مقصود فراستخواه

فضایی میان ذهنی در حوزه عمومی نقد و گفت وگو

مقصود فراستخواه

فضایی میان ذهنی در حوزه عمومی نقد و گفت وگو

جُستارهای آموزش عالی، دانشگاه و علم‌ورزیِ ایرانی


انتشار کتاب جُستارهای آموزش عالی، دانشگاه و علم‌ورزیِ ایرانی

کتاب "جُستارهای آموزش عالی، دانشگاه و علم‌ورزیِ ایرانی" توسط دکتر مقصود فراستخواه استاد مؤسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش‌عالی تالیف و از سوی انتشارات موسسه راهی بازار نشر شد.

به گزارش روابط عمومی موسسه، مولف در مقدمه کتاب نوشته  است:


دانشگاه در ایران فرازوفرود بسیار داشت، قصه پرغصه‌ای شد و همچنان هنوز نیز هست. نهاد علم، بخشی از طرح اجتماعی ایران و تکه‌ای از طرح تجدد و تمدن و توسعه و نیک‌بختی اجتماعیِ پرمصیبت ما بود و هست. ایران، طرحی ناتمام است و برای تمام‌شدن، خود به علم‌ورزی و دانشگاه نیاز داشت و همچنان با نیازهای فروخورده خویش، دست به گریبان است. ایران در امیدوارانه‌ترین حالت، جامعه‌ای در راه است و آموزش عالی، تکیه‌گاهی جمعی برای انباشت سرمایه انسانی بلندمدت برای این سرزمین بود و همچنان هست. نهاد تفکر و علم در ایران، نقطه امیدی در دل انبوه نومیدی‌های‌مان برای خلق سرمایه فرهنگی و اجتماعی و نمادین بود.دانشگاه قابل تقلیل به علم ابزاری و دانش تخصصی و کارخانه شغل‌سازی و محلی برای تولید آدم‌های سازمانی نیست. دانشگاه نهاد بلوغ و نهاد علم است و نهادی که می‌تواند تولید آگاهی، تولید معرفت و تفکر و تولید معنا، تولید ارتباط و فضا کند. تولید تحرک اجتماعی و تولید آگاهی اجتماعی کند. فرزندان این سرزمین شاید در حیات دانشگاهی بتوانند تجربه‌ای از «بودن‌ـ‌درـ‌جهان» را آزمون کنند و هویت و سبک زندگی تازه بجویند، سطوح بالغ معرفت‌شناختی و تفکر انتقادی خویش را پی‌جویی کنند. درنتیجه دانشگاه، نهاد معرفت و فضای ارتباط و باشگاهی اجتماعی است. فرزند شهر است. از متن شهر بر می‌خیزد و مدام با شهر زندگی می‌کند.فرازوفرود دانشگاه به ما می‌گوید که معاصربودن ایران و نیک‌بختی اجتماعی ایران، منطق‌ درونی دشواری داشت. چرا گاه اوج می‌گرفت و خیلی وقت‌ها نیز در حضیض می‌شد و چگونه ما گاه اندکی موفق می‌شدیم و بسیار نیز شکست می‌خوردیم؟ شاید بخش مهمی از داستان موفقیت و داستان شکست ما تنها از طریق تاریخ‌پژوهی معرفت‌ورزی و علم‌ورزی جدید در ایران و از رهگذر مردم‌شناسی علم، وجامعه‌شناسی دانش ایرانی و تحلیل پویایی‌های دانشگاه قابل پی‌جویی است. خوشا ملت‌هایی که اگر شکست می‌خورند، داستان شکست دارند و تحلیل شکست می‌کنند. ما داستان شکست نداشتیم یا کم داشتیم و گاه داستان اندک پیروزی‌های‌مان را نیز در شرح فتح‌الفتوحات به ابتذال می‌کشیدیم. ما داستان شکست نداشتیم و اگر داشتیم جرئت فهم فاجعه و جسارت و دلیری تحلیل جدی شکست نداشتیم یا کم داشتیم.جنبش علمی و دانشگاهی در تاریخ معاصر ایرانی، چالش استعدادهای انسانی و فکری و اجتماعی این سرزمین با ساختارهای متحجر و متصلب بود. ساختارهایی که چندان از هوش اشباع نمی‌شدند، اگر ایران چند هزار سال دوام آورده است، بیش از این که حاصل ساختارها باشد به تقلای عاملان انسانی فراهم می‌شد و مستعجل بود. عاملیت‌ها افق‌گشایی و کارسازی می‌کردند. در ایران بیشتر عاملان انسانی هوشمند بودند که کار ناتمام ایران را دنبال می‌کردند و آنها نیز اغلب از پی می‌افتادند.دانشگاه‌ها علاوه بر وجوه سازمانی و حتی احیاناً بنگاهی خود، کم‌وبیش همچنان نهادهای اجتماعی و فرهنگیِ عام‌المنفعه‌ای هستند که با ارزش‌های نمادین و آکادمیک خود برای جامعه تولید معنا می‌کنند. دانشگاه‌ها علاوه بر تولید دانش، می‌توانند تولید ارتباط کنند. دانشگاه‌ها نهادهایی مشروعیت‌ساز هستند. دانشگاه‌ها با خود فضیلت‌های تاریخی دانش و تمدن و حافظه فرهنگی ایران را نیز حمل می‌کنند.در اثر حاضر، هر جستار پاره‌ای تقلاهای فهمیدن مسائل در یک حوزه را صورت‌بندی می‌کند. درواقع، هر جستار کوششی برای مسئله‌مندکردن یک یا چند موضوع، که چه‌بسا پیش‌پاافتاده انگاشته شده است، نشان می‌دهیم که در اینجا چیزی هست. در جستار، سرشت آشنایی‌زدایی هست و اینکه امورِ بدیهی انگاشته شده، دوباره در معرض پرسش و اندیشیدن قرار گیرند و دوباره بازتحلیل و پی‌جویی شوند. در آنها کوشش برای اختصار هست. بدون اینکه از غموض موضوع فرار کنیم و پاسخ‌های نهایی دهیم.


علاقمندان می توانند برای خرید کتاب با شماره ۲۳۵۱۷۱۶۷ تماس حاصل فرمایند.

