مقصود فراستخواه

فضایی میان ذهنی در حوزه عمومی نقد و گفت وگو

مقصود فراستخواه

فضایی میان ذهنی در حوزه عمومی نقد و گفت وگو

علم آموزی جدید بخشی از طرح مدرنیته ناتمام ما بود

خبرگزاری کتاب ایران در گزارشی از  « استادان استادان  چه کردند » :

علم آموزی جدید ایرانی بخشی از طرح بزرگ تری است که می‌توان از آن به رنسانس ناتمام ایران معاصر تعبیر کرد. علم مدرن مبتنی بر فکر خود بنیادی بشر و عقلانیت و تجربه و آزمون است. علم زمانی توسعه می‌یابد که برای زندگی جامعه ارزش پیدا بکند و به آن احساس نیاز بشود. از این طریق است که عرضه و تقاضایی برای علم به وجود می‌آید و حلقه‌های علمی‌و ارتباطات و فعالیت‌ها و مبادلات علمی‌و هنجارها و نهادهای علمی‌شکل می‌گیرند. علم جدید در غرب از این رهگذر رشد کرد. رشد و بالندگی علم در غرب صرفا حاصل ماجراهای ناب ذهنی دانشمندان نبود.... مؤسسان، استادان و مدیران آموزش عالی ایرانی از جمله در دارالمعلمین،  نقش ابتکارات ایرانی خود را به تجربه‌های جهان شمول در دنیا زدند، اما به نام بومی‌سازی به اصل تجربه جهانی دانش جدید لطمه وارد نیاوردند و شیر بی یال و دم و اشکم خلق نکردند. ... دارالمعلمین نهادی نخبه پرور بود. نسل اول ستارگان نخبه آکادمیک ایران در دارالمعلمین طلوع کردند. دارالمعلمین در چرخشگاه سده ۱۲۰۰ به ۱۳۰۰ تأسیس شد. فکر ساختن «مدرسه سیاسی» ، «دارالمعلمین» و «دانشگاه تهران» از  فکر مدرنیته  ایرانی و فکر ملی ایرانی نشأت گرفتند. دارالمعلمین به واقع بخشی از رنسانس معاصر ایرانی و جزوی از طرح مدرنیته ناتمام ما بود. طی این دو سده، تجربه معاصر ایرانی به آزمون نشست ولی با بسیاری مشکلها. «دارالمعلمین داشتن» و «دانشگاه داشتن در صدر برنامه‌های تحول خواهی این جامعه و لازمه تجدد ما بود و چه دشوار بود.

مشروح گزارش 



گزارشی هشداردهنده و لازم به تأمل برای ما

گزارشی هشداردهنده  و لازم به تأمل برای ما

مقصود فراستخواه

اردیبهشت 1401


گزارش 2021شاخص جهانی دانش ( GKI) برنامه توسعه ملل متحد(UNDP) منتشر شده است .

 از جمله موارد امید آفرین آن  حرکت های نوید بخش طی سالهای گذشته در پایه های آموزش فنی وحرفه ای است دست مریزاد به همه آن کنشگران که طی یک دهه در این زمینه کوشیده اند و پایه رتبه جهانی ما را در این خصوص، به  54 از 154 رسانده اند . البته که در این زمینه مشکلاتی زیاد از حیث شمول وبرابری و کیفیت داریم ولی در مجموع کوشندگان بی نام ونشان مان حرکت خوبی کرده اند. سپاسگزاریم

اما  این گزارش بیشتر حاوی هشداری هایی دربارۀ وضعیت کشورمان هست که باید جدی بگیریم  

کشوری که در استعداد اولیه توسعه انسانی با شاخص 0.783  و بیش از  یک میلیون بیلیون(هزار میلیارد) دلار اندازه و بزرگی تولید ناخالص داخلی (یعنی منابع بالقوه) جزو کشورهای مستعد توسعه هست. کشوری که جزو گروه کشورهای 39 گانه  با استعداد توسعه انسانی بالا هست  ولی در میان همین کشورها  از جهت روندهای مان در عقب کاروان حرکت می کند  و رتبه 36  را دارد.  

