رونمایی ونقد کتاب تاریخ دانشگاه در ایران
http://www.irna.ir/fa/News/83061504

بدن ما پس از مرگ
به کجای این شب تیره بیاویزم.....
1.روحانی انصافا در نشست مطبوعاتی نیویورک از زبان حقوقی متینی استفاده کرد. دولتهای ایران در بعد از انقلاب هرکدام گرامر خاص خود را داشتند. دولت موقت زبان عرفی دمکراتیک برای اداره کشور در شرایط انقلابی می خواست و نگذاشتند. دولتهای دوره جنگ وبه طور خاص میرحسین موسوی، آن روزها با زبان مکتبی کار کردند. هاشمی زبان تعدیل اقتصادی در پیش گرفت. خاتمی زبان فرهنگی و مدنی متینی داشت. احمدی نژاد پوپولیست بود واکنون روحانی با زبان حقوقی سخن می گوید.
2. زبان حقوقی متین روحانی در نیویورک در احتجاجات جاری بین المللی (متأسفانه در غیاب دیپلماسی! ) و در برابر زورگویی های ترامپ و دار ودسته داخلی ومنطقه اش، ارزش نمادین خوبی دارد اما این زبان حقوقی در عرصه تدبیر کشور دریغا که زمین گیر و ناکارامد است وگره گشاینده نیست. متأسفانه زبان واقعی سیاست در ایران ، اصلا زبان حقوقی وزبان عرف اداره معمول کشور نیست بلکه زبان ایدئولوژی رسمی است. زبان اقتصاد ما نیز از این بدتر؛ بر سیاق رانت و دلالی است.
3.دستور زبان واقعی اقتصاد ما را شبه پول هایی تعیین می کنند که کیسه های بزرگترش در دست خصولتیان است که بر ساحل غنیمت نشسته اند و شاید به این دریای آشفته زندگی مردمان پوزخند می زنند. 70 درصد شبه پول ما در دست بانکهای خصولتی است وشصت وچنددرصد بدهی به بانک مرکزی نیز بدهی آنهاست.
4.هزینه این زبان ایدئولوژیک ورانتی را مردم در کف زندگی روزمره می دهند با مرارت ونگرانی رو به گسترشی که گریبان شان را بدجوری گرفته است وامید هایی که دریغا از دست می رود. دولت بورکراتیک وتکنوکراتیک روحانی به اندازه زبان حقوق بین الملل نسبتا شیوای امشب او، قادر به تکلم(چه رسد به عمل) با زبان حقوقی ِ ملی و زبان فنی ِ کارامد و نافذی در عرصه ادارۀ اقتصادی کشور نیست. خود او نیز که ابتکار دیپلماسی را از دستش گرفتند، نسبت به بقیه آنچه دراختیارش هست مثل کنترل اقتصاد مغشوش و آشفته ضعف نشان می دهد و راجع به اختیاراتی هم که ندارد(در خصوص مسائل مهمی چون حقوق بشر و غیر آن) هیچ کاری نمی تواند بکند.
5. تحریم ها و تحرکات تروریستی و انواع استعدادهای واگرایی در فرهنگ وتاریخ این جامعه مزید بر مشکلات مزمن زیستبومی واقتصادی هم میهنان شریف ما خصوصا در استانهای محرومی همچون خوزستان وبلوچستان وکردستان و خراسان و آذربایجان و غیر آن شده است و نگرانی این سرزمین و این مردم، حقیقتا تلخ ودردناک است. قشرهای فرودست اجتماعی لت وپار می شوند، از دست می روند وطبقه متوسط فرهنگی نیز روز به روز ضعیف تر....
6. نگاه بلند مدت و اهتمام به تفکر و تحقیق، و درس و بحث، وتعلیم وتربیت، و حتی مشارکت و گفتگو و همکنشی در سپهر عمومی، هرچند تنها امید در دسترس مان برای «مسألۀ ایران» است ولی نگرانی های حاد جاری را چگونه رفع بکند؟ چه باید کرد؟ از کجا باید آغاز کرد؟.... ایران می ماند و زندگی در این سرزمین همچنان جاری خواهد بود، اما بسیار صعب و سخت و دشوار و پرمخاطره با مسؤولیت های سنگین تاریخی.....
مقصود فراستخواه، سحرگاه 5 مهرماه 97
گفتگوی احسان انصاری با فراستخواه
شرایط کنونی کشور وراه مواجهه با آن
منتشر شده در آرمان امروز
دوشنبه 19 شهریور 97 ، ص 7

آرمان- احسان انصاری:در حالی که در گذشته برخی اندیشمندان از فروپاشی «امر سیاسی» در ایران سخن می گفتند در سال های اخیر برخی از فروپاشی امر اجتماعی سخن می گویند.حتی اگر این دیدگاه را نپذیریم اما به نظر می رسد نشانه هایی در جامعه ایران آشکار شده که نشان می دهد جامعه ایران در آُستانه فروپاشی قرار گرفته است. بحران خانواده،بی اعتمادی و بی تفاوتی اجتماعی،بی تفاوتی نخبگان و از همه مهم تر فساد سیستماتیک نشان می دهد که جامعه ایران در وضعیت مساعدی به سر نمی برد.از سوی دیگر فاصله دولت و ملت که تا قبل از دولت آقای روحانی شدت پیدا کرده بود و با روی کار آمدن دولت آقای روحانی کاهش پیدا کرد، دوباره افزایش پیدا کرده و به نظر می رسد در آِنده نیز روند صعودی خواهد داشت.در چنین شرایطی اغلب مردم تنها به دنبال معیشت و بقای خود هستند و احساس رضایت از زندگی در جامعه روزبه روز کاهش پیدا می کند.به همین دلیل وبرای تحلیل و بررسی این موضوع با دکتر مقصود فراست خواه استاد دانشگاه و جامعه شناس برجسته کشور گفت وگو کردیم.دکتر فراست خواه در گفت وگو با آرمان تصریح می کند:« در ایران سیاست برهمه چیز سیطره و هژمونی پیدا کرده است.کار حتی به جایی رسیده که سیاست در ایران زندگی مردم را به رسمیت نمی شناسد و تلاش می کند همه قلمرو های زندگی مردم را در حیطه سراسربین خود قرار بدهد.با این وجود در شرایط کنونی «زندگی در این سرزمین» تلاش می کند از خود دفاع مظلومانه ای بکند و بازبان حال بگوید که «من هستم»؛ بگذارید زندگی کنم.سیاست در ایران «زیستْ جهان» جامعه را مستعمره خود کرده است. در ادامه متن گفت وگوی آرمان با دکتر مقصود فراست خواه را از نظر می گذارنید.
