تیپ شخصیتی حسین بن علی و وضع جامعه شناختی جامعه اسلامی
با تأکید بر شهر کوفه ،
فایل صوتی سخنرانی فراستخواه در انجمن اسلامی مهندسین، شب عاشورای 1396
گفتگوی لیلا ابراهیمیان با مقصود فراستخواه
درباره مرجعیت فرهنگی و سیاسی روشنفکران
هفته نامه تحلیلی خبری صدا، ش 130، 25 شهریور 1396 ، 10-13
گزیده ای از مصاحبه:
- تصور میشد جهانی یکسره عقلانی درست شود الان جهان میگوید من نمیخواهم تا این حد عقلانی باشم، میخواهم مقدار زیادی هم غیرعقلانی باشم.
- مرتب ادای عقلانیت درمیآوریم وپز عقلانیت می دهیم اما مردم میخواهند مقدار زیادی غیر عقلانی باشند ، اسطوره داشته باشند
- در این جامعه پروپاگاند اهمیت پیدا کرده و همه چیز نمایشی شده است. شما میتوانید نمایشی از کمپین انتخاباتی داشته باشد.
- واین بت پرستی مدرن ماست، ستارهها مطرح میشود نگونبخت مردمانی که دچار ازخودبیگانگی عمیقی هستند تمام ارزش های گمشده خود را در همین ستارهها دنبال می کنند و با اینها خودشان را اثبات میکنند
- زمانی کنشگرهایی بود که منتقدان جدی بودند الان به جایشان چهرهها آمده است، به جای اندیشههای والا، شاهد انبوهه و غوغا هستیم. همان بحث که گفتم انبوهگی و غلبه فرهنگ پاپ بر فرهنگ والا.
- به جای اینکه شاهد کنشهای روشنفکرانه و عمیق سیاسی باشید شاهد سلبریزه شدن سیاست و فرهنگ و دانشگاه و حتی روشنفکری هستیم. برخی از این جماعت سیاسی و روشنفکری نیز اتفاقا ستاره بازی در می آورند و ادا واطوار سلبریتی کم وبیش از خود نشان می دهند و در روزنامه ها ومحافل وشبکه ها دست وپا می زنند تا حس مبهم بحران را بر خود هموار سازند.
- طیفی از روشنفکرانْ، خود سلبریتیزه شده اند .
- گویا قدری درباره روشنفکر و کنشگر و مبارز سیاسی مبالغه شده بود یعنی اینها زیاده از حد قهرمان شده بودند، تصور می شد روشنفکران همه چیزدان هستند و فکر جهانشمولی دارند و در نتیجه راهحلهای بزرگی ونسخه های معجزه آسایی برای بشریت دارند. زمانی از پیامبران در عهد کهن معجزه می خواستند و ما هم از روشنفکران خویش. گویا اساساً خیلی روی روشنفکران حساب کرده بودیم و الان زمانه و تغییرات اجتماعی به ما نشان میدهد که برآوردهای ما خیال انگیز ودور از واقع بود و باید تعریف مجددی از روشنفکر داشته باشیم.
- سیاست ورزی دیگر در ماشین های بزرگ سیاسی نیست ، روشنفکری هم در نظام های بزرگ معرفتی وایدئولوژیک نیست . بلکه در سپهر عمومی پخش و توزیع شده است.
- اکنون دوره نخبگان بزرگ روشنفکری و سیاست و دوره قهرمانان سیاست که بتوانند جامعه را جابجا کرده و همه چیز را حل کنند به سر رسیده است . الان ظرفیت نخبگی به کل شبکه اجتماعی منتشر شده است.
- اگر در آینده رباتْ استاد ها بیایند و تدریس کنند، استاد ها می خواهند چه کار کنند. پس نسل جدید ونژاد تازه ای از روشنفکر و کنش سیاسی و کنش علمی و استادانی در راه است که خود پیوسته در حال یادگرفتن هستند. نخبهگرایی به معنی قدیمی کلمه جوابگو نیست. شهر اهمیت یافته است. محله واجتماعات محلی اهمیت یافته است و کنش سیاسی و فکری و انتقادی و یادگیری اجتماعی غیر رسمی در آنها جاری است و گروههای خودآیین و خودگردان اجتماعی شکل میگیرد.
- سلبریتیهاتازه این روی نسبتا خوب جهان کنونی است، جهان کنونی ما روی دیگری دارد که به نظرم مخربتر و ویرانگرتر است.