از زمره آسیب پذیرترین نقاط هشدار آمیز ما در این گزارش  چند یک ذکر می شود:

یک. در شاخص فضای برانگیزاننده و توانمند ساز برای آموختن از 154 کشور رتبه ما 123 است

دو. در آموزش­ عالی مان  با این همه کمیت بزرگش ، رتبه جهانی ما  از 154 کشور 137 است  چرا ؟ از جمله نقطه ضعف های عمده ما  عبارتند از :

1.تنوع پذیری وآزادی علمی با رتبه 142

2.در کیفیت اشتغال دانش آموختگان با رتبه 123

3.در کل تأثیر اجتماعی آموزش عالی با رتبه 117

سه.  در برابری زنان وضعیت نگران کننده داریم . رتبه ما 143 است

چهار. در سطح پایه معیار زندگی برای شهروندان، رتبه ما 147 است واقعا لایق خیلی خیلی بهتر از این هستیم

پنج. در مصرف انرژی به نحو  تجدید پذیر رتبه ما افتضاح است: 143!! ودر کل عملکرد اقلیمی و محیط زیست مان 142.

شش. در شمول اجتماعی (برای همه گروه های اجتماعی واقوام ایرانی ونواحی وطبقات و...) کارنامه خوبی نداریم و رتبه مان: 115

هفت. در کل کیفیت حکمرانی از 154 کشور رتبه ما 146 است، در وجود صداها و پاسخگویی حکومت 144، محیط سیاسی مان رتبه 152، ودر اثربخشی حکمرانی 137 ، در کنترل سیستماتیک فساد نیز 137  در صلح و ثبات 143 واز حیث کل فضای برانگیزاننده و  توانمند سازجهت توسعه متوازن و  پایدار وهمه جانبه رتبه ما 147 است.

هشت. در کل اقتصادمان نیز از 154 کشور رتبه 125 را داریم که اصلی ترین علتش سیاسی شدن اقتصادماست(به شرح فوق!). در زیرساختهای حمل ونقل رتبه مان بدتر است ( رتبه 133) . اخیرا دیدیم که چطور چین وهند نیز ما را دور می زنند و از راه های دیگر کالاهای خود را می برند. این همه روی آنها خصوصا اولی حساب می کنیم این هم جزای مان. از همه بدتر اینکه ما از حیث سهولت شکل گیری یک کسب وکار از 154 کشور، رتبه 148 را داریم. این همه از حیث عاقبت و کیفیت ادارۀ  دولتی ِ اقتصاد مان. در «باز بودن اقتصاد» برای رقابت مولد و پویایی و تنوع رتبه مان واقعا باعث تأسف است : 134 . کشوری با پیشینه جاده ابریشمی که تمدنش همواره در ارتباطات با ملل و فرهنگ های دیگر پیش رفته است الان این فروبستگی از چیست؟


مأخذ:

Global Knowledge Index,2021 . United Nations Development Programme (UNDP)


فایل پی دی اف 

بی پناه، ماها....

بی پناه، ماها....

ساعت پنج ونیم صبح زودِ امروز 27-1-1401 از منزل بیرون می ­زدم که پسرجوان و برومند همسایه  را دیدم: سر باندپیچی شده، بیست وچند بخیه خورده و مضطرب.

-...جان من چه شده؟

 -شب در جایی میهمان بودیم برگشتنی، پارکینگ؛ وسط دعوایی واقع شدیم ناخواسته.  در دستان­شان قمه ها و انواع آلات قتاله وباقی داستان دردناک...

این گوشه ­ای از حوادث شرّ مکررِ  شبانه روزی است در پیرامون­ مان.

سیستم­های رسمی سیاستی ومدیریتی کشور بشدت ناکارامدند. سازمان اجتماعی ومدنی وفرهنگی شهرهای­مان را نیز طی چند دهه تضعیف کرده ایم، تعادل هنجارین یک فرهنگ را برهم زده ایم .....

در دفاع از این جامعه چه باید بکنیم؟

تکیه ­گاه این مردم کجاست؟ تاب آوری چگونه وتا کی؟ برخی می­گویند دفاع شخصی یادبگیریم. خرید و نگهداری سلاح­های سرد وگرم مدتهاست که شیوع پیدا کرده و مابقی چاره­ جویی های یک مردم از سر لاعلاجی...

