای باقیمانده ایجاد کند، همین است. شما در زندگی هم وقتی میبینید که همهچیز از دست رفته اما چیزهایی دارید و به آنها متوسل میشوید که شاید بهرهوری داشته باشد. به نظر من در همین سقف کوتاهِ قانون اساسی، بهرغم همهی محدودیتهایش، هنوز ظرفیتهایی وجود دارد برای اینکه بازگردیم به این سرزمین، به این فلات، و به عنوان یک دولت-ملت، قرارداد اجتماعیمان را بهبود ببخشیم. بیایم در یک نوع همهپرسی انجام دهیم که در آن تعریفی تازه از مشارکت مردم، گردش قدرت، حقوق اجتماعی، دموکراسی و حقوق بشر تعریف شود و بتوان با روشی صلحآمیز، مسیر طرح ناتمام ایران را دنبال کنیم.
در چند دههای که ما باید توسعه را دنبال میکردیم، خیلی از ملتهای دیگر در مسیر حرکت کردند و جلو افتادند. امیدوارم که از این تنها داستانِ باقیمانده، شاید بتواند معنایی ایجاد کند استفاده کنیم.
فراستخواه: همه پرسی ابتکار عملی در این جهان پرآشوب است
مجاهدی: از «همهپرسی» قانون اساسی برای تجدید «قرارداد اجتماعی» استفاده کنیم/
مجاهدی: در قانون اساسی ما غیر از انتخابات ادواری دو گونه مراجعه به آرای عمومی پیشبینی شده است که یکی همهپرسی و دیگری مراجعه به آرای عمومی در امور مهم است. اگر نظام سیاسی در مورد موجودیت خود هیچ همهپرسی برقرار نمیکند، مراجعه به آرای عمومی در امور مهم - که در بسیاری از نظامها تجربه شده - در قانون اساسی ما یک ظرفیت فراموش شده است. احیای آن چه بسا بتواند هم شدنی باشد و هم به هرحال مقدمه تجدید قرارداد اجتماعی ازدست رفته باشد. پاسخی نیز به ادعاهایی خواهد بود که از جانب دشمن خارجی علیه این دولت-ملت مطرح میشود.
فراستخواه: یعنی در واقع، ما در مواجهه با یک جهان بسیار پرشر و شور که اساساً ساخت عادلانهای ندارد ابتکارات را به دست بگیریم؛ جهانی که در آن میبینیم ملتهایی اساساً بهصورت نسلی نابود میشوند و سرزمینهایی از بین میروند. هرچه بتوانیم ابتکارات را به «دولت-ملت»، به این سرزمین و به «دولت-کشور» منتقل کنیم، راهگشاست. به نظر من در عقلانیت جامعه ایران، اخلاق ایرانی، سازگاری ایرانی، هوشمندی ایرانی و نجابت ایرانی، یک چنین ظرفیتی وجود دارد.

اینجا
https://www.aparat.com/v/auhv37r
خون به پا شد...
وداستان تمام شد
بازگشت به جامعه
گفتگوی نگارفیض آبادی با مقصود فراستخواه
انصاف نیوز
هشتم بهمن 1404

نگاهی به کتاب مسألۀ ایران، نوشتۀ مقصود فراستخواه
ما و آمریکای ترامپی
شیما بهره مند، دبیر گروه فرهنگ، در روزنامه شرق 23 دی ماه 1404 ، صفحه 7
https://www.sharghdaily.com/fa/tiny/news-1081781
جامعه ایران تاریخ حال نیز دارد و میتواند جامعهای گشوده به آینده باشد و استعداد تحول و ساختهشدن مجدد به هم رساند. گذر از تقدیرگرایی، یکی از ایدههای کتاب «مسئله ایران» است که بناست نشان دهد امر پیشینی بهنحوی تقدیرگرایانه بر ذهن اجتماعی ما سایه انداخته و این همان ژانری است که «ژانر فابریک جامعه ایرانی» میخوانند. فرض بر این است که جامعه ما نامنظم و هرجومرجی است، حامیپرور و پاتریمونیال است، جامعهای کوتاهمدت است، ائتلافهایمان ناپایدار است و امتناع عقل داریم و از این دست مشکلات که ریشه تاریخی دارند و بسامد هم داشتهاند. اما هیچکدام اینها بر پیشانی ما نوشته نشده و میتوانیم با «آگاهی و عقلانیت و کار و کنش جمعی و همکنشی و ابتکار و یادگیری اجتماعی و خلاقیت اجتماعی» راهی متفاوت در پیش بگیریم. بر این اساس، اگر جامعه ایرانی از ذهنیتِ تقدیرگرایانه خلاصی پیدا کند، میتواند خود را از گذشته رها کرده و سرنوشت دیگری رقم بزند. چهآنکه تاریخ ایران یکسره ادامه امر پیشینی نیست و گسستهایی دارد و تجربههای تازه و آموختن نیز هست.
