X
تبلیغات
رایتل

مقصود فراستخواه

فضایی میان ذهنی برای اطلاع رسانی دیدگاه ها و اطلاع یابی از ملاحظات خوانندگان

فضیلتهای خرد ورزی و علم ورزی

قسمت آخر متن تحریر شده سخنرانی در « انجمن ایرانی اخلاق در علوم وفناوری »

با عنوان

تأمل در اخلاقی بودن علم ورزی

 14 مهرماه 93 

چاپ شده در: یک. نشریه سخن ما ش 5 بهمن 93، صص20-22، دو .نشریه انجمن 



نگاه محتسبانه به اخلاق 

 اکنون به قسمت دوم بحث می رسم. در این بخش از عرایضم درنگی خواهم داشت درباب رویکرد مرسوم اخلاقی در جامعه ما. معمولا وقتی صحبت از اخلاق در علم و فن آوری میشود بیشتر نگاه آیین نامه ای داریم و این از اخلاق مرسوم و به ویژه حاکم بر کشور ناشی میشود که اخلاق را یک نوع «اخلاق محتسبی» میداند نه اخلاق «خود- تنظیم گر» و اخلاق «انسان گرا».

یک طرز فکر کمال گرای توام با پدر سالاری سیاسی که دولت را نماینده حقیقت تمام ومسئول محتوای اخلاقی جامعه عنوان می کند. اصولا  جامعه ی ما جامعه نصیحت گراست ودولتیان ما هم بیش از مدیریت، نصیحت می کنند. یک جامعه که در آن لفاظی اخلاقی زیاد است و از در و دیوار اخلاق میبارد، همه نصیحت اخلاقی می کنند. در حالی که گفته اند اندرز چون به سه سطر برسد طولانی می شود. اخلاق محتسبی در جامعه ایران ریشه تاریخی دارد. نگاه آیین نامه ای و انضباطی و قضایی به اخلاق داریم. تا صحبت از اخلاق علمی میشود بحث سرقت علمی پیش می آید وبیشتر جنبۀ کارآگاهی پیدا می کند. این متأسفانه در خارج از ایران هم رواج دارد. نرم افزار های تقلب یابی تولید میشود، مثل Viper یا JISC Turnitin. حتما با این سایت ها آشنا هستید و از این طریق میتوانید تقلب مقالات خودتان را پیدا کنید. این به لحاظ حقوق مالکیت فکری خوب است اما اخلاق علمی چیز دیگری است. برای اخلاق، این نوع نگاه کنترلی اصلا خوب نیست.

 اخلاق محتسبی، اخلاق نابالغی ذهن است. در مقایسه با اخلاق خود تنظیمی انسان گرا که اخلاق بلوغ است، اخلاق یادگیری اجتماعی است. انسان صلاحیت یاد گیری دارد. انسان صلاحیت خود تنظیمی دارد. تمرکز در اخلاق انسان گرا بر قابلیت ها و  صلاحیتهای انسان است، صلاحیت های وجودی که در انسان هست و میتواند شکوفا شود. انسان میتواند «خود-تعیین گر» باشد، «خود-نظم دهنده» باشد. دل آدمی معطوف به خیراست و اخلاق از او برمی خیزد نه از بخشنامه های دولتی ونه حتی از بخشنامه های غیر دولتی. حتی این منشورهای اخلاقی حرفه ای که بنده مقداری در آن کار کرده ام،  این هم نباید صرفا جنبه آیین نامه ای پیدا کند. اخلاق، آن منشوری نیست که به  در و دیوار بیمارستان و دیوار دانشکده بزنند. اخلاق از نوع یادگیری است، از نوع رشد درونی و نیاز درونی است. زندگی اخلاقی همان تعالی بخشیدن به زندگی روزمره ومناسبات ماست، اینکه ما نیاز به این فضیلت هارا احساس کنیم و لذت این فضیلتها را بچشیم. لذت اخلاقی بودن را دریابیم.

 اخلاق محتسبی اخلاق اقتدارگراست. اخلاق منفی مبتنی بر یک انگاره منفی نسبت به انسان است. مبتنی بر تئوری X دربارۀ انسان است نه تئوری Y. فرض تئوری X  این است که انسان  به طبع خویش میخواهد خلاف کند، فرض مان درباره انسان این است که از اول هم گناه کار بوده است: «گناه نخستین». انسان باید از بیرون کنترل شود. فرض مان این است که در مدرسه بچه ها تقلب میکنند مگر خلافش ثابت شود وباید بالای سرآنها بود تا تقلب نکنند و همین فرضها باعث شده است  آموزش و پرورش، عزت نفس فرزندانمان را از آنها بگیرد. یعنی به این صورت که اساسا تعلیم و تربیتی که ما آغاز میکنیم از کلاس اول با یک برنامه درسی پنهان  به بچه ها القا میکنیم که شما باید کنترل شوید، البته در برنامه درسی رسمی مان خیلی جملات غرّا درباره انسان وتوصیف و تکریم از انسان است که انسان خلیفه خداست و چنین و چنان است. اما با برنامه درسی پنهان به بچه هایمان القا میکنیم که مایل به گناه اند وما باید مرتب آنها را کنترل بکنیم . درنتیجه عزت نفس این بچه ها را از آنها میگیریم.

این با نوعی درماندگی آموخته در جامعه ما نیز ارتباط می یابد. درماندگی آموخته یعنی اینکه  فرد می آموزد درمانده است وما ملت هم جمعا گویا چنین آموخته ایم که درمانده ایم و نمیتوانیم وکسانی لازم است ما را به راه بیاورند. این نکته بسیار دهشتناکی است و به نظر من اخلاق محتسبی از این ناشی میشود. من به عنوان یک عضو کوچک انجمن ایرانی اخلاق در علوم و فن آوری تذکر میدهم  که مراقبت بکنیم نگاهمان به اخلاق علمی نیز به این اخلاق محتسبانه آلوده نشود. چرا این همه می گوییم سرقت علمی  ونمی گوییم امانت علمی. این یک نشانه شناسی است و نشان میدهد نگاه ما منفی است و مدل ما مدل «والدکودک» است، اقتدار گراست و محتسبانه است. انسان آکادمیک کانون کنترل درونی دارد. انسانی است که می تواند «خود تعیین گر» باشد. میتواند خودش را تغییر بدهد یا یاد بگیرد.

اصولا زیست اخلاقی برای ذهن وبدن انسان، مطبوع تر و ملائم تر است تا زیست غیر اخلاقی. امانت داری برای آدمی راحت تر از سرقت است کما اینکه راست گفتن مطبوع تر و آسان تر از دروغ گفتن است. کسی که دروغ می گوید هزار بلا بر بدن خود می آورد. ابزارهای دروغ سنج از تشنجات عضلات بدن ثبت می کنند که شخص دروغ میگوید. پس دروغ گفتن برای ارگانیزم ما خیلی سخت است، آن چیزی که برای بدن ما راحت است، راست گفتن است. کسی خیلی راحت تر از آن که یاد گرفته است دروغ بگوید میتواند یاد بگیرد که راست بگوید. دوستی برای ما راحت تر از دشمنی است، در دشمنی میدانید چقدر عذاب میکشیم تا دشمنی بکنیم. امادر قصه دوستی، زلال وجاری میشویم. محبت اساسا مارا تعالی میدهد.

 اخلاق امری معقول است، اخلاق یعنی عقل، اخلاق یعنی عقلانیت، اخلاق یعنی انسان ها یاد گرفته اند که جامعه با راستی رشد میکند. این یک عقلانیت است، یک عقلانیت تاریخی و اجتماعی است. "هایک" میگوید که این اخلاق نتیجه ی تجربه تاریخی است. عاقل مردمان از رهگذر تاریخ اجتماعی آموخته اند که اخلاق  اساس زندگی است. اخلاق با میانجی های کلامی و گفتاری بوجود نمی آید، اخلاق یک دانش ضمنی است که گروه های اجتماعی در عمل به دست می آورند. ما به طور ضمنی با عقلمان متوجه می شویم که محبت برای جامعه بهتراست تا نفرت. جامعه با محبت بزرگ میشود، سرشار ومبارک و فرخنده میشود، گشایش می یابد. این یک نوع عقلانیت است. اخلاق ضرورت رفاه اجتماعی است. همانطور که اصل ضرورت علت ومعلولی از معقولات ثانیه است، یعنی اینکه آب تا به صددرجه نرسد نمیجوشد. همانطور هم میگوییم تا جامعه عدالت نداشته باشد به آن سعادت ونیکبختی جمعی که باید برسد نمیرسد.  اخلاق اجتماعی نتیجه رشد مغز مردمان آن جامعه  ونتیجه رشد قابلیتهای شناختی و عملکرد مغز آنهااست. در مغز پیشرفتۀ انسانی همانطور که قدرت پردازش های نظری وجود دارد توانایی پردازش های اخلاقی نیز هست. نگاشتهای مغزی، این پردازش ها را در نواحی گیجگاهی ولب های پیشانی وآمیگدال نشان می دهند. در نتیجه وقتی مغز آسیب میبیند پردازش های اخلاقی مشکل دار میشود. پس اخلاق نه با نصیحتگری ونه با تولیت محتسبانه دولت بلکه با حمایت های دولت  واهتمام ملت ونهادهای مردمی از پرورش مغز های ایرانی وبا افزایش ظرفیتهای عملکرد شیمیایی مغز فرزندان و با تعالی بخشیدن به توانایی های شناختی مردمان بویژه با فراهم آوردن زمینه های توسعه دانش جمعی ویادگیری های اجتماعی شکوفا می شود. بنابراین برای پیشرفت اخلاق فعالیتهای علمی نیز لازم است خود انجمنهای غیر دولتی علمی و خود دانشگاه ها با استقلال آکادمیک و خود دانشگاهیان ومتفکران  و روشنفکران  وحرفه ای ها با آزادی علمی و آزادفکری کوشش کنند که این نوع اخلاق عقلانی رونق بگیرد. اخلاقی که شعبه ای از خرد جمعی است.

فضائل  علم ورزی و خرد ورزی

بخش سوم  وآخر بحث من از سطح ظاهری اخلاق فعالیتهای علمی به عمق آن منتقل می شود. علم ورزی، ممارست علمی و تجربۀ علمی اساسا در عمق خود می تواند واجد زیبایی هایی  بشود وفضائلی را به منصه ظهور برساند. این همان اخلاقی بودن خود علم ورزی است. علم ورزی در آن سطح عمیقی که عرض کردم، مشحون از تجربه اخلاقی است. خود علم یا تمرین علم و تجربه ی علمی سرشار از تجربه ی اخلاقیست. گوهر علم ورزی فضیلت ذهن است. "زاگزبسکی" در کتابی با عنوان " Virtues of the Mind " که در دانشگاه کمبریج چاپ شده است از دلیل آوری به مثابه فضیلت ذهن بشر بحث کرده است. برای جامعه ما که میل به گریز از عقل داردو مقدس مآب شده است و جامعه ای است که به لحاظ تاریخی خیلی میل دارد از عقل و از فهمیدن بگریزد،  برای یک چنین جامعه ای لازم است یادآوری شود که دانایی، خود یک فضیلت است وبا فضیلتهایی آراسته تر می شود. ابعاد این فضایل ذهن را من در یک لیست نه تایی دیگر تنظیم کرده ام.