اما اینها همه که  بستن اسب در پشت گاری است.

در چرخۀ معیوبِ «شروران وقربانیان» چه کسانی و کجا  به این نسل بی­ پناه بیاموزند که چطور یادبگیرند، چگونه حلِّ این مسائل بکنند، چه مهارت­های پیشرفتۀ زندگی لازم دارند برای سازگاری خلاق با چنین اوضاع  و تنوعاتِ هوشمندی در این شرایط!.. بی پناه، ماها  

نخبگان: مهاجرت و مهجوریت یا آزادی و مشارکت

نخبگان:

مهاجرت و مهجوریت   یا   آزادی و مشارکت

موانع تعلق سرزمینی وهمبستگی اجتماعی

 در ایران

از گفت وگوی سمانه معارف با مقصود فراستخواه

اسفند 1400

فایل صوتی در اینجا

https://www.instagram.com/p/CcF7unRlIyw/

 

پرستش

پرستش


آزاد که می اندیشیم می بینیم ما همه پرستش چیزی و چیزهایی می­کنیم و درگیر کثرت و تفرقه ای از اشیا وآدمها و بُتواره ها هستیم

چیزهایی که می­پرستیم با ما هستند ولی نه برای همیشه. خالی وجود ما را هیچ چیز پُر و سرشار نمی کند.

خُنُک آن کلیّت اصیل که چیزی از چیزها نیست. معنایی نهایی که برون می آید و پنهان می شود.

همه چیزها و همۀ معانی از او می آویزند.

در چیزها فقط لمحه ای از او هست و دیگر هیچ؛ جز سایه های تاریک شان.

قومی به فکرت در او مردّدند و قومی در حیرت، متحیرند.

قومی به ایمان می پرستند وقومی به عرفان. به سُکر عشق ومستی می پرستند و یا به شکر حیات وهستی.....

هرچه هست، نیمۀ گمشدۀ ما و نیمۀ گمشدۀ جهان ماست که از او ساده ترین صورت­های زندگی ما و تجربۀ بودن­مان معنا می­گیرد؛

قدم زدن در پیاده رو، ایستادن در انتظار مترو، آرام بودن در ازدحام غوغایی، گذشتن از کسی، ایستادن دربرابرستمی، دفاع از حقی ، گرفتن دستی و برافروختن شمعی.... 

قهرمان، قربانی ، شریر؛ دربارۀ فیلم« قهرمان» اصغر فرهادی

قهرمان، قربانی ، شریر؛  دربارۀ فیلم« قهرمان» اصغر فرهادی

همهمه شهر دربارۀ قهرمان اصغرفرهادی به کفایت خود رسیده و فرونشسته است، ولی ما دوباره در ایام فراغت تعطیلات اول سال، با هم(من وهمسرم و فرزندان)نشستیم پای تلویزیون در صحن سرای سینمای کوچک خانوادگی برای گذران اوقات فراغت خویش.


رحیم مقروض زندانی، به مرخصی آمده بلکه از اقوام ودوستانش پولی فراهم آورد، چکی تهیه بکند و آزاد شود. فرخنده، دختری که دل در هوای زندگی مشترک با هم دارند کیفی می یابد؛ حاوی تعدادی سکه. با فروختن سکه ها به­ علاوه دادن چند فقره چک اکنون دیگر می­توانند مشکل­شان را حل بکنند اما رحیم در پی پیداکردن صاحب کیف وبرگرداندن سکه ها به اوست، اینجا شرافت در آسمان زندگی شان چشمک می زند و ستایش بر انگیز این وآن می شود. ولی امان از قصه ی رئال زندگی که به سادگی داستان­های آموزنده­ ی اخلاقی پیش نمی ­رود. بعد از کلی دردسرهای تلخ دراز که اشک تماشاگر را در می ­آورد، سرانجام، رحیم بناگزیر برای سپری کردن باقی دوره محکومیت خویش به زندان بر می گردد و فرخنده را با فرزندش سیاوش در انتظار خود تنها می گذارد .....


