مقصود فراستخواه

فضایی میان ذهنی در حوزه عمومی نقد و گفت وگو

مقصود فراستخواه

فضایی میان ذهنی در حوزه عمومی نقد و گفت وگو

فکر ملی ایرانیان ؛ «کثرت در وحدت»

 

فکر ملی ایرانیان ؛ «کثرت در وحدت»

متن تحریر یافتۀ سخنرانی مقصود فراستخواه

 در نشست علمی «ناسیونالیسم ایرانی، تبار گرا یا دموکراتیک»

سه شنبه 20/9/97 ؛ باشگاه اندیشه و فصلنامه پویه

فایل پی دی اف


کانال تلگرامی مقصود فراستخواه : https://t.me/mfarasatkhah/478


بیان مسأله

ایران در گذشته «ممالک محروسه» به حساب می آمد ولی در مشروطه بود که تبدیل به «ملت دولت» شد. چرا تا کنون تأسیس «ملت دولت» در ایران با انواع موانع مواجه بود؟ فکر ملی در ایران چه تعارض های درونی داشت؟ روایت ایران چرا مخدوش شد وچرا مغلوب ضد روایتهاشد. این بحث در صدد نگاه اجمالی به تنوعات ذاتی در ملیت ایرانی به لحاظ اقوام و فرهنگها وزبانهای گوناگون است. همچنین به خصیصۀ تمدنی ِ ترکیب دهنده و روح تعاملی و جهانگرا بودن ملیت ایرانی نظر کوتاهی می اندازد.

ناسیونالیسم ایرانی تجربه­ای مدرن از حسّ مابودگی ایرانیان است. ناسیونالیسم و ملیّت و «ملّت- دولت»، همه مفاهیمی مدرن و متعلق به جغرافیای معرفتی دنیای امروز هستند و به این معنای جدید خود خاستگاه اروپایی دارند. این نحوۀ ادراک جدید در میان ایرانیان که از خودشان به مثابه یک ملت به وجود آمد؛ تحت تأثیر آفاق معرفتی و محیط تعاملات و ارتباطات تازه­ای بود و از دو سده گذشته بر اثر رفت و آمد مسافران، بازرگانان و مأموران سفرنامه­ها و خصوصاً پس از جنگهای ایران و روس، و از طریق دیدن و خواندن آثاری جدید و مواجهه با رویدادهای تازه و براثر تنش­های تازه مثل بحران هویت و مابقی قضایا در آن قرار گرفتند تکوین یافت.

این خودآگاهی سرزمینی جدید در ایرانیان ابتدا در میان نخبگان روشنفکری بازتاب پیدا کرد؛ امثال آخوندزاده، میرزا ملکم خان، میرزا یوسف مستشار الدوله، میرزا آقا خان کرمانی، میرزا حسین سپهسالار[i] . اما  با مقیاس وسیع تر در نهضت مشروطه و سپس در نهضت ملی به ثمر نشست. در عین حال با اندک تسامحی می توان گفت که حس ملی و آگاهی ملی در ایران به معنای کلی آن، امری ریشه دارتر و تاریخی تر در این سرزمین بود. یک نمونه از این را در دولت سامانی و شاهنامه فردوسی می­بینیم و نمونه دیگرش در  نهضت شعوبی  و نقش خاندان­های ایرانی و سپس تکاپوهای دانشمندان ایرانی است. استمرار این خاطرات در حافظه ایرانیان و حتی ورود شاهنامه به قهوه­خانه­ها و زندگی روزمره و نام و یاد دانشمندان در آگاهی جاری ایرانیان همه شواهدی از ریشه دار بودن این حس ملی است.

حس ملی همواره در حکم منابع هیجانی عظیم برای محافظت از حوزه سرزمینی و تمدنی و تاریخی ما بود و طی بیداری معاصر ایران نیز در مشروطه به صورت مدنی تأسیس یافت ولی بنیه­های اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی آن بسیار ضعیف بود و نارسایی­ها و تعارضهای عمیق درونی با خود حمل می کرد. به همین سبب در دوره پسا مشروطه با وجود آنکه جنبش نوسازی ایران همان حس ملی را در برداشت ولی براثر ناامنی­ها واگرایی­های سرزمینی، جنگ جهانی و قحطی و مانند آن، بار مدنی و اجتماعی آن رنگ باخت و در نتیجه این حس ملی بیش از تجهیز اجتماعی و مدنی و تمدنی و فرهنگی، عمدتاً تجهیز سیاسی و دولتی شد آن هم به صورت بورکراتیک و بویژه اقتدارگرا و  سپس خودکامه.  

شواهدی از  تأسیس فکر ملی در ایران

آزادیخواهان وتحول خواهان در مشروطه کوشیدند که فکر ملی ایرانیان، تجهیز حقوقی و قانونی و مدنی بشود و در شالودۀ ملت دولت  به مرحله تأسیس درآید. شواهد فکر ملی ایرانیان را در چند فقره مشاهده می کنیم:

1. اول بار، شعارهای «زنده باد ملت ایران» در مشروطه و در خیابان ها شنیده شد. ناظم الاسلام کرمانی، این را در تاریخ بیداری ایرانیان توضیح داده است(فراستخواه، 1373)

2.در اصل 35 قانون اساسی مشروطه درج شد : سلطنت از طرف ملت به شخص پادشاه تفویض می شود واین نشان دهنده حاکمیت ملت  و حاکی از تأسیس ملت-دولت بود

3.انجمن های شهری وایالتی طبق قانون اساسی به رسمیت شناخته شد. مجلس شورای ملی به وجود آمد انتخابات به شکل قانونی به رسمیت شناخته شد  و نخستین احزاب مثل عامیون و اعتدالیون وسوسیال دمکراتها و... به وجود آمدند . اینها همه علائم مهمی از آغاز حیات مدنی ایرانیان در شکل قانونی بود.

4. قانون مطبوعات در  18 بهمن 1286 به تصویب رسید  وتعداد آنها در چند ماه قبل وبعد مشروطه از 6 عنوان به 100 عنوان رسید.