ایده وماده دانشگاه در ایران

ناهمخوانی ایده و ماده دانشگاه در ایران

گفت‌وگو با مقصود فراستخواه به بهانه تجدید چاپ کتاب سرگذشت و سوانح دانشگاه در ایران

بحث درباره تاریخ و هویت دانشگاه، معمولاً از همان جنس گفت‌وگو درباره تاریخ و جامعه ایران است. طرح پرسش‌هایی نظیر اینکه چرا نهاد علم در ایران نتوانسته همان جایگاهی را بیابد که در تجربه تاریخی غرب پیدا کرده است؟ و همچنین طرح پرسش‌هایی پیرامون نسبت میان ساختار و عاملیت، ریشه‌های تاریخی نهاد دانشگاه، نقش سنت، عرفان، دولت، جامعه مدنی و جایگاه دانشگاه در تحولات معاصر ایران، به نوعی بازخوانی تاریخ و جامعه از منظر این نهاد تأثیرگذار است. تجدید چاپ کتاب «سرگذشت و سوانح دانشگاه در ایران» فرصتی است تا این پرسش‌ها بار دیگر به صورتی عمیق‌تر مورد بازاندیشی قرار گیرند. این اثر که از مهم‌ترین پژوهش‌های دکتر مقصود فراستخواه درباره تاریخ اجتماعی نهاد دانشگاه به شمار می‌آید، با تکیه بر رهیافتی جامعه‌شناختی، دانشگاه را در متن شبکه‌ای از ساختارهای تاریخی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی تحلیل می‌کند. در این گفت‌وگو فراستخواه معتقد است سرنوشت دانشگاه ایرانی را نمی‌توان بدون توجه به وزن تاریخ، کیفیت نهادهای اجتماعی، مناسبات قدرت و استقلال جامعه مدنی توضیح داد؛ تحلیلی که شاید قابل تعمیم به دیگر نهادهای ایرانی نیز باشد.


سمیرا دردشتی

روزنامه‌نگار

به نظر می‌رسد شما در کتاب «سرگذشت و سوانح دانشگاه در ایران» ناکامی تاریخی ایران در نهادینه‌سازی علم را عمدتاً به ساختارهای دیرپا و جان‌سخت نسبت می‌دهید و نقش کنشگران را ثانویه تلقی می‌کنید. پرسش این است که از نظر شما، آیا این تأکید مؤکد بر جبر ساختاری، خطر فرو کاستن عاملیت انسانی را در تحلیل تاریخی به همراه ندارد؟
لازم است اشاره کنم مسأله عاملیت در دوگانه ساختار-‌ کارگزار یک نسبت جدالی است. ساختار می‌کوشد به‌واسطه قدرتی که دارد، محدودیت‌هایی را برای کنشگران ایجاد کند و کنشگران و عاملان اجتماعی نیز حسب افکار، انتظارات، خواسته‌ها و اندیشه‌های خود با این ساختارها کار می‌کنند. ساختار، محدودیت‌های خود را به عاملان تحمیل می‌کند و عاملان نیز سعی می‌کنند افق‌هایی را در ساختار باز و ظرفیت‌هایی در آن ایجاد کنند. اینجا لازم است اشاره کنم عاملیت با اراده‌گرایی (یعنی اینکه کسانی بر مبنای اراده خود می‌توانند تاریخ را تغییر دهند) متفاوت است و اصولاً در جامعه‌شناسی، اراده‌گرایی مورد توجه نیست. کسانی به نام عاملیت ولی به کام اراده‌گرایی بحث می‌کنند و گمان می‌برند انسان‌ها با اراده خود کارهای بسیار خارق‌العاده‌ای می‌توانند انجام دهند. البته ذهن به تعبیر بوردیو، هابیتوس‌ها (عادت‌واره‌ها) و منش‌هایی دارد و خود ذهن به این اعتبار یک ساختار تمام‌عیار است. در کتاب «اخلاق در ایران بین زمین و آسمان» توضیح داده‌ام این ساختار ذهنی چطور عمل می‌کند و چگونه نیروها، اراده‌ها، خواسته‌ها و انتظارات خود را به سطح تحریک شناختی عاطفی و بدنی می‌برد و قدرتش را بر جبرهای ساختاری گسیل می‌کند. اینجا درست همان جایی است که عاملیت رخ می‌دهد و شوق‌ها و تخیلات خود را به جامعه سرریز می‌کند و به یک «تخیل اجتماعی» (social imaginary) مبدل می‌شود که این امر گاهی می‌تواند ساختارها را جابه‌جا کند. با این حال باید مراقبت کرد که درگیر نوعی اراده‌گرایی پنهان نشویم و ساختارها را نادیده نگیریم.
 ثروت، قدرت، ایدئولوژی‌ها، منافع و... در ساختار نهادینه می‌شود و گروه‌های منزلت، ثروت، قدرت و حتی دستگاه‌های معرفتی مسلط همه در ساختارها حضور دارند که با خود یک فشار آشکار و پنهان به عاملان تحمیل می‌کنند. پس در مجموع از یک‌ سو باید میان اراده‌گرایی و عاملیت انسانی تفاوت گذاشت و از طرف دیگر وزن و جایگاه ذهن و عین را به صورت دیالکتیکی بررسی کرد که گاهی یکی غلبه دارد. در این کتاب که پژوهش‌های آغازین آن مربوط به دهه ۷۰ است، ایران در شرایطی قرار داشت که به مرور، نسل ما از آن تصور خوش آغازین دهه‌های اول انقلاب مبنی بر اینکه عاملیت نقش پررنگی در تغییر و تعیین ساختار دارد، فاصله می‌گرفتیم و با واقعیت‌ها و ساختارهایی مواجه می‌شدیم که از آنچه در آغاز تصور می‌کردیم بسیار دیرپاتر بود. به عبارتی در دهه‌های بعد از جنگ، ما با این ساختارها دست و پنجه نرم می‌کردیم و می‌دیدیم مقطعی و گذرا نیستند، بلکه محصول تاریخ، فرهنگ، عقاید، مناسبات تولید و... بودند. من در این میان توجه خودم را معطوف به «نهاد علم» کردم تا بررسی کنم چه ساختارهایی مانع از کارکرد درست دانشگاه شده؛ دانشگاهی که می‌تواند منشأ نوعی توسعه در کشور باشد. در جریان پژوهش به مسأله تأخر تاریخی ما نسبت به دانشگاه‌های اروپایی رسیدم و ناهمزمانی دانشگاه ایرانی را با جهان دیدم. در اینجا بود که با وزن سنگین تاریخ مواجه شدم که در قالب انواع باورها، ایدئولوژی‌ها و جریان‌های قدرت و ساختارها و فرهنگ مسلط، مانع تحولات و توسعه در ایران می‌شود. 

