مقصود فراستخواه

فضایی میان ذهنی در حوزه عمومی نقد و گفت وگو

مقصود فراستخواه

فضایی میان ذهنی در حوزه عمومی نقد و گفت وگو

ایده وماده دانشگاه در ایران

ناهمخوانی ایده و ماده دانشگاه در ایران

گفت‌وگو با مقصود فراستخواه به بهانه تجدید چاپ کتاب سرگذشت و سوانح دانشگاه در ایران

بحث درباره تاریخ و هویت دانشگاه، معمولاً از همان جنس گفت‌وگو درباره تاریخ و جامعه ایران است. طرح پرسش‌هایی نظیر اینکه چرا نهاد علم در ایران نتوانسته همان جایگاهی را بیابد که در تجربه تاریخی غرب پیدا کرده است؟ و همچنین طرح پرسش‌هایی پیرامون نسبت میان ساختار و عاملیت، ریشه‌های تاریخی نهاد دانشگاه، نقش سنت، عرفان، دولت، جامعه مدنی و جایگاه دانشگاه در تحولات معاصر ایران، به نوعی بازخوانی تاریخ و جامعه از منظر این نهاد تأثیرگذار است. تجدید چاپ کتاب «سرگذشت و سوانح دانشگاه در ایران» فرصتی است تا این پرسش‌ها بار دیگر به صورتی عمیق‌تر مورد بازاندیشی قرار گیرند. این اثر که از مهم‌ترین پژوهش‌های دکتر مقصود فراستخواه درباره تاریخ اجتماعی نهاد دانشگاه به شمار می‌آید، با تکیه بر رهیافتی جامعه‌شناختی، دانشگاه را در متن شبکه‌ای از ساختارهای تاریخی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی تحلیل می‌کند. در این گفت‌وگو فراستخواه معتقد است سرنوشت دانشگاه ایرانی را نمی‌توان بدون توجه به وزن تاریخ، کیفیت نهادهای اجتماعی، مناسبات قدرت و استقلال جامعه مدنی توضیح داد؛ تحلیلی که شاید قابل تعمیم به دیگر نهادهای ایرانی نیز باشد.


سمیرا دردشتی

روزنامه‌نگار

به نظر می‌رسد شما در کتاب «سرگذشت و سوانح دانشگاه در ایران» ناکامی تاریخی ایران در نهادینه‌سازی علم را عمدتاً به ساختارهای دیرپا و جان‌سخت نسبت می‌دهید و نقش کنشگران را ثانویه تلقی می‌کنید. پرسش این است که از نظر شما، آیا این تأکید مؤکد بر جبر ساختاری، خطر فرو کاستن عاملیت انسانی را در تحلیل تاریخی به همراه ندارد؟
لازم است اشاره کنم مسأله عاملیت در دوگانه ساختار-‌ کارگزار یک نسبت جدالی است. ساختار می‌کوشد به‌واسطه قدرتی که دارد، محدودیت‌هایی را برای کنشگران ایجاد کند و کنشگران و عاملان اجتماعی نیز حسب افکار، انتظارات، خواسته‌ها و اندیشه‌های خود با این ساختارها کار می‌کنند. ساختار، محدودیت‌های خود را به عاملان تحمیل می‌کند و عاملان نیز سعی می‌کنند افق‌هایی را در ساختار باز و ظرفیت‌هایی در آن ایجاد کنند. اینجا لازم است اشاره کنم عاملیت با اراده‌گرایی (یعنی اینکه کسانی بر مبنای اراده خود می‌توانند تاریخ را تغییر دهند) متفاوت است و اصولاً در جامعه‌شناسی، اراده‌گرایی مورد توجه نیست. کسانی به نام عاملیت ولی به کام اراده‌گرایی بحث می‌کنند و گمان می‌برند انسان‌ها با اراده خود کارهای بسیار خارق‌العاده‌ای می‌توانند انجام دهند. البته ذهن به تعبیر بوردیو، هابیتوس‌ها (عادت‌واره‌ها) و منش‌هایی دارد و خود ذهن به این اعتبار یک ساختار تمام‌عیار است. در کتاب «اخلاق در ایران بین زمین و آسمان» توضیح داده‌ام این ساختار ذهنی چطور عمل می‌کند و چگونه نیروها، اراده‌ها، خواسته‌ها و انتظارات خود را به سطح تحریک شناختی عاطفی و بدنی می‌برد و قدرتش را بر جبرهای ساختاری گسیل می‌کند. اینجا درست همان جایی است که عاملیت رخ می‌دهد و شوق‌ها و تخیلات خود را به جامعه سرریز می‌کند و به یک «تخیل اجتماعی» (social imaginary) مبدل می‌شود که این امر گاهی می‌تواند ساختارها را جابه‌جا کند. با این حال باید مراقبت کرد که درگیر نوعی اراده‌گرایی پنهان نشویم و ساختارها را نادیده نگیریم.
 ثروت، قدرت، ایدئولوژی‌ها، منافع و... در ساختار نهادینه می‌شود و گروه‌های منزلت، ثروت، قدرت و حتی دستگاه‌های معرفتی مسلط همه در ساختارها حضور دارند که با خود یک فشار آشکار و پنهان به عاملان تحمیل می‌کنند. پس در مجموع از یک‌ سو باید میان اراده‌گرایی و عاملیت انسانی تفاوت گذاشت و از طرف دیگر وزن و جایگاه ذهن و عین را به صورت دیالکتیکی بررسی کرد که گاهی یکی غلبه دارد. در این کتاب که پژوهش‌های آغازین آن مربوط به دهه ۷۰ است، ایران در شرایطی قرار داشت که به مرور، نسل ما از آن تصور خوش آغازین دهه‌های اول انقلاب مبنی بر اینکه عاملیت نقش پررنگی در تغییر و تعیین ساختار دارد، فاصله می‌گرفتیم و با واقعیت‌ها و ساختارهایی مواجه می‌شدیم که از آنچه در آغاز تصور می‌کردیم بسیار دیرپاتر بود. به عبارتی در دهه‌های بعد از جنگ، ما با این ساختارها دست و پنجه نرم می‌کردیم و می‌دیدیم مقطعی و گذرا نیستند، بلکه محصول تاریخ، فرهنگ، عقاید، مناسبات تولید و... بودند. من در این میان توجه خودم را معطوف به «نهاد علم» کردم تا بررسی کنم چه ساختارهایی مانع از کارکرد درست دانشگاه شده؛ دانشگاهی که می‌تواند منشأ نوعی توسعه در کشور باشد. در جریان پژوهش به مسأله تأخر تاریخی ما نسبت به دانشگاه‌های اروپایی رسیدم و ناهمزمانی دانشگاه ایرانی را با جهان دیدم. در اینجا بود که با وزن سنگین تاریخ مواجه شدم که در قالب انواع باورها، ایدئولوژی‌ها و جریان‌های قدرت و ساختارها و فرهنگ مسلط، مانع تحولات و توسعه در ایران می‌شود. 

آیا انتخاب عنوان کتاب هم تحت‌تأثیر این نگاه‌ بود؟
بله، سوانح ایام و روزگارمان که گریبان دانشگاه داشتن ما را هم سخت گرفته است. وزن ساختارها از دست و پای عاملان انسانی آویزان می‌شود و ساختارها به نحوی محدودکننده اعمال تحول‌خواهانه هستند. عاملان باید خیلی قدرت فکری، ابتکار، نوآوری، مقاومت ذهنی، روحی داشته باشند و حتی به لحاظ کمیت نیز به شبکه بزرگی از عاملان نیاز بود تا در این ساختارهای سخت‌جان تاریخی که طی زمانی دراز خودشان را تثبیت و پیچیده‌تر کرده‌اند، تغییر ایجاد کرد. بر این اساس داشتن تاریخ طولانی برای ملتی مانند ایران همزمان که مزایا و ظرفیت‌هایی نظیر حافظه تمدنی و افتخار، امید، پشتوانه رشد و پیشرفت به همراه داشته، چالش‌هایی را نیز پدید آورده که نباید آنها را از نظر دور کنیم. همچنین ساختارهای جغرافیایی مانند شرایط ژئوپلتیکی و کم‌آبی نیز به این چالش‌ها دامن زده است. بنابراین اینکه چرا در ایران دانشگاه نتوانست به پایه نهاد مشابه خود در غرب برسد، مسأله من در این پژوهش بود که بیشتر به این محدودیت‌های ساختارها مرتبط می‌شد.
 
خاستگاه نهاد دانشگاه در غرب را شما به پیوند ساختاری دانشگاه با شهر، اصناف، بازرگانی، رقابت میان کلیسا، پاپ و دولت‌های محلی نسبت می‌دهید. براین اساس آیا فقدان همین امکان بازیگری نهادی و بهره‌برداری از رقابت قدرت‌ها، مهم‌ترین تفاوت تاریخی مسیر دانشگاه در ایران و غرب را رقم زده است؟ 
بله، این دقیقاً همان چیزی است که در فصول کتاب خصوصاً فصول ابتدای کتاب شرح داده‌ام. دانشگاه در غرب به‌طور مستمر کوشیده تا استقلال خود را حفظ کند. زمانی‌ که کلیسا تلاش داشته بر آن سلطه پیدا کند، با طبقات اقتصادی شهر متحد شده و در مقابل قدرت کلیسا ایستادگی کرده است. زمانی‌ که دولت ملی سعی می‌کرد کنترل آن را برعهده بگیرد، حتی از طریق جلب نظر کلیسای مرکزی رم، در مقابل دولت‌های محلی که قصد سلطه بر آن داشتند، می‌ایستاد. در عین حال از شاهزادگان جوانی که در دولت بودند کمک می‌گرفت و از همه مهم‌تر مخاطب دانشگاه طبقات اقتصادی، اجتماعی، صنفی و... در شهرها بودند که از دانش دانشگاه به‌عنوان یک ارزش اکتسابی جدید بهره می‌گرفتند و در نتیجه دانشگاه در واقعیت میدان، سرمایه‌هایی داشت که می‌توانست با مبادله آنها بماند و رشد کند. میدان نیروها در غرب جای پاها و تنوعات و ظرفیت‌های بیشتری داشت و انتخاب‌های بیشتری پیش‌روی کنشگران دانشگاهی و غیردانشگاهی قرار می‌داد ولی در ایران چنین ظرفیتی وجود نداشت؛ کما اینکه ما در ایران مانند غرب نتوانستیم شاهد جهش صنعت و تولید مازاد باشیم که دانشگاه مدرن نیز از محصولات آن بود. این در حالی بود که درست در همین زمان محصلان ایرانی به غرب رفته بودند ولی نتوانستند با ایده‌های خود چیزی شبیه آنچه در غرب روی داد، خلق کنند. بعدها کسانی مانند علی‌اکبر سیاسی، فروغی و... تلاش کردند دانشگاه ایرانی را تأسیس کنند و من در کتاب «استادان استادان چه کردند؟» به عاملیت همین گروه می‌پردازم. زمانی ‌که این آثار را در کنار هم مطالعه می‌کنید، می‌بینید در مجموع میدان برای کنشگران ایرانی چقدر دشوار بوده است.
 