1. دلیری دانستن

اولین فضیلت علم ورزی شجاعت است. دلیری دانستن به تعبیر "کانت"، ای انسان دلیری دانستن داشته باش. در دوره روشنگری انسان میخواهد از صغارت در بیاید و بلوغ پیدا بکند. قوام علم ورزی به دلیری دانستن است  ودلیری، بزرگترین کمال لایق انسانی است. دلیری یکی از کمالات بشر است و یکی از مهمترین ارزش های اخلاقی است. شجاعت غیر از تهور و غیر از بی باکی است. همان اصل طلایی ارسطو که میگوید یک طرف جُبن و یک طرف تهور است. شجاعت آن حد اعتدال بشر و اصل طلایی اخلاقی است. تجربه علم ورزی با شجاعت همراه است، اراده معطوف به دانستن ناشی از یک جراتی است که بر اینرسی موجود در خودتان فائق میشوید. یک اینرسی در ما هست که از دانستن می هراسیم، جرأت پرسش های عمیق را نداریم. مولانا ما میگوید:" اُستن این عالم ای جان غفلت است". می خواهیم در غفلت زندگی بگذرانیم. پس یکی از فضیلت های ذهن ، همین انگیزه دانستن است، همین که من میخواهم بدانم یک فضیلت است. اگر همه سعی کنند  بدانند بسیاری از مشکلات بشر حل میشود. انگیزه شناختی یک فضیلت ذهنی است،

2. وفاداری به حقیقتی که قابل بررسی مجدد میان ذهنی است

دومین فضیلت ذهن در علم ورزی، وفاداری بازاندیشانه به حقیقت است. این که ما وفادار به حقیقت باشیم[1]، به حقیقت علمی وفاداری متاملانه داشته باشیم. حقیقت علمی حقیقتی است که با بررسی به وجود می آید وقابل توجیه و دلیل آوری جمعی است. حقیقت علمی یعنی حقیقت  قابل بررسی مجدد و قابل توجیه «میان ذهنی»[2] به روشی سیستماتیک. علم یک معرفت پاکیزه است. چرا؟ برای آنکه قابل بررسی عمومی  و میان ذهنی است. یعنی من مطلبی میگویم و دوستان هم میشنوند و میتوانند آن رابررسی بکنند و این بررسی به شکل میان ذهنی پیش میرود. علم روش دارد؛ روشی سیستماتیک. کمی یاکیفی. در علم هر چیزی را نمیتوان گفت بلکه باید در علم چیزی بگوییم که قابل بررسی مجدد توسط دیگری باشد. این حقیقت علمی است. وفاداری به حقیقتی با این مقدار شفاف و قابل بررسی مجدد میان ذهنی،  خود یک فضیلت است.

3. مراقبت به اینکه باورهایمان صادق و موجه باشد

سومین فضیلت ذهن در علم ورزی، مراقبت به صدق است[3] واینکه باورهای ما نه باورهای ذهن نابالغ بلکه باور صادق موجه باشد[4]. این را  اگر تجربه کنیم متوجه میشویم که خیلی لذت بخش است. در واقع ما باید به نوعی مراقبت به صدق باشیم یعنی مراقب باشیم که باورهایمان صادق  ونیز موجه باشد. یعنی ای انسان وقتی می خواهی باور بکنی برای باورت توجیه معقولی داشته باش. نه یکجانبه بلکه میان ذهنی، یعنی دیگران نیز بتوانند نقد کنند و از این طریق بتوانی نتیجه بگیری که این باور صادق و موجه است.

4. حساسیت به شواهد جدید ومتفاوت

چهارمین فضیلت، حساسیت به شواهد است. کسی که علم ورزی میکند حساسیت به شواهد دارد، یعنی چه؟با شواهدی چیزی را گفته است و الان شواهد تازه ای می بیند و به این شواهد تازه حساس است. ابطال پذیری علم ، نمونه ای از  حساسیت به شواهد جدید است. ما باید مخصوصا به شواهد تازه ای حساس باشیم که فرض های  سابق و جاری ما را نقض می کنند. چرا ما این همه بدبختی در جامعه داریم؟ چون یک ایدئولوژی داریم که اصلا حساس به شواهد نیست، دنیا هم اگر به هم بخورد ایدئولوژی ما پولادین است و هیچ ترکی برنمیدارد! اما معرفت علمی برخلاف ایدئولوژی، معرفتی است که شواهد خلاف می تواند آن را نقض میکند.

5. آمادگی ویرایش ذهن خویش وکلام خویش

پنجمین فضیلت ذهن در علم ورزی، آمادگی ونیروی اخلاقی لازم برای ویرایش مجدد استدلالهایی است که تا این لحظه به عمل آورده ایم، یافته هایی که به دست آورده ایم ونتایجی که به دست آورده ایم. یعنی بر اساس شواهدجدید، خود را متعهد بدانیم که  استدلال هایمان را  وبیان خودمان را ودرک خودمان را پی در پی ویرایش کنیم. لازمه اش این است که حس تصاحب حقیقت به ما دست ندهد. حقیقت مملوک ومقهور ما نیست بلکه بر ما متجلی می شود، بر دیگران نیز متجلی می شود، با جلوه های متفاوت  ومتعدد، هر لحظه به صورتی، برای هر کس به صورتی، گه جوان وگه پیر است. هر لحظه به شکلی در می آید، دل می برَد ونهان می شود.

6. فهم اینکه دیگران بدون نقد ما مشکل بتوانند با سخن ماارتباط برقرار کنند.  

ششمین فضیلت ذهن در علم ورزی، گشودگی سینۀ ما به نقد شدن توسط دیگران است. کنجکاوی صمیمانه ما به گفتارهایی که دیگرواره اند و پرسشگرانه  اند و در دعاوی ما باب چون وچرا می گشایند. این یک اوج گیری اخلاقی است. این همان فضیلت رؤیت حقیقت در چهره دیگری است. کنجکاوی صمیمانه به گفتارهای دگرواره است. دیگران بدون نقد ما حتی نمیتوانند سخن مارا بفهمند. دیگران بدون نقد ما نمی توانند خود را دربارۀ دیدگاه های ما با ما به اشتراک بگذارند، چون لازم دارند مطالب ما را در دستگاه مفهومی خود دریابند پس بناگزیر در بیرون شالوده های معرفتی ما می کوشند با افکار وگفته های ما تماس پیدا بکنند و در نتیجه بناگزیر از طریق نقد ماست که می توانند خود را دربارۀ حرفهای ما با ما به اشتراک بگذارند.

7. قضاوت منصفانه درباب دعاوی واستدلال های دیگران

هفتمین فضیلت ذهن در علم ورزی، انصاف در ارزیابی استدلالهای دیگران است. در  هر استدلالی کم وبیش ظرفیتهایی هست، چه بسا نکته ها وزیبایی ها و حقیقتهایی هست. چرا  فقط محدودیتها و تعارض ها وتناقض ها را به رخ آنها بکشیم. بگوییم با مفروضات و چارچوبهایی که ما داریم  فلان استدلال با این یا آن شواهد بیرونی قابل توجیه نیست یا درون خود از انسجام وسازوارگی لازم برخودردار نیست. 

8. حضور در قلمرو مشاع معرفت

هشتمین فضیلت ذهن در علم ورزی، امانت[5] است. یعنی درستکاری و ذکر همه منابع مورد استفاده داده ها وایده ها و آرا و نظریاتی که بیان می کنیم . اینکه حق مشاع معرفت درعلم را درک کنیم وسهم دیگران  را در این قلمرو مشاع بفهمیم. . این مخصوصا با ظهور محیطهای سیال مجازی وشفاف تارجهانگستر ابعاد بیشتری پیدا کرده است. از حضور دیگران وحشت نکنیم، ما تنها نیستیم. علم یک قلمرو مشاع است. ما همه برزیگران همدیگریم.

9. فروتنی معرفت شناختی

نهمین فضیلت ذهن در علم ورزی، این است که هرچه بیشتر می دانیم، می فهمیم که هنوز هیچ نمی دانیم وبه نسبت شعاع دایرۀ معلومات ما، محیط مجهولات ما گسترش می یابد. سخن زیبایی در فرهنگ خودمان داریم که «هر ظرفی با ریختن در آن پر میشود؛ مگر ظرف علم که هرچه می ریزی باز هم وسعت پیدا میکند» تا بدان جا رسید دانش من که بدانم همی که نادانم. یا به تعبیری از ابن سینا «دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت، یک موی ندانست ولی موی شکافت، اندر دل من هزار خورشید بتافت،آخر به کمال ذره ای راه نیافت». این تواضع  واین فروتنی معرفت شناختی یکی از بزرگترین فضیلتهای ذهن بشر است.

فایل پی دی اف متن کامل تحریر شده



[1] reflective loyalty to the truth

[2] intersubjective

[3] careful with the truth

[4] justified true belief

[5] honesty

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 08:18 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 5 نظر

مسؤولیتهای اخلاقی علم

متن سخنرانی مقصود فراستخواه در « انجمن ایرانی اخلاق در علوم وفناوری »

با عنوان

تأمل در اخلاقی بودن علم ورزی


 14 مهرماه 93 

چاپ شده در: یک. نشریه سخن ما ش 5 بهمن 93، صص20-22، دو .نشریه انجمن 

مقدمه

همانطور که از عنوان بحث  پیداست در اینجا نمی خواهم از اخلاق در فعالیتها ونهادها وارتباطات علمی، خیلی سخن بگویم. چون فعالیتهای علمی با خود عمل علم ورزی دو سطح متفاوت اند. یک سطح این است که شما فعالیتی به نام علم می کنید ویک سطح مهم تر وعمیق تر، خود تجربۀ علم ورزی است. اولی یک فعالیت علمی به معنای وظیفه ای و کارکردی[1] است و دومی یک عمل وممارست و برزش و تجربه علمی است[2]. روح فعالیتهای علمی، همان عمق تجربه علم ورزی است. حسّی است که  از علم ورزیدن داریم. شما در تجربه علم ورزی تان چه حالاتی دارید، چه اوصافی دارید؟ سطح عمیق، همان  تجربه علم ورزی است، نه وظایف و فعالیتهایی که به طور معمول تکرار می کنیم. مثلا مر رویم کلاس درس می دهیم ، مقاله می نویسیم و مانند آن.  روح فعالیت های این سطح بیرونی ، همان تجربۀ ژرف علم ورزی است، صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی.

عرایض من در سه قسمت تنظیم شده است. در قسمت اول فعالیتهای علمی سطح بیرونی را در یک تقسیم بندی منطقی حداقل  به نُه قسم فعالیت خلاصه  می کنم و برای هریک چند نمونه از مسؤولیتهای اخلاقی را به یادتان می آورم. در اینجا مایلم این نُه قِسم فعالیت علمی را به «نُه تا» نام گذاری بکنم، چون اول همه را با حرف«ت» آغاز کرده ام. در جدولی این مدل تقسیم نُه تایی فعالیتهای علمی را برای شما نشان می دهم و البته در آن ادعای حصر منطقی و ادعای استقصای منطقی ندارم. اینجانب تنها با تأمل در تجربه های خود و همکاران و محیط علمی پیرامون خود به این طرح تقسیم بندی نه تایی رسیده ام:



مسؤولیتهای اخلاقی در علم

در قسمت اول بحث هریک از این نُه کارکرد علم ورزی را با ذکر شمه ای از مسؤولیتهای اخلاقی  ما در آنها مختصرتوضیح می دهم:

1-تحصیل علم؛ در اینجا اخلاقیات وظیفه ای  مانند قدرشناسی استاد را داریم، یا مثلا امانت در انجام تکالیف درسی، یک صفت و کمال اخلاقی است، همچنین است امانت در پاسخ به سؤالات امتحانی،  بذل جهد در کارآموزی وکارورزی، رعایت سایر هم درسان ومانند آن. دانشجوی خوب از منظر اخلاق دانشجویی است که تقلب نمی کند ، خودش را در کلاس به اشتراک  می گذارد، به استاد وبه همکلاسی ها احترام می نهد و مابقی قضایا.