*در حالی که چهل سال از پیروزی انقلاب اسلامی می گذرد آیا شکاف «دولت – ملت» در ایران کاهش پیدا کرده و مردم اراده خود را در تصمیمات مسئولان مشاهده می کنند؟
شکاف «دولت- ملت» در ایران به صورت مزمن وجود داشت.پس از پیروزی انقلاب نیز نتوانستیم این شکاف را کاهش بدهیم و بلکه به شکل های مختلف آن را تشدید کردیم. این ملت چند بار در سال 76 ، در دهه 80 و نهایتا سال 92 پاجلو گذاشت وعملا برای تحکیم «دولت- ملت» در این سرزمین اعلام آمادگی کرد ولی حاکمیت انصافا قدر این را ندانسته ودوباره با انواع رفتارها وساختارها اسباب سرخوردگی ایجاد کرده است. یکی از سرمایه های اجتماعی، مسلما اعتماد به نهادها وقوانین است. چیزی که مرتب فرسایش داده ایم. زمینه کافی برای مشارکت مدنی و آزادمنشانه،گفت وگوی ملی و محلی در کشور را محدود می کنیم یا حتی از بین می بریم در نتیجه به صورت طبیعی شکاف «دولت-ملت» شدت می گیرد و«بیگانگی» ایجاد می شود.به همین دلیل نیز مردم احساسی رضایت بخش از مناسبات مسئولان با خود در قالب «قرارداد اجتماعی عادلانه» مشاهده نمی کنند. سیاست های عمومی کشور از مقتضیات زندگی شهروندان خیلی فاصله گرفته است. حکمرانی وسیاست های عمومی با زندگی همه مردم و سرنوشت نسل های آینده ارتباط پیدا می کند.این در حالی است که ما به جای «شمول»، به سمت«انحصار»حرکت کردیم. یعنی منافع ورانتها وایدئولوژی گروه های خاص، مهم تر از منافع عمومی شده است. ایدئولوژی بر واقعیت ومصلحت سایه انداخته است. در شرایط کنونی حدود 67 درصد جمعیت ایران در سال های بعد از انقلاب وپس از نگارش قانون اساسی و تشکیل مراکز تصمیم گیری کلان کنونی متولد شده اند. حتی اگر سن رأی دادن را در نظر بگیریم، بخشی از متولدین قبل از انقلاب نیز در آن سالها کودک ونوجوان بودند و نقشی در مسیر تحولات نداشتند. به همین دلیل دیدگاه ها و مسائل زندگی و دغدغه های نسل جدید با نسلی که در ایران انقلاب کرد خیلی متفاوت شده است. این درحالی است که حتی از نسل انقلاب نیز عمدتا یک روایت افراطی بود که بر روایتهای آزادمنشانه و اصلاح طلبانه وحتی معتدل غلبه پیدا کرد.
*آیا این شکاف نسلی را می توان در مفهوم«تله بنیان گذار» تحلیل کرد؟آیا جامعه ایران به این شرایط دچار شده است؟
بله همان معرفت کاذب ایدئولوژیکی که عرض کردم همچنان اجازه نمی دهد واقعیتهای جهان متحول ملی وبین المللی را بدرستی فهم کنیم و به مرور زمان در دامی که خود نهاده ایم فرو می رویم، گویا هیچ دشمنی نیز برای ما لازم نیست چون اوهام واعمال نیازمودۀ خودمان به قدر کافی می تواند منشأ اضمحلال ما بشود.امروز نسلی که در انقلاب حضور نداشته وعرض کردم حداقل 67 درصد جامعه را نیز در اختیار دارد به دنبال این است که قوانین و افقها و آرمان های دلخواه خود را تدوین کند تا با آنها بتواند راحت زندگی کند.نکته دیگر اینکه در چهل سال گذشته سازمان های انحصاری الیت و قلعه های متصلّب قدرت وثروت وایدئولوژی ایجاد شده ونمی گذارد گفتمان تحول خواه جامعه به این قلعه های انحصار نفوذ کند.اتفاقأ منشأ خشونت و درگیری در جامعه را باید در همین قلعه های ایدئولوژی و قدرت جست و جو کرد.این قلعه های انحصاری پشت گرم به قدرت وثروت اند و حتی در کار دولت مستقر و پاسخگو نیز اخلال می کنند نمونه اش را در رفتار با ظریف و تیم مذاکره کننده می بینیم. از سوی دیگر اجازه نمی دهند تصمیمات جامعه در فضای مدنی و با خرد ورزی جمعی وگفتگوهای مسالمت آمیز بدور از خشونت در قلمرو ملی به نحو رضایتبخشی حل وفصل شود.
*این قلعه های قدرت چگونه در جامعه خشونت را بازتولید می کنند؟
سرنخ اغلب رانت ها و فسادهای اقتصادی به مراکز قدرت باز می گردد.به همین دلیل نیز این مراکز قدرت برای حفاظت از منافع ومفاسد سیستماتیک خود با هم منازعه و درگیری دارند. این درگیری و منازعه به جامعه سرریز می شود و موج های اجتماعی وهیجانات ایجاد می کند وسپس انحصارگران از این موج های اجتماعی برای رسیدن به اهداف خود بهره می گیرند.این خاصیتِ هر جامعۀ توده وار است. در جامعه توده وار، مردم مفهوم گِرد و مبهم وشکننده ای می شود ؛ حاصل ضرب اعدادی مبهمی که حتی قابل تجزیه به خودش نیز نیست.در چنین جوامعی ، واژۀ «مردم» حتی می تواند یک دروغ و یا آلت دست باشد.این در حالی است که اگر از مفهوم مردم، توده زدایی بشود و بگذارند مردم سازماندهی درونزای مدنی و صنفی وحرفه ای ومحلی پیدا کنند ، در آن صورت شرایط متفاوت می شود و موجودیت «مردم» ، محتوای واقعی خود را به دست می آورد.در چنین شرایطی به جای اینکه سیاست عبارت از« بازی بزرگان» با مردم وبوسیلۀ مردم باشد این مردم هستند که با «بزرگان» بازی هوشمندانه خلاقی در جهت مطالبات وآفاق زندگی خود می کنند . رضایت مردم از وضعیت جامعه یک وضعیت «سوبژکتیو» و «احساس» است.مهم این نیست که چقدر امکانات در کشور وجود دارد و مردم چگونه از آنها استفاده می کنند. مسأله مهم این است که مردم به چه میزان از وضعیت جامعه و زندگی خود احساس رضایت می کنند.در شرایط کنونی حکومت متأسفانه به یک «دیگری» برای مردم تبدیل شده است.به همین دلیل نیز مردم در بسیاری از تصمیمات جمعی مشارکت نمی کنند. این مسأله از نظر امنیت ملی برای یک جامعه خطرناک است و پایداری آن جامعه را به خطر می اندازد زیرا سیاستهای جهانی خصوصا چنانکه در لابی های دور وبر سیاستهای ترامپی ومتحدان منطقه ای او می بینیم به قدر کافی برعلیه ماست.