در کتاب شما نوعی بدبینی به نهادها و سنت‌های آموزشی ایران از دوران‌های آغازین وجود دارد و به نظر می‌رسد موضوعاتی چون استبداد تاریخی و غلبه تصوف را مانع می‌دانید و همزمان حرکت به سمت اصلاحات را به جهت دولتی بودن و ناهمزمانی جامعه با الزامات دانشگاه مدرن، از عوامل ناکامی در دوران آغازین تلاش‌ها برای ایجاد نهاد دانشگاه ارزیابی کرده‌اید. آیا جامعه ایران و نخبگان آن مسیر بهتری برای کوتاه کردن مسیر داشتند؟
سنت لزوماً مانع تحول نیست، بلکه هر چه ما تجربه، عمل و گاه حتی نوآوری می‌کنیم در متن سنت است. اما اجازه بدهید پرسش در باب مقایسه دانشگاه اروپایی و دانشگاه ایرانی را حتی تا سده شانزدهم هم عقب ببریم؛ زمانی که در اروپا «انقلاب علمی» رخ داد و دانشگاه‌ها در حقیقت در دامن آن انقلاب علمی به وجود آمدند ولی چرا در ایران چنین انقلابی در این وسعت رخ نداد؟ این انقلاب تقریباً همزمان با ایران عصر صفویه است و می‌دانیم که برخی از متفکران ایرانی مانند عباس امانت ریشه‌های مدرنیته ایرانی را از صفویه پی‌جویی می‌کنند. من در کتاب وضعیت سنت و رابطه‌اش با قدرت در ایران را در صفویه شرح داده‌ام. با این نگاه می‌توانیم ارزیابی کنیم که حداقل چهار عامل، ایران را در راه تحول علمی و دانشگاهی محدود می‌کند. یکی اینکه نگاه الهیاتی بر تفکر عقلی سیطره دارد. نه اینکه نگاه الهیاتی بد است.
 اتفاقاً در غرب نگاه الهیاتی خودش یکی از زمینه‌های توسعه تئوری‌پردازی بود و تئولوژی (الهیات) با تئوری مناسبت داشت. به این معنا که اولین زمینه‌های نظریه‌پردازی در خود دین از الهیات آغاز شد. در حالی ‌که در ایران، در دوره‌هایی سلطه باورهای صوفیانه مانع رشد نظریه‌پردازی عقلانی شد و فلسفیدن عقلی تحت‌تأثیر تصوف غالب قرار گرفت. حتی فیلسوف مسلمانی نظیر ابن‌رشد که توانست ساحت عقلی را در کنار ساحت دینی دنبال کند، مشکلات زیادی را در اندلس تجربه کرد و آثارش را سوزاندند و بعدها این اروپاییان بودند که از اندیشه‌های او بهره بردند. در ایران، غزالی با او درافتاد یا ابن‌رشد تحت‌الشعاع ابن‌عربی قرار گرفت. دومین عاملی که بر عقلانیت تسلط پیدا کرد، مشرب صوفی‌گری و طریقت بود که باز در جای خود ساحت مهمی است اما متأسفانه در اینجا به نوعی فکر این جهانی را تضعیف می‌کرد و غلبه ذوق، کشف و شهود بر کنجکاوی‌های علمی سایه افکنده بود. وقتی فردی تحت‌تأثیر این حالات شیرین هست، ساحت عقل کنجکاو و پرسشگر به حاشیه رانده می‌شود، چون صوفی پرسش‌های چندانی ندارد و بیشتر در حیرت است. 

منظور شما این است که چه سنت و چه تصوف به خودی خود و لزوماً مانع تحول و توسعه نیستند، بلکه تصلب و سیطره آنها بر ساحت عقل و زندگی این جهانی مشکل‌ساز شده است؟
بله، دقیقاً. الهیات و تصوف ساحت‌های مهم ذهن و روح ما هستند اما خروج این ساحت‌ها از محدوده خودشان و سیطره آن بر ساحت عقل و تجربه‌های این جهانی، علم‌ورزی و یادگیری ملت‌ها از همدیگر و رقابت بر سر پیشرفت و توسعه است که مشکل‌ساز شد. اگر این موارد در ساحت‌های خودشان نقش‌آفرینی می‌کردند، تنوع ساحت‌های انسانی و تجربه‌های انسانی را پدید می‌آورد که می‌توانست موجب پویایی بیشتر شود. به هر حال به عامل سوم برسم که اشکال مختلف استبداد بود و اجازه نمی‌داد نهادهای علمی و معرفتی توسعه پیدا کنند. این استبداد به شکلی که در ایران جریان داشت در اروپا نبود و در آنجا جامعه به‌‌رغم وجود درجات مختلفی از اقتدار و حتی خودکامگی‌ها، با استفاده از تعدد و توازن نیروها می‌توانستند وارد میدان شوند و چالش کنند. البته این مسیر برای اروپا هم خطی نبود اما جامعه در مجموع جای پای بیشتری برای عاملان داشت. مانع چهارم هم اساساً انحطاط عقلی در خود جامعه بود. محرومیت از ‌سواد در روستاها و شهرهای پراکنده در یک جغرافیای بزرگ و پرحادثه، روح تحرک را می‌گرفت. پایین بودن نرخ شهرنشینی، نبود همبستگی‌های ارگانیک، ضعف نهادهای مدنی و... همه موانعی بود که به ساختارهایی امکان سیطره می‌داد که با دانش جدید و تجربه‌های جهانی بیگانه بودند. بنابراین در ایران نمی‌توان از موانع ساختاری چشم پوشید و صرفاً کنشگران را اراده‌گرایانه سرزنش کرد که چرا نتوانستند دانشگاهی در تراز دانشگاه‌های موفق جهانی بسازند. در این کتاب، تصلب ساختارها و جدال کنشگران با ساختارها شرح داده 
شده است. 

شما موضوعی مثل صوفی‌گری را به نوعی از موانع توسعه بر می‌شمارید ولی ما شاهدیم در برخی از مفاهیم جدید مثل توسعه پایدار دقیقاً برخی از رویکردهای صوفیانه مد نظر قرار دارد. موضوعاتی مثل تاب‌آوری یا مراقبت و... آیا نمی‌توانستیم با وجود عرفان به صورت‌های دیگری از توسعه بیندیشیم؟
در پاسخ قبلی گفتم تصوف لزوماً و اصلاً مانع توسعه نیست. شما در دنیای توسعه‌یافته معنویت‌های نوظهور و متنوعی می‌بینید. توضیح دادم که سیطره ساحت صوفی‌گری بر ساحت عقلی و تصلب آن هست که مشکل‌ساز شده است. اینکه می‌فرمایید امروز در اروپا از آموزه‌های عرفانی برای مراقبت زمین استفاده می‌کنند درست است اما نوعی بررسی موضوع از اواخر مسیر است. اکنون که جهان پس از چندین قرن کوشش عقلی، فنی و اقتصادی، مسیری از توسعه، رشد و تولید را طی کرده، حالا متوجه موضوعاتی نظیر مراقبت از زمین و منابع طبیعی شده و حتی از برخی قرائت‌های تازه صوفیانه یا معانی سنتی می‌خواهد برای این کار کمک بگیرد. این در شرایطی است که آن تجربه پیشرفت این جهانی را از سر گذرانده‌اند و تلاش دارند با استنباط‌های تازه‌ای از سنت و تصوف و الهیات، از این تمدن و از زمین و دریا و خاک مراقبت کنند. این مسأله اهمیت دارد ولی ما که از این مسیر جا مانده‌ایم، حالا نمی‌توانیم بگوییم دیدید شما هم آخرش به تصوف و به الهیات برگشتید. بله برگشتند اما با کلی دستاوردهای علمی، تمدنی، دموکراسی و اخلاق مدنی. در بهترین حالت آنچه اکنون طرح می‌کنیم بیشتر شامل نوستالژی، آرزوها، حسرت‌ها و تأثرات‌مان است. در شهر تعریف روستاها و زندگی قدیمی را می‌کنیم اما یک روز هم نمی‌توانیم بدون این امکانات تمدنی، علمی، ارتباطی و حقوقی در روستاهای فاقد برق، درمانگاه، دارو، پمپ، ماشین و... دوام بیاوریم. 
براساس آنچه تاکنون بیان کرده‌اید، به نظر می‌رسد نهاد دانشگاه بیش از آن‌که محصول ایده‌های نو باشد، نتیجه یک توازن نهادی و سیاسی میان نیروهای رقیب بوده است. چرا نمی‌توان ناکامی دانشگاه را به ناتوانی در انتقال ایده دانشگاه نسبت داد؟
ایده و ماده با هم کار می‌کنند. مارکس خودش هگلی بود و هگل جهان را از ایده به ماده توضیح می‌دهد ولی مارکس می‌گفت هرم هگل روی سر ایستاده بود و من آن را وارونه می‌کنم و از ماده به ایده توضیح می‌دهم. یعنی باید پایی در ماده داشت و بعد ایده‌ها را توسعه داد. در نخبگان البته ایده مهم است اما در کلیت جامعه برای پیشرفت باید ماده لازم وجود داشته باشد. یعنی نیروها، طبقات، کنش‌ها، سرمایه‌ها و ارتباطات لازم وجود داشته باشد تا به ایده‌های غنی برسد. در مورد دانشگاه نیز این موضوع صادق است ایده دانشگاه مهم بود ولی در ماده روی زمین جامعه، این ایده امکان پرورش یافت. پس دانشگاه را فقط یک ایده در خلأ نمی‌دانم. چون در ایران ما ایده را به خوبی منتقل کرده بودیم اما ماده اجتماعی و سیاسی و اقتصادی ضعیفی داشتیم. یعنی طبقات اجتماعی و اقتصادی مستقلی وجود نداشت که به دانشگاه کمک کنند و اجازه ندهند به آغوش دولت یا طبقات صاحب قدرت بیفتد. دانشگاه ما کمتر فرزند شهر و در اختیار طبقات اجتماعی و اقتصادی و مدنی مستقل بود و بیشتر تحت کنترل نهادهای قدرت بود. در اروپا توازن نهادی و سیاسی میان نیروها وجود داشت که دانشگاه توانست از درون آن‌زاده شود. در ایران ایده دانشگاه رشد کرد بدون آن‌که ماده لازم برای آن فراهم شود. دانشگاه از درون بروکراسی دولت در ایران به‌وجود آمد. قبل انقلاب اولین دانشگاه‌ها را دولت ایجاد کرد و کنشگران دانشگاهی هم با پول و منابع دولتی تأمین می‌شدند و البته بعدها با بودجه‌های نفتی بیش از پیش وابسته به دولت شد.

