مقصود فراستخواه

فضایی میان ذهنی در حوزه عمومی نقد و گفت وگو

مقصود فراستخواه

فضایی میان ذهنی در حوزه عمومی نقد و گفت وگو

جامعه شناسی در ایران؛ صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی

«جامعه شناسی ایرانی؛ صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی»

(عنوان بحث مقصود فراستخواه در انجمن جامعه شناسی ایران، به مناسبت روز علوم اجتماعی)

 زمان: چهارشنبه 12 آذر 1404،  ساعت چهار تا شش بعد از ظهر

مکان: سالن انجمن جامعه شناسی ایران.

کار؛ سازه ای اجتماعی است (بحثی در رویداد از کار تا کارستان)


کار؛ سازه ای اجتماعی است

بحث مقصود فراستخواه

در رویداد

از کار تا کارستان

چهارشنبه 12 آذر 1404

هتل قلب تهران

 کار  نه به عنوان یک امر شخصی، بلکه به عنوان امری "جمعی و مشترک" شکل می گیرد و ما برای محقق کردن آن، نه فقط به تعهد و احساس علاقه شخصی به آن، بلکه به روشهایی برای به اشتراک گذاشتن تعهد، تعلق و دستاوردهای آن با دیگران نیاز داریم. در واقع "کار"هایی هست که فقط از آن ما نیست، بلکه کاری است بزرگ و شاید "کارستان" .  دست یافتن به آن جز از طریق "همکاری"، "همیاری"، "همدلی"، "هم سازی" و انواع مختلف تشریک مساعی، ممکن نخواهد بود.

در این رویداد تلاش می شود در ساحت روان، ذهن، رفتار، اقتصاد و جامعه، به لایه های مختلف این سوال پاسخ دهیم که ما چرا و چطور می توانیم  باهم کاری مشترک را به سرانجام برسانیم؟ و چرا و چطور، در خلاف این جهت، به تعارض با یکدیگر و کارشکنی برای یکدیگر می پردازیم؟

برای پاسخ به این سوال، تلاش می کنیم، از سطح فردی تا سطح اجتماعی مروری بر "رانه"های همکاری و تعارض داشته باشیم و سرآخر، "باهم" به درکی تازه برای شکل دادن همکاری ها و گذر از تعارض ها برسیم؛ شاید که از این طریق در زندگی شخصی، سازمانی و اجتماعی مان آن "کارستان" ها که در خیال می پرورانیم را، دست یافتنی کنیم و باقیمانده‌ای از منابعی ارزشمند که به سرعت در حال زوال است را، در جهت امور ارزشمند و مشترک به شیوه‌ای کارآمد و هم‌افزا به کار ببندیم.

کنشگران مرزی در دوره های انتقال سیاسی

کنشگران مرزی در دوره های انتقال سیاسی

مقصود فراستخواه در گفت‌وگو با مهدی محمودیان

قسمت دوّم

برنامه سه‌راه_جمهوری

در استودیو_پات

اینجا

https://youtu.be/kZOrHXaIVXc?si=0ei2wMAm32J8wMvV

ودر کانال تلگرامی مقصود فراستخواه

https://t.me/mfarasatkhah/2524

فیلم خلاصه ای از بحث

https://s34.picofile.com/file/8488329400/%DA%A9%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D9%85%D8%B1%D8%B2%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C.MP4.html



آینده هویت ایرانی چشم به اقلیت خردگرای خلاق دوخته است


 گفتگو با فراستخواه

 آینده  هویت ایرانی چشم به اقلیت خردگرای خلاق دوخته است

  اعتماد 5 آذر 1404 صفحه 1و 3 


گفت‌وگو با مقصود فراستخواه، جامعه‌شناس

هویت‌ایرانی‌دردل‌تمدن ایرانی بازآفرینی می‌شود

مقدمه | جامعه ایرانی در سده اخیر، درگیر چالشی دوگانه میان میراث تاریخی و واقعیت‌های مدرن بوده است؛ چالشی که پرسش از «هویت» را به یکی از بنیادی‌ترین مسائل فکری و اجتماعی معاصر تبدیل کرده است. تجربه زیسته ایرانیان در بستر تغییرات سیاسی، فرهنگی و جهانی سبب شده تا حافظه تاریخی، باور دینی و کنش‌های روزمره در هم تنیده شوند و ترکیبی سیال و چندوجهی از هویت پدید آورند. در چنین زمینه‌ای، مساله هویت دیگر مفهومی فراتر از تعلقات قومی یا دینی است و به عرصه‌ای از تأمل تمدنی و کنش اجتماعی بدل شده که عقلانیت، اخلاق و خلاقیت در آن نقشی محوری دارند.دکتر مقصود فراستخواه، جامعه‌شناس ایرانی، در این گفت‌وگو که در محل خانه اندیشه‌ورزان برگزار گردید به بیان نظرات و دیدگاه‌های خود در مورد هویت و تمدن ایرانی پرداخت.
 
هویت ایرانی؛ سازه‌ای در پیوند عقل، معاصریت و تجربه تاریخی
دکتر مقصود فراستخواه در ابتدای گفت‌وگو با اشاره به دوران کودکی خود بیان کرد که مساله هویت ایرانی برای او از خلال خاطره و قصه معنا می‌یافت. در ذهن او، پاسخ به پرسش «خاطراتت چیست؟» در حقیقت معادل با «هویتت کیست؟» بود. شب‌های کودکی‌اش با داستان‌های کهن ایرانی رقم می‌خورد؛ پدر روایتگر قصه‌های حماسی پرشکوه و مادر راوی داستان‌های اندوهناک بود. آمیزش غرور و اندوه، شادی و غم در ناخودآگاه او به ریشه‌ای عمیق از حس هویت تبدیل شد. از نظر او، کودکان نسل آن روزگار میان اسطوره و اشک رشد می‌کردند و همین دوگانگی احساسی شالوده ایرانی بودنشان شد.
این جامعه‌شناس ایرانی در ادامه توضیح داد که از دوران مدرسه، روایت‌های رسمی تاریخ را به‌آسانی نمی‌پذیرفت، چراکه آنها را بازتاب نگاه دولت‌ها و نظام‌های مستقر به هویت می‌دانست. به باور او، مشکل اصلی در هر دو دوره پیش و پس از انقلاب، تحمیل هویتی از بالا بود که در مردم پذیرش پیدا نمی‌کرد. او تاکید کرد نسلش در فضای انجمن‌های دانش‌آموزی یاد گرفته بود تردید و داوری کند، شواهد را بسنجد و با نگاهی انتقادی بیندیشد. همان‌جا بود که جست‌وجوی فکری‌اش برای فهم مستقل از تاریخ و هویت آغاز شد. وی در ادامه توضیح داد که نوشته‌های نخستینش به نسبت دین و هویت ایرانی اختصاص داشت. از نظر او، دین تنها یکی از اجزای هویت است و نه تمام آن. هویت ایرانی تلفیقی از دین، خرد، تجربه تاریخی و معاصریت است. در آثار پژوهشی‌اش تلاش کرد نشان دهد ایرانی بودن به معنای پیوستن به شبکه‌ای از آگاهی‌ها و تجربه‌های متکثر است، نه انحصار در یک بُعد تاریخی یا عقیدتی. به اعتقاد او، نواندیشان پیشامشروطه نخستین کسانی بودند که در مواجهه با دنیای جدید، مفهوم بازسازی هویت را درک کردند.
این مدرس دانشگاه افزود: هنگامی که عمیق‌تر درباره هویت اندیشید، دریافت که هیچ هویتی در خلأ شکل نمی‌گیرد و انسان تنها در سنجش با «دیگری مهم» به درک از خود می‌رسد. این مقایسه، گرچه گاه به بحران می‌انجامد، اما همان بحران سرآغاز تفکر تمدنی است. او خاطرنشان کرد: تفاوت با دیگری نه تهدید، بلکه عامل تحریک خودآگاهی است. در آثار خود کوشیده نشان دهد که هویت ایرانی حاصل گفت‌وگویی دایمی میان خود و دیگری، میان اشتراک و تمایز و میان خاطره و تغییر است. 
او ادامه داد که نگاهش در دهه‌های بعد از تاریخ و اندیشه به زندگی روزمره معطوف شد و کوشید رد هویت ایرانی را در رفتارها، سبک زیست و کنش‌های روزانه مردم جست‌وجو کند. هدفش آن بود که اندیشه را از قفس تحقیق رسمی بیرون آورد، زیرا هویت را تنها در جریان زندگی واقعی مردم زنده می‌دید. او باور دارد هویت ایرانی جریانی زنده، متغیر و سیال است که از حافظه، عقل، زیست‌جهان و تعامل با دیگری پدید می‌آید و هنوز ادامه دارد.
او در بخش بعد به تجربه حضورش در جلسات بنیاد فرهنگی مهندس بازرگان در حسینیه ارشاد اشاره کرد؛ جلساتی که به‌تدریج به گردآوری مباحث کتاب «ما ایرانیان» انجامید. توضیح داد که این مباحث ابتدا گفت‌وگوهایی فرهنگی بود و پس از استقبال پژوهشگران به کتاب تبدیل شد. او بیان داشت که ساختار اصلی گفت‌وگوها در نسخه‌های چاپی حفظ شده و بر همان مبنا به تحلیل هویت ایرانی پرداخته است. از نظر او، رفتارهای روزمره مانند پرهیز از همکاری جمعی یا تمایل به فردگرایی ریشه در ذهنیت تاریخی دارد.
در ادامه، این جامعه‌شناس گفت: در تحلیل خود از هویت ایرانی از منظر نونهادگرایی بهره گرفت تا نشان دهد صفاتی که معمولا به‌صورت کلیشه‌ای به ایرانیان نسبت داده می‌شود، ذاتی نیستند بلکه در ساختارهای تاریخی و نهادی شکل گرفته‌اند. او بر دو محور یادگیری و کنش تاکید کرد و گفت: هویت امری آموختنی و ساختنی است، نه میراثی ثابت. این دیدگاه بعدها مبنای نظری پژوهش‌های بعدی او شد.

