مقصود فراستخواه

فضایی میان ذهنی در حوزه عمومی نقد و گفت وگو

مقصود فراستخواه

فضایی میان ذهنی در حوزه عمومی نقد و گفت وگو

زیستن به شرط فضیلت (یادی از حکیمی)

استاد محمد رضا حکیمی هم رفت. بهترین دلیل برای اینکه مرگ پایان بشر نیست، حیات وممات فرزانگانی همچون حکیمی است. بزرگی گفته بود «هیچکس را تا نمرده است نمی توان خوشبخت دانست» و حکیمی از تبار این نیکبختان است. دانش آموز دبیرستان بودم که با آثار استاد محمد رضا حکیمی  آشنا شدم، در محافل آن روزی مان تا سخن از حکیمی می شد اولین مشخصه بارزش این بود: وصی فکری شریعتی. کلمات آبدار اثرگذارش همیشه در عمق جانمان طنین داشت. کارنامۀ تألیفی بلند ایشان خود گویای بخش کوچکی از سعۀ فضل و دانش وگسترۀ تأملات شان؛ علامه ای متتبع با نگاهی عمیق، بیانی دلنشین و گسترۀ کارها.

اما به گمانم اینها هیچ یک نبود که حکیمی را حکیمی کرد. آنچه حکیمی را به داستان نافذ نسلی بدل ساخت  آزادگی یک روح وارسته بود. انقلاب پیروز گشت. ساختمانها و غنایم فتح شد. وسوسه قدرت و ریاست و ثروت برجنبید وخیلی ها را نقش برخاک کرد.  اما مرد حکیم، آن دلاور میدان بود که همچنان با قامت برافراشته ایستاد و گرفتار این تعلقات دون نشد. چیزی نخواست و هرچه هم داشت بذل کرد، چنگ نزد، گام زد. رها کرد، جاری شد و اوج گرفت و منوّر شد. عمری از آزادی و حق وحقوق وعدالت و معنا گفته بود و بر سر آن ایستاد. دل نبست و همه هرچه بود اعطا کرد.

حکیمی برای نسل ما روایتی از«زیستن به شرط فضیلت» شد؛  به یاد محنت های بشر بودن، دغدغه حقوق انسانها داشتن وغمخواری مردمان وهمدردی اجتماعی. حکیمی روایت جذاب ومؤثری از تجربه های زیست اخلاقی ومعنوی شد. رهیافت نمونه گرایی ونیز نظریه «ارجاع مستقیم» از سوی فیلسوفان زبان و علم و اخلاق بحث شده است. کسانی چون کریپکی و پاتنام در مباحث معناشناسی از این نظر دفاع کرده اند که ادراک درخت،  با ارجاع مستقیم به نمونۀ عینیِ درخت صورت می پذیرد تا با ارجاع غیر مستقیم به مشخصات مفهومی تر و انتزاعی تر و فنی تر. درخت؛ همان روایت درخت است که در زندگی تجربه اش می کنیم، زیبایی اش را می بینیم، در سایه اش می خرامیم. حکیمی برای ما آن درخت تناور وارستگی و آزادگی از تعلقات بود وباز هست.

 زاگزبسکی از فیلسوفان اخلاق معاصر شرح می دهد چگونه معانی اخلاقی با مثال های تجربی وعینی رمزگشایی می شوند. به نظر او فضیلت، خصیصه ای رِوایی دارد. داد و دهش ودلیری، واژگان خالی وکلی نیستند، از روایت های دادگران و بخشتدگان و دلیران، ساخته می شوند. حسّ ما به فضیلت سرشار از تحسینی است که در ما از دیدن انسان های با فضیلت پدید می آید؛ معرفتی مشحون از شوق وجودی که منشأ آن دیدن و شنیدن داستان های فضیلت است. اخلاق بشر مرهون روایتهایی گیرا و جذابی است که دل ها را از ستایش لبریز  می کند ودر ما شوق به فضیلت واراده اخلاقی وعمل اخلاقی و بخشایش را بر می شوراند

شجاعت بودن را ما از طریق داستانها مزه مزه می کنیم. اراده آزاد اخلاقی را ما در فاعلانی می آزماییم که بر روی این زمین و زیر این آسمان وبا همین بدن و پوست وگوشت واستخوان ودر همین تاریخ وموقعیت های واقعی اجتماعی، به رغم همه معرض ها، همچنان آزاده ماندند و متعهد به کاستن از رنج انسانها به جای افزودن رنجهای نالازم وبی معنای دیگری برای آنان.

شرق امروز ، 1400/6/2 :ص 1

در اینجا


خلاصه:

بحران و تفکر

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و اندیشه- سارا فرجی: اینروزها وقتی سراغ بسیاری از متفکران و اندیشمندان حوزه های مختلف می رویم تا با انها گفتگو کنیم اغلب مواقع این جمله را می شنویم: «ای بابا تو این شرایط اقتصادی و کرونایی کی به فکر فلسفه، جامعه شناسی، اندیشه و... است» گویی فکر و اندیشه فقط مربوط به شرایطی است که همه چیز گل و بلبل است. این درحالیست که اغلب متفکران بزرگ تاریخ متفق القول معتقدند که تفکر و اندیشه از دل بحران و سختی زاده می شود و خب اگر چنین شرایط و روزهایی زمان فکر کردن و اندیشیدن نیست پس کی باید فکر کرد؟

به همین بهانه با مقصود فراستخواه جامعه شناس ایرانی و استاد برنامه ریزی توسعه آموزش عالی در مؤسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی رفتیم و با او درباره این موضوع گفتگو کردیم؛ فراستخواه در سال ۱۳۹۶ جایزه ترویج علم را به دلیل فعالیت و تلاش بی وقفه، مسئولانه، هدفمند، همه‌جانبه، انسانی و اخلاقی در حوزه‌های دانشگاهی و عمومی برای بسط دانش جامعه‌شناسی و همچنین تعهد به تداوم کار فرهنگی، ترویجی و علمی دریافت کرد. مشروح این گفتگو را در ادامه می‌خوانید؛

*آقای دکتر اینروزها وقتی سراغ بسیاری از اندیشمندان و متفکران کشورمان می رویم تا درباره یک موضوع فلسفی، جامعه شناسی و امثال اینها گفتگو کنیم، این جمله را می شنویم که کی به فکر این رشته و موضوع است. گویی همه مشکلات و مسائل در غم نان و بحران های اقتصادی و کشوری خلاصه شده است و باب تفکر و اندیشه بسته است. درحالیکه نمونه ها و شواهد تاریخی نشان داده که بسیاری از متفکران و اندیشمندان بزرگ از دل سختی ها و بحران ها رشد کرده اند و یک نظریه یا اثر خلق کرده اند. نظر شما درباره این شکل مواجهه اندیشمندان با موضوعات چیست؟

اندیشه و تفکر اتفاقا در مواجهه با مشکلات شکل میگیرد . متفکران جدی مرغ مسئله خوار هستند و در مواجهه با مسئله هاست که متفکران و اندیمشندان و منتقدان ظهور پیدا می کنند. خلاقیت پاسخی به مشکلات است. وقتی مسئله است تفکر انتقادی برای مواجهه خلاق و متفکرانه و عقلانی با این  مسئله به وجود می آید. حتی وقتی مسئله نیست، تفکر مسئله را تولید می کند. پس تفکر نه تنها برای مواجهه با مسئله هاست بلکه برای مواجهه با وضعیت بی مسئلگی جامعه است. دست آخر می توان گفت تفکر انتقادی وقتی مسئله است سراغ آن می‌رود و وقتی مسئله نیست، مسئله تولید می‌کند. کار تفکر مسئله مند کردن و پیگیری مسئله هاست.

به عنوان مثال امیل دورکیم، پدرجامعه شناسی در سده ۱۹ در دوره ای از فرانسه زندگی می کرد که بحران های شدید در اقتصاد و لومپنزیم شدید در سیاست وجود داشت. دوره ای که نهادهای سنتی در مقابل حقوق شهروندی مقاومت می کردند، بیکاری بسیار وحشتناک و خودکشی های بی شماری در جامعه آن زمان فرانسه وجود داشت. دورکیم درباره بحران های اجتماعی مثل تقسیم کار اجتماعی و خودکشی کتاب می نویسد و مطرح می کند که باید به سمت تغییرات اجتماعی حرکت کنیم که دگرگونی ساختارها در جهت زیستن در جامعه ارگانیک باشد. اساسا جامعه شناسی مدرن که بانی آن دورکیم بود، از مواجهه با بحران های اجتماعی و انسانی جامعه ومواجهه با یک امر و مسئله اجتماعی به وجود آمده است. مارکس هم در شرایطی در آلمان زندگی می کرد که سرمایه داری به شکل الان نبود و سیستم های حمایتی برای کنترل سرمایه داری وجود نداشت و این سیستم حسابی تاخت و تاز و استعمار بی رحمانه ای می کرد. مارکس در مواجهه با این شرایط نظریات جامعه شناختی خود را مطرح می کند. خانم ها در آن دوره شرایطی داشتند که در کارخانه ها و سرکار وضع حمل می کردند و هیچگونه حق و حقوقی نداشتند. مارکس در چنین شرایطی وقتی تضادهای اجتماعی را می بیند و نظر ما را به تضادها جلب می کند «مارکس» می‌شود (منظورم مارکس جامعه شناس است نه مارکسیسم). اگر ما بتوانیم تضادها و تعارضات اجتماعی را بفهمیم می توانیم راه حلی برای آنها پیدا کنیم. مثال دیگر زلزله لیسبون است که در این زلزله صدهاهزار نفر زیرآوار ماندند یا در دریا  غرق شدند و در مواجهه خلاق عقلانی و  انتقادی  با چنین شرایطی ولتر به وجود می آید. ولتر، کانت و روسو پاسخی هستند به  زلزله لیسبون.کانت بعد این زلزله درباره عقلانیت وتفکر عقلانی صحبت می کند. اینها در خلا و یک جزیره امن ننشستند و فکر کنند تا اندیشه خلاق زاده بشود. دانش آلمانی و اندیشه های فلسفی و فکر سنجشگر آلمانی رشد بی سابقه ش بعد از جنگ جهانی دوم رخ داد.