2-تعلیم علم؛ فضایل اخلاقی یک آموزشگر علم  این است که درسی را بدهد که در آن دانش  وتبحر کافی دارد، در انتقال دانش ودر تسهیل گری و توانمند سازی دانشجویان برای تولید وکاربرد دانش ، کوتاهی  وکم فروشی نکند، سنگ تمام بگذارد، به دانشجویان احترام بنهد، در نگاه به آنها ودر ارزیابی آنها عدالت بورزد، محتوای مورد نیازفراگیران را قبل از تدریس تهیه کند، دقت وصحت در قضاوت داشته باشد، رعایت وقت کلاس را بکند، در کیفیت تدریس بذل جهد به خرج دهد و...

3-تولید علم و دانش یا همان پژوهش وتحقیقات ؛ اخلاق پژوهش این است که امانت در استناد داشته باشیم، مسؤولیت اخلاقی یک محقق،  استناد و مرجع‏دهی کافی و گم نکردن ردپاهاست. بگذاریم مسیر علم به عنوان یک مِلک مشاع با رد پاهای تحقیقات محققان، به بزرگی جهان و به درازی زمان باقی  بماند.  در پژوهش های مان رعایت حریم خصوصی بکنیم، حقوق حیوانات  رادر مداخلات آزمایشگاهی منظور بداریم، اجازه بدهیم صدای حیوانات در این سیاره شنیده شود و یکسره ابژه ای برای بشر نباشند. حقوق آزمودنی های انسانی را نیز جدی بگیریم، گاهی از دانشجویانی که با اینجانب پایان نامه کار می کنند می‏پرسم که اطلاعات دموگرافیک این پرسشنامه های تان چقدر ضروری است؟ چقدر حق داریم از پاسخگویان، اطلاعات شخصی نالازم بخواهیم!؟ مسؤولیت اخلاقی داریم که وقت و حقوق و حرمت مشارکت کنندگان  در تحقیق را رعایت بکنیم ، همچنین  حقوق  ومنافع سفارش دهندۀ تحقیق را در نظر بگیریم. آیا تحقیقات ما به درد مردم می خورد، جوابگوی نیازها هستند یا  جلد می شوند و  در قفسه ها می مانند(سندروم تحقیقات در قفسه ها) آیا خواست مشروع وکاربردی سفارش دهنده  تحقیق را می توانیم در انجام تحقیق برآورده سازیم؟ و...

4-تبدیل علم(به فناوری و به صنعت وبه ثروت)؛ یعنی تجاری‏سازی علم. بخشی از داستان علم از اینجا شروع می‏شود که علم به فناوری و ثروت تبدیل می‏شود. باید توجه داشت که اینجا نیز ما مسؤولیتهای اخلاقی داریم. دانشمندان اخلاقا مسؤولیت دارند دربارۀ مضرات احتمالی نتایج دانش خود حساسیت داشته باشند وبیندیشند وتدبیر کنند، به عوارض جانبی علم توجه  کنند . برای مثال در در دانش هسته ای استعداد ویران سازی و مرگ باری و بیماری آوری هست. در دانش اینفو  و فناوری های سایبری، این امکان هست که تهدید هایی را برای حریم خصوصی به بار می آورند. در دانش کاگنو(علوم وفناوری های شناختی) این معرض هست که وارد ذهن انسانها بشویم ومداخلات نادرست بکنیم، چرا که امروزه با نگاشتهای مغزی پیش‏بینی می‏کنند که شما تصمیم به عملی دارید یا نه! اینها همه مسؤولیت اخلاقی دارد. همچنین است سایر اخلاقیات حرفه ای محققان مثل رعایت محیط زیست، رعایت حقوق مشتریان،  رعایت مالکیت معنوی در ثبت اختراعات و...

5-تبادل علم؛ مبادله علم از دیگر فعالیتهای معمول علمی است. نمونه اش همین نشست ماست. در این زمینه نیز مسؤولیت اخلاقی داریم مانند رعایت نوبت گویندگان، احترام به طرفهای دیگر بحث، توجه به حقوق مستمعان، امانت داری در ارائه بحث، رعایت کیفیت محتوایی بحث. اخلاق مبادله علم این است که حالت افقی و گفتگویی واحترام آمیز و مؤدبانه و منصفانه و عادلانه باشد.

6-ترویج علم یعنی عمومی‏سازی علمی؛ مشکل جامعه ما این است که علم در جامعه ما بیشتر در برج عاج های دانشگاهی وروشنفکری جریان دارد  و عمومی‏سازی نمی شود. زندگی مبتنی علم نداریم و علم برای ما خیلی وقتها یک کالای تجملی و پرستیژی است. کدام راننده و یا سیاستمدار با علم عمل می‏کند. علم در متن زندگی ما نیست و در حواشی و برج‏و باروهای علمی و تخصصی است. درعمومی سازی علم، بزرگ ترین مسؤولیت اخلاقی ما عدالت ورزی است. تفاوت فاحش فرهنگسراها را در شمال و جنوب شهر ببینید؟ ترویج علم باید برای همه گروه‏های اجتماعی فرصتهای یکسان ایجاد بکند وحاشیه ای ها وطرد شدگان را از توانایی های آگاهی محروم نگذارد.

7-توزیع علم؛ که همان انتشارات چاپی، الکترونیکی، انتشار کتاب و مقاله  است و ارزشهای اخلاقی خاص خود را دارد مثل کیفیت آثار ومحصولات علمی. الان خیلی بازار سیاه کتاب سازی باب شده است. کتابهای خوب چه بسا  فرصت انتشار ندارند اما بازار پر از کتابهایی است که چندان محتوای عمیقی به خواننده نمی دهند. رعایت حقوق خصوصی دیگران در کتابها، رعایت اخلاق استناد در انتشارات، ذکر دقیق وامانت دارانۀ منابع، نقل درست مطالب، پرهیز از سرقت های آشکار وپنهان علمی و...

8-تجویز و توصیه علم؛ این بخش در حلقه های نه گانۀ فعالیت های علمی خیلی مهم است. اهل علم اخلاقا مسؤولیت دارند  که تجویزهای حاصل از تحقیقات ومشاوره های علمی بتواند گرهی بگشاید نه اینکه کلاف مسائل بشری را پیچیده تر هم بکند.  مثلا یک پزشک با چه احساس مسؤولیتی نسخه می نویسد، توصیه به دارو ورادیولوژی و ام آر آی و عمل جراحی  وآزمایش می کند! آیا مردم را خرگوش آزمایشگاهی تلقی می کنیم. یک مشاور روان شناسی چقدر می تواند  در توصیه های خود به زن وشوهر وپدر ومادر ، مشکل خانواده را بدرستی حل بکند. یک مشاور اقتصاد ومدیریت و جامعه شناسی چقدر واقعا به سیاست‏گذار که می‏خواهد بر اساس علم تصمیم بگیرد کمک  می کند؟ متأسفانه که دولتها در کشورهای توسعه نیافته با علم کار نمی کنند اما اگر قرار باشد با علم کار بکنند نباید دیگر با حرف های ما محققان  سیاستهای غلطی در پیش بگیرند وهزینه روی دست جامعه ما بگذارند. اینها وظایف اخلاقی ماست. ما در توصیه علم مسؤولیت داریم که به حقوق مخاطبان ومخصوصا به حقوق عمومی  و به رفاه اجتماعی توجه کنیم، تجویز علمی وپیشنهاد دادن یک سیاست یا یک اقدام ، اخلاقاً کار حساس و پر مسؤولیتی است و...

9- تشخیص و تعیین و تمییز علم؛ مثل داوری کردن کارهای علمی دیگران که ما درهیأتهای تحریریه نشریات علمی برعهده داریم وکار خطیر واز حیث اخلاق بسیار حساس است. ممیزهای وزارت فرهنگ و ارشاد مسؤولیت اخلاقی دارند اگر به اقتضای سیاست  ها  وایدئولوژی حاکمان، مانع انتشار کتابهای انتقادی بشوند و  اجازه چاپ به دیدگاه های مخالف ومنتقد ومتفاوت ندهند. اگر چنین کنند عملی غیر اخلاقی مرتکب می شوند . خود ما نیز در انجام فعالیتهای معمول دانشگاهی وعلمی مان  شایسته نیست مقالات و پروپوزال های دیگران را سرسری وغیرمسؤولانه داوری کنیم، این خلاف اخلاق علمی است.  مثال دیگر عمل غیر اخلاقی در کارهای دانشگاهی ، برنامه‏ریزی درسی بدون نیاز سنجی لازم است. آیا این یا آن برنامه‏درسی  که تدوین می کنیم چقدر جزو اولویتهای دانشجویان و دانش آموختگان وکارفرمایان وجامعه است؟ رشته‏ای هایی که در کشور مرتب ایجاد می شود، بر اساس کدام  نیازسنجی است!؟

نمونه ای از وضعیت بسیارغیراخلاقی در علم، اثر ماتیو است. علم در انحصار برخی خواص هست وهر روز آنها کتاب شان منتشر می شود، جایزه می گیرند، به شهرت می رسند، اما خیلی آدمهای باسواد ناشناخته می مانند، گمنام می آیند وکمنام می روند. یعنی فرهنگ وسیستم های ما به گونه ای است که مرتب به خواص مشهور توجه می کند و شایستگان ناشناخته، هر روز بیشتر به بوته فراموشی سپرده می شوند.  داورها داورتر می‏شوند! داوریها در انحصار گروه های خاصی قرار می‏گیرد. نویسنده‏هایی هرروز نویسنده‏تر می‏شوند اما کسانی اجازۀ نشر کتاب های شان را ندارند. جرگه ها و کُلونی  هایی در دانشگاه های ما حول قدرت ایجاد می شود ودانشگاهیانی که نمی خواهند با ارباب حلقه ها کار کنند به حاشیه می روند.  اینها همه فقط نمونه ای از شواهد خلاف اخلاق است که بر دنیای علم ما حاکم شده است. وقتی که انواع انحصارات به نام علم ایجاد می کنیم، در حقیقت از ارزشهای اخلاقی تخطی می‏کنیم.

بقیه متن تحریر شده سخنرانی در روزهای پیش رو  درج می شود



[1] Science function

[2] Science practice/experience

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 06:35 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 1 نظر

چرخش های اخلاقی در ایران و مسؤولیت روشنفکر


متن کامل تحریر شده سخنرانیمتن کامل تحریر شده سخنرانی فراستخواه

در بزرگداشت شریعتی، دانشکده فنی دانشگاه تهران

10 آذر 93

منتشر شده در شرق، تاریخ 16 آذر93

 

بیان مسأله

موضوع بحث اینجانب، تأمل در فهمی است که از اخلاقی بودن خویش داشتیم وداریم. با نگاه مختصر به چرخش ­های اخلاقی جامعه معاصر ایران، می کوشم درباب کارنامه روشنفکران دینی خصوصا شریعتی گفت وگویی بشود. چرخش های اخلاقی از یکسو مسأله ساز و از دیگر سو افق ساز  بودند. حداقل سه چرخش را نام می برم:  نخست گذر از اخلاق دینی به دین اخلاقی،  دیگری افتادن به ورطه «دین غیر اخلاقی» و سومی گسترش اخلاق غیر دینی و عرفی.