بهتعبیر مقصود فراستخواه در کتاب «مسئله ایران»، تغییرات اجتماعی از جهات بسیاری خصلت رویدادی دارند. جامعه ایران ازقضا یکسره فضاهایی شبحگون از امر پیشینی نیست و فضاهای اقتضایی نیز دارد. جامعه ما بازتاب کنشها و پراکسیسهایی است که احتمالا بیرون از مقیاس تاریخ و بهطور پسینی سر میزنند. اینجا حوزه «پیشامد» و «امید اجتماعی» است، و بهتعبیر گیدنز بهجای «ساختار» میتوان از ساختارشدن و «ساختاریابی» بهمعنای نفوذ امر پسینی در پیشینی سخن گفت. درواقع آگاهیهای گفتمانی دستبهکار میشوند و نهفقط آنها، بلکه آگاهیهای میانی عملی و ضمنی مردم کوچهوبازار دستبهکار میشوند و نقش خود را بر ساختارشدن میزنند. گروههای اجتماعی از رهگذر تجربه اجتماعی که امری پسینی است، صاحبِ نوعی آگاهی و دانش ضمنی میشوند و این آگاهیها در متن زندگی روزمره و ارتباطات و تعاملات به وجود میآیند و فضاهای اجتماعی را بهطرزی نانوشته و ناگفته انباشته میکنند. این آگاهی در فضای خالیِ میان ساختارها موجب کشف و خلقِ فضاهای تازه میشود. بهتعبیر دوسرتو آگاهیهای ضمنی در متن جامعه، در فضاهای اقتضایی و در حواشی ساختارها، حتی در خالیِ میان ساختارها، در کوچه و خیابانها و بازار و زندگی روزمره مردم پدیدار میشوند و طرح خود را بر جامعه میافکنند.
فراستخواه تأکید میکند که ساختارها با عملکرد تکرارشونده افراد جامعه ساختار میشوند و به همین ترتیب نیز تغییر مییابند، به همان صورت که با عملکرد زبانی مردم، زبان اجتماعی تحول و تنوع پیدا میکند. در اینجا جامعهشناس میخواهد نشان دهد تمام آن خلقیات جامعه ایرانی حتی اگر ریشه تاریخی و پایی در واقعیت داشته باشند، قابل تغییرند و نباید خصلتی تقدیرگرایانه به آنان بخشید. با اینکه «تاریخ ما حوزه کنش ما را که امر پسینی است محدود میکند، ولی آن را یکسره حذف نمیکند». پس جامعه ایران یکسره امر پیشینی نیست، پسینی هم میتواند باشد و به همین دلیل جامعه ما همواره موضوع «تفهم و اکتشافی پدیدارشناختی و تازه» است. با این حساب، اگر بپذیریم که جامعه ایران طیف مبهم خاکستری و درهمتنیدهای از امر پیشینی و امر پسینی است، میتوان ادعا کرد که «تاریخ ایران طرحی ناتمام است و ما بخشی از جهان خویش و بخشی از جامعهای هستیم که آن را توصیف میکنیم» و میتوانیم تاریخ خود را بسازیم هرچند تحت شرایطی که بهطور پیشینی بر ما عارض شده است.
تقلا و تمنای تحولخواهانه جامعه ایرانی با مفهومِ «امید» نیز همبسته است. امیدی که در نگاهِ فراستخواه، باید حساب آن را از پیشبینیهای اثباتگرایانه علمِ قرن نوزدهمی جدا کرد. امید آنجاست که ابهام و تنشی در کار است. امید «مفهومی جدلی است» و در آن عنصر دیالکتیک است، در امید رنجی است و «باور زخمهایی که جنبشی از ترمیم در خود انتظار میکشد». دست بر قضا، امید بنا بر سرشتِ خود در موقعیتهایی موضوعیت پیدا میکند که تنشی وجود دارد و تردید و ابهامی ایجاد شده و شواهد نگرانکنندهای در کار است. وقتی همه چیز روشن و بر روال و قابل پیشبینی است دیگر امید معنایی ندارد. اما مفهومِ امید در جامعه ما با بحران مواجه شده است: در بخشی از کتاب «مسئلهی ایران» اشاره شده که هر امیدی قرینِ مقداری ریسک و تحمل ابهام است و در آن بهاقتضای سرشتِ امید تنشی هست. اما اگر این تنش از حد آستانهاش بگذرد حالت بحرانی پیدا میکند. پنج پایه اصلی برای امیدواری در ایران در کتاب معرفی شده که برای راهیشدن به آینده این سرزمین، سختْ به کار میآیند: امید معرفتی، زبانی، اخلاقی، وجودی و اجتماعی. پس در این دیدگاه، تنش جامعه ایران امروز فرو ریختن امیدهای معرفتی انحصارگرایانه است، اینکه جامعه ایرانی از دوگانه انحصارگرایی و تساویگرایی گذر کرده و بپذیرد حقیقت نه در انحصار کسی است و نه هر کس برای خود یک حقیقت جداگانه دارد، بلکه حقیقت اینجا و آنجا یک تقریر ناتمام است. «معرفتها کموبیش