مقصود فراستخواه در گفتوگو با «صدا»
لیلا ابرهیمیان
هفته نامه تحلیلی خبری صدا، ش 130، 25 شهریور 1396 ، 10-13
*با توجه به نوع کنشگری روشنفکران، آیا میتوانیم در ارزیابی جایگاه انها بگوییم که جامعه ما بحران مرجعیت روشنفکری مواجه شده است؛ چه اتفاقی در جامعه افتاده که هنرمندان و ورزشکاران جای روشنفکران را گرفتهاند؟
به نظرم بله این بحران وجود دارد. اما چرا؟ بحران روشنفکری از زمینه ها و مگاترندها یا کلان روندهایی ناشی شده است . یکی غلبه منطق وایدئولوژی بازار است. یعنی عرضه و تقاضایی شدن همه چیز. فضای اجتماعی ما زیر بلیت عرضه و تقاضا رفته است و زندگی ما بیشتر تحت سیطره عرضه و تقاضاست. دوم کالایی شدن. همه چیز ارزش کالایی دارد. سوم جهانی شدن، چهارم فناوری اطلاعات و ارتباطات (ICT)، اینها کلانروندهاست که زمینهساز بحران شده است. پنجم رسانهای شدن؛ در گذشته جهان بود و رسانه هایی، اما الان جهانْ رسانهای شده است. ششم شبکههای اجتماعی وهفتم عصر شتاب است. هشتم انبوه شدن، مسئله انبوهگی. اینها به نظرم کلانروندهاست. هر کدام از اینها داستان مفصلی دارد. بعد از اینها نوبت میرسد به دگرگونیهای فرهنگی- اجتماعی که منشأ بحران روشنفکری شده است ؛ اولی اوقات فراغت است. زندگی امروز خیلی بیش از گذشته اوقات فراغتی شده است چون ساختار کار و نظام تحصیلی عوض شده و دگرگونیهایی که به وجود آمده است که اوقات فراغت را پراهمیتتر کرده است اوقات فراغت بخش بزرگی از زندگی امروز است. در گذشته بچهها کمی که بزرگ میشدند در خانه با پدرشان شروع به کار میکردند. الان تحصیلات فرصت بزرگی است و اوقات فراغت به وجود میآید. همینطور تکنولوژی مثلا گاهی در اتوبانها میبینم مردم میخواهند به سرعت به خانه برسند اما کاری برای انجام ندارند و اوقات فراغت به میان می آید. دوم اهمیت یافتن سبک زندگی، بگذار تا زندگی کنم. در واقع این هم قدری از ناکارآمدی سیاست است. اینکه گروههای اجتماعی میخواهند خودشان را عیان و بیان کنند (خودابرازی) سبک زندگی ، سیاست را درسایه قرار داده است به دلیل اینکه سیاست ناکارآمد و پرهزینه شده، در جامعهای که سیاست پرهزینه، ناکارآمد، ناپایدار و هم بیثمر و بیحاصل شود، خیلی وقتها مردم حس میکنند سیاست برایشان حاصل چندانی ندارد و درنتیجه سبک زندگی اهمیت پیدا کند. سوم سرمایهداری فرهنگی است. چهارم مصرفگرایی جدید است. حتی میبینید پدر و مادرها کلاس زبان آلمانی بچههایشان را مصرف میکنند. یعنی بچههایشان را به کلاسهای جدید میفرستند تا آن مطلوبیت های نمادین را به دست آورند . پنجم صنعت فرهنگ است، آن فرهنگ والا وفرهنگ الیت، تحت الشعاع فرهنگ بازاری شده است. ششم مکدونالدی شدن همه چیز و هفتم غلبه منفعتگرایی جدید است. منفعت و سود بر حقیقت وزیبایی وفضیلت سیطره پیدا کرده است و در حالت کلی دنیویت و رفاه و سرگرمی خیلی اهمیت پیدا کرده و لذت ها و حسهای آنی. حالا این را در نظر بگیرید که کلانشهرهای امروزی به تعبیر زیمل حیات ذهنی وضعیت راحتی ندارد ودرهم شکسته است و خیلی حوصله شنیدن از الیت روشنفکری ندارد پس این هم شد هشتمین تغییر فرهنگی واجتماعی . حالا به آن کلان روندهای هشت گانه و این تغییرات هشتگانه فرهنگی اجتماعی، منتقل می شویم به تحولاتی که در سپهر معرفتی زمانه اتفاق میافتد. نخست اینکه حس پنهان پوچی است که براساس مطالعاتی که دارم کم و بیش بر افکار سایه انداخته است. حس مبهمی از بیهودگی و نابحقی امور این جهان. شما به عنوان یک جوان حس میکنید امور این جهان خیلی نابحق و بیهوده و الابختکی است و نابرابریها و خشونت را میبینید. عمق و ابعاد شرارت بشر را میبینید، اتفاقاتی که در سطح منطقه و جهان میافتد اینها در معناداری جهان و نیز در کُنده بشریت ، تردید ایجاد میکند. مثل اینکه این کنده بشریت به تعبیر کانت کج است و اینکه خوشبختی و بدبختی تصادفی است. میبینید یکی تصادفاً بدبخت یا خوشبخت است. ممکن است بنده و شما به زیست خود و بودن خویش در این عالم معنا بدهیم اما همه شاید به این آسانی نتوانند . وجود شکافها و نابرابریها و استیصالی که گروههای اجتماعی دارند ، مجموعه اینها، برای خیلیها جهانی ترسیم میکند که «کی به کیه» است و در نتیجه وضعیت سوژهگی بشر رنگ میبازد یعنی فلسفه روشنگری کمرنگ میشود. زمانی دکارت میگفت میاندیشم پس هستم، یعنی سوژگی. یا کانت میگفت ای انسان دلیری دانستن داشته باشد چون میگفتند اگر به دانایی وعقلانیت و آگاهی جدید برسیم بدانیم همه چیز حل است. امروزه اما این امر تا حدودی رنگ باخته و نتیجهاش میشود حس درماندگی سوژه یعنی شما به عنوان سوژه این حس کافی را ندارید که میتوانید دنیا را درست کنید. به نظرم اولین شوکی که وارد کرد مارکس بود که گفت اینطور نیست که ما میاندیشیم و زندگی میکنیم، بلکه زندگی میکنیم و بعد میاندیشیم. ایشان میگوید مناسبات تولید است که برای شما فکر و فرهنگ ایجاد میکند که انقلاب بزرگی بود. یکی از شوکهای مهم مارکس این بود، اینطور نیست که همینطور فکر کنیم و دنیا را بسازیم. میخواهم به اینجا برسم که چطور یک ستاره سینما یا ورزش که عایدات عجیب وغریبی هم دارد برای مردم اهمیتی بیش از روشنفکر جدی پیدا میکند. چون سوژه درمانده شده است. انسانها سوژههای فرتوت و خستهای شدهاند.
*و در عین حال روشنفکران خستهتر.
بله دقیقاً. خود روشنفکران نیز سوژه های خسته ای شده اند به استیصال و ناکارآمدی خود واقف شده اند . دشواری بهبود عالم و مواجهه با شرارت آنها را از پای انداخته است. ببینید یکی بازگشت جریان عاطفه و هیجان به جهان ماست. جامعهشناسی معرفت وبر در اواخر قرن نوزده گفت دنیا وارد جریانی شده است که عقلانیت جلو میرود، عاطفه حاشیه میشود. در قرن 19 این را میگوید. از افسونزدایی میشود. وبر میگوید عقلانیت، جریان اصلی دنیای جدید ست و روزبهرو جلو میگوید و دنیا پیشرفت جریان عقلانیت است و مرتب عاطفه و هیجان به حاشیه میرود همان بحث افسونزدایی و راززدایی. اما الان وضعیتی به وجود آمده که میشود گفت بازگشت جریان عاطفه . فکر می شد که به صورت خطی عقل میآید و احساسات و عاطفه کم میشود. در جوانی ما باور کرده بودیم که عقلانیت می آید وجریان اصلی است ولی الان در مقابل، شاهد واکنشی ناخودآگاه در برابر غلبه جریان عقلانی هستیم و جریان عاطفی بازگشت پیدا میکند. به این ژانر میتوانم ژانر بازگشت بگویم. بازگشت خیلی چیزهای دیگری که تصور می شد تمام شده است. اگر وبر الان از قبر برخیزد شگفت زده می شود. تصور میشد جهانی یکسره عقلانی درست شود الان جهان میگوید من نمیخواهم تا این حد عقلانی باشم، میخواهم مقدار زیادی هم غیرعقلانی باشم.