داستان  طوری است که مدام ما را وسوسه می کند تا مثلث رایج خودمان را بسازیم؛ « قهرمان، قربانی و شریر». می خواهیم قهرمانان را بستاییم، برای قربانیان اشک بریزیم و نسبت به آدم شرورها در دل خویش، نفرت حبس بکنیم؟ بیچاره ما! مگر چه چیزی بدتر از نفرت امروزی، که خمیرمایه دور تازه ای از  شرارت  فردا خواهد شد وشاید با قربانیان بیشتر، که معلوم نیست چه کسی این­ بار برای آنها اشک بریزد....

صحنه ابتدایی و درخشان فیلم، داربستی برای تمدن سالخورده ایران است از نقش رستم و گور خشایارشا و ارگ کریم خان در بافت سنتی شهر شیراز با آن محله­ های فقرزده؛ تمدنی خسته که ما مردمان معمولی با قهرمان­هایمان بایدمدام از انبوه پله های آن بالا برویم و پایین بیاییم ویا از مرمت آن زندگی بگذرانیم. آیا تمام زندگی و آمال وفرهنگ وهنر ما ایرانیان به همراه کلی ترفندهای زندگی ­مان، مرمت­کاری همین تاریخیتِ تمدنی­ مان است؟

   رحیم«قهرمان/ بدهکار زندانی» چند روز مرخصی گرفته ، پله های داربست را با شمارش نفَس هایش بالا می­رود تا شوهرخواهرِ مرمتکارش را ببیند در تقلای جورکردن بدهی و آزادی از زندان و عشق به سیاوش و فرخنده.

 یک مقیاس کوچکتر از این داربست نیز در همان اوایل فیلم؛ مجتمع آپارتمانی فرسوده ­ای است که فرخنده محکوم به پایین آمدن و بالا رفتن از پله های آن است در شوق وصال به رحیم. شوهر خواهر رحیم. به او می گوید برویم پایین ببینیم که چه می توانیم بکنیم و پاسخ رحیم : این همه پله ها را آمدیم باید دوباره برگردیم؟! این یعنی اسطوره سیزیفی زندگی همۀ ما که در پله های پیش پای رحیم و فرخنده نیز مکرر می شود

ما اینجاییم تا به موقعیتهایی که برای­مان پیش می آید چه پاسخی بدهیم و در آن­ها چه کنیم، « بهرام و قرض و زندان و کیف و سکه وفرخنده وسیاوش»؛ با هم «ناجور چینِ»موقعیتی ناخواسته و غافلگیر کننده برای رحیم ترتیب داده  است و پیچیدگی پاسخی که رحیم باید به این موقعیت می داد. رحیم محکوم به زیستن است

زیستن حقّ همه محکومان به زندگی است و نفس زندگی آنها به قدرکافی در خور احترام است هیچکس هم از زیستن ِ قرین شرف و صداقت بدش نمی آید، کافی است که خود را از وسوسۀ خیالِ اینکه قهرمانی هستیم و آدم زیادی خوبی هستیم، نجات بدهیم و خودْ باشیم و خوب.  و آدم معمولیِ خوب . حتی تا اوج یک آدم معمولی خوب نیز اگر بتواند اما نه بر فراز ابرها.....

 ما خود باشیم و به حد متعارف صادق وباشرف و آزاده و منصف و درستکار وراستگو باشیم، همین.  ونه اینکه اصرار بکنیم که بیش از این هستیم و کامل ­مردانیم....

همه می خواهند زندگی بکنند وزیستن کمترین ونخستین حق آنهاست؛ رحیم می خواهد زندگی بکند ، ابتدا در زندان با هنرش، بعدْ زندگی آزاد بیرون از در ودیوار زندان با جور کردن 150 میلیون بدهی و چند چک ، سپس با عشق به فرخنده، آنگاه به آبروی خانوادگی اش که دوباره باید به دست بیاورد، و نهایتا با عاطفۀ پدری اش نسبت به سیاوش معصومی که قربانی لکنت زبان شده.....هم ­بندهای رحیم می خواهند زندگی بکنند با بازی فوتبال و شمارش معکوس لحظه آزادی شان...