*ممکن است در اینجا چنین سوءتعبیری پیش بیاید که مشکل و بحران خوب است و ما باید برای داشتن تفکر و اندیشه بحران درست کنیم.

خیر منظور من این نیست که بحران ایجاد کنیم تا اندیشه پیش برود. حتما که بحران های اقتصادی و بی عقلی های اقتصادی وفرسایش سرمایه های اجتماعی و عدم مشروعیت سیاسی  و شکاف ملت ودولت، مطمئنا  علم، فرهنگ، اندیشه و تمدن را نابود می‌کند چون باعث می شود که افراد فقط به فکر سرپانگه داشتن خود باشند و از  رفتن به سراغ نیازهای سطح بالاتر  وابراز وجود و میل به شکوفایی صرف نظر کنند و درگیر مسائل معیشتی شوند ولی این همه داستان نیست وقتی گوشه ای از اینها لنگ می‌زند و بحرانی به وجود می آید مثل بیماری کرونا، مواجهه ما با گرفتاریهاست که می تواند تفکر را دامن بزند و راهی برای گرفتاری هایمان بیابیم. البته متاسفانه مشکل جامعه ما فقط کرونا نیست، کرونا قوز بالای قوز مشکلات دیگرمان شده است. اگرچه که ما برای خوب اندیشیدن نیاز به شرایط آرام، امنیت، آزادی، حقوق شهروندی داریم و از اینها نباید غفلت کنیم.

ولتر، کانت و روسو پاسخی هستند به  زلزله لیسبون.کانت بعد این زلزله درباره عقلانیت وتفکر عقلانی صحبت می کند. اینها در خلا و یک جزیره امن ننشستند و فکر کنند تا اندیشه خلاق زاده بشود. دانش آلمانی و اندیشه های فلسفی و فکر سنجشگر آلمانی رشد بی سابقه ش بعد از جنگ جهانی دوم رخ داد.*پس از مثال هایی که از متفکران خارجی و مواجهه آنها با مشکلات و بحران ها آوردید لطفا به نمونه های داخلی و ایرانی هم  بپردازید

اگر بخواهم مثال هایی از خود ایران بیاورم؛ ما در ایران نوعی نارضایتی هستی شناختی در تاریخمان داشتیم. روح سرگردان ایرانی مدام با مشکلاتی مثل خشکسالی، قحطی، استبداد، ناامنی و حوادث اینچنین درگیر بوده است.نخبگان ایرانی نوعی نارضایتی تاریخی و هستی شناختی برای مواجهه با شرایط دشوار زیستن در این سرزمین داشتند. در چنین پیچ های بسیار پرمخاطره وسخت تاریخ مان که متأسفانه کم نیز نبودند،  افراد متفکر و مستعد پاسخ های خلاقی به این نارضایتی ها دادند. فردوسی، شاهنامه را خلق کرد و زبان فارسی را زنده می‌کند. این اتفاق از مواجهه با خلافت سیطره عرب رخ داد. چون عربها هرجا را گرفتند زبان آنجا را عربی می کردند ولی در ایران چنین اتفاقی نیفتاد. بنابراین فردوسی در مواجهه با یک بحران جدی ظهور پیدا می کند و تلاش می کند که ادبیات و خانه زبان فارسی که در ایران ویران شده بود را احیا کند. یا مثلا خیام در زمانه ای زندگی می کند که به گفته خودش بسیار دشوار و ناهموار بوده است ولی با وجود این دشواریها شک فلسفی را پایه گذاری می کند و اندیشه های بکر ارائه می دهد. مولوی در زمان حمله مغول در مواجهه با استیصال و درماندگی مردم در حمله مغول ها با شعر عرفانی و صور خیالی که ترسیم می کند یک آسمان، جهان و سرپناهی برای مردمی که زندگی و جهانشان تارو مار و نابود شده درست می کند تا بتوانند خودشان را زنده نگه دارند و زندگی دوباره برای آنها جاری شود. در همین دوره سعدی هم حکمت های اجتماعی ارائه می دهد. عبید زاکانی هم یک نوع مواجهه انتقادی با زمانه ش دارد و با هزل اجتماعی ش سعی می کند که نسبت به شرایط آن دوران واکنش نشان دهد. حافظ، شعر و ادبیات بی نظیرش هم در زمانی ظهور می کند که شرایط شهر زندگی ش یعنی شیراز بسیار بحرانی بوده است. پس ما امروز هم با واکنش های فکری مان می توانیم با بحران ها مواجه شویم. ما فرزندان جامعه ای هستیم که پدران ومادران ومعلمان با انواع رنج ها ومحنت ها و سختی ها ما را تربیت کرده اند و به بار آورده اند و سرمایه انسانی این سرزمین را مراقبت کرده اند ما در قبال زحماتی که برای مان کشیده شده وهزینه هایی که خود جامعه ومردم به رغم تمام محدودیت های ساختاری برای مان کتحمل شده اند ، زحمات آنها را هدر ندهیم و نباید  به کارمندان فکری و کارمندان دانشگاهی فروکاسته شویم که فقط به فکر حیات روزمره باشیم و سرمان به کارهای روتین مان گرم باشد. ما در مواجهه با مشکلات به کنش فکری، اجتماعی و خلاقیت احتیاج داریم. البته پاسخ های عرفانی و استعلایی وقدیمی برای حل مشکلات امروزی مردم کافی نیست و به راه حل های انتقادی عقلانی و تحلیلی جدید احتیاج داریم. مردم با همه نگون بختی ها و انواع مصائب، برای زندگی شان را  دوندگی می کنند و به تلاششان ادامه می دهند. در واقع زندگی در این سرزمین با وجود همه مشکلات همچنان جاری است و مردم از زیستن دست نمی شویند. پس ما هم باید چراغ آگاهی وعقلانیت و تفکر انتقادی و تحول خواه را روشن نگه بداریم.

ما الان مشکلات اقلیمی و اجتماعی مثل اتفاقی که در خوزستان افتاد داریم و در چنین شرایطی به تفکری  انتقادی نیاز هست که به چرایی مسئله بپردازد. به این مسئله که چرا ما باید مشکلات اقلیمی و کم آبی داشته باشیم، آن هم در جایی که یک طرف ان کوه های سربه فلک کشیده زاگرس قرار دارد و طرف دیگر آن رودخانه های پرآب و دریا؟ اینجاست که تفکر عقلانی و رئالیستی به میان می آید و می پرسد که چرا مردم خوزستان در شرایطی گیر افتادند که الان باید برای آب به خیابان ها بیایند و فریاد بکشند. چرا مدیریت و ساختارهای اجتماعی فضاهای امنی را برای اعتراضات ، فریادها و گرفتاریهای مردم در نظر نگرفتند ؟ چرا ما در آنجا نمایندگی های اجتماعی و NGO هایی را توسعه دادیم که خودشان بتوانند مسائل خودشان حرف بزنند و آنها را حل کنند؟ چرا بی تفاوت وغیر پاسخگو در مرکز نشستیم که زخم های کهنه به این وضعیت برسد؟ چرا یک مشکل آب در جایی از این مملکت فوری تبدیل به یک مشکل امنیتی می شود؟ پس معلوم است که مدیریت و ساختارها و شفافیت و پاسخگویی و مشارکت پذیری ما  ایرادهایی دارد که این مسائل را به وجود آورده است و جامعه نمی تواند از ذخایر عقلی و شایستگانش  وظرفیتهای مدنی اش درست استفاده کند.

*آیا فکر واندیشه و تولید نظریه به تنهایی کافیست؟ چون این فکرها و نظریات تا وقتی به منصه ظهور نرسد و عملی نشود که فایده ای ندارد.

دانش و آگاهی خودش یک جریان سیال و روشنی بخش است. وقتی یک هنرمند، فیلمساز یا نویسنده یک اثری خلق می کند، روشنی برای فهم عمومی علت قضایا پدید می آورد ودر افکار عمومی توانایی و خاصیتی ایجاد می کند و به روی سیاستمداران و حکمرانان فشار می آورد که از اتاق هایشان بیرون بیایند و دنبال علت قضایا باشند. در چنین شرایطی امکان حل مسئله ها فراهم می شود. سابقه تاریخی هم در کشور ما و هم در کشورهای توسعه یافته و دموکراتیک نشان داده که حکمرانان هیچوقت خود به خودی سراغ حل مسائل مردم نمی روند و اغلبشان گرایش به حفظ وضع موجود دارند و به تغییر فکر نمی کنند. در چنین شرایطی متفکران باید یک نوع  FORCE وفشار برروی حاکمان بیاورند تا آنها به فکر واداشته بشوند. بنابراین جوامعی که توانستند در بحران نابود نشوند و باقی ماندند جوامعی بودند که در مواجهه با مشکلات خلاقیت داشتند.