*چرا مشکلات جامعه شناختی ما در زیر لوای سیاست پنهان شد؟پنهان کردن مشکلات اجتماعی در زیر سیاست چه پیامدهایی برای جامعه ایران داشت؟امروز که با فروپاشی امر سیاسی در ایران مواجه شده و مشکلات اجتماعی آشکار شده چه باید کرد؟
در این زمینه ما باید دو نوع سیاست را از هم تفکیک کنیم. یک نوع سیاست معطوف به قدرت است و همواره درپی به دست آوردن قدرت است.نوع دوم اما دستورگذاری ملی برای کشور و اداره امور عمومی است.در ایران سیاست معطوف به قدرت بر سیاست به عنوان خط مشی گذاری سایه افکنده است. یعنی اجازه نمی دهند حکومتمندی به معنای عمل فنی و ادارۀ جمعیت در پیش گرفته شود و به جای آن سیاست حاکمیت و سیطره وکنترل همه چیز را می بینیم. به همین دلیل نیز سیاست به معنای «ادارۀ جمعیت» وبه معنای عمل فنی حکومت مندی دچار ناکارآمدی شده است و به جای آن میل به حاکمیت گری هست. سیاست برهمه چیز سیطره و هژمونی پیدا کرده است.کار حتی به جایی رسیده که سیاست در ایران قلمروهای زندگی مردم را به رسمیت نمی شناسد و تلاش می کند همه قلمروهای حرفه ای، محلی، صنفی، مدنی، دینی ، علمی وآموزشی وفنی را در حیطه سراسربین خود قرار بدهد.با این وجود در شرایط کنونی «زندگی در این سرزمین» تلاش می کند از خود دفاع مظلومانه ای بکند و با زبان حال بگوید که «من هستم»؛ بگذارید زندگی کنم.سیاست در ایران «زیستْ جهان» جامعه را مستعمره خود کرده است.لازم نبود سیاست تا به این اندازه در قلمروهای طبیعی وفنی وتخصصی زندگی مردم دخالت داشته باشد.به تعبیر «هابرماس» ما با سیاست هژمونیک از یک طرف و از سوی دیگر با یک زیست جهان مواجه هستیم. دانشگاه،مدرسه،مسجد و صنف ها وحرفه ها وفرهنگ های مختلف شغلی و اجتماعی ومحلی، هرکدام قلمروهای زندگی هستند، قواعد و هنجارهای درونی خاص خود را دارند.این در حالی است که سیاست رسمی ما این قلمروها را نادیده گرفته و به قلمرو آنها دست درازی کرده است. سوال اینجاست که آیا حاکمیت باید بر زندگی مردم حکومت کند و یا اینکه جمعیت را به معنای فنی کلمه اداره کند؟بدون شک حکومت باید امکانات و ابزارهای لازم را برای زندگی مردم مهیا کند و سپس اجازه بدهد مردم با عقلانیت های خود زندگی کنند. عقلانیت اجتماعی بمراتب از چند عقل کل در بالا بیشتر ومسؤولانه تر می فهمد و خطاهایش کمتر است وصلاحیتش برای مبناقرار گرفتن بیشتر است. حکومت نباید در زندگی مردم تا این حد سرک بکشد و مداخله وکنترل تمامی خواهانه داشته باشد .این در حالی است که به تعبیر هابرماس سیاست در ایران زندگی را به مستعمره خود تبدیل کرده است.به همین دلیل نیز «گفت وگوی بین جهان زندگی و سیاست» وجود ندارد و بلکه «سیطره سیاست بر زندگی» وجود دارد.
*گفت وگو نکردن جهان زندگی با سیاست چه خطراتی برای جامعه خواهد داشت؟
این مسأله هم به امر اجتماعی لطمه می زند و هم اینکه امر سیاسی به معنای قانونی و مشروع را منتفی می کند. ببینید متن جامعه ایران، بسیار پویا و در تب وتاب است. در زیر پوست این جامعه ، فرایندهای آموزشی و ارتباطی و فرهنگی وشهری ومدنی و حرفه ای بسیار مهمی اتفاق افتاده است اما ساختارهای رسمیِ سیاست گذاری وتصمیم گیری ما تا حد زیادی از این تغییرات زیر پوستی جامعه واز این ظرفیتهای بالقوه جامعه عقب افتاده است حتی عجیب است که بعضا با آن در افتاده است این اصلا به صلاح پایداری کشور نیست.