به طور سنتی، مذهبی­ها اخلاقی بودن خویش را با دین صورت بندی می­کردند. حیات اخلاقی از طریق عقاید رسمی و تکالیف و مناسک دینی توضیح داده می­شد. کتاب هایی مثل معراج السعاده و جامع السعادات از  نراقی های  پسر وپدر در دوره قاجار تا آثار مرحوم مطهری، همه در چارچوب اخلاق مذهبی بودند. امادر  آفاق معرفتی و زیست اجتماعی ایران روندهایی جریان داشت که از نفوذ اخلاق مذهبی در اذهان و دلها می کاست.  شهرنشینی جدید، تغییرات اجتماعی و جابه­جایی­های پاردایمی موجب می شد که بخشی از گروه های جدید اجتماعی، دیگر مثل سابق نتوانند تمایل نهفته در دل خویش به خیر وفضیلت را برمبنای مذهب پی جویی وبرگزار  بکنند. اخلاق شرعی برای بخش قابل توجه از گروههای جدید اجتماعی بحث انگیز و مناقشه آمیز می شد. یعنی هم به لحاظ معرفت شناختی ونظری، پرسشهای تازه ای به میان می آمد و اخلاقی بودن به اتکای اصول و تکالیف  دینی را محل تردید قرار می داد و هم در واقعیت جامعه، اخلاق مذهبی به شکل سنتیِ آن، دیگر چندان چنگی به دل اینان نمی زد. درک و استطاعت بشر جدید با مردمان دوره قبل فرق می­کرد. چه بسا انسان جدید و حداقل بخشی از گروههای جدید اجتماعی دیگر نمی­توانستند اخلاقی بودن خود را به نحو رضایتبخشی با دین صورت بندی بکنند. من قبلا در مقاله ­ای به تفصیل درباب دشواره ­های اخلاق دینی بحث کرده­ ام و حداقل 6 مشکل را توضیح داده ام ودر وبلاگم هست. اما امشب به موضوع از منظر آنچه در واقعیت اجتماعی روی می­داد می پردازم.

جامعۀ ایران طی دورۀ معاصر خویش، در گذرگاه سختی قرار گرفته بود. از یک سو اخلاق دینی حداقل برای بخشی از گروه های جدید اجتماعی،  نفوذ و کارایی سابق خود را از دست می­داد و از سوی دیگر جایگزین شدن اخلاق غیر دینی برای همۀ گروههای اجتماعی و در مقیاس بزرگ به این آسانی ممکن نبود. نتیجه اش سست شدن بنیانهای اخلاقی بود که کل جامعه را تهدید می کرد.

در چنین شرایطی ایران به کنشگران تازه نیاز داشت. جامعه برای مصونیت از این ورطه، وبرای طی مطلوب دوره گذار خود،  به عاملان فکری واجتماعی و به  تیپ تازه ای از واسطه­های تغییر نیازمند بود. روشنفکران دینی از دهه 20 به عرصه آمدند و­ فهمی نو از دین  به دست  دادند، دین وایمان را با عقلانیت وعرف جدید آشنا  وهمنوا ساختند و  سبب گشتند نوعی افق جدید گشوده شود . این افق تازه ، گذر از  اخلاق دینی به  دین اخلاقی را تسهیل کرد. آنها حاوی تجربه­های تازه­­ای از نسبت با امرالوهی شده بودند که می­توانست سیاق جدید از حیات اخلاقی را پشتیبانی کند، مشروب بسازد و مشروعیت ببخشد. چنین بود شکل بدیع کارآمدی از «دین اخلاقی» توسعه یافت.

نمونه های دین اخلاقی ودین غیر اخلاقی

 نمونه برجسته ­ای از این روشنفکران دینی بازرگان و شریعتی بودند. آنها تلاش می­کردند که از مفاهیم سنتی اخلاق، روایتی تازه به دست دهند. مثلاً اگر شجاعت یک ارزش اخلاقی بود،  به آزادیخواهی و مطالبۀ حقوق انسانی تعبیر می شد. آن شهروند که بر حقوق بشری خویش پای می فشرد با تجربۀ شجاعت، در حقیقت نوعی تمرین اخلاقی می کند. دانایی جدید که با شک و پرسشگری قرین بود، به تعبیر کانت صورتی از دلیری  بود که نشانه ای از اخلاق در منش فکری تلقی می شد. مثال دیگر شفقت و عدالت است که در صدر ارزشهای اخلاقی قرار داشت، این نیز به کوشش برای برابری به معنای جدید تعبیر ­شد. عدالت طرحی اجتماعی است برای توزیع بختهای زندگی به همه گروه ها و خصوصا توزیع مجدد فرصتها به نفع فراموش شدگان و طرد شدگان جامعه. بدین ترتیب شرکت در طرح عدالت، تمرینی اخلاقی است. حیات معقول که در اخلاقیات سنتی بود با عقلانیت جدید پیوند داده می­شد . این فکری معقول و رفتاری معقول است که به دیگرانی که عقاید ما را ندارند ومی خواهند زندگی بکنند احترام بگذاریم وحق انتخاب وسبک متفاوت زندگی شان را به رسمیت بشناسیم. روشنفکران دینی  از مدارا و تسامح سنتی که فضیلتی اخلاقی بود ،  معنایی نزدیک تر به رواداری و آزادمنشی و کثرت گرایی جدید به دست دادند و از حلم و سعۀ صدر سنتی نوعی اخلاق ومنش دمکراتیک فهمیدند.

بازرگان در کار در اسلام(1325 ) عادت به بیکارگی را به مثابۀ  یک مسأله اخلاقی در ایران مورد بحث قرار داد و اخلاق کار واخلاق حرفه ای  را به میان آورد:چند هزار سال شعر گفتیم، حال قدری هم کار کنیم. خود نیز در

در عمل چنین بود . هشتاد سال پیش اتحادیه مهندسین ایران را به صورت یک شرکت هفت نفری تشکیل داد که از نخستین شرکت­های  مهندسین مشاور ایران محسوب شده است یا بعد از اخراج شدن از دانشگاه در سال 1333 با استادان دیگر شرکت مهندسی یاد را به وجود آوردند. این درک تازه از دین به نوعی شبیه اخلاق پروتستانی بود که یک دیندار ، اجابت دعوت حق را در کارکردن و  تولید ثروت به همراه مصرف معقول می بیند وازنظر ماکس وبر به رشد اقتصادی برخی جوامع اروپایی کمک کرد. 

بدین ترتیب اخلاق اجتماعی در ایران که دیگر نمی­توانست در خانۀ دین، کرایه نشینی بکند، به کمک روشنفکران دینی بیرون آمد و خانه­ای برای خود ساخت، در همسایگی دین. به نظر  می­رسد اگر دین اخلاقی به عرصه نمی­آمد ، حداقل برای بخش بزرگی از جامعه با ضعیف شدن اخلاق مذهبی،  به این آسانی اخلاق عرفی و غیر مذهبی جایگزین نمی شد. بلکه اگر دین اخلاقی شناخته نمی شد بسیاری از گروه های مذهبی چون نمی توانستند با اخلاق مدرن همراهی بکنند عملا و نظراً  به «دین غیر اخلاقی» کشیده می شدند. چنان که در بخشی از مذهبی ها شاهد بودیم وهستیم.  مراد  من از دین غیر اخلاقی ، جزمیت ها و تعصبات مذهبی است که  منشأ نفرت وخشونت به دیگرانی می شود که عقاید ما را ندارند وبه احکام ما عمل نمی کنند. به نام دین به خود حق می دهیم که حوزه عمومی را وبدن مردم را و لباس مردم را و ذهن مردم را کنترل کنیم. این نوعی دین باوری ودینداری است که بدجوری،  غیریت ساز شده است، انسانها را با هم دیگر بیگانه می کند، دیوارها بالا می برد،  بذر قساوت وبیرحمی ونامهربانی می پاشد ، حس بخشایش و بشردوستی را مخدوش می کند و به اخلاق صلح و آزادمنشی و احترام به انسان ها وبه نزاکت وادب اجتماعی  لطمه می زند. پس حقیقتا باید نام چنین دین باوری ودین ورزی را «دین غیر اخلاقی» بگذاریم.

روشنفکران دینی دو کار مهم کردند. از یک سو  فضای معرفتی و افق فکری برای دین اخلاقی فراهم آورند و از سوی دیگر میدان عمل اجتماعی برای رشد اخلاقی بخشی از قشرهای دینی جامعه را  برپا ساختند. یعنی در اینجا می­توان به روشنفکری دینی از این منظر نگاه کرد که هم مدرسۀ فکری برای دین اخلاقی به وجود آوردند و هم مکان­های سومی برای ممارست اخلاقی ایجاد کردند. مکان سوم،  مکانی است ورای مکان اول یعنی خانه و مکان دوم یعنی مکانهای کار و آموزش رسمی . در مکان سوم  افراد داوطلبانه جمع می­شوند. مکان سوم بدون اینکه هویتهای فردی را از بین ببرد، هویتهای جماعتی ایجاد می­کند. نسبتاً جذاب است. خود جوش است. مکانی برای تعامل­های اجتماعی است.  ورای نقش های اجتماعی رسمی است . در مکان سوم،  طبقه اجتماعی، حرفه و غیر آن،  شرط عضویت نیست. مکان سوم هم سطح کننده است . معیارهای رسمی عضویت یا سلب عضویت ندارد. گفتگوهایش گرم است. تازگی دارد. حالت خوشایند و دوستانه دارد. سرمایه اجتماعی باز تولید می­کند. کانون  ها وانجمن ها وحسینیه ارشاد نمونه ای از مکانهای  سوم بودند که تجربه تازه ای از دین اخلاقی را  رونق می بخشید.

مقایسه  دو مشرب کارکردگرا و اگزیستانسیل

دین اخلاقی توسط روشنفکران دینی حداقل با دو مشرب نسبتا متمایز توضیح داده می شد. یک مشرب بیشتر به کارکردهای بیرونی حیات اخلاقی توجه داشت. نماینده برجسته این مشرب مرحوم مهندس بازرگان بود. اما از همان زمان رویکردی هم بود که نگاه به درون حیات اخلاقی و محتوای وجودی آن داشت. رویکردی که  حداقل بخشی از عمیق­ترین سطوح و لایه­های حیات خوب و شایستة اخلاقی را در فهم­ها و تجربه­ های درونی طلب وتمنا می کرد.  گوهر «دین اخلاقی» را  در نوعی سلوک درونی و حس و حالهای روحی جستجو می­کرد. این نگاه را  که در آن روزها چندان نیز  غالب نبود ، می­شد از زنده یاد شریعتی سراغ گرفت.

ژانری که انصافاً شریعتی مبدع آن شد. وقتی می­گفت «آزادی، عدالت، عرفان» یا « آزادی، آگاهی، آفرینندگی»، نگاه به درون داشت. چه آن عرفان و چه این آگاهی و آفرینندگی، معنا و مفهوم وجودی داشت. معنایی اگزیستانسیل داشت. حتی آزادی بیشتر به معنای رهایی بود. هدف فقط «آزادی از» نبود که از سلطه ستمگران و جباران و زورگویان آزاد بشویم بلکه نوعی «آزادی در» و نوعی رهایی درونی از این طریق جستجو می­کردیم. این نوع ادبیات عمدتاً در شریعتی بود و نه در بازرگان. شما لنگة کویریات شریعتی را در هیچ کس دیگر نمی­بینید. هر چند بازرگان نیز توجهی به درون دارد مثلا در دل و دماغ، 1326 یا ضریب تبادل مادیات و معنویات، 1322یا عشق و پرستش، 1336 و نیک نیازی، 1346. اما در شریعتی است که این عنصر از  عمق و وضوح و تجلیات آشکارتر و نافذتری برخوردار می شود. شریعتی کویریات خویش را متمایز از اسلامیات و اجتماعیات می­دانست: آنچه مردم می­پسندد اجتماعیات است وآنچه هم خودم و هم مردم می پسندیم  اسلامیات است و  آنچه برای خودم می پسندم،  کویریات است.