دانش و آگاهی خودش یک جریان سیال و روشنی بخش است. وقتی یک هنرمند، فیلمساز یا نویسنده یک اثری خلق می کند، روشنی برای فهم عمومی علت قضایا پدید می آورد ودر افکار عمومی توانایی و خاصیتی ایجاد می کند و به روی سیاستمداران و حکمرانان فشار می آورد که از اتاق هایشان بیرون بیایند و دنبال علت قضایا باشند. در چنین شرایطی امکان حل مسئله ها فراهم می شود.*شما در یک نشستی که درباره خلقیات ایرانی بود به خصیصه تنبلی در ایرانی ها اشاره کردید، آیا به نظر شما شکلی از این تبلی و لختی در اندیشمندان ما هم وجود دارد؟

دیدگاه من درخصوص خلقیات و خصیصه ها ذات باورانه نیست. یعنی من معتقد نیستم که مردم یک کشوری به صورت ذاتی یک خصیصه ای را داشته باشند.  جامعه ایرانی یک جامعه خیلی متنوع است و فرهنگهای مختلف و بالا و پائین های زیادی داشته است و دارد. من موقعیت های اجتماعی و وضع  نهادهای اجتماعی را خیلی جدی می‌گیرم. اگر ما یکجور لختی، تنبلی و خستگی داریم ناشی از موقعیت های اجتماعی است. در عین حال در یک سیکل معیوب موقعیت های بد اجتماعی و تنبلی وجود دارد که همدیگر را تقویت می کند. متفکران و روشنفکران ایرانی و نخبگان ایران در چهار پنج دهه اخیر تولیدات مهمی داشتند ولی انسداد و فروبستگی که در ساختارها و نهادهای اجتماعی ما وجود دارد اینها را جذب نکرده است و این خودش ذهن را فرسوده و فرتوت می کند. چون آدم ها حس خوداثر بخشی شان را از دست میدهند و در نهایت به این نتیجه می رسند که ما هرکاری کردیم نشد و فایده نداشت و هیچ کاری نمی توانیم انجام دهیم. وقتی ذهن یک ملت خسته و فرسوده می شود از ادامه راه حل ها منصرف می شوند. ولی من وقتی تصویر بزرگ ایران و تاریخیت جامعه را می بینم احساس می کنم که اینجا پایان کار نیست و همچنین نسل های تازه ای از خلاقیت ها وجود دارد. اگر من فراستخواه خسته شدم، نسل دیگری شروع می کند. من در خیلی از مباحث ومقالات اخیرم از نخبگان معمولی بحث کردم.   نخبگان معمولی حتی آنگاه نیز که نخبگان برجسته و معروف جامعه که خسته شدند و کنار کشیدند در عرصه های مختلف محلی، مدنی ، صنفی ، حرفه ای ، جنسیتی، نسلی و سمنی و غیر آن خلاقیتهای نوظهوری به خرج می دهند و با مسائل اجتماعی مواجهه شوند. بنابراین می بینید که علی رغم همه محدودیت ها و سختی ها جامعه ایران همچنان چکه می کند و به زندگی خودش ادامه می دهد. همانطور که می بینید امروزه میانگین سنی بسیاری از مترجمان جدی و حرفه ای ایران در مقایسه با چهل سال قبل خیلی پایین آمده است. همینطور است در عرصه های حرفه ای ، هنری، علمی وفنی و مدیریتی و مدنی.

*به نظر می رسد شما به آینده امیدوارید.

راستش من خیلی هراس دارم و بیمناکم نسبت به آینده این سرزمین ولی یک امید اگزیستانس و معرفتی- وجودی هست که ریشه در یک درک تاریخی دارد. شواهد تاریخی این جامعه نشان می دهد که هنوز امید هست. جامعه ما با وجود همه این سختی ها همچنان بی قرار است و می خواهد حرکت کند. در ایران باب تفکر بسته نمی شود. جاهایی مانعی باشد از جای دیگر سر می زند در همین ماجرای اخیر کرونا دیدید که علی رغم همه محدودیت ها و ممنوعیت ها نرخ رشد کاربری از فضاها وشبکه های  اجتماعی چقدر افزایش پیدا کرد. آیا این نوع شواهد کافی نیست برای اینکه بگوییم جامعه ایران همچنان اصرار به زیستن دارد؟ البته محدودیت ها راندمان اجتماعی ما را پایین می آورد و ما از ملت ها عقب می مانیم با اینحال امید داریم و ادامه می دهیم.

جامعه ایران همچنان اصرار به زیستن دارد؟ البته محدودیت ها راندمان اجتماعی ما را پایین می آورد و ما از ملت ها عقب می مانیم با اینحال امید داریم و ادامه می دهیم.*کمی درباره شکل امید در ایران و امید اگزیستانس که اشاره کردید توضیح دهید.

زبان یک ملت بانک فرهنگی آن ملت است. ادبیات بازتابی از خوداگاه و ناخودآگاه اجتماعی و ذخیره ای از آرزوها و رویاهای یک جامعه و ملت است. در ادبیات ما آمده «در ناامیدی بسی امید است» و نشان می دهد که امید اساسا در ایران یک مفهوم دیالکتیکی و سرشت جدالی دارد. یک مفهوم سرراست نیست. همین تیکه کوچک از ادبیات ما به خوبی نشان می دهد که امید ما ایرانیان همیشه با نوعی دلهره، اضطراب و استرس همراه بوده است. امروز هم همینطور است و خیلی از جوانان و متفکران ما با وجود همه سختی ها و مصائب در فکر خلق معانی و ایده ها و ابتکاراتی هستند. دریغا که در جامعه ایران، زندگی در گروگان ایدئولوژی نگه داشته شده است و زندگی در این مرز و بوم محدود شده به دعواهای ایدئولوژیک نسل سالخورده نیم قرن پیش . به بیان دیگر زندگی در این سرزمین به یک ایدئولوژی رسمی غالب آویخته شده است. ولی می بینید که باز  زندگی همچنان تلاش می کند چکه کند و جاری است. در مقابل این محدودیت های ایدئولوژیک ، نوعی عملگرایی پیشرو و خلاق رشد می کند و به وجود می آید که می خواهد همچنان زندگی کند و آیا این صدای امید نیست؟ در ۲۰۰ سال گذشته نیز  وبا و جنگ جهانی واستبداد و تحجر و انواع نگون بختی ها بود ولی استعدادهای  همین ملت در بحبوحه این نگون بختی ها ، مدرسه دارالفنون، مدرسه سیاسی،  مشروطه ، دانشگاه و جنبش نوسازی راه انداخته و دوام آورده است.

کد خبر 5276710

قطره اشکی برای مردمان بی پناه افغانستان

قطره اشکی برای مردمان بی پناه افغانستان

برای مردمی زخمدیده از نظام جهانی غیر قابل اعتماد، مردمی خسته از فقروفسادوناکارامدی، برای کودکان و زنان و سالخوردگان در به در و آواره

آه ای هرات و ای همه شهرهای یک سرزمین کهن، آه ای حس تاریخی وتمدنی فروخورده، ای نسل بی قرار، ای ارادۀ معطوف به زندگی، به پیشرفت و به توسعه ....

صدای نفَس­هایتان درمحاصرۀ خشونت و امارت و اجبار مقدس، فریاد اعتراضی به همه یک جهان سرد و بی تفاوت و  شکوائیه ای از تاریخ نامرادی است 

صدای نفَس های­تان،

صدای آزادیخواهی ملتی است که  می­خواست  زندگی بکند

فردیت اصیل انسانی تنها تکیه گاهی که برای ما باقی مانده است

تنها تکیه‌گاهی که گویا باقی مانده است فردیت انسانی ماست؛ فرد انسانی که در توده‌وارگی و در ذره‌وارگی گم نشود. فرد انسانی اصیلی که نه تنها آزادی بلکه آزادگی داشته باشد. آزادی کافی نیست. باید حس عمیق رهایی داشته باشد. قدرت تاب‌آوری داشته باشد.
تنها تکیه‌گاه باقی مانده فردیت انسانی است/حسین(ع)؛ احیاگر فردیت اصیل انسانی
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) مقصود فراستخواه، جامعه‌شناس شب گذشته با موضوع «دین، ایمان و مسئله رهایی» در مسجد دانشگاه شریف طی سخنانی گفت: بحث من دو قسمت خواهد داشت؛ ابتدا به استناد شواهد تاریخی توضیح می‌دهم که انسان مدرن در تقلای آزادی بوده و هست و موفقیت‌هایی هم به دست آورده است اما همین موفقیت‌ها که می‌توانست به بسط تمدن کمک کند به سبب کژتابی‌هایش عملا سر از نگون‌بختی‌های تازه‌ای برآورده است.

او ادامه داد: بسیاری از انسان‌ها حتی آنجا هم که آزاد شدند نتوانستند به تجربه رهایی دست یابند و این مهمترین کمبود بشریت امروزی است. در غیاب تجربه معطوف به رهایی، صرف آزادی بشر کفایت نمی‌کند. در ادامه بحثم بیان خواهم کرد که تنها امید ما برای آینده این جهان بحرانی به ویژه ایران، فردیت اصیل انسانی ما و فردیت اصیل فرزندان ماست. سلوک معطوف به رهایی مبتنی بر تکیه‌گاه‌های نیرومند وجودی و بنیان‌های عمیق معنوی است و از دل آن، چیزی فراتر از آزادی برای انسان حاصل می‌شود و آن شرف آزادگی و فضیلت اخلاقی است. یک تیپ ایده‌آل برای این عظمت روحی، حسین بن علی(ع) است. سیاق اصلی بحث من از دین به ایمان و از ایمان به رهایی است.