آیا انتخاب عنوان کتاب هم تحت‌تأثیر این نگاه‌ بود؟
بله، سوانح ایام و روزگارمان که گریبان دانشگاه داشتن ما را هم سخت گرفته است. وزن ساختارها از دست و پای عاملان انسانی آویزان می‌شود و ساختارها به نحوی محدودکننده اعمال تحول‌خواهانه هستند. عاملان باید خیلی قدرت فکری، ابتکار، نوآوری، مقاومت ذهنی، روحی داشته باشند و حتی به لحاظ کمیت نیز به شبکه بزرگی از عاملان نیاز بود تا در این ساختارهای سخت‌جان تاریخی که طی زمانی دراز خودشان را تثبیت و پیچیده‌تر کرده‌اند، تغییر ایجاد کرد. بر این اساس داشتن تاریخ طولانی برای ملتی مانند ایران همزمان که مزایا و ظرفیت‌هایی نظیر حافظه تمدنی و افتخار، امید، پشتوانه رشد و پیشرفت به همراه داشته، چالش‌هایی را نیز پدید آورده که نباید آنها را از نظر دور کنیم. همچنین ساختارهای جغرافیایی مانند شرایط ژئوپلتیکی و کم‌آبی نیز به این چالش‌ها دامن زده است. بنابراین اینکه چرا در ایران دانشگاه نتوانست به پایه نهاد مشابه خود در غرب برسد، مسأله من در این پژوهش بود که بیشتر به این محدودیت‌های ساختارها مرتبط می‌شد.
 
خاستگاه نهاد دانشگاه در غرب را شما به پیوند ساختاری دانشگاه با شهر، اصناف، بازرگانی، رقابت میان کلیسا، پاپ و دولت‌های محلی نسبت می‌دهید. براین اساس آیا فقدان همین امکان بازیگری نهادی و بهره‌برداری از رقابت قدرت‌ها، مهم‌ترین تفاوت تاریخی مسیر دانشگاه در ایران و غرب را رقم زده است؟ 
بله، این دقیقاً همان چیزی است که در فصول کتاب خصوصاً فصول ابتدای کتاب شرح داده‌ام. دانشگاه در غرب به‌طور مستمر کوشیده تا استقلال خود را حفظ کند. زمانی‌ که کلیسا تلاش داشته بر آن سلطه پیدا کند، با طبقات اقتصادی شهر متحد شده و در مقابل قدرت کلیسا ایستادگی کرده است. زمانی‌ که دولت ملی سعی می‌کرد کنترل آن را برعهده بگیرد، حتی از طریق جلب نظر کلیسای مرکزی رم، در مقابل دولت‌های محلی که قصد سلطه بر آن داشتند، می‌ایستاد. در عین حال از شاهزادگان جوانی که در دولت بودند کمک می‌گرفت و از همه مهم‌تر مخاطب دانشگاه طبقات اقتصادی، اجتماعی، صنفی و... در شهرها بودند که از دانش دانشگاه به‌عنوان یک ارزش اکتسابی جدید بهره می‌گرفتند و در نتیجه دانشگاه در واقعیت میدان، سرمایه‌هایی داشت که می‌توانست با مبادله آنها بماند و رشد کند. میدان نیروها در غرب جای پاها و تنوعات و ظرفیت‌های بیشتری داشت و انتخاب‌های بیشتری پیش‌روی کنشگران دانشگاهی و غیردانشگاهی قرار می‌داد ولی در ایران چنین ظرفیتی وجود نداشت؛ کما اینکه ما در ایران مانند غرب نتوانستیم شاهد جهش صنعت و تولید مازاد باشیم که دانشگاه مدرن نیز از محصولات آن بود. این در حالی بود که درست در همین زمان محصلان ایرانی به غرب رفته بودند ولی نتوانستند با ایده‌های خود چیزی شبیه آنچه در غرب روی داد، خلق کنند. بعدها کسانی مانند علی‌اکبر سیاسی، فروغی و... تلاش کردند دانشگاه ایرانی را تأسیس کنند و من در کتاب «استادان استادان چه کردند؟» به عاملیت همین گروه می‌پردازم. زمانی ‌که این آثار را در کنار هم مطالعه می‌کنید، می‌بینید در مجموع میدان برای کنشگران ایرانی چقدر دشوار بوده است.
 