از همین بازگشت ها یکی هم بازگشت اسطوره است، ما احساس کمبود اسطوره را پنهان میکنیم. به نظرم ما سعی میکنیم پنهان کنیم که کمبود اسطوره داریم یعنی مرتب ادای عقلانیت درمیآوریم وپز عقلانیت می دهیم اما مردم میخواهند مقدار زیادی غیر عقلانی باشند ، اسطوره داشته باشند فکر می شد دوره اسطوره تمام شده و دوره عقلانیت و علم است اما الان بازگشت پیدا میکند. بازگشت قهرمانان و کاریزما. از سوی دیگر شاهد خودشیفتگی جدید بشر هستیم؛ یعنی سیستمها آنقدر بر حیات فردی شما سیطره دارند که شما در مقابل این همه سیطره، میخواهید خودتان را اثبات کنید در نتیجه خودشیفتگی جدید بخش مهمی از سپهر معرفتی زمانه شده است. اینها تحول در سپهر معرفتی زمانه اند اما به اینها تحولات گفتمانی و پارادیمی را هم اضافه کنید.
مثلاً گفتمان پایان تاریخ و گفتمان پایان ایدئولوژی و شیفت پسامدرن و نیز تحولات نسلی را درنظر بگیرید همه سبب تحولات گفتمانی می شود که به بحران روشنفکری می انجامد. اخیراً در مورد نسلهای جدید که در جامعه ایران به وجود آمده است تحقیق میکردم ومتوجه شدم نسل وای (Y )و نسل زد (Z) چه ویژگی های عجیب وغریبی دارد. از سوی دیگر جامعه هم نمایشی شده است که به تعبیر گای دو بور که در آن دیگر «میاندیشم پس هستم» نیست بلکه«دیده میشوم پس هستم». جامعهای است که میخواهد ویژوالایز بشود اینکه دیده میشوم مهم است. این چهار عمل یعنی کلان روندها ، تغییرات فرهنگی واجتماعی ، تحول در سپهر معرفتی و تحولات گفتمانی و پارادایمی سبب میشوند در حیات اجتماعی من و شما یک رشته تغییرات کارکردی اتفاق میافتد.
اولین آن کارکردهای نوپدید ارتباطی است. در گذشته در اجتماع جمع میشدیم، گفتوگو میکردیم، فرصت گفتگوهای جدی رخ میداد ولی الان لایک و فالوور و هشتک و ترند کردن هشتگها و کمپین ها به وجود آمده است. اصلاً کارکرد حیات اجتماعی ما عوض شده است اینها بازتابهای حس یک ذهن بیخانمان است. کسی که لایک میکند در حقیقت به طور ناخودآگاه حسی از بی خانمانی دارد و می کوشد خودش را با این لایک کردن اثبات کند. فردی که احساس میکند ذهن بیخانمانی دراین عالم است تنها راه برای ابراز خودش سبک زندگی و لایک و هشتگ است. از دیگر تغییرات کارکردی در حیات اجتماعی مسئله مد و فشن است، کارکرد شومنی است؛ الان کارکرد شومنی مهم است کسی که میتواند شوینگ بکند و اجرا کند. اجازه دهید بگویم ارائه. الان شما میگویید میخواهم درس را ارائه کنم ، الان تدریس نیست ارائه درس است. اجرا مهم است. سلبریت یعنی همین اجرا به جای کنش خودآگاه. یک زمانی اکشن و عمل اجتماعی جدی مهم بود. شما میگفتید من میخواهم کنش خودآگاه داشته باشم الان میگویید این مهم نیست ، اسپانسر داشته باش و اجرا کن! سخنرانی را اجرا کن.
الان در دانشگاهها نیز مقاله های ISI بخشی از همین اجرا وارائه است ونه آفرینش جدی دانش ومعنا. با ترفندهایی مقالات را اجرا میکنید. برای اینکه رزومهام را تنظیم کنم و مقالهها را پیوست کنم و برای شما بفرستم و شما در هیات ممیزه برای من ارتقا دهید. پس کارکرد های حیات اجتماعی عوض شده. ابن سینا یا زکریای رازی و پاستور تحقیق میکردند ، علم ورزی می کردند و نه اجرای علم. زندگی سیاسی هم اینطور است یعنی سیاست، کارناوالی شده است
در این جامعه پروپاگاند اهمیت پیدا کرده و همه چیز نمایشی شده است. شما میتوانید نمایشی از کمپین انتخاباتی داشته باشد. همچنین کارکرد فان اهمیت یافته است ، لحظه حال و «move on » مهم شده است ، یعنی کسی که وارد حوزه سیاست میشود الان خیلی حوصله ندارد خیلی جدی با مسئله درگیر شود و میخواهد چیزی را سریع جلو ببرد و تأثیر بگذارد. مجموع اینها به تبعات وپیامدهایی منجر شده است
*این پیامدها چیست؟
یکی از این پیامدها نئوپراگماتیسم است. یعنی امر اقتضایی مهم شده است. یعنی پیشامد و بازی. هر چه پیش آید . بنیانها رنگ باخته است. وقتی میگویید مرجعیت روشنفکری در فرهنگ و سیاست دچار مشکل شده است علتش این است که بنیان ها دچار مشکل شده است. مرجعیت مبتنی بر یک رشته بنیان هاست. مثلاً حقیقت. فضیلت، عدالت، سعادت، سعادت به معنی شادی فاخر خودآگاه و اصیل. اگر این بنیانها رنگ ببازد، امر اقتضایی اهمیت پیدا کند، هر چه اقتضا میکند، هر چه مفید شود و نتیجه دهد، و گاهی از این به آمریکایی شدن فرهنگ و سیاست و زندگی و ترامپی شدن سیاست تعبیر می شود. ، پدیده ترامپی شدن سیاست در آمریکا بخشی از این داستان است. پدربزرگ ترامپ از آلمان به آمریکا آمده و آرایشگاه و کاباره راه انداخت و بعد به بخش مسکن رفتند و به خاطر جنگ جهانی و تغییراتی که در بخش مسکن بود و با زدوبندها، امپراتوری ترامپ به وجود آمده و سوار بر رویای آمریکایی و ناسیونالیسم آمریکایی شد، و ازتوی انتخابات و دموکراسی بیرون آمد چون دموکراسی نیز بدترین شیوه حکومت است که بهتر از آن پیدا نشده است و اگر هم شیوه هایش معین باشد نتایجش معلوم نیست.