این استاد دانشگاه با بیان اینکه طی چند سده اخیر در دنیای مدرن انسان کوشش بی‌شائبه‌ای برای آزادی داشته است افزود: این کوشش برای آزادی را در هفت سطح می‌توانیم بیان کنیم؛ اول کوشش برای آگاهی؛ یعنی می‌اندیشم پس هستم. این یک بیداری فلسفی بود که بشر داشت. انسان جدید می‌خواست از سنت‌های متمرکز آزاد شود. کوشش دوم برای قوی شدن از طریق علم و تکنیک بود. کوشش سوم برای آزادی رای، کوشش چهارم برای آزادی زمین و مالکیت شخصی و کوشش پنجم برای آزادی از سرمایه‌داری بود، وقتی که بی‌رحم شده بود. کوشش ششم برای آزادی و برابری شهروندان بود. قطعا دموکراسی‌خواهی بسیار برایتان آشناست. نهایتا کوشش هویت‌خواهی و بازخیز دینی بود. خصوصا چون دولت‌ها در مدرنیزاسیون شکست خوردند این بازخیز دینی توانست به صورت ایدئولوژی‌های مذهبی رشد کند و به آزادی عمل مسلک‌های دینی انجامید. این هم کوششی در مسیر کوشش‌های شش‌گانه قبلی بود.

به گفته فراستخواه، شواهد بسیار روشن عینی، گواهی می‌دهد هیچ یک از این هفت سطح کوشش نه تنها به رهایی انسان نینجامید بلکه به دلیل کژتابی‌هایی که داشت مشکلات تازه‌ای برای بشر به بار آورد. آن هفت کوشش را در نظر بگیرید. کوشش دکارتی به خودخواهی بشر انجامید. از سوی دیگر آگاهی مدرن از سنت آزاد شد ولی با بی‌خانمانی ذهن؛ یعنی ذهن از سنت آزاد شد ولی در معرض پوچی قرار گرفت. کوشش دوم علم و فناوری بود. انسان خواست از طبیعت آزاد شود. البته این کوشش برای بشر دستاوردهایی هم داشت اما باز کژتابی‌هایی که علم و فناوری داشته، موجب شد برای بشر رهایی به وجود نیاورد یعنی سلاح‌های کشتار جمعی تولید کرد، موجب تخریب طبیعت شد و زمینه‌ساز زوال تمدن شد. شواهد زیادی برای این مطلب وجود دارد.

او ادامه داد: در کوشش سوم انسان کوشید صاحب رای شود. این هم می‌توانست مبارک باشد و دستاوردهایی داشت اما عملا در غالب موارد، تفکیک قوا و نمایندگی خیلی صوری شد. آراء شمرده می‌شود ولی از دل شمارش آراء، حقیقتی منجلی نمی‌شود و چه بسا کتمان می‌شود. کوشش چهارم رقابتی شدن بود. این به ظاهر منشا رشد اقتصادی می‌شود اما همین منشا ایدئولوژی بازار و سرمایه‌داری شد که شدیدا نابرابری‌ساز بود و انسان را به مصرف‌پرستی آلوده کرد. مصرف‌هایی که اساسا برای بشر لازم نبود. علاوه بر مصرف‌پرستی، نابرابری‌ها گروه‌های اجتماعی را از هم بیگانه کرد و بین آنها تخم نفرت پاشید. در نهایت همین سرمایه‌داری در رقابت بر سر منابع کارش به چنگ انداختن بر سر منابع زمین کشید و به زوال تمدن‌ها منجر شد. ما برای فرزندانمان جایی برای زیستن نگذاشتیم. این از دل همان رقابت درآمد.

این جامعه شناس با بیان اینکه کوشش پنجم هم انقلاب‌های سوسیالیستی بود که سرمایه‌داری را تا حدی سر عقل آورد ولی از کژتابی‌های آن شکل روسی و چینی، سوسیالیست به وجود آمد و طبقات جدید به نام کارگر و گروه‌های ضعیف شکل گرفت توضیح داد: این طبقات جدید فاسدتر از طبقات حاکم قبلی شدند و یک جامعه توده‌وار و استبداد اکثریت به وجود آمد و به نام اکثریت، فشارهای سیستماتیک بر انسان‌ها وارد شد.

او با اشاره به کوشش ششم دموکراسی عنوان کرد: کوشش ششم هم نتوانسته به رهایی انسان بینجامد. دموکراسی هم دستاوردهایی دارد و امنیت‌هایی برای انسان به وجود آورد ولی حقیقت این است متفکرانی که در جوامع دموکراتیک زندگی می‌کنند احساس می‌کنند در دموکراسی عمقی نیست. در این دموکراسی هم نوری و شکوهی نیست. اصطلاحا دموکراسی بدترین نوع حکومت است که بهتر از آن پیدا نشده است. ترامپی شدن سیاست در سال‌های اخیر از غنی‌ترین دموکراسی‌های دنیا به وجود آمد. دیدید که چقدر مخاطره برای زیست بوم ایجاد کرد. هویت‌خواهی‌های مذهبی هم تعصب و نفرت و خشونت به وجود آوردند. داعش و طالبان و ... چکار کردند. ببینید وضعیت بشر چقدر خطرناک است.

فراستخواه در بخش دوم سخنانش با طرح این سوال که برای آینده جهانی با این چنین ابعاد دامن‌گستر مشکلات و بحران‌ها و برای آینده ایران با مشکلات مضاعف چه باید کرد؟ اظهار کرد: تنها تکیه‌گاهی که گویا باقی مانده است فردیت انسانی ماست؛ فرد انسانی که در توده‌وارگی و در ذره‌وارگی گم نشود. فرد انسانی اصیلی که نه تنها آزادی بلکه آزادگی داشته باشد. آزادی کافی نیست. باید حس عمیق رهایی داشته باشد. قدرت تاب‌آوری داشته باشد. این مستلزم یک وضعیت وجودی است که من آن را نوعی کیفیت انسانی تصور می‌کنم. نوعی شرایط انسانی است.

او گفت: فرد انسانی اصیلی که حس عمیق معطوف به رهایی دارد، برای اینکه متوجه است، هر چند یک موجود مادی است ولی حس می‌کند یک موجود اصیل است؛ «لقد کرمنا بنی آدم». احساس می‌کند قابلیت‌هایی نهفته‌ای در او هست و مستعد فضیلت‌هایی است که آن فضیلت‌ها مایه ارجمندی حیات آدمی می‌شود و انسان با آنها می‌تواند بگوید من موجودی مستعد شرف و کمالاتم. این آزادی «از» نیست، آزادی «در» است. اینجاست که دلیری و شهامت و ... به وجود می‌آید اینجاست که مسئولیت اجتماعی حس می‌شود. این انسان مومن ایرانی، با این فردیت اصیل می‌تواند با نقد درون‌مان، جامعه کنونی را از خطرها مصون بدارد.
کد مطلب : ۳۰۹۴۲۹
http://www.ibna.ir/vdcewo8xojh87ei.b9bj.html

ویدئوی شب های تاریخ معاصر - کنشگران مرزی - جلسه دهم


شب های تاریخ معاصر - کنشگران مرزی - جلسه دهم

 

سلسله درس های تاملات تاریخی دکتر مقصود فراستخواه با عنوان کنشگران مرزی با حضور سخنران میهمان: دکتر فرامرز معتمد این جلسه در تاریخ 14 مرداد 1400 برگزار شده است

در آپارات اینجا:


https://www.aparat.com/v/2Izdh/


جلسه دهم کنشگران مرزی

هرچند مصائب سخت این ملت در این شبها و روزهای دشوار ، نفَس را  بریده ودیگر نایی نمانده...

اما نمی توان از کار کردن وبلند شدن و دوباره رفتن باز ایستاد؛ از کوشش ها وتقلاهای علمی

از تحقیق و تأمل وگفت وگو و کنش های ارتباطی،  و  از مشارکت در سپهر عمومی و  حضور در کلاس ها و مجامع علمی و عمومی ....


اندرین ره می تراش ومی خراش، تا دم آخر دمی فارغ مباش


جلسه دهم کنشگران مرزی

با حضور یک سخنران میهمان عزیز

«بازخوانی هویت ایرانی»

«بازخوانی هویت ایرانی»

در سمینار آنلاین کلینیک روان شناسی آرامینتا

دکتر  محمد رضا سرگلزایی و دکتر مقصود فراستخواه

پنجشنبه 24 تیرماه ساعت 17 تا 21

جمعه 25 تیرماه ساعت 10 تا 14

در انتها : پرسش و پاسخ یک ساعته

فایل صوتی نهمین درسگفتار کنشگران مرزی ؛ تیر 1400

نهمین درسگفتار کنشگران مرزی

تیر 1400

شبهای تاریخ معاصر ایران

مروری در نخستین سفرنامه ها

 منشیان، تاجران، ایلچیان، کارگزاران ، محصلان و شاهزادگان

عناوین کلی بحث  به شرح زیر

تحلیل تماتیک ده سفرنامه نخست فارسی و ایرانی در200 سال پیش

پرسش از علل  نامرادی های جامعه ایرانی

مسألۀ ایران و دوگانه شخصیت قضاوتگر و دریافتگر

راهبردهای کنشگران مرزی برای حل این مشکل چه بود؟

 

فایل تصویری صوتی در آپارات



فایل صوتی در کانال تلگرامی


کاروان رفت وتو در خواب و بیابان در پیش

سلسله مباحث «کنشگران مرزی» در تاریخ معاصر ایرانی


درسگفتار نهم

تیر1400



مروری در نخستین سفرنامه ها

 منشیان، تاجران، ایلچیان، کارگزاران ، محصلان و شاهزادگان

 این نشست پنجشنبه دهم تیر 1400 ساعت نه شب به شرح زیر برگزار می شود


 

 


 

بحث نهم کنشگران مرزی دربارۀ  آن بخش از کوشش های مرزی  خواهد بود که حاصلش  اولین گزارش های ایرانی از تحولات دنیا  بود و نخستین توجهات ما به تاریخ انحطاط و پس افتادگی مان.