همه می خواهند زندگی بکنند فقط کافی است که بگذارند دیگران هم زندگی بکنند و از حق بودن خود برای دیگران موقعیتی شرارت بار درست نکنند، هرکس برای خود غایتی است وابزاری برای دیگری (چه دولت و چه حتی یک گروه اکثریت!) نیست. فرخنده می خواهد زندگی بکند با کسی که دوستش دارد؛ با رحیم که یک بی­ پول بدهکار زندانی است...

بهرام صاحب قرض و شاکیِ رحیم است او نیز می­خواهد زندگی بکند و قرض خود را می­طلبد؛ پولی را که به رحیم داده، با کلی دردسر تهیه کرده بود، اکنون طی سه سال در گرمای تورم، پولش دارد بخار می­شود ،خودش به آن نیازدارد و با دیدن ازدحام یک غوغا و یک هیجان جمعی توخالی در جماعت احساساتی که به جای خودِ زندگی، بیشتر به نمایشی ساختگی و روتوش شده از زندگی ، دلخوش­ند، جوش می آورد و اصرار دارد که خود باشد و با صدای بلند برسر رحیم فریاد می کشد:  

بدبخت این مردمان که تو قهرمان آن­هایی!

دختر بهرام، نازنین. او نیز می­خواهد زندگی بکند با احساس دختری­اش ... وآن همکاران ومردم محله که می خواهند جانب همسایۀ صاحب قرض خود را داشته باشند وملیح که می خواهد زندگی کند با شوی کارگرش وفرزندانش وفرزند مشکل دار برادرش و عواطف خواهری اش. سیاوش پسر رحیم می خواهد زندگی بکند و لکنت زبان خود را حل بکند و دست کم با مردم حرفش را بزند وپدر را با خود  ودر کنارش داشته باشد. آن زنی که سکه هایش را گم کرده است واکنون در پی آن است یا آن زنی که شوهرش در انتظار اعدام است ، این­ها همه محکومین به زندگی اند.....و نفس همین زیستن، آیا به قدر کافی محترم نیست؟

آن مسؤولان زندان نیز می­خواهند از داستان قهرمانی رحیم! برای محیط زندان، شأن واعتباری فراهم بکنند همانطور که آن جوان زندانی دلیر منتقد نیز از دیدن کلیپ رحیم در تلویزیون  زندان کلافه است و او را ملامت می کند چون به فکر مشکلاتی است که زندان برای جامعه پدید می آورد ودر اندیشه حقوق انسانی زندانیان وخانواده های­شان. مورد مثالش شکوری بود که مدتی پیش در آنجا خودکشی کرد، زندان یک راه حل ناکارامد وخودْ یک مسأله است. وآن رانندۀ سنّ­ وسال ­دار و باشرفِ تاکسی که شاهد پیچ وخم­های آیین نامه ­ای دستگاه اداری در دشوارترکردن کلاف کور ساختاری برای نگونبختیِ رحیم است ودست آخر او نیز به ­جوش می آید وبا آن نوستالژی سیاسی رایج یک نسلی فریاد می کشد:           

 حیف مملکتی که دست شماها افتاد......

خیّر ها  وآن مؤسسه خیریه که مجلسی برای کمک به هموطنان نگونبخت خود می آرایند هم ، می خواهند معنایی برای بودن خود بدهند ، پس آنها نیز در پی زندگی هستند. کاربران شبکه های اجتماعی می خواهند نشان حقیقت یا فضیلت یا حق وحقوقی را در این شبکه ها بجویند یا دست کم برای تحمل دوران زندگی خود، سرگرم بشوند . نسل تازه تر نیز یک چشم در اینترنت موبایلی، نقش خیال بودن گمشدۀ خود را  در آینده ای مبهم می­جویند و یک چشم کنجکاو وشاید هم نگران که به بازی­های نسل قبل تر از خود یعنی ما ها دارند، دخترک ملیح می پرسد زندان چه جوری است؟ نسلی مردد در گذشته و دلشور آینده.

اما کانونی ترین محل داستان بگمان من وقتی است که قهرمان با واقعیت بودن خود در حد یک آدم معمولی مواجه می شود، اینجا آغاز تراژدی است، وقتی همین آدم های معمولی در موقعیت نگون­بختی قرار می­گیرند اوضاع از این هم دشوارتر می­شود، اما عمق فاجعه در موقعیت های کرخت ­کننده ­تری است که آدمهای معمولی، این­بار بیرحم می­شوند و پا روی شانه های این وآن می گذارند، وحتی پایی برای له کردن خود بر می­ دارند و می نهند ....

