
نشست نقد کتاب «سیاستی دیگر : خلق جهان مشترک ایرانی»
مؤلف: محمد جواد غلامرضا کاشی
ناقدان: مقصود فراستخواه و رضا نجف زاده
سه شنبه 6 مرداد 1405، ساعت 6 عصر
تهران ، فرشته ، پلاک 7 ، ساختمان نسل کتاب.
نقدی بر نظریه «کنشگران مرزی»
شهرام اتفاق
نقل از :
مقدمه
نظریهی سیاسی «کنشگران مرزی»، ایدهای
متعلق به فرهیختهی گرانقدر، «مقصود فراستخواه» است. فراستخواه این نظریه را از
حوالی سالهای ۱۳۸۹ به بعد در آثار و فرصتهای گوناگونی مطرح ساخته بود. اما دستآخر
با انتشار کتاب «کنشگران مرزی»، این نظریه را به شکلی منسجم و قابل تحسین سامان
داده و در اختیار جامعهی ایران قرار داد.
نظریهی سیاسی «کنشگران مرزی» از لحظهی
تولدش به شدت مورد استقبال اصلاحطلبان وطنی قرار گرفت و کوشش شد تا این نظریه به
عنوان یکی از پایههای تئوریک اصلاحطلبی در جمهوری اسلامی معرفی شود.
در این یادداشت کوتاه قصد دارم تا ضمن
معرفی این نظریه و تمجید از وجوه قابل دفاع آن، به نقد کاربست این نظریه در ایران
معاصر (از ۱۳۵۷ به بعد) بروم و دربارهی دلایل نادرستی و ناکارآمدی این نظریه و همچنین
آثار مخرباش، نکاتی را عرضه بدارم.
۱- تعاریف
یکی از شیوههای طبقهبندی نظریههای
تحول اجتماعی، تقسیم این نظریهها به دو گروه ساختارگرا (Structure) و عاملیتمحور (agency)
است. نظریههای ساختارگرا، تحولات اجتماعی را نتیجهی اوضاع ساختارهای اجتماعی میدانند
و مدعیاند که این ساختارهای اقتصادی، نهادی، طبقاتی یا فرهنگی هستند که جامعه را
به این یا آن سو هدایت میکنند. درحالیکه نظریههای عاملیتمحور، تحول اجتماعی را
برونداد کنش افراد جامعه (عمدتاً نخبگان) میدانند و بر نقش عاملیت سوژه انسانی
تأکید بسیار دارند.
«عاملیتمحورها» منتقد
جبرگرایی مستتر در نظریات ساختارگراها هستند و «ساختارگراها»، ارادهگرایی نهفته
در دعاوی عاملیتمحورها را نکوهش میکنند.
البته در میانهی این طیف، گروه سومی
هم هستند که هم ساختارها و هم کنشگری را سزاوار توجه دانسته و نظریاتشان، ترکیبی
از ساختارگرایی و عاملیتمحوری است.
۲- معرفی نظریه
نظریهی سیاسی «کنشگران مرزی» مدعی
است که در زمان حیات و استقرار حکومتهای اقتدارگرا (غیردموکراتیک) در ایران، میتوانیم
نخبگانی مانند میرزا محمدتقیخان فراهانی ملقب به امیرکبیر را سراغ بگیریم که یک
پای در «دولت» و پای دیگر در «جامعه» داشته و در مرز «دولت-ملت»، در جهت مصالح
کشور، دست به سلسله اقداماتی میزدهاند. به توصیف فراستخواه، فضای آستانهای میان
دولت (بهمثابهی قدرت سیاسی حاکم و غالباً غیردموکراتیک) و ملت (به منزلهی
مطالبهگران)، عرصهی نقشآفرینی «کنشگران مرزی» در ایران بوده است.
فراستخواه تصریح میکند که ایدهی
«کنشگران مرزی»، یک نظریه با گرایش عاملیتمحوری است که البته، نقش ساختارها را
منکر نمیشود. فراستخواه در این باره مینویسد:
دوگانهی عاملیت-ساختار در ایران
بسیار بغرنج شده است. آیا ساختار مهم است یا عاملیت اجتماعی؟ ... نویسنده پس از
سالها تأملات نظری در متون و منابع مربوط به ساختار و عاملیت، نهایتاً به این
نتیجه رسید که در جوامعی مثل ایران، زیرساختها به قدر کافی توسعه نیافتهاند و
ساختارها، چندان هوشمند نشدهاند و شاید از خیلی جهات حتا کودن هم هستند و نهادهای
اجتماعی نیرومند نیز بسیار اندک است. بنابراین در چنین جوامعی، عاملان انسانی
هوشمند و ابتکارات خاص کنشگران، اهمیت تعیینکنندهای پیدا میکنند.[۱]
به این اعتبار، فراستخواه معتقد است
که مشکلات ما صرفاً ناشی از ساختارهای موجود و «وضعیتی پیشینی» نیستند، بلکه کنش
ما نیز اثرگذار است و مسئله «پسینی» نیز هست.[۲] فراستخواه منتقد نظریههایی است
که با رویکرد آسیبشناسانه، تنها به تحلیل عقبماندگی تاریخیمان میپردازند و
مروج نوعی تقدیرگرایی هستند.[۳]
دست آخر، فراستخواه تأکید دارد که
نظریهی سیاسی «کنشگران مرزی» پوزیتیویستی و متکی به یافتههای تجربی در جامعهی
ایران است و یک نظریهی ایرانی محسوب میشود.[۴]
حدود ۹۰ صفحه در ابتدای کتاب به سطح
نظری بحث اختصاص یافته و سپس، نویسنده با واکاوی تاریخ ایران به اثبات مدعای خود
میپردازد و با ارائهی شواهد تجربی نشان میدهد که چه کسانی کنشگر مرزی بودهاند
و چه کسانی میتوانستند کنشگر مرزی باشند اما نشدند. واپسین شواهد تجربی کتاب به
لحاظ تاریخی مربوط به دورهی پهلوی و پیش از ۵۷ است.
۳- اصلاحطلبان و نظریهی
«کنشگران مرزی»
هر چند که تاریخنگاری فراستخواه در
باب کنشگران مرزی معطوف به چهرههای سیاسی و اجتماعی پیش از ۵۷ است؛ اما در صفحات
نخستین کتاب، از اصلاحطلبانی نظیر احمد مسجد جامعی و عطالله مهاجرانی بهعنوان
کنشگران مرزی دوران معاصر نام برده میشود.[۵] بهعلاوه، نویسنده کتاب یادآور میشود
که اصلاحطلبانی نظیر احمد میدری، چگونه از این نظریه استقبال کردهاند.[۶]
بنابراین در بدو امر این پندار در ذهن
مخاطب شکل میگیرد که از منظر فراستخواه، جریان فکری و سیاسی موسوم به «جبههی
اصلاحات» یا «اصلاحطلبان»، همان کنشگران مرزی دوران معاصرند. به همین سبب نیز، همچنانکه پیشتر گفته شد، از همان نخستین روزهای
ظهور این نظریه، اصلاحطلبان اشتیاق زیادی برای معرفی و تبلیغ آن داشتند و «کنشگری
مرزی» را یکی از مبانی تئوریک خود دانستند.
۴- نقد ساختارگرایانه
از نظریه
فراستخواه، تصویر کلی از بحث را در
کتابش، با این شعار مهم آغاز میکند که «عاملیت مهم است چون ساختار مهم است». اما
به نظر نمیرسد که در نظریهی او، اعتنایی به این شعار شده باشد. او عنایتی به
تفاوتهای فاحش ساختاری، در نظامهای پیش و پس از ۵۷ ندارد و بیپروا، کارکرد
نظریهاش را در همهی آن ادوار همسان فرض میکند. بنابراین به همان دلایلی که این
نظریه در سدههای پیش از ۵۷، موجه یا قابل قبول مینماید، پس از ۵۷ ناتوان و
ناصحیح است. به بیان دیگر، تئوری فراستخواه در مورد امیرکبیرهای پیش از ۵۷ کارآمد
و در مورد امیرکبیرهای پس از ۵۷ ناکارآمد میشود و علتالعلل این تفاوت، تفاوتهای
بنیادین در ساختارهای پیش و پس از ۵۷ هستند.
البته ما میتوانیم ادعا کنیم که در
هر دورهای از تاریخ، انسانهای خوبی وجود داشتهاند که منشاء اثرات خیر و مثبتی
بودهاند (که در اینصورت نکتهی بدیعی بیان نکردهایم)؛ اما به دلایل ساختاری زیر
نمیتوانیم به کارکرد کنشگران مرزی در درون نظامحکمرانیای مانند جمهوری اسلامی
دل ببندیم.
الف - آرمان (یا پارادیم) نظام
حکمرانی پیش و پس از ۵۷
نظریه سیاسی «کنشگران مرزی»، یک شرط بنیادین
و ناپیدا دارد. آن شرط از این قرار است که موفقیت «کنش مرزی» مشروط به وقوع آن در
ذیل یک حکومت نرمال و موافق توسعه است. اگر کنشگران مرزی در دوران قاجار یا پهلوی
اول و دوم، موفق شدند تا آثار ماندگار و باارزشی از خود به جا بگذارند، صرفاً به
این دلیل بود که حکومتهای آن دورانها، غالباً نرمال و غالباً موافق توسعه یا حتا
توسعهطلب بودند.
در سرزمینی که امروز آن را ایران مینامیم،
حرکت به سمت توسعه تقریبا از حوالی ۵۰۰ سال پیش آغاز میشود و تا بهمن ۱۳۵۷ ادامه
مییابد. مراد من از «توسعه»، نائل شدن به ترکیبی از توسعهی سیاسی (شامل حاکمیت
قانون، دموکراسی و دولت وبری)، توسعهی اقتصادی (شاخص GDP، PPP،
نرخ رشد و ..) و توسعهی انسانی (شاخص (HDI
است. در دوران صفویه، یک دولت مرکزی تشکیل میشود و توسعه شهری رخ میدهد. همچنین،
زیرساختهایی برای فعالیتهای تجاری مهیا شده و مراودات بازرگانی گسترش مییابد.
در کارنامهی دوران قاجار هم، شاهد توسعهی انسانی، توسعهی اقتصادی و توسعهی
سیاسی هستیم. به طوری که میتوانیم مدرسه دارلفنون و اعزام دانشجو به خارج از کشور
را نماد توسعهی انسانی، احداث بانک شاهنشاهی و راهاندازی صنعت نفت و راهآهن را
نماد توسعهی اقتصادی و مشروطه شدن پادشاهی و تشکیل مجلس شورای ملی را نماد توسعهی
سیاسی شناسایی کنیم. اگر دستیابی به توسعه، بخشی از آرمان صفویه یا قاجار بود، در
دوران پهلوی اول و دوم، توسعهطلبی یا توسعهخواهی بدل به آرمان اصلی حکمرانان
کشور میشود. به این اعتبار، حدود ۴۵۰ سال تا ۱۳۵۷، ما با فراز نشیبهای زیاد، در
مسیر دستیابی به توسعه گام برداشتهایم. مبرهن است که در این ایام، اختلافاتی در
درون نظام حکمرانی وجود داشت: محمدشاه با قائممقام فراهانی اختلاف داشت،
ناصرالدین شاه با امیر کبیر همراه نبود، علی اکبر داور نتوانست رضاشاه را تحمل
کند، علینقی عالیخانی و محمدرضاشاه همنظر و همپای هم نبودند و صدها نمونهی
دیگر. اما تمامی این اختلافات و منازعات، اغلب در ذیل «پاردایم توسعه» رخ میداد.
اختلاف محمدرضاشاه با کنستانتین مُژلومیان - کارشناس سازمان برنامهی آن زمان - در
چگونگی دستیابی به توسعه بود نه دربارهی اصل آن. در تمامی این ۴۵۰ سال، رانت و
فساد بهموازات پاکدستی و امانتداری وجود داشت. اما جملگی در مسیر حرکت به توسعه
نمایان میشدند.
اما آرمان جمهوری اسلامی برخلاف ۴۵۰
سال پیش از خودش، دستیابی به توسعه نبود. جمهوری اسلامی، آرمانها، نظام باورها،
اندیشهی سیاسی و در یک کلام «پاردایم» دیگری داشت؛ چیزی که میتوان آن را
«پارادایم اسلام انقلابی» نامید. عناصر «پارادایم اسلام انقلابی» عبارت بودهاند
از یکسان دانستن امر سیاسی و امر قدسی، اهتمام به احیاء و ارتقای زندگی معنوی و
دستیابی به سعادت اُخروی در ذیل یک حکومت دینی، محو اسرائیل از صفحه روزگار، صدور
انقلاب ایران به جهان، مبارزه با استکبار جهانی به ویژه غرب (آمریکا و انگلستان و
...)، ترویج دین شیعه در سراسر جهان (از کشورهای اهل تسنن تا کشورهای غیرمسلمان
مانند ژاپن و غیره).
تردیدی نیست که طی ۴۷ سال گذشته،
جریانهای فکری و سیاسی طرفدار «توسعه»، کوشیدهاند تا در داخل نظام حکمرانی، به
قدرت برسند و مسیر کشور را برای مدتی، و مختصری، تغییر بدهند و وجوهی از «توسعه»
را در کشور متحقق سازند. در طی این ۴۷ سال، شاخصهای توسعه اعم از اقتصادی، انسانی
و سیاسی، برخی اوقات مثبت و برخی اوقات منفی بودهاند. اما «روند» ۴۷ سالهی این
شاخصها به شدت منفی و فاجعهبارند و اکنون که به کارنامهی عملکرد جمهوری اسلامی
مینگریم، در مییابیم که در عمل با نظامی «ضدتوسعه» روبهرو بوده و هستیم.
ب- پیکربندی نظام حکمرانی پیش و پس از
۵۷
از ۵۷ به بعد، وارد دوران تاریخی
جدیدی شدیم. به این معنا که نظام جمهوری اسلامی یک حکومت معمولی (Normal)
همچون حکومتهای پیش از ۵۷ (مانند پهلوی، قاجار و ...) یا حکومتهای منطقه
(عربستان، ترکیه و ...) نیوده است.
نظامهای حکمرانی متداول و معمول، اعم
از دموکراتیک تا اقتدارگرا از یک دولت «متعارف»، «پاسخگو» و «متولی منابع عمومی»
تشکیل شدهاند. اما پیکربندی غیرمتعارف و دو رکنی نظام حکمرانی جمهوری اسلامی،
محصول مهندسی اجتماعی آیتالله خمینی بود. از منظر سیاسی، این دو رکن عبارت بودند
از «سازمان دولت» و «سازمان ولایت فقیه». از منظر اقتصادی، بخشی از منابع سرزمینی
و اموال عمومی در اختیار «دولت» قرار دارد و مابقی متعلق به «انفال»[۷] است. به
این اعتبار، از نخستین روزهای شکلگیری جمهوری اسلامی، نظام حکمرانی به دو ساحت
موازی سیاسی و دو ساحت موازی اقتصادی تقسیم شد. بهعلاوه تعداد زیادی نهادهای
موازی از جمله نهادهای امنیتی و نظامی برپا شد که هر کدام تابعی از یک یا هردوی
این دو رکن بودند. این پیکربندی از همان ابتدا، به رغم نمای ظاهراً شبهدموکراتیکاش،
نه قادر بود تا کارآمدی و موفقیتهای اقتصادی چین یا عربستان را برای شهروندانش به
ارمغان بیاورد، و نه توانایی آن را داشت که مانند ترکیه، حداقلی از دموکراسی را در
سایهی آزادی احزاب سیاسی برقرار کند. اما به تدریج این پیکربندی به شرحی که خواهد
آمد پیچیدهتر شد.