در مطاوی این گزارش ها تأمل می کنیم . تاریخ نگارش آنها را بررسی می کنیم  و  تجربه هایی که به این آدمهای مرزی دست داده است . چه کسانی بودند وشغل شان وجایگاه شان چه بود؟ دقیقا کی رفتند ؟ کجا رفتند ، چگونه رفتند ؟ شرح مشاهدات شان را  مرور می کنیم و موضوعات اصلی آن را مقوله بندی می کنیم. اصلی ترین مقوله ها چه بودند؟ مضامین را تحلیل می کنیم.

 

   منابع اصلی این جلسه، ده  مأخذ به شرح زیر  :

 

1.    سفرنامه منشی اسماعیل  به انگلستان

2.     سفرنامه میرزا اعتصام به انگلیس

3.     تحفه العالم شوشتری

4.     مسیر طالبى میرزاابوطالب خان لَکّهنوی

5.     حیرت نامه ؛ سفرنامه ابوالحسن خان ایلچی به لندن

6.     دلیل السفرا میرزا محمد هادی

7.     سفرنامه میرزا صالح

8.     سفرنامه خسرو میرزا به پطرزبورغ

9.     سفرنامه رضاقلی میرزا

10.مخزن الوقایع فرخ خان

پس از انتخابات 1400؛ آینده ایران، بیم ها وامیدها

پس از انتخابات 1400؛ آینده ایران، بیم ها وامیدها

گفت وگوی شهر زاد همتی با مقصود فراستخواه


شهرزاد همتیمردم ایران در حال تجربه‌کردن شرایط متفاوتی هستند؛ شرایطی که از آبان 1396 آغاز شد و تا امروز و در آستانه تحویل دولت از سوی حسن روحانی به ابراهیم رئیسی ادامه دارد. انتخاباتی ‌ با ردصلاحیت‌های گسترده نامزدانی که خودشان از زمامداران دولتی محسوب می‌شوند، بر بی‌تفاوتی‌های پیش‌بینی‌شده درباره مشارکت‌نکردن مردم در انتخابات مهر تأیید زد. در این دو سال اخیر، بارها درباره ناامیدی و از‌‌بین‌رفتن سرمایه اجتماعی در بین مردم ایران صحبت شده است. عده‌ای از آن به‌عنوان اضمحلال جامعه ایرانی نام می‌برند و عده‌ای دیگر شرایط را بحرانی می‌بینند. اما دکتر مقصود فراستخواه، استاد جامعه‌شناسی و پژوهشگر، نگاه دیگری به وضعیت امید در ایران دارد. فراستخواه در گفت‌وگویی که پیش‌روی شماست، بیان می‌کند مردم ایران ذاتا امیدوار هستند و حتی امروز، در شرایطی که نیاز به تفسیر و توضیح درباره‌اش نیست، شعله امید را روشن نگه داشته‌اند.