از دیگر تغییرات کارکردی در حیات اجتماعی ما سیطره برندها بر زندگی ما و نیز اشکال جدید پوپولیسم است . شکلهای تازه پوپولیسم بر زندگی ما سایه میاندازد . از سوی دیگر یک نوع از خودبیگانگی در دنیای امروز وجود دارد، زمانی فوئر باخ می گفت خودبیگانگی انسان سبب می شود کمالات وارزش هایی را که باید در خودش جستوجو کند ، در آسمان ترسیم می کند و آن را میپرستد. الان به جای آسمان بزرگ کائناتی که کمالات خودمان را در آنجا ترسیم کنیم و بپرستیم، در آسمانی دنیوی پر از ستارهها ترسیم می کنیم واین بت پرستی مدرن ماست، ستارهها مطرح میشود نگونبخت مردمانی که دچار ازخودبیگانگی عمیقی هستند تمام ارزش های گمشده خود را در همین ستارهها دنبال می کنند و با اینها خودشان را اثبات میکنند . در جامعه امروز به تعبیر هرویو لژه ، نسیان جمعی وجود دارد، یعنی بشر نسبت به یکسری ارزشها دچار نسیان جمعی شده ایم. انگار به طور جمعی تبانی کردهایم که در مورد ارزشها فکر نکنیم و این نسیان جمعی ، این واکنش را دارد که دنبال حافظههای کوچک و خرد هستیم. یک ستاره برایش حافظه ایجاد میکند و با این حافظه زندگی میکند. چون دچار نسیان جمعی است . امر موقت اهمیت پیدا میکند و هنجارهای موقت. هر کدام از سلبریتیهایی که در ایران مرجعیت پیدا کردهاند در فضاهای موقتی به وجود میآیند و در دوره موقتی کار خودشان را میکنند و سیاست به معنای کنش پیگیر و ادامهدار جایش را به فضاها و هنجارهای موقت داده است و از اینجاست که چهرهها به جای کنشگرها آمدهاند. زمانی کنشگرهایی بود که منتقدان جدی بودند الان به جایشان چهرهها آمده است، به جای اندیشههای والا، شاهد انبوهه و غوغا هستیم. همان بحث که گفتم انبوهگی و غلبه فرهنگ پاپ بر فرهنگ والا.
به نظرم نتیجه این شده که الان به جای اینکه شاهد کنشهای روشنفکرانه و عمیق سیاسی باشید شاهد سلبریزه شدن سیاست و فرهنگ و دانشگاه و حتی روشنفکری هستیم. برخی از این جماعت سیاسی و روشنفکری نیز اتفاقا ستاره بازی در می آورند و ادا واطوار سلبریتی کم وبیش از خود نشان می دهند و در روزنامه ها ومحافل وشبکه ها دست وپا می زنند تا حس مبهم بحران را بر خود هموار سازند.
*به نظر میرسد انزوای روشنفکری یا عقلانیت، معلول یکسری تحولات است که در جامعه رخ داده. بیایید موضوع را از آخر به اول بخوانیم چرا روشنفکران در این مشکلات جای خود را به سلبریتی ها داده است و یا شاید این مشکلات نتیجه غفلت روشنفکران بوده است؟
کاملاً همینطور است. علتها را گفتم برای توضیح موضوع وگرنه رافع مسؤولیت روشنفکران نمی شود. حالا شما می فرمایید روشنفکران جای خود را به سلبریتی ها داده، ولی مصیبت از این هم بزرگتره، زیرا عرض کردم طیفی از روشنفکرانْ، خود سلبریتیزه شده اند .
*با توجه به اینکه روشنفکرها را خودآگاه جامعه میدانیم یعنی جایی که جامعه آنقدر لخت شده که به سیاست و دموکراسی و عدالت فکر کند روشنفکر خودآگاه است که مدام به ما یادآوری میکند این مفاهیم ارزشی است و الان که در بنبستی از زندگی لحظهای هستیم جایگاه روشنفکرها کجاست؟
کاملاً درست است ضعف روشنفکری و ناکارآمدی روشنفکری را نشان میدهد منتها طبیعی است که آن هم باید خوب تحلیل شود. صعوبت سفر تاریخی جامعه ایران و دشواری تغییرات در جامعه ایران سبب شده روشنفکران نتوانند از پس این دشواریها بربیایند. به قول پروین:
گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست
راه تغییر در ایران خیلی ناهموار است. اگر روشنفکر را به درستی واسطه تغییر تلقی میکنید راه خیلی سخت است و روشنفکران هم دچار استیصال شدهاند اما به معنی رفع مسئولیت از روشنفکر نیست چون انتظار می رود کنشگر خودآگاه وخودراهبر باشد. البته به نظر من تاحدی هم باید برگردیم به تجدیدنظر کردن در تعریف های سابق ومرسوم روشنفکر و کنشگر. گویا قدری درباره روشنفکر و کنشگر و مبارز سیاسی مبالغه شده بود یعنی اینها زیاده از حد قهرمان شده بودند، تصور می شد روشنفکران همه چیزدان هستند و فکر جهانشمولی دارند و در نتیجه راهحلهای بزرگی ونسخه های معجزه آسایی برای بشریت دارند. زمانی از پیامبران در عهد کهن معجزه می خواستند و ما هم از روشنفکران خویش. گویا اساساً خیلی روی روشنفکران حساب کرده بودیم و الان زمانه و تغییرات اجتماعی به ما نشان میدهد که برآوردهای ما خیال انگیز ودور از واقع بود و باید تعریف مجددی از روشنفکر داشته باشیم.