هویت ایرانی؛ برساخته‌ای تاریخی بر پایه عقلانیت، ترکیب‌پذیری و پارادایم امکان
دکتر مقصود فراستخواه در ادامه با اشاره به دیدگاه خود درباره چیستی هویت، تاکید کرد که هویت را نه امری ذاتی و ازلی، بلکه برساختی تاریخی می‌داند که در بستر رویدادها و تجربه‌های اجتماعی پدید می‌آید. به باور او، تمدن و هویت را نباید تنها با رجوع به مفاهیمی چون «ایرانشهر» یا دولت‌های باستانی توضیح داد. در نگاه او، هویت نوعی پروژه و طرح از بودن است که بر پایه حافظه، خاطره، یادگیری و کنش شکل می‌گیرد و می‌تواند خودآگاهانه پیش رود. او افزود که تاریخ ایران سرشار از این طرح‌های خودآگاه است؛ از جنبش شعوبیه گرفته تا واکنش‌های فرهنگی در برابر سلطه سیاسی. در همین فرآیندهاست که هویت ایرانی ساخته می‌شود؛ نه از راه بازگشت به گذشته، بلکه از دل زیست جمعی و کنش اجتماعی.
این جامعه‌شناس ایرانی در ادامه به نقش تاریخی گروه‌هایی چون خاندان نوبخت اشاره کرد و توضیح داد که آنان در برابر خلافت عباسی، به جای رویارویی مستقیم، آموزه‌ها و الگوی عقلانی-اداری ایران را در دل ساختار خلافت جای دادند و نهادهایی مانند وزارت را پدید آوردند. این شیوه تدبیرآمیز، به‌زعم او، عامل استمرار کشورداری ایرانی در دوران سلطه بیگانه شد. از این منظر، هویت ایرانی را باید هم در جنبش‌های اجتماعی و هم در عقلانیت حکمرانی جست‌وجو کرد؛ در تلاش‌هایی که میان سنت، تجربه و نوآوری پیوند برقرار کردند.
وی در ادامه با اشاره به نمونه زکریای رازی، او را مظهر همین هویت پویا دانست؛ متفکری ایرانی و مسلمان که اندیشه‌اش برخاسته از عقلانیت ایرانی بود، هرچند به زبان عربی می‌نوشت. او خاطرنشان کرد که رازی با عبور از ساختار رسمی زمانه، از سلطه فکری رها شد، اما همین آزادی موجب حذف بخشی از آثارش گردید. مقایسه او با ابن‌سینا، به گفته وی، نشان می‌دهد که ساختار قدرت چگونه بر انتخاب‌های فکری اثر گذاشته است. مشکل تاریخی ما، از نگاه او، آن است که این گزینش‌ها در فضای عقل آزاد صورت نگرفته، بلکه زیر سایه قدرت و تعصب بوده‌اند. اگر عقلانیت و گفت‌وگو جایگزین این سازوکار می‌شدند، ظرفیت‌های تمدنی ایران به حاشیه نمی‌رفتند. همین الگوی محدودکننده بعدها در مدارس نظامیه و دیگر نهادهای آموزشی تکرار شد و به کاهش تنوع فکری و سنت انتقادی انجامید.
این مدرس دانشگاه ادامه داد که یکی از ویژگی‌های بنیادی تمدن ایرانی، توانایی ترکیب و آمیختن است. او ایران را «اداره ترکیب» خواند؛ سرزمینی که فرهنگ‌ها، دانش‌ها و تمدن‌های گوناگون را در خود جذب کرده و از دل آنها هویت تازه‌ای آفریده است. در این میان، دانشمندانی چون خوارزمی مصداقی از این تلفیق‌اند؛ کسی که ریاضیات هندی و یونانی را به هم پیوند زد و نظامی نو در دانش بشری بنا کرد. از همین روح ترکیبی است که معماری تخت‌جمشید و شاهنامه‌نویسی در خراسان پدید آمده‌اند. بر پایه این دیدگاه، ایران نه تنها یک سرزمین، بلکه جهانی فرهنگی است؛ «ایران جهانی و جهان ایرانی». هویت ایرانی از کنش‌هایی برمی‌خیزد که در بطن بحران‌ها به بازآفرینی خود پرداخته‌اند.
او افزود که این ترکیب‌پذیری و عقلانیت را در چهارچوبی اخلاقی می‌فهمد. به باور او، ایرانی بودن آمیخته با غم تاریخی است، اما همزمان حاوی اراده‌ای برای بهبود و پیشرفت. در میان جبرهای جغرافیایی و تاریخی، ایرانیان همواره توانسته‌اند امکان‌های تازه بیافرینند. این سرزمین چهارراه فرهنگ‌ها بوده و عقل ایرانی در میدان پرحادثه آن آموخته که چگونه بماند، ترکیب کند و رشد یابد. به گفته او، پارادایم امکان باید جایگزین پارادایم فقدان شود، زیرا تداوم هویت و تمدن ایرانی نه با حسرت بر کمبودها، بلکه با آفرینش فرصت‌ها ممکن شده است.
 از بحران اندیشه و عمل تا پیدایش پارادایم امکان در تمدن ایرانی
دکتر مقصود فراستخواه در ادامه با اشاره به تجربه زیسته و زندگی فکری خود، بحران فاصله میان اندیشه و عمل را مانعی بنیادین در حیات اجتماعی امروز دانست. او توضیح داد که این بحران نه‌تنها در عرصه‌های شخصی، بلکه در گفت‌وگوها و محیط‌های دانشگاهی نیز قابل مشاهده است و از کمبود کنشگری در سطوح مختلف جامعه حکایت دارد. به گفته او، همان‌گونه که بیهقی پس از تجربه رنج و تأمل، دریافت باید تاریخ را برای مردم بنویسد نه برای قدرت‌ها، انسان معاصر نیز باید از مرز تماشاگر بودن عبور کرده و تاریخ خود را بیافریند. او بر مفهوم «پارادایم امکان» تاکید کرد؛ پارادایمی که ناظر بر توان ایجاد راه‌های تازه در دل تنگناهاست، حتی در شرایطی که جامعه میان دو قطب ساختار و عاملیت گرفتار مانده است.
این جامعه‌شناس ایرانی در ادامه با تحلیل رابطه متقابل ساختار و عاملیت، تبیین کرد که جوامع دارای ساختارهای هوشمند از نظم درونی بهره‌مندند و همین نظم به کنشگران متوسط نیز امکان عملکرد موثر می‌دهد. اما در جوامعی که فاقد این ساختارها هستند، بار سنگین بهبود اجتماعی بر دوش افراد می‌افتد. چنین افرادی باید با تکیه بر هوش، اخلاق و اراده خویش زنجیره حیات اجتماعی را حفظ کنند. در این میان، کنشگرانی با اراده استوار و چشم‌انداز بلند، نقشی شبیه مورخان و اصلاح‌گران بزرگ ایفا می‌کنند؛ کسانی که قادرند بنیان‌هایی چون استقلال اندیشه و پایداری نهادهای مدنی را زنده نگاه دارند.
وی در ادامه در تحلیل خود از تمدن و جامعه ایرانی، خلاقیت فردی و ابتکار محلی را عامل اصلی دوام تاریخی ایران دانست. از نظر او، تمدن ایرانی طرحی ناتمام است که همواره نیازمند ویرایش است و هر فرد در این بازسازی سهمی دارد. دولت یا قدرت مرکزی نیز جزیی از این کلیت تمدنی است، نه نیرویی بیرونی یا برتر از آن. حیات ایران وابسته به انرژی خلاقه افرادی است که در قالب شاعر، مصلح یا متفکر، تداوم طرح ناتمام جامعه را تضمین کرده‌اند و در دشوارترین دوره‌ها از فروپاشی فرهنگی جلوگیری نموده‌اند. 
این مدرس دانشگاه با بررسی مسیر تاریخی تمدن ایرانی توضیح داد که نقاط عطف تاریخ، هم لحظات اوج و هم دوران افول را در بر می‌گیرند. رویدادهایی مانند حمله مغول آزمون‌هایی بزرگ برای تداوم فرهنگی و اخلاقی این سرزمین بوده‌اند. برخی مردم کوچ کردند، برخی ماندند و هرکدام به‌شیوه خود زمینه بقا و بازسازی فرهنگ را فراهم ساختند. او بر این باور است که فهم تمدن نیازمند دو منظر همزمان است: از دور، تداوم و پایداری آن مشهود است، اما در فاصله نزدیک ترک‌ها و گسست‌ها نمایان می‌شوند. تمدن ایرانی در پیوند این دو سطح معنا می‌یابد؛ در عرصه کلان استوار است ولی در عرصه خرد محتاج مراقبت مداوم.
فراستخواه بر نگاه امکان‌محور تاکید کرد و گفت که امید در اندیشه ایرانی نه‌زاده ایدئولوژی، بلکه محصول عاملیت آگاه است. چنین امیدی هم‌زاد دشواری است؛ همان‌گونه که حکمت و اسطوره ایرانی یادآوری می‌کند که در دل سختی‌ها گشایش نهفته است. از دید او، شناخت رنج‌ها شرط خلق امکان‌های تازه است، زیرا جوهر اندیشه تمدنی ایرانی در پیوند میان «عسرِ شناخته‌شده» و «یسرِ ناشناخته» نهفته است؛ همان رازی که در دل واقعیت تلخ نیز بذر برخاستن را زنده نگه می‌دارد.