در مقام مقایسه و به عنوان یک نمونه،
دولت در زمان پهلوی دوم، نهادی نسبتاً منسجم و یکپارچه و صاحب انحصاری اعمال
اقتدار بود و شباهت بیشتری به دولت وبری داشت. اما نظام حکمرانی جمهوری اسلامی، از
حیث انسجام، یکپارچگی و انحصار در اقتدار، شباهتی به الگوی وبری ندارد. درواقع
شبکههای درهمتنیدهای از ارتباطات پیچیده میان جریانهای
فکری-سیاسی-اقتصادی-نظامی-امنیتی-پارلمانی در درون دولت با برخی از مراکز مالی،
تجاری، صنعتی، تولیدی، مذهبی، فرهنگی، علمی، حوزهها، دانشگاهها، مداحان، رسانهها،
سلبریتیها (هنری، ورزشی و ...) و غیره در بیرون دولت وجود دارد که اشتراکات،
پیوندها، اهداف، برنامهها و منافعی ناپیدا میانشان ایجاد کرده است.[۸]
بنابراین آن مرزبندی سنتی میان دولت و
جامعه وجود ندارد تا «کنشگر مرزی» نیز همان معنا را پیدا کند. چرا که در اینجا،
شبکههایی موازی متشکل از بخشهایی از دولت و بخشهایی از جامعه وجود دارند که با
هم در حال رقابت یا تعامل یا در تضادند. شاید وجوهی از این وضعیت را بشود با نظریه
دولت در جامعه (State in Society)
جوئل میگدال[۹] توضیح داد.
ج – جامعهی ذینفعان در نظامهای حکمرانی پیش و پس از ۵۷
این مطلب را در جای دیگری هم گفتهام
که سیستم حکمرانی قاجار یا پهلوی، شباهت زیادی به نظریه سیاسی هنری روهان[۱۰] داشت
که معتقد بود «پادشاهان بر کشور فرمان میرانند و مصلحت بر پادشاهان». به بیان
ساده، هر چند که به نظر میرسد که کسی یا چیزی بر پادشاهان مستولی نیست، اما در
حقیقت، در یک نظام سنتی حکمرانی، حکمرانان خود فرمانبرداران «مصالح عمومی» بودهاند.
یعنی همانطور که پادشاهان بر کشور فرمان میراندند، سلسلهای از الزامات مربوط
به «خیر همگانی» هم وجود داشت که پادشاهان را مقید میکرد. بنابراین، در یک نظام
پادشاهی مثل پهلوی دوم، به رغم اینکه پس از دهه ۱۳۳۰، محمدرضاشاه تقریباً اصلیترین
تصمیمگیرندهی کشور بود، اما برای تحکیم پایههای قدرتاش، مشتاق و مترصد این
بود که «رضایت عمومی» را در جامعه تأمین کند.[۱۱]
اما پس از ۵۷ این ساختار تغییر میکند
و پایههای قدرت حاکمیت به تدریج متکی به رضایتمندی یک گروه اقلیت از «حامیان» میشود.
این حامیان دو گروه هستند. یک بخش از آنان، «هواداران ایدئولوژیک» هستند و اصلیترین
دلیل هواداریشان از نظام، باورهای مذهبی و سیاسی ایشان، و تعهدشان به «پارادایم
اسلام انقلابی» است. یک بخش دیگر از حامیان، «جامعهی ذینفعان»، یا به عبارت دیگر،
بهرهمندان از بودجهها و منابع حکومتی هستند: «سازمان تبلیغات اسلامی»، «مجمع
جهانی اهل بیت»، «مؤسسهی نشر آثار امام»، «بنیاد سعدی»، «مرکز الگوی پیشرفت
ایرانی اسلامی» و نظایر آنها. آنچنانکه در دشوارترین شرایط اقتصادی کشور و همهنگام
با قطع برخی یارانههای مردم در لایحهی بودجهی ۱۴۰۵ کشور، بودجهی نهادهای مذکور
همچنان به همت جناب پزشکیان برقرار مانده است.[۱۲]
پس از خاتمهی جنگ در ۱۳۶۸، حاکمیت
رفتهرفته، استحکام موقعیت خودش را با رضایتمندی این «اقلیت» پیوند میزند. سپس
در گذر زمان، این پیوند را پایدار و پایدارتر میسازد و در نهایت، بقای خودش را در
گرو تداوم رضایتمندی این «اقلیت» میداند. سرانجام، اهمیت رضایتمندی «حامیان
ایدئولوژیک»، به اولویت اصلی حاکمیت مبدل میشود، بهگونهای که رضایتمندی آن
«اقلیت»، همواره میتواند به قیمت «نارضایتی عمومی» تمام شود. به بیان دیگر،
«جامعهی هدف» جمهوری اسلامی نه عموم مردم، بلکه اقلیت هواداران ایدئولوژیکاش
است. به عنوان نمونه، سازمان عریض و طویل «صدا و سیما» با آن بودجه هنگفتاش، برای
رضایتمندی «هواداران و ذینفعان» فعالیت میکند و برای حکمران اهمیتی ندارد که
عموم مردم از این رسانه ناراضی هستند و تخصیص بودجهی عمومی به آن را تأیید نمیکنند.
بدینسان، جمهوری اسلامی همواره دلنگران از دست دادن حمایت جامعهی «هواداران و
ذینفعان» خود است.
اما این همهی ماجرا نیست. به شرحی که
در بخش قبلی توضیح دادم، شبکههای درهمتنیدهای از ارتباطات پیچیده میان جریانهای
درون دولت با برخی از مراکز و عناصر در بیرون دولت وجود دارد که اشتراکات،
پیوندها، اهداف، برنامهها و منافعی ناپیدا میانشان برقرار شده است و به هنگام
سخن گفتن از «جامعهی ذینفعان»، این شبکهها را نباید فراموش کرد.
د- نابسندگی نظریهی فراستخواه دربارهی
ماهیت کنشگران مرزی
از نگاه فراستخواه یکی از شاخصهای
کنشگری مرزی، «نتیجهگرایی» است.[۱۳] اما نظریهی کنشگران مرزی توضیح نمیدهد که
چرا «اصلاحطلبانِ جمهوری اسلامی»، در مقایسه با کنشگران مرزی پیش از ۵۷، ناموفقترین
«کنشگران مرزی» کل تاریخ ایران بودهاند. درحالیکه در هیچ دورانی از تاریخ حیات
این کشور، «کنشگران مرزی» به اندازه اصلاحطلبان در دورهی جمهوری اسلامی، از
پشتیبانی و حمایت مردم برخوردار نبودند. به بیان دیگر، هیچ امیرکبیری در تاریخ
اصلاحگری در این کشور، از ۲۱ میلیون رأی خاتمی یا از ۲۴ میلیون رأی روحانی
برخوردار نبوده است.
در واقع همچنانکه ساختاهاری پیش و
پس از ۵۷، در نظریهی کنشگران مرزی یکسان پنداشته میشوند، خود کنشگران مرزی پیش
و پس از ۵۷ نیز مستقل و نامتأثر از ساختارها تصور میشوند. اما این فرض نیز به سه
دلیل برخطاست:
- پارادایم (اندیشهی
سیاسی): اصلاحطلبان بهمثابه کنشگران مرزی جمهوری اسلامی، به نسبتهای گوناگونی
خود متأثر و ملهم از «پارادایم اسلام انقلابی» بوده و هستند و قصد داشته و دارند
تا وجوهی از توسعه را در ذیل «پارادایم اسلام انقلابی» متحقق سازند. در حالیکه
«پارادایم اسلام انقلابی» یک «پارادایم ضدتوسعه» است. مثلاً نمیتوان در حال
مبارزه با غرب بود یا اموال سرمایهگذاران خارجی را مصادره کرد و بهموازات به
سرمایهگذاران خارجی دل بست. نمیتوان مدافع اعمال محدودیتهای اجتماعی و افراطگرایی
در پوشش یا نوشیدن بود و همهنگام انتظار داشت که صنعت توریسم در کشور رشد کند. در
مقام مقایسه و به عنوان یک نمونه، کارکنان دولت در دوران پهلوی دوم، مکلف نبودند
تا وفاداری خودشان را به ایدئولوژی خاصی اثبات کنند و سبک زندگی یا مذهب آنان،
محدودیتی برای همکاریشان با دستگاه دولت ایجاد نمیکرد. بنابراین از استقلال
زیادی برخوردار بودند و در بخش خصوصی نیز فرصتهای زیادی برای افراد توانمند وجود
داشت.
- قدرتطلبی و رانتخواری:
امیرکبیر منصب صدارت را مشروط به ثمربخش بودنش پذیرفته بود و بهعلاوه، برای تصاحب
خزانهی کشور کیسه ندوخته بود. اما اصلاحطلبان (کنشگران مرزی جمهوری اسلامی)،
دودستی به صندلی قدرت چسبیدهاند و به دنبال بهرهمندی از رانت هستند و ثمربخش
بودن حضورشان در ساختار حکمرانی پشیزی برایشان اهمیت ندارد.[۱۴] به زبان ساده،
کنشگران مرزی جمهوری اسلامی نیز از جنس خود جمهوری اسلامی هستند و «ساختار»، چه در
سطح اندیشهی سیاسی و چه در سطح عملکرد، دست بالا را دارد.
- سودمندی یکطرفهی:
فرض تلویحی نظریهی «کنشگران مرزی»، انتفاع جامعه از کنش است. به این معنا که
کنشگر مرزی خدماتی فنی یا اداری به حکومت عرضه میدارد و در لابلای انجام وظایفش،
اقداماتی نیز در جهت تأمین منافع یا مطالبات جامعه انجام میدهد.
اما ممکن است اوضاع کاملاً برعکس
باشد. یعنی حکومت آگاهانه، همانهایی را که فراستخواه کنشگران مرزی مینامد به
خدمت بگیرد، اما به جای تن دادن به اصلاحات، از مقبولیت اجتماعی این چهرهها برای
پیشبرد اهداف خودش استفاده کند. به زبان ساده، ممکن است زیان این معامله برای
جامعه بیشتر از سودش باشد.
۵- پیچیدهتر بودن
عملکرد جمهوری اسلامی
جمهوری اسلامی خود نظامی برآمده از
رویداد «انقلاب» است و بهعلاوه به خوبی بر تحولات اجتماعی ۲۰۰ سال اخیر اشراف
دارد. افزون بر این، از مشاورهی کارشناسان خبره در حوزهی «گذار»، «انقلاب»،
«کودتا» و نظایر آن بهره میبرد و منتظر نمیماند تا «اسب تروای» تحولخواهان از
طریق «کنش مرزی»، نظام را از مسیر «پارادایم اسلام انقلابی» منحرف کند.
الف - اپوزیسیون کنترل شده در کسوت
کنشگران مرزی
در حکومتهای نرمال پیش از ۵۷، مرزبندی
میان مخالفان و حامیان حکومت روشن و شفاف بود. به این معنا که مثلاً در دوره پهلوی
دوم، تمایز میان «مخالفان حکومت» اعم از شخصیتها (مانند صمد بهرنگی، خسرو گلسرخی،
سیدمحمود طالقانی یا روحالله خمینی و ...) و احزاب (مانند حزب توده، جبههی ملی،
نهضت آزادی و ...) با «حکومت» کاملاً واضح بود. اما پس از ۵۷، جمهوری اسلامی رفتهرفته
یاد گرفت تا چگونه بدون تن دادن به هر گونه اصلاحات عمیق و واقعی، اصلاحطلبان
درون ساختار قدرت را به خدمت و به بازی گرفته و آنان را مبدل به اپوزیسیون کنترلشده
(controlled opposition)
کند.
اپوزیسیون کنترلشده در اینجا به
احزاب، سازمانها یا گروهها یا افرادی گفته میشود که در کسوت جریان سیاسی رقیب،
یا شبهآلترناتیو، در انتخابات شرکت کرده و سهمی از قدرت و موهبات آن را کسب میکنند.
این اپوزیسون کنترل شده در جمهوری اسلامی، در یک فضای خاکستری و میانه قرار دارند.
اغلب اعضای این اپوزیسون را میتوان همانهایی تصور کرد که یک پا در حکومت داشته و
پای دیگرشان در جامعه بوده است و بنا به تعریف فراستخواه، «کنشگر مرزی» محسوب میشدهاند.
اینان از نگاه مردم، منتقد حکومت به نظر میآیند، اما در صحنهی عمل، جزئی از
حکومت و حامی اقتدارگرایی و برخی از مبانی ایدئولوژیک آن هستند.
جمهوری اسلامی به مثابه یک نظام
اقتدارگرا، همواره کوشیده تا انتخابات به گونهای مهندسی شود، که حدی از تکثر
سیاسی به نمایش گذاشته شده و توهم انتخابات چندحزبی به وجود بیاید و در عین حال،
نتیجهی آن، نظام را دچار مخاطره نکند. به بیان دیگر، نتیجهی انتخابات به اتکای
گزینههای مقرر و فیلترشده، همواره تحت کنترل بوده است.
هرچند که از ۱۳۶۸ تا حوالی ۱۳۹۶، بخشی
از اصلاحطلبان (یا کنشگران مرزی) کوشیدند تا از فرصتهای به دست آمده برای
تغییرات مثبت استفاده کنند و دستاوردهایی هم داشتند، اما کارنامهی عملکردشان در
مجموع منفی بوده است. آنچنانکه «انتخابات» غیردموکراتیکتر از گذشته شده،
«اقتصاد» در حال فروپاشی است، «محیطزیست» نابود شده، «فساد سیستماتیک» و تباهی
بیداد میکند، «جانها»ی عزیز زیادی در اعتراضات از دست رفته است و افزون بر «جنگ
عراق»، «چند جنگ دیگر» نیز به کارنامه حکمرانی جمهوری اسلامی افزوده شده و مصائب
زیادی به کشور تحمیل شده است. در تمام طول ۴۷ سال گذشته، کنشگران مرزی حتا قادر
نبودهاند تا استفاده از ماهواره را قانونی کنند.
در واقع از حوالی ۱۳۹۶ به بعد،
بارزترین کارکرد اصلاحطلبان (یا کنشگران مرزی) این بوده است تا مردم را به پای
صندوقهای رأی بکشانند و حافظ مشروعیت نظام باشند و پاداش خود را بهصورت مناصب
دولتی یا رانت دریافت کنند و به حق شایستهی عنوان «اپوزیسون کنترل شده» باشند.
کنشگران مرزی جمهوری اسلامی، معمولاً
با چهرههایی ظاهرالصلاح (outwardly good)، منتقد نظام به نظر میرسند و در سخنرانیها، پادکستها یا
مناظرههایشان، حرفهای زیبایی میزنند و میکوشند تا اکثریت مخالف را جذب سخنان
زیبا، عاقلانه و علمی خود کنند. اما همگی آنان یک وجه مشترک دارند. آرمان مشترک
تمامیشان، حفظ و بقای نظام است و این مسئولیت را به کفایت در بزنگاههای تاریخی
نظیر «انتخابات ریاستجمهوری»، «اعتراضات اجتماعی» یا «جنگ» ایفا میکنند.
ب- جامعه مدنی کنترل شده با کمک
کنشگران بیرون از حکومت
جمهوری اسلامی افزون بر بهرهمندی از
این کنشگران مرزی درون حکومت، از تعداد زیادی کنشگران بیرون از حکومت نیز بهره میبرد
و جامعهی مدنی را با کمک آنها همسو و هدایت میکند. این کنشگران، درون ساختار
قدرت نیستند و علیالظاهر، اعضای مستقل جامعهی مدنی معرفی میشوند؛ اما در حقیقت
به عنوان نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی در جامعهی مدنی عمل میکنند: اولی منتقد
عمللکرد محیطزیستی نظام است و دومی منتقد دستاورهای اجتماعی آن. سومی با تحلیلهای
اقتصادیاش، معایب اقتصاد دستوری را برمیشمارد و چهارمی، مواضع بینالمللی نظام
را از منظر سیاسی فاجعهبار میداند. این کنشگران بیرونی نیز همچون اسلاف مرزیشان،
همواره مشغول نقد و نصیحت نظام اقتدارگرا هستند. انتقادها و نصایحی که در نهایت
کاملاً بیاثر هستند و در واقع از ابتدا هم قرار نبوده تا به نتیجهی فرخندهای
رهنمون شوند.