در کتاب شما نوعی بدبینی به نهادها و سنت‌های آموزشی ایران از دوران‌های آغازین وجود دارد و به نظر می‌رسد موضوعاتی چون استبداد تاریخی و غلبه تصوف را مانع می‌دانید و همزمان حرکت به سمت اصلاحات را به جهت دولتی بودن و ناهمزمانی جامعه با الزامات دانشگاه مدرن، از عوامل ناکامی در دوران آغازین تلاش‌ها برای ایجاد نهاد دانشگاه ارزیابی کرده‌اید. آیا جامعه ایران و نخبگان آن مسیر بهتری برای کوتاه کردن مسیر داشتند؟
سنت لزوماً مانع تحول نیست، بلکه هر چه ما تجربه، عمل و گاه حتی نوآوری می‌کنیم در متن سنت است. اما اجازه بدهید پرسش در باب مقایسه دانشگاه اروپایی و دانشگاه ایرانی را حتی تا سده شانزدهم هم عقب ببریم؛ زمانی که در اروپا «انقلاب علمی» رخ داد و دانشگاه‌ها در حقیقت در دامن آن انقلاب علمی به وجود آمدند ولی چرا در ایران چنین انقلابی در این وسعت رخ نداد؟ این انقلاب تقریباً همزمان با ایران عصر صفویه است و می‌دانیم که برخی از متفکران ایرانی مانند عباس امانت ریشه‌های مدرنیته ایرانی را از صفویه پی‌جویی می‌کنند. من در کتاب وضعیت سنت و رابطه‌اش با قدرت در ایران را در صفویه شرح داده‌ام. با این نگاه می‌توانیم ارزیابی کنیم که حداقل چهار عامل، ایران را در راه تحول علمی و دانشگاهی محدود می‌کند. یکی اینکه نگاه الهیاتی بر تفکر عقلی سیطره دارد. نه اینکه نگاه الهیاتی بد است.
 اتفاقاً در غرب نگاه الهیاتی خودش یکی از زمینه‌های توسعه تئوری‌پردازی بود و تئولوژی (الهیات) با تئوری مناسبت داشت. به این معنا که اولین زمینه‌های نظریه‌پردازی در خود دین از الهیات آغاز شد. در حالی ‌که در ایران، در دوره‌هایی سلطه باورهای صوفیانه مانع رشد نظریه‌پردازی عقلانی شد و فلسفیدن عقلی تحت‌تأثیر تصوف غالب قرار گرفت. حتی فیلسوف مسلمانی نظیر ابن‌رشد که توانست ساحت عقلی را در کنار ساحت دینی دنبال کند، مشکلات زیادی را در اندلس تجربه کرد و آثارش را سوزاندند و بعدها این اروپاییان بودند که از اندیشه‌های او بهره بردند. در ایران، غزالی با او درافتاد یا ابن‌رشد تحت‌الشعاع ابن‌عربی قرار گرفت. دومین عاملی که بر عقلانیت تسلط پیدا کرد، مشرب صوفی‌گری و طریقت بود که باز در جای خود ساحت مهمی است اما متأسفانه در اینجا به نوعی فکر این جهانی را تضعیف می‌کرد و غلبه ذوق، کشف و شهود بر کنجکاوی‌های علمی سایه افکنده بود. وقتی فردی تحت‌تأثیر این حالات شیرین هست، ساحت عقل کنجکاو و پرسشگر به حاشیه رانده می‌شود، چون صوفی پرسش‌های چندانی ندارد و بیشتر در حیرت است. 

منظور شما این است که چه سنت و چه تصوف به خودی خود و لزوماً مانع تحول و توسعه نیستند، بلکه تصلب و سیطره آنها بر ساحت عقل و زندگی این جهانی مشکل‌ساز شده است؟
بله، دقیقاً. الهیات و تصوف ساحت‌های مهم ذهن و روح ما هستند اما خروج این ساحت‌ها از محدوده خودشان و سیطره آن بر ساحت عقل و تجربه‌های این جهانی، علم‌ورزی و یادگیری ملت‌ها از همدیگر و رقابت بر سر پیشرفت و توسعه است که مشکل‌ساز شد. اگر این موارد در ساحت‌های خودشان نقش‌آفرینی می‌کردند، تنوع ساحت‌های انسانی و تجربه‌های انسانی را پدید می‌آورد که می‌توانست موجب پویایی بیشتر شود. به هر حال به عامل سوم برسم که اشکال مختلف استبداد بود و اجازه نمی‌داد نهادهای علمی و معرفتی توسعه پیدا کنند. این استبداد به شکلی که در ایران جریان داشت در اروپا نبود و در آنجا جامعه به‌‌رغم وجود درجات مختلفی از اقتدار و حتی خودکامگی‌ها، با استفاده از تعدد و توازن نیروها می‌توانستند وارد میدان شوند و چالش کنند. البته این مسیر برای اروپا هم خطی نبود اما جامعه در مجموع جای پای بیشتری برای عاملان داشت. مانع چهارم هم اساساً انحطاط عقلی در خود جامعه بود. محرومیت از ‌سواد در روستاها و شهرهای پراکنده در یک جغرافیای بزرگ و پرحادثه، روح تحرک را می‌گرفت. پایین بودن نرخ شهرنشینی، نبود همبستگی‌های ارگانیک، ضعف نهادهای مدنی و... همه موانعی بود که به ساختارهایی امکان سیطره می‌داد که با دانش جدید و تجربه‌های جهانی بیگانه بودند. بنابراین در ایران نمی‌توان از موانع ساختاری چشم پوشید و صرفاً کنشگران را اراده‌گرایانه سرزنش کرد که چرا نتوانستند دانشگاهی در تراز دانشگاه‌های موفق جهانی بسازند. در این کتاب، تصلب ساختارها و جدال کنشگران با ساختارها شرح داده 
شده است. 