ازگشت به عقلانیت و نقش اقلیت خلاق در نجات تمدن ایرانی
دکتر مقصود فراستخواه در ادامه با اشاره به اینکه تحول اجتماعی صرفا با نقد یا اعتراض حاصل نمی‌شود، بر ضرورت بهره‌گیری هوشمندانه از فرصت‌ها و کنش در مرز میان ساختار و جامعه تاکید کرد. او توضیح داد که تجربه‌های موفق تاریخی نشان داده‌اند تغییر واقعی از درون جزییات و موقعیت‌های میانی پدید می‌آید، نه از دل شعارها. به باور او، هویت و تمدن ایرانی بر پایه ایده‌ای تاریخی و تخیل جمعی شکل گرفته است؛ تخیلی که باوجود آشفتگی‌ها و کاستی‌ها هنوز زنده است. او سرمایه انسانی را بزرگ‌ترین پشتوانه تمدن معاصر دانست و خاطرنشان کرد که میلیون‌ها فرد تحصیلکرده با توان یادگیری و بازآفرینی، سرمایه‌ای ارزشمندتر از منابع طبیعی‌اند و می‌توانند نقطه اتکای جامعه در شرایط بحرانی باشند.
این جامعه‌شناس ایرانی در ادامه با نقد ناکارآمدی ساختارهای کشور در بهره‌گیری از این ظرفیت عظیم، به رتبه پایین ایران در شاخص جهانی رقابت‌پذیری استعدادها اشاره کرد و این امر را نشانه ناتوانی نظام‌های آموزشی و نهادی در پرورش خلاقیت دانست. او تاکید کرد که مدرسه و دانشگاه، به جای پرورش استعداد، بسیاری از ظرفیت‌های خلاق کودکان و نوجوانان را از میان می‌برند. با وجود گسترش کمی آموزش، کیفیت آن در الگوهای غیرمولد گرفتار مانده است و همین امر موجب مهاجرت بخشی از نیروهای انسانی و فرسایش‌بخشی دیگر در داخل کشور شده است.
وی در ادامه با نگاهی تحلیلی به پدیده مهاجرت، آن را فرصتی برای بازاندیشی و بازشناسی سنت‌های بومی دانست. او توضیح داد که نخبگان ایرانی خارج از کشور، با حفظ و تفسیر تازه‌ای از میراث فرهنگی ایرانی، به دوام این تمدن کمک کرده‌اند. به باور او، مساله اصلی، نه در کمبود دانش، بلکه در ناتوانی ساختار در فهم و به‌کارگیری آن نهفته است. او هشدار داد که گریز از عقلانیت و نهادینه‌شدن تصمیم‌گیری‌های غیرشواهدی، بزرگ‌ترین تهدید تمدن ایرانی است. جامعه ایران، پر از افراد عاقل است، اما فاقد عقلانیت جمعی و نهادی. تصمیم‌ها اغلب برخاسته از ذهنیت‌های بسته و پیش‌فرض‌های تکراری‌اند، نه از سیاست‌گذاری مبتنی بر واقعیت.
این مدرس دانشگاه در ادامه توضیح داد که انسداد عقلانی حاکم موجب حذف صداهای متنوع جامعه و تضعیف درک واقعیت شده است. او این وضعیت را به پدرسالاری در خانواده‌ای تشبیه کرد که رشد فرزندان را نمی‌بیند و همچنان با نگاه قیم‌مآبانه آنان را کودک می‌انگارد. چنین ذهنیتی در عرصه سیاسی نیز مانع بلوغ جامعه می‌شود. او تاکید کرد که جهان براساس قواعد علی عمل می‌کند و تمدن‌ها نیز در برابر انباشت خطا و بی‌توجهی به واقعیت‌ها فرو می‌پاشند. امید، ممکن است، اما تنها در گرو اقدام عقلانی و تجربه‌محور، نه دل‌خوشی‌های آرزومندانه.
او در پایان بر این نکته تاکید کرد که راه برون‌رفت در بازگشت به عقلانیت اجتماعی، احیای سنت اندرزنامه و خرد عملی ایرانی است. باید با شبه‌دانش و دانشی که در خدمت منافع خاص قرار گرفته، مقابله کرد و زمینه تغییرات ساختاری واقعی را فراهم آورد. آینده تمدن ایرانی، به گفته او، وابسته به ظهور اقلیت خلاقی است که در لحظات بحرانی از مسیر قدرت فاصله بگیرد و امکان‌های تازه‌ای برای جامعه بگشاید. تنها از دل همین خلاقیت درونی است که تمدن ایرانی می‌تواند خود را حفظ کرده و به بازآفرینی در دوره‌های دشوار تاریخی ادامه دهد.

 

علل مهاجرت مغزها و مسؤولیت حکومت در قبال آن


در اینجا

https://fa.shafaqna.com/news/2168413/

شفقنا- دکتر مقصود فراستخواه، استاد مؤسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی در گفت و گو با شفقنا، با تاکید بر بسترسازی های لازم برای رفت و آمد ایرانیان خارج از کشور مثل توسعه ساختار فضای دیجیتال و ایجاد مجامع نخبگانی و انجام اصلاحات بلند مدت بیان می کند: کشوری هستیم که به مثابه درویش نشسته بر گنج ایم. یکی از دارایی های مهم کشور ایران  سرمایه انسانی آن است. سرمایه انسانی خیلی بالایی داریم، اما نمی‌توانیم از آن بهره‌وری داشته باشیم. علتش این است که انتظارات افراد نخبه‌، متخصص و تحصیل‌کرده‌ در این سرزمین نادیده گرفته می شود و یا برخوردهایی با آن انتظارات می شود که دلخواه آنان نیست.باید بتوانیم افرادی که از کشور رفته اند را برگردانیم در این زمینه چند راه وجود دارد، یکی از این مسائل این است که در مقابل(brain drain) فرار مغزها، باید  Circulation of elite )) چرخش نخبگان را جایگزین کنیم، بلیط رفت و برگشت نخبگان را دو طرفه کنیم، مدام در ارتباط با نخبگان باشیم، پروژه هایی را برایشان تعریف کنیم  که جذب شوند و احساس کنند که می‌توانند مشارکت داشته باشند و  کار کنند، آزادی داشته باشند و ابتکار عمل به خرج دهند. اینجا باید این روابط دوطرفه باشد.

در ادامه گفتگوی شفقنا با این استاد دانشگاه را بخوانید: 

 

از سرمایه انسانی مان بهره وری نمی کنیم 

با نخبگان برخوردهایی داریم که انتظارات آنان را برآورده نمی کند

 

محرک‌های اصلی مهاجرت ایرانیان در دهه‌های اخیر چه بوده‌اند و هر یک از این محرک‌ها از عوامل اقتصادی و آموزشی تا متغیرهای ساختاری‌تر مانند کیفیت حکمرانی، احساس بی‌ثباتی، آینده‌هراسی، و ادراک نابرابری فرصت‌ها به چه میزان در تصمیم به مهاجرت تأثیرگذار بوده‌اند؟

کشوری هستیم که به مثابه درویش نشسته بر گنج ایم. یکی از دارایی های مهم کشور ایران  سرمایه انسانی آن است. سرمایه انسانی خیلی بالایی داریم، اما نمی‌توانیم از آن بهره‌وری داشته باشیم. علتش این است که انتظارات افراد نخبه‌، متخصص و تحصیل‌کرده‌ در این سرزمین نادیده گرفته می شود و یا برخوردهایی با آن انتظارات می شود که دلخواه آنان نیست. بالاخره انسان های نخبه و تحصیل کرده انتظاراتی برای بالا بردن کیفیت زندگی، سبک و علایق زندگی خود و خانواده هایشان دارند که متاسفانه با برخوردهایی، برآورده نمی شود.