اینها را در مهم ترین آثار شریعتی می بینیم؛ بامخاطبهای آشنا، نیایش، هبوط در کویر، انسان بی­خود وگفتگوهای تنهایی. در آن غیبت محض، حضوری بود. کسی بی کس ام را پر می­کند. از عین القضات نقل می­کردکه که این را الم باید نه قلم. شمس صاعقه ­ای بود بر مولوی آن گاه که در مغرب خویش به مراد رسیده بود. می بینیم در منظر شریعتی، غروبی در خود آدمی هست ویکباره شروق روی می دهد و طلوع سر می­زند. حتی تجربة امر الهی نیز برای شریعتی در یک جدال خیر و شر معنی دارد. همانطور که مارتین بوبر توضیح می دهد شرّ در عمق نیست بلکه از سطح وجود آدمی او را غافلگیر می­کندو  با سرایتی ویروس وار انسان را که می­تواند همه چیز باشد هیچ چیز می­کند. امر الوهی در حقیقت حس حضوری است که ما را از این ابتدال شرارت رهایی می­بخشد. شریعتی را در کویریات خویش می بینیم که خدا را حس می­کند در برابر این زشتی­ها، خیانتها، ترویج­ها و پستی­ها و بی­رحمی­ها . تنهایی اش را با یک تنهایی وجودی در هستی تقسیم می کند و باران مهربانی را به صورت اگزیستناس تجربه می کند. در اینجاست که تجربیات زیستة درونی از حیات اخلاقی مهم می­شود. نگاه کارکردگرایانه به اخلاق شاید برای برخی مذاقها قدری خشک و یکسره عقلانی بنماید، اما مشرب وجودی و اگزیستانسیل،  محتوایی انرژیک و عاطفی دارد.

اخلاق بشر نیازمند حس  و حال است. مستلزم تنش­های اگریستانسیل هست. احوال روحی و سلوک وجودی لازم داردو تقلاًها و تمناهای باطنی. آن هم نه در خلوت صوفیانه بلکه در جاری زمان، در متن عمل اجتماعی، از رهگذر نوعی پراکسیس وجودی. نوع تازه ای از پرکتیس ­های اخلاقی مشحون از تفکر انتقادی و عمل رهایی بخش در شریعتی هست. نوعی همدلی با هستی و  درک عظمتی درکائنات که تا عمق هستی ما سرریز می شود. چشم دوختن به اوجی در هستی خویش. درکی یوتوپیک از خود. بحث چهار جبر شریعتی را ببینید . انسان اخگری از میل رهایی است و مهم تر از همه یک حس و حال درونی برای رهایی از جبرهای درون ، سلوک درونی در خود، رفتن از سطحی از وجود خویش به سطحی عمیق­تر و پایدارتر در خویش. تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق. بلکه گردونی و دریایی عمیق. شریعتی در انسان و تاریخ (1348 دانشکده فنی) تاریخ را نیز سفری تلقی می کند برای پخته شدن آدمی. تاریخ اصرار دارد ما را بسازد وما نیز می خواهیم تاریخ را بسازیم. آن امر وجودی در اینجا خلاقیت و رهایی است.

سویه های روشن وسویه های تاریک

در این بخش از عرایضم می خواهم قدری از موضوع بحث فاصله بگیرم و یک نقطه ابهام و یک ورطه را در رویکرد شریعتی نشانه بگیرم. سوسن شریعتی قبل از من از یک شریعتی، از یک پدر به تحسین سخن گفت که همیشه ودر هر دوره یک شریعتی  کامل بود وهمواره همه چیز داشت. اما چشمان کم سوی من در شریعتی انواع فراز ونشیب ها و بالا پایین شدن ها می بیند. مثل  همه ما ومثل همه انسانهای دیگر. شریعتی نیز سویه های روشن وسویه های تاریک دارد. ببین عالم همه درهم سرشته، ملک در دیو وشیطان در فرشته. درک  اگزیستانس شریعتی از دین و از اخلاق، استعدادی نیز به پیچش ایدئولوژیک دارد که اتفاقاً می­تواند بار هیجانی اگزیستانسیل را در شکل ایدئولوژیک به قهر و جزمیت و نفرتهای تازه و بیگانگی­هایی از نوع دیگر سوق بدهد. ایدئولوژی، مستعد آن است که به صورت آگاهی کاذب وارونه ای ما را با دیگری بیگانه بکند. در همین دانشکده فنی سال 1346 نسبت به قبل تعداد دختران در فنی بیشتر شد (البته همچنان یکی دو درصد بیشتر نبودند) ولی برخی از دانشجویان و استادان سیاسی که سیاق فکری ایدئولوژیک داشتند گفتند اینها را رژیم برای مشغول کردن دانشجویان فرستاده است و برای منصرف کردن آنها از مبارزه! این یعنی بیگانگی انسان با انسان. یعنی نوعی آگاهی کاذب وارونه . همین سویه ایدئولوژیک بود که بعدها در سیاست، منشأ جزمیت­ها و خشونت­گرایی­های تازه شد.

 

اخلاق سرحالی واخلاق رهایی

اجازه بدهید بحث خویش را با اشاره به یک چرخش دیگری به پایان ببرم که در این سالهای اخیر در میان گروه­های اجتماعی ما در حال اتفاق افتادن هست و من به عنوان یک ایرانی کوچک از این چرخش، خوشحال نیستم. چرخش از اخلاق کنش به اخلاق آرامش، چرخش از  اخلاق «معطوف به جمع» به اخلاق «معطوف به فرد»، چرخش از  اخلاق رهایی به اخلاق سرحالی. از یک سو زمینه­های کافی در فردگرایی خود مدار ایرانیان وجود داشت. از سوی دیگر کژتابی­های دنیای پسامدرن ما  نیز به آن مزید می شود. جامعه ای که هنوز تجربه مدرنیته به قدر کافی نداشت،  به دنیای پست مدرن پرتاب می شود و این به فردگرایی خود مدار ما و میل به لذت­های آنی و شخصی و مانند آن را دامن می زند.

وقتی روح نسل دهه 40 و 50 را با روح نسل امروزی مقایسه می­کنیم می­بینیم حس وحال درونی در اخلاق در حال دگردیسی است. آن موقع اگزیستانس و عرفان معطوف به رهایی بود اما امروز بیشتر شاهد انواع روان­شناسی ها و معنویت های معطوف به لذت و شادی هستیم. اخلاق سرحالی می گوید شاد بودن هنر است، اما اخلاق رهایی می گفت شاد کردن، هنری افزون تر. این می گوید بگذارید راحت زندگی بکنم اما آن می گفت بیایید باهم بهتر زندگی کنیم. اخلاق سرحالی؛ اخلاقی فردگرایانه، متمرکز به زندگی روزمره و رضایت فردی  است در حالی که اخلاق رهایی، اخلاقی جماعت­گرایانه، معطوف به عمل و پراکسیس اجتماعی و رضایت جمعی است. این؛  اخلاق آرامش و  اخلاق نیکوکاری است، آن؛ اخلاق آفرینش و اخلاق فداکاری بود. این قابل تحویل به اخلاق مجلسی و نخبه­گرایانه است ولی آن، اخلاق اجتماعی بود و اخلاق با مردمان رقصیدن بود.

به نظرم اخلاق سرحالی، شاید نتواند به حیات اخلاقی پایدار جامعه چندان کمکی بکند. جامعه به یک ذخیره انرژیک اخلاقی نیاز دارد  که عمیق و وجودی ورهایی بخش باشد. همانطور که جامعه به ذخیره ژنتیکی برای شکوفایی فکری وعلمی وفنی و سرمایه انسانی نیاز دارد و متأسفانه با رفتن نخبه ها، ژن آنها  و ظرفیتهای ارتباطی و تعاملی آنها نیز ازاین سرزمین خارج می شود و طبق برخی تحقیقات با پدیده ای به نام رقیق شدن مغزها( Intellectual dilution )مواجه می شویم و متوسط هوشبهر جامعه تنزل پیدا می کند و ذخیره ژنتیکی کاهش می یابد. همینطور هم هست که ذخیره انرژیک اخلاقی جامعه مثل یک سرمایه اجتماعی به توسعه فرهنگی واجتماعی در یک سرزمین لازم وحیاتی است. اخلاق سرحالی نمی تواند پشتوانه محکمی برای عمق یافتن وتوسعه چنین ذخیره انرژیک اخلاقی در جامعه باشد درحالی که اخلاق رهایی ، این خاصیت را داشت. بدین ترتیب به گمان من هرچند ما در دوران پسا شریعتی زندگی می کنیم اما در شریعتی هنوز ظرفیتی برای تأمل در مسائل ایران و مسائل اخلاقی ایرانیان هست. 


فایل پی دی اف 


تاریخ ارسال: یکشنبه 16 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 08:47 ب.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 6 نظر

تأمل در فهمی که از اخلاقی بودن خویش داریم

عنوان بحت فراستخواه در مراسم بزرگداشت شریعتی:


تاریخ ارسال: دوشنبه 10 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 04:48 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 2 نظر

اخلاق آکادمیک و این سیستم هایی که ما داریم

 


 

متن سخنرانی تحریر شده مقصود فراستخواه در نشست تخصصی «ارزش‌ها و هنجارهای اخلاقی فعالیت‌های آکادمیک» در دانشگاه خوارزمی، 1393

 

با سلام خدمت حاضران در مجلس، من می‌کوشم آنچه را که در ذهن دارم در زمان تعیین شده تا حدی که ‌بتوانم با شما حاضران، استادان محترم و محققان عزیز در میان بگذارم، شاید مورد نقد و بررسی قرار گیرد و از این جهت  بنده هم چیزی بیاموزم. بحثم را با مفهوم سلفِ دانشگاه شروع می‌کنم. یعنی «خودِ» دانشگاه. سلف( Self) یا  ایگوی( Ego) دانشگاه که به نظر من در ایران نزار و نحیف  مانده است.

دانشمندان علم اعصاب شناختی بحثی را مطرح می‌کنند تحت عنوان تهی شدن خود (ego depletion). کسانی هستند که در این زمینه کار کرده‌اند مثل استیل من[1]، بامی استر[2] ، ووس[3] و... . فرض این است که در ما ذخایر انرژی محدودی وجود دارد و اگر از این انرژی وجودی، این شور زندگی و نیروی زیستن مراقبت نشود، کاستی می یابد و چه‌بسا مخدوش می شود و از بین  می رود. با این انرژی است که ما رفتار اخلاقی وتکاپوی علمی واجتماعی داریم.  مثالی از تهی شدن خود  خیلی سریع عرض کنم چون وقت محدودی هم داریم: در فروشگاه‌ها وسایل گران‌قیمت را ابتدای فروشگاه می‌گذارند. شما وارد یکی از این فروشگاه‌ها می‌شوید و چون قید بودجه دارید و می‌خواهید انتخاب عقلانی کنید، انرژی مصرف می‌کنید که از این وسایل گران‌قیمت چی بخرم؟ ولی قید بودجه‌ به شما اجازه‌ی خرید نمی‌دهد. مدیریت فروشگاه‌ها معمولاً کالاهای فاسد شدنی را در انتهای فروشگاه قرار می‌دهند . یعنی درست جاهایی که انرژی شما تمام شده و با توجه به قید بودجه‌تان نتوانستید چیزی بخرید  و اینجا دیگر از انرژی برای انتخاب عقلانی تهی شده اید و سراغ کالاهایی که فاسدشدنی می‌‌روید و آنها را حتی فله‌ای خریداری می کنید.