مناظرات پرشور این چهرهها یا مواضعشان
در برابر نیروهای تندرو، این احساس را در جامعه برمیانگیزد (و وانمود میکنند) که
اینان نمایندگان واقعی و صدای جامعه هستند. اما این نیروها نیز به وقت لازم و در
بزنگاههای تاریخی نظیر «انتخابات ریاستجمهوری»، «اعتراضات اجتماعی» یا «جنگ»، با
نیروهای تندرو متحد شده و مدافع تمام عیار نظام میشوند.
ج- برگ برندهی جمهوری اسلامی در
مقایسه با دورهی پهلوی
یکی از برگهای برندهی جمهوری اسلامی
در مقایسه با حکومتهای پیش از ۵۷، به خدمت گرفتن تاکتیکها و ابزارهای پیچیدهی
اقناعگری است. در دوران پهلوی دوم، کوشش برای اقناع مردم، تنها توسط عوامل و
طرفداران حکومت پهلوی انجام میشد. اما در دوران جمهوری اسلامی، این اقناعگری بهموازات،
هم توسط عوامل و طرفداران حکومت و هم توسط منتقدان «نمایشی» و مخالفان «جعلی» درون
و بیرون حکومت (شامل بخشهای مهمی از روزنهگشایان، اصلاحطلبان و ...) انجام میشود.
به زبان دیگر، کنشگران مرزی مورد اشارهی فراستخواه، بیش از آنکه پدیدآورندهی
اصلاحاتی باشند، مدتهاست که بهعنوان عامل اقناعگری انجام وظیفه میکنند.
مأموریتی که به پایان عمرش نزدیک شده است.
۶- جنگهای ۱۴۰۴ به بعد
و کنشگران مرزی
انتخابات ریاستجمهوری ۱۴۰۰با حداقل
مشارکت برگزار شد. همین بازخورد سبب شد تا دوباره مأموریت داغ کردن تنور انتخاباتِ
مهندسیشدهی ریاستجمهوری ۱۴۰۳، به اصلاحطلبان واگذار شود. اصلاحطلبان برای
متقاعد کردن مردم، ادعا کردند که با «بالا» توافق شده است که اگر دوباره کرسیهای
قوه مجریه را تسخیر کرده و مبدل به کنشگران مرزی درون حکومت شوند، شرایط اقتصادی
کشور را بهبود خواهند بخشید. اصلاحطلبان رأیدهندگان را از «جلیلی» ترساندند و
حضور او در مسند ریاستجمهوری را مترادف «افزایش تورم»، «فعال شدن مکانیسم ماشه» و
«وقوع جنگ آخرالزمانی» و غیره معرفی کردند. وانگهی اصلاحطلبان وعده کردند که اگر
پزشکیان موفق به انجام وعدههایش نشود، حنما استعفا خواهد داد و در واقع، آخرین
کوپنهای خودشان را خرج پزشکیان کردند تا بار دیگر در ساختار قدرت راه یابند و از
نعمات آن بهرهمند شوند.
به همت اصطلاحطلبان، پزشکیان در
انتخابات ۱۴۰۳ پیروز شد. اما همه بلایایی که قرار بود پس از ریاستجمهوری جلیلی
نازل شود، در دورهی پزشکیان به بدترین شکلی بر سر مردم آوار شد: «قانون حجاب» که
تا پیش از پزشکیان وجود خارجی نداشت تصویب شد. البته اصلاحطلبان برای عوامفریبی،
توقف موقتی اجرای قانون را دستاورد پزشکیان نامیدند. درحالیکه ضعف پزشکیان موجب
شده بود تا «محدودیت تلویحی» برای پوشش اختیاری، بدل به «محدودیت قانونی» شود. سپس
«قانون مالیات بر تورم» که خود پزشکیان در تبلیغات انتخاباتی منتقد آن بود، توسط
خودش ابلاغ شد. افزون بر اینها، «مکانیسم ماشه» فعال شد، «تورم» سر به فلک کشید،
«جنگ آخرالزمانی» بهوقوع پیوست، وضع «اینترنت» از دورهی رئیسی نیز بدتر شد و
صدالبته که پزشکیان هم استعفا نداد.
بنابراین، تقریباً از حوالی ۹۶ به
بعد، کنشگران مرزی فراستخواه، حداقل کارکردهای مثبت خود را از دست داده بودند و
صرفاً مبدل به ابزار اقناعگری مردم برای حفظ و دفاع از جمهوری اسلامی شده بودند.
اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ نیز، نتیجهی قطع امید مردم از روزنهگشایان و اصلاحطلبانی
بود که سالها نقش منتقد و مخالف را بازی میکردند. به همین سبب نیز «سرکوب»
جایگزین «اقناع گری» شد.
۷- نقاط ضعف و قوت
نظریهی «کنشگران مرزی»
الف- تشدید بحران تئوریک اصلاحطلبی
در ایران
به کرات در نوشتهها و همچنین در
جلسات گفتگو یا مناظره، مدعی شدهام که یکی از دلایل ناکامی اصلاحطلبان وطنی،
فقدان یک تئوری برای اصلاحات بوده است. مبرهن است که در غیاب یک تئوری، روشن
نخواهد بود که چه چیزی اصلاحات است و معیار اصلاحطلبان برای تحقق آن چیست؟ در
مقام مقایسه، کانت معتقد بود که اصلاحات همانا تغییرات قانون اساسی است و تحقق آن
نیز، در قالب یک پروژهی مشخص قابل اندازهگیری خواهد بود.
من معتقدم که نظریهی «کنشگران مرزی»،
نهتنها مددکار اصلاحطلبان وطنی نبوده، بلکه آنان را دچار این توهم کرده که اکنون
صاحب یک تئوری برای اصلاحات هستند. آنها، آگاهانه یا مغرضانه، نظریهی «کنشگران
مرزی» را اینطور تفسیر کردند که صرف حضورشان در حکومت نعمت است و موجبات تحقق
«کنش مرزی» را فراهم میآورد. مردم نیز ملزم هستند تا هر چهار سال یکبار به کاندیدای
ایشان رأی داده و سپس به خانه بروند.
روشن است که برکات حاصل از حضور اصلاحطلبان
در دستگاه حکومتی، با اتکا به نظریهی «کنشگران مرزی» قابل سنجش نبود. چرا که این
نظریه اصولاً تعریفی یا خطکشی از «کنش مطلوب» یا «اهداف عالیه» به دست نمیداد و
اساساً قرار هم نبود که چنین کند. بنابراین نمیتوانست جای خالی یک تئوری را برای
اصلاحطلبی برای پر کند.[۱۵]
با گذشت زمان، اصولاً موضوع اصلاحطلبی
نیز به مأموریتی کاملاً فرعی برای اصلاحطلبان تبدیل شد و کسب سهمی از قدرت و
رانت، هدف اصلیشان شد. مردم نیز رفتهرفته دریافتند که اشتیاق اصلاحطلبان برای
حضور در دستگاه حکومتی، برای رضای خدا یا «شوق خدمت» یا انجام «کنش مرزی» نیست.
گمان میکنم که «فراکسیون امید»[۱۶] یک مصداق تاریخی خوب برای معرفی چنین فریبکاریای
باشد. یک نمونه از دهها موردی که اصلاحطلبان با رأی مردم از نردبان قدرت بالا
رفتند و سپس هیچ کاری به جز پرداختن به منافع خود انجام ندادند.
در نتیجه، از ۱۴۰۰ به بعد، فریفتن
مردم برای شرکت در انتخابات وحمایت از کاندیدای اصلاحطلبان نیز بسیار دشوار شد.
بنابراین اصلاحطلبان دوباره مسئلهی «فقر تئوریک» خودشان را شایستهی توجه و
بازاندیشی یافتند. گواه بر این ادعایم، سخنان مصطفی معین[۱۷] در سال ۱۴۰۴است که
گفته بود:
جریان اصلاحات از ابتدا چشمانداز و
اهداف روشنی بر پایه یک راهبرد دقیق علمی و بلندمدت نداشت و در مراحل مختلف،
اقداماتی مقطعی، واکنشی و گذرا در حد تاکتیک (فعالیتهای انتخاباتی، ائتلافهای
لحظهای، کاهش بحرانهای تحمیلی) از سوی دولت، احزاب سیاسی، گروهها و یا نخبگان
انجام میگرفت و فرصتهای اصلاحات عمیق و ساختاری از دست رفت.[۱۸]
معین همانجا در توصیف دومین نقطهی
ضعف بزرگ ایشان میگوید:
آفت دیگری که دامنگیر اصلاحطلبان
شد، جذب یا چسبیدن به دولت و پست و مقام و جدائی از مسائل و مشکلات جامعه و تودهی
مردم بود که سرمایهی اجتماعی آن را بهتدریج به افول و نابودی کشانید.
ب- ترویج خواسته یا ناخواستهی بیعملی
سیاسیِ جامعه
فرض تلویحی «نظریهی کنشگران مرزی» آن
است که گمان میکند (و این گمان را ترویج میکند) که سیاست عرصهی نقشآفرینی
نخبگان است، نه عوام. بنابراین ایجاد تحولات اجتماعی مهم در هر ساختار اجتماعی بر
عهدهی نخبگان است. فراستخواه برای دوری جستن از اتهام نخبهسالاری مینویسد:
توسعهی پایدار جامعه وقتی میسر است
که کنشگران مرزی فقط «برای مردم» کار نکنند؛ بلکه «با مردم» هم کار بکنند و نه
تنها با آنها کار بکنند که [بلکه]آنها را در همهی محاسبات راهبردی خود در نظر
بیاورند.[۱۹]
به زبان ساده، سقف مداخلهی مردم در
سیاست، همکاری با نخبگانی است که در دولت حضور دارند و این اجازه را به عوام دادهاند
که آنها نیز، «عرض حال» خود را تقدیم کنشگران مرزی کنند.
رویکردی که فراستخواه مروج آن است،
سالیان دراز توسط اصلاحطلبان وطنی به خدمت گرفته شده است. در واقع در تمام چند
دههی گذشته، اصلاحطلبان اصلیترین مروجان بیعملی سیاسی مردم در کشور بودهاند.
«چرا که بیش از هر نیروی سیاسی دیگری از بسیج اجتماعی بیمناکاند. از همین روی،
سروکله اصلاحطلبان هر چند سال یکبار، به وقت جمعآوری رأی پیدا میشود و پس از
پیروزی در انتخابات در تو در توی نظام حکمرانی گم میشوند. همایشهای مردمی، فقط
در زمان انتخابات برگزار میشود و پس از پایان انتخابات، مأموریت «عوام» خاتمه مییابد.
در حالیکه در مقام مقایسه، جناحهای موسوم به اصولگرایان، در بزنگاههای تاریخی
گوناگون، از پایگاه اجتماعی خودشان برای بسیج اجتماعی به حد کمال بهره بردهاند و
معطل انتخابات نماندهاند».[۲۰]
از این رو، دلایل جذابیت نظریهی
«کنشگران مرزی» برای اصلاحطلبان کاملاً روشن است. این نظریه میتواند جامعه را به
ثمربخشی عملکرد تعدادی افراد در یک ساختار معیوب امیدوار کرده و در عمل، مانعی
برای کاربست سایر گزینههای تحول اجتماعی و از جمله کنش و بسیج اجتماعی باشد.
البته ما میتوانیم ادعا کنیم که در
هر دورهای از تاریخ، انسانهای خوبی وجود داشتهاند که منشاء اثرات خیر و مثبتی
بودهاند (که در اینصورت نکتهی بدیعی بیان نکردهایم)؛ اما حق نداریم تا مردم را
امیداور کرده و به این سوءتفاهم دامن بزنیم که تحول اجتماعی در درون نظام حکمرانیای
مانند جمهوری اسلامی، از طریق «کنشگری مرزی» تحقق خواهد یافت.
ج- ارزشمند بودن کار پژوهشی انجام شده
برخی معتقدند که آثاری از این دست،
نگاهی روشنفکری به تاریخ دارند، نگاهی که نظامهای حکمرانی پادشاهی پیشین را به
دیدهی تحقیر مینگرد و نقش حکمرانان را در دستآمدههای گذشته نادیده میانگارند.
اما من کوشیدم که به دور از این پیشداوری، کتاب را با نگاهی متفاوت بخوانم.
بنابراین معتقدم که صرفنظر از تبعات
نامطلوب سیاسی نظریه در دوران معاصر (از ۵۷ تا کنون)، متن کتاب استوار بر یک کار
پژوهشی بسیار ارزنده و قابل ستایش است. چرا که پرتوی بر گوشههایی از تاریخ ایران
انداخته است که سزاوار تأمل و بازخوانی هستند و کمتر مورد توجه قرار میگیرند.
کتاب «کنشگران مرزی» به صدها نشانه، اسم، واقعه، سفر و سفرنامه، استاد و شاگرد،
مذاکره و مذاکرهکننده، عکس و عکاس، کتاب و نویسنده، روزنامه و خبرنگار، پزشک و
بیمار، معلم و مدرسه، جنگ و صلح، نهادهای مدنی، علمی و صنعتی و غیره و غیره اشاره
میکند که یکایک آنها ارزش خواندن و فیشبرداری دارند.
از دیگر وجوه ارزشمند کتاب، توانایی
فراستخواه در دستهبندی موضوعات و مفاهیم است که در چارچوب جدولها و فهرستها
عرضه شدهاند و این امکان را برای مخاطب فراهم میآورند که درک ساختاریافتهای از
موضوعات مورد بحث به دست آورد. این امر خود نشان از ساختارمندی ذهن نویسندهی
فرهیختهی کتاب دارد.
۸- جمعبندی
۱- وجاهت نظریهی سیاسی
«کنشگران مرزی»، مشروط به وجود ساختاری توسعهگرا و استقرار حکومتی نرمال است.
تجربهی حکمرانی جمهوری اسلامی نشان میدهد که در ذیل ساختارهای «ضدتوسعه» و حکومتهای
ایدئولوژیک، تئوکراتیک و غیرنرمال، «کنشگران مرزی» راه به جایی نمیبرند.
۲- در ذیل یک نظام
اقتدارگرای ایدئولوژیک و تئوکراتیک، «کنشگران مرزی» نیز مصون از آن مبانی فکری
نیستند و در زیر چتر آن پارادایم زندگی و تنفس میکنند. آنان نیز میتوانند به
همان اندازهی ساختار حاکم، ایدئولوژیک و غیرنرمال باشند و همین امر نظریهی
«کنشگران مرزی» را با مخاطره مواجه میکند. چرا که این نظریه، پیششرطی برای خود
این «کنشگران مرزی» قائل نشده است.
۳- در دوران معاصر، یک
نظام اقتدارگرا مانند جمهوری اسلامی بسیار پیچیدهتر از گذشتگان (مثلا در دوران
قاجار یا پهلوی) عمل میکند و قادر است تا با زیرکی، «کنشگران مرزی» را به عنوان
نمادهای میانهروی و تکثرگرایی، در ویترین خود بهنمایش بگذارد. در چنین شرایطی
این احتمال وجود دارد که «کنشگران مرزی»، خواسته یا ناخواسته، عملاً برای اقناعِ
مردم برای پذیرش وضع موجود به خدمت گرفته شوند و سدی در مسیر تحولخواهی باشند.
۴- تجربهی تاریخی نشان
داد که اصلاحطلبان وطنی با توسل جستن به ایدههایی مانند «نظریهی کنشگران مرزی»،
از زیر بار تدوین تئوریهایی برای اصلاحطلبی خودشان شانه خالی کردند تا عملکردشان
قابل سنجش نباشد. سپس حضورشان را در ساختار قدرت، صرفنظر از نتیجهی حضور، مترادف
با تحقق اصلاحات معرفی کردند.