در کتاب شما دانشگاه تهران هم‌زمان به‌مثابه یکی از دستاوردهای مهم نوسازی و نیز به‌عنوان نهادی که از ابتدا در درون دولت اقتدارگرا شکل گرفت، توصیف می‌شود. نهادی که به‌دلیل آمرانه بودن مدرنیزاسیون و ستیز دولت با نهادهای سنتی با جامعه دچار بیگانگی شد اما شاهدیم همین دانشگاه در دوره‌های آتی به جامعه نزدیک‌تر می‌شود و در بسیاری از موارد اگر نگوییم پیشتاز، دست‌کم در امتداد صدای جامعه قرار دارد. آیا این را نمی‌توان نشانه‌ای برای گسست دانشگاه از کژکارکردی آغازین دانست؟
این هم از قابلیت‌های جامعه، فرهنگ و تمدن ایرانی است که همیشه با سختی و صعوبت تاریخی، در دوئل با ساختارها و با انواع موانع راه توانسته آب باریکه‌ای از قابلیت‌های فکری، اجتماعی، اخلاقی، معنوی، مدنی، علمی، فنی و هنری خود را پی‌جویی بکند. ایران از جریان خود باز نایستاده است. دانشگاه از یک‌سو به دلیل ماهیت فکری، عقلی و نخبگانی خودش و از طرف دیگر به جهت جذب مخاطبینی که نسل‌های جوان هستند و هویت اجتماعی خود را جست‌وجو می‌کردند، به یک باشگاه اجتماعی مبدل شده و هویت مدنی این جوانان را تقویت ‌می‌کند. این گروه نسلی جدید معمولاً افق‌های تازه‌ای دارند که مایلند آن را در سطح جامعه دنبال کنند. در کنار این امر دانشگاهیان و اساتید نیز بالاخره نخبگانی جدید بودند که با افق‌های تازه جهانی آشنا می‌شدند و دانش و فنون‌شان که برای گروه‌های اجتماعی مفید بود، قدرت خاصی به دانشگاه می‌داد. به علاوه در دهه‌های اخیر نیز زنان به عنوان یک گروه اجتماعی جدید به پردیس‌های دانشگاهی پیوسته‌اند و من در این چند دهه از نزدیک شاهد بوده‌ام که چگونه ورود دختران دانشگاه‌ها را متحول کرد، به آن زیست زنانه داد و منظرهای جدیدی را برای دانشگاه گشود که شامل خواست‌ها و انتظارات این گروه نیز می‌شود. از سوی دیگر علم یک امر جهانی است و ارتباطات بین‌المللی همیشه وجود داشته و دانشگاهیان با مراکز علمی مختلف در دنیا در تماس بودند و با افق‌های فکری و فلسفی جهان ارتباط داشتند. در نتیجه دانشگاه یک میدان پویایی از نیروهای نسلی، جنسیتی، علمی و فکری است و پویایی وسیعی دارد که سرشار از سرمایه‌های نمادین و فکری است. این میدان پویا هابیتوس‌ها، منش‌ها، افق‌ها و ارزش‌های تازه خلق می‌کند که در ابتدای گفت‌وگوی‌مان توضیح دادم. فناوری‌های اطلاعاتی و ارتباطی و اکنون هوش مصنوعی هم سبب شده این پویایی‌ها هرچه بیشتر شود. پس باوجود اینکه دانشگاه در سیطره مشکلات قرار دارد و زیر لوای دولت مدرن بلکه فرادولت و انواع قدرت‌های سایه و مشهود و نامشهود است اما خودش به میدانی از عاملیت، روشنگری، تحول‌خواهی و آزادی‌خواهی مبدل می‌شود. در این‌جا باز یک وضعیت دوگانه می‌بینیم. دانشگاه وابسته به دولت مدرن است و از ابتدای تأسیس دانشگاه نهاد قدرت کوشیده آن را زاییده بوروکراسی و فوق بوروکراسی خودش کند و خواست‌های خود را از طریق مختلف وارد دانشگاه کند. به تعبیری از ابتدا نظم سیاسی، دانشگاه را بازوی اجرایی خودش فرض کرده است.

 

بار نهادهای دیگر را نباید بر دوش دانشگاه گذاشت

به‌رغم وابستگی تاریخیِ مالی دانشگاه به نظم سیاسی که تقریباً در ایران لاینحل باقی مانده، شاهد نقش جانشین‌وار دانشگاه به‌جای نهادهای حوزه عمومی بودیم که بعدها به تداوم تنش میان دانشگاه، دولت و جامعه در تاریخ معاصر ایران انجامید. آیا این بارگذاری بر دانشگاه را شما درست ارزیابی می‌کنید و آیا دانشگاه اساساً چنین رسالتی را باید برای خود قائل باشد؟
این سؤال بسیار مهمی است و شخصاً به چنین وضعیتی انتقاد دارم. در گذشته هم بارها بحث کرده‌ام و نوشته‌ام که جنبش دانشجویی در فقدان احزاب و نهادهای مدنی متحمل کشیدن بار اضافی فعالیت‌های مدنی شده است که کار گروه‌های دیگر اجتماعی بوده است. این امر سبب شده جنبش دانشجویی هزینه زیادی بدهد، واقعاً انصاف نیست. درست است که این جنبش بنا به سرشت خویش انتظار می‌رود منشأ آزادی‌خواهی و تحول‌خواهی باشد اما نباید بار محافظه‌کاری و توقف دیگران را بر دوش بکشد و به محملی رایگان برای آرزوهای فروخورده جامعه ایران مبدل شود. دانشگاه نهاد جامعه‌پذیری علمی است نه جامعه‌پذیری سیاسی، به نظر انتظار زیاد و بی‌جایی است که تمام کسری‌های جامعه را برعهده دانشگاه بگذاریم. البته انتظار می‌رود دانشگاه همیشه از انسان و جامعه دفاع کند و نوعی خواست پاسخگویی، آزادی، شفافیت، مشارکت و... را نیز دنبال کند ولی نباید تاوان محدودیت‌های اجتماعی را بدهد و لازم است فکری برای ضعف آن  نهادها کرد.
آنچه از علم و دانشگاه انتظار می‌رود این است که به جامعه زبان بخشی کند و از طریق راه‌حل‌های عقلی، علمی، فنی، تخصصی و میان رشته‌ای در تقلیل مرارت‌های اجتماعی از جمله در حوزه‌های سیاسی، مدنی، اقتصادی و... دخیل باشد ولی دانشجویان که اصلی‌ترین سرمایه‌های آینده ایران عزیز هستند نباید وسیله پیشبرد مقاصد سیاسی گروه‌ها شوند. البته تحقیقات متعدد اینجانب نشان داده دانشجویانی که در مسائل فعالیت‌های دانشجویی، صنفی، اجتماعی، فرهنگی و مدنی مشارکت کرده‌اند، در موضوعات علمی نیز نوعاً موفق بوده‌اند و این امر سبب شده مسائل تخصصی را هم با خودآگاهی بیشتری دنبال کنند. در کتاب «تاریخ هشتادساله دانشکده فنی دانشگاه تهران» نشان داده‌ام چطور در این دانشکده دانشجویانی که در انجمن‌های مختلف همکاری می‌کنند در مقایسه با کسانی که مشارکتی در این فعالیت‌ها نداشته‌اند، در آینده مدیران و برنامه‌ریزان بهتری می‌شوند. این‌ افراد معمولاً شهروندان، مدیران، کارآفرینان خلاق‌تر و اثرگذارتری می‌شوند.

عمدتاً ولی شاهد مهاجرت این گروه از دانشجویان در سال‌های اخیر هستیم. در حالی‌که در گذشته این جمعیت به بدنه بروکراسی و مدیریتی کشور کمک می‌کرد. آیا هنوز می‌توان به تأثیرگذاری آنها امید داشت؟
در مطالعاتم به این نتیجه رسیده‌ام که در بسیاری از موارد الگوی تحول‌خواهی در ایران مبتنی بر مهاجرت بودند. روزنامه‌ها، نهادهای اجتماعی و نخبگان مهاجر بودند که مشروطیت را دنبال کردند و در نهایت همان‌ها حاملان و مجریان آن بودند. این نخبگان در بازگشت خود به سرزمین به شکل خلاقی منشأ حرکت‌ها و پویایی‌های تازه می‌شوند. اکنون نیز باید همواره تلاش کرد که این جمعیت به فکر بازگشت باشند یا تردد و رفت‌وآمد علمی، فنی و توسعه‌ای داشته باشند. هرچند که تلاش برای بسترسازی ماندن آنها نیز اهمیت دارد. به هرحال باید امکان اقامت فعال نخبگان ایرانی در کشور فراهم شود. به طور کلی برای آن‌که دانشگاه کارکرد خود را به درستی انجام دهد و گروه‌های دانشجویی بتوانند اثرگذاری که انتظار دارند را مشاهده کنند باید استقلال دانشگاهی و آزادی علمی به رسمیت شناخته شود و حمایت‌های کافی از دانشگاه به لحاظ منابع مورد نیاز انجام شود. شرح مبسوطی با توجه به مدل‌های جهانی در کتاب «دانشگاه و آموزش عالی؛ منظرهای جهانی ومسأله‌های ایرانی» آمده است. در عین حال در خود کنشگران دانشگاهی نیز ابتکاراتی برای ارتباط با متن جامعه و استفاده مولد از منابع و میدان‌های سرشار اجتماعی، شهری، منطقه‌ای و محلی با انواع پاسخگویی‌های علمی وجود داشته باشد. دانشگاه فقط یک بازوی اجرایی تخصصی نیست بلکه انتظار از یک انسان دانشگاهی طبعاً این است که چشم بینا و ذهن نقاد جامعه باشد تا بتواند شرایط تحول و توسعه ایران را فراهم آورد. انواع مدل‌ها، راه‌ها و فنون آن را در کتاب «علوم انسانی و مسأله تأثیر اجتماعی» می‌توانید، ببینید.