این یک مدیریت است که می‌دانند انرژی ما پایان دارد. انرژیی که برای خرید کالاهایی صرف کردیم و  قید بودجه‌مان اجازه نداد، تمام می‌شود. جایی می‌رسیم که انرژی محدود شده و پشتوانه ای برای  انتخاب عقلانی ندارید. من تصور می‌کنم که دانشگاه هم یک سیستم اجتماعی و یک موجودیت انسانی است. بارقه‌ای از هستی بشر. اتفاقاً یکی از آن اوج ‌های بشریت است. اما به‌هرحال انرژی محدودی دارد. در جامعه ما انرژی دانشگاه ودانشگاهی به طرق مختلف کاستی می یابد وته می کشد. از جمله در استاد نیز انرژی برای اخلاق حرفه  ای استادی نمی ماند و در دانشجو نیز انرژی برای تحصیلات جدی نمی ماند. چرا دانشگاهیان از انرژی وجودی خالی می شوند؟ علت دارد:

شما به آموزش عالی ما نگاه کنید. مقررات مختلف دست وپاگیری از بوروکراسی وزارتی بر دانشگاه  تحمیل می شود تمرکزگرایی هم هست. برای دانشگاه، دولت و بخش‌های دولتی، نهادهای مدنی، انجمن‌های تخصصی و حرفه‌ای یک تقسیم کار ملی رضایت‌بخش نداریم. تقسیم کار در سطح ملی معقول نیست. دولت کارهایی کی باید بکند نمی کند وکارهایی که نباید بکند می کند ونهادهای مدنی هم نمی توانند عرض اندام کنند. در دانشگاه سیاست‌بازی، دولت‌سالاری و ایدئولوژی ‌زدگی وجود دارد. نظام شایستگی‌ها در مدیریت دانشگاه به هم می‌خورد. پست‌ها سیاسی است و ارزش‌های حرفه‌ای مخدوش می‌شود. اینها به نظر بنده، به عنوان یک دانش‌آموز، انرژی‌های دانشگاهیان را کاهش می‌دهد. انرژی ها مصروف این مشکلات می شود. در دانشگاه ودانشگاهی انرژی  هایی وجود دارد و به تعبیر اقبال «نقطه نوری که نام آن خودی است/ زیر خاک ما شرار زندگی است»؛ اما تمام این شور حیاتی و انرژی وجودی دانشگاهیان مصروف به چیزهایی از قبیل مقررات، کاغذبازی و دیوان‌سالاری می‌شود. در نتیجۀ این عوامل،  جذابیت فضاهای اجتماعی دانشگاه و انعطاف‌پذیری برنامه‌ها کاهش پیدا می‌کند. محیط‌های یادگیری جذبه خود را از دست می‌دهند. ساختارهای درسی به صورت  انبارگونه و  عرضه‌گرایانه در می آیند و روش‌های تدریس ناکارآمد می شود، روش‌های مدیریت بروکراتیک می‌شود. تمام این موارد در دانشگاهیان یک نوع حس بی‌معنایی، بی قدرتی و بیگانگی بوجود می‌آورد. انرژی‌های حیاتی‌شان کاهش پیدا می‌کند. تهی شدن خود( ego depletion) روی می دهد. این «خود» که منشأ زندگی، علم‌آموزی و علم‌ورزی است، خالی می‌شود. نتیجه اش چیزی است که محققان به آن فرسودگی می گویند. زندگی علمی و دانشگاهی و دانشجویی وتحصیلی فرسوده می شود. ادراک ناکارامدی از تحصیل دانشگاهی واز رشته به وجود می آید. درس خواندن گرفتار حس ملال آوری می شود وبه واحد گذرانیدن برای گرفتن مدرک  تقلیل می یایبد. حضور در کلاس ، حالت غیر مؤثری به خود می گیرد.  استاد ودانشجو گرفتار احساس بی قدرتی می شوند. تصویر ذهنی  از علم آموزی و علم ورزی  مخدوش می شود. خستگی عاطفی به وجود می آید. فقدانِ هم‌آمیزی و هم‌داستانی آکادمیک[4] اتفاق می‌افتد. انسجام از زندگی دانشگاه رخت بر می‌بندد. در چنین شرایطی ، دانشجو و استاد شبیه همان خریداران نگون‌بخت که قبلا در مثال فروشگاه عرض کردم، به راهبردهای سازگاری متوسل می‌شوند. آن‌ مشتریان که در اول عرایضم تمثیل کردم، از آخر فروشگاه آن کالاهای فاسد شدنی  را می خریدند. اکنون ما چه کار می‌کنیم؟ کار ما هم شده است سر کردن با فضاهای موجود. معمولاً دانشجویان شاداب‌ترین اوقات‌شان را به جای کارهای اصلی واصیل علمی، با اینترنت و چیزهای بدیل دیگر می‌گذرانند. گاهی کمی هم ورزش می‌کنند یا با هم گپ می‌زنند و بعد راهبردهای سازگاری شان می شود حفظ کردن، درس خواندن‌‌ شب امتحان و گرفتن نمره و مدرکی از این فروشگاه مدرک‌فروشی .  تا ویزای ورود به کار را بگیرند، بلیطی فراهم آورند خود را وارد بازار بکنند و یا حکم استخدامی‌شان را تبدیل بکنند . این سبب می‌شود که یک نوع فرسایش تحصیلی، فرسایش دانشگاهی و فرسایش علمی(burn out) در دانشگاه اتفاق بیفتد. انرژی‌های ما کاهش پیدا کرده و تمام می‌شود. اجازه می‌خواهم که در زمان محدود به تحقیقی که «بوردیو» در دانشگاه‌های دهه‌ی 80 فرانسه انجام داده اشاره کوتاهی کنم. در همان کتاب‌ homo-academicus این موارد را به خوبی تشریح کرده است. یک مفهوم‌سازی دوتایی که عبارت است از دوتا مفهوم: سرپرستان دانش و آفرینندگان دانش. یک مفهوم curator و یکی creator. یعنی knowledge curator وknowledge creator. واژه curator معمولاً برای کسانی که موزه را اداره می‌کنند و برای متولیان امور دینی به کار می‌رود. بوردیو می‌گوید ما در دانشگاه به جای موجودات خلاق، متولی علم شده ایم. همان‌طور که یک متولی مذهبی مثل کشیشcurator متولی دین است برعکس رسولان مبعوث تاریخ که آن‌ها creator و خلاق بودند ، ولی متولی فقط می‌خواهد از محصولات و برخی قوانین و رویه‌ها و چیزهای دیگر نگهداری کند. بوردیو می‌گوید فرهنگ هم همین‌طور است، کسانی متولیان فرهنگ‌اند و کسانی پدیدآورندگان فرهنگ‌. هنرمندان خلاق و سایر پدیدآورندگان آثار علمی، هنری. چون بحث ما باید معطوف شود به هنجارها و مسائل آسیب‌‌شناختی و چالش‌هایی که در دانشگاه‌ها هست، بوردیو مطرح می‌کند که در دانشگاه‌های فرانسه در دهه­ 80 کسانی هستند که بیشترcurator دانش‌اند. یعنی متولیان دانش شده‌اند. دانش را سرپرستی می‌کنند. استاد در کلاس، مدیرگروه، کرسی استادی، مدیریت دانشگاه، و امثال اینها فقط مثل کسانی هستند که موزه ای به نام دانشگاه را نگهداری می‌کنند، ولی آثاری که در موزه است آفریده‌ی دست‌های دیگری است. بوردیو مطرح می‌کند که متولیان رسمی دانش، قالب‌های رسماً مشروع دانش را باز تولید می‌کند. تحقیقات مرسوم ما ، بازتولید قالب‌های رسماً مشروع دانش است. تحقیقات مرسوم و  مقاله‌هایی که برای ارتقا تهیه می کنیم قالب‌های مرسوم دانش را انتقال می‌دهند آموزش‌های مرسوم در کلاس، دانش رسمی را انتقال می دهند. اما ایشان می‌گوید ما creator دانش در دانشگاه‌ها کمتر می‌بینیم. آن‌ها که صورت‌های جدیدی از مشروعیت در دانش ایجاد می‌کنند، آنها که اشکال تازه‌ای از معنا پدید می‌آورند، خلاق‌اند و اندیشه، معنا و دانایی تولید می‌کنند. اینها در واقع روشنگران معرفت و دانش‌اند و دانشگاه را دیگر محل نگهداری دانش تلقی نمی‌کنند، بلکه دانشگاه را خاستگاهی برای افق‌گشایی، جستارگشایی، پرسش افکنی  وبداعت وخرد انتقادی می‌دانند. روح خلاق دانشگاهی، حقیقتا در دغدغه اندیشیدن جدی است، کام معنا را از خلاف آمد عادت طلب کردن است، کسب جمعیت از زلف پریشان تفکر است.

اما اجازه بدهید در این قسمت عرایضم به تصورخودم از  اخلاق اشاره بکنم تا بتوانم دربارۀ اخلاق آکادمیک نتیجه بگیرم. درک ناچیز بنده به عنوان یک دانش آموز کوچک این است که اخلاق همان ادامه­لذت‌های ماست. به چه دلیل من از انرژی درونی در دانشگاه صحبت کردم و عرض کردم که عواملی دست به دست هم می‌دهند و ما از این انرژی تهی می‌شویم؟ چون اگر این انرژی نباشد اخلاق موضوعیت نخواهد داشت. چون اخلاق همان شادی‌های ماست، همان لذت‌های ما که تعالی پیدا می‌کند. انسانی که می‌خواهد زندگی کند و معنایی برای بودنش دارد، چون می‌خواهد شاد باشد و  دیگران را هم شاد کند و از زیستن لذت ببرد و برای هستی معنایی بیابد، لحظه‌های خود را از هستی پر و مالامال از کمالات وجودی کند، برای همین است که اخلاق می‌ورزد، راست می‌گوید، درستکاری و امانت‌داری می‌کند، مسئولیت‌شناس است و چیزهای دیگر.

اگر انرژی وجودی در دانشگاه‌ها از طریق برخی عوامل ته بکشد ما نباید انتظار اخلاقی بودن داشته باشیم. آن فرسایشی که عرض کردم اگر اتفاق بیافتد، برای استاد و دانشجو خستگی عاطفی ایجاد می‌کند و این حس ناکارآمد و ملال‌آور و احساس بی‌کفایتی، عزت نفس‌ها را مخدوش می‌کند و بقیه مشکلات مربوط به آن می‌شود.

مشکلی که در جامعۀ ما اتفاق افتاده است این است که نصیحت اخلاقی جای اصلاحات ساختاری واصلاحات نهادی را گرفته است. در جامعه­ ما اخلاق به یک سلسله روش‌های مستقیم کلامی تغییر پیدا کرده و بنظرم بزرگ­ترین مشکل اخلاق در جامعه نصیحت‌های اخلاقی و نصیحت‌نامه‌های اجتماعی است. همه اندرزگو هستند. شاید هیچ جامعه‌ای به اندازه ما لفاظی ندارد. درک محدود من از مطالعات محدودم ناشی شده و فرضی را در ذهنم ایجاد کرده که محققان باید آن را بررسی و اصلاح کنند. به گمانم ما جامعه‌ی بسیار وربال  شده ایم و گرفتار لفاظی هستیم چون کار اعمال را به الفاظ می‌دهیم. کار ساختارها و زمینه‌های عینی در نهادها را به کلمات خالی در هوا می‌دهیم. برای تربیت فرزندان‌مان نیز فقط بلدیم به آنها نصیحت کنیم. می‌خواهیم مشکلات جامعه حل شود، همه ­جا به پیام‌های اخلاقی متوسل می شویم. از در و دیوار این مملکت پیام‌های اخلاقی می‌بارد و چقدر اقتصاد، هزینه‌های انسانی، وقت، فضا و پول از این اقتصاد تک‌پایه نفتی را به خودش اختصاص می‌دهد. فاعل نصیحت هم گاهی خود دولت است. دولت به جای اینکه کارهای خاص خودش را انجام بدهد به این لشکر کلمات و نصایح ایدئولوژیک مرتب می افزاید. ارتشی از کلمات ایجاد می‌کنیم و همه در جامعه مرتب می‌گوییم باید اخلاق حرفه‌ای به وجود بیاید و نباید سرقت علمی بشود و استاد نباید سخنرانی بکند و بهتر است مباحثه ایجاد کند و بحث‌های دیگر. در واقع نوعی از اخلاق  محتسبی به واسطه‌ی اندرزها و نصیحت‌‌نامه‌های اجتماعی  خصوصا به نصیحت پیشه شدن حکمرانان! در جامعه ایران شکل گرفته است. چرا؟ چون فکر می‌کنیم که با روش مستقیم کلامی می‌توانیم همه چیز را تغییر دهیم، در حالی‌که اندرز به سه سطر برسد طولانی می‌شود. گویا از سر راحت‌طلبی است که به کلام متوسل شدیم. کلام خیلی مهم است ولی جای نهادها وساختارها و عملکرد یک محیط نهادی کارامد را نمی تواند بگیرد. حرف زدن در هر جایگاهی نمی‌تواند موضوعیت داشته باشد. اخلاق نوعی هوشمندی است. ما به اندازه هوشمندی‌مان اخلاقی عمل می‌کنیم. اگر هوش عاطفی، معنوی و انواع هوش‌های اجتماعی و فرهنگی را داشته باشیم، اخلاقی عمل می‌کنیم. در بحث‌های دیگر آقای دکتر باقری به یک بعد قانونی اشاره کردند و دکتر قانعی راد به ابعاد دیگری از موضوع و جناب آقای دکتر آراسته به موضوعات دیگر.