شما موضوعی مثل صوفی‌گری را به نوعی از موانع توسعه بر می‌شمارید ولی ما شاهدیم در برخی از مفاهیم جدید مثل توسعه پایدار دقیقاً برخی از رویکردهای صوفیانه مد نظر قرار دارد. موضوعاتی مثل تاب‌آوری یا مراقبت و... آیا نمی‌توانستیم با وجود عرفان به صورت‌های دیگری از توسعه بیندیشیم؟
در پاسخ قبلی گفتم تصوف لزوماً و اصلاً مانع توسعه نیست. شما در دنیای توسعه‌یافته معنویت‌های نوظهور و متنوعی می‌بینید. توضیح دادم که سیطره ساحت صوفی‌گری بر ساحت عقلی و تصلب آن هست که مشکل‌ساز شده است. اینکه می‌فرمایید امروز در اروپا از آموزه‌های عرفانی برای مراقبت زمین استفاده می‌کنند درست است اما نوعی بررسی موضوع از اواخر مسیر است. اکنون که جهان پس از چندین قرن کوشش عقلی، فنی و اقتصادی، مسیری از توسعه، رشد و تولید را طی کرده، حالا متوجه موضوعاتی نظیر مراقبت از زمین و منابع طبیعی شده و حتی از برخی قرائت‌های تازه صوفیانه یا معانی سنتی می‌خواهد برای این کار کمک بگیرد. این در شرایطی است که آن تجربه پیشرفت این جهانی را از سر گذرانده‌اند و تلاش دارند با استنباط‌های تازه‌ای از سنت و تصوف و الهیات، از این تمدن و از زمین و دریا و خاک مراقبت کنند. این مسأله اهمیت دارد ولی ما که از این مسیر جا مانده‌ایم، حالا نمی‌توانیم بگوییم دیدید شما هم آخرش به تصوف و به الهیات برگشتید. بله برگشتند اما با کلی دستاوردهای علمی، تمدنی، دموکراسی و اخلاق مدنی. در بهترین حالت آنچه اکنون طرح می‌کنیم بیشتر شامل نوستالژی، آرزوها، حسرت‌ها و تأثرات‌مان است. در شهر تعریف روستاها و زندگی قدیمی را می‌کنیم اما یک روز هم نمی‌توانیم بدون این امکانات تمدنی، علمی، ارتباطی و حقوقی در روستاهای فاقد برق، درمانگاه، دارو، پمپ، ماشین و... دوام بیاوریم. 
براساس آنچه تاکنون بیان کرده‌اید، به نظر می‌رسد نهاد دانشگاه بیش از آن‌که محصول ایده‌های نو باشد، نتیجه یک توازن نهادی و سیاسی میان نیروهای رقیب بوده است. چرا نمی‌توان ناکامی دانشگاه را به ناتوانی در انتقال ایده دانشگاه نسبت داد؟
ایده و ماده با هم کار می‌کنند. مارکس خودش هگلی بود و هگل جهان را از ایده به ماده توضیح می‌دهد ولی مارکس می‌گفت هرم هگل روی سر ایستاده بود و من آن را وارونه می‌کنم و از ماده به ایده توضیح می‌دهم. یعنی باید پایی در ماده داشت و بعد ایده‌ها را توسعه داد. در نخبگان البته ایده مهم است اما در کلیت جامعه برای پیشرفت باید ماده لازم وجود داشته باشد. یعنی نیروها، طبقات، کنش‌ها، سرمایه‌ها و ارتباطات لازم وجود داشته باشد تا به ایده‌های غنی برسد. در مورد دانشگاه نیز این موضوع صادق است ایده دانشگاه مهم بود ولی در ماده روی زمین جامعه، این ایده امکان پرورش یافت. پس دانشگاه را فقط یک ایده در خلأ نمی‌دانم. چون در ایران ما ایده را به خوبی منتقل کرده بودیم اما ماده اجتماعی و سیاسی و اقتصادی ضعیفی داشتیم. یعنی طبقات اجتماعی و اقتصادی مستقلی وجود نداشت که به دانشگاه کمک کنند و اجازه ندهند به آغوش دولت یا طبقات صاحب قدرت بیفتد. دانشگاه ما کمتر فرزند شهر و در اختیار طبقات اجتماعی و اقتصادی و مدنی مستقل بود و بیشتر تحت کنترل نهادهای قدرت بود. در اروپا توازن نهادی و سیاسی میان نیروها وجود داشت که دانشگاه توانست از درون آن‌زاده شود. در ایران ایده دانشگاه رشد کرد بدون آن‌که ماده لازم برای آن فراهم شود. دانشگاه از درون بروکراسی دولت در ایران به‌وجود آمد. قبل انقلاب اولین دانشگاه‌ها را دولت ایجاد کرد و کنشگران دانشگاهی هم با پول و منابع دولتی تأمین می‌شدند و البته بعدها با بودجه‌های نفتی بیش از پیش وابسته به دولت شد.

در کتاب شما دانشگاه تهران هم‌زمان به‌مثابه یکی از دستاوردهای مهم نوسازی و نیز به‌عنوان نهادی که از ابتدا در درون دولت اقتدارگرا شکل گرفت، توصیف می‌شود. نهادی که به‌دلیل آمرانه بودن مدرنیزاسیون و ستیز دولت با نهادهای سنتی با جامعه دچار بیگانگی شد اما شاهدیم همین دانشگاه در دوره‌های آتی به جامعه نزدیک‌تر می‌شود و در بسیاری از موارد اگر نگوییم پیشتاز، دست‌کم در امتداد صدای جامعه قرار دارد. آیا این را نمی‌توان نشانه‌ای برای گسست دانشگاه از کژکارکردی آغازین دانست؟
این هم از قابلیت‌های جامعه، فرهنگ و تمدن ایرانی است که همیشه با سختی و صعوبت تاریخی، در دوئل با ساختارها و با انواع موانع راه توانسته آب باریکه‌ای از قابلیت‌های فکری، اجتماعی، اخلاقی، معنوی، مدنی، علمی، فنی و هنری خود را پی‌جویی بکند. ایران از جریان خود باز نایستاده است. دانشگاه از یک‌سو به دلیل ماهیت فکری، عقلی و نخبگانی خودش و از طرف دیگر به جهت جذب مخاطبینی که نسل‌های جوان هستند و هویت اجتماعی خود را جست‌وجو می‌کردند، به یک باشگاه اجتماعی مبدل شده و هویت مدنی این جوانان را تقویت ‌می‌کند. این گروه نسلی جدید معمولاً افق‌های تازه‌ای دارند که مایلند آن را در سطح جامعه دنبال کنند. در کنار این امر دانشگاهیان و اساتید نیز بالاخره نخبگانی جدید بودند که با افق‌های تازه جهانی آشنا می‌شدند و دانش و فنون‌شان که برای گروه‌های اجتماعی مفید بود، قدرت خاصی به دانشگاه می‌داد. به علاوه در دهه‌های اخیر نیز زنان به عنوان یک گروه اجتماعی جدید به پردیس‌های دانشگاهی پیوسته‌اند و من در این چند دهه از نزدیک شاهد بوده‌ام که چگونه ورود دختران دانشگاه‌ها را متحول کرد، به آن زیست زنانه داد و منظرهای جدیدی را برای دانشگاه گشود که شامل خواست‌ها و انتظارات این گروه نیز می‌شود. از سوی دیگر علم یک امر جهانی است و ارتباطات بین‌المللی همیشه وجود داشته و دانشگاهیان با مراکز علمی مختلف در دنیا در تماس بودند و با افق‌های فکری و فلسفی جهان ارتباط داشتند. در نتیجه دانشگاه یک میدان پویایی از نیروهای نسلی، جنسیتی، علمی و فکری است و پویایی وسیعی دارد که سرشار از سرمایه‌های نمادین و فکری است. این میدان پویا هابیتوس‌ها، منش‌ها، افق‌ها و ارزش‌های تازه خلق می‌کند که در ابتدای گفت‌وگوی‌مان توضیح دادم. فناوری‌های اطلاعاتی و ارتباطی و اکنون هوش مصنوعی هم سبب شده این پویایی‌ها هرچه بیشتر شود. پس باوجود اینکه دانشگاه در سیطره مشکلات قرار دارد و زیر لوای دولت مدرن بلکه فرادولت و انواع قدرت‌های سایه و مشهود و نامشهود است اما خودش به میدانی از عاملیت، روشنگری، تحول‌خواهی و آزادی‌خواهی مبدل می‌شود. در این‌جا باز یک وضعیت دوگانه می‌بینیم. دانشگاه وابسته به دولت مدرن است و از ابتدای تأسیس دانشگاه نهاد قدرت کوشیده آن را زاییده بوروکراسی و فوق بوروکراسی خودش کند و خواست‌های خود را از طریق مختلف وارد دانشگاه کند. به تعبیری از ابتدا نظم سیاسی، دانشگاه را بازوی اجرایی خودش فرض کرده است.