دروغ در جامعه، صنعتی انبوه است که ساختارها ونهادها آن را همزمان «تقبیح» و «تولید» می­نمایند! و بیچاره همۀ ما که مدام به آن نیاز پیدا می­کنیم؛ همه! از عاشق تا معشوق، از سازمان­های دولتی تا سازمان های غیردولتی خیریه، رسانه های رسمی تا شبکه های اجتماعی، قهرمان­ها تا قربانیان.....

تعلیق مهمترین خصیصه دنیای امروزی ماست بویژه وقتی به زندگی معیشتیِ در تعلیق ما مردمان در اینجا واکنون می­رسد و از جمله در داستان قهرمان فرهادی...مرزهای سیالی هست میان خوبی و بدی، میان درست ونادرست، میان امید و ناامیدی، میان مکالمه و مرافعه و منازعه؛  آنجا که رحیم به آقای طاهری مدیر زندان می گوید «شما می خواهید با لکنت بچه من برای خود آبرو درست بکنید؟» و این محاجۀ بی نتیجه ناخواسته به زد وخورد می انجامد یا گفت وگوی رحیم وبهرام که آخرش بازناخواسته به کتک کاری می کشد و خوراکی برای شبکه های اجتماعی می­شود.

 مرزهای سیالی هست میان فضیلت وبلاهت(حتی تا مرز شرارت)، میان اوج وفرود، میان زندان وبیرون زندان، زندان های بزرگ وکوچک، میان تدابیر معاش و ترفندهای بقا، ....  رنگین کمان زندگی و نا­زِندگی، رگ رگ است این آب شیرین، آب شور........


تحویل و تحول قرن و آیندۀ ایران؛ چهار افق پیش رو

تحویل و تحول قرن و آیندۀ ایران؛ چهار افق پیش رو 


تحویل و تحول قرن و آیندۀ ایران؛ چهار افق پیش رو

بعد از انقلاب ودست کم پس از جنگ لازم بود که ابتکار عمل به خود جامعه «تحویل» بشود  اما نشد.

چنددهه مثل کشتی بی لنگر، کژ می رویم، مژ می رویم. دیر شده ،اما بازهم اقتضای عقل، اخلاق و مصلحت ومعنابخشی به آمدن ورفتن این است که کار «تحویل و تحول» را از جایی آغاز کنیم با بقیه  قدم ها نیز باید تقویت و تکمیل بشود. تحوّل را دست کم از طبیعت دشت و دمن الهام بگیریم. حسب اینکه «تحویل» ازکجا آغاز یابد، لااقل چهار سناریو ، ممکن است:

 نخست. با امر اقتصادی؛

مثل چین پسامائو یا کره جنوبی پساجنگ دوم که در هر دوی اینها بستر رشد اقتصادی بلاگردان شد.

 دوم. با امر سیاسی؛

مثل بوتسوانا در آفریقای پسااستعمار که دولت به فراگیر بودن وتکثّر و مشارکت ومشروعیت سیاسی ملتزم شد در نتیجه، ملت ودولت کشوری موفق در آن منطقه ساختند.

سوم. با امر اجتماعی؛

تاحدی شبیه به برخاستن از شهرداری در حزب عدالت وتوسعه ترکیه، و توجهی که به نهادهای شهری و اجتماعی داشتند؛ «اسلام گرایی اجتماعی».

چهارم. با امر فرهنگی؛

مثل ماهاتیرمحمد و جبهه ملی اتحاد مالایی در مالزی که درک تمدنی از فرهنگ اسلامی داشتند یعنی«الاسلام الحضاری» ونه یکسره درک ایدئولوژیک . رفتارشان بالنسبه تساهل آمیز وعمل گرا بود؛ در مسائل فرهنگی مثل لباس زنان و نشریات و کتاب و رسانه و  اینترنت و آزادی دیگر ادیان و  مذاهب.....

