X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

مقصود فراستخواه

فضایی میان ذهنی برای اطلاع رسانی دیدگاه ها و اطلاع یابی از ملاحظات خوانندگان

آه ای سرزمین پرمحنت! (در سوگ دکتر قانعی راد)

چه روز سختی بود که گذشت. این روزها همه دشوار؛ اوضاع دردناک ونگران کننده وایامی تلخ که حاصل چند دهه نابخردی و بی تدبیری است و دیدن مردی بر تخت بیمارستان ؛ افزون بر این تلخکامی ها. دردْ این بار بیرحمانه تر از همیشه با قامت بلند یک جامعه شناس منتقد و یک روشنفکر اجتماعی دست به گریبان شده بود. دکتر محمد امین قانعی راد،  نفَس نفَس می کرد؛ بسختی. همچنان می جنگید تا بماند وباز برای ما بنویسد وسخن بگوید اما نه برای اینکه به انشاهای مطبوعاتی ویا علمی (و رویم نمی شود بگویم به نشخوارها)بیفزاید بلکه شاید مرهمی برای زخمهای مان بنهد. وقت عیادت تمام شد با دکتر خانیکی وهمسرشان بیمارستان را ترک گفتیم به امید دیداری در زمان بعدی عیادت؛صبح جمعه ساعت نُه. آن صدای کشیدۀ سنگین هه... هه.... هه... همچنان با من بود. اما نمی دانستم که وداع آخر نیز خواهد شد.

بیست وچند سال پیش با هم آشنا شدیم؛ اولین بار در حلقه کوچکی در کتابخانه مؤسسه پژوهش آموزش عالی برای تجدید ساختار وزارت علوم.  دست به یکی شده بودیم برای تصمیم سازی و تدوین لایحه ای قانونی در جهت تمرکز زدایی آموزش عالی و استقلال دانشگاه ها وآزادی آکادمیک و حق وحقوق دانشمندان ونهادهای علمی تا بلکه عقول منفصل این جامعه باشند وبه عقلانیت اجتماعی یاری مؤثر برسانند. آن روز ها در ساختمان وزارتی کسانی مثل دکتر معین و دکتر خانیکی و دکتر توفیقی از مطالعات مستقل علمی، از فکر مدیریت تغییر استقبال می کردند، در این میان خانیکی اصلی ترین «کنشگر مرزی» با پیشینه ای از مبارزه ؛ پایی در دانشگاه وپایی در ساختمان وزارت. باری از آن حلقه کوچک بی نام ونشانی که برکنار از بورکراسی پژوهش وگفتگو می کردیم، دکتر جاودانی بود که اکنون در فرصت مطالعاتی هست و درگیر کار تحقیق و دیگرانی مثل دکتر طلوعی و... اما خاطره دو تن از آن حلقه؛ بسیار سنگین؛ یکی دکتر مصطفی ایمانی و دومی دکتر محمد امین قانعی راد. ایمانی سالهاست با بیماری خویش نرد دوستی می بازد ، با درد ورنج آشناست و به حضورش که می روی همچنان خنده ای بر لب بی هیچ شکایت. و قانعی راد که دیروز خانواده محترمش با اصرار وناگزیر به بیمارستان آورده بودند. هردوی این مردان آزاده را همسران وفادارشان با یک دنیا فضیلتِ آرام تیمار داری می کنند؛ زهی فضیلت باشکوه که به زبان نمی آید و جرعه جرعه زیست می شود وتجربه می شود وروح وروان و دل وجان می شود ودر اعماق جاری می شود. با این سیستم های اجتماعی ناکارامد ونهادهای توسعه نیافته وساختارهای قدرت وثروتِ سخت جان و متصلب ومتحجر، نهاد خانواده آخرین مأمن انسانهای بی پناه در ایران است.