 

بار نهادهای دیگر را نباید بر دوش دانشگاه گذاشت

به‌رغم وابستگی تاریخیِ مالی دانشگاه به نظم سیاسی که تقریباً در ایران لاینحل باقی مانده، شاهد نقش جانشین‌وار دانشگاه به‌جای نهادهای حوزه عمومی بودیم که بعدها به تداوم تنش میان دانشگاه، دولت و جامعه در تاریخ معاصر ایران انجامید. آیا این بارگذاری بر دانشگاه را شما درست ارزیابی می‌کنید و آیا دانشگاه اساساً چنین رسالتی را باید برای خود قائل باشد؟
این سؤال بسیار مهمی است و شخصاً به چنین وضعیتی انتقاد دارم. در گذشته هم بارها بحث کرده‌ام و نوشته‌ام که جنبش دانشجویی در فقدان احزاب و نهادهای مدنی متحمل کشیدن بار اضافی فعالیت‌های مدنی شده است که کار گروه‌های دیگر اجتماعی بوده است. این امر سبب شده جنبش دانشجویی هزینه زیادی بدهد، واقعاً انصاف نیست. درست است که این جنبش بنا به سرشت خویش انتظار می‌رود منشأ آزادی‌خواهی و تحول‌خواهی باشد اما نباید بار محافظه‌کاری و توقف دیگران را بر دوش بکشد و به محملی رایگان برای آرزوهای فروخورده جامعه ایران مبدل شود. دانشگاه نهاد جامعه‌پذیری علمی است نه جامعه‌پذیری سیاسی، به نظر انتظار زیاد و بی‌جایی است که تمام کسری‌های جامعه را برعهده دانشگاه بگذاریم. البته انتظار می‌رود دانشگاه همیشه از انسان و جامعه دفاع کند و نوعی خواست پاسخگویی، آزادی، شفافیت، مشارکت و... را نیز دنبال کند ولی نباید تاوان محدودیت‌های اجتماعی را بدهد و لازم است فکری برای ضعف آن  نهادها کرد.
آنچه از علم و دانشگاه انتظار می‌رود این است که به جامعه زبان بخشی کند و از طریق راه‌حل‌های عقلی، علمی، فنی، تخصصی و میان رشته‌ای در تقلیل مرارت‌های اجتماعی از جمله در حوزه‌های سیاسی، مدنی، اقتصادی و... دخیل باشد ولی دانشجویان که اصلی‌ترین سرمایه‌های آینده ایران عزیز هستند نباید وسیله پیشبرد مقاصد سیاسی گروه‌ها شوند. البته تحقیقات متعدد اینجانب نشان داده دانشجویانی که در مسائل فعالیت‌های دانشجویی، صنفی، اجتماعی، فرهنگی و مدنی مشارکت کرده‌اند، در موضوعات علمی نیز نوعاً موفق بوده‌اند و این امر سبب شده مسائل تخصصی را هم با خودآگاهی بیشتری دنبال کنند. در کتاب «تاریخ هشتادساله دانشکده فنی دانشگاه تهران» نشان داده‌ام چطور در این دانشکده دانشجویانی که در انجمن‌های مختلف همکاری می‌کنند در مقایسه با کسانی که مشارکتی در این فعالیت‌ها نداشته‌اند، در آینده مدیران و برنامه‌ریزان بهتری می‌شوند. این‌ افراد معمولاً شهروندان، مدیران، کارآفرینان خلاق‌تر و اثرگذارتری می‌شوند.

عمدتاً ولی شاهد مهاجرت این گروه از دانشجویان در سال‌های اخیر هستیم. در حالی‌که در گذشته این جمعیت به بدنه بروکراسی و مدیریتی کشور کمک می‌کرد. آیا هنوز می‌توان به تأثیرگذاری آنها امید داشت؟
در مطالعاتم به این نتیجه رسیده‌ام که در بسیاری از موارد الگوی تحول‌خواهی در ایران مبتنی بر مهاجرت بودند. روزنامه‌ها، نهادهای اجتماعی و نخبگان مهاجر بودند که مشروطیت را دنبال کردند و در نهایت همان‌ها حاملان و مجریان آن بودند. این نخبگان در بازگشت خود به سرزمین به شکل خلاقی منشأ حرکت‌ها و پویایی‌های تازه می‌شوند. اکنون نیز باید همواره تلاش کرد که این جمعیت به فکر بازگشت باشند یا تردد و رفت‌وآمد علمی، فنی و توسعه‌ای داشته باشند. هرچند که تلاش برای بسترسازی ماندن آنها نیز اهمیت دارد. به هرحال باید امکان اقامت فعال نخبگان ایرانی در کشور فراهم شود. به طور کلی برای آن‌که دانشگاه کارکرد خود را به درستی انجام دهد و گروه‌های دانشجویی بتوانند اثرگذاری که انتظار دارند را مشاهده کنند باید استقلال دانشگاهی و آزادی علمی به رسمیت شناخته شود و حمایت‌های کافی از دانشگاه به لحاظ منابع مورد نیاز انجام شود. شرح مبسوطی با توجه به مدل‌های جهانی در کتاب «دانشگاه و آموزش عالی؛ منظرهای جهانی ومسأله‌های ایرانی» آمده است. در عین حال در خود کنشگران دانشگاهی نیز ابتکاراتی برای ارتباط با متن جامعه و استفاده مولد از منابع و میدان‌های سرشار اجتماعی، شهری، منطقه‌ای و محلی با انواع پاسخگویی‌های علمی وجود داشته باشد. دانشگاه فقط یک بازوی اجرایی تخصصی نیست بلکه انتظار از یک انسان دانشگاهی طبعاً این است که چشم بینا و ذهن نقاد جامعه باشد تا بتواند شرایط تحول و توسعه ایران را فراهم آورد. انواع مدل‌ها، راه‌ها و فنون آن را در کتاب «علوم انسانی و مسأله تأثیر اجتماعی» می‌توانید، ببینید.