شاید آشوب نفس های مان بداهه ای شد...



مقصود فراستخواه/ ضیافت کلمات/ همرخ: تابستان ۱۴۰۵



یادداشت ناشر:این کتاب حدیت نفس نویسنده‌ای است که با زبان دل، درونیات و تأملات وجودی‌اش را از خلوت ذهن به روی کاغذ آورده و در «ضیافت کلمات»، با خود و خواننده سخن می‌گوید. وی در این کتاب، عواطفش را با ژرفایی فلسفی در هم می‌آمیزد و دلمشغولی‌اش را به سرگذشت و سرنوشت انسان ایرانی در این روزگار پر التهاب، دستمایه‌ای برای نوشتن می‌کند. باشد که از دل این نوشته‌ها راهی به قلب مردمان بگشاید و زبان حال را بهانه‌ای برای همدلی و همراهی کند.
مقصود فراستخواه امسال قدم به هفتادسالگی گذاشت و این هفتاد یادداشت که از میان نوشته‌های شخصی او در طی سال‌ها برگزیده شده، دل‌نوشته‌های اندیشمندی است که یک دم از حال دل مردم و روزگارشان غافل نبوده و هر چه گفته و هر چه نوشته، گواهی است بر دلمشغولی‌هایش برای ایران و ایرانی و تقلایش برای گشودن روزنی از نور در دل تاریکی.
همراهی ارزشمند هنرمند جوان افغانستانی، شاه‌مقصود تیموری، نیز بهانه‌ای شد برای محکم کردن پیوندهای همسایگی.
مفتخریم که «ضیافت کلمات» به قلم استاد فراستخواه را تقدیم خوانندگان گرانقدر خود ‌کنیم. امید که ترکیب متن و تصویر و صوت، که با صدای دلنشین نویسنده همراه شده، در دل خوانندگان نقشی از عاطفه و معنا بیافریند و در این ایام پر افتتان، مرهمی باشد بر دل‌های زخم‌خورده و جان‌های رنج‌دیده مردمانمان.
برخی از عناوین یادداشت‌ها:– ابدیت در دل لحظه اکنون است– شاید جهان به پرسش‌های ما پاسخ بدهد– جهان در میانه راه خویش– قابیل و هابیل– خدا آن است که اشک بریزد– شاید آشوب نفس‌هایمان بداهه‌ای شد– صلح مهم‌تر از حقیقت بود– حماسه و تراژدی– دوئل زندگی و مرگ– دموکراسی مناسک صندوق نیست– از آرمانشهر تا ویرانشهر– اشک‌های تلح بی‌حاصل– کاش اذان با ناقوس همصدا می‌شد– جایی باید سر فرود آورد و فروتن بود– تنهایی‌های غریب ما– قلمرو مشاع معرفت و فضیلت سکوت…. https://hamrokh.com/kala/ziafat-e-kalamat/




صوت



نقد کنشگران مرزی، دکتر بهاره بیات


دکتر بهاره بیات

نقد کنشگران مرزی(نظریۀ فراستخواه)

23 تیر 1405

شرق ص 7



متن کامل:

پی دی اف


به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

بهاره بیات : در تاریخ‌نگاری و جامعه‌شناسی معاصر ایران، نظریه «کنشگران مرزی» به‌مثابه چارچوبی برای فهم تداوم حیات جامعه در مواجهه با دولت‌های متمرکز شکل گرفته است. این نظریه بر نقش کلیدی میانجیگرانی تأکید می‌ورزد که در فضای میان دولت و جامعه به نقش‌آفرینی پرداخته‌اند. بر این اساس، پرسش محوری آن است که این مفهوم در چه بستر نظری، تاریخی و اجتماعی تکوین یافته و به چه دلایلی مورد استقبال قرار گرفته است؟ 

بخش اول: کنشگری مرزی، نظریه‌ای برای فهم تداوم ایران

مقصود فراستخواه، جامعه‌شناس ایرانی، در نظریه «کنشگران مرزی» چارچوبی برای پاسخ به این پرسش ارائه می‌دهد که چگونه جامعه‌ای با دولت‌های متمرکز نه‌تنها از هم نپاشیده، بلکه گام‌هایی به‌ سوی نوسازی و نهادسازی برداشته است. او معتقد است تاریخ ایران تنها صحنه برخورد «دولت قاهر» و «جامعه مقهور» نیست؛ بلکه لایه‌ای میانی و سیال میان این دو وجود دارد که کنشگران مرزی در آن زیست می‌کنند. این فضا، منطقه‌ای خاکستری است که در آن، نه تقابل عریان انقلابی حاکم است و نه تسلیم محض کارگزارانه. در واقع، تاریخ تمدنی ایران مدیون همین فضای میان‌گیر است که به‌جای نابودی ساختارها، به دنبال اصلاح تدریجی و نفوذ عقلانیت در بدنه قدرت بوده است. کنشگر مرزی، عاملی انسانی است که در فضای میان‌گیر میان «دیوان حکومتی» و «ایوان اجتماعی» تردد می‌کند. او نه چنان در دیوان حل می‌شود که به ابزار صرف قدرت بدل گردد، و نه چنان در ایوان گوشه‌نشینی برمی‌گزیند که پیوندش با واقعیت‌های اجرایی قطع شود. او میانجیگری است که مطالبات جامعه را به زبان بوروکراتیک ترجمه می‌کند و از ظرفیت‌های دولت برای پیشبرد خیر عمومی بهره می‌برد. فراستخواه این توانایی را «نبوغ بقا» می‌نامد. این نبوغ به معنای سازگاری ذلیلانه نیست، بلکه هنری است استراتژیک برای زنده‌ماندن در میان دو سنگ آسیاب؛ یعنی قدرت از بالا و توده‌گرایی (پوپولیسم) از پایین. کنشگر مرزی با این نبوغ، موفق می‌شود از امکانات موجود در دستگاه قدرت برای ساختن زیربناهایی استفاده کند که در نهایت، خودِ آن قدرت را مقید به قانون و رویه می‌کند. برای تبیین چرایی و چگونگی پیدایش این نوع کنشگری، فراستخواه به چهار مؤلفه اساسی اشاره می‌کند که هر یک بخشی از منطق پنهان تاریخ ما را روشن می‌سازد. نخست، خاستگاه ساختاری است؛ ماهیت رانتی دولت در ایران و تمرکز بی‌حد ثروت و قدرت در دست حاکمان، هزینه تغییرات رادیکال و تقابلی را بسیار بالا برده است. در چنین وضعیتی، نخبگان هوشمند دریافتند که برای هرگونه تغییر پایدار، ناگزیرند «روزنه‌هایی» در درون ساختار صلب قدرت بیابند. قدرت در ایران نه یکپارچه صلب، بلکه دارای شکاف و «رزوه» است. این رزوه‌ها همان نیاز گریزناپذیر دولت‌ها به کارآمدی، دانش فنی و نظم اداری است که کنشگر مرزی از طریق آنها نفوذ کرده و پروژه‌های خود را پیش می‌برد. دوم، ریشه‌های فرهنگی و صور خیال است. «کهنسالی ایران» و حافظه تمدنی طولانی‌مدت ما، نوعی سازگاری هوشمندانه را در روان جمعی نخبگان نهادینه کرده است. آنها می‌دانند که ایران بارها از میان خاکستر جنگ‌ها و زوال‌ها برخاسته است. «صور خیال ایرانی» -آرزوها و تصاویر ذهنی از یک ایران پیشرفته، باقانون و مدرن- همواره فراتر از محدودیت‌های تنگ سیاسی زمانه بوده است. کنشگر مرزی می‌کوشد این خیال‌های بلند و آرمان‌های ملی را در قالب طرح‌های عینی و زمینی (همچون تأسیس مدرسه، بانک، عدلیه و راه‌آهن) به واقعیت نزدیک کند تا رؤیای ایران در کالبد نهادها جان بگیرد. سوم، راهبردهای کنش است. این راهبردها طیفی وسیع از «مذاکره پنهان» تا «نهادسازی آشکار» را در بر می‌گیرد. کنشگر مرزی به‌خوبی می‌داند که نباید با زبان ستیز با حاکم سخن بگوید؛ او از زبان تخصص و کارشناسی برای اقناع حاکمان استفاده می‌کند. او با «صدابخشی» به نیازهای خاموش جامعه و «آموزش حکمرانان»، هزینه مخالفت با اصلاحات را کاهش می‌دهد. او در پی انقلاب‌های ویرانگر نیست، بلکه در پی «استقرار رویه‌ها» است؛ چراکه می‌داند رویه‌ها و قوانین، بیش از آدم‌ها پایداری می‌سازند و در درازمدت، رفتار قدرت را مهار می‌کنند. چهارم، متغیرهای تسهیل‌کننده هستند. در غیاب تحزب و نهادهای پایدار دموکراتیک، مسیر کنشگر مرزی را ترکیبی از هوش فردی، اعتبار علمی، پیوندهای خاندانی و به‌ویژه «بحران‌های ملی» هموار می‌کند. فراستخواه تأکید دارد که بحران‌ها (شکست در جنگ‌ها، قحطی‌ها یا ورشکستگی‌های مالی) لحظاتی استثنایی هستند که در آنها «گوش قدرت» شنواتر می‌شود. در این لحظات بحرانی، حاکمان که خود را در بن‌بست می‌بینند، ناچار به کنشگران مرزی پناه می‌برند و این همان فرصتی است که نخبگان برای تثبیت نهادهای مدرن از آن بهره می‌جویند. فراستخواه برای فهم نظریه خود نمونه‌هایی درخشان از دل تاریخ ارائه می‌دهد. در عصر قاجار، چهره‌هایی چون میرزاحسین‌خان سپهسالار نقش کلیدی ایفا کردند. سپهسالار با درک عمیق از عقب‌ماندگی ساختار ایران، کوشید مفاهیم مدرنی چون «قانون» و «نظم بوروکراتیک» را در دل دستگاه استبداد ناصری جای دهد. او با تأسیس «مجلس تنظیمات» و تلاش برای تفکیک وظایف اجرایی، در واقع می‌خواست اراده‌ شخصی شاه را به نظم اداری مقید کند. او و امین‌الدوله، اولین معماران این مسیر دشوار در عصر جدید بودند. در عصر پهلوی اول نیز‌ این جریان با قدرت بیشتری ادامه یافت. علی‌اکبر داور با تأسیس دادگستری مدرن و نظام ثبت اسناد، شاهکار کنشگری مرزی را رقم زد. او موفق شد بخشی از روابط اجتماعی و حقوقی مردم را از حیطه اراده شخصی حاکم خارج و به حیطه قانون مدون وارد کند. او نهادهایی ساخت که حتی پس از زوال قدرت پهلوی نیز باقی ماندند. همچنین محمدعلی فروغی در لحظه بحرانی شهریور ۱۳۲۰، با میانجیگری میان نیروهای اشغالگر، دربار و جامعه، از فروپاشی کلیت سرزمینی ایران جلوگیری کرد. فروغی نشان داد که چگونه یک کنشگر مرزی با تکیه بر حکمت و اعتبار فرهنگی، می‌تواند در طوفانی‌ترین لحظات، سکان کشتی میهن را به دست گیرد و آن را به ساحل ثبات برساند. این کنشگری در دوران معاصر نیز با چالش‌های جدیدی روبه‌رو شده است. با ظهور دولت‌های رانتی و نفتی، فضای مرزی گاهی تنگ‌تر و صلب‌تر شده، اما نیاز ساختاری به عقلانیت و تخصص هرگز از بین نرفته است. نخبگان معاصر با درس‌گیری از پیشینیان خود، دریافته‌اند که راه نجات نه در انزواست و نه در ادغام کامل در قدرت؛ بلکه در حفظ همان «فاصله انتقادی» و تلاش برای توانمندسازی جامعه از طریق نهادهای مدنی و صنفی است. جوهره اصلی تبیین فراستخواه در این نهفته است که کنشگر مرزی، واسطه تبدیل «تمنیات جامعه» به «تأسیسات ملی» است. اگر ایران امروز دارای نهادهایی چون دانشگاه، بانک، سیستم قضائی مدون و زیرساخت‌های بوروکراتیک است، این نه محصول اراده یکپارچه حاکمان و نه نتیجه شورش‌های توده‌ای، بلکه محصول تلاش مداوم، فرساینده و بی‌صدای کنشگرانی است که در شکاف‌های قدرت زیسته‌اند. آنان نشان دادند که «مرز» نه یک جایگاه انفعالی، بلکه فعال‌ترین ساحت سیاست در تاریخ ایران بوده است. این تلاشی است که همچنان ادامه دارد؛ زیرا مرز، یگانه جایی است که در آن «رؤیای ایران» به «واقعیتِ نهاد» تبدیل می‌شود.