۵- نظریهی نخبهگرای
«کنشگران مرزی» از این استعداد برخوردار است تا برای ترویج «بیعملی سیاسی» جامعه
مورد استفاده قرارگیرد.
تیرماه ۱۴۰۵
_
[۱] - فراستخواه، مقصود
(۱۴۰۳) کنشگران مرزی، انتشارات گام نو، ص ۲۰.
[۲] - همانجا ص ۱۷
[۳] - همانجا ص ۹، ۱۶
و ۱۷
[۴] - همانجا ص ۵۲
[۵] - همانجا ص ۱۶
[۶] - همانجا ص ۱۷ و
۱۸
[۷] - انفال عبارت است
مجموعه داراییهایی که در زمان امام معصوم، مالکیت و ادارهی آنها برعهدهی ولی
فقیه قرار میگیرد.
[۸] - مثلاً اعطای رأی
اعتماد به وزیر نفت، مشروط به انتصاب مدیرانی است که گروهی از نمایندگان مجلس آنان
را معرفی کرده باشند. مدیران مزبور در واقع کارگزران گروهی از نمایندگان مجلس در
نفت و پتروشیمی و غیره هستند. اما این شبکهی متشکل از «نماینده – وزیر – مدیر» بخشی از یک شبکهی بزرگتر خواهد
بود که در واردات، صادرات، خرید، فروش فرآوردهها و تصاحب منابع رانتی (ارز رانتی و
غیره) در داخل و کشور نقش دارند.
[۹] - Joel S.
Migdal
[۱۰] - هنری دوم مشهور
به دوک دو روهان (Henri de Rohan)
از رهبران نظامی و سیاسی پروتستانهای فرانسه اوگنو (Huguenot) و همچنین از اشراف شاخص در قرن هفدهم بود که طی سالهای ۱۵۷۹ تا
۱۶۳۸ میزیست.
[۱۱] - امیر اسدالله
عَلَم در این باره مینویسد: «شاه ... میپنداشت آنچه برای توده مردم مهم است،
آسایش مادی است ... از دید شاه سرآغاز این کار اصلاحات اجتماعی بهمن ۱۳۴۱ بود که
با دادن زمین به دهقانان و سهیم ساختن کارگران در سود کارخانجات، موجبات بهزیستی
آنان را فراهم کرده بود. در پی آن نیز به مناسبت دهمین سال انقلاب اعلام داشت که
صاحبان صنایع باید تا ۴۹ درصد سهام خود را به ترتیب تقدم، نخست به کارگران و سپس
به توده مردم عرضه دارند. همچنین به دنبال برپایی حزب رستاخیز به دولت دستور داد
برای خرید سهام صنعتی، به کارگران و کارمندان وام بدون بهره داده شود. در اسفند
۱۳۵۲ هنگامی که افزایش خیرهکننده درآمد نفت همه را سرمست کرده بود، به فرمان شاه،
آموزش از کودکستان تا پایان دوره راهنمایی و همچنین بهداشت رایگان شد. گمان شاه
این بود که ... اکثریت مردمش از برکت وجود او در آسایش به سر میبرند و دهقانان
صاحب زمین و کارگران صاحب سهم هستند و سراسر کشور زیر پوشش بهداشت و درمان رایگان
در آمده و امکان آموزش کودکان و نوجوانان از کودکستان تا دانشگاه فراهم شده است.
در این شرایط اگر کسی سخنی دربارهی ناخرسندی مردم به زبان میآورد، نشانه بدخواهی
یا ناآگاهی او میبود. یکبار شاه از برنامه بیبیسی [در حوالی ۱۳۵۱] که گفته بود
با این همه سلاحی که ایران میخرد، نیروهای انتظامی هرگونه جنبش انقلابی را سرکوب
خواهند کرد، برآشفته میشود و با عصبانیت میپرسد چگونه کارگر و دهقان راضی ممکن
است انقلاب کنند.» سخنان اسدالله عَلَم نیز تأکیدی بر این مدعاست که شاه در پی کسب
«رضایت عمومی» بوده است و بقای حاکمیت خود (و ممانعت از بروز انقلاب احتمالی) را
در گرو دستیابی به آن رضایت میدانسته است و از همین روی، از شنیدن خبر نارضایتی
احتمالی مردم برآشفته میشود. برای دسترسی به متن اصلی و کامل، رجوع کنید به:
اتفاق، شهرام (۱۴۰۱) چرا «اصلاحات» در
ایران به بنبست رسیده است؟
[۱۲] - در عوض ۹۵%
عواید نفت، به همت جنا پزشکیان از بودجه عمومی کشور خارج شده و به سبد «انفال»
منتقل شده است.
[۱۳] - فراستخواه، ص ۳۶
[۱۴] - مصطفی معین در
این باره میگوید: «آفتی که دامنگیر اصلاحطلبان شد، چسبیدن به پست و مقام و
جدائی از مشکلات جامعه بود.» برای مطالعهی بیشتر رجوع کنید به اقتصادنیوز
[۱۵] - یکبار در سال
۱۴۰۳ و نوبت بعد در سال ۱۴۰۴ دعوت شدم تا در جلسهای (مناظره مانند) با حضور نظریهپرداز
محترم «کنشگران مرزی»، به طرخ نقدهایم بپردازم. اما هر دو بار جلسه برگزار نشد.
میزبان نوبت اول یکی از چهرههای شاخص اصلاحطلبان بود و برگزاری این نشست ظاهراً
به دلیل ضرورت برگزاری انتخابات زودهنگام ریاستجمهوری برگزار نشد. میزبان نوبت
دوم، رسانهی انتخاب (و دعوت مهرشاد ایمانی) بود و برگزاری نشست دوباره به دلایلی
که نمیدانم منتفی شد.
[۱۶] - «فراکسیون امید»
عبارت بود از لیست حدوداً ۱۵۸ نفره کاندیداهای پیشنهادی اصلاحطلبان، که برای
نمایندگی در دهمین دوره مجلس در سال ۱۳۹۵.
[۱۷] - از چهرههای
مشهور اصلاحطلب و کاندیدای ریاستجمهوری در انتخابات ۱۳۸۴.
[۱۸]- معین، مصطفی
(۱۴۰۰) رسانهی اقتصادنیوز
[۱۹] - فراستخواه، ص
۵۳۹.
[۲۰] - اتفاق، شهرام
(۱۴۰۳) اصلاحطلبان علیه اصلاحطلبی، رسانهی ایران امروز
https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/128542/

مقصود فراستخواه/ ضیافت کلمات/ همرخ: تابستان ۱۴۰۵

دکتر بهاره بیات
نقد کنشگران مرزی(نظریۀ فراستخواه)
23 تیر 1405
شرق ص 7

متن کامل:
به گزارش گروه رسانهای شرق،
بهاره بیات : در تاریخنگاری و جامعهشناسی معاصر ایران، نظریه «کنشگران مرزی» بهمثابه چارچوبی برای فهم تداوم حیات جامعه در مواجهه با دولتهای متمرکز شکل گرفته است. این نظریه بر نقش کلیدی میانجیگرانی تأکید میورزد که در فضای میان دولت و جامعه به نقشآفرینی پرداختهاند. بر این اساس، پرسش محوری آن است که این مفهوم در چه بستر نظری، تاریخی و اجتماعی تکوین یافته و به چه دلایلی مورد استقبال قرار گرفته است؟
بخش اول: کنشگری مرزی، نظریهای برای فهم تداوم ایران
مقصود فراستخواه، جامعهشناس ایرانی، در نظریه «کنشگران مرزی» چارچوبی برای پاسخ به این پرسش ارائه میدهد که چگونه جامعهای با دولتهای متمرکز نهتنها از هم نپاشیده، بلکه گامهایی به سوی نوسازی و نهادسازی برداشته است. او معتقد است تاریخ ایران تنها صحنه برخورد «دولت قاهر» و «جامعه مقهور» نیست؛ بلکه لایهای میانی و سیال میان این دو وجود دارد که کنشگران مرزی در آن زیست میکنند. این فضا، منطقهای خاکستری است که در آن، نه تقابل عریان انقلابی حاکم است و نه تسلیم محض کارگزارانه. در واقع، تاریخ تمدنی ایران مدیون همین فضای میانگیر است که بهجای نابودی ساختارها، به دنبال اصلاح تدریجی و نفوذ عقلانیت در بدنه قدرت بوده است. کنشگر مرزی، عاملی انسانی است که در فضای میانگیر میان «دیوان حکومتی» و «ایوان اجتماعی» تردد میکند. او نه چنان در دیوان حل میشود که به ابزار صرف قدرت بدل گردد، و نه چنان در ایوان گوشهنشینی برمیگزیند که پیوندش با واقعیتهای اجرایی قطع شود. او میانجیگری است که مطالبات جامعه را به زبان بوروکراتیک ترجمه میکند و از ظرفیتهای دولت برای پیشبرد خیر عمومی بهره میبرد. فراستخواه این توانایی را «نبوغ بقا» مینامد. این نبوغ به معنای سازگاری ذلیلانه نیست، بلکه هنری است استراتژیک برای زندهماندن در میان دو سنگ آسیاب؛ یعنی قدرت از بالا و تودهگرایی (پوپولیسم) از پایین. کنشگر مرزی با این نبوغ، موفق میشود از امکانات موجود در دستگاه قدرت برای ساختن زیربناهایی استفاده کند که در نهایت، خودِ آن قدرت را مقید به قانون و رویه میکند. برای تبیین چرایی و چگونگی پیدایش این نوع کنشگری، فراستخواه به چهار مؤلفه اساسی اشاره میکند که هر یک بخشی از منطق پنهان تاریخ ما را روشن میسازد. نخست، خاستگاه ساختاری است؛ ماهیت رانتی دولت در ایران و تمرکز بیحد ثروت و قدرت در دست حاکمان، هزینه تغییرات رادیکال و تقابلی را بسیار بالا برده است. در چنین وضعیتی، نخبگان هوشمند دریافتند که برای هرگونه تغییر پایدار، ناگزیرند «روزنههایی» در درون ساختار صلب قدرت بیابند. قدرت در ایران نه یکپارچه صلب، بلکه دارای شکاف و «رزوه» است. این رزوهها همان نیاز گریزناپذیر دولتها به کارآمدی، دانش فنی و نظم اداری است که کنشگر مرزی از طریق آنها نفوذ کرده و پروژههای خود را پیش میبرد. دوم، ریشههای فرهنگی و صور خیال است. «کهنسالی ایران» و حافظه تمدنی طولانیمدت ما، نوعی سازگاری هوشمندانه را در روان جمعی نخبگان نهادینه کرده است. آنها میدانند که ایران بارها از میان خاکستر جنگها و زوالها برخاسته است. «صور خیال ایرانی» -آرزوها و تصاویر ذهنی از یک ایران پیشرفته، باقانون و مدرن- همواره فراتر از محدودیتهای تنگ سیاسی زمانه بوده است. کنشگر مرزی میکوشد این خیالهای بلند و آرمانهای ملی را در قالب طرحهای عینی و زمینی (همچون تأسیس مدرسه، بانک، عدلیه و راهآهن) به واقعیت نزدیک کند تا رؤیای ایران در کالبد نهادها جان بگیرد. سوم، راهبردهای کنش است. این راهبردها طیفی وسیع از «مذاکره پنهان» تا «نهادسازی آشکار» را در بر میگیرد. کنشگر مرزی بهخوبی میداند که نباید با زبان ستیز با حاکم سخن بگوید؛ او از زبان تخصص و کارشناسی برای اقناع حاکمان استفاده میکند. او با «صدابخشی» به نیازهای خاموش جامعه و «آموزش حکمرانان»، هزینه مخالفت با اصلاحات را کاهش میدهد. او در پی انقلابهای ویرانگر نیست، بلکه در پی «استقرار رویهها» است؛ چراکه میداند رویهها و قوانین، بیش از آدمها پایداری میسازند و در درازمدت، رفتار قدرت را مهار میکنند. چهارم، متغیرهای تسهیلکننده هستند. در غیاب تحزب و نهادهای پایدار دموکراتیک، مسیر کنشگر مرزی را ترکیبی از هوش فردی، اعتبار علمی، پیوندهای خاندانی و بهویژه «بحرانهای ملی» هموار میکند. فراستخواه تأکید دارد که بحرانها (شکست در جنگها، قحطیها یا ورشکستگیهای مالی) لحظاتی استثنایی هستند که در آنها «گوش قدرت» شنواتر میشود. در این لحظات بحرانی، حاکمان که خود را در بنبست میبینند، ناچار به کنشگران مرزی پناه میبرند و این همان فرصتی است که نخبگان برای تثبیت نهادهای مدرن از آن بهره میجویند. فراستخواه برای فهم نظریه خود نمونههایی درخشان از دل تاریخ ارائه میدهد. در عصر قاجار، چهرههایی چون میرزاحسینخان سپهسالار نقش کلیدی ایفا کردند. سپهسالار با درک عمیق از عقبماندگی ساختار ایران، کوشید مفاهیم مدرنی چون «قانون» و «نظم بوروکراتیک» را در دل دستگاه استبداد ناصری جای دهد. او با تأسیس «مجلس تنظیمات» و تلاش برای تفکیک وظایف اجرایی، در واقع میخواست اراده شخصی شاه را به نظم اداری مقید کند. او و امینالدوله، اولین معماران این مسیر دشوار در عصر جدید بودند. در عصر پهلوی اول نیز این جریان با قدرت بیشتری ادامه یافت. علیاکبر داور با تأسیس دادگستری مدرن و نظام ثبت اسناد، شاهکار کنشگری مرزی را رقم زد. او موفق شد بخشی از روابط اجتماعی و حقوقی مردم را از حیطه اراده شخصی حاکم خارج و به حیطه قانون مدون وارد کند. او نهادهایی ساخت که حتی پس از زوال قدرت پهلوی نیز باقی ماندند. همچنین محمدعلی فروغی در لحظه بحرانی شهریور ۱۳۲۰، با میانجیگری میان نیروهای اشغالگر، دربار و جامعه، از فروپاشی کلیت سرزمینی ایران جلوگیری کرد. فروغی نشان داد که چگونه یک کنشگر مرزی با تکیه بر حکمت و اعتبار فرهنگی، میتواند در طوفانیترین لحظات، سکان کشتی میهن را به دست گیرد و آن را به ساحل ثبات برساند. این کنشگری در دوران معاصر نیز با چالشهای جدیدی روبهرو شده است. با ظهور دولتهای رانتی و نفتی، فضای مرزی گاهی تنگتر و صلبتر شده، اما نیاز ساختاری به عقلانیت و تخصص هرگز از بین نرفته است. نخبگان معاصر با درسگیری از پیشینیان خود، دریافتهاند که راه نجات نه در انزواست و نه در ادغام کامل در قدرت؛ بلکه در حفظ همان «فاصله انتقادی» و تلاش برای توانمندسازی جامعه از طریق نهادهای مدنی و صنفی است. جوهره اصلی تبیین فراستخواه در این نهفته است که کنشگر مرزی، واسطه تبدیل «تمنیات جامعه» به «تأسیسات ملی» است. اگر ایران امروز دارای نهادهایی چون دانشگاه، بانک، سیستم قضائی مدون و زیرساختهای بوروکراتیک است، این نه محصول اراده یکپارچه حاکمان و نه نتیجه شورشهای تودهای، بلکه محصول تلاش مداوم، فرساینده و بیصدای کنشگرانی است که در شکافهای قدرت زیستهاند. آنان نشان دادند که «مرز» نه یک جایگاه انفعالی، بلکه فعالترین ساحت سیاست در تاریخ ایران بوده است. این تلاشی است که همچنان ادامه دارد؛ زیرا مرز، یگانه جایی است که در آن «رؤیای ایران» به «واقعیتِ نهاد» تبدیل میشود.