§         در چین راهبرد اقتصادی شان از فرهنگ جمع گرای کنفوسیوسی مشروب شد و معطوف به نظم وکار بعلاوه حافظۀ تمدنی کهن بود.

§         در بوتساونا توسعه گرایی، امر سیاسی را سامان داد چون متمایل به منطق بازار و هوش رهبران بود.

§         در ترکیه امراجتماعی پشتگرم به طریقت بود و موجب تعدیل  شریعت شد. جنبش قبلی آموزشی نیز در موفقیت شان نقش داشت، بعلاوه مجاورت با اروپا وعامل اشاعه و صنعت-فرهنگِ توریسم.

§         سرانجام در مالزی نیز اصولا اسلام؛ مدتی دیرتر، آن هم نه با سپاهیان فاتح که توسط بازرگانان عاقل به آنجا وارد شده بود. نوعی خردگرایی در مسلمانی آنها نضج یافت. بعلاوه فرهنگ آسیایی و بودایی نیز به تنوعات زیست مسلمانی کمک کرد و توسعه گرایی و تعامل با جهان در کار بود

    ..........تحویل  وتحول قرن ما چه خواهد شد؟  

(مقصود فراستخواه؛ منتشر شده در روزنامه شرق سالنامه 1400)


https://www.instagram.com/p/CbU-jTcMgJO/


مسألۀ ایران

کتاب «مسأله­ ی ایران» حاوی 12 فصل است، هر فصل چند مقال و جمعا بیش از هشتاد پاره.  هرپاره حرفهایی برای گفتن(فهرست را ببینید). 

ایران، سرزمین ماست و لازم داریم درباره اش بیندیشیم و ازهم بپرسیم و باهم­ گفت­ وگوکنیم. دریغا اقتصاد سیاسی ما که قدرتی برای خرید کتاب باقی نگذاشته...دربارۀ قیمت کتاب، نویسنده با پوزش بگوید، حق تألیفی منظور نکرده، ناشر نیزبامشکلات دست ­به­ گریبان؛ آخرخط نیز جیب فرهنگی خواننده خالی...مگر آنها که اندکی امکان دارند، نسخه هایی تهیه ودر این عید که هوایش همچنان گرگ و میش است، به دوستان هدیه کنند، بلکه این گفتارها خوانده ونقد شود...


دانشگاه به چه کار جامعۀ ایران می آید؟


نشست«دانشگاه برای ایران امروز چه کرده است؟» به همراه رونمایی دو کتاب «استادان استادان چه کرده‌اند(تاریخ دارالمعلمین و دانشسرای عالی)» چاپ اول اسفند 1400  و  «تاریخ هشتاد ساله دانشکده فنی دانشگاه تهران؛ داستان یک خانه وداستان یک سرزمین» چاپ دوم اسفند  1400  تألیف  مقصود فراستخواه  در خانه اندیشمندان علوم انسانی برگزار می‌شود.


سخنرانان این نشست  محمد باقر ساروخانی، استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران، پرویز جبه دار مارالانی استاد مهندسی برق دانشگاه تهران، علیرضا مهنا، دبیر اسبق کانون مهندسین دانشکده فنی دانشگاه تهران  و مقصود فراستخواه    استاد موسسه پژوهش و برنامه ریزی اموزش عالی(مؤلف کتاب ها) هستند. دبیر علمی نشست هم مالک شجاعی جشوقانی است.

نشست «دانشگاه برای ایران امروز چه کرده است؟» روز شنبه ۲۱ اسفند ماه ساعت ۱۵ به صورت مجازی از طریق لینک زیر پخش می‌شود؛


www.skyroom.online/ch/hossein۵۰۹۲۸۱۱/phi

همچنین این برنامه به صورت زنده از طریق اینستاگرام خانه اندیشمندان

 به آدرس iranianhhy.ir پخش خواهد شد.

کد خبر 5440404


انگیختن، آموختن، آمیختن


آموختن، حقّ همه محکومین به زندگی است

در مواجهه با موقعیت های شرارت بار

راهی نداریم جز انگیزش، آموزش، آمیزش 


از بحث  فراستخواه  در هم اندیشی دنیای نو ، مدارس کهنه 

 فایل صوتی در اینجا : 

https://www.instagram.com/p/CasMJdvlECN/