قانعی راد مرد میدان حوزۀ عمومی علم و جامعه بود. عزت نفس، از او دانشمندی مغرور (به معنای بلند کلمه) به بار آورْد. هرکس به این عالم آمده است تا بلکه کاری متفاوت بکند و قانعی راد آمد بود تا نقد کند و به ستم وسیاهی ونابکاری  اخم کند و نهیب بزند. محترم بود وحرمت می داشت ولی اهل تعارف ومجامله نبود، بی پروا سخن می گفت. یک عمر پربار در سنت انتقادی ایستاد وتکان نخورد ، مصمم واستوار با قامتی بلند. خوش سخن با طنزهای گزنده ، تلخ از جنس دارو. ما به قانعی راد نیاز داریم. این نژاد اصیل باید برای ایران بماند و همچنان نفس بکشد و بجنگد؛ نه با بدکاران ونابکاران که با بدکاری ونابکاری آنان.

قانعی راد را می توان از نحلۀ جامعه شناسی درمانگر و سیاست ورز به حساب آورد و از اصحاب علم رهایی در مقایسه با علم ابزاری. پابه پای رویدادهای ایران ونگونبختی های یک ملت، می دوید و یکان به یکان در حد توان به سر وقت مسأله های عنیف  ودشوار این سرزمین می رفت  و موضع می گرفت و حرف می زد تا بدانند که دانشمندان تنها برای تئوری پردازی ساخته نشده اند. این سرزمین،  فرزندان دانشی خود را با خون جگر تربیت می کند و انتظار منشی گری دولتی یا تجمل گرایی تخصصی یا حتی برج عاج نشینی آکادمیک از آنها ندارد. علم اگر هست (ودر ایران تا بدین حد دست وپاشکسته) برای اینکه نوری برای زندگی بتاباند  ودر روشنی اش راهی برای تقلیل نگونبختی ها و مرارت های مان پیدا بشود.

فردایی که می خواستیم دوباره به عیادت برویم می آید اما دیگر قانعی راد نیست تا از او خواهش کنیم چشمانش را بگشاید وبا فرزندانش، با همسروفادارش، با ما وبا خوانندگان روزنامه ها  وکاربران شبکه ها حرف بزند وسخن از درد و درمان بگوید. آه ای سرزمین پرمحنت، آه ای چشمان دوخته شده به ادامۀ دشوار ایران در میانۀ بیم و امید، آه ای درد، ای رنج، ای روزگار مغموم، آه ای صبح.....

سحرگاه 25 خرداد 97

تاریخ ارسال: جمعه 25 خرداد‌ماه سال 1397 ساعت 06:37 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 0 نظر

تأملات تنهایی

تأملات تنهایی، روایت- پاره های نزدیک ترین لحظه های هستی من به خود من است.

دمی برای با خود گفتن واز خود پرسیدن؛ در تقلای کودکانۀ معنا بخشیدن به تجربه های غریب  بودن.

گاهی که خواب از اصرار بی حاصل من برای آزمایش مکرر مردن، خنده اش می گیرد؛

وبه اندیشیدن برای بقیه بیداری هایم دعوت می کند.

گاهی در حین کار وحتی رانندگی که یکباره خیره می شوم؛ شاید به تداعی های وحشی وخود رویی که از ذهن ِ بی تاب خسته می رویند.

گاهی در میان جمع که دلم جای دیگر است.

....یا وقتی که در باغ وراغ می روم ومی دوم در جستجوی سایه ای.

چیزهایی مبهم در آن سوی دور تمنای آگاهی،

شبح گونه می آیند  ومی روند؛ سرکش، بی هیچ قاعده اما لبریز از طنین آشنا.

گاهی  گرفتار عبارت هایم  می شوند در اینجا...آهسته تو را می خوانند برای رهایی.


در صفحۀ تازۀ وبلاگ کوچک خویش ، تأملات تنهایی خودم را آهسته با مخاطبی به اشتراک می گذارم، شاید شما.....

  کلیک بکنید

تاریخ ارسال: چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 07:18 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 4 نظر