بخش دوم: بنیانهای مفهومی و نظری
نظریه «کنشگران مرزی» که مقصود فراستخواه آن را بر پایه مطالعات تاریخ معاصر ایران سامان داده، کوششی است برای توضیح چگونگی تداوم جامعه ایرانی در برابر ساختارهای متمرکز و بعضا صلب قدرت. برای آنکه این روایت تاریخی از مرز توصیف صرف فراتر رود و با پرسشهای نظری روز علوم اجتماعی درگیر شود، فراستخواه از چهار سنت فکری متمایز یاری گرفته است: اقتصاد نهادگرایی داگلاس نورث، نظریه نهادهای سیاسی عجماوغلو و رابینسون، نظریه ساختیابی آنتونی گیدنز و پراگماتیسم ریچارد رورتی. در این بخش، نه از سر داوری ارزشی، بلکه برای فهم منطق درونی نظریه، به این پرسش میپردازیم که این مفاهیم چگونه در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند و این همنشینی با چه دشواریهای روششناختی همراه است.
۱. داگلاس نورث؛ هزینه مبادله و منطق روزنهگشایی
در معماری نظری فراستخواه، داگلاس نورث جایگاه ویژهای دارد. نورث، اقتصاددان نهادگرا، «نهادها» را «قواعد بازی در جامعه» تعریف میکند؛ محدودیتهایی که تعیین میکنند چه فعالیتهایی پاداش میگیرند و چه رفتارهایی هزینهزا هستند. مفهوم کلیدی او، «هزینه مبادله» است -یعنی هزینههای مذاکره، نظارت و اجرای قراردادها. در جوامعی که نهادها ناکارآمدند، هزینه مبادله چنان بالاست که همکاریهای پیچیده دشوار میشود. نورث همچنین «وابستگی به مسیر» را مطرح میکند؛ تاریخی که مسیر آینده را محدود میکند و تغییرات ناگهانی را معمولا با شکست مواجه میسازد.
فراستخواه این مفاهیم را بهعنوان هسته اصلی تحلیل خود به کار میگیرد. از این منظر، چون هزینه رویارویی مستقیم با ساختار قدرت بسیار بالاست، کنشگر مرزی «روزنهگشایی» را بر «انقلاب» ترجیح میدهد؛ تصمیمی مبتنی بر محاسبه هزینهها، نه صرفاً یک انتخاب اخلاقی. در این نگاه، تغییر نه یک جهش، که فرایندی تدریجی برای کاهش هزینههای گذار تلقی میشود. این بخش از نظریه، چارچوبی برای فهم «صبر استراتژیک» فراهم میآورد؛ صبری که نه از سر ناامیدی، بلکه از روی تشخیص عقلانی هزینهها انتخاب میشود.
۲. عجماوغلو و رابینسون؛ افق نهادهای فراگیر
در لایه غایتشناختی، فراستخواه از دوگانه معروف عجماوغلو و رابینسون بهره میبرد. این دو پژوهشگر، «نهادهای فراگیر» (دموکراتیک، حامی بازار رقابتی و حقوق مالکیت) را در برابر «نهادهای استثماری» (مستبد، رانتمحور و نخبهگرا) قرار میدهند. نهادهای فراگیر انگیزه سرمایهگذاری و نوآوری را فراهم میکنند؛ نهادهای استثماری ثروت را از اکثریت جامعه مصادره میکنند. هر دو نوع نهاد خودبازتولید شوندهاند. فراستخواه با اقتباس از این چارچوب، کنشگر مرزی را نوعی «کارآفرین نهادی» میداند که وظیفه دارد از طریق نفوذ در لایههای قدرت، ساختارهای استثماری را به سوی شمولگرایی سوق دهد. در این خوانش، «وفاق» نه یک سازش از سر ناچاری، که ابزاری برای گذار تدریجی از نظمی رانتمحور به نظمی فراگیرتر معرفی میشود. این بخش از نظریه، به کنشگری مرزی جهت و چشماندازی دموکراتیک میبخشد.
۳. گیدنز؛ عاملیت بازتابنده در میان ساختارها
آنتونی گیدنز در نظریه «ساختیابی» خود، دوگانگی سنتی میان «ساختار» و «عاملیت» را نفی میکند. از دید او، ساختارها هم رسانه کنش انسانها هستند و هم نتیجه آن کنشها. مفهوم «بازتابندگی» (Reflexivity) به توانایی کنشگر در نظارت بر کنش خود و اصلاح مسیر در لحظه اشاره دارد. فراستخواه از این مفهوم برای توضیح چگونگی نفوذ در ساختارهای صلب استفاده میکند. کنشگر مرزی سوژهای است که با نظارت مستمر بر موقعیت خود، روزنههایی را در بافت قدرت باز میشناسد. با این حال، گیدنز خود تأکید دارد که «بازتابندگی» در ساختارهای بهشدت بسته و متمرکز به شدت محدود میشود؛ هشداری که فراستخواه در کاربست نظریه با آن مواجه است. اینجا یکی از نقاطی است که دشواری انتقال مفاهیم از بستری به بستر دیگر خود را نشان میدهد.
۴. رورتی؛ امید اجتماعی و صبر استراتژیک
ریچارد رورتی، فیلسوف پراگماتیست، با نفی کلانروایتهای رهاییبخش، «کاهش رنج ملموس» را اولویت سیاست میداند. او «امید اجتماعی» را نه از مسیر قطعیتهای انقلابی، بلکه از طریق پروژههای اصلاحی تدریجی و ملموس تعریف میکند. «صبر استراتژیک» در این چارچوب، نه یک توصیه به انفعال، که «صبوری عامدانه و هوشمندانه» است؛ نوعی از صبر که با چشمانداز عمل و بهبود همراه است. فراستخواه این مفاهیم را به شعار «زندگی معمولی» و «وفاق» ترجمه میکند. بستر نظری «امید اجتماعی» در آثار فراستخواه، پاسخی است به ادبیات «بحران» و «بنبست» که در برخی تحلیلهای ایران رواج دارد. «کنشگر مرزی» از دل این «امید عملگرایانه» بیرون میآید؛ کسی که «امکانسازی در دل محدودیتها» را ممکن میداند و صبر را نه بهعنوان تسلیم، که بهعنوان تاکتیکی برای ماندن و گشودن روزنهها به کار میگیرد. در این نگاه، امید دیگر یک احساس نیست، بلکه یک پروژه فکری و عملی است که با نقد تحلیلهای صرفاً «ناامیدانه» از ایران همراه میشود. با این همه، پرسش این است که این «امید» در غیاب نهادهای دموکراتیک (که رورتی در بستر آن سخن میگوید) تا چه اندازه میتواند از «صبر شادمانه» -یعنی صبری که خود هدف میشود- فاصله بگیرد. این پرسش، هسته اصلی حلقه اتصال به بخش سوم مقاله را تشکیل میدهد.
۵. چالش روششناختی: تلفیق بیقاعده یا کوشش برای گفتوگو؟
این چهار قرض مفهومی در کنار هم ظاهرا منظومهای را میسازند: نورث «محاسبه هزینه» را به دست میدهد، عجماوغلو «افق شمولگرایی» را ترسیم میکند، گیدنز ابزار تحلیل «عاملیت درون ساختار» را فراهم میآورد، و رورتی «توجیه اخلاقی» را عرضه میدارد. با این همه، این مفاهیم از سنتهای فکری متفاوتی برآمدهاند -اقتصادی نورث، سیاسی عجماوغلو، جامعهشناختی گیدنز و فلسفی رورتی- و فراستخواه چندان روشن نکرده است که این چهار «زبان» را چگونه به یکدیگر ترجمه میکند. به عبارت دیگر، پیشفرضهای بنیادین هریک از این سنتها (مثلا گاه نورث به «عقلانیت ابزاری» یا نگاه رورتی به «نفی بنیانهای فلسفی») در دل یک نظریه گرد آمدهاند، بیآنکه منطق پیوندشان صورتبندی شده باشد. با اشاره به همین ویژگی، منتقدان از «شبهنظریه»بودن نظریه کنشگری مرزی سخن گفتهاند. اما شاید بتوان این گره نظری را نه یک نقص مطلق، بلکه بازتاب دشواری ذاتی آوردن مفاهیم بافتمند غربی به زیستجهان ایرانی دانست. شاید همین «تلفیق بیقاعده» خود نشانهای باشد از همان کنشگری مرزیای که فراستخواه میکوشد نظریهپردازی کند: تلاش برای زیستن در میان سنتهای مختلف و ساختن راهی به پیش، بدون آنکه وسیلهای جز خود این کوشش داشته باشیم. نبود مرزهای نظری قاطع، هرچند از منظر روششناختی محل بحث است، اما شاید از منظر «زیست روزمره نظریه» چیزی جز بازتاب وضعیت «مرزی» خود نظریهپرداز نباشد. این پرسشها و ابهامات، نظریه را در پاسخ به پرسشهایی بنیادین دچار دشواری میکند: چه زمانی کنشگر مرزی از «روزنهگشایی مؤثر» به «همدستی با وضع موجود» سقوط میکند؟ اگر «کاهش رنج» در کوتاهمدت مستلزم پذیرش نهادهای استثماری باشد، کدام اولویت دارد؟ نبود پاسخ روشن به این پرسشها، در بخش سوم مقاله -که به دکترین وفاق و بیانیه روزنهگشایی میپردازد- خود را نشان خواهد داد. این فاصله میان «نیت نظری» و «پیامد عملی»، است.
بخش سوم: وفاق و بیانیۀ «روزنهگشایی»
تجلی عملی یک بنبست نظری تبلور عینی گفتمان کنشگری مرزی در سیاست معاصر ایران را میتوان در دو رویداد کلیدی و بههمپیوسته ردیابی کرد: بیانیه «روزنهگشایی کنیم» (بهمن ۱۴۰۲) و بیانیه «راهگشایی کنیم» (خرداد ۱۴۰۳). این دو متن که بهعنوان مانیفست عملی جریان میانهرو شناخته میشوند، در واقع مقدمه تئوریک دکترین «وفاق ملی» در دولت مسعود پزشکیان را فراهم کردند. با این حال، تحلیل دقیق این اسناد نشان میدهد که آنها نهتنها راهگشا نبودهاند، بلکه دقیقاً همان نقصهای متدولوژیک و بنیادین نظریه کنشگری مرزی را در سطح عمل بازتولید کردهاند. این اسناد، مجموعهای از «قرضگیریهای نظری» هستند که در بستر نامتناسب ایران، به ابزاری برای انسداد بیشتر تبدیل شدهاند. نخستین و شاید محوریترین نقد، به مفهوم «آرمانگرایی واقعنگرانه» بازمیگردد. هر دو بیانیه با تأکید بر ضرورت فراروی از دو آفت «آرمانگرایی بدون واقعنگری» و «واقعگرایی بیآرمان»، سعی در ترسیم راهی میانه دارند. این رویکرد که به شدت از نظریه «هزینه مبادله» داگلاس نورث تغذیه میکند، در عمل به یک سادهسازی خطرناک و مکانیکی از لایههای پیچیده سیاست منجر شده است. در این نگاه، سیاست به یک «محاسبه هزینه» تقلیل مییابد که در آن هزینه ثبات (یعنی ترس مداوم از هرجومرج و فروپاشی) همواره بزرگنمایی شده و در مقابل، هزینه انسداد نادیده گرفته میشود. ایراد متدولوژیک در اینجا، نادیدهگرفتن سیستماتیک و نامتقارن هزینههاست؛ نتیجه چنین ترازوی نامتوازنی، همواره توصیه به «صبر» و «انتظار» برای گشایشهایی است که گویی قرار است در آیندهای نامعلوم و دور از دسترس رخ دهند. این نوع واقعگرایی، در واقع پوششی برای تداوم وضع موجود و پذیرش انفعالی محدودیتهاست. دومین لایه این بنبست، در استراتژی «رأی روزنهگشا» عیان میشود. بیانیه با نفی دوگانه سنتی «رأی مثبت/ تحریم»، سعی میکند «جعبهابزار رأی» را گسترش داده و به آن معنایی استراتژیک ببخشد. اما این نگاه، برآمده از یک سوءبرداشت از مفهوم «عاملیت بازتابنده» در اندیشه آنتونی گیدنز است. این رویکرد فرض را بر این میگذارد که کنشگر رأیدهنده در لحظه انتخاب، از چنان آزادی و توانمندی ساختاری برخوردار است که میتواند آگاهانه استراتژی خود را تغییر دهد و از درون صندوق، روزنهای بهسوی تغییر بگشاید. اما پرسش اساسی اینجاست که در ساختاری که اساساً عاملیت مستقل را برنمیتابد و با انواع نابرابریهای بنیادین حقوقی و نظارتی، عرصه سیاست را قرق کرده است، چه جایی برای این عاملیت بازتابنده باقی میماند؟ در ادامه، مفهوم «ذینفعمحوری» بهعنوان جایگزینی برای شمولگرایی مطرح میشود، اما شمولگرایی در این اسناد، فاقد جوهره عدالت است. بیانیهها بر «عموم ایرانیان ذینفع زندگی بهتر» تأکید دارند و از پیوند با «اقلیت خوب» در قدرت سخن میگویند. اما این شمولگرایی در عمل به معنای «حفظ منافع طبقه متوسط و نخبگان همسو» تعریف شده است، نه «بازتوزیع ثروت و قدرت». این رویکرد، در واقع قرائتی ناقص و ابزاری از نظریه عجماوغلو است.
در حالی که در نظریه اصلی، شمولگرایی به معنای تضمین حقوق مالکیت، بازار آزاد و شکستن انحصارات رانتی بود، در نسخۀ ایرانی آن، این مفهوم به «مدیریت بهتر رانت» و همزیستی با بلوکهای قدرت تقلیل یافته است. در این فرایند، عدالت توزیعی به نفع ثبات سیاسی ذبح میشود و تودههای وسیع حاشیهنشین از دایره این «وفاق» بیرون میمانند. چهارمین گره نظری در فرایند «وفاقسازی و پلسازی» نمایان است. تأکید بیانیه بر «پرهیز از دوقطبیهای خشونتپرور» و ضرورت «توافقهای پشتپرده»، تلاشی است برای کاربست اندیشههای ریچارد رورتی در زمینهای کاملاً متفاوت. رورتی رویکرد «وصلهپینهکاری» (Tinkering) و توافق مصلحتآمیز را در بستر نهادهای تثبیتشدۀ دموکراتیک تجویز میکند؛ جایی که انتخابات واقعاً مسیری برای جابهجایی قدرت است. اما در چنین فضایی، «وفاق پشتپرده» نه یک کنش دموکراتیک، بلکه به یک «زیرمیزی تقسیم قدرت» میان جناحهای برگزیده تبدیل میشود. این پلسازی، نه میان دولت و ملت، بلکه پلی میان بخشهای مختلف الیت حاکم است که نتیجهاش چیزی جز دورزدن اراده عمومی نیست. در نهایت، تمام این مسیر به ایده «زندگی معمولی» ختم میشود؛ ایدهای که در آن معیار موفقیت، «کاهش رنج ملموس» و بهبود حداقلی کیفیت زیست روزمره تعریف شده است. در اینجا، رورتی به ابزاری برای یک «بیهوشی سیاسی» بدل میشود. وقتی افق کنشگری به «ثبات و رشد قطرهچکانی» محدود میشود، پرسش از «عدالت بنیادین»، «حقوق شهروندی» و «آزادی» رنگ میبازد و در حقیقت، «امر سیاسی» به نفع اداره بوروکراتیک بحران حذف میشود. در واقع این «وفاق در سایه»، به قرارداد همزیستی نخبگان برای تقسیم بقایا تبدیل شده است، نه اقدامی شجاعانه برای گشودن افقهای رهایی. به همین دلیل است که این شبهنظریه، حتی در اوج قدرت اجراییاش، توانایی اقناع و همراهی اکثریت خاموش و معترض جامعه را از دست داده است.