در دوره پسا مشروطه نیز روشنفکران و دانشورانی برای تجهیز فرهنگی و تمدنی فکر ملی ایرانیان فعالیت کردند. برخی از نمونه هایش عبارت بودند از :

1.بانک ملی آذر 1285

2.موزه ملی ایران 1295 بازگشایی 1316

3.انجمن آثار ملی 1301

4.هزاره فردوسی  1313

5. رادیوی ملی 1318

6. فرهنگستان ایران 1314

7.مؤسسه مردم شناسی  1316

8. لغتنامه دهخدا جلد اول 1319 در بانک ملی چاپ شد و بعد طی چند سال بعد ادامه یافت(فرهنگ معین نیز از دهه 50)

چرا فکر ملی در ایران شکست خورد ؟

غلبه آپاراتوس دولت در قالب بورکراسی و ارتش سبب می­شد که محتوای اجتماعی و فرهنگی و مدنی ملیت ایرانی نحیف و رنجور بماند بویژه که سیاستهایی مثل اسکان عشایر و نیز تقلیل فرهنگ­ها و زبان­های ایرانی به زبان فارسیِ فرهنگستانی آن هم در سایه یک خودکامگی سیاسی مانع از ظهور و شکوفایی فکر ملی درایرانیان بشود.

با جنگ جهانی دوم و اشغال ایران توسط متفقین، دستگاه ارتش نتوانست کاری بکند و این فشار بزرگی بر دستگاه روانی جامعه ایران بود. دولت خود کامه بسادگی از هم پاشید و در فضای آزادی های موسمی پس از شهریور 1320 آن حس ملی رنجور که مدتها به لحاظ مدنی محدود مانده بود دوباره به صورت نهضت ملی فوران کرد. هرچند جنبش ملی در ایران، همچنان مخزن هیجانی و ادراکی و معرفتی بزرگی برای تکاپوهای مدنی و علمی و اجتماعی شد ولی ضعف­های درونی در رهبری جنبش و نابالغی­ها در فرهنگ سیاسی گروهها ودیگر ضعف­های اجتماعی و فرهنگی سبب شکست نهضت ملی (در برابر خوی استبدادی قدرت حاکمه در ایران و نیز خوی مداخله گری قدرتهای خارجی) شد. شکست نهضت ملی و فکر ملی برای جامعه ایران بسیار پر هزینه شد. نهضت ملی به لحاظ ماهوی نهضتی دمکراتیک بود یعنی ملیت­خواهی در آن همراه با تحول خواهی و دموکراسی خواهی بود.

با شکست فکر ملی در ایران،  طیف­های مختلفی از گروههای جدید اجتماعی که در متن نهضت ملی بودند برای جبران این شکست، درصدد احیای فکر ملی با کمک درونمایه های فکر دینی برآمدند و با تفسیری امروزی تر و درکی عقلانی و رحمانی و تساهل آمیزو کثرت پذیر از دین  وتأکید بر روح مدارا پیشه، جهان­گرا و قرائتی آزادمنشانه، عدالتخواهانه از اسلام، دیانت و ملیت را در این سرزمین به هم پیوند بدهند بلکه از این طریق شکست نهضت ملی را جبران کنند( انجمن اسلامی دانشجویان در دهه 1320، مجله دانش آموز دهه 1330، نهضت خداپرستان سوسیالیست 1322  ، کانون نشر حقایق اسلامی  1320 ، جنبش انقلابی یا آزادیبخش  مردم ایران ،  1342  ، نهضت آزادی ایران 1340). ولی دستگاه­های امنیتی و انتظامی و خودکامگی مرکز قدرت در ایران ،  اینان را به همراه سایر نیروهای ملی سرکوب و تضعیف کردند.

روایت های مخدوش از ایران

روایتی که ایدئولوژی دولتی به طور یکجانبه  از «ایران» به دست می­داد ایرادهای جدی داشت. این روایت از یک سو آزادمنشانه و دمکراتیک نبود و از سوی دیگر ایران را به قوم پارسی تقلیل می­داد. در حالی که واحد سرزمینی و تاریخی ایران حاوی زبانهای مختلف و ایرانی و فرهنگهای مختلف ایرانی است. روشنفکرانی را که منادی ملیت ایرانی بودند ببینید: زبان مادری همه آنها لزوما فارسی نبود. آخوند زاده آذری بود؛ مستشارالدوله و طالبوف اهل تبریز بودند؛ میرزا ملکم از جلفای اصفهان برخاست و میرزا حسین سپهسالار از تبار مازندرانی و  قزوینی بود.

مشروطه که ملیت به معنای جدید و ملت- دولت در آن ساخته شد، متعلق به همه ایرانیان بود و همان طوری که روایت تهران را در آن می­بینیم، روایت تبریز و روایت رشت و روایت اصفهان و روایت ایل بختیاری نیز دارد. روایت تبریز از مشروطه اتفاقا مبتنی بر بیشترین مشارکت انجمنی وشهری در ساخته شدن ملت دولت بود. ستارخان و باقرخان سردار ملی و سالار ملی نام یافتند. نخبگانی که درصورت بندی فکر ملی ایران نقش داشتند تنها آنهایی نبودند که زبان مادری شان فارسی بود (بزرگانی مثل مثل عیسی صدیق و مجتبی مینویی و سعید نفیسی). بلکه رضا شاه از سواد کوه مازندران بود و  تقی زاده از تبریز.  عبارت مشهورش در خصوص فرنگی شدن از فرق سر تا نوک پای زبانزد همه شده ، اما او این را نیز می­گوید که برای کارهای دیگر می­توانیم از خارج استخدام کنیم ولی معلم را نمی­شود از خارج آورد. معلم باید روح  ایرانی داشته باشد . کسروی از حکم آباد تبریز و رضا زادۀ شفق از سرخاب تبریز بود.  همان طور که رشید یاسمی گورانی بود و اهل کرمانشاه، و ابراهیم پورداود از رشت و عباس اقبال از آشتیان و فروزانفر از بشرویه فردوس در خراسان و بهار از خراسان و فروغی و همایی از اصفهان و محمد معین رشتی بود و دهخدا اهل قزوین بود. از سوی دیگر بزرگترین و کهن ترین واصیل­ترین نمادها و یادگارها و آثار میراث ایرانی را در خوزستان می­بینید که هموطنان ایرانی عرب زبان ما در آن به سر می­برند در شوش و گندی شاپور و چغازنبیل و زیگورات. ربع رشیدی را در تبریز،  نقش بیستون و تاق بستان را در کرمانشاه و هگمتانه و اِستر را در همدان  می بینیم.