شاید بیان من نارسا است اما مهم­ترین مسئله‌ای که ما غافل هستیم این است که به جای تظاهرات ارزشی، نصیحت‌ها و روش‌های وربال و لفاظی‌های خالی، باید نهادهای مان را بهبود بخشیم. عملکرد واقعی وزمینه های واقعی تنها از طریق ساختارهای کارامد وهوشمند و از رهگذر نهادهای خوب وحکمرانی خوب به دست می آید.  به نظر من اگر دانشگاه از ایدئولوژی زدگی وسیطره بوراکراسی دولت آزاد بشود ، در این صورت دانشجو و استاد دچار این خستگی‌های عاطفی نمی شوند و می توانند بهترین خلاقیت­ها و بهترین تخلق ارزش‌های انسانی  وبهترین اخلاق حرفه ای را از خود نشان دهند. رفتارهای خوب را تنها می توان از ساختارهای خوب انتظار داشت. اخلاق حرفه ای استادی را  تنها از استقلال دانشگاهی وآزادی آکادمیک می توان طلب وتمنا کرد.


فایل پی دی اف سخنرانی

 

 



[1] Stillman

[2] Baumeister

[3] Vohs

[4] academic integrity

تاریخ ارسال: دوشنبه 3 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 04:56 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 6 نظر

برنامه سخنرانی انجمن ایرانی اخلاق در علوم وفناوری : تأمل در اخلاقی بودن علم ورزی



تاریخ ارسال: شنبه 12 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 07:25 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 1 نظر

زندگی هدفمند


سخنرانی مقصود فراستخواه در کانون فرهنگی «شید»


متن تحریر شده سخنرانی را از اینجا دریافت کنید



تاریخ ارسال: چهارشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 05:21 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 2 نظر

انسان خوب واخلاق خوب؛ در جامعۀ خوب با حکمرانی خوب

http://www.donya-e-eqtesad.com/Default_view.asp?@=355954

 

    

گفتگوی محسن آزموده وفاطمه باباخانی با مقصود فراستخواه

منتشر شده در دنیای اقتصاد، ضمیمه آخر هفته

اخلاق واجتماع،  شماره 34 ، 22فروردین92، صص58-60

 


 

در سال های اخیر برخی روشنفکران و اندیشه ورزان ایرانی از جمله مصطفی ملکیان و حسن قاضی مرادی در آثار و گفتارشان بر زوال اخلاقیات در جامعه ایرانی انگشت گذاشته اند و معتقدند که مهم ترین علت نابهنجاری های گوناگون سیاسی و اجتماعی که جامعه ایران امروز با آن ها دست به گریبان است، مسئله اخلاق است. ارزیابی شما از این ادعا چگونه است؟

 

مسائل  اخلاقی  در جامعۀ  کنونی را به گمانم شاید درست نیست زیاد هم نخبه گرایانه بررسی بکنیم. انصافا مردم کوچه وبازار در تاکسی واتوبوس ومیهمانی ها گاهی درک عمیق تر ودقیقتری نسبت به  مسائل اخلاقی جامعه دارند.

برخی از نویسندگانی که اشاره کردید(نه همه)،  نگاه شان به اخلاق در جامعه، خیلی کلی گویانه و انتزاعی است. اخلاق مردمان با توصیف وتجویزهای اندرزگونه  بهبود پیدا نمی کند حالا چه از نوع  قدیم وچه به شکل جدید! گاهی نابهنجاری های اجتماعی چنان به زوال اخلاق در جامعه نسبت داده می شود که یا کلی گویی است ویا همانگویی. اجازه بدهید دو مثال ساده عرض بکنم. نخست نمونه ای از نابهنجاری ها را درنظر بیاورید که  مثلا قواعد نظم اجتماعی در عبور ومرور چندان رعایت نمی شود. حالا اگر از بعضی کسانی که اشاره کردید این را بپرسید می گویند علت امر آن است که مردم به حقوق همدیگر مثلا حق تقدم در عبور التفات نمی کنند یا به حقوق عمومی  ونظم عمومی بی توجهی دارند واینها همه  ضعف های اخلاقی است. تصور می کنم  این نوعی کلی گویی است. مثال دوم از نابهنجاری ها صنعت دروغ است که در جامعه شیوع پیدا کرده است. باز آقایان می گویند ریشه اش زوال اخلاق در جامعه است. این نیز بنا به درک ناچیز اینجانب، شبیه نوعی همان گویی است. وقتی  کسی  می گوید علت دروغ گفتن زوال اخلاق است، مثل این است که بگوید علت  دروغ گفتن آن است که دروغ گفته می شود یا علت زوال اخلاقی آن است که ما دچار زوال اخلاقی شده ایم!

 

پس به نظر شما چطور باید مسائلی مانند رواج دروغ گویی در جامعه را تحلیل کنیم؟

به نظر بنده، پرسش اصلی این است که افول اخلاق چرا؟ علتش چیست؟ زمینه هایش چیست؟ این همان چیزی است که به گمانم گاهی مردم در سطح شهر و متن جامعه،  عمیق تر و دقیقتر از برخی نخبگان می فهمند. به نظر اینجانب بعضی از نویسندگانی که نامشان را ذکر کردید نگاهی تقلیل گرایانه به مسألۀ اخلاق در جامعه دارند. یعنی اخلاق را که رفتاری انسانی واجتماعی  وپدیده ای پیچیده و چند وجهی است، به سطح روان شناختی فرومی کاهند آن هم صرفا از منظر بررسی های انتزاعی اخلاقی. ولی آنچه امروز ما بیشتر به آن نیازداریم، نگاه هایی سیستمی وکل نگر به مسأله است. هر رفتار انسانی لبۀ ظاهری از شبکۀ فوق العاده توبرتو و پیچیدۀ اجتماعی است و با ساده سازی های انتزاعی چندان قابل فهم  نیست.

 

 

آقای دکتر، برخی مثل دکتر سید جواد طباطبایی با تاکید بر فقدان مفهوم «مصلحت همگانی» در اندیشه سیاسی-اجتماعی ما، معتقدند که میان اخلاقیات و سیاست(بر خلاف سنت غربی که اخلاق نیکوماخوسی مقدمه ای بر سیاست ارسطوست) شکافی رخ داده که علت اصلی فقدان اندیشه خردورزانه اجتماعی و سیاسی در میان ما بود. شما در این مورد چگونه فکر می کنید؟ چرا ما همواره برای رفتارهای اخلاقی به دنبال انگیزه هایی بیرون از حیطۀ خرد عرفی هستیم؟

 

بله در اینجاست که نگاه نسبتا عمیق تر به مسألۀ اخلاق دیده می شود. چرا؟ برای اینکه انسان هایی که از اخلاق ورفتارشان بحث می کنیم در خلأ مورد بررسی قرار نمی گیرند، بلکه در یک فضای حالت اجتماعی ودر گذرگاه تاریخی شان دیده می شوند. از این منظر که می نگریم، می خواهیم پروبلماتیک اخلاق ایرانی را در ارتباط با  پروبلماتیک عقل اجتماعی وعقل سیاسی درایران  واکاوی بکنیم.

امر اخلاقی و امر سیاسی هردو در حالت «ایده آل تایپ» خود، پاره هایی از عقلانیت بشری هستند و با همدیگر نیز نسبت وثیق دارند. اخلاق، از جنس خِرَدعملی است، همانطور که سیاست نیز.  اخلاق چیزی مقدس واسرارآمیز نیست. در ذهن خدایان نیست. امری عرفی است، همانطور که سیاست نیز. هردوی اخلاق وسیاست، اموری عرفی وانسانی هستند. موضوع تحلیل عقلانی بشر هستند و می توانند وباید برعقل مستقل بشری بنا بشوندوبرافراشته  بشوند. این انسان است که با عقلش می تواند بفهمد که  رفتارخود را چگونه سامان بدهد تا زندگی رضایتبخش پایداری داشته باشد. جامعۀ انسانی  نیز این قابلیت را دارد که با نوعی عقلانیت نهادمند شدۀ جمعی، نظمی معقول ورضایتبخش وپایدار برقرار بکند.

مقصود شما این است که رونق اخلاقیات در گرو کیفیت مناسب نهادهای اجتماعی وسیاسی است؟

بله ، اجازه بدهید مثالی عرض بکنم. آزاده منشی صفتی اخلاقی در بشر است و آن  توزیع معقول وبهینه ای از عواطف و افکار و رفتار انسانی است؛ با خود ودیگران. همانطور که دموکراسی، صفتی سیاسی درجامعۀ بشری است و آن توزیع معقول قدرت در مناسبات فیمابین  است. هردو نیز در روشنایی خرد فهمیده می شوند.

 اخلاق، نوعی نظم پسندیدۀ فکری و عاطفی و انگیزشی و رفتاری است واین نظم اخلاقی مخصوصا در مقیاس بزرگ اجتماعی با نظم سیاسی ارتباط دارد. وقتی نظم سیاسی معقولی پابرجا باشد ، این می تواند نظم اخلاقیِ معقولی را نیز در جامعه مشروب بکند. همانطور که نظم سیاسی خوب هم به نوبۀ خود از نوعی نظم رفتاری وهنجاری خوب نشأت می گیرد . این دو با همدیگر رابطۀ اکمال متقابل دارند. دوکمانه از یک چرخه هستند و باهم به صورت مارپیچی و حلزونی گسترش می یابند.

بسیار خوب ، شما می گویید که نظم سیاسی ونظم اخلاقی مکمل یکدیگر هستند. آیا تخریب یکی لزوما به تخریب دیگری منجر می شود

حالا اگر در یک جامعه، نظم سیاسی مخدوش بشود، طبعا نظم اخلاقی نیز لطمه خواهد دید. چرا؟ چون نظم سیاسی پلتفرمی برای زندگی همگان است که من هم تکه ای از آن هستم. «من» درواقع، یکانی از همگان است. البته جامعه جمع سادی ای از افراد نیست بلکه شبکه پیچیده ای از روابط است. اما درهرحال، بخش مهمی از اخلاق این است که «من» ها بتوانند با صورت «ما»ییِ خود، با صورت نوعی بشری خود،  حتی با صورت زیستبومی خود رابطه ای معقول ورضایتبخش وپایدار برقرار بکنند.