‌آقای فراستخواه، حدودا 40 روز دیگر آقای رئیسی دولت را تحویل خواهند گرفت و رسما به‌عنوان رئیس‌جمهوری کارشان را آغاز می‌کنند. در وضعیت فعلی و با توجه به گذشته نه‌چندان دوری که ایرانیان تجربه کرده‌اند (از آبان 98 تاکنون) شرایط کنونی کشور را از نظر امیدواری به آینده چگونه ارزیابی می‌کنید؟
‌متأسفانه امید در ایران شبیه به شعله‌های لرزان در شب توفانی یک بیابان شده است. آمارها نشان می‌دهد نرخ مشارکت در انتخابات از ۵۰ درصد هم کمتر بوده. برای کشوری که روال‌های متعارف جامعه سیاسی‌اش بالا بوده و نرخ مشارکت در انتخاباتش در این چند دهه به 60، 70 و حتی 80 درصد هم می‌رسیده، این نرخ مشارکت کمتر از 50 درصد نگران‌کننده است. اگر آرای باطله را هم در نظر بگیریم، میزان شرکت‌کنندگان واقعی انتخابات اخیر بسیار کمتر خواهد شد. به نظر من شکاف‌ها، ناراحتی‌ها، نارضایتی‌ها و زخم‌های کهنه، در جامعه وجود داشت که باوجود همه مداخلات، خودش را نشان داد. کافی است به سرفصل برخی از این جراحت‌های اجتماعی توجه کنیم؛ مثلا در اقتصاد، رکود تورمی ناشی از تحریم، بی‌کاری، کاهش ارزش پول ملی، قدرت خرید مردم، اختلاف‌های فاحش طبقاتی، فقر گسترده در کنار گروه‌های برخوردار از رانت را ببنییم؛ در سیاست، حذف ‌ داوطلبان شرکت در نامزدی انتخابات ریاست‌جمهوری که یک نوع پاشیدن نمک بر زخم مردم و تمام مشکلات گذشته بود و در کنارش رفتارهای صورت‌گرفته با معترضان دی 98 و آبان 96 را باید در نظر بگیریم. ‌در سطح تعاملات بین‌المللی، ماجراجویی‌ها و ادبیات سیاسی غیرتعاملی، عملا دیپلماسی ‌‌عرفی ایران را از کار انداخت و سبب بسیاری از مشکلات از‌ جمله تحریم شد. در سطح اجتماعی، پدران و مادران ایرانی نگران بچه‌هایشان هستند. بسیاری از جوانان تصور چندان روشنی از آینده نمی‌توانند در کشورشان داشته باشند و به فکر مهاجرت هستند و ‌یک عده هم سرخورده می‌شوند. در سطح فرهنگی، به نگرانی از نداشتن اینترنت آسان و آزادی‌های تنوعات سبک زندگی توجه کنیم. در گروه‌های مختلف اجتماعی زنان، دختران و پسران نگرانی‌هایی وجود دارد. کسانی که نگاه دیگری هم دارند، برای زندگی آزاد با این باورها و برخورداری از همه حقوق شهروندی نگرانی‌هایی مختص به خود را دارند. درباره مسائل اقلیمی هم که نگرانی‌هایی از قبیل کمبود آب وجود دارد و در چنین شرایطی حالا بیماری کرونا را هم در نظر بگیرید. همه اینها به کم‌نور‌شدن امید اجتماعی دامن ‌زده است.
با همه این بار سنگین جامعه ایرانی، بنده گمان می‌کنم همچنان مدل غالب امید در ایران، ناامیدی نیست بلکه «در نومیدی بسی امید» است. امید ایرانی دریغا، امیدی پررنج و پرتنش همراه با انواع نگرانی‌ها بوده و هست. با گذر از این لحظه انتخاباتی‌، همچنان به نظرم سه جریان «در نومیدی بسی امید» در ایران داریم؛ نخست، امید به تغییرات اساسی عرفی در ایران. بخش مهمی از گروه‌های اجتماعی ایران به امید تغییرات اساسی در آینده در این انتخابات شرکت نکردند یا رأی باطله دادند. دوم، امید به اصلاحات دولتی؛ بخشی از جامعه هم که شرکت نکردند یا به آقای همتی رأی دادند یا رأی باطله داشتند، همچنان فکر می‌کنند باید اصلاحاتی عقلانی در دولت و نحوه اداره ‌ کشور و تعامل واقع‌گرایانه با دنیا صورت بگیرد و امیدوارند اصلاحات از دولت صورت بگیرد. سوم، امید به کنترل دولتی، انقلابی و ایدئولوژیک اوضاع. ما نیازمند گفت‌وگوی صلح‌آمیز، اخلاقی و آزادمنشانه این سه نوع امید برای آینده ایران هستیم. پس جامعه ایرانی یک جامعه ورشکسته به تقصیر و سرخورده و ناامید چنان که برخی تصویر می‌کنند، نیست؛ جامعه زنده متکثری است. سه جریان امید در ایران هست و هر‌کدام مابازای جمعیتی و دموگرافیک دارد؛ هرکدام گروه‌ها و نیروهای اجتماعی خاص خود را دارند.
آنچه می‌خواهم عرض کنم، خطای بزرگی است که هر سه جریان امید در معرضش هستند و باید مراقب خطای استراتژیک خویش باشند. در جریان نخست امید، یعنی امید به تغییرات اساسی عرفی در ایران و امید به تحول‌خواهی، تجدد‌خواهی، دموکراسی‌خواهی و آزادی‌خواهی، خطایی که ممکن است اتفاق بیفتد، این است که فکر کنیم همه کسانی که چنین امیدی دارند و تغییرات اساسی می‌خواهند، قائل به براندازی و رادیکالیسم سیاسی هستند. این فکر خطاست. بخش بزرگی از کسانی که تغییرات اساسی می‌خواهند که من هم جزء آنها هستم، اتفاقا لزوما امید را فقط از مسیر سیاست دنبال نمی‌کنیم، بلکه ما امید صلح‌آمیز، اخلاقی، معرفتی، اجتماعی و گفت‌وگویی خود را از مسیر جامعه دنبال می‌کنیم.
یعنی از تعارف کم می‌کنیم و بر مبلغ می‌افزاییم. باید سازمان‌های اجتماعی را تقویت کنیم تا وزن جامعه در مقابل وزن دولت بیشتر شود؛ از طرف نهادهای اجتماعی و صنفی که ایجاد می‌شود، سازمان‌های مردم‌نهاد، نهادهای مدنی، آموزشی، اقتصادی و عام‌المنفعه، انواع و اقسام ارتباطات، دوستی‌ها، همسایگی‌ها، نهادهای محلی، نهادهایی در متن خود حیات و زندگی اقوام مختلف ایرانی. برای اینکه جامعه قد بکشد و بتواند از حقوقش خوب دفاع کند و تغییرات اساسی بلند‌مدت ایرانی را سامان دهد و به خواسته‌هایش بهتر برسد، لازم است قوی شود. نباید فکر کنیم زورمان را باید یک‌شبه در سیاست بزنیم. سیاست هرچند مهم است، اما در کنارش امر اجتماعی، ارتباطات، اقتصادی، سازمان اجتماعی و بنیه‌های اخلاقی، حرفه‌ای و صنفی و فکری و فرهنگی جامعه مهم‌‌تر است. ما به نقد باورها، ‌نقد ایدئولوژی و سنت‌ها و نقد شابلون‌های رفتاری و عادات خلق‌وخویی‌مان نیاز داریم. اینها همه جزئی از همان طرح تغییرات اساسی است. بنده به این تغییرات قائل هستم و با این امید هم هست که با چندین انتخابات از این نوع، چه از آن سو و چه از این سو، کوچک‌ترین خدشه‌ای به امید ایرانی من وارد نمی‌شود. نگران می‌شوم، ولی ناامید نمی‌شوم. پی‌جویی امیدهایمان مشکل هم بشود، امیدمان بر باد نمی‌رود؛ چون ریشه اخلاقی، معرفتی و تمدنی دارد. همچنان معتقدم طرح تغییرات اساسی در ایران را باید صلح‌آمیز، اخلاقی، اساسی و به‌طور خیلی مؤثر در بدنه اصلی جامعه و بنیان‌های فکری، اخلاقی، تربیتی، رفتاری، اجتماعی، مدنی، محلی، حرفه‌ای و آکادمیک، صنفی و سمنی دنبال کرد. تجربه زیسته من علاوه بر مطالعاتم در سال‌ها به روشنی نشان می‌دهند ایرانیان پیر و جوان و زن و مرد آزاده‌ای که برای مادر سرپرست خانوار و کودکان کار و بیماران صعب‌العلاج و گروه‌های آسیب‌پذیر تلاش می‌کنند، برای بهتر‌کردن وضعیت اقلیمشان کار می‌کنند، همواره امیدوار هستند و از این و آن انتخابات خیلی به وزن امیدشان افزوده یا از آن کاسته نمی‌شود. وقتی شما به‌عنوان یک خبرنگار حرفه‌ای یک گزارش خوب خبری شرافتمندانه، صادقانه و امانتدارانه تولید می‌کنید، این برای شما بازخورد بدنی، روا‌ن‌شناختی، هیجانی، عاطفی، معرفتی، اخلاقی و اجتماعی دارد و مدام امیدوار می‌شوید.
اما خطایی که در امید دوم یعنی امید به اصلاحات دولتی کمین کرده، این است که برخی گمان کنند این اصلاح‌طلبی دولتی در سرقفلی آقایان اصلاح‌طلبان خاصی است و هر سازی بزنند جامعه باید با آن برقصد که این‌طور نیست! همان‌طورکه براندازان نباید امید به تغییرات اساسی را جزء حساب کاربری خودشان بدانند، امید به اصلاح‌طلبی دولتی نیز لزوما امید به حزب، جریان و شخصیتی خاص نیست. اصلاح‌طلبی دولتی یک خواست عقلانی، بومی و صلح‌آمیز اجتماعی در روح سازگار ایرانی است. چیزی که من در مباحثی به‌عنوان کنشگران مرزی در تاریخ ایران کار کرده‌ام، در ایران هرچقدر هم انسداد سیاسی ایجاد بکنند، نسل‌هایی مختلف از اصلاح‌طلبان دولتی در سطوح کارشناسی، مدیران پایه، مدیران میانی، حتی مشاوران و مدیرانی در سطوح بالاتر ظهور خواهد کرد که به حقوق اجتماعی حسا‌س‌تر و منصف‌تر هستند، اهل گفت‌وگو بوده و سعه صدر دارند، به دیدگاه‌های مختلف اجازه عرض‌اندام می‌دهند، عقل‌گرا و رئالیست یا پراگماتیست هستند و برنامه‌های اقتصادی عقلانی و دیپلماسی عقلانی با دنیا را واقع‌بینانه دنبال می‌کنند. این نوعی اصلاح‌طلبی دولتی است و به نظرم در این انتخابات، داده‌ها را اگر تحلیل کنید، ‌بخشی از کسانی که رأی نداده‌اند و بخشی از کسانی که به تنها نامزد متفاوت رأی داده‌اند، به اشکال مختلف همچنان دنبال این هستند که شاید از طریق اصلاحات دولتی کار ایران به سامان برسد.