 بخش دوم: بنیان‌های مفهومی و نظری

نظریه «کنشگران مرزی» که مقصود فراستخواه آن را بر پایه مطالعات تاریخ معاصر ایران سامان داده، کوششی است برای توضیح چگونگی تداوم جامعه ایرانی در برابر ساختارهای متمرکز و بعضا صلب قدرت. برای آنکه این روایت تاریخی از مرز توصیف صرف فراتر رود و با پرسش‌های نظری روز علوم اجتماعی درگیر شود، فراستخواه از چهار سنت فکری متمایز یاری گرفته است: اقتصاد نهادگرایی داگلاس نورث، نظریه نهادهای سیاسی عجم‌اوغلو و رابینسون، نظریه ساخت‌یابی آنتونی گیدنز و پراگماتیسم ریچارد رورتی. در این بخش، نه از سر داوری ارزشی، بلکه برای فهم منطق درونی نظریه، به این پرسش می‌پردازیم که این مفاهیم چگونه در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند و این هم‌نشینی با چه دشواری‌های روش‌شناختی همراه است.

۱. داگلاس نورث؛ هزینه مبادله و منطق روزنه‌گشایی

در معماری نظری فراستخواه، داگلاس نورث جایگاه ویژه‌ای دارد. نورث، اقتصاددان نهادگرا، «نهادها» را «قواعد بازی در جامعه» تعریف می‌کند؛ محدودیت‌هایی که تعیین می‌کنند چه فعالیت‌هایی پاداش می‌گیرند و چه رفتارهایی هزینه‌زا هستند. مفهوم کلیدی او، «هزینه مبادله» است -یعنی هزینه‌های مذاکره، نظارت و اجرای قراردادها. در جوامعی که نهادها ناکارآمدند، هزینه مبادله چنان بالاست که همکاری‌های پیچیده دشوار می‌شود. نورث همچنین «وابستگی به مسیر» را مطرح می‌کند؛ تاریخی که مسیر آینده را محدود می‌کند و تغییرات ناگهانی را معمولا با شکست مواجه می‌سازد.

فراستخواه این مفاهیم را به‌عنوان هسته اصلی تحلیل خود به کار می‌گیرد. از این منظر، چون هزینه رویارویی مستقیم با ساختار قدرت بسیار بالاست، کنشگر مرزی «روزنه‌گشایی» را بر «انقلاب» ترجیح می‌دهد؛‌ تصمیمی مبتنی بر محاسبه هزینه‌ها، نه صرفاً یک انتخاب اخلاقی. در این نگاه، تغییر نه یک جهش، که فرایندی تدریجی برای کاهش هزینه‌های گذار تلقی می‌شود. این بخش از نظریه، چارچوبی برای فهم «صبر استراتژیک» فراهم می‌آورد؛ صبری که نه از سر ناامیدی، بلکه از روی تشخیص عقلانی هزینه‌ها انتخاب می‌شود.

۲. عجم‌اوغلو و رابینسون؛ افق نهادهای فراگیر

در لایه غایت‌شناختی، فراستخواه از دوگانه معروف عجم‌اوغلو و رابینسون بهره می‌برد. این دو پژوهشگر، «نهادهای فراگیر» (دموکراتیک، حامی بازار رقابتی و حقوق مالکیت) را در برابر «نهادهای استثماری» (مستبد، رانت‌محور و نخبه‌گرا) قرار می‌دهند. نهادهای فراگیر انگیزه سرمایه‌گذاری و نوآوری را فراهم می‌کنند؛ نهادهای استثماری ثروت را از اکثریت جامعه مصادره می‌کنند. هر دو نوع نهاد خودبازتولید ‌شونده‌اند. فراستخواه با اقتباس از این چارچوب، کنشگر مرزی را نوعی «کارآفرین نهادی» می‌داند که وظیفه دارد از طریق نفوذ در لایه‌های قدرت، ساختارهای استثماری را به سوی شمول‌گرایی سوق دهد. در این خوانش، «وفاق» نه یک سازش از سر ناچاری، که ابزاری برای گذار تدریجی از نظمی رانت‌محور به نظمی فراگیرتر معرفی می‌شود. این بخش از نظریه، به کنشگری مرزی جهت و چشم‌اندازی دموکراتیک می‌بخشد.

۳. گیدنز؛ عاملیت بازتابنده در میان ساختارها

آنتونی گیدنز در نظریه «ساخت‌یابی» خود، دوگانگی سنتی میان «ساختار» و «عاملیت» را نفی می‌کند. از دید او، ساختارها هم رسانه کنش انسان‌ها هستند و هم نتیجه آن کنش‌ها. مفهوم «بازتابندگی» (Reflexivity) به توانایی کنشگر در نظارت بر کنش خود و اصلاح مسیر در لحظه اشاره دارد. فراستخواه از این مفهوم برای توضیح چگونگی نفوذ در ساختارهای صلب استفاده می‌کند. کنشگر مرزی سوژه‌ای است که با نظارت مستمر بر موقعیت خود، روزنه‌هایی را در بافت قدرت باز می‌شناسد. با این حال، گیدنز خود تأکید دارد که «بازتابندگی» در ساختارهای به‌شدت بسته و متمرکز به شدت محدود می‌شود؛‌ هشداری که فراستخواه در کاربست نظریه با آن مواجه است. اینجا یکی از نقاطی است که دشواری انتقال مفاهیم از بستری به بستر دیگر خود را نشان می‌دهد.

۴. رورتی؛ امید اجتماعی و صبر استراتژیک

ریچارد رورتی، فیلسوف پراگماتیست، با نفی کلان‌روایت‌های رهایی‌بخش، «کاهش رنج ملموس» را اولویت سیاست می‌داند. او «امید اجتماعی» را نه از مسیر قطعیت‌های انقلابی، بلکه از طریق پروژه‌های اصلاحی تدریجی و ملموس تعریف می‌کند. «صبر استراتژیک» در این چارچوب، نه یک توصیه به انفعال، که «صبوری عامدانه و هوشمندانه» است؛ ‌نوعی از صبر که با چشم‌انداز عمل و بهبود همراه است. فراستخواه این مفاهیم را به شعار «زندگی معمولی» و «وفاق» ترجمه می‌کند. بستر نظری «امید اجتماعی» در آثار فراستخواه، پاسخی است به ادبیات «بحران» و «بن‌بست» که در برخی تحلیل‌های ایران رواج دارد. «کنشگر مرزی» از دل این «امید عمل‌گرایانه» بیرون می‌آید؛ کسی که «امکان‌سازی در دل محدودیت‌ها» را ممکن می‌داند و صبر را نه به‌عنوان تسلیم، که به‌عنوان تاکتیکی برای ماندن و گشودن روزنه‌ها به کار می‌گیرد. در این نگاه، امید دیگر یک احساس نیست، بلکه یک پروژه فکری و عملی است که با نقد تحلیل‌های صرفاً «ناامیدانه» از ایران همراه می‌شود. با این همه، پرسش این است که این «امید» در غیاب نهادهای دموکراتیک (که رورتی در بستر آن سخن می‌گوید) تا چه اندازه می‌تواند از «صبر شادمانه» -یعنی صبری که خود هدف می‌شود- فاصله بگیرد. این پرسش، هسته اصلی حلقه اتصال به بخش سوم مقاله را تشکیل می‌دهد.