پس روایتِ «دولت ساخته» قبل از انقلاب از ایران،  روایتی نارسا و یک جانبه و از بالا بود. همین سبب شد تجهیز مدنی و معرفتی و اجتماعی فکرِ ملی ضعیف بماند و روایت­های نیرومندی از ایران در متن جامعه ساخته نشد و همه روایتها به تصاحب بوروکراسی دولت در آمد از قبیل به سوی تمدن بزرگ ایرانی و  جشنهای 2500 ساله. چنین بود که ضد روایتها رونق گرفت و در این شرایط بود که انقلاب شد.

روایت ملی از ایران مغلوب ضد روایتها شد

 همان طور که ایدئولوژی دولتیِ قبل از انقلاب نتوانست در ساخته شدن ناسیونالیسم آزدمنش و کثرت گرای ایرانی موفق باشد، در بعد از انقلاب وضعیت پیچیده­تر نیز شد. روایتی که امروز از ایران ساخته می­شود؛ روایتی بغایت مخدوش است و موجب سوء تفاهمات زیانباری می­شود: در مناسبات درون سرزمینی در میان مجموعه­های فرهنگی متنوع ایرانیان و نیز در مناسبات ملت ایران با همسایگان در منطقه وجهان.

ایران یعنی یک واحد سرزمینی که با وجود تنوعات فراوان و اختیارات توزیع شده حکمرانی در همه اطراف سرزمین، همه پول واحدی داشته باشند. زبان رسمی واحدی در سطح بین­المللی با وجود زبانهای متنوع مادری در سطح ملی داشته باشند. یک واحد سیاسی درجهان محسوب بشوند و یک دولت واحد آن را در جامعه بین­المللی نمایندگی بکند و از طرف همه اختیارات محلی حرف بزند. تنوعات در ملیت ایرانی وزبانهای ایرانی به معنای جدایی طلبی نبود ونیست.

صورت­بندی اثبات گرایانه از ایران نمی­تواند آن ملیتی را توضیح بدهد که اصولاً باید سر صحنه و در متن جامعه به صورت اجتماعی و فرهنگی و مدنی ساخته بشود. این اثبات گرایی جزم اندیش در قبل از انقلاب در قالب ایدئولوژی دولت ساخته «ایرانِ باستانی» بر روایت اجتماعی و آزاد منشانه و امروزین ایران سیطره یافت و در بعد از انقلاب نیز اتفاقاً با جزمیت پوزیتویستی بیشتری به صورت ایدئولوژی دولت ساختۀ اسلامی، دوباره آن روح ملی متنوع وکثرت گرا و آزادمنشانه  و تعامل کننده با جهان را به حاشیه برد و ناکار ساخت.

این ایدئولوژی های دولتی نمی­توانند ایرانی بودن همه ایرانیان را بازنمایی بکنند. نمی­توانند تنوعات سرزمینی زبانی و سبک زندگی و عقاید و باورها و آیین­ها و فرهنگ متنوع ایرانی را منعکس بکنند. نمی­توانند آن خصیصه تاریخی وفرهنگی ایرانیان را در هم جوشی باجهان واخذ اقتباس از جهان وترکیب عناصر تمدنی گوناگون بشری در خود (که هم اینک نیز در فرهنگ عامه مردم دیده می­شود) نمایندگی بکنند .

فکر ملی در ایران مهم ترین متغیر پیش بین آینده این سرزمین در جهانی پر تعارض است؛ مشروط به این که روایتی آزادمنش(ونه اقتدارگرا)، کثرت پذیر(ونه تقلیل گرا)، جماعت گرا(ونه دولت سالار)، پویا و تحول خواهانه(ونه ایستا)  وجهان گرا  (نه ضد بیگانه ) از او به صورت اجتماعی ساخته بشود. تنوعات فکر ملی نه لزوما به معنای جداطلبی است ونه حتی فدراتیو. بلکه به معنای تمرکز زدایی و نهادینه شدن اختیارات محلی  ومدیریت منطقه ای و توسعه فرهنگها وزبانهای متنوع ایرانی در این سرزمین  وسهیم شدن آنها در رنگین کمان ملیت ایرانی است. ملیت ایرانی در عین کثرت، از وحدتی تمدنی وتاریخی وسرزمینی برخوردار است ودر عین هویت قومی و محلی و ملی، مایل وقادر به تعامل مثبت وخلاق با جهان وترکیب عناصر تمدنی در جهان وگفتگوی صلح آمیز با فرهنگهای مختلف بشری است .

 



[i] برای تفصیل بنگرید به : سر آغاز نو اندیشی معاصر ، مقصود فراستخواه، تهران : شرکت سهامی انتشار، 1373.

چگونه دانشگاه در ایران مغلوب مناسبات سیاست وقدرت وثروت شده است؟



دانشگاه در ایران؛ طرحی ناتمام است

چگونه دانشگاه در ایران مغلوب مناسبات سیاست وقدرت وثروت شد

سازندگی، 19 آذر 97 ، ص 10


مصاحبه پردیس سیاسی با فراستخواه در بارۀ کتاب «تاریخ دانشگاه در ایران»

 به کوشش دکتر نسرین اصغر زاده،پژوهشکده مطالعات فرهنگی واجتماعی ، 1397


فایل پی دی اف در اینجا:

http://s8.picofile.com/file/8345585468/uinversity_as_an_Incomplete_Project_HISTORY_of_University_FARASATKHAH.pdf.html


جناب دکتر شما تاکنون چند جلد کتاب در مورد دانشگاه نوشته¬اید اما در کتاب تاریخ دانشگاه در ایران که خلاصه کتاب پر حجم سرگذشت و سوانح دانشگاه در ایران است، این نهاد را از بعد تاریخی بررسی کرده¬اید، چقدر نگاه تاریخی را در شناخت وضعیت کنونی دانشگاه در ایران مهم می¬دانید؟