مثلاً، در سال‌های گذشته محدودیت‌هایی برای سبک زندگی زنان در خیابان‌ها و مجامع عمومی وجود داشت. این محدودیت‌ها باعث مشکلاتی برای خانواده‌ها شد و همین عامل موجب شده که افراد نتوانند به راحتی در جامعه حضور پیدا کنند. حال اگر این افراد فرزندانی هم داشتند طبیعتا محدودیت ها برای خانواده های نخبه و تحصیل کرده، مسائل خاص خودش را داشت و همین خانواده ها به خاطر فرزندانشان از این کشور می رفتند. پس یکی از دلایل مهاجرت ، به محدودیت آزادی‌های اجتماعی و دیگر محدویدت های علمی برمی گردد، به این معنا  که تا چه حد افراد می توانند بر اساس اندیشه‌ها و تفکرات‌شان اظهار نظر کنند.

از دیگر مسائل و محرک های مهم در این زمینه بحث مستقل بودن دانشگاه هاست. در واقع سوال این است که آیا دانشگاه‌ها استقلال نهادی دارند یا به مسائل حکمرانی وابسته‌اند؟ این موارد سبب می‌شد که سرمایه انسانی ما در این کشور جذب نشود. از طرفی دیگر دافعه‌هایی ایجاد کردیم و در نهایت  بسیاری از این افراد به اجبار از سرزمین‌شان رفتند. طبق تجربه و آشنایی نزدیکی که با این افرد داشتم،  بسیاری از آن‌ها دوست نداشتند از کشور بروند، اما مجبور بودند. بحث مهم و محرک دیگر درآمد نخبگان ما است. سطح درآمدی که این افراد در این کشور  به دست می‌آوردند، نسبت به مقیاس‌های جهانی پایین بود. مثلاً فردی  که دارای تخصص یا عضو هیئت علمی است، مقیاس دریافتی‌اش با مقیاس جهانی بسیارمتفاوت بود. همچنین مشارکت نخبگان ما در مسائل اجتماعی و اقتصادی مبهم است. از سوی دیگربرخی قوانین و سیاست‌ها مشارکت‌پذیری را لطمه می‌زدند.

تنش‌های دیپلماسی و مسیر روابط خارجی از عوامل مهم مهاجرت

تعداد دافعه‌های ما برای خروج نخبگان بسیار بیشتر از جاذبه‌ هاست

 

افرادی که نخبه و متخصص هستند، انتظار دارند در سیاست‌گذاری‌های اجتماعی و اقتصادی مشارکت داشته باشند، اما این امکان برای آن‌ها فراهم نیست. همچنین در این سال ها تنش‌های دیپلماسی و مسیر روابط خارجی ما هم از دیگر محرک های اثر گذرا در مهاجرت ها بوده است.  متأسفانه سیاست خارجی ما از مسیر دیپلماسی تعاملی، عقلانی و گفتگو محور خارج شده و به سمت تشنج و تنش رفته است. در نتیجه، یک نوع احساس ناامنی در نخبگان به وجود آمده است. می توان گفت تعداد دافعه‌های ما برای خروج نخبگان بسیار بیشتر از جاذبه‌ هاست، برعکس کشورهای دیگر که جاذبه‌هایی داشتند، اما ما ظرفیت‌های اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی‌مان را از دست داده‌ایم.در نتیجه، متخصصان و نخبگان ما هر کجا که احساس کنند می‌توانند خوب کار کنند و فعالیت داشته باشند، ناچار می‌روند.

تا جاییکه می توانیم، باید جلوی این روند را بگیریم و سیاست‌های‌مان را تغییر دهیم و ساختارهای‌مان را اصلاح کنیم. در حکمرانی نیز باید اصلاحاتی صورت بگیرد؛ مثلا مشوق‌های لازم از نظر حقوق اجتماعی و  جذب نخبگان  فراهم شود، همچنین باید بسترهایی برای آزادی علمی، مشارکت و ابراز وجود آن‌ها، زندگی و خانواده‌هایشان فراهم کنیم. یکی از محرک های مهم برای خروج نخبگان ما، ناامنی‌های اقتصادی و تورم است که بخش بزرگ آن به دلیل دیپلماسی‌های پرتنش بوده است. هنوز ما سرمایه‌های انسانی خوبی داریم و می‌توانیم آن‌ها را حفظ کنیم.

 مشارکت دادن نخبگان در پروژه های دانشگاهی 

دادن اختیارات لازم به دانشگاه‌ها 

 

لازمه حفظ سرمایه های انسانی را چه می دانید؟با وجود آمار بالای مهاجرت در میان نخبگان چطور می توان این روند رو به رشد را کاهش یا متوقف کرد؟

باید بتوانیم افرادی که از کشور رفته اند را برگردانیم در این زمینه چند راه وجود دارد، یکی از این مسائل این است که در مقابل(brain drain) فرار مغزها، باید  Circulation of elite )) چرخش نخبگان را جایگزین کنیم، بلیط رفت و برگشت نخبگان را دو طرفه کنیم، مدام در ارتباط با نخبگان باشیم، پروژه هایی را برایشان تعریف کنیم  که جذب شوند و احساس کنند که می‌توانند مشارکت داشته باشند و  کار کنند، آزادی داشته باشند و ابتکار عمل به خرج دهند. اینجا باید این روابط دوطرفه باشد.

مثلاً در پروژه‌های دانشگاهی، باید نخبگان را مشارکت دهیم و به دانشگاه‌ها اختیارات لازم را بدهیم که بتوانند از نظر مالی و قوانین و مقررات، رساله‌های مشترک دانشجویی و استاد راهنمای مشترک داشته باشند. خود دانشگاه‌ها باید با دانشگاه‌های جهان همکاری و سرمایه‌گذاری مشترک داشته باشند. لازمه این کار داشتن اختیارات لازم در دانشگاه‌ها و هیئت‌ علمی های ماست که بتوانند با دانشگاه‌های دنیا همکاری کنند و از نگاه‌های امنیتی واهمه نداشته باشند و مدام در معرض پاسخ به این سوال نباشند که « شما با دانشگاه بیگانه چه کار می‌کردید».

مدیر یک دانشگاه به مرور زمان،  محافظه‌کار می شود

مسائل امنیتی به شیوه نادرستی تعریف شده است

مقصدها فقط به آمریکا و اروپا محدود نمی‌شوند

 

به نظر شما امنیتی شدن امور مختلف در جامعه می تواند از دیگر محرک های مهاجرت باشد؟

به طور کلی، سیاسی شدن امور در ایران و نفوذ نگاه‌های امنیتی در مدیریت کشور، فرهنگ ترس و احتیاط را بیشتر کرده و مدیران را محافظه‌کار کرده است. یعنی مدیر یک دانشگاه به مرور زمان،  محافظه‌کار می شود و  می‌ترسد که با یک دانشگاه خارجی همکاری  یا حتی ارتباط علمی داشته باشد. چرا که ممکن است در این ارتباط علمی، جنبه‌های امنیتی و مسائل مربوط به نفوذ مورد بازخواست قرار گیرد. مسلما هر کشوری مسائل امنیتی خاص خودش را دارد و هر کشوری باید در مقابل مخاطراتی که احتمالاً نسبت به امنیتش وجود دارد، هوشمند باشد. من این را نفی نمی‌کنم، چون مردم امنیت می‌خواهند، اما برای ما مسائل امنیتی به شیوه نادرستی تعریف شده و مسائل امنیتی به‌ویژه با نگاه‌های خاص ایدئولوژیک، -نه فنی و نه عرفی- بیش از حد در نظر گرفته شده است. در نتیجه، در دانشگاه‌ها بسیاری از مسائل تحت تأثیر این نگاه امنیتی  قرار می‌گیرند و مدیران دانشگاهی محافظه‌کار می‌شوند و می‌ترسند.

چند میلیون ایرانی وجود دارد که هویت پراکنده‌ای در کشورهای مختلف دارند. متأسفانه، این روند به جایی رسیده که بسیاری از ایرانیان حتی در حال مهاجرت رو به فزاینده به کشورهای در حال توسعه هستند و مقصدها فقط به آمریکا و اروپا محدود نمی‌شوند، بلکه به تاجیکستان، ترکیه و امارات نیز رفته‌اند. پس حتما باید بلیط‌های دوطرفه فراهم کنیم. لزوما نمی‌توانیم همه نخبگان ایران را به کشور برگردانیم، هر چند بسیار امیدواریم که کشور توسعه و بهبود یابد.