*در چنین شرایطی آیا ما در آستانه فروپاشی جامعه قرار می گیریم؟
بنده نمی توانم به صورت قاطع عنوان کنم که در آستانه فروپاشی جامعه قرار گرفته ایم. اما معتقدم نشانه های نگران کننده ای می رسد.عدم مشارکت مردم در تصمیم گیری ها،فقدان همبستگی اجتماعی،قانون گریزی، آنومی و ضعف در نظم اخلاقی وناکارکرد شدن نهادهای اجتماعی وفساد سیستماتیک وناامیدی و ابهام دربارۀ آینده و اینکه حدود هشتاد درصد درست یا غلط معتقدند که پروژه های ملی به جایی نمی رسد از مهم ترین نشانه های فروپاشی اجتماعی است.این در حالی است که مرجعیت های فکری و اجتماعی اصیل متن جامعه وحوزه عمومی را نیز ناکار کرده ایم. این ها را هنگامی که در کنار یکدیگر قرار می دهیم متوجه می شویم که همه این داده ها گرسنه «معنا» هستند. این در حالی است که حاکمیت از معنابخشی انتقادی به این داده ها بر می آشوبد طفره می رود . گاهی آدم احساس می کند گویا هر نوع عملِ نقدِ مستقل متأسفانه در دکترین حاکمیت، یک تهدید محسوب می شود.کار به جایی رسیده اگر کسی این داده ها را معنا بکند حاکمیت عصبانی می شود. این در حالی است که یک حاکمیت کارآمد باید در چنین شرایطی دست به معناگرایی بزند و از حوزه عمومی مستقل کشور داروهی تلخ برای درمان ملی تهیه بکند.دولت(به معنای حاکمیت) باید این نشانه های اجتماعی را جدی بگیرد و به فکر راه علاج برای آنها باشد. راه علاج از نظر من ؛ البته اگر خیلی دیر نشده باشد دو کلمه است:تغییر انگاره ها ورفتار های حاکمان، برای آمادگی جهت اصلاحات اساسی تر ساختاری. یکی از راه های این دو کلمه، بازگشت جدی به جامعه مدنی وحوزه عمومی است. اگر این اتفاق رخ بدهد و دولت(به معنای حاکمیت) در نگاه خود نسبت به مسائل تغییر ایجاد کند می توان نسبت به توافقی ملی جهت اصلاحات ساختاری و بهبود شرایط درآینده امیدوار بود. هر چند به نظر من دیر شده، اما از نظر اخلاقی ما مسؤولیت معنوی و ملی داریم تا آخرین لحظه به راه های بهبود وضعیت در آینده امیدوار باشیم؛ البته نه امید واهی وخالی ، بلکه امید به همراه تولید آگاهی اجتماعی ، تولید حس همبستگی ومشارکت عمومی و تولید اقدام های ملی . نکته دیگر اینکه باید شرایط امکانی فراهم بیاید که مناقشات ملی بر سر نحوه ادارۀ کشور وحل مسائل کلی نظام به نحو رضایتبخشی حل بشود ، یعنی تعارض های نخبگان به طرزی موجه حل بشود و آشتی ملی قبل از برهم خوردن اوضاع صورت بگیرد. چون در شرایط کنونی با مناقشات حلّ وفصل نشده ای میان نخبگان دربارۀ سیاست های کلی مواجه هستیم.
*آیا تعارض بین نخبگان جامعه به بی تفاوتی نخبگان نسبت به مشکلات جامعه تبدیل نشده است؟چرا نخبگان جامعه دیگر مانند گذشته حاضر نیستند برای اصلاح وضعیت موجود هزینه بدهند؟
متأسفانه ناکارامدی های ادارۀ کشور به گونه ای بود که جامعه به تعبیر «اینگلهارت» به جای ارزش های خودشکوفایی و خود بیانی به سمت ارزش های معیشتی و «بقا» حرکت کرده است.در شرایط کنونی مردم تنها درگیر معیشت و روزمرگی و بقای خود (مثل آب و هوا و شغل ومسکن و پوشک وامنیت جانی) شده اند. این وضعیت در سطوح مختلف جامعه خود را نشان می دهد. به عنوان مثال یک رییس دانشگاه و یا یک مدیر در این اوضاع تنها به دنبال بقا و سرپا نگه داشتن خودش هست.بدون شک از توی این نوع زندگی، هیچوقت رشد و توسعه بر نمی آید.در نتیجه مردم دچار کرختی،خمودگی وسرخوردگی می شوند.سالها پیش فیلمی را تماشا می کردم به نام«زمانی برای مستی اسب ها» که به نظرم می توان این را در شرایط کنونی به«زمانی برای کرخت شدن نخبگان ایران ومردم ایران » تعبیر کرد. متأسفانه هزینه ارائه دیدگاه،نقد وروشنگری منتقدین بالا رفته است و نخبگان احساس می کنند نمی توانند تأثیرگذار باشند.در آینده پژوهی مبحثی وجود دارد مبنی براینکه وقتی عدم قطعیت ها را تحلیل نکنیم وبه سر وقت شان نرویم آنها می مانند و زاد و ولد پیدا می کنند.هنگامی که نااطمینانی ها زاد و ولد می کنند، به زبان ریاضی، شرایط تصادفی و آشوبناکی به وجود می آید، وضعیت پیچیده می شود ، حتی هر کس قصد داشته باشد گره ها را باز کند چه بسا خود گره جدیدی به گره های قبلی اضافه می کند. حاصل اینکه در شرایط کنونی ما در وضعیت تراژیک نااطمینانی ها قرار گرفته ایم.در این شرایط راه حل ها خود به مسأله تبدیل می شوند.این وضعیت مانند بدن بیماری است که دارای «تومور» است و این «تومور» به قدری مزمن شده که حتی از دارو ودرمان نیز تغذیه می کند و بزرگ تر و خطرناک تر می شود.در چنین شرایطی مراقب پرتاب شدن به آینده ای مبهم باشیم که هیچ درک ملی از آن نداریم.در نظریه سیستم ها مرگ یک سیستم این گونه تعریف می شود:«نشت خود به خودی عوامل تصادفی از بیرون به درون سیستم».این در حالی است که سیستم نمی تواند در مقابل این عوامل، رفتار گلبولی و ایمنی از خود نشان بدهد.به همین دلیل ما در معرض یک وضعیت استثنایی قرار گرفته ایم.