لحظه ها، لذات و رنجهای علم ورزی (پوشه شنیداری )

پوشه شنیداری« لحظه ها، لذات و رنجهای علم ورزی»

مقصود فراستخواه؛  تیر 1405

این سخنرانی علمی در دانشگاه علامه طباطبایی برای استادان و دانشجویان و پژوهشگران ارائه شده است 


فایل صوتی

۸۰ سال اعتراض، ۸۰ سال سرکوب جنبش‌ دانشجویی در ایران


 ۸۰ سال اعتراض، ۸۰ سال سرکوب جنبش‌ دانشجویی در ایران 

 سخنان مقصود فراستخواه در دانشگاه تهران

در اینجا:

https://castbox.fm/app/castbox/player/id6317469/id794381359


ایران ومسألۀ آپارتاید علمی


ایران ومسألۀ آپارتاید علمی 


 بحث فراستخواه در کتابخانه ملی


27 بهمن 1404

فراستخواه: بدون استقلال دانشگاهی، مبارزه با تبعیض علمی ناقص می‌ماند

مقصود فراستخواه در این نشست با قدردانی از سخنان امیرخانی، بر ضرورت «انصاف علمی» تأکید کرد و گفت: «علم بنا به سرشت خودش جهانی و بین‌المللی است؛ علم ثروت مشاع بشری است و بخشی از هنجارهای علم‌ورزی، جهانی اندیشیدن و مشارکت در جامعه علمی جهانی است.» وی افزود: «اگر می‌خواهیم درباره آپارتاید علمی سخن بگوییم، باید از خودمان هم بپرسیم سهم ما در ایجاد یا رفع تبعیض چه بوده است.»

وی با اشاره به چالش‌های درونی نظام آموزش عالی اظهار کرد: «این وجاهت منطقی ندارد که همه مشکلات را به بیرون نسبت بدهیم و سیاست‌ها و ساختارهای خودمان را نادیده بگیریم. ما باید ببینیم در جذب هیئت علمی، در توزیع فرصت‌ها و در دسترسی به منابع تا چه اندازه عدالت را رعایت کرده‌ایم.» فراستخواه تأکید کرد که تبعیض و «دیگری‌سازی» در سطوح مختلف می‌تواند به بازتولید نابرابری علمی بینجامد.

این استاد جامعه‌شناسی آموزش عالی با بیان اینکه «دانشگاه باید بخشی از زنجیره ارزش جهانی علم باشد»، افزود: «اگر دانشگاه ایرانی نتواند در شبکه‌های علمی بین‌المللی عضو شود، همکاری مشترک داشته باشد و استاد راهنمای مشترک تعریف کند، از جریان جهانی علم عقب می‌ماند.» وی استقلال دانشگاهی را شرط اصلی توسعه علمی دانست و گفت: «بدون استقلال دانشگاه، دیپلماسی علمی شکل نمی‌گیرد و امکان تعامل پایدار با جهان فراهم نمی‌شود.»

فراستخواه در پایان با اشاره به ضرورت بازنگری در سیاست‌های کلان آموزشی تصریح کرد: «برای مقابله اخلاقی با آپارتاید علمی، باید ابتدا تبعیض‌های درونی را ببینیم و اصلاح کنیم. اگر ساختارها اجازه ندهند دانشگاه‌ها چابک و مستقل عمل کنند، نمی‌توان انتظار داشت که در سطح بین‌المللی از عدالت علمی دفاع مؤثر داشته باشیم.»


فایل صوتی 


در اینجا

https://s34.picofile.com/file/8490218826/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D9%88%D9%85%D8%B3%D8%A3%D9%84%DB%80_%D8%A2%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C_%D8%8C_%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%8C_27_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86_1404.m4a.html

دانشگاه در عصر مشروطه، پهلوی اول و پهلوی دوم؛ چرا انقلاب شد؟


نگاهی به عناوین کتاب «سرگذشت وسوانح دانشگاه در ایران»،

 تألیف مقصود فراستخواه، نگارستان اندیشه، 1404

برآمدن دانشگاه مدرن در ایران

 

آگاهی به انحطاط تاریخی تا بیداری مشروطه خواهی

 

 

دانشگاه در عصر پهلوی اول

 

نوسازی دورۀ رضاشاه پهلوی

کنشگران  دولت ساز

 

دانشگاه در عصر پهلوی دوم

 

 

مدرنیزاسیون دورۀ محمدرضاشاه پهلوی

دگرگونی های اقتصادی، اجتماعی،فرهنگی و سیاسی

 

 

دانشگاه در تلاطم انقلاب

 

چرا انقلاب شد؟

چرا مدرنیزاسیون شکست خورد

 


ایده دانشگاه

ایده دانشگاه

با تأکید بر علوم انسانی

مصطفی قادری، پرویز شریفی، رضا ماحوزی و مقصود فراستخواه

 

در نشست علمی دانشگاه علامه طباطبایی

طبقه پنجم دانشکده روان شناسی و علوم تربیتی

سالن دکتر شعاری نژاد

 

شنبه ششم دی ماه 1404

ساعت ده قبل از ظهر

بازاندیشی روش های پژوهش علوم اجتماعی در ایران،

نقد  وبررسی کتاب مسأله روش

بازاندیشی روش های پژوهش علوم اجتماعی در ایران،

چهارشنبه  26 آذر 1404 ساعت چهار و نیم عصر

 پژوهشگاه فرهنگ، هنر وارتباطات.


گزارش ایبنا 

https://www.ibna.ir/news/544992/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%81%D9%88%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA

مسئله فقط پیدا کردن راه حل نیست

مقصود فراستخواه، استاد موسسه پژوهش و برنامه ریزی آموزش عالی در ادامه نشست ضمن بیان نظرات خود درباره روش‌های پژوهش گفت: «کار ما در تحقیق، فقط پیدا کردن راه حل (solution) نیست، بلکه مسئله (problem) است. تحقیق علمی به مثابه امکان، یک عمل رهایی‌بخش محسوب می‌شود. تحقیق یک امکان است، در جهانی که مملو از امکان‌هاست. ما در جهانی پرمخاطره هستیم و محقق با تحقیق و روشی که انجام می‌دهد برای مواجهه با یک خطر امکان امکان رهایی می‌یابد.»