من کی می فهمم که آب را نباید گل بکنم؟ وقتی که التفات داشته باشم این آب فقط از آن «من»  نیست، بلکه متعلق به «ما»ست: «در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب. یا  در آبادی، کوزه‌یی پر می‌گردد. شاید این آب روان، می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی. دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب. مردم بالادست، چه صفایی دارند. مردمان سر رود، آب را می‌فهمند.گل نکردندش، ما نیز آب را گل نکنیم». حالا اگر فرض کنید افراد زورگویی از اینجا وآنجا پیدا بشوند ومرتب مسیر آب وتوزیع آب را در یک سرزمین تصاحب بکنند و به هم بزنند وبیالایند، در این صورت دیگر آن درک اخلاقی از گل نکردن آب، در مقیاس عمومی مخدوش می شود.

 اکنون سؤال این است که واقعا کی آب را گل نمی کنیم. چطور می شود که مردم با همدیگر عاقلانه رفتار  می کنند.  این مستلزم آن است که آنها از همدیگر بیگانه نباشند. همانطور که صورت فردی خود را می فهمند، صورت اجتماعی و نوعی شان را نیز به طرز ملموس بفهمند. یعنی زمینه ای تاریخی واجتماعی ونهادی برای شان فراهم بیاید که مصلحت های فردی شان را وگروهی شان را  واقعا در پیوند با مصلحت عمومی ببینند. همانطور که منافع خصوصی شان را می بینند منافع همگانی نیز برایشان قابل رؤیت وقابل درک  وقابل لمس باشد.

کی چنین می شود؟ طبیعی است وقتی که آگورا ومیدانی راحت وکارامد باشد تا بتوانند دور هم جمع بشوند و میانگین مصلحت های شان را تعیین بکنند و همه قادر باشند در معدل گیری مصلحت های شان  شرکت بکنند. مثلا قوانین توزیع آب وتوزیع دیگر منابع وبختهای زندگی  از عقلانیت عمومی آنها منبعث بشود. در این صورت آنها دیگر با مفهوم مصلحت همگانی  بیگانه نیستند ودر نتیجه تعهد درونزایی به آن دارند چون می بینند منافع عمومی همان چتری است که در لوای آن منافع یکان یکان شهروندان نیز امکانپذیر  می شود وپایداری می یابد.

وقتی نظم سیاسی بازتابی از منافع عمومی است و متوسطی تا حد امکان بهینه از عقول شهروندان را منعکس می کند ، در آن صورت  یکان یکان شهروندان به طور معمول  انگیزه دارند در چارچوب آن نظم وبا قواعد آن بازی بکنند و به منافع همگانی که آن نظم برایشان برپاشده است توجه داشته باشند ومنافع خصوصی خود را نیز با آن جفت وجور بکنند. بدین ترتیب شما شاهد نوعی هنجارگرایی پابرجا  خواهید بود ودر سطحی عمیق تر از آن شاهد ارزش های اخلاقی پابرجا مثل خودفهمی و «دگر فهمی» و نوع دوستی و  غمخواری بشری و فهم  آب وخاک وهوا.

اصولا زوال اخلاقیات در یک جامعه چگونه رخ می دهد و چه علل و عواملی موجب این خلاء می شوند؟

انسان موجودیتی صرفا زیستی وروانی نیست بلکه موجودیتی اجتماعی نیز هست. اخلاق مردمان نیز  طبعا از یک منطق اجتماعی پیروی می کند. افلاطون فلسفۀ تربیتی خود را کجا به میان می آورد ؟ می دانیم در آنجا که می خواهد فلسفۀ اجتماعی و سیاسی بحث بکند. مهمترین مباحث تربیتی و اخلاقی افلاطون را در کتاب های « جمهور »و« قوانین» او می‌خوانیم. ارسطو نیز در دو بخش آخر کتاب« سیاست»‌اش از اخلاق صحبت کرده است. پرورش بشریت  نیازمند محیط نهادی، قوانین و سیستم‌های مناسب است. انسان خوب واخلاق خوب در جامعۀ خوب با حکمرانی خوب و نظام های اجتماعی خوب به دست می آید وبسط واعتلا پیدا می کند وبازتولید می شود وپایدار می ماند.

باز هم اجازه بدهید مثالی عرض بکنم. خشونت یک رفتار خلاف اخلاق است. ولی از کجا آب می خورد؟ بنا به درک ناچیز بنده خشونت تا حد زیادی از یک زمینۀ اجتماعی ومحیط نهادی برمی خیزد و زندگی ما را تیره وتار می کند. مثلا وقتی نهادخانواده و سیاست برمبنای کمال گرایی ِ پدرسالارانه شکل بگیرد، نوعی مشروعیت برای خشونت به وجود می‌آید. پدرانی که در گذشته فرزندانشان را برای تربیت، تنبیه فیزیکی می‌کردند، ذاتاً آدم های شریری نبودند ، بلکه گمان می کردند خشونت برای تربیت وکمال لازم است. در واقع نهاد پدرسالاری بودکه از نوع مناسبات اجتماعی خاصی پدید می آمدو این شکل از مشروعیت را برای کنترل رفتار دیگران را بازتولید می کرد. وقتی خانواده های گسترده متحول می شوند ونهادهای اجتماعی توسعه پیدا می کنند ، رشد آگاهی ها و نوع روابط جدید سبب می شود که  تدریجا زمینه های آن نوع خشونت از بین می رود. پس می بینید صرفا با درس اخلاق نمی شود انتظار داشت مردم اخلاقی بشوند باید کمک کرد که محیط نهادی زندگی آنها توسعه پیدا بکند واین به عمل اجتماعی وبه نهادهای مدنی و به طرح اجتماعی نیاز دارد.

چگونه می توان باور به اصول اخلاقی خودآیین و عرفی را در افراد یک جامعه اشاعه داد؟

 اخلاق، نوعی هوش عاطفی و هوش میان فردی است. شما وقتی با دیگری معاملۀ اخلاقی می کنید علتش این است که با هوش عاطفی تان می توانید دیگری را نیز مثل خودتان  بفهمید ، به احساسات دیگری  وحق وحقوق دیگری توجه والتفات دارید. این هوش میان فردی، از طریق اجتماعی شدن فرزندان مان در خانه ها ومدارس پرورش می یابد و البته زمینه های نهادی و سیاسی و  اقتصادی وفرهنگی ورسانه ای نیز باید آن را تسهیل بکند. نه اینکه مخدوش سازد. مثلا اگر منطق واقعی حاکم بر جامعه زور و تصاحب و غلبه و انحصار و خشونت باشد، بفرض هم پدری ویا مربی و معلمی به یک نوجوان هوش عاطفی یادبدهد، تا پایش را در جامعه می گذارد می بیند کلاهش پس معرکه است و پایمال می شود. پس اوهم با یادگیری اجتماعی می آموزد که بازی تنازع بقا پیش بگیرد.

اخلاق ، از جنس عقلانیت است. من با نوعی خردورزی عملی است که در می یابم منافع فردی خود را به میانجیگری منافع دیگر همشهریان وهموطنان وهمنوعان دنبال بکنم. مثلا به قول آدام اسمیت اگر شغلم قصابی است می فهمم که وقتی گوشت خوب به مردم می دهم،  نه تنها وجدان راحت تری دارم و عزت نفس وشرفم محفوظ می ماند وزندگی شاد تر و رضایتبخش تری دارم، مشتریان بیشتر وپایداری هم پیدا می کنم و کسب وکارم در دراز مدت رونق می یابد و منافع پابرجایی نصیب من می شود. این وقتی است که اوضاع محله وجامعۀ آن قصاب محترم مساعد باشد. اما اگر مناسبات ونظام های حقوقی و ساختارهای اجتماعی چنان آشفته باشد که  نتوانیم چنین استدلال های اخلاقی راحتی بکنیم، دور از انتظار نیست که ما به جای فردگرایی نهادینه از نوع آنچه آدام اسمیت  توضیح می داد و به جای  انتخاب عقلانی اجتماعی و به جای بازی  انصاف وعدالت،  شاهد فردگرایی خودخواهانه ای باشیم که هرکس فقط می خواهد گلیم خویش از موج برون ببرد و از بازار آتش گرفته، دستمالی به دست آورد و عاقبت نیز همه در این بازی های باخت-باخت ، از پای در می آیند تمام استعدادهای اخلاقی شان نیز تباه می شود .

 

شکاف میان سنت و تجدد و بحث پیرامون آن ها از مهم ترین موضوعاتی ست که در چند دهه(و شاید بتوان گفت در یک سده) اخیر مورد بحث و فحص قرار گرفته و درباره آن جدال ها و جدل های گوناگونی صورت گرفته است. تا چه میزان این وضعیت پادرهوایی(به تعبیر داریوش شایگان موتاسیونی) میان سنت و تجدد را علت سست شدن اعتقاد به ارزش های اخلاقی سنتی و ریشه نگرفتن ارزش های نوین اخلاقی می دانید؟

بله گذار سنت-تجدد در ایران به طور موفقیت آمیزی پیش نرفته است تا اخلاق اجتماعی هم به طرز مطلوبی توسعه پیدا بکند. علتش از یک جهت صعوبتهای ساختاری ما بود واز جهت دیگر عاملان اجتماعی وکنشگران ما نیز ضعف داشتند. نتیجه اش این شد که تجربۀ مدرنیته در شهر ودر زندگی روزمره مردم کمتر بسط می یافت، بلکه بیشتر از بالا وبیرون می خواستیم مدرن بکنیم.

متأسفانه مدرنیزاسیون دولتی ما نیز هم با اقتدارگرایی نامعقولی درآمیخت و به صورت نامتوازن و بدریختی اجراشد، در نتیجه شکست خورد وجای آن را نوعی تجددستیزی گرفت. در نتیجه مشکل دوتاشد. این بار سنت ها بزک تازه یافتند و در قالب ایدئولوژی دولتی به مصاف طرح مدرنیتۀ ایرانی  آمدند.

در متن جامعه وبراثر ارتباطات تازه، ارزش‌ها و هنجارهای سنتی بحث‌انگیز می شدند و نفوذ و کارآیی پیشین خود را در  از دست می دادند ولی  ارزش‌ها و هنجارهای نو وکارامدی هم جایگزین نمی شدند، ارزش‌ها و هنجارهای سنتی روز به روز و قشر به قشر  در هم  می ریخت. ولی ارزش‌های جدید مثل قانون‌گرایی به شکل نهادینه جایگزین آن و مستقر نمی شد و این وضع به  بحران هویت می انجامید؛ جامعه دچار ضعف هنجاری و نوعی بی‌هنجاری  می شد،‌چرا که هنجارهای سنتی قبلی و تعادل سنتی به هم خورد ولی تعادل تازه و پویایی جای آن نمی نشیند. این گسست مطلق  میان سنت و مدرنیته،منشأ آشفتگی در ارزش‌های  فرهنگی- اجتماعی مردم شده است. جامعه ایران در چند دهه اخیر، میدان منازعۀ ایدئولوژی  های نخبگان شده است و در وسط زمین وآسمان   مانده است.  درک سنتی از اخلاق برهم خورده وناکارامد شده است. قالبهای ایدئولوژیک مخصوصا در قالب پروژه دولتی به آشفتگی انجامیده است و اخلاق عرفی عقلانی در متن جامعه فرصت بازیابی خود و بسط  و شکوفایی وثمردهی پیدا نکرده است، چون بی یار ویاور است و زمینه های مدنی لازم برای آن فراهم نیست.

 

فایل پی دی اف

تاریخ ارسال: یکشنبه 25 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 10:47 ق.ظ | نویسنده: م فراستخواه | چاپ مطلب 2 نظر
( تعداد کل: 33 )
   1      2     3     4     5   >>
صفحات