باز هم تاکید می کنم باید سیاست‌های‌مان را اصلاح کنیم؛ از حقوق اجتماعی گرفته تا حقوق آکادمیک و حقوق نخبگان. باید به آزادی‌ها و دیدگاه‌های نخبگان وکیفیت زندگی و انتظارات آن‌ها توجه کنیم. کیفیت زندگی نخبگان در اینجا باید مورد توجه قرار گیرد تا این افراد بتوانند برگردند. ممکن است تعداد زیادی از آن‌ها نتوانند برگردند، اما می‌توان چرخش مغزها را ایجاد کنیم. در دنیا، برخی از کشورها مشکلاتشان را به شکل رفت و آمد نخبگان حل می‌کنند و از این طریق، درآمد و مطلوبیت کسب می‌کنند؛ این رویکرد برای پروژه‌های دانشگاهی، صنعتی، فناوری، علمی، مدیریتی و اقتصادی، بسیار راهگشاست

به نظر شما با توجه به تغییرات اقلیمی و بحران های زیست محیطی، چقدر این عامل در کوچ نخبگان نقش داشته است؟

یکی دیگر از مسائل و محرک‌های نخبگان ما، مسائل محیط زیست در حوزه پایداری و زیست‌بوم است؛ مسائلی مانند پسماندها، تخریب اقلیم، آب و ناترازی‌ها که اخیراً تحت عنوان «ناترازی» مطرح شده‌اند، همچنین مسائل خاک و هوا. این وضعیت، نتیجه تعلل‌ها و بی‌کفایتی‌های مدیران و سیاست‌های غلط بوده، چرا که ما زیرساخت‌های درستی فراهم نکرده‌ایم و حتی گاهی پروژه‌هایمان مشکل‌ساز شده‌اند، مانند سدسازی و سایر موارد. این موارد سبب ایجاد یک نوع ناامنی اقلیمی برای شهروندان شده است؛ این ناامنی اقلیمی یکی از عواملی است که دافعه‌ای برای نخبگان ایجاد کرده است. ما می‌توانیم با بازگشت به عقلانیت و سیستم‌های عقلانی و هوشمند و با بهره‌گیری از تجارب جهان و شایسته‌گرایی، این مشکلات را حل کنیم.

با هر تغییری که در بالا اتفاق می‌افتد، این گروه‌ها طوایفی برای خودشان می‌آورند

افراد با ارزش دلسرد می شوند

به شدت نیازمند رفت و آمد نخبگان و متخصصان به کشور هستیم

 

انتصاب افراد در جایگاه های شغلی و مساله شایسته گرایی را چطور ارزیابی می کنید؟

از مسائلی که سبب خروج نخبگان از این سرزمین عزیز شده، لطمه به شایسته‌گرایی است؛ یعنی شایستگان بر اساس شایستگی‌های تخصصی، حرفه‌ای، اجتماعی و فنی در سمت‌ها انتخاب نمی‌شوند، بلکه بر اساس انتخاب‌های سیاسی، جناحی و گروهی انتخاب می‌شوند. با هر تغییری که در بالا اتفاق می‌افتد، این گروه‌ها طوایفی برای خودشان می‌آورند که بر اساس مقیاس‌های شایستگی نیست. ما در دوره محمد شاه، یعنی در سال ۱۲۲۰، افرادی مانند آشتیانی را داشتیم که مستوفی دستگاه محمد شاه بود. او رساله‌ای نوشته که محمد شاه تأکید داشته مقامات باید بر اساس فضل و شایستگی و دانش و توانایی‌ها و شایستگی‌های مختلف انتخاب شوند. هر کسی که می‌خواهد امتیاز بگیرد، باید بر اساس فضیلت و شایستگی‌های خود، این امتیاز را کسب کند. مثلاً در زمینه کاری شما به عنوان یک خبرنگار، باید بررسی کنیم که چقدر دانش خبرنگاری دارید، چه دوره‌های تخصصی را گذرانده و چقدر آموزش‌های لازم را دریافت کرده‌اید. همچنین باید ببینیم که چقدر اخبار صحیح تهیه می‌کنید و چگونه این اطلاعات را به عنوان یک امانت به مردم منتقل می‌کنید. مراقبت از اندیشه‌ها و دیدگاه‌ها و رعایت اصول حرفه‌ای نیز بسیار مهم است. متأسفانه، در کشور ما سفله‌پروری در سیستم باعث شده که انسان‌های شایسته و با فضیلت از کار کنار گذاشته شوند و همین خود یکی دیگر از دلایل مهاجرت است. در واقع این وضعیت باعث می‌شود که افراد با ارزش دلسرد شوند. در حال حاضر به شدت نیازمند رفت و آمد نخبگان و متخصصان به کشور هستیم؛ برای آبادانی این سرزمین و توسعه و پایداری آن، دولت و ملت باید دست به دست هم بدهند و سیاست‌ها را درباره این مهم اصلاح کنند. باید برای آن‌هایی که رفته‌اند، زمینه‌های رفت و آمد فراهم کنیم. در سیاست‌گذاری، به این فرآیند «شیب‌سازی» می‌گوییم. در چند دهه گذشته، شیب به سمت خارج کشور بوده است. اکنون باید این شیب را برعکس کنیم. شیب‌سازی ما در سیاست‌گذاری نیازمند بررسی آیین‌نامه‌ها و تغییراتی است که باید ایجاد کنیم تا این شیب به سمت داخل کشور اتفاق بیافتد.

باید جذابیت‌های اقتصادی، فکری و فرهنگی ایجاد کنیم

نباید از فرصت های فضای آنلاین غافل شویم

تردیدهای امنیتی و نگرانی‌های حقوقی ایرانیان مقیم خارج چه منشأها و ابعادی دارد و چه الگوی سیاست‌گذاری از جمله شفاف‌سازی حقوقی، تضمین‌های قضایی، ایجاد کانال‌های امن بازگشت، و شکل‌گیری نهادهای واسط مستقل می‌تواند به‌طور مؤثر این نگرانی‌ها را کاهش دهد؟

باید جذابیت‌های اقتصادی، فکری و فرهنگی ایجاد کنیم تا چند میلیون نخبه و ایرانی خارج از کشور تا جایی که ممکن است به داخل کشور برگردند. باید فضایی امن و شفاف فراهم کنیم تا این افراد با خیال راحت احساس جذب و مشارکت در بخش های مختلف کشور را داشته باشند. من داده‌هایی دارم که نشان می‌دهد برخی از نخبگان و متخصصان با اینکه به کشور برگشتند اما دیری نگذشت که باز هم از کشور خارج شدند و مهاجرت دوم رخ داد، این موضوع باید مورد بررسی قرار گیرد. همچنین در این باره ما نباید از فرصت های فضای آنلاین غافل شویم. فرصت دیجیتال شدن، فرایند دیجیتالی‌سازی در دانشگاه‌ها و در صنعت و اقتصاد و …… می‌تواند برای ما مفید باشد. ما باید ساختارهای دیجیتالی‌مان را توسعه دهیم و بخشی از ایرانیانی که در خارج از کشور هستند را حداقل تا زمانی که سیاست‌های اصلی بهبود یابد، به شکل آنلاین و دیجیتالی درگیر کنیم. برای مثال، می‌توانیم فرصتی ایجاد کنیم که یک ایرانی که در دانشگاهی مانند MIT تحصیل کرده است، در دانشگاه‌های ایران تدریس کند. فضای دیجیتال فرصتی است که می‌تواند بسیار کمک کننده باشد. باید برخی از مشارکت‌ها و فعالیت‌های آن‌ها به شکل دیجیتالی انجام شود و از این طریق فعالیت آنها را  شناسایی کنیم که آن‌ها تاثیرگذار هستند و احساس کنند که مشارکتشان نتیجه بخش بوده است.همچنین  افراد بافکر و متخصصی که در خارج از کشور داریم، می‌توانند در حوزه‌های مختلف به ما مشاوره دهند. ما باید سیستم مشاوره را فعال کنیم و ارتباط مستمری با این افراد داشته باشیم. مدیران کشور و سازمان‌ها باید این اختیارات را داشته باشند که بتوانند با ایرانیانی که در خارج از کشور هستند، ارتباط برقرار کنند.

کدام موانع ساختاری، سیاسی، حقوقی و روانی بیشترین نقش را در محدود بودن روند بازگشت ایرانیان مهاجر ایفا می‌کنند و چه سازوکارهایی می‌تواند این موانع را به‌صورت پایدار و اعتمادساز برطرف کند؟

ایرانیان دارای یک تعلق سرزمینی ذاتی هستند؛ یکی از ویژگی‌های بارز هویت ایرانی، عشق عمیق به سرزمین مادری است. این کشور، با وجود تمام حوادث دشوار و تاریخ پرفراز و نشیب، همچنان پابرجا مانده است. این نبوغ بقا از کجا ناشی می‌شود؟ ریشه اصلی در این است که ایرانیان، روح ایرانی را با خود حمل می‌کنند؛ فرهنگی که دلبستگی به آب و خاک و تاریخ را در تار و پود خود دارد. این دلبستگی باعث می‌شود که ایرانیان با دوستان و خانواده‌های خود ارتباط برقرار کنند و برخی از آن‌ها صرفاً به خاطر خویشاوندان و والدین خود احساس دلتنگی کنند.

بر اساس تحقیقات و گفتگوهایی که با ایرانیان خارج از کشور انجام دادیم، عمق این تعلق مشخص می‌شود. برخی از آن‌ها اظهار می‌کردند: «دلمان برای بازار شهر، پارک‌ها و خیابان‌های قدیمی تهران تنگ شده است»، یا در مورد شیراز:«دلمان برای تخت جمشید، حافظیه تنگ شده است. می‌خواهیم در حافظیه بنشینیم و یک غزل بخوانیم.» این‌ها نشان‌دهنده عمق تعلق ما به کشور است. مسائل خانوادگی و هویتی در غربت به‌شدت احساس می‌شوند. اگرچه کشورهای میزبان، ما را می‌پذیرند، اما با این حال احساس می‌کنیم که با یک شهروند بومی آنجا تفاوت داریم؛ به عنوان مثال، فردی که سی سال در کانادا زندگی کرده، اذعان می‌کند: «هر روز احساس می‌کنیم که ما کانادایی نیستیم.»