وی با قرائت بخشی از شعر مولوی مبنی بر «گرچه رخنه نیست در عالم پدید، خیره یوسف‌وار می‌باید دوید»، افزود: «روش تحقیق مانند دویدن خیره یوسف‌وار است و پژوهش یک عمل رهایی‌بخش به شمار می‌آید. روش، نوری در تاریکی و مانند تندباد است، در حالی که روش‌های تحقیق هرکدام پیچیده‌اند.»

در بخش دیگری این استاد موسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی با بیان اینکه پژوهش و روش قابل فروکاستن به تکنیک نیست که همچون جعبه‌ابزاری باید به آن مراجعه کنیم و درباره موضوع تحقیق کنیم و این در کتاب «مسئله روش» نیز مورد تاکید است، ادامه داد: «روش خود یک مسئله است و تحقیق برای مراقبت از جهانی است که زوال و اینرسی دارد.»

وقتی بی‌خبریم، تحقیق چراغ راه می‌شود

فراستخواه سپس گفت: «وقتی ما در شرایط بی‌خبری ( ignorance) قرار بگیریم، در واقع گلوبال وارنینگ ( global warning) رخ می‌دهد، درحالی که در این بی‌خبری انواع خطرات وجود دارد. در این بی‌خبری اما گاهی، محقق متوجه راه‌حلی می‌شود؛ مواجهه‌ای متفکرانه با موضوع، مساله روش را پیش می‌کشد؛ روش تکنیک نیست که از طاقچه برداریم. روش، آشنایی‌زدایی با چیزهایی است که با آن خو گرفته‌ایم.»

این پژوهشگر افزود: «در بسیاری از کارها، روش تحقیق پژوهش انجام گرفته را می‌گوییم اما روایت اصیل نداریم و متأسفانه در جامعه ما این نداشتن روایت اصیل دارد اتفاق می‌افتد؛ بدانیم که روش نوعی دویدن است و از جنس کنشگری است، روش، کنشی از نوع دویدن محسوب می‌شود، ما به‌دنبال موضوعی و تلاش کردن برای حل مسئله‌ای هستیم.»

او به ارزش کتاب «مسئله روش» اشاره کرد و گفت: «این کتاب از جنس آثاری نیست که به نظر می‌رسد ماشین روش شده‌اند. کتاب می‌خواهد بگوید که روش دشوار است. روش تعریفی نیست، مانند ابزاری نیست که به سراغش برویم، بلکه یک نگاه استعلایی است که در کتاب مسئله روش به آن پرداخته می‌شود.»

فراستخواه ادامه داد: «روش باید عنصر سکوت و فهم نادانی داشته باشد؛ بوردیو در معرفی روش معتقد است یک ابتکار و ترکیبی از تقلاهاست که از زوایای مختلف نگاه می‌کند تا با سویه‌های نگفته درگیر شویم. روش، کسب جمعیت از زلف پریشان است و به واقع آسفالت کردن یک راه یک‌طرفه نیست!»

روش، معبری برای رسیدن از شک به یقین

وی با بیان اینکه روش تکوینی است و سر صحنه ساخته می‌شود، در ادامه گفت: «در عالم روش از شک به یقین می‌رسیم. در تحقیق حرکتی وجود دارد: اول شک می‌کنیم و سپس به بداهت و یقین می‌رسیم؛ روش همچنین فتوحات دارد که البته فتوحات خطرناک است و ما را تبدیل به سوژه‌ای می‌کند که تصور کنیم چیزی غیر از آن نیست.»

فراستخواه به نقش دلوز ( Deleuze) در زمینه روش نیز اشاره کرد و گفت: «او رخداد و دویدن را در این‌باره مطرح می‌کند. روش از منظر وی درون ماندگار است و با گره‌های کور و افتان‌خیزان همراه است. بنابراین لازم است که روش را به‌مثابه اسطوره ماشین حل مسائل معرفی نکنیم. استعاره گاری جلوتر از اسب درباره روش مناسب محسوب می‌شود؛ روش گاری است نه اسب. اما برای ما روش، اسب اسطوره‌ای شده و آن را فن‌سالارانه تلقی کرده‌ایم.»

او در پایان تأکید کرد: «ما روش‌زده‌ایم و باید به فهم، اندیشه‌ورزی، تفکر و اکتشاف بپردازیم. وقتی روش‌زده می‌شویم، تحقیق تکینه می‌شود. روش چیزی است و یک خصیصه آستانه‌ای دارد. روش، آیینی نیست و حالت معنویت و روحانیت ندارد؛ در فضای معنوی، مراقبت و قرب به حق وجود دارد، اما تحقیق حالت ترس و ابهام دارد و معلوم نیست آخرش به کجا می‌رسد. در واقع در تحقیق، عملکرد و پرفورمنس ( performance) داریم، اما ما به اشتباه تحقیق را متد (method) تعریف کرده‌ایم. روش شکل گرا و یا “فرمیتیو” ( formative) نیست، بلکه حالتی خلاقانه ( creative) توام با ابداع دارد.»

 

جامعه شناسی در ایران



نشست گروه جامعه‌شناسی معرفت، علم و فناوری انجمن جامعه‌شناسی ایران

به مناسبت هفته علوم اجتماعی

بزرگداشت دکتر غلامحسین صدیقی

محورهای گفت‌وگو:

تاسیس جامعه‌شناسی در ایران

کانون‌های ابتکارات، انواع جامعه‌شناسی‌ها و دستاوردها

نقش جامعه‌شناسی در ایران: حوزه‌های مداخله و چالش‌ها

مسائل محوری: مهم‌ترین موضوعات و مسئله‌هایی که جامعه‌شناسان ایرانی را درگیر کرده است

باحضور:

تقی آزاد ارمکی ،  جامعه‌شناس علم

مقصود فراستخواه ،  جامعه‌شناس علم و آموزش عالی

عبدالعلی لهسایی‌زاده ، جامعه‌شناس علم

اسمعیل خلیلی  ،  جامعه‌شناس معرفت

دبیر نشست:

پیام افشاردست؛  پژوهشگر سیاست‌گذاری علم

سه‌شنبه ۱۸ آذر، ساعت ۱۹ تا ۲۱:۳٠

پیوند حضور در نشست:

https://meet.google.com/try-asty-nzg