اما خطای نوع سوم امید نیز متوجه کسانی است که به‌طور مشخص به آقای رئیسی رأی داده‌اند؛ آنها نوعا امید به کنترل دولتی و ایدئولوژیک اوضاع ‌دارند و فکر می‌کنند از این طریق نیز کنترل کشور و آرمان‌های انقلاب حفظ می‌شود. خطای اینان آن است که خیلی خوش‌باور باشند و فکر بکنند که می‌توانند به هر شکلی این جامعه را کنترل کنند. بخش‌های مهمی از این جامعه در متن خود واقعا تغییر کرده و از دولتمردان خیلی فاصله گرفته است؛ جامعه‌ای نیست که به‌سادگی کنترل فیزیکی، ‌‌‌سیاسی و ایدئولوژیک بشود. این برای جامعه ایران پایداری ایجاد نمی‌کند و تعارض‌ها و شکاف‌ها را عمیق‌تر و مزمن‌تر می‌کند. این جامعه هم به آشتی، هم فهمی صلح‌آمیز و دیگر‌پذیر و گفت‌وگو و جلب رضایت عمومی گروه‌های مختلف نیاز دارند.
‌همان‌طور که اشاره کردید، تعداد کسانی که رأی ندادند یا رأی باطله به صندوق انداختند، نسبت به کسانی که رأی داده بودند، بیشتر بود و تقریبا سبد رأی آقای رئیسی نسبت به چهار سال گذشته ثابت بود. خیلی‌ها امیدوار بودند در یک هفته آخر انتخابات، همان جرقه‌ای که در دوم خرداد شاهد بودیم و آقای خاتمی توانستند آن حجم از رأی را به دست بیاورند، در این دوره هم به وقوع بپیوندند و آقای همتی حماسه‌سازی کند؛ اما قهر با صندوق رأی خیلی جدی بود. این اتفاق را می‌توانیم به حساب همبستگی مردم بگذاریم؟ ‌آیا می‌توان گفت تغییری در همبستگی اجتماعی در ایران به وجود آمده؟
بله، جامعه بر اثر تغییراتی که عرض کردم، در بحران بلوغی اجتماعی است؛ مثلا نمی‌پذیرد و نمی‌خواهد کسی به آنها حتی به‌عنوان مثلا اصلاح‌طلب معرفی شود و اینها در دو هفته آخر رأی بدهند. جریان اول و دوم امید در ایران دنبال امر سیاسی معناداری هستند. متأسفانه هم نخبگان حاکم و هم حتی بخشی از نخبگان بیرون حاکمیت، از زمان این جامعه و از سطح رشد جامعه عقب مانده‌اند. نخبگان جامعه اگر روزی ماشین این جامعه را هل می‌دادند، الان ماشین جامعه حرکت کرده و گاهی نخبگان از این ماشین پس می‌مانند و باید خودشان را برسانند. الان جامعه دیگر با همبستگی مکانیکی سابق، به پایداری نمی‌رسد. الگوی همبستگی تغییر کرده و باید آن را ارگانیک و فعال و مشارکتی و پرتنوع و گفت‌وگویی دنبال کنیم. بخشی از جامعه به تغییرات اساسی همچنان قائل است یا اصلاحات دولتی توأم با عقل‌گرایی و آزادمنشی و تعامل با دنیا می‌خواهد و توسعه می‌خواهد، توسعه همه‌جانبه اقتصادی، سیاسی و فرهنگی و ارتباطی و تعاملی به شکل صلح‌آمیز برکنار از قهر و خشونت و با رعایت حق و حقوق شهروندی‌ برابر.
این نشان‌دهنده یک بحران بلوغ و آگاهی در جامعه است؛ جامعه‌ای که همچنان زنده است و بخشی مهم از گروه‌های اجتماعی و قشربندی اجتماعی در آن می‌ایستد و می‌گوید من می‌خواهم در بازی‌ای شرکت کنم که برایم معنادار باشد. این یک نژاد تازه‌ای از همبستگی اجتماعی است و عرض کردم همه اینها و بلکه بخش بزرگی از اینها نه نگاه رادیکال و پارتیزانی دارند و نه اصلا و ابدا چشم به قدرت‌های جهانی خارجی دوخته‌اند و نه حتی لزوما قائل به جریان تحریم به‌عنوان یک فشار سیاسی خاص هستند. کسانی هم بودند که رأی ندادند؛ اما بدون اینکه تغییرات اساسی و عرفی را از مسیر برون‌گرا، رادیکالیستی و براندازی دنبال کنند؛ همچنان امیدوار هستند که تغییرات اساسی به صورت طرح‌های درازمدتی در ایران توسط کنشگران اجتماعی دنبال شود تا ایران به جایی برسد که محتوای جامعه به قدری ارتقا پیدا کند که شکل حقوقی و سیاسی مناسب خودش را برای اداره تولید کند.
‌در خارج از ایران هم دیدیم که مخالفان حکومت رفتار خشونت‌آمیز با کسانی که رأی می‌دادند، داشتند. این اتفاق در کشورهای مختلفی افتاد و حتی در بیرمنگام به بخشی از رأی‌دهندگان حمله شد. ظاهرا بین کسانی که خواستار اصلاحات هستند هم گسست را شاهد هستیم؛ یعنی طبقه‌ای که مخالف یک‌سری اتفاقات در کشور هستند، اعم از اصلاح‌طلب یا برانداز، حتی بین اینها هم گسست وجود دارد. انگار در کنار به‌هم‌پیوستگی‌ای که شما به آن اشاره کردید، گسستی بین مردم به‌ویژه ایرانیان داخل و خارج شاهد هستیم. نظر شما چیست؟
اتفاقا مثالی که فرمودید ممکن است مشتی نمونه خروار باشد. این همان چیزی است که عرض کردم با رفوگری سیاسی یا با جراحی غیرمسئولانه سیاسی، با تغییر سطحی یا اصلاحات دولتی سطحی از بالا کار ایران به سامان نمی‌رسد. در ما مشکلات فکری و رفتاری وجود دارد و باید تمرین بیشتر در متن عمل اجتماعی بکنیم و بیشتر یاد بگیریم و به سطوح بیشتری از بلوغ برسیم. یک فرد یا گروه همین که شعار سیاسی آوانگاردی بدهد یا مخالف‌خوانی کند، لزوما یک فرد آزادی‌خواه دموکراتیک نیست. باید به خود جامعه و به خودمان بیشتر برسیم. چه بسا ما دموکراسی می‌خواهیم؛ اما خودمان دموکراتیک نیستیم. پس راه بخش بزرگی از تغییرات اساسی باید از جامعه بگذرد؛ یعنی جامعه باید به رشد و بلوغ و توسعه اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و تعاملی و گفت‌وگویی برسد تا توسعه سیاسی‌اش هم پایدار باشد. این هم از مسیر تقویت سازمان اجتماعی، نهادهای مدنی و صنفی و حرفه‌ای است که می‌توانیم تمرین دموکراسی کنیم و یکدیگر را بپذیریم. گفت‌وگو، صبوری، شکیبایی سیاسی نسبت به دیدگاه‌های دیگران، روابط منطقی محترمانه، احترام به خود و دیگری، رفتار احترام‌آمیز با هر گروه و اجتماع و پرهیز از خشونت و مسئله صلح‌‌آمیز‌بودن و اخلاقی‌بودن فعالیت‌های‌مان باید مورد توجه باشد و بدانیم جامعه ما مشکلات اساسی دارد. در واقع موردی که اشاره کردید، می‌تواند برای محققان ایرانی مورد تأمل باشد و فکر نکنند با ‌تغییرات در بالا مسئله جامعه حل می‌شود. چه بسا به شکل‌های دیگری خودش را نشان می‌دهد و ما مرتب به شکار سایه‌های خودمان می‌رویم و گویا می‌خواهیم از سایه خود پیشی بگیریم. ما خود حجاب خود هستیم و باید از میان برخیزیم و در متن عمل با یکدیگر توسعه پیدا کنیم. در واقع باید قواعد زندگی‌مان را تغییر داده و نگاه‌های‌مان را بسط دهیم.
اما در اینجا نیز توجه داشته باشیم و درباره جامعه ایران و ایرانیان فکر بد نکنیم. در دنیای ارتباطات و اطلاعات و جامعه‌ای که در جهت جامعه هوشمند شدن و رسانه‌ای‌شدن بیشتر هست و همه چیز رؤیت‌پذیر می‌شود، سریعا شنیده و دیده می‌شود، طبعا آستانه حساسیت ما هم بالاتر می‌رود؛ یعنی وقتی اتفاقی در بیرمنگام رخ داده و من و شما مطلع می‌شویم و سریع به هم می‌گوییم، در شبکه‌های اجتماعی منتقل می‌شود؛ زود فکر نکنیم همه کسانی که در خارج از ایران هستند، این‌طور هستند یا این‌طور فکر می‌کنند. یا همه کسانی که تغییرات سیاسی اساسی می‌خواهند، چنین و چنان‌اند یا همه کسانی که می‌خواهند وضعیت موجود را حفظ کنند، افراد خشنی هستند یا همه کسانی که اصلاحات دولتی می‌خواهند، در پی نقش ایوان هستند. برخی به دلیل این اتفاقات سرخورده می‌شوند و به این نتیجه می‌رسند که در جامعه ما هرج‌ومرج است و همبستگی اجتماعی وجود ندارد؛ چون از این اتفاقات زود نتیجه‌گیری می‌شود که گویا جامعه ظرفیت‌ها و پتانسیل‌های دیگری ندارد. در جامعه ایران نشانه‌هایی از الگوهای تازه‌ای از همبستگی وجود دارد و نشانه‌های نگران‌کننده‌ای از گسستگی هم به تعبیر شما دیده می‌شود. جامعه ایرانی یک جامعه سیاه و سفید این یا آن نیست. جامعه ایرانی را نمی‌شود با منطق دوتایی توضیح داد. جامعه ایران جامعه‌ای متنوع با ضعف‌ها و قوت‌ها، بخشی از رشدها و کاستی‌هاست که از طریق توجه به جامعه، توجه به امر اجتماعی، فعالیت‌ها و مشارکت‌های بیشتر می‌شود این مسئله را در درازمدت و میان‌مدت دنبال کرد. پس نتیجه می‌گیریم که نمی‌شود یک‌شبه مسئله ایران را با مداخلات و تغییرات حل کرد. ‌باید برگردیم به منطق و رشد جامعه، بنیان‌های اجتماعی و در همه ابعاد اجتماعی تا به شکل پایداری آثار و نتایجش را بتوانیم ببینیم.
‌به نظرتان این گسست‌ها نسبت به چهار سال گذشته بیشتر شده است؟
طبیعتا در جامعه‌ای که اختلافات طبقاتی، نارضایتی‌های انباشته وجود داشته باشد، اسباب سرخوردگی به وجود بیاید، انسان‌ها و گروه‌های اجتماعی از حقوقشان محروم شوند و به طور رضایت‌بخشی امکان گفت‌وگو و همزیستی قانونمند پیدا نکنند و صداهای مختلف حضور نداشته باشند، مشارکت مؤثر و کافی نباشد، قطعا سرخوردگی‌ها به وجود می‌آید و روز‌به‌روز گسست‌ها بیشتر می‌شود. این نمی‌تواند مبنایی شود که نتیجه بگیریم ایرانی‌ها نظم‌پذیر نیستند و ایران نمی‌تواند برخوردار از عقلانیت و توسعه و دموکراسی و آزادی و حقوق بشر باشد، ایرانی‌ها نمی‌توانند توسعه را تجربه کنند و تغییرات عقلانی مؤثر ثمربخشی داشته باشند. ممکن است با استدلال نادرست به این نتیجه برسیم که کار ما از کنده کج است و درست نمی‌شود. من با این فرض منطقا اختلاف دیدگاه جدی دارم. بله، این گسست‌ها طبیعی است که زیاد شود، وقتی شکاف دولت-ملت هست بار کجی است که هیچ‌گاه با آن به منزل نمی‌رسیم و روزبه‌روز کج‌تر می‌شود و شکاف‌ها سر باز می‌کنند. زخم‌هایی که کهنه و مزمن شده، چرک می‌کند. طبیعی است که مشکل ایجاد می‌کند. چون فضای گفت‌وگوی قانونمند، شرایط رقابتی برای همه گروه‌های اجتماعی، نهادهای مدنی غنی فرصت عمل پیدا نمی‌کنند که بحث‌ها به طور صلح‌آمیز صورت بگیرد و جامعه به دیدگاه مشترکی برسد و به‌تدریج بتواند با بخشی از فیدبک‌هایی که از این وضعیت می‌گیرد، کمی امیدوار شود. وقتی این اتفاق‌ها نمی‌افتد، نتیجه این می‌شود که سال به سال مشکلاتمان پیچیده‌تر می‌شود؛ مثلا در این انتخابات می‌توانستند طوری رفتار کنند که جامعه رضایت همه‌شمول بیشتری احساس کرده و مشارکت می‌کردند، حتی با شرایط نیم‌بند رقابتی که اگر امکان‌پذیر می‌شد، چه بسا جامعه ایران بهتر می‌توانست مسائلش را حل کند. این اتفاق نیفتاد و به بیگانگی اجتماعی و فرسایش سرمایه‌های اجتماعی دامن زد. وقتی مردم نتوانند با هم ارتباط برقرار کنند و مشارکت داشته باشند، به‌تدریج همدلی تضعیف شود و یکپارچگی اجتماعی لطمه ببیند، پس کلان‌روندهایی است که در جامعه ایرانی دیده می‌شود و در صورت انباشته‌شدن می‌تواند نگران‌کننده شود.