باید توجه داشت که نمی‌توان ادعا کرد کشور ما «بهشت برین» است، زیرا مشکلات جهانی نیز وجود دارند. با این حال، برای جذب و بازگرداندن افرادی که کشور را ترک کرده‌اند، می‌توان با اصلاحاتی اقدام کرد. اکنون چرا این جذب تاکنون محقق نشده است؟ زیرا در عمل، مهاجران می‌بینند که نیازهای اساسی آن‌ها تأمین نمی‌شود و با مشکلات اقتصادی جدی، کاهش کیفیت زندگی، و همچنین مسائل آب و هوایی و ناامنی‌های ناشی از جنگ مواجه هستند.بسیاری از سونامی‌های مهاجرتی پس از مهاجرت، با مسائل سیاسی گره خورده است؛ به عنوان مثال، پس از انتخاب یک رئیس‌جمهور جدید، موج جدیدی از مهاجرت‌ها شکل می‌گیرد. هرگونه احساس ناامنی، اختناق یا ایجاد محدودیت‌های جدید، عواملی هستند که به‌شدت بر تمایل به بازگشت تأثیر می‌گذارند.

سیاست‌های کنونی دولت چهاردهم در تعامل با ایرانیان خارج از کشور تا چه اندازه مبتنی بر شواهد بین‌المللی، الگوهای موفق سایر کشورها، و ارزیابی دقیق نیازها و موانع موجود است؟ برای کارآمد شدن این سیاست‌ها چه اصلاحات حقوقی، نهادی و سازوکارهای اعتمادساز ضروری است؟

برای غلبه بر این وضعیت،  حاکمیت باید در سطح بالا مجامع نخبگانی ایجاد کند و به آن‌ها اختیار داده شود تا با همتایان بین‌المللی خود ارتباط برقرار کنند. در این جا باید این چند سوال را مطرح کرد که آیا می‌توان نخبگان خارج از کشور را در مجمعی سازماندهی کرد و به این مجمع اختیار داد تا شرایط رفت و آمد یا بازگشت فعال آن‌ها را بررسی نماید؟ آیا زمینه لازم برای فعالیت و سرمایه‌گذاری این افراد فراهم است؟ آیا امنیت سرمایه آن‌ها تضمین می‌شود؟

سیاست‌گذاری‌ها باید در فضاهای عقلانی و بلندمدت تعریف شوند، نه صرفاً در خطبه‌های موقت نماز جمعه یا فضاهای سیاسی کوتاه‌مدت. یکی از عوامل اصلی مهاجرت، فرسایش سرمایه اجتماعی است؛ یعنی از بین رفتن اعتماد به دولت و قوانین. اخیراً حتی اعتماد به پایداری قوانین نیز زیر سؤال رفته است؛ اگر کسی بخواهد سرمایه‌گذاری کند، آیا مطمئن است که سرمایه‌اش از بین نخواهد رفت؟

تا زمانی که ساختارهای اساسی اصلاح نشوند، می‌توانیم با شیب‌سازی و تعریف پروژه‌های مشارکتی، زمینه را فراهم کنیم. به عنوان مثال، امکان تعریف یک درس مشترک به صورت آنلاین با اساتید خارجی در دانشگاه‌ها وجود دارد تا بتوانیم پروژه‌های پژوهشی حیاتی (مانند مسائل آب، پسماند، محیط زیست، اقتصاد، تورم و ناترازی‌ها) را تعریف کنیم. باید ایرانیان خارج از کشور را در این مطالعات درگیر کنیم؛ برخی ممکن است برای مدت کوتاهی به ایران بازگردند و سپس مجدداً اعزام شوند. دنیا امروز بر حفظ و جذب نیروی انسانی تأکید دارد و ما باید از «ذخایر ژنتیکی» خود استفاده کنیم. هنگامی که افراد متخصص از کشور می‌روند، هوش، تخصص و ارتباطات بین‌المللی خود را همراه می‌برند که این امر بر کاهش این ذخیره تأثیر می‌گذارد. با مهاجرت، مقالات و مدیریت ارتباطات نیز از دست می‌رود. در واقع، با رفتن هر فرد، آن ذخیره ژنتیکی از کشور خارج شده و در سایر کشورها فعال می‌شود که ما را متضرر می‌سازد. ما باید زمینه بهره‌وری از این سرمایه‌های انسانی را فراهم کنیم؛ زیرا ما درویشانی نشسته‌ بر گنج هستیم.

بهره وری پایین در سرمایه انسانی ؛ سخنرانی فراستخواه در شب بخارای سالنامه‌ها و نظامنامه‌های مدارس و دانشگاه‌های ایران


بهره  وری پایین در  سرمایه انسانی

فیلم سخنرانی مقصود فراستخواه در شب بخارا

شب سالنامه‌ها و نظامنامه‌های مدارس و دانشگاه‌های ایران

به مناسبت انتشار مجموعۀ سه‌جلدی «مدرسه‌پژوهی» به کوشش سیدرضا باقریان

پنجشنبه بیست و نهم آبان‌ماه ۱۴۰۴

اینجا

https://t.me/mfarasatkhah/2522

زوال طبقه متوسط فرهنگی علت کاهش کتابخوانی

اینجا

https://www.ibna.ir/news/543547/%D8%B2%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D9%87%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C 

کتاب و کتابخوانی در گفت‌وگو با مقصود فراستخواه؛

زوال طبقه متوسط فرهنگی علت کاهش کتابخوانی

نمی‌توان کتاب را در شکل سنتی‌اش منجمد کرد



مقصود فراستخواه چهار گونه خواندن تمدنی، معاصرساز، دگرگون‌ساز و سبک زندگی را به‌عنوان میراث تاریخی و اجتماعی ما صورت‌بندی می‌کند

 و از زوال طبقه متوسط فرهنگی، زوال اوقات فراغت، فروپاشی مرجعیت فکری و فرسایش حیات ذهنی به‌عنوان موانع تازه بر سر راه خواندن نام می‌برد.

 

خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) ،  الهام عبادتی: کاهش کتابخوانی در ایران سال‌هاست به مسئله‌ای تکرارشونده در گفت‌وگوهای فرهنگی بدل شده است؛ مسئله‌ای که هر بار با ظهور فناوری‌های جدید، از شبکه‌های اجتماعی تا هوش مصنوعی، با ادبیات تازه‌ای بازخوانی می‌شود. اما پشت این پرسش آشنا، لایه‌ای عمیق‌تر نهفته است: آیا واقعاً با «افول کتاب» روبه‌رو هستیم یا با دگرگونی در «شیوه‌های خواندن»؟ خواندن چه نسبتی با زندگی روزمره، با طبقه متوسط فرهنگی، با مرجعیت فکری و حتی با حیات ذهنی ما در کلان‌شهرهای امروز دارد؟

مقصود فراستخواه، جامعه‌شناس و مدرس دانشگاه، از جمله چهره‌هایی است که مسئله خواندن را فراتر از قالب «کتاب» می‌بیند. او در این گفت‌وگو به جای پرسش از کاهش کتابخوانی، ما را به فهم «عمل خواندن» فرامی‌خواند؛ عملی تمدنی که ریشه‌های آن را می‌توان از زکریای رازی و ابوریحان و ناصرخسرو تا خوانش‌های پیشامشروطه و سبک زندگی دهه‌های ۴۰ و ۵۰ دنبال کرد.

گفت‌وگوی پیش‌رو، تنها تلاشی برای فهم وضعیت کتاب‌خوانی نیست؛ دعوتی است برای بازاندیشی در نسبت ما با «خواندن»، با دیگری، با جهان پیچیده امروز و با آگاهی‌ای که نه در خروجی‌های سریع، بلکه در فرآیند آرام و پیوسته فهم شکل می‌گیرد.