۵. چالش روش‌شناختی: تلفیق بی‌قاعده یا کوشش برای گفت‌وگو؟

این چهار قرض مفهومی در کنار هم ظاهرا منظومه‌ای را می‌سازند: نورث «محاسبه هزینه» را به دست می‌دهد، عجم‌اوغلو «افق شمول‌گرایی» را ترسیم می‌کند، گیدنز ابزار تحلیل «عاملیت درون ساختار» را فراهم می‌آورد، و رورتی «توجیه اخلاقی» را عرضه می‌دارد. با این همه، این مفاهیم از سنت‌های فکری متفاوتی برآمده‌اند -اقتصادی نورث، سیاسی عجم‌اوغلو، جامعه‌شناختی گیدنز و فلسفی رورتی- و فراستخواه چندان روشن نکرده است که این چهار «زبان» را چگونه به یکدیگر ترجمه می‌کند. به عبارت دیگر، پیش‌فرض‌های بنیادین هریک از این سنت‌ها (مثلا گاه نورث به «عقلانیت ابزاری» یا نگاه رورتی به «نفی بنیان‌های فلسفی») در دل یک نظریه گرد آمده‌اند، بی‌آنکه منطق پیوندشان صورت‌بندی شده باشد. با اشاره به همین ویژگی، منتقدان از «شبه‌نظریه»بودن نظریه کنشگری مرزی سخن گفته‌اند. اما شاید بتوان این گره نظری را نه یک نقص مطلق، بلکه بازتاب دشواری ذاتی آوردن مفاهیم بافت‌مند غربی به زیست‌جهان ایرانی دانست. شاید همین «تلفیق بی‌قاعده» خود نشانه‌ای باشد از همان کنشگری مرزی‌ای که فراستخواه می‌کوشد نظریه‌پردازی کند: تلاش برای زیستن در میان سنت‌های مختلف و ساختن راهی به پیش، بدون آنکه وسیله‌ای جز خود این کوشش داشته باشیم. نبود مرزهای نظری قاطع، هرچند از منظر روش‌شناختی محل بحث است، اما شاید از منظر «زیست روزمره نظریه» چیزی جز بازتاب وضعیت «مرزی» خود نظریه‌پرداز نباشد. این پرسش‌ها و ابهامات، نظریه را در پاسخ به پرسش‌هایی بنیادین دچار دشواری می‌کند: چه زمانی کنشگر مرزی از «روزنه‌گشایی مؤثر» به «همدستی با وضع موجود» سقوط می‌کند؟ اگر «کاهش رنج» در کوتاه‌مدت مستلزم پذیرش نهادهای استثماری باشد، کدام اولویت دارد؟ نبود پاسخ روشن به این پرسش‌ها، در بخش سوم مقاله -که به دکترین وفاق و بیانیه روزنه‌گشایی می‌پردازد- خود را نشان خواهد داد. این فاصله میان «نیت نظری» و «پیامد عملی»، است.

 بخش سوم: وفاق و بیانیۀ «روزنه‌گشایی»

تجلی عملی یک بن‌بست نظری تبلور عینی گفتمان کنشگری مرزی در سیاست معاصر ایران را می‌توان در دو رویداد کلیدی و به‌هم‌پیوسته ردیابی کرد: بیانیه‌ «روزنه‌گشایی کنیم» (بهمن ۱۴۰۲) و بیانیه «راه‌گشایی کنیم» (خرداد ۱۴۰۳). این دو متن که به‌عنوان مانیفست عملی جریان میانه‌رو شناخته می‌شوند، در واقع مقدمه‌ تئوریک دکترین «وفاق ملی» در دولت مسعود پزشکیان را فراهم کردند. با این حال، تحلیل دقیق این اسناد نشان می‌دهد که آنها نه‌تنها راهگشا نبوده‌اند، بلکه دقیقاً همان نقص‌های متدولوژیک و بنیادین نظریه‌ کنشگری مرزی را در سطح عمل بازتولید کرده‌اند. این اسناد، مجموعه‌ای از «قرض‌گیری‌های نظری» هستند که در بستر نامتناسب ایران، به ابزاری برای انسداد بیشتر تبدیل شده‌اند. نخستین و شاید محوری‌ترین نقد، به مفهوم «آرمان‌گرایی واقع‌نگرانه» بازمی‌گردد. هر دو بیانیه با تأکید بر ضرورت فراروی از دو آفت «آرمان‌گرایی بدون واقع‌نگری» و «واقع‌گرایی بی‌آرمان»، سعی در ترسیم راهی میانه دارند. این رویکرد که به شدت از نظریه‌ «هزینه مبادله» داگلاس نورث تغذیه می‌کند، در عمل به یک ساده‌سازی خطرناک و مکانیکی از لایه‌های پیچیده سیاست منجر شده است. در این نگاه، سیاست به یک «محاسبه‌ هزینه» تقلیل می‌یابد که در آن هزینه‌ ثبات (یعنی ترس مداوم از هرج‌ومرج و فروپاشی) همواره بزرگ‌نمایی شده و در مقابل، هزینه‌  انسداد ‌نادیده گرفته می‌شود. ایراد متدولوژیک در اینجا، نادیده‌گرفتن سیستماتیک و نامتقارن هزینه‌هاست؛ نتیجه‌ چنین ترازوی نامتوازنی، همواره توصیه به «صبر» و «انتظار» برای گشایش‌هایی است که گویی قرار است در آینده‌ای نامعلوم و دور از دسترس رخ دهند. این نوع واقع‌گرایی، در واقع پوششی برای تداوم وضع موجود و پذیرش انفعالی محدودیت‌هاست. دومین لایه‌ این بن‌بست، در استراتژی «رأی روزنه‌گشا» عیان می‌شود. بیانیه با نفی دوگانه‌ سنتی «رأی مثبت/ تحریم»، سعی می‌کند «جعبه‌ابزار رأی» را گسترش داده و به آن معنایی استراتژیک ببخشد. اما این نگاه، برآمده از یک سوءبرداشت از مفهوم «عاملیت بازتابنده» در اندیشه‌ آنتونی گیدنز است. این رویکرد فرض را بر این می‌گذارد که کنشگر رأی‌دهنده در لحظه انتخاب، از چنان آزادی و توانمندی ساختاری برخوردار است که می‌تواند آگاهانه استراتژی خود را تغییر دهد و از درون صندوق، روزنه‌ای به‌سوی تغییر بگشاید. اما پرسش اساسی اینجاست که در ساختاری که اساساً عاملیت مستقل را برنمی‌تابد و با انواع نابرابری‌های بنیادین حقوقی و نظارتی، عرصه‌ سیاست را قرق کرده است، چه جایی برای این عاملیت بازتابنده باقی می‌ماند؟ ‌در ادامه، مفهوم «ذی‌نفع‌محوری» به‌عنوان جایگزینی برای شمول‌گرایی مطرح می‌شود، اما شمول‌گرایی در این اسناد، فاقد جوهره‌ عدالت است. بیانیه‌ها بر «عموم ایرانیان ذی‌نفع زندگی بهتر» تأکید دارند و از پیوند با «اقلیت خوب» در قدرت سخن می‌گویند. اما این شمول‌گرایی در عمل به معنای «حفظ منافع طبقه متوسط و نخبگان همسو» تعریف شده است، نه «بازتوزیع ثروت و قدرت». این رویکرد، در واقع قرائتی ناقص و ابزاری از نظریه‌ عجم‌اوغلو است. 

در حالی که در نظریه اصلی، شمول‌گرایی به معنای تضمین حقوق مالکیت، بازار آزاد و شکستن انحصارات رانتی بود، در نسخۀ ایرانی آن، این مفهوم به «مدیریت بهتر رانت» و هم‌زیستی با بلوک‌های قدرت تقلیل یافته است. در این فرایند، عدالت توزیعی به نفع ثبات سیاسی ذبح می‌شود و توده‌های وسیع حاشیه‌نشین از دایره‌ این «وفاق» بیرون می‌مانند. چهارمین گره نظری در فرایند «وفاق‌سازی و پل‌سازی» نمایان است. تأکید بیانیه بر «پرهیز از دوقطبی‌های خشونت‌پرور» و ضرورت «توافق‌های پشت‌پرده»، تلاشی است برای کاربست اندیشه‌های ریچارد رورتی در زمینه‌ای کاملاً متفاوت. رورتی رویکرد «وصله‌پینه‌کاری» (Tinkering) و توافق مصلحت‌آمیز را در بستر نهادهای تثبیت‌شدۀ دموکراتیک تجویز می‌کند؛ جایی که انتخابات واقعاً مسیری برای جابه‌جایی قدرت است. اما در چنین فضایی، «وفاق پشت‌پرده» نه یک کنش دموکراتیک، بلکه به یک «زیرمیزی تقسیم قدرت» میان جناح‌های برگزیده تبدیل می‌شود. این پل‌سازی، نه میان دولت و ملت، بلکه پلی میان بخش‌های مختلف الیت حاکم است که نتیجه‌اش چیزی جز دورزدن اراده‌ عمومی نیست. در نهایت، تمام این مسیر به ایده‌ «زندگی معمولی» ختم می‌شود؛ ایده‌ای که در آن معیار موفقیت، «کاهش رنج ملموس» و بهبود حداقلی کیفیت زیست روزمره تعریف شده است. در اینجا، رورتی به ابزاری برای یک «بیهوشی سیاسی» بدل می‌شود. وقتی افق کنشگری به «ثبات و رشد قطره‌چکانی» محدود می‌شود، پرسش از «عدالت بنیادین»، «حقوق شهروندی» و «آزادی» رنگ می‌بازد و در حقیقت، «امر سیاسی» به نفع اداره بوروکراتیک بحران حذف می‌شود. در واقع این «وفاق در سایه»، به قرارداد هم‌زیستی نخبگان برای تقسیم بقایا تبدیل شده است، نه اقدامی شجاعانه برای گشودن افق‌های رهایی. به همین دلیل است که این شبه‌نظریه، حتی در اوج قدرت اجرایی‌اش، توانایی اقناع و همراهی اکثریت خاموش و معترض جامعه را از دست داده است.