‌با آمدن ابراهیم رئیسی می‌توانیم بگوییم جامعه ایرانی پوست‌اندازی جدیدی خواهد داشت و تغییرات اجتماعی را شاهد خواهد بود؟
این پوست‌اندازی با این انتخابات و با این ریاست‌جمهوری شروع نمی‌شود. جامعه ایرانی از دو، سه دهه گذشته در حال پوست‌اندازی بود و همچنان هست. جامعه ایران را درست ارزیابی نمی‌کنیم. یک نوع نظریات عقب‌ماندگی، شرق‌شناسی و دیدگاه‌های کلیشه‌ای ممکن است در ذهن برخی از نخبگان نسبت به جامعه ایران وجود داشته باشد که به نظرم همیشه نیمه خالی لیوان را می‌بینیم. البته حق هم داریم و باید این بخش‌ها را ببینیم و نگران شویم؛ اما باید ببینیم در این جامعه ظرفیت‌های برای زندگی و بقا و رشد و توسعه هست. جامعه ایران با خرداد 1400 شروع به پوست‌اندازی نکرد.
جامعه ایران جامعه هنوز زنده‌ای هست و به نظرم دچار فروپاشی اجتماعی نیز نیست. واژه فروپاشی اجتماعی از آن واژه‌هایی است که شاید برخی از دلسوزان به کار می‌برند؛ مثل جناب دکتر قادری که استادی متفکر و آزاده و صادق هستند؛ اما به نظر بنده اگر ایشان از تعبیر فروپاشی اجتماعی استفاده می‌کند، برای بیان شدت نگرانی‌شان است؛ ولی به نظر من در ایران نمی‌شود گفت فروپاشی اجتماعی اتفاق می‌افتد. کسانی که مثل ایشان از واژه و تعبیر فروپاشی اجتماعی استفاده می‌کنند، می‌خواهند به شکل اغراق‌آمیز نگرانی خودشان را نسبت به آینده جامعه بیان کنند؛ چون جامعه ایران واقعا خودش را سرپا نگه می‌دارد. جریان‌های مهمی در زندگی این جامعه وجود دارد که مانع فروپاشی اجتماعی این جامعه می‌شود.
‌پنج جریان را فقط برای مثال عرض می‌کنم: یکی جریان آگاهی است، 14 میلیون تحصیل‌کرده وجود دارد و جامعه ایران از طریق اینترنت و رسانه‌های جمعی سطح آگاهی اجتماعی‌اش بالا رفته است. اگر اوایل انقلاب میانگین تحصیل ایرانیان دو‌سال‌و اندی بود، الان به مرز 10 سال رسیده. جامعه‌ای که میانگین تحصیل بزرگسالانش چهار برابر شده، ‌نشان می‌دهد جامعه ایران با تحصیل‌کرده‌ها، ارتباطات و دسترسی‌هایی که به دنیا پیدا کرده، جریان آگاهی در آن در حال رشد است. آگاهی اجتماعی، طبقاتی، نسلی و ملی و قومی و فرهنگی در ایران خیلی مهم است. این آگاهی مانع می‌شود که جامعه از هم فروبپاشد. جریان دوم جریان زندگی است. مردم می‌خواهند زندگی کنند. در این دو، سه دهه جریان زندگی در ایران نیز هرچه توسط حکومت محدود شده است اما تسلیم محض نشده و به صورت‌های مختلف دوباره سربرآورده و خود را بر سیستم‌های رسمی به نحوی تحمیل کرده است؛ از سبک زندگی تا هنر تا علم تا اینترنت تا ورزش تا اوقات فراغت و آموزش زبان خارجی و میل به تعامل با دنیا و بقیه. جریان سوم تعلق اجتماعی است. مطالعات نشان داده در ایرانی‌ها تعلق به مکان، ملیت، قومیت و هویت وجود دارد. حتی کسانی که به کشورهای پیشرفته می‌روند، همچنان به فرهنگ و حافظه و تاریخ ملی‌شان دلبستگی دارند. اقوام ایرانی به زبان مادری و فرهنگشان تعلق دارند. این امر بن‌مایه و درون‌مایه‌ای است در ایران برای اینکه می‌خواهد به‌جای فروپاشی مسائلش را به‌صورت صلح‌آمیز، سازگار و از درون حل کند. الان هم آن بخش از جامعه از اینکه نامزد موردنظرشان انتخاب نشده ناامید نشده‌اند بلکه همچنان زندگی می‌کنند و جریان زندگی همچنان جامعه ایران را نگه می‌دارد و دچار فروپاشی و خودکشی اجتماعی نمی‌شود. جریان چهارم، جریان اخلاق است. برای مردم ایرانیان اخلاق مهم است. همیشه هم مهم بوده. همیشه کتیبه‌های ما، داستان‌های فولکلور و فرهنگ عامه ما،‌ سرشار از فضیلت‌های اخلاقی است؛ اما رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی باعث می‌شوند ما شاهد مثال‌ها و مورد مثال‌های غیراخلاقی را خیلی بزرگ ببینیم. باید هم نگران شویم اما نه اینکه نتیجه فروپاشی اجتماعی بگیریم. هنوز هستند گروه‌های قابل‌توجه و شهروندان محترم ایرانی که خیلی اخلاق‌مند هستند، در فعالیت‌های حرفه‌ای و شغلی و تردد‌ها، گفت‌وگو و کارها برای دیگران احترام قائل‌اند. جریان پنجم افزایش تحرک و جابه‌جایی اجتماعی زیاد شده. بخش بزرگی از خانواده‌ها یک یا دو عضوشان در خارج و بقیه در داخل‌اند و هر شب ارتباط دارند. نهادهای مدنی، ان‌جی‌او‌ها، حرفه‌ها، صنوف، دوستی‌ها و همسایگی‌ها به این جامعه یک قدرت تحرک از متن و از درون داده است. ابتکار‌ عمل اجتماعی عامل دیگری است که سبب می‌شود این جامعه در غفلت از هم فرونپاشد. جامعه‌ای که تنش و استرس دارد. جامعه‌ای که تب می‌کند پس مصونیت‌هایی دارد و نظام گلبولی‌اش کار می‌کند و نوعی سازوکارهای ایمنی‌شناختی در بدن این جامعه وجود دارد که گله می‌کند، نفس لوامه اجتماعی دارد ولی هنوز به نفس مطمئنه اجتماعی نرسیده است. نارضایتی‌ها ابراز می‌شود و مشخص است که می‌خواهد با بیماری و مشکلات بدن خودش مواجه و درگیر شود. در نتیجه استرس‌ها و اضطراب‌هایمان نشانه‌ای از میل به رشد و پوست‌اندازی است. قبلا هم گفته بودم که بعضی‌ها انتخابات را خیلی بزرگ فرض می‌کنند، در‌حالی‌که فرایند بین انتخابات‌ها مهم است. انگار ما می‌خوابیم و کمی قبل از انتخابات بیدار می‌شویم و تمام سراسیمگی‌ها را از خود نشان می‌دهیم و دوباره وارد خواب میان‌فصلی می‌شویم تا انتخاباتی دیگر که به صحنه بیاییم. با اینکه توسعه و پایداری نمی‌شود داشت. جامعه ایران نیاز به کار مداوم دارد، ما به عمل اجتماعی، فکری و آموزشی نیاز داریم. جامعه باید در طول بین انتخابات‌ها کار کند و ثمره آن آگاهی‌ها، بنیان‌های اخلاقی، نهادهای اجتماعی پابرجا می‌تواند صدای جامعه باشد و در گوش مسئولان طنین بیندازد و بگوید من می‌خواهم زندگی کنم. هرچه جامعه پیشرفت کند می‌تواند مطالباتش را به شکل اخلاقی و صلح‌آمیز به درون حاکمیت منتقل کند. یک نوع فکر ملی با رنگین‌کمان اقوام مختلف و گروه‌های متنوع و افکار متنوع که همه به‌طور درون‌زا و البته ضمن تعامل عقلانی با دنیا در چارچوب یک ملیت بزرگ می‌خواهند زندگی کنند و توسعه پیدا کنند و رنج‌های خود را بکاهند و مستحق نیکبختی اجتماعی هستند‌؛ طرحی صلح‌آمیز به دور از خشونت و در جهت آزادی، عدالت، ارزش‌های مدنی و زندگی با اجتماع جهانی. چه کسانی که در پوزیسیون قدرت هستند و چه کسانی که در اپوزیسیون هستند، اعم از مخالفان و اصلاح‌طلبان و... باید منطق درونی رشد این جامعه را قبول کنند و خودشان را با زمان جامعه و تغییرات مهمی که در نسل‌های اجتماعی، زنان، جوانان، اقوام، گروه‌های مدنی و کف جامعه به وجود آمده، تطبیق دهند و آن‌وقت می‌توانند به این جامعه کمک اخلاقی مسئولانه بکنند. این همان پوست‌اندازی جامعه ایرانی و رفع شکاف‌هاست. به‌طور مشخص حاکمان باید این کار را بکنند. کسانی که الان در حکومت یکدست شده‌اند، مجلس، دولت، دستگاه قضائی و سایر نهادهای بالادستی و میانی و پایین‌دستی، همه‌شان الان یکدست هستند و باید توجه کنند که جامعه بی‌قرار است. جامعه احساس، هیجان، نیازهای عمیق رفاهی، مدنی، شخصیتی، عقلانی، شهری، فرهنگی و شهروندی دارد. دیدگاه‌های متفاوت دارد، در نتیجه باید آقایان محترم خودشان را با زمان جامعه تطبیق دهند. زیست‌‌جهان اجتماعی در‌ حال تغییر و تحول است، هم‌زمان با دنیا و تغییرات در سطح ملی و بین‌المللی پیش می‌رود، آقایان این جامعه را با همه تنوع‌های آن درک کنند، منطق تغییرات جامعه را بفهمند، الگوهای عمل حکم‌روایی خود و نحوه رفتارشان را با تغییراتی که در جامعه رخ داده، میزان و موزون کنند؛ وگرنه این جامعه همچنان حرکت می‌کند و آنها از جامعه عقب می‌مانند و همچنان طرح ناتمام توسعه متوازن همه‌جانبه و پایداری جامعه ایرانی لطمه می‌بیند و همه متحمل هزینه‌های بزرگ می‌شویم
.


 


مأخذ

شرق

آرمان شرق

فایل پی دی اف