*به نظر میرسد در این زمانه بیرون بودگی زندگی روشنفکری وجود دارد اگر زمانی روشنفکر را میان انبوهی از کتابها و دور از دسترس میدیدیم الان به کمک رسانهها و فضای مجازی و اصل ارتباطات زندگی خصوصی ما به نوعی بیرون گذاشته شده و بیشتر با ابعاد و قوت و ضعف اینها آشنا شده که تصور میکنیم همهدان نبودند.
در واقع جامعه ضعف افکار وایدئولوژی های ما را برملا کرده است. آن کلان روندها و تغییرات فرهنگی اجتماعی و تحول در سپهر معرفتی و تحولات گفتمانی وتغییرات کارکردی نیز کار خود را کرده است و همه دست هم داده اند و زمانه عسرت وغربت روشنفکری را رقم زده است. الان وقتی گفته میشود روشنفکر یعنی کنشگری کمتر جهانشمول و بیشتر محلی. ادوارد سعید تعریفی از روشنفکر کرده بود که در روشنفکر عنصری آماتور وجود دارد یعنی موجودی است که حرفهای نیست، موجود آماتور است که با درگیرشدن با مسائل یا ایجاد مسأله و به عبارت دیگر مسأله مند کرد زندگی مناسبات وفرهنگ، تبدیل به روشنفکر میشود . در این میان امروزه گویا تجربههای زیسته این دوران و گشایشها و تحولاتی که اتفاق میافتد سبب شده احساس میکنیم تعریف مجددی از روشنفکر داشته باشیم. روشنفکر کسی است که با یک مسئله خاص میخواهد درگیر شود مثلاً میگوید من میخواهم با خشونت درگیر شوم و به شکل تخصصیتر یا میان تخصصی درباره ریزگردها درگیر میشود و کار میکند یا درباره کیفیت زندگی، آسیب اجتماعی خاصی کار میکند و در آن حوزه تولید معنا و آگاهی و عمل و ارتباط میکند. نقد قدرت ونقد سنت ونقد مقبولات ومرسومات می کند. چیزی که هست الان با گسست های پارادایمی وکلان روندها وتحولاتی که قبلا باختصار عرض کردم ، کنش روشنفکرانه و سیاسی با بحران مواجه شده است. تامس کوون میگوید وقتی در دوره تحول پارادایمها هستیم دانشمندان آرزو میکنند دلقک سینما شوند منظورش این است که پارادایمی از هم پاشیده و پارادایم جدیدی هم شکل نگرفته و چون علم در پارادایم اتفاق میافتد وقتی پارادایم مستقری وجود ندارد دانشمندان آنقدر ناکارآمد میشوند و نمیتوانند مسئله حل کنند و نظریهپردازی کنند که آرزو میکنند دلقک سینما شوند. به نظرم الان دوره استیصال روشنفکران با تعریف قبلی و دوره شکلگیری تعریف تازهای از روشنفکر و ظهور روشنفکران نسل جدید، نسخههای تازهای از روشنفکرانی که به تعبیر فوکو روشنفکر همهچیزدان و جهانشمول نیستند.
*الان تخصصیتر شدهاند.
بله. و محلیتر و موردیتر و قابل دسترستر و در متن زیست اجتماعی. دیگر آن نخبه های جهانشمول با نسخه های بزرگ نیستند. اگر گوشی شنوا وچشمی بینا داشته باشیم و تصلب و تجزم را کنار بگذاریم تحولات به ما مرتب اشعار می دارد که برگردید به منطق خیلی کوچکها. سیاست ورزی دیگر در ماشین های بزرگ سیاسی نیست ، روشنفکری هم در نظام های بزرگ معرفتی وایدئولوژیک نیست . بلکه در سپهر عمومی پخش و توزیع شده است.
. سیاست ورزی در گروههای همسایگی یعنی در آپارتمان تان با همسایهها تجربه خودگردانی ونقد همدیگر وگفتگو وبرنامه ریزی مشترک و تولید مصالح عمومی را تمرین بکنند. تمرین سیاست در یعنی گروههای دوستی و خانوادگی، اجتماعات محلی، یک محله، ده یا روستا مشکلات خودش را پیگیری کند و از آن طریق بر قدرت فشار بیاورد. ما اکنون در دوره تغییرات ناپیوسته هستیم. ما در دنیای تغییرات پیوسته نیستیم الان دوره تغییرات ناپیوسته است. دوره گسست است. در نتیجه به نظرم روشنفکران و ایدئولوژیهای روشنفکری و الگوهای کنش روشنفکری مرسوم قبلی دیگر جواب نمیدهد. در واقع به یک معنا پایان روشنفکری به معنای کلاسیک است و دوره ظهور نسخههای تازه و خیلی بدیع و ابتکاری از روشنفکری است . اگر زمانی آلاحمد و غلامحسین ساعدی داشتیم یا سارتر، سارتر شد الگوهای بدیع روشنفکری بودند و توانستند در زندگی و زمانه خودشان تأثیر بگذارند. الان زندگی ما آبستن الگوهای تازهای از روشنفکری و کنش سیاسی است و کنشهای سنتی سیاسی و روشنفکری نمیتواند پاسخگو باشند.
*به تحولات گفتمانی و پارادایم دوران اشاره کردید. به نظرتان براساس این تحولات، روشنفکر امروز چه مشخصه و ویژگی برجستهای دارد که ویژگی دوران خودش است.
ویژگی روشنفکر دگرواره اندیشیدن، طور دیگر اندیشیدن، نقد قدرت و نقد مرسومات، نقد مفروضات نیازموده موجود و یک نوع حس غمخوارگی برای بشریت و مسائل انسانی است که روشنفکر را روشنفکر میکند منتها با درک درستی از مسئلههای زمانه خود. دیگر در دورهای نیستیم که با ایدئولوژیهای ساده بتوانیم مسائل ساده را توضیح دهیم. وقتی میتواند روشنفکر باشد که روی به بخشی از موضوعات اجتماعی خاص این زمان بکند ومسأله ایجاد بکند و شهر آشوبی بکند. خیلی محلیتر و خاصتر و با انضباط بیشتری در غور کردن در مسئله پیدا کردن ریشهها و راهحلهای آن.