بخش چهارم: از کنشگری مرزی تا تکنوکراسی سیاست
نظریه کنشگری مرزی با تقلیل «امر سیاسی» به «مدیریت فنی»، پیوندی انداموار با منطق نئولیبرالیسم برقرار میکند. این تلاقی در پنج محور فنیسازی سیاست، طرد تضاد، فردگرایی نخبهگرا، بهینهسازی استخراج و تخریب همبستگی تجلی مییابد؛ فرایندی که در آن «عاملیت فردی» جایگزین «تغییر ساختاری» شده و سیاستزدایی را تحت لوای کارآمدی نهادینه میکند. نخستین محور، فنیسازی سیاست و حذف امر سیاسی است. در این پارادایم، مسائل بنیادین اجتماعی و اقتصادی از حوزه تضادهای طبقاتی و انتخابهای جمعی خارج شده و به «ناکارآمدیهای نهادی» یا «اختلال در شاخصهای فنی» تقلیل مییابند. در اینجا فقر و بیکاری دیگر پیامد توزیع ناعادلانه قدرت نیستند، بلکه صرفاً بهمثابه مسائل «مدیریت و حکمرانی» تعریف میشوند. نظریه فراستخواه نیز با معرفی کنشگر مرزی بهعنوان عاملی که با «دانش فنی و کارشناسی» گرهها را میگشاید، عملاً بحرانهایی چون ناترازی انرژی و تورم را به مسائلی «فراجناحی» و «تکنوکراتیک» تبدیل میکند. نتیجه این رویکرد، تنزل جایگاه شهروند به یک «مشتری» است که حق تعیین سرنوشت سیاسیاش به نفع نظرات کارشناسان سلب میشود. در لایه دوم، شاهد طرد تضاد به نام «توافقسازی» هستیم. همانطورکه نئولیبرالیسم هرگونه مقاومت رادیکال را تحت عنوان «پوپولیسم» طرد میکند، گفتمان کنشگری مرزی نیز با نفی «دوقطبیهای خشونتپرور»، لابیگری و مذاکره را تنها جایگزین ممکن معرفی میکند. این نفی تضاد، در عمل به معنای تبدیل «راهبرد موقتی اضطرار» به یک «استراتژی دائمی» است که باعث میشود اختلافات بنیادین سیاسی همواره به تعویق بیفتند و انسداد موجود، پشت نقاب توافق پنهان بماند. این رویکرد به فردگرایی نخبهگرا ختم میشود که در غیاب نهادهای جمعی، بار مسئولیت رفاه و تغییر را بر دوش فرد میگذارد. تأکید فراستخواه بر «ابتکارات و افقگشاییهای هوشمندانه از طریق عاملیتهای فردی»، کنشگر مرزی را به جانشینی ضعیف برای نهادهای میانجی و مستقل تبدیل میکند. در نبود سازماندهی طبقاتی، این تمرکز بر نبوغ فردی نه به تغییر، بلکه به نوعی انفعال سیاسی و تنهایی سوژه در برابر ساختار منجر میشود. انباشت بحرانهای ساختاری در ایران، ما را به لحظهای تاریخی و خطیر رسانده است؛ نقطهای که در آن واکاوی دقیق و بیپرده برنامههای تمامی نیروهای سیاسی مدعی طرح اجتماعی، ضرورتی حیاتی دارد. در این میان، سنجش نسبت میان «ایدههای تغییر» با «واقعیتهای زندگی اکثریت» برای عبور از بنبست کنونی الزامی است. در همین راستا، این پنج محور در یک نقطه کانونی به هم میرسند: هژمونی «عقلانیت تکنوکراتیک» که امر سیاسی را به نفع مدیریت بوروکراتیک مصادره میکند. این وضعیت را میتوان در شباهت شگفتانگیز انواع پروژههای اجتماعی با خاستگاههای ایدئولوژیک متفاوت دید و تبعات این شکل از تکنوکراسی را در حل عملی مسائل ایران سنجید.
منابع:
۱. «کنشگران مرزی»، مقصود فراستخواه (۱۴۰۱)، انتشارات گام نو.
۲. «ما ایرانیان: زمینهکاوی تاریخی و اجتماعی خلقیات ایرانی» (۱۳۹۴)، مقصود فراستخواه، نشر نی.
۳. «نهادها، تغییرات نهادی و عملکرد اقتصادی» (۱۳۷۷)، داگلاس سی. نورث، ترجمه محمدرضا معینی، انتشارات سازمان برنامه و بودجه.
۴. «چرا ملتها شکست میخورند: ریشههای قدرت، ثروت و فقر»، (۱۳۹۲) دارون عجماوغلو، و جیمز ای. رابینسون، ترجمه محسن میردامادی و محمدحسین نعیمیپور، نشر روزنه.
۵. «فلسفه و امید اجتماعی» (۱۳۸۴)، ریچارد رورتی، ترجمه خشایار دیهیمی و دیگران. نشر طرح نو.

گفتوگوی هادی خانیکی، محمد رهبری، حسین علایی و مقصود فراستخواه
دربارهی کتاب «از کجخوانی تاریخ تا لجخوانی تاریخ: خوانش عکسالعملی تاریخ و کاستیهای آن»، نویسنده: عبدالمحمد کاظمیپور (با حضور نویسنده بهصورت آنلاین)
شهرکتاب مرکزی با همکاری نشر اگر برگزار میکند
زمان: سهشنبه ۱۶ دیماه ۱۴۰۴، ساعت ۱۶ مکان: خ شریعتی، پایین از تقاطع معلم، شهرکتاب مرکزی
این کتاب، کتاب همین روزهای ماست، تاملی محققانه دربارهی یکی از چالشبرانگیزترین مفهومهای سیاسی روز. نویسنده دربارهی دو روایت از تاریخ معاصر و انقلاب بحث میکند. به نظر او ، اگرچه روایت «کجخوانی تاریخ» بسته و غیرقابل گفتوگوست، اما روایت «لجخوانی تاریخ» با همهی محدودیتهایی که دارد، می تواند امکان نقد، گفتوگو و بازاندیشی را زنده نگه دارد.
این کتاب دعوتی است به یک گفتوگوی انتقادی، جدی دربارهی تاریخ و شیوههای فهم آن. حضور برای همهی علاقهمندان، پژوهشگران و دوستداران اندیشه را در این نشست گرامی میداریم

نقد وبررسی کتاب مسأله روش
بازاندیشی روش های پژوهش علوم اجتماعی در ایران،
چهارشنبه 26 آذر 1404 ساعت چهار و نیم عصر
پژوهشگاه فرهنگ، هنر وارتباطات.
گزارش ایبنا
مسئله فقط پیدا کردن راه حل نیست
مقصود فراستخواه، استاد موسسه پژوهش و برنامه ریزی آموزش عالی در ادامه نشست ضمن بیان نظرات خود درباره روشهای پژوهش گفت: «کار ما در تحقیق، فقط پیدا کردن راه حل (solution) نیست، بلکه مسئله (problem) است. تحقیق علمی به مثابه امکان، یک عمل رهاییبخش محسوب میشود. تحقیق یک امکان است، در جهانی که مملو از امکانهاست. ما در جهانی پرمخاطره هستیم و محقق با تحقیق و روشی که انجام میدهد برای مواجهه با یک خطر امکان امکان رهایی مییابد.»
وی با قرائت بخشی از شعر مولوی مبنی بر «گرچه رخنه نیست در عالم پدید، خیره یوسفوار میباید دوید»، افزود: «روش تحقیق مانند دویدن خیره یوسفوار است و پژوهش یک عمل رهاییبخش به شمار میآید. روش، نوری در تاریکی و مانند تندباد است، در حالی که روشهای تحقیق هرکدام پیچیدهاند.»
در بخش دیگری این استاد موسسه پژوهش و برنامهریزی آموزش عالی با بیان اینکه پژوهش و روش قابل فروکاستن به تکنیک نیست که همچون جعبهابزاری باید به آن مراجعه کنیم و درباره موضوع تحقیق کنیم و این در کتاب «مسئله روش» نیز مورد تاکید است، ادامه داد: «روش خود یک مسئله است و تحقیق برای مراقبت از جهانی است که زوال و اینرسی دارد.»
وقتی بیخبریم، تحقیق چراغ راه میشود
فراستخواه سپس گفت: «وقتی ما در شرایط بیخبری ( ignorance) قرار بگیریم، در واقع گلوبال وارنینگ ( global warning) رخ میدهد، درحالی که در این بیخبری انواع خطرات وجود دارد. در این بیخبری اما گاهی، محقق متوجه راهحلی میشود؛ مواجههای متفکرانه با موضوع، مساله روش را پیش میکشد؛ روش تکنیک نیست که از طاقچه برداریم. روش، آشناییزدایی با چیزهایی است که با آن خو گرفتهایم.»
این پژوهشگر افزود: «در بسیاری از کارها، روش تحقیق پژوهش انجام گرفته را میگوییم اما روایت اصیل نداریم و متأسفانه در جامعه ما این نداشتن روایت اصیل دارد اتفاق میافتد؛ بدانیم که روش نوعی دویدن است و از جنس کنشگری است، روش، کنشی از نوع دویدن محسوب میشود، ما بهدنبال موضوعی و تلاش کردن برای حل مسئلهای هستیم.»
او به ارزش کتاب «مسئله روش» اشاره کرد و گفت: «این کتاب از جنس آثاری نیست که به نظر میرسد ماشین روش شدهاند. کتاب میخواهد بگوید که روش دشوار است. روش تعریفی نیست، مانند ابزاری نیست که به سراغش برویم، بلکه یک نگاه استعلایی است که در کتاب مسئله روش به آن پرداخته میشود.»
فراستخواه ادامه داد: «روش باید عنصر سکوت و فهم نادانی داشته باشد؛ بوردیو در معرفی روش معتقد است یک ابتکار و ترکیبی از تقلاهاست که از زوایای مختلف نگاه میکند تا با سویههای نگفته درگیر شویم. روش، کسب جمعیت از زلف پریشان است و به واقع آسفالت کردن یک راه یکطرفه نیست!»
روش، معبری برای رسیدن از شک به یقین
وی با بیان اینکه روش تکوینی است و سر صحنه ساخته میشود، در ادامه گفت: «در عالم روش از شک به یقین میرسیم. در تحقیق حرکتی وجود دارد: اول شک میکنیم و سپس به بداهت و یقین میرسیم؛ روش همچنین فتوحات دارد که البته فتوحات خطرناک است و ما را تبدیل به سوژهای میکند که تصور کنیم چیزی غیر از آن نیست.»
فراستخواه به نقش دلوز ( Deleuze) در زمینه روش نیز اشاره کرد و گفت: «او رخداد و دویدن را در اینباره مطرح میکند. روش از منظر وی درون ماندگار است و با گرههای کور و افتانخیزان همراه است. بنابراین لازم است که روش را بهمثابه اسطوره ماشین حل مسائل معرفی نکنیم. استعاره گاری جلوتر از اسب درباره روش مناسب محسوب میشود؛ روش گاری است نه اسب. اما برای ما روش، اسب اسطورهای شده و آن را فنسالارانه تلقی کردهایم.»
او در پایان تأکید کرد: «ما روشزدهایم و باید به فهم، اندیشهورزی، تفکر و اکتشاف بپردازیم. وقتی روشزده میشویم، تحقیق تکینه میشود. روش چیزی است و یک خصیصه آستانهای دارد. روش، آیینی نیست و حالت معنویت و روحانیت ندارد؛ در فضای معنوی، مراقبت و قرب به حق وجود دارد، اما تحقیق حالت ترس و ابهام دارد و معلوم نیست آخرش به کجا میرسد. در واقع در تحقیق، عملکرد و پرفورمنس ( performance) داریم، اما ما به اشتباه تحقیق را متد (method) تعریف کردهایم. روش شکل گرا و یا “فرمیتیو” ( formative) نیست، بلکه حالتی خلاقانه ( creative) توام با ابداع دارد.»


اینجا
کتاب و کتابخوانی در گفتوگو با مقصود فراستخواه؛
زوال طبقه متوسط فرهنگی علت کاهش کتابخوانی
نمیتوان کتاب را در شکل سنتیاش منجمد کرد

مقصود فراستخواه چهار گونه خواندن تمدنی، معاصرساز، دگرگونساز و سبک زندگی را بهعنوان میراث تاریخی و اجتماعی ما صورتبندی میکند
و از زوال طبقه متوسط فرهنگی، زوال اوقات فراغت، فروپاشی مرجعیت فکری و فرسایش حیات ذهنی بهعنوان موانع تازه بر سر راه خواندن نام میبرد.
خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) ، الهام عبادتی: کاهش کتابخوانی در ایران سالهاست به مسئلهای تکرارشونده در گفتوگوهای فرهنگی بدل شده است؛ مسئلهای که هر بار با ظهور فناوریهای جدید، از شبکههای اجتماعی تا هوش مصنوعی، با ادبیات تازهای بازخوانی میشود. اما پشت این پرسش آشنا، لایهای عمیقتر نهفته است: آیا واقعاً با «افول کتاب» روبهرو هستیم یا با دگرگونی در «شیوههای خواندن»؟ خواندن چه نسبتی با زندگی روزمره، با طبقه متوسط فرهنگی، با مرجعیت فکری و حتی با حیات ذهنی ما در کلانشهرهای امروز دارد؟
مقصود فراستخواه، جامعهشناس و مدرس دانشگاه، از جمله چهرههایی است که مسئله خواندن را فراتر از قالب «کتاب» میبیند. او در این گفتوگو به جای پرسش از کاهش کتابخوانی، ما را به فهم «عمل خواندن» فرامیخواند؛ عملی تمدنی که ریشههای آن را میتوان از زکریای رازی و ابوریحان و ناصرخسرو تا خوانشهای پیشامشروطه و سبک زندگی دهههای ۴۰ و ۵۰ دنبال کرد.
گفتوگوی پیشرو، تنها تلاشی برای فهم وضعیت کتابخوانی نیست؛ دعوتی است برای بازاندیشی در نسبت ما با «خواندن»، با دیگری، با جهان پیچیده امروز و با آگاهیای که نه در خروجیهای سریع، بلکه در فرآیند آرام و پیوسته فهم شکل میگیرد.
***
این بحث عمومی همواره مطرح بوده و همیشه نیز گفته میشود که ایرانیها، یا بهطور کلی مردم، کم کتاب میخوانند. اکنون نیز با ظهور هوش مصنوعی، شبکههای اجتماعی، اینترنت، موبایل و غیره، باز تأکید میشود که مردم کمتر کتاب میخوانند. البته برخی هم مانند دکتر جعفریان معتقدند بهتر است مردم اصلاً کتاب نخوانند؛ استدلالشان این بود که چرا همه را وادار میکنید کتاب بخوانند. اعتقاد داشتند شکل کتابخواندن و فرم کتابخانه تغییر کرده است. شما سالها در حوزه آموزش، بهویژه آموزش دانشگاهی و روانشناسی آموزشی، فعالیت میکنید و در حوزه عمومی حضوری فعال و ارتباط جدی با اقشار گوناگون، بهخصوص دانشگاهیان، دارید. نظر شما درباره وضعیت فعلی کتاب و کتابخوانی چیست؟ آیا فکر میکنید واقعاً کتابخوانی کاهش یافته و این کاهش آسیبی جدی است که باید به آن پرداخت؟ یا دیدگاه متفاوتی دارید؟
من نگاه کمی متفاوت دارم. برای من، آنچه واقعاً مسئله است، خودِ عمل خواندن است؛ نه لزوماً خواندنِ یک ابژه بهنام «کتاب». خودِ فعل خواندن بهعنوان یک کنش، برای من جنبه پرابلماتیک دارد و باید با آن مواجه شویم، نه اینکه از آن بگریزیم. ما باید عمیقاً با ابعاد مختلف این مسئله درگیر شویم. آنچه من بیان میکنم، بخشی ناشی از تجربهها و خاطراتم است. معمولاً وقتی میخواهیم چیزی را ارزشگذاری کنیم، آن را یا با یک ایدهآل آینده مقایسه میکنیم، یا بهترین تجربیات گذشته خودمان را مد نظر قرار میدهیم. مثلاً میتوان «خواندن» را نوعی خواندن «تمدنی» دانست، چون تمدن ما بر مبنای خواندن شکل گرفته است.