*این شرایط استثنایی دارای چه ویژگی هایی است؟
«جورجو آگامبن» به خوبی این وضعیت استثنایی را در کتاب خود تشریح کرده است. وضعیتی که ما را در شرایط حیات برهنه و اردوگاهی قرار می دهد. حیاتی موکول به حاکم و زندگی در معرض مرگ. در وضعیت استثنایی، استقلال و حق حاکمیت ملی با حقوق اجتماعی یکجا بر باد خواهد رفت. در این وضعیت حاکم به نام مصلحت اضطراری در همه قلمرو های زندگی مردم پا می گذارد.این وضعیت در کشورها به علل مختلفی مانند جنگ یا تعارض های درونی قدرت و یا «کودتا» روی می دهد و در جامعه امروزی ما نیز ممکن است با تحریم ها به وجود بیاید. در شرایط کنونی اگر «دیپلماسی» شکست کامل بخورد ممکن است خدای نکرده ما در این وضعیت قرار بگیریم.به همین دلیل ما نباید درهای انواع صورتهای متنوع دیپلماسی را به روی خود ببندیم. «دشمن» در عالمِ واقع اصلا به صورت ذات باورانه قابل تعریف نیست. دوست ودشمن برحسب رفتارمتقابلِ دولتها وملتها تغییر می کند.در نتیجه ممکن است با نحوه رفتار هوشمندانه ما، رفتارطرف مقابل نیز کم وبیش تغییر پیدا کند. کافی است آقایان یک کتاب دربارۀ رفتار متقابل بخوانند. هیچ دشمن و دوست ذاتی برای همیشه وجود ندارد.این در حالی است که ما به اندازه ای مفهوم دشمن ذاتی را به هویت خود گره زده ایم که اگر هرگونه مصلحت اندیشی وعمل گرایی و قصد تجدید نظر در روابط مان را داشته باشیم مشروعیت و هویت خود را از دست می دهیم. قدری از دستگاه های ظاهرا منسجم ولی موهومِ ایدئولوژیک خود بیرون بیاییم و مصالح دنیای رئال و واقعیتهای متن جامعه را ببینیم. مردم خود را در سطح شهر و خیابان ها تعریف می کنند و در زندگی راه می روند و خود را بیان می کنند باید آنها را به رسمیت بشناسیم وبگذاریم زندگی بکنند.از سوی دیگر صدای انقلاب آرام زنان وجوانان، هنوز ناشنیده مانده است به نظرم جامعه ایران در بهترین موقعیت برای «پوست اندازی»،به بلوغ رسیدن و بزرگ شدن قرار گرفته بود.در این شرایط جامعه می توانست موازنه برابری با قدرت ایجاد کند و بتواند با قدرت گفت وگو کند.متأسفانه شکست دیپلماسی این فرصت را از جامعه ایران گرفت.تنها منشأ امید که ایران بتواند از طریق رشد اقتصادی، اجتماعی و مدنی پوست اندازی کند به شکل مبهمی از بین رفت. بنده به تئوری توطئه اعتقاد ندارم اما گاهی با خود می اندیشم که ممکن است دستی در پشت پرده بود که این فرصت را چنین از جامعه ایران گرفت. جامعه و حتی بخشی از بدنه مدیریتی کشور در حال دگردیسی بود. این نیازمند زمان ونیازمند مدیریت بود. مدیریت که نشد والان هم زمان را برای پوست اندازی تدریجی از دست می دهیم. این حقیقتا دردناک است.
*این دست پشت پرده در بیرون بوده یا درون؟
قصد ندارم بیشتر این موضوع را باز کنم. با این وجود گاهی این فکر به ذهنم می رسد که چطور این فرصت بزرگ از جامعه ایران گرفته می شود.آیا در این زمینه محاسباتی صورت گرفته است واین طوری خواستند جامعه را کنترل بکنند و یا اینکه براساس ندانم کاری و غلط کاری ها بود که این فرصت از دست رفت.من نه در شرایط سیاست جهانی این پاکیزگی را می بینم،نه در موقعیت های منطقه ای . متأسفانه در درون کشور نیز قدرت وثروت وریاست میل دارد بر مصلحت عمومی سایه بیندازد، در نتیجه همه چیز دست به دست هم می دهد تا فرصت دگردیسی آرام ومسالمت آمیز وبدور از خشونت از جامعۀ خستۀ ایران سلب شود و دیگر آن تغییر در اعماق و پوست اندازی که عرض کردم امکان پذیر نشود.با این حال حتی اگر دسیسه وحماقت و بدنیتی نیز در کار نبوده باشد باید از دست رفتن این فرصت دگردیسی را یک بدبیاری دیگر تاریخی برای جامعه ایران به شمار بیاوریم.
5 مدل گذار به دموکراسی در ایران امروز
سخنرانی فراستخواه در مراسم «دکتر ابراهیم یزدی و گذار به دموکراسی»
پنجشنبه ۸/۶/۹۷ ،کانون توحید تهران
منتشر شده در
مجلۀ بامدادی آدینه، سازندگی؛ 97/6/16

در کانال تلگرامی فراستخواه
بازگشت حکومت به سوی جامعه مدنی
پاسخ فراستخواه به پرسش روزنامه ایران؛ « مهم ترین مسألۀ جامعۀ ایران چیست؟» ، منتشر شده در : ایران، دهم شهریور 97، صفحه 15
گویا یک راه بیش نمانده است
می پرسید یک مسأله! متأسفم که بسیاری فرصتها از دست رفته است، وقت تنگ است. مشکلات در این کشور فراوان اند ولی نظام تصمیم سازی وتصمیم گیری رسمی، آنها را به مسأله هایی برای حل شدن به روش علمی و فنی تبدیل نمی کند. فرق مشکل با مسأله چیست؟ مشکل، یک امر واقعی است که در روشنیِ دانش، تبدیل به مسأله می شود و امکان رفع و رجوع آن فراهم می آید. مثلا اضطراب فرزند برای پدرش یک «مشکل» است ولی توسط مشاورین خانواده یا متخصصین مسائل جوانان، در قالب یک «مسأله» صورت بندی می شود و راه حل هایی برایش پیدا می شود.
زمانی مشکلات در این کشور در حد معینی بودند. اما به آنها بی اعتنایی سیستماتیک شد، ماندند، زاد و ولد کردند و منشأ معضلات شدند. هرچه منتقدان ومتفکران و حتی کارشناسان مستقل گفتند، همچنان در سطوح رسمی کشور به آنها چندان توجه مؤثر نشد. این صداها نه تنها ناشنیده ماندند بلکه با انواع برچسب ها به حاشیه رانده شدند. این چنین بود که معضلات ماندند، بزرگ شدند، ریشه درانداختند، ویروس وار رشد کردند و به بحرانهایی تبدیل گشتند: زیستبومی، اقتصادی، فساد سیستماتیک تا مغز استخوان در بورکراسی دولت ، ناکارامدی دستگاه اجرا، وجود دستگاه های سایه در قوای مختلف، شکاف دولت وملت، شکنندگی همبستگی ملی، حقوق گروه های اجتماعی، آسیب پذیری نظم اخلاقی جامعه، مخدوش شدن سرمایه های اجتماعی، ناکارکردی شدن نهادها مانند خانواده، دین، آموزش وپرورش، اقتصاد ، دولت و دانشگاه ، و دست آخر نیز ؛ شبح وضعیت استثنایی در کشور بر اثر شکست دیپلماسی.