*به نظر میرسد غیبت روشنفکران در موقعیت حساس جامعه محلی و جهانی مورد توجه قرار میگیرد. در یک هفته اخیر مسئله میانمار خیلی مورد توجه است. وقتی به صفت غمخوارگی روشنفکران اشاره میکنیم حتماً اجماع درون گروهی محلی و جهانی یعنی جهانشمول انتظار میرود اما غیبت روشنفکران اینجا خیلی برجسته میشود با توجه به رسالتشان که به آلام بشریت میاندیشند.
چون نمیتوانند زود نسخه بپیچند و زبانشان گرفته است. الان راهحلهای بزرگ، نسخههای بزرگ نیست. یعنی معرفتشناسی امروزی به اینها اجازه بلبل زبانی های مرسوم روشنفکری نمیدهد. این درماندگی یک واقعیت است.
*در دهه 40 که مهندس بازرگان در زندان است، سارتر نامه میدهد که چرا اینها در زندان هستند. با توجه به اینکه آن زمان جهان ارتباطی نشده اما الان که همه جا در عرض یک ثانیه قابل نمایش است...
خیلی خوب امروز در شبکه های اجتماعی این کار انجام می شود ودیگر نیازی به روشنفکر به این معنا نیست . نخبهگرایی که در دهه 40 میلادی که بازرگان و سارتر را مثال زدید دوران نخبهگرایی و ایدئولوژیهای سادهای بود و گسستها اتفاق نیفتاده بود. اما اکنون دوره نخبگان بزرگ روشنفکری و سیاست و دوره قهرمانان سیاست که بتوانند جامعه را جابجا کرده و همه چیز را حل کنند به سر رسیده است . الان ظرفیت نخبگی به کل شبکه اجتماعی منتشر شده است.
*در واقع جامعه فعالتر از روشنفکران شده.
قبلاً روشنفکران ماشین جامعه را هل میدادند و الان جامعه به راه افتاده و روشنفکران عقب مانده اند و نمیتوانند به آن برسند. در نتیجه روشنفکری به معنای آن روزی به پایان خودش رسیده و الان جامعه در بحران پروراندن نسل های جدید روشنفکری به سیاق دنیای متفاوت امروز است ، آن روز هم بازرگان وسارتر را متن جامعه پرورش داده بود. الان هم کنشگران آینده و مؤثر اجتماعی، در متن جامعه پرورش مییابند و با الگوهای تازهای شروع به کنش میکنند. در مقالهای مفصل توضیح دادم روزنامهنگاران روشنفکر، یک روزنامهنگار میتواند کنش روشنفکرانه داشته باشد. خلاصه شما ومن ایماژهایی از روشنفکری داریم که در حال زوال است و الان دچار حس حسرت و نوستالژی روشنفکری هستیم. کسانی که از روستا به شهر میآیند، بعد از گذشت 10 سال باز دلشان هوای کوچه باغهای کاهگلی را میکند اما نمیتوانند یک لحظه در آنجا زندگی کنند.
*انتقال مرجعیت فکری از روشنفکر به معنای کلاسیک، و انتقال مرجعیت به سلبریتیها چه تبعاتی برای جامعه خواهد داشت؟
به نظرم سلبریتیها مرجعیت ندارند چون مفهوم گروههای مرجع نیز عوض شده است. الان سلبریتیها مصرف میشوند. یعنی برای تفریح هستند. هیچوقت یک هنرپیشه سینما مرجع نیست.
*مثلاً مرتضی پاشایی...
به نظرم مرجع نیست. الان اصولا آن درک قبلی از گروه های مرجع نیاز به بازاندیشی دارد. مرجعیت سنت یک جور متحول و مسأله مند شده است. دنیای سنت دچار تزلزل شده و انواع ترکها برداشته. زمانی کسانی به مرجع تقلیدشان مراجعه میکردند اما الان وضع دیگری است. الان گاهی یک جوان مؤمن هم مثل جوان قدیمی که به مرجع دینی مراجعه میکرد نیست. گروههای مرجع جدید. مثل روشنفکران و دانشگاهیان نیز دیگر آن مرجعیت مدرن قبلی را ندارند . این گروههای مرجع جدید هم به معنی قدیمی کلمه الان سنتی شدهاند. الان شما وارد کلاس میشوید، زمانی جزوه استاد دانشگاه برایتان اسطوره بود، گاهی 20، 30 سال یک استاد با این جزوه در کلاس سیطره داشت و ذهنش جعبه سیاه بود و برای دانشجو اتوریته معرفت شناختی واخلاقی داشت اما الان همه در موبایلشان همه چیز دارند. اگر در آینده ربات استاد ها بیایند و تدریس کنند، استاد ها می خواهند چه کار کنند. پس نسل جدید ونژاد تازه ای از روشنفکر و کنش سیاسی و کنش علمی و استادانی در راه است که خود پیوسته در حال یادگرفتن هستند. نخبهگرایی به معنی قدیمی کلمه جوابگو نیست. شهر اهمیت یافته است. محله واجتماعات محلی اهمیت یافته است و کنش سیاسی و فکری و انتقادی و یادگیری اجتماعی غیر رسمی در آنها جاری است و گروههای خودآیین و خودگردان اجتماعی شکل میگیرد.
* راه اصلاح این جامعه با این مشخصهها از کجا میگذرد؟
به نظرم همین بازگشت به منطق خیلی کوچک ها؛ اولاً باید دنیا را کمی آهسته کنیم. الان در دنیا جنبش آهستگی وجود دارد. تزشان این است که میگویند دنیا خیلی سریع شده، باید دنیا را کمی آهسته کنیم. به نظرم کارهای خیلی حرفهایتر و صنفیتر و خاصتر باید ایجاد شود. به نوعی اقدامهای موثری که از پسِ دنیای امروز برمیآید این است که روشنفکری را به معنای خاص تعریف کردن و کنش روشنفکرانه را در محیطهای خیلی کوچک به تجربه نشاندن. روشنفکران در یک سازمان که موضوعات سازمان را مسأله مند بکنندو تغییرات در سازمان را دنبال کنند و نقد قدرت در سازمان را. همینطور نقد قدرت در خانه، کلاس درس، در ساختار ژورنالیزم، انجمنهای صنفی مطبوعاتی، نوآوری و تولید مدلهای تازه در هر یک از موقعیتهای محلی، کاری، حرفهای، تحصیلی. تمام ناکارآمدیها از الگوهای بزرگی ناشی شده که یک عده قهرمان برای همه چیز نسخه بپیچند. در مقیاس ملی هم نمیتوانیم روشنفکران بزرگ را انتظار داشته باشیم. در علم هم اینطور شده. یک دانشمند برجسته جهانی دیگر اهمیت ندارد، الان علم با رشد نمایی( رشد توان دار) توسعه میکند. دانشمندان و نخبگان جوان و شبه نخبگان به وجود میآید. الان میتوان در مقیاس کوچک صنفی و محلی و شغلی، کنش روشنفکرانه داشت و به نظرم این امر از توسعه نهادهای NGO، محلی و مدنی و شهری ناشی میشود که بتوانند در موقعیتهای مختلف ابتکارات تازهای پدید بیاورند مثلاً حلقههای مطالعاتی، دانشجویی و شهری. فرض کنید در منطقهای چند منطقه مسکونی وجود دارد که اینها با هم شبکه شوند، ایجاد شبکههای اجتماعی.