رویکرد تاریخی را بسیار مهم می¬دانم . تحلیل تبارشناسی به ما کمک می¬کند یک امر اجتماعی را بهتر بکاویم و دقیقتر نقد کنیم. به همین دلیل  این کتاب را به روش زمینه ¬کاوی تاریخی نوشتم. برای ایران، که تاریخی طولانی و پر از گسست دارد  اهمیت تبارشناسی دوچندان می¬شود. به ویژه این که در مواجهه با تاریخ دانشگاه در ایران،  نگاهی غالب و مد شده است که اصرار دارد بگوید  ما در هشت دهه گذشته  یعنی از 1313 که دانشگاه تهران ایجاد شد، دانشگاه را وارد و ترجمه کرده¬ایم و دانشگاه یک چیز وارداتی و عارضی است و ربطی به جامعه ایران نداشته است ونسبتی با منطق درونی جامعه ما نداشته است. اتفاقا جالب است کسانی بیشتر این گفتمان را دنبال می¬کنند که با علم  ستیز دارند و نوعی گریز از عقلانیت، و بدگمانی به طرح تجدد و مدرنیته و تغییر در آن¬ها هست.


کتاب شما نیز به نوعی تقابل با این نظر است


بله دقیقا من تصور می کنم این گفتمان نمی تواند به نحو رضایتبخشی جامعه معاصر ایران را توضیح بدهد و معتقدم که پویایی¬هایی در دل جامعه ایران وجود داشت و دارد که نقش خود را به شکل¬گیری نظام نوین آموزشی و تاسیس موسسات مدرن آموزشی در دوران معاصر ایران زده است. در حکمت وخرد ایرانی، در دل سنت های عقلی وپس زمینه های تمدنی وفرهنگی ما ، عناصری بالقوه هست که این جامعه را به اقتباس از تجربه های تمدنی بشر و به داشتن نهادهای علمی وعقلی جدید سوق می دهد. فرهنگ ایرانی مایل به تبادل با دنیا بود وهست. کنشگران وروشنفکران وروشنگران  ومصلحانی درون جامعه وحتی در پیرامون دولت وحواشی قدرت بودند که به فکر دانشگاه داشتن افتادند وکوشش هایی کردند وحاصلش ایجاد مدارس عالی جدید ودانشگاه در ایران بود.  البته ما به هر حال در تاسیس علم در ایران مشکل داشته-ایم و پویایی¬هایی درون جامعه ایران نتوانسته¬اند نهادهای علمی را به شکل پایداری برپا کنند. در کنار این فرض، فرض دیگری هم دارم که نهادهای علمی به شکل اجتماعی ساخته می¬شوند. یعنی اگر قرار است یک نهاد علمی در جامعه¬ای به وجود بیاید باید به صورت سازه ای اجتماعی به ثمر برسد. یعنی علل و عوامل اجتماعی، ساختاری و فرهنگی دست به دست هم می¬دهند و نهادی در جامعه¬ای ساخته می¬شود و من برای بررسی همه این¬ها نیاز به شواهد تاریخی داشتم.


چرا برای این شواهد سراغ تاریخ باستان و در واقع دورانی  بسیار پیش از مدرنیته  رفته¬اید؟ به نظر شما چه جایی از تاریخ است که زمینه ظهور دانشگاه را فراهم می¬کند؟


نهادهای علمی و دانشگاه، فرزند شهر و نتیجه تحولاتی در شهر بوده است. هم تغییرات ذهنی و هم تغییرات عینی دست به دست هم می¬دادند و سبب دگرگونی سنت¬های آموزشی و تحول در این سنت¬ها می¬شدند. تغییر در درک دینی مسیحیان، نگاه شان به عالم وآدم، تغییر در سنت¬های اسکولاستیک مسیحی و چالش¬هایی که این سنت¬های آموزشی مدرسی در قرون وسطی بر اثر تحولات محیطی مثل رشد اقتصادپولی، بازرگانی خارجی و ظهور طبقات جدید  با آن¬ها مواجه شد سبب تغییرات مهمی شد که از دلش زایش دانشگاه¬های مهمی چون بولونیا ، پاریس ، آکسفورد و کمبریج را شاهد بودیم. در اینجا این سوال برایم ایجاد شد که چرا آن رنسانس در اروپا توانسته است تا به امروز طی چند صد سال دوام بیاورد ولی رنسانس دیگری که در ایران  بود و از نهضت ترجمه شروع شد و افرادی مانند رازی، بیرونی، خیام، ابن هیثم وخوارزمی در آن نقش داشتند،  دوام نیاورد و دولت مستعجل شد. من سعی کرده¬ام زمینه¬های اجتماعی و علل نهادی این امر را توضیح دهم تا بلکه نور کوچکی بتاباند بر محیط فکری ما که ببینیم دانشگاه  ایرانی برای توسعه  واثربخشی اجتماعی چه پیش بایسته¬های اجتماعی دارد و دانشگاه تحت تاثیر چه علل وعوامل نهادی واجتماعی به وجود می¬آید، رشد یا زوال پیدا می کند و بالا  یا پایین می شود. 


سرانجام این تلاش¬های دوران مدرن در ایران است که زمینه تولد دانشگاه را ایجاد می¬کند، تلاشی که شما آن را بسیار طولانی¬تر از تاریخ تاسیس نخستین دانشگاه ایران یعنی دانشگاه تهران می¬دانید.