اما برای اینکه پرسیده اید یک مسأله، به گمانم «مسألۀ مسأله ها» این بود و همچنان هست که «ما اجازه نداده ایم جامعه مدنیِ مستقل و حوزۀ عمومیِ آزاد، قانونمند، شفاف و قابل دسترس همگان در این سرزمین رشد بکند، توسعه پیدا بکند، کار بکند و برای کشور ما ایجاد مصونیت و پایداری بکند». جامعه مدنی عبارت است از مطبوعات، رسانه های غیر دولتی، احزاب مستقل، منتقدین اجتماعی، مخالفان فعال به صورت قانونمند، سازمان های غیر دولتی، نهادهای محله ای، صنفی و حرفه ای، متخصصین وکارشناسان آزاد، فضای سوم اجتماعی، مکان های عمومی برای گفتگو وهم اندیشی، شبکه های اجتماعی مثل تلگرام و توئیتر ونظائر آن.
کار جامعۀ مدنی چیست؟ جامعه مدنی، امکان «عقلانیت اجتماعی» و گفتگویی تدریجی و بهنگام و آرام درباب یکان یکان مسائل کشور، در شهرها و استانهای مختلف بویژه در مناطق محروم وپیرامونی و فراموش شده را برای ما فراهم می آورد. درد ها و آسیب ها وهمچنین انواع فساد ها تا به مرحلۀ عفونت نرسیده اند و مزمن نگشته اند، از این طریق اِسکن می شوند و درباره اش کلّی حرف وحدیث ونقد تولید می شود و راه حل های بموقع پیدا می شود. اینها اندام های حسی و سیستم گلبولی و ایمنی برای ارگانیسم اجتماعی می شوند، شفافیت ایجاد می کنند و آیینه وار به حکمرانان کمک می کنند که عیب ها و فساد ها و نابرابری وفقر و نارضایتی و حقوق تضییع شده و نظائر آن را تا دیر نشده، ببینند. اینها فشاری سازنده وتوفیقی جبری می شوند، راهی برای برون شدن از انواعِ ناکارامدی ها و نابکاری ها و مفاسد و خطاها فراهم می آورند. ثمره اش این می شود که علاج واقعه قبل از وقوع صورت می پذیرد وحاصل نهایی اش پایداری کشور در این جهان پر شر وشور است.
اگر دستگاه پهلوی به رغم آن همه رشد اقتصادی و حجم عظیم مدرنیزاسیون دولتی ، نهایتا از هم پاشید؛ علت اصلی اش همین بود که آقایان در آن زمان مغرور به نفت و حامیان خارجی و متملقان ذی نفع داخلی و سهامداران میانی و کارشناسان و بولتن سازان دور وبر خویش شدند. فساد ونابرابری و نارضایتی وتضییع حقوق را ندیدند، از صحن واقعی جامعه در شهرها وروستاها وگروه های جدید اجتماعی غافل ماندند و تنها زمانی فهمیدند که کار از کار گذشته بود. چرا؟ چون جامعه مدنی را در طی دهه بیست تا پنجاه، اجازۀ رشد سیستماتیک نداده بودند. جشنهای دو هزار وپانصد ساله راه انداختند، انواع بنیادهای روشنفکری و علمی وفرهنگی درست کردند، اما نگذاشتند جامعه مدنی نیز مستقل از دستگاه حکومتی، برای خود موجودیتی داشته باشد، دربارۀ عیب ها وایرادها ومظالم ومفاسد ونارضایتی ها، گفتگوی جدی ترتیب بدهد وحکمرانان را به اصلاحات بهنگام وادار سازد. اگر جامعه مدنی فعال وجود داشت توفیقی جبری می شد تا گردش قدرت به صورت قانومند وآرام صورت بگیرد، رضایت اجتماعی تولید بشود و کشور به پایداری برسد. ولی نرسید ودیدیم که چه شد. سیاست به پارتیزانیزم ورادیکالیسم سوق یافت، خشم ها توده شد و کشور به هم ریخت. شاه در اواخرْ سوار هلیکوپتری شد، آسمان تهران را چرخی زد و آمد پایین، و از هویدا و دیگر آدم های دور برش پرسید: آیا این بود آن اتحاد شاه وملت که مرتب به من می گفتید؟!
الان نیز راه حل مشخص است. هرچند دیر شده ولی باز هم می توان به «جامعه مدنی» پناه برد. عقلای نظام کجایند؟ لطفا پیش بیفتند و امکان این بازگشت را فراهم بیاورند. بخشی از مقامات، متأسفانه آمادگی ذهنی واخلاقی این اقدام ملی را از دست داده اند ولی هستند کسانی هنوز در پیرامون رسمی وغیر رسمی حکومت که اینجانب مدتهاست آنها را «کنشگران مرزی» نامیده ام، با اینان شور ومشورت سیستماتیکی ترتیب بدهند. در قبل از انقلاب هم چنین افرادی بودند؛ امثال مجید تهرانیان و بقیه که به آنها اعتنایی نشد.
اکنون نیز هستند برخی از نخبگان فکری و سیاسی و اجتماعی که اتفاقا در طی همین چهار دهۀ دورۀ جمهوری اسلامی به عرصه آمده اند، زمانی مسؤولیت هایی بر عهده گرفته اند، به حاشیه رانده شده اند ولی همچنان هستند و حاضرند به این نظام کمک کنند. مهمتر از آنها برخی روشنفکران ودانشگاهیان ومتخصصان وفعالان مدنی هستند که در حواشی نزدیک دستگاه های تصمیم سازی وتصمیم گیری تردد دارند، گاهی به جلسات دعوت می شوند وگاهی نمی شوند، ولی در مجموع حرف هایی کارشناسانه و فنی برای گفتن دارند. چون ارتباط شان را با متن جامعه حفظ کرده اند. یعنی بین سیستم رسمی و «زیست جهان»ِ جامعه در تردّد اند. اینها نعمتی برای جامعه کنونی ایران و شاید آخرین فرصت ها برای نظام هستند. اگر به آنها رجوع بشود شاید اسباب آشتی ملی و تقویت قانونمند جامعه مدنی بشوند و سطحی از توافق اصولی نخبگان برای مواجهه با بحرانها را فراهم بیاید تا بلکه کیان اجتماعی کشور باقی بماند و همبستگی اجتماعی ملت از این طریق میسر بشود و از آینده ایران محافظت بشود. مخاطرات جدی که ما را با قاعده شکنان بین المللی نظیر نئوکانهای راست نژادپرست در آمریکا رودر رو ساخته، مگر با خردمندی وتدبیر ملی و پیوند حکومت با جامعه مدنی قابل رفع ورجوع شود.