***

این بحث عمومی همواره مطرح بوده و همیشه نیز گفته می‌شود که ایرانی‌ها، یا به‌طور کلی مردم، کم کتاب می‌خوانند. اکنون نیز با ظهور هوش مصنوعی، شبکه‌های اجتماعی، اینترنت، موبایل و غیره، باز تأکید می‌شود که مردم کمتر کتاب می‌خوانند. البته برخی هم مانند دکتر جعفریان معتقدند بهتر است مردم اصلاً کتاب نخوانند؛ استدلالشان این بود که چرا همه را وادار می‌کنید کتاب بخوانند. اعتقاد داشتند شکل کتاب‌خواندن و فرم کتابخانه تغییر کرده است. شما سال‌ها در حوزه آموزش، به‌ویژه آموزش دانشگاهی و روان‌شناسی آموزشی، فعالیت می‌کنید و در حوزه عمومی حضوری فعال و ارتباط جدی با اقشار گوناگون، به‌خصوص دانشگاهیان، دارید. نظر شما درباره وضعیت فعلی کتاب و کتاب‌خوانی چیست؟ آیا فکر می‌کنید واقعاً کتاب‌خوانی کاهش یافته و این کاهش آسیبی جدی است که باید به آن پرداخت؟ یا دیدگاه متفاوتی دارید؟

من نگاه کمی متفاوت دارم. برای من، آنچه واقعاً مسئله است، خودِ عمل خواندن است؛ نه لزوماً خواندنِ یک ابژه به‌نام «کتاب». خودِ فعل خواندن به‌عنوان یک کنش، برای من جنبه پرابلماتیک دارد و باید با آن مواجه شویم، نه اینکه از آن بگریزیم. ما باید عمیقاً با ابعاد مختلف این مسئله درگیر شویم. آنچه من بیان می‌کنم، بخشی ناشی از تجربه‌ها و خاطراتم است. معمولاً وقتی می‌خواهیم چیزی را ارزش‌گذاری کنیم، آن را یا با یک ایده‌آل آینده مقایسه می‌کنیم، یا بهترین تجربیات گذشته خودمان را مد نظر قرار می‌دهیم. مثلاً می‌توان «خواندن» را نوعی خواندن «تمدنی» دانست، چون تمدن ما بر مبنای خواندن شکل گرفته است.

برای مثال، اگر زکریای رازی، ابوریحان بیرونی، ناصرخسرو یا ابوالعالی حکیم ایران‌شهری را نمی‌خواندند، ما امروز اصلاً آشنایی‌ای با ابوالعباس ایران‌شهری نداشتیم. فرض کنید در حال حاضر می‌گوییم فیلسوفی ایرانی به نام ایران‌شهری در نیشابور زندگی می‌کرده، فلسفه هستی و نظریاتی درباره ایران داشته و نوعی تحمل فلسفی را در بحبوحه انحطاط دولت ایرانی و در مواجهه با حمله اعراب و خلافت تبیین می‌کرده است. اگر ابوالعالی و ابوریحان بیرونی تجربه‌های خواندن خود درباره ابوالعباس ایران‌شهری را برای ما روایت نکرده بودند، ما بخش عظیمی از تجربه و حافظه تمدنی خود را از دست می‌دادیم، مگر اینکه بعدها اطلاعات پراکنده‌ای پیدا کنیم. عمل خواندن در آن دوره تاریخی تا چه اندازه مهم و بنیادین بوده است!

یک مثال دیگر: شاید بهتر بدانید ابن‌سینا چهل بار کتاب متافیزیک را خوانده و باز هم در فهم آن دچار چالش بوده تا زمانی که آثار فارابی را خوانده است. توجه کنید، ابن‌سینا چهل‌بار متنی را مطالعه می‌کند و درگیر آن می‌شود. من این را «خواندن تمدنی» می‌نامم و تجربه‌هایم را مبنای ارزیابی وضعیت موجود قرار می‌دهم. یا اگر دچار توقف و انقطاع شویم، حس می‌کنم نوع دیگری از خواندن رخ داده است؛ خواندنی که ما را معاصر کرده و سامان داده است: مثلاً میرزا رضا تبریزی، مهندس‌باشی، یکی از پنج نفر اعزامی به انگلستان در دوره عباس میرزا بود. او زبان تمدن و انحطاط امپراتوری رم را آموخت و از طریق خواندن این مفاهیم را به ایران آورد. او کتاب پطر کبیر را می‌خواند، ترجمه می‌کند و از تجربه انحطاط امپراتوری رم الهام می‌گیرد. مفهوم انحطاط، از طریق عمل خواندن، برای جامعه ما موضوعیت می‌یابد. بنابراین عمل خواندن سبب معاصرشدن ما می‌شود.

گونه سومی از خواندن نیز تصور می‌کنم: خواندن‌هایی که وضعیت امروز ما را مسئله‌مند می‌کند. به این نوع، «خواندن‌های دگرگون‌ساز» می‌گویم؛ کتاب‌هایی که خوانده شدند و منجر به دگرگونی اجتماعی شدند؛ مانند سیاحت‌نامه ابراهیم بیگ نوشته زین‌العابدین مراغه‌ای، که وقتی خوانده شدند، به یک گفت‌وگوی اجتماعی، یک همهمه و یک پرسش جمعی تبدیل شدند: چرا شهرهای ما مرده‌اند؟

 

من از شرق تا غرب، از شمال تا جنوب ایران سفر کرده‌ام و شهرهای گوناگونی را دیده‌ام. در «سیاحت‌نامه ابراهیم بیگ» نوشته زین‌العابدین مراغه‌ای، نویسنده درباره برخی شهرها نوشته که مثلاً فاضلاب‌شان چنین وضعی دارد، بوی نامطبوعی در فضا پیچیده، بازرگانی و شرکت تجاری‌ای وجود ندارد. سپس این شهرها را با غرب مقایسه می‌کند. ضیاءالدین مراد این کتاب را خوانده است و با اطمینان می‌توان گفت که یکی از لحظه‌های مهم در دوره پیشامشروطه بوده که ما را تغییر داده است.

همچنین کتاب احمد طالبوف موجب تحول در آموزش، زبان، نحوه نویسندگی و سبک نگارش شد. یا مثلاً کتاب «خاطرات یک خر» که امین‌الدوله یا اعتمادالسلطنه نخستین‌بار ترجمه کردند و بعدها ترجمه‌های دیگری نیز از آن منتشر شد. این کتاب یک رمان تلخ و تراژیک است که راوی آن یک خر است. خر در داستان از بلاهت بشر و حماقت جامعه انسانی سخن می‌گوید و توضیح می‌دهد که چگونه انسان به تنهایی به سعادت نمی‌رسد و سعادت عمومی شرط سعادت فردی است. حتی تصریح می‌کند که اگر کسی نتواند در جمع نیکبخت باشد، باید مهاجرت کند، چراکه نیکبختی فرآیندی جمعی است.

این مثال‌ها را آوردم تا نشان دهم که چگونه «خواندن» توانسته برای ما «پرسش» ایجاد کند؛ جهان را برای ما «مسئله‌مند» کرده و ما را از آگاهی صرف، به مرحله‌ی پرسشگری درباره جهان، وضعیت و بودن‌مان رسانده است.

برای طولانی نشدن بحث، به یک نوع دیگر از خواندن هم اشاره می‌کنم که آن را «خواندن به مثابه سبک زندگی» می‌نامم. خواندن‌هایی که تا اینجا گفتم، بیشتر خواندن‌های نخبگانی بود، چه در گذشته، مانند خواندن ابوریحان از آثار ابوالعباس ایران‌شهری، و چه در نمونه‌های بعدی. اما در دهه‌های گذشته، به‌ویژه دهه ۴۰ و ۵۰ شمسی، تجربه‌ای داشتیم که در آن واقعاً کتاب و رمان خوانده می‌شد، ترجمه‌ها و تألیف‌ها دست‌به‌دست می‌گشت و مردم کتاب را دوست داشتند و می‌خواستند بخوانند. این خواندن‌ها به یک سبک زندگی تبدیل شد که در آن اندیشیدن، مسئله‌مند کردن امور عادی و معنا بخشیدن به تجربه‌های روزمره جای داشت.

به نظر من این‌ها پایه‌هایی هستند که باید امروز بر اساس‌شان مسائل را بررسی کنیم، وضعیت را مسئله‌مند سازیم و با «آشنایی‌زدایی» ببینیم چگونه یک لختی و اینرسی در جریان خواندن و عمل خواندن ما پدید آمده است.

شما چهار گونه خواندن را نام بردید: تمدنی، معاصرساز، مسئله‌محور یا دگرگون‌ساز، و سبک زندگی. به اعتقاد شما کدام یک از چهار گونه خواندن اهمیت بیشتری دارد؟

به نظر من کنش خواندن، یک کنش اجتماعی، جمعی و بخشی از زندگی روزمره است. من خودم هر روز از وسایل حمل‌ونقل عمومی استفاده می‌کنم و در مترو کمتر کتاب در دست جوان‌ها می‌بینم؛ بیشتر موبایل است و لمس مداوم صفحه‌ها بدون تمرکز. این نکته مهمی است. در پاسخ به این پرسش که آیا گذار از کتاب فیزیکی به ابزارهای دیجیتال آسیب‌زاست، می‌گویم نه لزوماً. من خودم کتاب کاغذی را دوست دارم، ورق‌زدن و لمس اوراق را تجربه‌ای ویژه می‌دانم، اما در عین حال کتاب‌های الکترونیکی (ای‌بوک) هم در برنامه مطالعه‌ام هست. مثلاً کتاب‌هایی که برای سال‌های ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵ در لیست من هستند، کاملاً دیجیتال‌اند. با وجود این، همچنان حس کتاب‌خواندن را دارم: صفحه‌ها را به خاطر می‌سپارم، میان صفحات توقف می‌کنم، دوباره مرور می‌کنم و پرسش‌های تازه برایم شکل می‌گیرد.