همدیگر را تنقیح و تکمیل میکنند... پس بهتر است با هم در پی آواز حقیقتی بدویم و صدق را و معرفت را با هم و به کمک هم و با همکاری هم دنبال کنیم». اما امید زبانی که همان رهیافت گفتوگو است. پیجویی حقیقت پیوسته ناتمام است و زبان مکان تفاهم. زبان میتواند طرح مشترک زندگی بشری باشد. مهمتر اینکه تفکر خصیصه گفتوگویی دارد. و «مهمترین پایه امید در آینده این سرزمینِ متلاطم بسط زبان گفتوگو است». امید اخلاقی و شوق به فضیلتهای تازه نیز تکیهگاه امید به آینده این مملکت است؛ با تکیه بر این اصل که در انسان همواره نوعی التفات به ارزشهای اخلاقی وجود دارد و نوعی خواستِ درونی برای اخلاقیبودن. اما امید وجودی که وجه اگزیستانس امید ایرانی است: فرهنگ ایرانی همواره نوعی عناصر شوقی و وجودی و شهودی داشته
و ازاینرو در نظر فراستخواه، تحلیلهای خشک انتزاعی در ایران کفایت نمیکند و نیاز به امیدهای اگزیستانسیل احساس میشود، که در کتاب «مسئلهی ایران»، «اگزیستانسیالیسم امید» خوانده شده و مراد از آن، ارتباط وجودی رضایتبخش با هستی، هستی خود و جهان است. سرانجام امید اجتماعی که با جامعه مدنی مرتبط است. اینکه جامعه مدنی ایران باید با بهیادآوردن و برپاداشتن صورتهای فراموششده زندگی در خانوادهها، سر سفرهها، دورهمیها، مسافرتها، مناسک سیاسی و اجتماعی و مشارکتها و تجمعات و اجتماعات شهری، پایههای امید اجتماعی را تقویت کند تا از نوعی درماندگی اجتماعی بیرون آمده و سرنوشت دیگری برای خود رقم بزند.
فراستخواه در عین حال از «دشواری امید در ایران» هم سخن میگوید؛ از انباشت نارضایتیها و ناخرسندیها که در رفتار اجتماعی اخلال پدید میآورد و خود را به شکل قانونشکنی و پرخاشگری و نافرمانی و اعتراضات نشان میدهد. راهحل اما این است که نگاه قیممآبانه کنار گذاشته شود، چراکه «جامعه ایران از صغارت درآمده است» و عقلانیت اجتماعی میتواند مسیر را تعیین کند.
در بخش دیگری از کتاب «مسئلهی ایران»، به مبحث جامعه ایرانی و رؤیاهایش پرداخته شده: اینکه «رؤیاها بهصورت اجتماعی ساخته میشوند و رؤیای هر ملت سازه اجتماعی است که از رهگذر تاریخ او ساخته میشود. رؤیاها حاصل تجربهها، رویدادها، الگوها، داستانها و خاطرات یک ملت است».
فراستخواه به نقش و تأثیر رهبران فکری و اجتماعی یک جامعه در شکلگیری رؤیاها اشاره میکند که میتواند رؤیاهای صادق یا آشفته باشد. «نخبگان و الیت هر جامعه، معلمان و متفکران، گروههای مرجع، نویسندگان، رسانهها، همه و همه در ساختهشدن رؤیای جمعی یک ملت دخیل هستند. برای مثال توماس جفرسون در ساختهشدن بیانیه استقلال آمریکا و رؤیای آمریکایی نقش قابل توجهی داشت». در تاریخ ملتها رؤیاهایی هم ساخته و پرداخته شده که دست بر قضا منشأ فلاکت ملتی شده است؛ از رؤیای نژاد برتر هیتلر و نازیها که به جنگ جهانی منتهی شد، تا هر ایسمِ افراطی که رؤیای کاذب پدید آورد و جز اتلاف منابع مادی و انسانی نتیجهای در بر نداشت. مصداق دیگری از رؤیاهای مخرب «در این دوره رؤیای ترامپی آمریکا است که برای رأیدهندگان آمریکایی ساخته شد؛ رؤیایی متفاوت با آنچه قبلا کسانی چون جفرسون و آبراهام لینکلن و مارتین لوترکینگ در آمریکا داشتند، این آمریکای ترامپی یک نوع ناسیونالیسم مفرط را به نظام سیاسی و اقتصادی و فرهنگی بینالملل تحمیل میکند و طبعا برای آمریکا و همه دنیا و برای صلح جهانی در آینده عواقب و هزینههای زیادی خواهد داشت».
فراستخواه تأکید میکند که شاید آمریکا به سبب زیرساختهای توسعهیافته و مدنی از این ابتلا جان سالم به در برد، اما به جهان و منطقه ما هزینه بزرگی تحمیل میکند. همان وضعیتی که این روزها منطقه با آن دستبهگریبان است و تنها رهیافتِ آن از دیدِ جامعهشناس، اتکا و اعتماد به جامعه ایرانی است که توانسته با آگاهی و عقلانیت اجتماعی، جامعهای شایسته تحول و نیکبختی شکل دهد
پی دی اف