 بخش چهارم: از کنشگری مرزی تا تکنوکراسی سیاست

نظریه کنشگری مرزی با تقلیل «امر سیاسی» به «مدیریت فنی»، پیوندی اندام‌وار با منطق نئولیبرالیسم برقرار می‌کند. این تلاقی در پنج محور فنی‌سازی سیاست، طرد تضاد، فردگرایی نخبه‌گرا، بهینه‌سازی استخراج و تخریب همبستگی تجلی می‌یابد؛ فرایندی که در آن «عاملیت فردی» جایگزین «تغییر ساختاری» شده و سیاست‌زدایی را تحت لوای کارآمدی نهادینه می‌کند. نخستین محور، فنی‌سازی سیاست و حذف امر سیاسی است. در این پارادایم، مسائل بنیادین اجتماعی و اقتصادی از حوزه‌ تضادهای طبقاتی و انتخاب‌های جمعی خارج شده و به «ناکارآمدی‌های نهادی» یا «اختلال در شاخص‌های فنی» تقلیل می‌یابند. در اینجا فقر و بیکاری دیگر پیامد توزیع ناعادلانه قدرت نیستند، بلکه صرفاً به‌مثابه مسائل «مدیریت و حکمرانی» تعریف می‌شوند. نظریه‌ فراستخواه نیز با معرفی کنشگر مرزی به‌عنوان عاملی که با «دانش فنی و کارشناسی» گره‌ها را می‌گشاید، عملاً بحران‌هایی چون ناترازی انرژی و تورم را به مسائلی «فراجناحی» و «تکنوکراتیک» تبدیل می‌کند. نتیجه‌ این رویکرد، تنزل جایگاه شهروند به یک «مشتری» است که حق تعیین سرنوشت سیاسی‌اش به نفع نظرات کارشناسان سلب می‌شود. در لایه‌ دوم، شاهد طرد تضاد به نام «توافق‌سازی» هستیم. همان‌طورکه نئولیبرالیسم هرگونه مقاومت رادیکال را تحت عنوان «پوپولیسم» طرد می‌کند، گفتمان کنشگری مرزی نیز با نفی «دوقطبی‌های خشونت‌پرور»، لابی‌گری و مذاکره را تنها جایگزین ممکن معرفی می‌کند. این نفی تضاد، در عمل به معنای تبدیل «راهبرد موقتی اضطرار» به یک «استراتژی دائمی» است که باعث می‌شود اختلافات بنیادین سیاسی همواره به تعویق بیفتند و انسداد موجود، پشت نقاب توافق پنهان بماند. این رویکرد به فردگرایی نخبه‌گرا ختم می‌شود که در غیاب نهادهای جمعی، بار مسئولیت رفاه و تغییر را بر دوش فرد می‌گذارد. تأکید فراستخواه بر «ابتکارات و افق‌گشایی‌های هوشمندانه از طریق عاملیت‌های فردی»، کنشگر مرزی را به جانشینی ضعیف برای نهادهای میانجی و مستقل تبدیل می‌کند. در نبود سازمان‌دهی طبقاتی، این تمرکز بر نبوغ فردی نه به تغییر، بلکه به نوعی انفعال سیاسی و تنهایی سوژه در برابر ساختار منجر می‌شود. انباشت بحران‌های ساختاری در ایران، ما را به لحظه‌ای تاریخی و خطیر رسانده است؛ نقطه‌ای که در آن واکاوی دقیق و بی‌پرده برنامه‌های تمامی نیروهای سیاسی مدعی طرح اجتماعی، ضرورتی حیاتی دارد. در این میان، سنجش نسبت میان «ایده‌های تغییر» با «واقعیت‌های زندگی اکثریت» برای عبور از بن‌بست کنونی الزامی است. در همین راستا، این پنج محور در یک نقطه کانونی به هم می‌رسند: هژمونی «عقلانیت تکنوکراتیک» که امر سیاسی را به نفع مدیریت بوروکراتیک مصادره می‌کند. این وضعیت را می‌توان در شباهت شگفت‌انگیز انواع پروژه‌های اجتماعی با خاستگاه‌های ایدئولوژیک متفاوت دید و تبعات این شکل از تکنوکراسی را در حل عملی مسائل ایران سنجید.

منابع:

۱. «کنشگران مرزی»، مقصود فراستخواه (۱۴۰۱)، انتشارات گام نو.

۲. «ما ایرانیان: زمینه‌کاوی تاریخی و اجتماعی خلقیات ایرانی» (۱۳۹۴)، مقصود فراستخواه، نشر نی.

۳. «نهادها، تغییرات نهادی و عملکرد اقتصادی» (۱۳۷۷)، داگلاس سی. نورث، ترجمه محمدرضا معینی، انتشارات سازمان برنامه و بودجه.

۴. «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند: ریشه‌های قدرت، ثروت و فقر»، (۱۳۹۲) دارون عجم‌اوغلو، و جیمز ای. رابینسون، ترجمه محسن میردامادی و محمدحسین نعیمی‌پور، نشر روزنه.

۵. «فلسفه و امید اجتماعی» (۱۳۸۴)، ریچارد رورتی، ترجمه خشایار دیهیمی و دیگران. نشر طرح نو.


لحظه ها، لذات و رنجهای علم ورزی (پوشه شنیداری )

پوشه شنیداری« لحظه ها، لذات و رنجهای علم ورزی»

مقصود فراستخواه؛  تیر 1405

این سخنرانی علمی در دانشگاه علامه طباطبایی برای استادان و دانشجویان و پژوهشگران ارائه شده است 


فایل صوتی

روشنفکری دینی؛ تاملی مجدد

: روشنفکری دینی؛ تاملی مجدد

 دکتر مقصود فراستخواه

این جلسه روز چهارشنبه، ۲۴ تیرماه از ساعت ۱۷ تا ۱۹ به صورت حضوری و آنلاین برگزار خواهد شد.
آدرس جلسه آنلاین: 

https://www.skyroom.online/ch/iaie/general-speech

آدرس  برای شرکت حضوری:

 تهران، بلوار میرداماد، بین ایستگاه مترو و میدان مادر، پلاک ۱۲۶ ، طبقه ۴ واحد

انجمن اسلامی مهندسین
کانال بله(
https://ble.ir/IAIEngineers)

سایت (https://iaiengineers.org/)

اینستاگرام (https://instagram.com/iaiengineers)

تماس با دفتر انجمن (https://ble.ir/IAI_Engineers)

لحظه‌ها و لذات علم‌ورزی


معاونت پژوهشی دانشگاه علامه طباطبائی برگزار می‌کند:شنبه‌شب‌های پژوهش

عنوان: لحظه‌ها و لذات علم‌ورزیسخنران: آقای دکتر مقصود فراست‌خواه استاد موسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی
زمان و تاریخ : ۲۰ تیر ماه ۱۴۰۵ - از ساعت ۱۹ تا 20

اینجا


تبیین فراستخواه از شکست نظریه کلان استبدادی بودن جامعه ایرانی/ از «بُنه» تا آخرین سنگر شعر؛ راز بقای ایران در برزخ بی نظمی ها

تبیین فراستخواه از شکست نظریه کلان استبدادی بودن جامعه ایرانی/ از «بُنه» تا آخرین سنگر شعر؛ راز بقای ایران در برزخ بی نظمی ها

در نهصد و چهلمین نشست شب‌های بخارا، کارشناسان با مرور تجربه‌های تاریخی و فرهنگی ایران نشان دادند چگونه شبکه‌های اجتماعی، آیین‌ها و نهادهای مدنی، ستون‌های پنهان بقا و همبستگی در جامعه ایرانی را شکل داده‌اند...فراستخواه با لحنی تحلیلی نسبت به کلان‌روایت‌های تاریخی که غالباً تصویری از شکست و استبداد را بازنمایی می‌کنند، انتقاد کرد و گفت: وقتی تصویر ایران را از دریچه این کلان‌روایت‌ها می‌بینیم، پر از بی‌ثباتی، جنگ و دولت‌هایی است که می‌آمدند و می‌رفتند. اما آن ایرانی که مردم این سرزمین در آن زیسته‌اند، مجموعه‌ای از روایت‌های کوچک بود، نه آن ابرروایت‌های برساخته. بیشتر ساکنان این سرزمین با شادی‌ها و غم‌ها، در میان بی‌نظمی‌ها، نظم‌های خلاقی ایجاد می‌کردند.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از ایکنا، در روزگاری که جامعه ایران با چالش‌های گوناگون و امواج پیش‌بینی‌نشده تاریخی و اجتماعی و به ویژه تجاوز دو قدرت اتمی آمریکا و اسراییل دست‌وپنجه نرم می‌کند، لزوم بازخوانی مفهوم «همدلی» و واکاوی ریشه‌های تاب‌آوری ایرانیان بیش از هر زمان دیگری احساس می‌شود. در همین راستا و به منظور ارتقای سطح آگاهی عمومی نسبت به ظرفیت‌های فرهنگی و تاریخی کشور برای عبور از بحران‌ها، نشست «شب همدلی» در فرهنگسرای نیاوران برگزار شد. یکی از سخنرانان این نشست دکتر مقصود فراستخواه استاد دانشگاه بود. 