بله از دوران معاصر یعنی از دوره عباس میرزا به این سو تقریبا 200 سال ما در پی ایجاد نهادهای علمی نوین بوده¬ایم، یعنی قبل از تاسیس دانشگاه تهران ما 120 سال تجربه و تنش داشتیم. ما دانشگاه تهران را یک شبه وارد نکردیم. هدف اصلی من در کتاب، آشنایی¬زدایی از این فرض سطحی ونیازموده  است که دانشگاه را در ایران صرفا امری واراداتی وعارضی قلمداد می کند و درصدد این بودم که نشان بدهم تقلاهایی در خود جامعه ایران و زیر پوست جامعه ایران وجود داشت که منجر به دانشگاه شد و شواهدش در این 200 سال را سعی کرده ام نشان بدهم. ببینید جامعه ایران، جامعه به رغم تمام محدودیت ها وموانع وضعفهایش، اصولا جامعه ای پرتحرک و معطوف به تغییر است. مایل به تحول است و از جمله می¬خواهد نهادهای علمی جدید و نیرومند وکارامد  واثرگذار داشته باشد و می¬خواهد علم¬ورزی و علم آموزی را به شکل کارآمد و اثربخشی و در حد دنیای امروز دنبال کند . در کنار این، بنده به گفتمانی تعلق دارم که از تجدد و تغییر  وتحول خواهی و ملیت خواهی دفاع می¬کند، منظورم  مدرنیسم به مثابۀ ایدئولوژی غرب پرستانه وشرق شناسانه نیست بلکه دیسکورسی که به مدرنیته به عنوان یک تجربه مهم جهانی وبشری نگاه می¬کند و همه ملتهای دیگر نیز می توانند آگاهانه وخلاق وبه نحو انتقادی از این تجربه جهانی، اقتباس هایی بکنند و بهره بگیرند و متناسب با شرایط وفرهنگ خود، بکوشند تا تجربه مدرنیته خاص خود را در پیش بگیرند. بنده به «مدرنیته ها» معتقدم ونه یک ایدئولوژی مدرنیستی اروپا مدار . در ادامه این کتابها، بنده در حال حاضر برنامه ای پژوهشی در دست دارم که علم آموزی ایرانیان را به صورت جزیی بررسی می کنم.یعنی بررسی تجربه معاصر ایرانی با تمرکز بر علم¬آموزی و علم¬ورزی جدید. من با این فرض شروع به مطالعه افراد موثر در این جریان مانند نسل های نخست معلمان دارالفنون کرده¬ام، مثلا می¬پرسم ذوالفنون که بود و چطور شد که از نظام سنتی معرفت به آموزش¬های جدید رو آورد یا چطور شد که مثلا رشدیه در تبریز نخستن مدرسه مدرن را تاسیس کرد. یا مثلا میرزا تقی کاشانی که جانور نامه را نوشته است کی و چطور  وچقدر با داروین و کتاب اصل انواع او  آشنا شده است. علوم پایه یا ریاضی یا فلسفی یا اجتماعی  چطور  در ایران پاگرفتند وچه مشکلاتی داشتند. 


شاید بشود گفت شما در این کتاب نگاهی بیشتر ساختارگرایانه دارید و یکی از ساختارهایی که از آن صحبت کرده¬اید سیاست است و سیاست همواره دانشگاه را رها نکرده و گویی دانشگاه هم سیاست را رها نمی¬کرده است به نظر شما این رابطه چه ثمراتی برای نهاد دانشگاه در ایران داشته است؟


امر سیاسی در ایران بسیار جان سخت و درشت است و موجودیت اجتناب¬پذیری دارد. برخلاف کشورهای دیگر که اول، طبقاتی بعد اقتصادی و بعد سیاسی هستند ؛ جامعه ایران اول سیاسی است و اقتصادش نیز سیاسی است ومتأسفانه فرهنگ و اجتماعش نیز تحت سیطره سیاست قرار می گیرد.  این دولت است که طبقه درست می¬کند. این جامعۀ بیش از اندازه سیاسی باعث شده است که مدرنیته ایرانی هم با امر سیاسی درآمیخته شود و  این مدرنیته حتی در زمینه علم¬ورزی هم نتواسته است بدون توسل به امر سیاسی کار خود را دنبال کند. همان طور که می¬بینیم درسدۀ 1300 دولتی به وجود آمد که ایدئولوژیش نوسازی از بالا بود و در ذیل این ایدئولوژی دانشگاه تهران ایجاد شد و نهاد علمی هم زیر عَلَم دولت درآمدند. درواقع دولت تقلاهای متن جامعه را مصادره به مطلوب خویش  می¬کند و آن¬ها را خودش جهت می¬دهد. همین امر سبب پدرخواندگیِ دولت برای دانشگاه می¬شود و وسوسه مداخله در دانشگاه و تضعیف دانشگاه هم در به وجود می¬آید. در تاریخ می¬بینیم حتی دانشگاهیانی هم که به کمک دولت، دانشگاه را به وجود آورده بودند، بعد بالافاصله درگیر این مداخلات دولت شده¬اند. مثال¬ها در این مورد بسیار است مانند علی اکبر سیاسی که معمار استقلال دانشگاه در ایران است و با آنکه خود وزیر و داخل دولت بوده، اما سعی می¬کرد به قدرت بفهماند که دانشگاه مثلا یک اداره دخانیات نیست که جزو ابواب جمعی دولت محسوب شود، دانشگاه نهاد آکادمیک وحرفه ای وتخصصی  وفکری  است، نهادی که با تولید ومبادلۀ معنا واکتشاف  ونقد سر وکار دارد و  باید مستقل باشد. اما همان طور که می¬بینیم سیاست هیچ وقت گریبان دانشگاه را رها نمی¬کرد. یک نکته مهم در مورد دانشگاه در ایران این است که دانشگاه در ایران قلمرو زندگی است و قلمروهای زندگی همیشه آماج مداخلات بیجای دولت بوده¬اند. دولت اجازه نداده است که این قلمروها بسط پیدا کنند در صورتی که قلمروها باید خودشان  خود را اداره کنند و و هنجارها وقواعدشان را تولید کنند. دانشگاه قلمرو بسیار مهمی است. دانشجویان در سنینی هستند که حساسیت¬های اجتماعی و آرمان¬خواهی دارند و شاید می¬شود گفت دانشگاه جزو قلمروهای معدودی است که دختر و پسر ها در آنجا تا این حد نزدیک با هم مراوده علمی وفرهنگی واجتماعی دارند. در دانشگاه امکان ارتباط «بینِ نسلی» دانشجویان با هم و دانشجویان با استادان به وجود می¬آید و این وضع باعث می¬شود در دانشگاه تقلاها و تنش¬ها و گفتمان¬های تغییر و تحول¬خواهی بیشتر بروز پیدا کند و از این طریق جنبش دانشجویی شکل می¬گیرد که هرچند می¬خواهد صنفی باشد (همانطور که  اولین جنبش¬های دانشجویی در ایران مطالبات صنفی داشته اند) ولی چون واقعیت سیاست درشت است و در دانشگاه حضور زیادی دارد، و چون مایل به تصرف و مداخله دانشگاه وحتی سرکوب آن  است، همین امر دانشگاه را در مقابل سیاست قرار می¬دهد و چون دولت امکان مشارکت را نمی¬پذیرد، تعارض¬های اجتماعی در دانشگاه خود را بیشتر نشان می¬دهد. به همین دلیل هم استادان و دانشجویان با سیاست درگیر می¬شوند و محیط دانشگاه بیش از اندازه سیاسی می¬شود که این امر به علم و علم¬آموزی ضربه می¬زند.  برای حل این معضلات، ما نیازمند وضعیت بلوغی در جامعه و دولت هستیم. یعنی دولت باید بگوید من قواعد بازی در مقیاس بزرگ را دنبال می¬کنم ولی کنار می کشم تا قلمروهای زندگی جامعه، خودشان کار خود را انجام دهند. متاسفانه در برخورد با دانشگاه،  دولت تا به  حال به این نتیجه نرسیده است. وقتی دولت داخل مدیریت دانشگاه و زندگی دانشجو می شود، مسئله خیلی بغرنج می¬شود. هرچند من معتقدم که مسئله حتی بسیار بغرنجتر از اینهاست . چون از بس، امکان خودتنظیمی به دانشگاه داده نشده است که  اگر همین حالا هم دولت هم دست از دانشگاه بکشد به این سادگی نیست که دانشگاه به زودی بتواند به تعادل برسد. گاهی بورکراسی درون دانشگاه، بد تر از بورکراسی دولت ، گریبان دانشگاهیان را  ودانشجویان را می گیرد