فقدان شفافیت، انحصارات و رانت های اطلاعاتی در ایران؛
منشأ آزمندی جامعه به فیک نیوز ،جعل و اخبار زرد ؛
گفتگو با فراستخواه،آینده نگر ؛ ش74، مرداد 97 : 83-85
نیز در کانال تلگرامی مقصود فراستخواه
اولین مانیفست فمینستی در مشروطه
سوژۀ زن ایرانی، مورد «بی بی خانم»
مقصود فراستخواه
منتشر شده در مجله اندبشه پویا، ش 52، مرداد 97: 85-86
«ای روسای ملت ...... تمام شماها سرخجلت به زیر خواهید افکند که حقوق معاشی و حیاتی ما نسوان را ضبط کرده اید»
بی بی خانم، معایب الرجال
بیان مسأله
غلبه مناسبات مردسالار و فرهنگ مذکر از نشانه های دوران طولانی انحطاط ما بود. زنان چه در نظام منزلت و قدرت، و چه به تبع آن در نظام معرفت و تولید معنا، به حاشیه رانده شده بودند. ملاباجی و آخوندخانم حاشیة نحیف و ضعیفی از نظام مکتب خانه به شمار می آمدند( فراستخواه، 1396). مشروطه نقطه عطفی از ترَک خوردن مناسبات سنتی قدرت در ایران از جمله در معادلۀ جنسیتی به حساب می آید. ابتدا در مدارس نوین اقلیتهای مذهبی همچون لازاریستها و سن لویی دوره قبل از مشروطه بود که فکر آموختن زن به متن تعلیم و تربیت ما وارد شد. با گسترش ارتباطات وبیداری های جدید، بتدریج سوژه های مردانۀ روشنفکری مثل آخوندزاده و ملکم خان به عرصه آمدند و گفتارهایی به نفع زنان تولید شدد. تا اینکه جنبش مطبوعات ایران به راه افتاد و حقوق زنان در نشریاتی همچون صوراسرافیل و عدالت مطرح شد ودر مشروطه به بار نشست.
اما طلسم تک جنسیتی مردانه تنها وقتی شکست که خود «سوژۀ جدید زن ایرانی» پابه میدان گذاشت و این با نخستین نهادهای مدنی زنان در آستانه وصدر مشروطه میسر شد مانند انجمن آزادی زنان (سال 1278)، انجمن مخدرات وطن (سال 1279)، کمیتة زنان و انجمن نسوان تبریز (1286) در تبریز و انجمن نسوان یا انجمن حریت نسوان (1286ش) در تهران . بسیاری از جلسات به صورت مخفی و در بیرون شهر مثلاً در فیشر آباد تشکیل میشدند، چنانچه یک بار که خبرش به روحانیان محافظه کار رسید، افرادی برای برهم زدن به سمت فیشر آباد روان شدند. کمااینکه در تبریز نیز حاج میرزا حسن مجتهد از مشروعه خواهان با فعالیتهای انجمن نسوان در شهر به شدت مخالفت میکرد(بامداد 1348).
بی بی خانم استرآبادی(بیبیخانم وزیراف)؛ مورد مثال برجستۀ سوژه زن ایرانی بود. البته نیم قرن پیش از مشروطه روایتی از اقدام متهورانه طاهره(فاطمه) قره العین در اواسط سدۀ نوزده میلادی و در متن جنبش مذهبی شیخی- بابی داریم که در اجتماع بَدَشتِ شاهرود، نقاب از چهره برداشت ، زندانی شد و پس از ترور ناصر الدین شاه در تهران در سی وپنج سالگی با استفاده از فتاوای قبلی حاج ملاعلی کنی به جرم فساد فی الارض اعدام شد. وی رهبری بخشی از شیخیه (پیروان شیخ احمد احسایی وسید کاظم رشتی) در عراق را برعهده داشت وبعد به جریان بابی پیوست. سخنان و اشعار برجای مانده از او حاکی از دیدگاه های تحول خواهانه با پس زمینه ای از عرفان به علاوه موعود گرایی دینی است همچون این بیت: «آزاد شود دهر ز اوهام خرافات، آسوده شود خلق ز تخیل و توسوس». اما این واقعه عمدتا شکل فرقه گرایانه به خود گرفت در حالی که کنش فکری وقلمی و اجتماعی بی بی خانم، تعلق بیشتری به تعارض های موجود در متن جامعه ایرانی داشت.
«بی بی خانم » (1237-1300) از زنان پیشرو عصر مشروطه، دختر محمدباقرخان وهمسر موسیخان وزیراف است. بی بی به سبب مادرش خدیجه خانم که از ملاباجی های دستگاه ناصری بود، در دربار درس خواند. او جزو یکی از نخستین زنان روزنامه نگاری شد که از مشروطه خواهی طرفداری کرد ودر نشریات آن دوره مثل تمدن، مجلس وحبل المتین مطالب انتقادی خصوصا در نقد بی توجهی به آموزش دختران وزنان نوشت: « ای روسای ملت ... به خدا قسم روز دیگری غیر از امروز هست که ... تمام شماها سرخجلت به زیر خواهید افکند که حقوق معاشی و حیاتی ما نسوان را ضبط کرده اید»(تمدن، سال یک، ش 12، 7 ربیع الاول ، 1325 و ش 15، 27 ربیع الاول ، 1325 ).
دو کنش بی بی خانم برجسته تر شد؛ کنش گفتمان ساز و کنش نهادساز. این دو کنش را به ترتیب در یک دوره ده سالۀ آستانه مشروطه مشاهده می کنیم. کنش نخست تألیف وانتشار شجاعانه «معایب الرجال»(1275) بود که افق گشایی جسورانه ای برای زنان ایرانی شد. کنش دوم راه اندازی مدرسه دوشیزگان همزمان با پیروزی مشروطه بود.
از تأدیب النسا تا معایب الرجال
«معایب الرجال»(1275) را بی بی بانو ده سال قبل از مشروطه در پاسخ به کتاب تأدیب النسوان«نوشته یکی از شاهزاده های قاجار به نام خانلر میرزا احتشام الدوله (1271) » به تحریر کشید و به خط چشم نواز خویش منتشر کرد. این دو اثر در حقیقت از نخستین متن هایی هستند که کردارهای گفتمانی و کشاکش های قدرت جنسیتی را در عصر مشروطه نمایندگی می کنند؛ نگاهی مردانه نگر ونگاهی زنانه نگر. اگر تأدیب النساء بار سنگین مرده ریگ تاریخی مردسالار را می کشد، معایب الرجال یک مانیفست فمینیستی است که تا پرسش انتقادی از نظریه های فقهی غالب مثل حق یکسویه مردان در طلاق و چند همسری پیش می رود. آنچه اینجا می آورم به استناد نسخه معایب الرجال به خط مؤلف ، کتابخانه مجلس ، شماره 8984 است.