هنر تاریخی ایرانیان برای بقا

مقصود فراستخواه، جامعه‌شناس با ایجاد یک پل ارتباطی میان تاریخ پرفراز و نشیب ایران و شرایط کنونی جامعه، به تشریح چگونگی تداوم حیات در این سرزمین پرداخت. او سخنان خود را با طرح پرسش‌هایی بنیادین آغاز کرد و گفت: پرسش این است: تا به حال این مسیر چند هزار ساله ایران را چگونه پیموده‌ایم؟ مردم چگونه در این سرزمین زندگی کرده‌اند و ایران چگونه باقی مانده است؟

فراستخواه با تأکید بر لزوم استخراج قاعده‌های نهادی از دل تجربه‌های زیسته و فرهنگ ایرانی، به یکی از مهم‌ترین این قواعد اشاره کرد و افزود: یکی از این قاعده‌ها به تصور من به عنوان یک دانش‌آموز، صلح در شرایط ناصالح است. ایرانیان در تاریخ پرحادثه و بی‌نظمی‌هایی که شرایط تخریب برای این جامعه و سرزمین ایجاد می‌کرد، به یک آگاهی تاریخی، یک دانش درونی‌شده از تجربه‌های خودشان و یک خرد فرهنگی دست یافتند.

وی با لحنی تحلیلی نسبت به کلان‌روایت‌های تاریخی که غالباً تصویری از شکست و استبداد را بازنمایی می‌کنند، انتقاد کرد و گفت: وقتی تصویر ایران را از دریچه این کلان‌روایت‌ها می‌بینیم، پر از بی‌ثباتی، جنگ و دولت‌هایی است که می‌آمدند و می‌رفتند. اما آن ایرانی که مردم این سرزمین در آن زیسته‌اند، مجموعه‌ای از روایت‌های کوچک بود، نه آن ابرروایت‌های برساخته. بیشتر ساکنان این سرزمین با شادی‌ها و غم‌ها، در میان بی‌نظمی‌ها، نظم‌های خلاقی ایجاد می‌کردند.

این جامعه‌شناس برای تبیین بهتر پویایی حیات اجتماعی در ایران، به شواهد تاریخی متعددی اشاره و اظهار کرد که فاتحان معمولاً تاریخ را با محوریت جنگ روایت کرده‌اند، در حالی که زندگی‌های خلاق و پویایی در بازارها، مدرسه‌ها، محله‌ها و خانه‌های ایرانی جریان داشته است.

وی در این زمینه به گزارش‌های تاریخی اشاره کرد و گفت: حتی زمانی که اسکندر به ایران می‌آید، از وجود چندین تماشاخانه خبر می‌دهد؛ یعنی زندگی، هنر، خلاقیت و معماری. مدیریت زندگی اجتماعی با مشارکت و همدلی یکدیگر برای حل مشکلات صورت می‌گرفت.

از ضرورت ساختارهای کلان تا جبران کاستی‌ها در سطح خرد و میانی

فراستخواه در بخش دیگری از سخنان خود، به الزامات ساختاری همدلی در سطح کلان جامعه پرداخت و تصریح کرد: در سطح کلان، همدلی نیاز به ساختار و حقوق دارد. با حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمی‌شود و همدلی ایجاد نمی‌گردد. برای شکل‌گیری ما بودن یک ملت، نیاز به صورت‌بندی ساختار قدرت و میثاق‌های اجتماعی است. تا زمانی که نظم دسترسی باز و حقوق مدنی شکل نگیرد، نمی‌توان انتظار نهادینه شدن همدلی را داشت.

با این وجود، این پژوهشگر برجسته به نقطه قوت جامعه ایرانی در جبران این ضعف‌های نهادی اشاره کرد و افزود: با وجود ضعف‌های نهادی در سطح کلان، جامعه ایرانی ظرفیت‌هایی داشت که با سازوکارهای جبرانی در سطوح میانی و خُرد، این همبستگی را حفظ می‌کرد. سطح میانی اجتماع، یعنی جایی که مردم حضور داشتند، با اخلاق، فرهنگ، اندیشه و تخیل ایرانی به جبران محدودیت‌های نهادی می‌پرداخت.

الگوهای عملی همدلی در تاریخ اجتماعی ایران

فراستخواه ضمن تشریح الگوهای تاریخی همدلی در جامعه ایران که عامل اصلی بقای چند هزار ساله این سرزمین بوده‌اند، ۱۵ مدل را در این نشست معرفی کرد.وی با اشاره به قدمت جشن‌هایی نظیر نوروز و مهرگان گفت: این آیین‌های مبادله لطف و آشتی، نارسایی‌های سطح نهادی را جبران می‌کنند. همچنین تعزیه و عزاداری‌ها بستری هستند که در آن افراد دور هم جمع می‌شوند، تسلیت می‌گویند و این ابراز اندوه باعث پیوندهای اجتماعی در لحظه‌های سخت می‌شود.

وی به تعاونی‌های سنتی مثل «بُنه» و «واره» اشاره کرد و افزود: مردم با وجود بیش از ۱۲۰۰ جنگ بزرگ در تاریخ ایران، با هم تولید و آب را تقسیم می‌کردند. اهمیت محله‌ها و استقلال نسبی آن‌ها از دیوان‌سالاری دولتی در دهه‌های گذشته نیز از دیگر مواردی بود که فراستخواه به آن پرداخت و گفت: تشکل‌های ساختاریافته اصناف نیز به مثابه سندیکا عمل می‌کردند.

سازوکارهای عام‌المنفعه

وی نهادهایی مانند «وقف» را که تولیدکننده حمام، مدرسه و دارالشفاء بودند، از ارکان این مدل برشمرد و به آیین‌های معنوی و عرفانی اشاره کرد که اقشار مختلف را گرد هم می‌آورد.آیین‌های مذهبی و نقش دین به عنوان یک ساحت فرهنگی در تقویت همبستگی؛ آیین‌های ادبی و محافل شعر و ادب به عنوان بستر تبادل اندیشه نیز از دیگر مواردی بود که فراستخواه به عنوان الگوهای عملی همدلی در تاریخ اجتماعی ایران از آن نام برد.

وی به همدلی‌های اوقات فراغت و اهمیت فضاهایی نظیر قهوه‌خانه‌ها در گفت‌وگوهای اجتماعی و همچنین همدلی‌های ورزشی، از زورخانه‌های کهن تا ورزش‌های گروهی صبحگاهی در دوران معاصر اشاره کرد و افزود: همدلی‌های خویشاوندی و شبکه‌های اعتماد فامیلی به عنوان سازوکار مقاومت در برابر حوادث و تهاجمات عمل می‌کند. نقش خاندان‌های بزرگ در حفظ حافظه سرزمینی و مدیریت بحران‌ها در برابر مهاجمان نیز مهم است.

از دیگر مواردی که این جامعه‌شناس بدان اشاره کرد دیوان و سامان اداری بود؛ وجود لایه‌ای به نام «مستوفیان» در دولت که به گفته وی صرفاً ابزار سلطه نبودند، بلکه منافع مردم را دنبال می‌کردند. 

همدلی با خود؛ آخرین سنگر انسان ایرانی در برابر فجایع

فراستخواه پانزدهمین و شاید تامل‌برانگیزترین مدل همدلی را «مدل همدلی با خود» نامید و در این باره بیان کرد: در ایران ظرفیت‌هایی بود که سبب می‌شد انسان ایرانی بی‌پناه، سعی کند به خودش دلداری دهد. شاعران ایران یکی از پایه‌های این همدلی هستند؛ با صورت‌های خیال و تأملات لطیف شاعرانه. وی خوانش آثار حافظ، خیام و مولانا را ابزاری برای تعالی احساسات و تاب‌آوری در برابر سختی‌ها دانست.

وی در پایان سخنان خود با تاکید بر اهمیت «دیگری‌پذیری» در ادبیات ایران، اظهار کرد: آسمان ایران بسیار پر ستاره است. این آسمان پر ستاره، همان ذخیره فرهنگی و تمدنی ایران است که سعی کرده معرفت را پشتیبانی و احساسات را تعالی بخشد تا انسان‌ها در شرایط قطبی، بیگانگی و ناهمدلی، با هم همدلی کنند.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2242402

سیستم حتی قادر نیست از عقلانیت درونی خود بهره ببرد.

اینجا



عقل محاسبه گر سیاست ایران مختل شده/ ایدئولوژی به آن انسجام کاذب داده و امر سیاسی بر امر سیاستگذاری غلبه پیدا کرده

یک جامعه شناس می گوید ساختار حکمرانی قادر نیست از عقلانیت درونی خود سیگنال بگیرد.
به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، مقصود فراستخواه، جامعه‌شناس، در بخشی از میزگرد تحلیل اوضاع اجتماعی ایران با اشاره به پیامدهای گسست میان ساختار حکمرانی و جامعه، گفت: هنگامی که یک سیستم تلاش می‌کند همه عرصه‌ها را مهار، تصرف و به مستعمره خود تبدیل کند، شبکه عصبی آن از کار می‌افتد و دیگر قادر نیست از جامعه اطلاعات، نشانه‌ها و پیام‌های لازم را دریافت کند.
فراستخواه ادامه داد: وقتی سیناپس‌های یک سیستم کار نمی‌کند، آن سیستم حتی قادر نیست از عقلانیت درونی خود، بروکراسی، کارشناسان و مدیران میانی‌اش سیگنال دریافت کند؛ چه برسد به اینکه از عقلانیت جامعه بهره ببرد.

بررسی کارنامه علینقی عالیخانی

فایل صوتی بحث فراستخواه در این نشست


اینجا

 

انجمن علمی علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی

و پویش راه باریک آبادانی با همکاری پویش فکری توسعه

و مرکز مطالعات سیاسی-اقتصادی دانشگاه شهید بهشتی برگزار می‌کنند:

بررسی کارنامه علینقی عالیخانی

( به مناسبت سالگرد درگذشت وی ):
سخنرانان:
دکتر مقصود فراستخواه( استاد مؤسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی )
دکتر فرهاد نیلی ( نماینده اسبق ایران در بانک جهانی )
دکتر برزین جعفرتاش( پژوهشگر توسعه و سیاست‌گذاری صنعتی )
دبیرنشست:
امیرحسین زیدیحیایی ( دبیر انجمن علمی علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی )
تاریخ برگزاری: یکشنبه ۷ تیر ماه
زمان : ساعت ۱۷
مکان: به صورت مجازی در بستر اسکای روم

جهت ثبت نام به آیدی درج شده در تلگرام پیام دهید:
@Abadani_Iran2

@SBUpolitics@abadani_iran@CEPS_SBU@pooyeshfekri