در حال حاضر بسیاری معتقدند که این مناسبات باعث شده است که خود دانشگاه هم دچار فسادهای زیادی درون خود باشد که اجازه رشد و بالندگی را از دانشگاه می¬گیرد و حتی عده¬ای تاثیر این عامل را از دخالت دولت هم مهم¬تر می¬دانند

دانشگاه به دلیل اینکه مداخله نهادهای قدرت در آن زیاد بوده است نتوانسته است هنجارهای درونی خود را  وساختارهای آکادمیک خود را توسعه دهد. در حال حاضر در دانشگاه¬ها جرگه¬های قدرتی در اشکال مدیریت گرایی نوین به وجود آمده اند که به متن دانشگاهیان سیطره پیدا کرده¬اند، تبعیض و ع خاص گرایی هست که به کژکاردهایی مانند سرقت علمی دامن می زند. همه این¬ها نتیجه تاریخیتی است که اجازه نداده است دانشگاه از درون خود به بلوغ برسد و وقتی سیستمی از درون مصونیت هنجاری ندارد بهانه¬ای برای سلطه می¬شود. راه برون شدن از این معضل، پذیرش اختیارات واستقلال دانشگاهی  است. دانشگاه به جای خصوصی¬سازی وپولی سازی  باید آزاد سازی شود .از سوی دیگر ما نیاز به روشنفکران دانشگاهی و حوزه عمومی علم داریم که از درون علم و دانشگاه ، نقد درونی آن را دنبال کنند. 

شما در جایی پروژه دانشگاه در ایران را شکست خورده معرفی کردید، با این تفاسیر شما آینده این نهاد را چطور می¬بینید؟

من منظورم از شکست پروژه دانشگاه این است که دانشگاه به عنوان یک نهاد علمی که می-توانست به شکل مستقل به وجود بیاید و با دنیا ارتباط برقرار کند، و در ساخته شدن جامعه جدید ومعاصر ایران نقش موثر داشته باشد، شکست خورده است. در واقع دانشگاه مغلوب مناسبات سیاست و قدرت و ثروت شده است. اما این به معنی پایان دانشگاه نیست، بلکه دانشگاه را بنده طرح ناتمام می¬دانم.  آینده دانشگاه را کنش¬های دانشگاهی  رقم  می زند. اگر حوزه عمومی علم به وجود بیاید و نهادهای علمی توسعه پیدا بکنند می¬توان به این آینده امیدوارتر بود. مجموعه انجمن¬های علمی توسعه پیدا کنند و دانشگاه¬ها با هم در ارتباط داشته باشند وکنسرسیوم ها ومجامع نیرومند تشکیل دهند وبا  جامعه علمی جهانی نیز ارتباط خلاق داشته باشند و نهادهای صنفی وحرفه ای مستقل ایجاد کنند. در کنار این موارد یک متغیر مهم¬تر برای آینده دانشگاه، بین¬المللی شدن آن است. چرا که  دانشگاه بنا بر سرشت خود هم محلی و هم بین¬المللی است و علم ثروت مشاع بشری است و ویژگی جهانگرا و یونیورسال دارد . به همین دلیل مبادله و تحرک علمی یکی از متغیرهای مهم است.  در آخر و از همه مهم¬تر این است که  آینده دانشگاه با آینده جامعه ایران گره خورده است چون نهنگ¬ها در اقیانوس رشد می¬کنند و هر جا که جامعه قوی وفعال و فربه بوده است، دانشگاه رشد کرده است. هیچ وقت دانشگاه در جامعه¬ای که  نهادهای مدنی و فرهنگ عمومی پویا و بازارهای مولد و اشتهای اقتصادی برای علم نداشته باشد¬، پیش نمی رود و متاسفانه در بخش های بزرگ وسنتی وهیأتی و رانتیِ جامعه¬ما ، تقاضا و اشتهایی جدّی برای علم وجود ندارد. ما عادت کرده¬ایم نفت بفروشیم و زندگی کنیم و به علم به عنوان یک محصول نگاه کنیم. ما به حاشیه بودن  وانتقال تکنولوژی عادت کرده¬ایم و  با این نگاه¬ها علم درایران حقیقتا در حد یک تعارف و کالای زینتی است، یعنی همین که اسباب  تبلیغات و پروپاگاندای دولتی فراهم شود که رتبه ما چه وچه شده است در حالی که توجه چندانی نداریم که علم باید در متن جامعه نفوذ وسریان پیدا بکند و با زندگی روزمره ارتباط پیدا بکند وتأثیر اجتماعی داشته باشد. مسألۀ دانشگاه با مسألۀ ایران گره خورده است و بدون فهم آینده ایران نمی¬توان آینده دانشگاه را نیز فهمید.