البته اضافه کنم سلبریتیها این روی نسبتا خوب جهان کنونی است، جهان کنونی ما روی دیگری دارد که به نظرم مخربتر و ویرانگرتر است. در مورد ورود یک تعداد افراد هنرپیشه و ستارههای ورزشی به حوزه سیاست خیلی هم نباید نگاه منفی داشته باشیم. یک مقدار هم آزاد شدن ظرفیتهای اجتماعی است که از طریق شبکههای اجتماعی، ظرفیتهای تازه اجتماعی ظهور می کند. به نظرم روشنفکران سنتی نباید رشک بورزند نسبت به اینکه یک سلبریتی کارهایی میکند مثلاً هشتگ و فالوئر دارد و روشنفکری تیراژ کتابش به دو هزار نسخه نمیرسد و به نظرم این بیشتر یک نوع غبطه است به جای ان بیایند مدلهای توضیح روشنفکری خودشان را تجدیدنظر کنند. مقالاتی را هم می خوانم که در دنیا توضیح می دهند گاهی سلبریتیها برای حل بخشی از مسائل اجتماعی مفید واقع میشوند. وضعیت این جهان آنچنان نگرانکننده است که باید گفت سلبریتیها با همه پوچی آن ، این روی جهان هستند و روی دیگر جهان را در انواع شکلهای داعشی شدن، القاعده و خشونت و سرکوب و فاجعه میبینیم. به نظرم داعش هم بازتابی از پوچی است و اینطور نیست که بگوییم اینها اعتقادات عمیقی دارند. به هر صورت آنچه مهم است بازگشت به منطق شهر فعال و قوی است شهری که محلههای قوی و خودگردان دارد. یک نوع اتونومی اجتماعی را تمرین می کند. اینکه انتظار داشته باشیم روشنفکران همهفنحریف دوباره ظهور کنند آویختن از عقربه زمان است. زمان در حال تغییر است. البته هر تغییری خوب نیست گاهی تغییرات بسیار پرهزینه هستند. یکی از نکتههای اتکای بسیار خوب، به گمان من گروههای خودگردان شهری، محلی و کوچک کردن اندازه سیاست و کنش سیاسی است. شاید ایراد داشته باشید که پس کنشهای بزرگ ملی چه می شود بله ما به آن هم نیاز داریم اما به نظرم منطق شبکه جوابگوی اینهاست. اگر کنشهای محلی و اجتماعی و صنفی، حرفهای، NGO یی، تخصصی و میان تخصصی ایجاد کنید شبکه ای شدن اینها میتواند از پس تقلیل مرارتهای زندگی بشر بربیایند یعنی همان منطق سیمرغی که در ادبیات ماهست. این امید اجتماعی است. امید معرفتی و اخلاقی را از درون خود جامعه و محله و شهر و فعالیت ها و «سازمان های مردم نهاد» واز حلقه های دانشجویی و صنفی وحرفه ای بجوییم نباید از مراجع بیرونی ولو روشنفکران همه فن حریف وجهانشمول انتظار داشته باشیم که با چاره همه دردهای ما معجزه بکنند. چون این را آزمودیم ونشد. بلکه هرچه هست باید از خود متن شهر و زندگی محلی و شهری بتراود وبربیاید. روشنفکران نسل جدید و کنشگران مؤثر نسل جدید اینچنین پرورش می یابند و به عرصه می رسند اما نه به منوال نسخه های جهانشمول معجزه آسای.
تأمل در محمد علی فروغی
فراستخواه، مقصود(1396). حیات روشنفکری در حیاط سیاست ورزی. سیاست نامه. س 2، ش7، شهریور 96، 58-64.
خاندان فروغی
محمدعلی فروغی نمایندۀ برجستۀ نسل دومِ روشنفکری ایران است. بهتر است بگوییم وصلۀ روشنفکری بر ساختارهای مندرس و پارهپارۀ سیاسی ایران. فروغیِ پدر(محمدحسین)، فروغیِ پسر (محمدعلی) و فروغیِ برادر (ابوالحسن) نمونه ای از خاندان ایرانی بودند که قرار شد کسری طبقاتی این جامعه ما را جبران کند و چه دشوار. جامعه ایران آن طور که در جوامع کلاسیک اروپایی میبینیم، جامعه ای طبقاتی نیست، طبقات مستقل اقتصادی چندانی در او تکوین نیافته است و گاهی خاندانها بودند که به جای طبقه، در تحولات کشور تأثیر گذاشتهاند.
تبار خاندانی فروغی به بازرگانان اصفهانی برمیگردد که ضمن کارتجاری، علائق فرهنگی، مطالعات و آثاری علمی داشتند. نزدیکترین جدش آقا محمدمهدی ارباب تاجر اصفهانی بود که سالها در هندوستان زیست، با علوم و پیشرفتهای اروپایی آشنا شد و تألیفاتی داشت. در اصفهان فیزیک جدید را ترویج میداد و در عین حال شاهنامه فردوسی را. فروغی در ماههای اواخر عمر خود زندگینامه خودنوشتی نگاشت که البته بسیار کوتاه و مجمل است و هیچ تفصیل ندارد. در آنجا از خاندان خود مطالبی آورده است (فروغی، 1387: یک و دو).