برای مثال، اگر زکریای رازی، ابوریحان بیرونی، ناصرخسرو یا ابوالعالی حکیم ایرانشهری را نمیخواندند، ما امروز اصلاً آشناییای با ابوالعباس ایرانشهری نداشتیم. فرض کنید در حال حاضر میگوییم فیلسوفی ایرانی به نام ایرانشهری در نیشابور زندگی میکرده، فلسفه هستی و نظریاتی درباره ایران داشته و نوعی تحمل فلسفی را در بحبوحه انحطاط دولت ایرانی و در مواجهه با حمله اعراب و خلافت تبیین میکرده است. اگر ابوالعالی و ابوریحان بیرونی تجربههای خواندن خود درباره ابوالعباس ایرانشهری را برای ما روایت نکرده بودند، ما بخش عظیمی از تجربه و حافظه تمدنی خود را از دست میدادیم، مگر اینکه بعدها اطلاعات پراکندهای پیدا کنیم. عمل خواندن در آن دوره تاریخی تا چه اندازه مهم و بنیادین بوده است!
یک مثال دیگر: شاید بهتر بدانید ابنسینا چهل بار کتاب متافیزیک را خوانده و باز هم در فهم آن دچار چالش بوده تا زمانی که آثار فارابی را خوانده است. توجه کنید، ابنسینا چهلبار متنی را مطالعه میکند و درگیر آن میشود. من این را «خواندن تمدنی» مینامم و تجربههایم را مبنای ارزیابی وضعیت موجود قرار میدهم. یا اگر دچار توقف و انقطاع شویم، حس میکنم نوع دیگری از خواندن رخ داده است؛ خواندنی که ما را معاصر کرده و سامان داده است: مثلاً میرزا رضا تبریزی، مهندسباشی، یکی از پنج نفر اعزامی به انگلستان در دوره عباس میرزا بود. او زبان تمدن و انحطاط امپراتوری رم را آموخت و از طریق خواندن این مفاهیم را به ایران آورد. او کتاب پطر کبیر را میخواند، ترجمه میکند و از تجربه انحطاط امپراتوری رم الهام میگیرد. مفهوم انحطاط، از طریق عمل خواندن، برای جامعه ما موضوعیت مییابد. بنابراین عمل خواندن سبب معاصرشدن ما میشود.
گونه سومی از خواندن نیز تصور میکنم: خواندنهایی که وضعیت امروز ما را مسئلهمند میکند. به این نوع، «خواندنهای دگرگونساز» میگویم؛ کتابهایی که خوانده شدند و منجر به دگرگونی اجتماعی شدند؛ مانند سیاحتنامه ابراهیم بیگ نوشته زینالعابدین مراغهای، که وقتی خوانده شدند، به یک گفتوگوی اجتماعی، یک همهمه و یک پرسش جمعی تبدیل شدند: چرا شهرهای ما مردهاند؟
من از شرق تا غرب، از شمال تا جنوب ایران سفر کردهام و شهرهای گوناگونی را دیدهام. در «سیاحتنامه ابراهیم بیگ» نوشته زینالعابدین مراغهای، نویسنده درباره برخی شهرها نوشته که مثلاً فاضلابشان چنین وضعی دارد، بوی نامطبوعی در فضا پیچیده، بازرگانی و شرکت تجاریای وجود ندارد. سپس این شهرها را با غرب مقایسه میکند. ضیاءالدین مراد این کتاب را خوانده است و با اطمینان میتوان گفت که یکی از لحظههای مهم در دوره پیشامشروطه بوده که ما را تغییر داده است.
همچنین کتاب احمد طالبوف موجب تحول در آموزش، زبان، نحوه نویسندگی و سبک نگارش شد. یا مثلاً کتاب «خاطرات یک خر» که امینالدوله یا اعتمادالسلطنه نخستینبار ترجمه کردند و بعدها ترجمههای دیگری نیز از آن منتشر شد. این کتاب یک رمان تلخ و تراژیک است که راوی آن یک خر است. خر در داستان از بلاهت بشر و حماقت جامعه انسانی سخن میگوید و توضیح میدهد که چگونه انسان به تنهایی به سعادت نمیرسد و سعادت عمومی شرط سعادت فردی است. حتی تصریح میکند که اگر کسی نتواند در جمع نیکبخت باشد، باید مهاجرت کند، چراکه نیکبختی فرآیندی جمعی است.
این مثالها را آوردم تا نشان دهم که چگونه «خواندن» توانسته برای ما «پرسش» ایجاد کند؛ جهان را برای ما «مسئلهمند» کرده و ما را از آگاهی صرف، به مرحلهی پرسشگری درباره جهان، وضعیت و بودنمان رسانده است.
برای طولانی نشدن بحث، به یک نوع دیگر از خواندن هم اشاره میکنم که آن را «خواندن به مثابه سبک زندگی» مینامم. خواندنهایی که تا اینجا گفتم، بیشتر خواندنهای نخبگانی بود، چه در گذشته، مانند خواندن ابوریحان از آثار ابوالعباس ایرانشهری، و چه در نمونههای بعدی. اما در دهههای گذشته، بهویژه دهه ۴۰ و ۵۰ شمسی، تجربهای داشتیم که در آن واقعاً کتاب و رمان خوانده میشد، ترجمهها و تألیفها دستبهدست میگشت و مردم کتاب را دوست داشتند و میخواستند بخوانند. این خواندنها به یک سبک زندگی تبدیل شد که در آن اندیشیدن، مسئلهمند کردن امور عادی و معنا بخشیدن به تجربههای روزمره جای داشت.
به نظر من اینها پایههایی هستند که باید امروز بر اساسشان مسائل را بررسی کنیم، وضعیت را مسئلهمند سازیم و با «آشناییزدایی» ببینیم چگونه یک لختی و اینرسی در جریان خواندن و عمل خواندن ما پدید آمده است.

شما چهار گونه خواندن را نام بردید: تمدنی، معاصرساز، مسئلهمحور یا دگرگونساز، و سبک زندگی. به اعتقاد شما کدام یک از چهار گونه خواندن اهمیت بیشتری دارد؟
به نظر من کنش خواندن، یک کنش اجتماعی، جمعی و بخشی از زندگی روزمره است. من خودم هر روز از وسایل حملونقل عمومی استفاده میکنم و در مترو کمتر کتاب در دست جوانها میبینم؛ بیشتر موبایل است و لمس مداوم صفحهها بدون تمرکز. این نکته مهمی است. در پاسخ به این پرسش که آیا گذار از کتاب فیزیکی به ابزارهای دیجیتال آسیبزاست، میگویم نه لزوماً. من خودم کتاب کاغذی را دوست دارم، ورقزدن و لمس اوراق را تجربهای ویژه میدانم، اما در عین حال کتابهای الکترونیکی (ایبوک) هم در برنامه مطالعهام هست. مثلاً کتابهایی که برای سالهای ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵ در لیست من هستند، کاملاً دیجیتالاند. با وجود این، همچنان حس کتابخواندن را دارم: صفحهها را به خاطر میسپارم، میان صفحات توقف میکنم، دوباره مرور میکنم و پرسشهای تازه برایم شکل میگیرد.
این برای جامعهای که حدود ۲۰ میلیون نفر تحت تأثیرشاند، اهمیت دارد. اما در جامعهای که سواد عمومی دارد، وقتی در اتوبوس، کافه و فضاهای عمومی کمتر کتاب میبینم،
پرسشی که پیش میآید این است که چرا؟ آیا علت تکنولوژی است؟
این را نباید فقط گردن «تکنولوژی» انداخت. چنین رویکردی نوعی فرافکنی است. هوش مصنوعی یا هر فناوری دیگر «دیگری» ماست و باید با دیگری خود گفتوگو کنیم. هر دیگری هم فرصتهایی دارد و هم امکان ایجاد لحظههای مسئلهمند.
هوش مصنوعی و تکنیک، نیمههای روشن و نیمههای تاریک دارند. در نیمه تاریک، میتوانند به کتاب آسیب بزنند، چون آگاهی را به «محصول» و «خروجی سریع» تبدیل میکنند؛ در حالی که کتاب حامل «فرآیند آگاهی» است: سطر به سطر، میان سطرها، لابهلای سطور یا حتی فراسوی آن. کتاب ما را به گردش، بازی و رفتن به فراکتاب دعوت میکند.
از نظر من، یکی از علل مهم کاهش کتابخوانی، «زوال طبقه متوسط فرهنگی» است. این طبقه، با سبک زندگی فرهنگیاش (تئاتر رفتن، کتاب خواندن، حضور در شبکههای فرهنگی) از طبقه متوسط اقتصادی متفاوت است. وقتی این طبقه در حال فروریزی است، شرایط امکان خواندن هم کاهش مییابد.
البته با این نکته نیز موافقم که در ایران همچنان خواندن وجود دارد و مثالهای زیادی از جلسات کتابخوانی گروهی و فعالیتهای مشابه هست. همین کتابخانهای که حدود ۱۵ سال پیش در ایران تأسیس شده، برایم جالب بود: بیش از صد نفر، عمدتاً زنان، در آن به خواندن مشغول بودند و تکنولوژی هم به این روند کمک کرده است.
با این حال، این نمونهها نمیتوانند نماینده کلیت جامعه باشند. حتی همان افراد خوانشگر نیز با موانعی روبهرو هستند و گاهی نمیتوانند روند مطالعه خود را ادامه دهند.
اینکه بعضیها مشکلشان همان گرفتاریهای طبقه متوسط فرهنگی است، خودش یک نکته مهم است. یکی از عوامل، «زوال اوقات فراغت» است. زندگی به گونهای شده که بخش بزرگی از زمان، دیگر آن leisure timeیا اوقات فراغت تمدنساز را از دست دادهایم. اوقات فراغت کم شده؛ گرفتاریهایی مانند چندپیشگی (multi-jobbing) جای آن را گرفتهاند.
عامل دیگر، «زوال مرجعیت» است. امروز پدیدههایی چون سلبریتیها جای گروههای مرجع اجتماعی را گرفتهاند. پیشتر، کتابها بیشتر در سایهی گروههای مرجع فکری، علمی، یا روشنفکری خوانده میشدند. یعنی یک مترجم یا مؤلف که افق تازهای پیش روی ما میگشود، با طرح یک دعوی فکری یا پرسش تازه، انگیزه خواندن ایجاد میکرد. ما اغلب کتابی را میخوانیم که یا پرسشی تازه طرح کند یا اندیشهای نو عرضه کند. در جامعه امروز، مرجعیت فکری و علمی پاداش چندانی نمیگیرد، آزادی آن محدود شده و سانسور نیز مانع بزرگی است.
یکی از همکاران دانشگاهی من یکبار گفت: «ما کتاب خطرناک نداریم.» کتاب خطرناک یعنی کتابی که دعوی تازهای مطرح کند، برخلاف جریان عادی تفکر حرکت کند یا سوالی بنیادی و تازه پیش بکشد. این زوال مرجعیت فکری، فضا را به سلبریتیها سپرده است. البته نمیخواهم سلبریتیها را تخطئه کنم، اما باید پذیرفت که آنها نمیتوانند نقش گروههای مرجع علمی و فکری را در خواندن و اندیشیدن ایفا کنند.
عامل دیگر، شاید بتوان گفت «زوال ذهن» است. به تعبیر زیمل (Georg Simmel)، مسئلهی «حیات ذهن» در کلانشهرها، یعنی شهری که زندگی ذهنی در آن بهتدریج فرو میپاشد. زیمل میگفت ذهن پرسشگر، متمرکز و متبدل به امور، در غوغای کلانشهر پراکنده و شکسته میشود. این ازدحام، رفتوآمد، ترافیک و شلوغی، آن آرامش و تمرکز لازم برای تأمل و تفکر را میگیرد. کتاب به یک «حیات ذهنی» نیاز دارد؛ جریانی که با تمرکز، معناکاوی و لحظههای انکشاف فکری همراه است.
بهنظر من، این موضوع با ایدهای که میلان کوندرا در کتاب «خنده و فراموشی» مطرح میکند همخوان است: «در درون هر کس، یک نویسنده و یک خواننده وجود دارد. اما اگر صدای نویسنده درون ما آنقدر بلند شود که صدای خواننده خاموش شود، روزی میرسد که اگر همه صبح از خانه بیرون بیایند و فریاد بزنند "ما نویسندهایم"، لحظهای از ناشناسی جمعی فرا میرسد.» ما باید ابتدا «خواننده» باشیم. به نظر من، این خواننده درونی سرکوب شده است.
امروز اغلب افراد منتظرند تا نوبت حرفزدن خودشان برسد، نه اینکه به سخن دیگری گوش بسپارند. به تعبیر دکارتی، نوعی «سوژگی» شکل مسخشدهای یافته است؛ همه میخواهیم بهسرعت جهان را بشناسیم و آن را در تملک شناختی خود بگیریم. حال آنکه خواندن نیازمند احساس «ندانستن» و تنشِ ناشی از این نادانستگی است. باید بپذیریم که جهان پیچیده است و برای فهم آن باید به دیگری رجوع کنیم، سخن او را بشنویم و دریچهای تازه بگشاییم.
«استماع»، که متفاوت از شنیدن صرف است، همین گوشسپردنِ فعال به دیگری است و یکی از لذتهای خواندن نیز از همین حس برمیخیزد. کتاب خواندن بخشی از تجربهی مواجهه با دیگری، فهم او و دریافت جهان از طریق روایت او است.
البته این مسئله پیچیده است، اما با این حال با دوستانی که میگویند «نمیتوان کتاب را در شکل سنتیاش منجمد کرد» موافقم. نمیتوانیم در آویختگی نوستالژیک با گذشته بمانیم. کتابها زمانی نسخه خطی بودند تا آنکه گوتنبرگ دستگاه چاپ را ساخت. آن تحول، شکل خواندن را تغییر داد و حتی رفرم اروپا و پروتستانتیسم را برانگیخت. امروز نیز ایبوکها و فناوریهای تازه، بخشی از تحولات جهاناند.
باید توسعه را نه به معنای نفی گذشته، بلکه به معنای دمیدن جان تازه در تجربههای پیشین دانست. این همان جایی است که ما همچنان میتوانیم درباره «خواندن» پرسشگری کنیم و تنش سازندهای پیرامون حفظ کتابخوانی بهمثابه یک سبک زندگی ایجاد کنیم.


بحث مقصود فراستخواه دربارۀ کتاب آموختن از طبیعت وزیستبوم
15 آبان 1404 تبریز
سالن اجتماعات سازمان مدیریت و برنامه ریزی و با همکاری اداره کل محیط زیست استان آذربایجان شرقی
پوشه شنیداری در کانال تلگرامی مقصود فراستخواه

به تاریخ اجازه ندهیم تا این حد به لحظه حال ما وارد شود.
خودمان را از نو تعریف و تاسیس بکنیم.
تاریخ در خلوص خود باقی نمیماند، تبدیل به کلیشههایی میشود و به ما حمله میکند.
به تاریخ ایران علاقه دارم اما دلیلی ندارد این دلبستگی، لحظه اکنون من را به تعویق بیندازد.
تاریخ را رها کن چه میزان برای خودت قلمرو میسازی.
وزن تاریخ از ما آویزان میشود و نمیگذارد حرکت کنیم. هویت ما در زندگی روزمره است.