جامعۀ ایرانی و رؤیاهایش



جامعۀ ایرانی و رؤیاهایش، گفتگوی مهسا رمضانی با مقصود فراستخواه، روزنامه ایران، 12 آذر 1397، ص 10



در اینجا: https://goo.gl/JrLfqv


واینجا : magiran.com/n3836155


فایل پی دی اف

روشنفکری ایرانی ومرجعیت از دست رفته

روشنفکری ایرانی ومرجعیت از دست رفته 

 مباحثه احمد زیدآبادی،  مراد ثقفی  و  مقصود فراستخواه 

 مجله اندیشه پویا، آبان 97 صص 52-59


در کانال تلگرامی مقصود فراستخواه در اینجا

https://t.me/mfarasatkhah/474



فایل پی دی اف در اینجا

نقد وبررسی کتاب ما ایرانیان در دانشکده اقتصاد و علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی

نقد وبررسی کتاب  ما ایرانیان در دانشکده اقتصاد و علوم سیاسی دانشگاه  شهید بهشتی

ایناگرام و عرفان

«ایناگرام وعرفان»


بحثی از مقصود فراستخواه ، در خانه اندیشمندان علوم انسانی، تالار حافظ، 28 آبان


این نشست برای رونمایی از کتاب دکتر لاله بختیار، توسط مؤسسۀ «ماه شید خرد» ، با حضور خانم مهشید رضوی و جناب علی دهباشی  برگزار شد 


در اینجا:


کانال تلگرامی مقصود فراستخواه https://t.me/mfarasatkhah/472

آیا ایرانیان عرب ستیزند؟

گفتگوی مهسا علی بیگی با مقصود فراستخواه

در اینجا : روزنامه اعتماد، 29 ابان 97، ص 14

گزارشی از علم وفرهنگ عمومی در ایران


در اینجا:


http://www.irna.ir/fa/News/83100074


به گزارش روز چهارشنبه خبرنگار گروه دانشگاه ایرنا ، کرسی ارتباطات علم و فناوری یونسکو با مشارکت انجمن ترویج علم در ایران به موضوع «علم و فرهنگ عمومی در ایران» پرداخت . 

این نشست در دانشکده ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی برگزار شد. مقصود فراستخواه، رضا صمیم و هادی خانیکی نیز به طرح دیدگاه‌های خود پرداختند.
فراستخواه ابتدا با گرامیداشت یاد مرحوم قانعی‌راد، به مقاله پژوهشی این استاد جامعه‌شناسی در خصوص آموزش عالی در ایران پرداخت و گفت: قانعی‌راد در رساله دکتری خود می‌خواست دریابد چطور روحیه علمی در سده سوم تا پنجم قکری در ایران پا گرفت و دورانی درخشان در تاریخ ثبت شد تا ما امروز از آن به عنوان خاطره‌ای تمدنی سخن بگوییم.
وی ادامه داد: قانعی‌راد نتیجه می‌گیرد چون در این دوره نوعی اخلاق اجتماعی قائل به برابری شکل گرفت و امر اجتماعی و وحدت بشر را ارج می‌نهاد، لذا ارتباط با سایر حوزه‌های تمدنی در آن مذموم دانسته نمی‌شد و به همین خاطر دادوستد علمی، فرهنگی و تمدنی وجود داشت. در عین حال مردم نیز نسبت به ملت خود حس تعلق داشتند. 
وی ادامه داد: تا زمانی که ایدئولوژی اجتماعی وجود نداشته باشد، علم هم رشد نخواهد کرد. علم یک پروژه و طرح اجتماعی است. به بیانی دیگر، فرهنگ علمی، با بخشنامه ایجاد نمی‌شود. پیشرفت علم در اروپا ذیل ایدئولوژی مدرنیته بود. 

** در اوایل سده 1200، علم آموزی کار نخبگان بود
فراستخواه سپس با ارائه تعریفی اجمالی از فرهنگ عمومی به عنوان «شیوه زندگی و معانی جمعی» گفت: با این تعریف از فرهنگ عمومی، وضع علم در ایران مبهم و مناقشه‌آمیز است. در اوایل سده 1200، علم در ذهن نخبگان با انتقال محصولات علمی بروز پیدا کرد. توده‌های جامعه از علم و نظام نوین معرفتی بی‌خبر هستند و در ذهن آنها، همچنان نظام‌های قدیمی دانایی حاکم است.
این استاد دانشگاه تربیت مدرس ادامه داد: در دهه 1250 جنبش آموزشی از جانب نخبگان کلید می‌خورد و همزمان با آن، اصلاحات امیرکبیر و تاسیس دارالفنون شروع می شود. به همین ترتیب جنبش مدرسه‌ سازی رشدیه نیز پا می‌گیرد و این روند تا نهضت مشروطه ادامه پیدا می‌کند. در مشروطه جنبش آموزشی دنبال شد و هرچند همچنان عاملان آن نخبگان جامعه هستند اما کم‌کم بخش‌هایی از جامعه هم‌گرایش به تحصیل علوم جدید به وجود می‌آید.

**در پهلوی دوم، علم آموزی فرزندان مورد توجه قرار گرفت
این جامعه‎ شناس با اشاره به جنبش نوسازی در 1290 شمسی گفت: در این دوره شاهد روند علم آموزی فرزندان هستیم. سپس مدرنیزاسیون دولتی پهلوی دوم آغاز می‌شود که طی آن علم در دستور کار دولت قرار می‌گیرد. این مدرنیزاسیون البته معایبی دارد که بیش از حد دولتی و مبتلا به بروکراسی نفتی بود و فرصت‌ برابری را تولید نمی‌کرد به طور خلاصه، ناکارآمد و ناتوان بود.
این استاد جامعه شناسی با اشاره به تجربه مدرنیته در جامعه گفت: در دوران پهلوی دوم، روشنفکران و گروه‌های شهری حس نوعی مدرن شدن را احساس می‌کنند هرچندی تصوری آرمان‌گونه از علم وجود دارد. به تعبیری احساس می شد این نظام دانایی، برای حل تمام مسائل بشری کارآمد است. همین باورها بود که فرهنگ عمومی علم را می‌ساخت اما هنوز کاملا به فرهنگ عمومی تبدیل نشده بود که مدرنیزاسیون شکست خورد؛ و این پروژه دشوار در نیمه راه، شکست خورده متوقف شد.
تمام واکنش‌هایی که در جهت علم آموزی با تاسیس دارالفنون و دانشگاه تهران اتفاق افتاد، هیاهویی بیش نبود؛ طبق آمارها در 1980 میلادی ایرانیان 15 سال به بالا به طور متوسط 2-3 سال تحصیل می‌کردند. 
وی ادامه داد: اما باید گفت الان به طور متوسط ایرانیان 9-10 سال درس می‌خوانند و انباشت بزرگی در حال رخ دادن است. اکنون در دوره پساگسست هستیم و فرایندی که قبلا طی شده غنا پیدا نکرده و انباشت نیافته و حرکتی سینوسی داشته است.