بی بی بانو جا به جا عباراتی از تأدیب النساء نقل می کند و آن گاه به نقد می کشد. یک نمونه این است : « مصنفِ {تأدیب النسا}گفته اگر مردی دست زن خود را بگیرد و بخواهد در آتش اندازد آن ضعیفه باید مطیعه باشد. ساکن و خامُش باشد. ...چه بسیار مردان مکار غدار تبهروزگار........ تمام اهل فرنگ، اکرام و احترام زنان بیش از مردان نمایند. مصنف بر خلاف اهل اروپ... تماماً در تحقیر زنان می کوشد، تمام محاسن ایشان را به معایب موهومه و معجوله خود می پوشد.....»( استرآبادی ، 1371).
از بی بی تا طوبا
کنش اجتماعی وبسیار جسورانه دوم بی بی خانم، نهادسازی به نفع زنان بود . وی در سال پیروزی مشروطه (1285) مدرسه دخترانه ای را به نام مدرسه دوشیزگان با 20 دانش آموز تأسیس می کند و اعلان آن در روزنامه مجلس به امضای بی بی خانم منتشر می شود: « مدرسه جدید موسوم به دبستان دوشیزگان نزدیک دروازه قدیم محمدیه بازارچه حاجی محمد محسن افتتاح شده است. این مدرسه حیاطی است بزرگ و اتاقهای متعدد با تمام لوازمات مدرسهای. از برای افتتاح این مدرسه پنج معلمه تعیین شده است که هر کدام یک درس میدهند از قبیل نخست نامه، مشق قلم، تاریخ ایران، قرائت، کتاب طباخی، قانون، مذهب، جغرافیا، علم حساب. بر حسب قوه هر دختر و خانمی این علوم تدریس میشود. به علاوه اتاقی هم معین شده است که در آنجا هنرهای یدی، از قبیل کاموادوزی، زردوزی، خامه دوزی، خیاطی و غیره تعلیم میشود. تمام معلمان از طایفه اناثیه هستند و به غیر از یک پیرمرد قاپوچی مردی در این مدرسه نخواهد بود. شاگرد از هفت الی دوازده سال قبول میشود. اتاق ابتدایی ماهی پانزده قران، اتاق علمی ماهی ۲۵ قران. به فقرا تخفیف داده میشود. هردو نفر شاگرد یک نفر مجاناً قبول میشود. امید است که در وطن عزیز ما هزاران از این مدارس افتتاح شود، امضا بی بی »( روزنامه مجلس، 1325ه ).
این اقدام با ستیزه جویی های بسیار تند وخشن کلامی و فیزیکی تا حد به آتش کشیدن محل مدرسه، واکنش فرهنگ مذکر و ساخت مردسالار جامعه ان روز و حتی رفتار محافظه کارانۀ نخبگان مشروطه خواه مواجه ومتوقف می شود ولی بی بی خانم با سماجت و پیگیری موضوع وشکایت بردن به وزارت معارف که در آن ایام وزیرش صنیع الدوله بود به کوشش خود در منزل و منازل دیگر ادامه می دهد(برای تفصیل ماجرا بنگرید به : استرآبادی، 1371 و جوادی وهمکاران ، 1371 ).دومین گام را پس از بی بی خانم ، طوبی خانم ازموده (1257- 1315) با تأسیس مدرسۀ دخترانه ناموس (1286)تحت تأثیر نهضت رشدیه و با همکاری خانواده رشدیه برداشت و با هوشیاری های خاص خود و توجهی که به مقتضیات فرهنگ وجامعه ایرانی داشت توانست کار را پیش ببرد. در اساسنامه مدرسه ناموس مقرر شد که از یکی از دختران رشدیه در هیأت معلمین مدرسه استفاده بشود(بامداد، 1341).
نتیجه
از این نوشته کوتاه حداقل دو دلالت برای شرایط امروزی ایران می توان گرفت: نخست اینکه هرگونه تحول گفتمانی و فرهنگی و اجتماعی و حتی آموزشی در ایران به نحوی با تحول در «امر سیاسی» همبسته است. امر سیاسی در ایران مهم بود ومی خواهد همچنان مهم بماند. همانطور که تقلیل کنشگری به سطح سیاسی می تواند عمق وپایداری تغییرات را در این سرزمین دست نیافتنی بکند، بی توجهی به امر سیاسی نیز در اصل با منطق رئالیستی تغییر وتوسعه در ایران بیگانه است. کمااینکه موفقیت نهادینِ جنبش آموزشی و اجتماعی در ایران معاصر تا حد زیادی مرهون اصلاحات ساختاری ِ ریشه ای، برپایی مجلس شورای ملی، تدوین قانون اساسی و تثبیت رسمی حقوق اساسی ملت در مشروطه بود. دومین نتیجه نیز آن است که تغییرات اجتماعی در ایران به طرز قابل توجهی تنها از طریق نظریه کنش و کردارهای گفتمانی وابتکارات نهادسازی توسط واسطه های تغییر و عاملان اجتماعی قابل توضیح است تا دلالت روشنی برای امروزه روز سرزمین مان باشد که احساس یأس وبی عملی آن هم در یک شرایط بسیار پرمخاطره، آینده ایران را تهدید می کند .
منابع
- استرآبادی، بی بی خانم( 1371)معایب الرجال ؛ در پاسخ به تأدیب النسوان. با ویراستاری افسانه نجم آبادی ، شیکاگو: انتشارات نگرش و نگارش زن.
- بامداد، بدرالملوک( 1347) زن ایرانی از انقلاب مشروطه تا انقلاب سفید. تهران: ابن سینا (دوجلد).
- تمدن، سال یک، ش 12، 7 ربیع الاول ، 1325 و ش 15، 27 ربیع الاول ، 1325
- جوادی ، حسن ؛ منیژه مرعشی ، سیمین شکرلو وژانت آناری (1371). رویایی زن ومرد در عصر قاجار؛ دو رساله تأدیب النسوان ومعایب الرجال. شیکاگو : کانون پژوهش تاریخ زنان ایران.
- روزنامه مجلس، سال اول، ش 59 – نهم صفر 1325قمری.
- فراستخواه، مقصود (1396) گاه و بیگاهی دانشگاه در ایران، تهران: آگاه.