خبرگزاری کتاب در اینجا
مقصود فراستخواه در نشست نقد و بررسی کتاب «سیاست، اجتماع، ادبیات»؛
همه چیز را به تاریخ حواله میکنیم
فراستخواه گفت:لازم است به تاریخ اجازه ندهیم تا این حد به لحظه حال ما وارد شود. خودمان را از نو تعریف و تاسیس بکنیم. تاریخ در خلوص خود باقی نمیماند، تبدیل به کلیشههایی میشود و به ما حمله میکند. صمیمانه از کسانی هستم که به تاریخ ایران علاقه دارم اما دلیلی ندارد این دلبستگی اکنون من را به تعویق بیندازد. تاریخ را رها کن چه میزان برای خودت قلمرو میسازی. وزن تاریخ از ما آویزان میشود و نمیگذارد حرکت کنیم. هویت ما در زندگی روزمره است.
سرویس تاریخ خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - سبحان کیانی؛ مراسم رونمایی و گفتوگو درباره کتاب «سیاست، اجتماع، ادبیات» نوشته همایون کاتوزیان، روز چهارشنبه هفتم آبان ۱۴۰۴ در بوکلند مارکیز برگزار شد. در این مراسم تنی چند از فرهیختگان و دانشگاهیان سخنرانی و درباره ابعاد، شخصیت و محتوای کتاب به بحث و گفتگو نشستند.
در ابتدای برنامه محمدعلی نیازی ضمن خوشآمد گویی به حضار و مهمانان برنامه و همچنین تبریک هفتم آبان به مناسبت بزرگداشت کوروش بزرگ، به توضیح مختصری از کتاب پرداخت: این اثر شامل چهارده گفتار و نوشتار است که اگرچه کتابی نسبتاً کم حجم است اما به سبب عنوانی که دارد از سه استاد گرانقدر دعوت کردیم که در رابطه با این کتاب سخنرانی کنند. همچنین خوشحالیم که در کنار کاتوزیان به صورت برخط حضور داریم. من شخصاً قریب هیجده سال توفیق آشنایی با او را دارم. با اینکه از دهه چهل خورشیدی ساکن انگلستان هستند اما همیشه دغدغه ایران دارد و به فرهنگ آن فکر میکند.
همایون کاتوزیان در توضیح مختصری گفت: همانطور که مشاهده میکنید عنوان کتاب «سیاست، اجتماع و ادبیات» است و در همه دورهها، گفتگوها و مقالاتی را پیرو ادبیات که شامل چند داستان است ذکر شده و از جمله کارهایی که من انجام میدهم داستاننویسی میباشد. یک دوره تاریخنگاری مختصری هست از دوره پیش از اسلام تا امروز. همچنین گفتگوهایی درباره انقلاب مشروطه و پنجاه و هفت نیز در آن موجود است.
کاتوزیان یک متفکر بین رشتهایست
سخنران بعدی مقصود فراستخواه گفت: من به عنوان یک دانشآموز چهار دهه است که کاتوزیان را مطالعه میکنم. هر کتابی که از این استاد عزیز منتشر شده است تا جایی که به دست من رسیده مطالعه کردهام. خوشحالم در زمانهای زندگی میکنم که همایون کاتوزیان نیز در آن دوره هست و امیدوارم حیات ارزشمند ایشان دراز باد. کاتوزیان یک متفکر بین رشتهای است در زمینههای ادبیات، جامعهشناسی، اقتصاد، سیاست، روششناسی، ایدئولوژی و روش و در حوزههای مختلف بینرشتهای و چندرشتهای است.
فراستخواه گفت: جمله کارهای او جامعهشناسی تاریخی است او نشان میدهد به صورت تاریخی استبداد چگونه شکل گرفته است. این نمودی از بین رشتهای بودن است که شما به لحاظ تاریخی ریشه استبداد را مطالعه میکنید یعنی هم جامعهشناسی نهادها و ساختارها است و چگونه این استبداد آمده برای ما یک فرهنگ سیاسی ایجاد کرده است. تضاد دولت و ملت یکی از آرای او است. کاتوزیان از جامعه کوتاه مدت صحبت میکند که گاهی به اشتباه اینگونه فهم میشود که ما تاریخ نداشتهایم بلکه مراد او این است که جامعه کوتاه مدت است و انباشت در آن به سختی اتفاق میافتاد چون شکوفه ها در معرض باد بود.
وی در ادامه نظرات خود خاطرنشان کرد: در این کتاب مصاحبهکننده از او میپرسد چرا ما نمیتوانیم یک حکمرانی خوب داشته باشیم؟ چرا الگوی منازعه شکل گرفته است؟ چرا ساختارهای ما موقت هستند؟ واقعاً میشود در همچین دنیایی با این نهادهای موقت به توسعه رسید؟ چرا سازش که اساس سیاست معقول است در میان ما ناسزا است؟ او مثالهایی در این کتاب میزند مثل اینکه وقتی رادیو عراق یا شوروی به شاه بد و بیراه میگفتند مردم خوشحال میشدند. چگونه وقتی شاه جزایر تنب بزرگ و کوچک را از انگلیسها پس میگرفت به او لقب فاتح تنبان می دادند؟ چرا هر کس میمرد میگفتند شاه کشته است؟ بسیاری از این خاطرات را در این کتاب آورده است.
او ادامه داد: به نظرم او فرض را بر این گرفته است که تاریخ اجازه نمی دهد تاریخ موجودیت خیلی خیلی قوی است و مدام به حال ما هجوم میآورد و به آینده ما هجوم میآورد و نمیتوانیم کاری بکنیم. انگار تقدیر تاریخی بر جبین ما نوشته شده است تاریخ خداست خداوندگار تاریخ. همان چیزی که الهیون میگویند خدا. به گونهای که استبداد فابریک جوامع ماست. در نتیجه گریزی از این نیست و ما هم همه چیز را به تاریخ ارجاع بدهیم. الهیون هر چیزی که باید در خود جستجو کند در آسمان جستجو میکند. ما هم ممکن است با تاریخ همین کار را انجام دهیم و هر چیزی را حواله به تاریخ کنیم. آیا تاریخ اجازه میدهد ما دموکراسی داشته باشیم؟ گویا نمیدهد.
فراستخواه در پایان گفت: ما دچار یک امر کلی میشویم، امر کلی ایران یا امر کلی تاریخ. از این امر کلی اصول کلی درمیآوریم که استبداد برای ماست، خلقیات استبدادی داریم و پرونده ما همینجا بسته میشود. لازم است به تاریخ اجازه ندهیم تا این حد به لحظه حال ما وارد شود. خودمان را از نو تعریف و تاسیس بکنیم. تاریخ در خلوص خود باقی نمیماند، تبدیل به کلیشههایی میشود و به ما حمله میکند. صمیمانه از کسانی هستم که به تاریخ ایران علاقه دارم اما دلیلی ندارد این دلبستگی اکنون من را به تعویق بیندازد. تاریخ را رها کن چه میزان برای خودت قلمرو میسازی. وزن تاریخ از ما آویزان میشود و نمیگذارد حرکت کنیم. هویت ما در زندگی روزمره است.
شاعر خلقم و از هر دو جهان آزادم
سخنران بعدی مهدی محبتی به ارائه نظرات خود پرداخت: از همین اول که نام کتاب را نگاه میکنیم سیاست، اجتماع و ادبیات شاید این سوال باشد که چرا اینقدر مباحث ناهمگن؟ این نشان هوشمندی نویسنده است برای انتخاب نام این کتاب. این سه به قدری به یکدیگر آمیختهاند که آنها را نمیتوان از یکدیگر جدا کرد. عده ای در گذشته نظرات افراطی داشتند مانند چپها که تمام قالب های ادبی از طریق مسائل اجتماعی است که ظهور میکند و خیلی بحث و نظر میکردند که تو بگو در چه جامعهای زندگی میکنی من بگویم چه ادبیاتی تولید میکنی. البته عدهای میگفتند ادبیات اوضاع سیاسی اجتماعی را جهت میدهد. امروزه این نظریات افراطی تعدیل شده و به صورت تعادلی دیده میشود. به قول سعدی: وقتی سخنور حرف میزند و سخن شنو درک نمیکند هر دو دچار افسردگی میشود و هر وقت سخنور بگوید و سخن شنو درک کند هر دو بالا میآیند.
همچنین او گفت: هر کاری که در امر ادبیات انجام دهیم یک امر سیاسی است چه یک بیانیه بدهیم یا شعار یا کسی برود به شراب و زن و موسقی بپردازد. کسی در آن بالاست به صورتی تنظیم میکند که تو به صورت عریان به امر سیاسی بپردازی یا اصلاً خودت هم متوجه نباشی که این هم امر سیاسی است مگر اینکه آدم بسیار باهوشی پیدا شود که در تاریخ نباشد که این عده بسیار اندک هستند. این مقدمه را گفتم که وارد بحث ادبی کتاب بشوم.
محبتی ادامه داد: او به سهشیوه ورود پیدا کردهاست به امر ادبی. ورود مستقیم که نظر خود را پوستکنده درباره ادبیات گفتهاند و آن تحلیل زندگی و شعر ژاله قائم مقامی است. شعرهایی گفته است که از میان آن شاخههای مبارک فروغ و سیمین بهبهانی پدید میآیند. دوم مصاحبههایی که انجام داده است و گفتگوهایی که درباره غلامحسین ساعدی و شفیعی کدکنی کردهاند و نظر ایشان درباره شعر و نوشتههای آنها گفته است. سومین خلاقیت ادبی است که چهار داستان کوتاه و یک شعر را در این کتاب آورده است. عناوین این چهار داستان جالب است: عنوان اول هست «شاعر خلقم و از هر دو جهان آزادم»، عنوان داستان کوتاه دوم «حزب شما حزب مچل رهبرتون لنین کچل» و سومین عنوان «آنقدر خندیدم که اشکم جاری شد، سی تیر ۱۳۳۱». در پایان یک شعر سورئالیستی آورده شده است.
او اضافه کرد: در مصاحبه بیشتر از مصاحبه شونده، مصاحبهگر مهم است که مصاحبه را به کجا بکشد به آنجایی که خود او میخواهد. در رابطه با مصاحبهای که با کاتوزیان میشود معلوم است که این دو نفر مصاحبه گر زیاد تخصص در امر ادبی ندارند و مصاحبه به نوعی آن بار علمی لازم را ندارد. به طور مثال در مصاحبه کاتوزیان بسیار مسلط وارد میشود و جواب سوال آنها درباره شفیعی کدکنی میگوید: من ندیدم اصلاً شفیعی کدکنی حرفی درباره جهان بیرون از قلمرو زبان امری است بی معنا. او اشاره میکند این حرف ویتگنشتاین است. حتی خود او این نظر ویتگنشتاین را رد میکند و میبینیم چقدر استقلال رای مهم است.
این سخنران همچنین اضافه کرد: همانطور که دیگر سخنرانان گفتند کاتوزیان گفت من اسیر دو ساواک بودم: ساواک پهلوی و دیگر ساواک چپها. در تاریخ ما همیشه مناظره امر ملعونی بوده است مثلاً غزالی در کتاب معروف خود در نامهای به سلطان سلجوقی میگوید رفتم بر سر مزار ابراهیم و از هرگونه مناظره توبه کردم چون هیچکس به دنبال حقیقت نیست و همه دنبال اثبات منیت خود هستند. نکتههای در این مصاحبه از کاتوزیان پرسیدهاند نکات قویای نیست. اگر بگوییم شفیعی کدکنی قصیدهسراست درست نیست زیرا او را بیشتر با اشعار نوی او میشناسند.
محبتی در پایان گفت: نکته دیگری که او اشاره میکند سعدیکشی در میان متجددان و چپهاست. بیشترین حملهای که به سعدی میشود در میان چپهاست. سعدی کشی نشانه عدم تعادل است. پنجره سعدی روبه زندگیست نه پشت به زندگی. نکته دیگر گلستان بزرگترین اثر طنز قرن هفتم است که ما این را قبول نداریم. در معرفی شخصیت ژاله قائم مقامی کاتوزیان خوب وارد میشود و مصاحبه گر مسیر را تعیین نمیکند چون او خود قلم به دست است و به جلو میرود. از نظر محتوا خیلی خوب توانسته است جامعه دهه چهل تا شصت را برای ما آفتابی کند. اما از لحاظ فنی داستان نویسی بسیار مسئله سخت است چون کار او داستان نویسی نیست. با اینکه کتاب را کامل خواندم اما ندانستم که علت رابطه همیشه خراب میان دولت و ملت چه بوده است.
خودخواهی و تقدیس قدرت بسیار اغوا کننده است
احمد زیدآبادی آخرین سخنران این نشست بود که به ارائه نظراتش پرداخت: من از کسانی بودم که از حضور همایون کاتوزیان بهره بردهام. اگر بخواهم درباره کتاب صحبت کنم به اختصار بخشی که مصاحبه هست مصاحبههای خوب و پر باری نیست و احتمالاً مکتوب بوده چون به صورت چالشی بیان نشده است که دوباره از میان جواب سوالی بیرون بیاید. آنچه در بخش ادبی است من صاحب نظر نیستم اما آن چیزی که پسندیدم سه بخش از آن چهار بخش داستان کتاب است. من در در طنز بسیار به چخوف علاقهمندم و هیچکس مثل او نشد که علاقه پیدا کنم به جز نجف دریابندری (چنین کند بزرگان) به ظاهر ترجمه است اما به واقع خودش نوشته است. این سه داستان طنز زیبایی دارند و من در واژههایی که به کار رفته من خیلی دوست داشتم. هیچچیز مانند داستان واقعیت را مکشوف نمیکند.
زیدآبادی گفت: از این بابت میگویم یک داستان میتواند بسیار کمک کند بنابر تجربه شخصی هم هست. ما جز طبقات محروم بودیم و دورهای که سر از تخم بیرون آوردیم دوران چپگرایی بود و آثاری که میخواندیم بیشتر درباره طبقات و افراد پولدار بود. مطالعاتم را با آثار شریعتی آغاز کردم و شریعتی تاریخ جهان را در یک مبارزه طبقاتی می بیند و به یک نوع عدالت سوسیالیستی دامن میزند و ما فریفته آن شده بودیم و من حواسم بود درگیر این مبارزه طبقاتی نشوم اما چیزی که من را از این قضیه کند کتاب ژرمینال امیل زولا در زندان دومام در سال ۸۲ خواندم آنچنان در ذهنم پاشید و فهمیدم چه تناقضات ذاتی دارد از آنجا یک گسستی اتفاق افتاد. از این جهت این داستانها کمککننده هستند.
او ادامه داد: آنچه در بحثهای اساسی کاتوزیان من بخواهم اشاره ای بکنم مفهوم سازیهای آن است و تفکیک هایی که بین استبداد و دیکتاتوری انجام میدهند. او تاریخ را به عنوان یک روند محتوم کلاً قبول ندارد. تاریخ را به عنوان حوادثی که بر زندگی امروز تاثیر دارد نگاه میکند. چرا اینکه پدران ما ثنویت را برگزیدهاند نمیدانم و جهان بین حق و باطل تقسیم میشود و بینی وجود ندارد و مردم از پادشاه توقع حق داشتند. عشق ذاتش ایناست که به نفرت تبدیل و ناگهان تبدیل به عصاره همه پلیدی ها میشود و این در ناخودآگاه تاریخی ما وجود دارد. در خارج نحوه بحث کردن مطرح میشود در کودکان اما در اینجا از همان آغاز باید یک نفاق عمیقی را با خود حمل کرد. یک مسئلهای که به عنوان شخصی در بین ما وجود دارد این است که گویی هیچ چیز در ذهن ما انباشت نمیشود. خودخواهی و تقدیس قدرت بسیار اغوا کننده است. حاکمان آنقدر از استعداد بیبهرهاند که چیز به قدرت خود به هیچ چیز فکر نمیکنند.
***
درپایان نشست، همایون کاتوزیان، نویسنده اثر اضافه کرد: این کار ادامه دارد. بنده بعد از ۶۵ سال این کار را که شروع کردم ادامه خواهم داد تا نفس در سینه دارم.