این برای جامعه‌ای که حدود ۲۰ میلیون نفر تحت تأثیرش‌اند، اهمیت دارد. اما در جامعه‌ای که سواد عمومی دارد، وقتی در اتوبوس، کافه و فضاهای عمومی کمتر کتاب می‌بینم،

پرسشی که پیش می‌آید این است که چرا؟ آیا علت تکنولوژی است؟

این را نباید فقط گردن «تکنولوژی» انداخت. چنین رویکردی نوعی فرافکنی است. هوش مصنوعی یا هر فناوری دیگر «دیگری» ماست و باید با دیگری خود گفت‌وگو کنیم. هر دیگری هم فرصت‌هایی دارد و هم امکان ایجاد لحظه‌های مسئله‌مند.

هوش مصنوعی و تکنیک، نیمه‌های روشن و نیمه‌های تاریک دارند. در نیمه تاریک، می‌توانند به کتاب آسیب بزنند، چون آگاهی را به «محصول» و «خروجی سریع» تبدیل می‌کنند؛ در حالی که کتاب حامل «فرآیند آگاهی» است: سطر به سطر، میان سطرها، لابه‌لای سطور یا حتی فراسوی آن. کتاب ما را به گردش، بازی و رفتن به فراکتاب دعوت می‌کند.

از نظر من، یکی از علل مهم کاهش کتاب‌خوانی، «زوال طبقه متوسط فرهنگی» است. این طبقه، با سبک زندگی فرهنگی‌اش (تئاتر رفتن، کتاب خواندن، حضور در شبکه‌های فرهنگی) از طبقه متوسط اقتصادی متفاوت است. وقتی این طبقه در حال فروریزی است، شرایط امکان خواندن هم کاهش می‌یابد.

البته با این نکته نیز موافقم که در ایران همچنان خواندن وجود دارد و مثال‌های زیادی از جلسات کتاب‌خوانی گروهی و فعالیت‌های مشابه هست. همین کتابخانه‌ای که حدود ۱۵ سال پیش در ایران تأسیس شده، برایم جالب بود: بیش از صد نفر، عمدتاً زنان، در آن به خواندن مشغول بودند و تکنولوژی هم به این روند کمک کرده است.

با این حال، این نمونه‌ها نمی‌توانند نماینده کلیت جامعه باشند. حتی همان افراد خوانش‌گر نیز با موانعی روبه‌رو هستند و گاهی نمی‌توانند روند مطالعه خود را ادامه دهند.

اینکه بعضی‌ها مشکل‌شان همان گرفتاری‌های طبقه متوسط فرهنگی است، خودش یک نکته مهم است. یکی از عوامل، «زوال اوقات فراغت» است. زندگی به گونه‌ای شده که بخش بزرگی از زمان، دیگر آن leisure timeیا اوقات فراغت تمدن‌ساز را از دست داده‌ایم. اوقات فراغت کم شده؛ گرفتاری‌هایی مانند چندپیشگی (multi-jobbing) جای آن را گرفته‌اند.

عامل دیگر، «زوال مرجعیت» است. امروز پدیده‌هایی چون سلبریتی‌ها جای گروه‌های مرجع اجتماعی را گرفته‌اند. پیش‌تر، کتاب‌ها بیشتر در سایه‌ی گروه‌های مرجع فکری، علمی، یا روشنفکری خوانده می‌شدند. یعنی یک مترجم یا مؤلف که افق تازه‌ای پیش روی ما می‌گشود، با طرح یک دعوی فکری یا پرسش تازه، انگیزه خواندن ایجاد می‌کرد. ما اغلب کتابی را می‌خوانیم که یا پرسشی تازه طرح کند یا اندیشه‌ای نو عرضه کند. در جامعه امروز، مرجعیت فکری و علمی پاداش چندانی نمی‌گیرد، آزادی آن محدود شده و سانسور نیز مانع بزرگی است.

یکی از همکاران دانشگاهی من یک‌بار گفت: «ما کتاب خطرناک نداریم.» کتاب خطرناک یعنی کتابی که دعوی تازه‌ای مطرح کند، برخلاف جریان عادی تفکر حرکت کند یا سوالی بنیادی و تازه پیش بکشد. این زوال مرجعیت فکری، فضا را به سلبریتی‌ها سپرده است. البته نمی‌خواهم سلبریتی‌ها را تخطئه کنم، اما باید پذیرفت که آن‌ها نمی‌توانند نقش گروه‌های مرجع علمی و فکری را در خواندن و اندیشیدن ایفا کنند.

عامل دیگر، شاید بتوان گفت «زوال ذهن» است. به تعبیر زیمل (Georg Simmel)، مسئله‌ی «حیات ذهن» در کلان‌شهرها، یعنی شهری که زندگی ذهنی در آن به‌تدریج فرو می‌پاشد. زیمل می‌گفت ذهن پرسشگر، متمرکز و متبدل به امور، در غوغای کلان‌شهر پراکنده و شکسته می‌شود. این ازدحام، رفت‌وآمد، ترافیک و شلوغی، آن آرامش و تمرکز لازم برای تأمل و تفکر را می‌گیرد. کتاب به یک «حیات ذهنی» نیاز دارد؛ جریانی که با تمرکز، معناکاوی و لحظه‌های انکشاف فکری همراه است.

به‌نظر من، این موضوع با ایده‌ای که میلان کوندرا در کتاب «خنده و فراموشی» مطرح می‌کند هم‌خوان است: «در درون هر کس، یک نویسنده و یک خواننده وجود دارد. اما اگر صدای نویسنده درون ما آن‌قدر بلند شود که صدای خواننده خاموش شود، روزی می‌رسد که اگر همه صبح از خانه بیرون بیایند و فریاد بزنند "ما نویسنده‌ایم"، لحظه‌ای از ناشناسی جمعی فرا می‌رسد.» ما باید ابتدا «خواننده» باشیم. به نظر من، این خواننده درونی سرکوب شده است.

امروز اغلب افراد منتظرند تا نوبت حرف‌زدن خودشان برسد، نه اینکه به سخن دیگری گوش بسپارند. به تعبیر دکارتی، نوعی «سوژگی» شکل مسخ‌شده‌ای یافته است؛ همه می‌خواهیم به‌سرعت جهان را بشناسیم و آن را در تملک شناختی خود بگیریم. حال آنکه خواندن نیازمند احساس «ندانستن» و تنشِ ناشی از این نادانستگی است. باید بپذیریم که جهان پیچیده است و برای فهم آن باید به دیگری رجوع کنیم، سخن او را بشنویم و دریچه‌ای تازه بگشاییم.

«استماع»، که متفاوت از شنیدن صرف است، همین گوش‌سپردنِ فعال به دیگری است و یکی از لذت‌های خواندن نیز از همین حس برمی‌خیزد. کتاب خواندن بخشی از تجربه‌ی مواجهه با دیگری، فهم او و دریافت جهان از طریق روایت او است.

البته این مسئله پیچیده است، اما با این حال با دوستانی که می‌گویند «نمی‌توان کتاب را در شکل سنتی‌اش منجمد کرد» موافقم. نمی‌توانیم در آویختگی نوستالژیک با گذشته بمانیم. کتاب‌ها زمانی نسخه خطی بودند تا آنکه گوتنبرگ دستگاه چاپ را ساخت. آن تحول، شکل خواندن را تغییر داد و حتی رفرم اروپا و پروتستانتیسم را برانگیخت. امروز نیز ای‌بوک‌ها و فناوری‌های تازه، بخشی از تحولات جهان‌اند.

باید توسعه را نه به معنای نفی گذشته، بلکه به معنای دمیدن جان تازه در تجربه‌های پیشین دانست. این همان جایی است که ما همچنان می‌توانیم درباره «خواندن» پرسشگری کنیم و تنش سازنده‌ای پیرامون حفظ کتاب‌خوانی به‌مثابه یک سبک زندگی ایجاد کنیم.

شب سالنامه ها ونظامنامه های مدارس ودانشگاه های ایران

شب سالنامه ها  ونظامنامه های مدارس  ودانشگاه های ایران

شبهای بخارا  

  29 ابان 1404 ساعت چهار بعد از ظهر

رسول جعفریان، مقصود فراستخواه، حسن حضرتی ، رضا باقریان موحد، مجید جلیسه  و علی دهباشی

قم ، خیابان معلم، مجتمع ناشران ، طبقه سوم، کتابسرای طه

تئاتر کودک و نوجوان و لحظه های نسلی در اکنون جامعه ایرانی

سخنرانی مقصود فراستخواه 

در بخش پژوهش تئاتر کودک ونوجوان  

چهارشنبه 28 ابان 1404 ساعت شش عصر ، دانشگاه معماری وهنر پارس ، 

نشانی: تهران – خیابان کارگر شمالی- خیابان کاظمیان (دوم) – خیابان انتصاریه

کنش‌گری مرزی؛ ابتذال شر یا اصلاح؟ مقصود فراستخواه در گفتگو با مهدی محمودیان قسمت اول

کنش‌گری مرزی؛ ابتذال شر یا اصلاح؟

 مقصود فراستخواه در گفتگو با مهدی محمودیان

قسمت اول

  استودیو پات

 اینجا

https://www.youtube.com/watch?v=flVDpJ8xayQ