**78 درصد مردم ایران تقدیرگرا هستند
فراستخواه با مرور یافته‌های تعدادی از پیمایش‌های ملی یادآور شد: ایرانیان برای علم ارزش قائل هستند. طبق پیمایش منوچهر محسنی 86 درصد از مردم ایران، نقش علم و دانش را در زندگی مهم می‌دانند. در همین رابطه در نیمه دهه نود، قانعی‌راد مشخص کرد 90 درصد جامعه ایران معتقدند اسلام برای علم ارزش قائل است. 
وی در ادامه با اشاره به پژوهشی که خودش در دهه هشتاد انجام داده است، گفت: در جامعه تعارضاتی زیادی در خصوص باورها به علم وجود دارد. مثلا نتایج پیمایش‌ها مشخص می‌کند 78 درصد مردم در زندگی اجتماعی خود تقدیرگرا هستند؛ در حالیکه 20-30 درصد علم گرایی در ایران وجود دارد. 34 درصد دانشجویان و 25 درصد غیردانشجویان به نحو بارزی به نظام معرفتی علم باور دارند. به رقم رشد کمی علم آموزی در ایران، علم هنوز وارد زندگی ما نشده است. 
وی با اشاره به مفهوم «تقاطع ارزش‌های فرهنگی» ادامه داد: ایران ارزش‌های فرهنگی یکدست و منسجمی ندارد و ارزش‌های درون جامعه همگرا نیستند. صورت‌هایی از دین‌ورزی در ایران وجود دارد که در آن علم موضوعیت ندارد و حتی مشروعیت را از علم می‌گیرند و علم را معرفتی موجه نمی‌دانند. این وضعیت می‌تواند به این سوال پاسخ دهد که چرا فرهنگ علمی در ایران قوام نمی‌گیرد!
این استاد دانشگاه در ادامه گفت: ایران یک جامعه آموزش عالی دیده است. همه خانواده‌ها به نحوی با نظام آموزش عالی درگیر هستند و در اغلب خانواده‌ها، افرادی با تجارب دانشگاهی حضور دارند. با این وجود علم در زندگی فردی و جمعی ما حضور ندارد. 
وی ادامه داد: 55.2 درصد جامعه درگیر آموزش عالی هستند. در دنیا رتبه 31 را در نرخ ناخالص آموزش عمومی داریم. رتبه ایران در شاخص لگاتوم در شاخص آموزش 71 است و در این شاخص وضعیت بهتری نسبت به سایر شاخص‌ها داریم.

**نابرابری آموزشی در ایران بالاست
نویسنده کتاب «دانشگاه و آموزش عالی: منظرهای جهانی و مسئله‌های ایرانی» گفت: علم در زندگی ما وارد نشده و در آسمان همانند ستاره‌ها می‌درخشد. نابرابری آموزش در ایران 37.3 است؛ در حالی که کشورهای دارای توسعه انسانی بالا نمره 7 را دارند. علم به طور متوازن وارد جامعه ایران نشده است. توانایی ما در جذب استعدادهای درخشان از نمره هفت، نمره 1.8 است و در حفظ آنها نمره 2.5 را داریم و هنوز نتوانسته‌ایم حاصل علم آموزی دانشگاهی را وارد چرخه کار کنیم. 
وی ادامه داد: در ایران این احساس عمومی وجود دارد که پزشکی و مهندسی بیشتر از علوم انسانی بیشتر به درد جامعه می‌خورد. یعنی علوم اجتماعی مسیر دشواری پیش‌روی خود و گویا مردم از این رشته‌ها قطع امید کرد‌ه‌اند؛ احساس مردم نسبت به علوم انسانی مبهم است. 
وی در خصوص فعالیت‌های فرهنگی و علمی ایرانیان گفت: انجمن‌های علمی هفتمین اولویت مشارکت اجتماعی جامعه ایران است. 16.2 درصد از گذران اوقات فراغت زنان در باشگاه‌های ورزشی است و تنها 0.6 درصد از اوقات فراغت آنها در انجمن‌های علمی سپری می‌گشود.
وی ادامه داد: نتایج یک مطالعه ملی نشان می‌دهد در سال 86 ، تنها یک‌هفتم پاسخگویان در فعالیت های علمی مشارکت دارند. به همین ترتیب 85 درصد پاسخگویان در همایش‎های علمی شرکت نمی‌کنند و 61.5 درصد از دانش آموزان و دانشجویان در ‌ای علمی عضو نیستند و 70 درصد هیچگونه گفتگوی علمی ندارند. 
این استاد دانشگاه گفت: 67.3 درصد دانش آموزان و دانشجویان تمایل دارند به خارج از کشور برای ادامه تحصیل بروند. اینها ذخائر ژنیتیکی هستند. با فرض ثابت بودن این شرایط از هر ده نفری که از کشور خارج می‌شوند تنها 2 نفر خواهان بازگشت به ایران هستند. بخش کوچکی از استفاده مردم از اینترنت فعالیت های علمی است و بیشتر اوقات به تفریح و سرگرمی می‌گذرد. وضع علم در فرهنگ ایران همچنان مبهم است.
فراستخواه در پایان افزود: اگر می خواهیم فرهنگ عمومی علم در ایران شکل بگیرد باید اجازه دهیم علم وارد زندگی شود و برای خود حوزه عمومی ایجاد کند و مثلا برنامه‌ای علمی همانند برنامه ورزشی 90 داشته باشد تا سوژه‌های دانشگاهی جدی شوند و نهادهای دانشگاهی به وجود بیایند در چنین شرایطی می‌توان انتظار داشت که فرهنگ علمی، رشد پیدا کند.