این فروغی های پدر وپسر وبرادر ، هرسه از کنشگران مرزی در تاریخ معاصر ایران به شمار میآیند(برای «کنشگرهای مرزی» بنگرید به فراستخواه، 1396). پدر در مرز میان دولت با فرهنگ وادب فعالیت کرد. حیات برادر نیز همینطور عمدتآً در مرز دولت با تعلیم و تربیت مدرن بود اما محمدعلی فروغی تاحدزیادی ناخواسته به درون و مرکز دولت و سرای قدرت کشیده شد و این از سوانح ایام او بود. بدین ترتیب «حیاتِ» روشنفکری در «حیاطِ» سیاست ورزیِ آشفتة ایران با انواع پارادوکس ها دست به گریبان شد.
این کنشگران مگر چه دردی داشتند که در این مرزهای پرخطر و مشکلدار تردد می کردند؟ شاید برای این که امکان چندانی در بیرون دولت نمییافتند. اقتصاد غیردولتی ما ضعیف بود وجامعة مدنی و اجتماع حرفهای مستقل از دولت نیز چنان نداشتیم که میدانی برای پویشها و ابتکارات کنشگران باشد. شاید این است که آنان تنها از فضاهای میانی بود که مکانی برای ایستادن وکوشیدن و اثر گذاشتن سراغ می گرفتند ومیانجیگری تغییرات می کردند.
روشنفکری در ایران شعر دلکشی بود اما زیست اجتماعی، ناگزیر به نثر سنگینِ دشوار و پرتکلف نوشته میشد. کارنامه فروغی گواهی میدهد که روشنفکران آن دوره اگر میخواستند کارهای ناب فکری و علمی و روشنگر در متن جامعه و مستقل از محوطة بزرگ و البته ناکارآمد و ناپایدارِ دولت داشته باشند شاید درجة خلوص آثار آنها بیشتر میبود. این بود که آثار فروغی به شعر نوشته شد و حیات سیاسی اش به نثر.
پنج حرفۀ فروغی
حرفه( Profesion)، کمبود بزرگ تاریخی ایران است. حرفه در ایران همواره ضعیف مانده بود و نیاز به تقویت داشت وهنوز هم این ضعف به قوت خود باقی است. بدون حرفه وحرفه گری، نمیتوان جامعهای مستقل و پویا داشت. فروغی کوشش هایی برای کار به سیاق حرفه ای به عمل آورد. اگر بخواهیم حوزههای کنش حرفه ای فروغی را دستهبندی کنیم شاید پنج خوشة حرفهای بارزتر است:
حرفه روزنامه نگاری
اولین خوشه، حرفۀ ژورنالیسم است که در نخستین نشریه غیردولتی ایران یعنی «تربیت» میبینیم. نشریهای که فروغی پدر در عهد مظفری به وجود آورد و فروغی پسر به او پیوست وتا سال پیروزی مشروطه قلم زدند. نشریهای که طالب آزادی و حقوق بشر است ولی با مضمونی فرهنگی و تربیتی البته با انواع تعارفات و نرم زبانی و احیاناً چرب زبانی مرسوم در جامعة ایران. این نیز از دیگر تناقض نماهای تاریخ معاصر ما بوده است. محمد علی فروغی در مکتب پدر تربیت یافت و نویسندۀ پای ثابت و مدیر مجله تربیت شد. از این طریق فروغیها از مروجان مشروطیت در اواخر دوره قاجار و پیش از پیروزی این قیام بودند(واردی،1391: 57).
حرفه آکادمیک
دومین خوشه، حرفۀ آموزش و آکادمیک است. پدر از استادان دارالفنون و خود از دانشآموختگان و سپس مدرسان آن بود. در مدارس ادب و علمیه درس داد. بزرگانی مثل فروزانفر از محضرش بهرهگرفتهاند. اوج این نقش را در استادی و مدیریت مدرسه سیاسی(تأسیس،1277) میبینیم. فروغی در دارالفنون تاریخ و علم سیاست درس داد و در مدرسه سیاسی نیز تاریخ و حقوق بین الملل. طولی نکشید که معاون پدرش در مدرسة سیاسی شد و بعد از او ریاست مدرسه را برعهده گرفت. کتابهایی برای مدرسه از انگلیسی و فرانسه ترجمه کرد . حلقه علمی به وجود آورد. کتاب درسی تألیف کرد: هم در علوم پایه و هم در تاریخ ملل شرق. (واردی،1391: 62-57). این ها در تاریخ آموزش مدرن ما اولین کارهاست. فروغی در این مدرسه حقیقتا آفرینش علمی پیشرو و با ارزشی داشت؛ یک استاد وظیفهگرای خالی نبود. اما کشیده شدن فروغی به مرکزِ سرای قدرت، این حرفه را در او به حاشیه برد.
حرفه مترجمی ونویسندگی
سومین خوشه، حرفۀ مترجمی ونویسندگی است. کنش حرفهای علمی در فروغی از دورۀ جوانی آغاز شد وقتی که از طریق پدر وارد دارالترجمه وزارت انطباعات شد و متون تاریخی را از زبان فرانسه و انگلیسی به فارسی برگردانید. بعد که وارد مدرسه سیاسی شد از فعالترین اعضای هیأت علمی و مدیران آن در ترجمه و تدوین متون درسی بود. در چند حوزه: 1. تاریخ ایران(تاریخ روم، تاریخ ملل مشرق، 1278) 2. علوم پایه ؛ کتابی با عنوان «چرا؟ به این جهت» که کتاب درسی فرانسوی بود و قبلا بخشی از آن را میرزاکاظم به فارسی برگردانیده بود. فروغیِ پسر، ترجمه را تکمیل، و فروغیِ پدر آن را ویرایش کرد. 3. اقتصاد سیاسی ( کتاب اصول علم ثروت ملل یا اکونومی پلتیک، 1283). محمد علی فروغی در آغاز مشروطه(1285) نیز کتاب مهم «حقوق اساسی یعنی آداب مشروطیت دُوَل» را گردآوری و منتشر کرد( فروغی، 1382)
گیر ودار فعالیتهای اجرایی در مقامات مختلف دولتی و وزارتی تا سال 1314 فروغی را یکسره از کار حرفهای علمی منصرف نکرد: به گواهی آثاری مثل ترجمه رسالاتی از افلاطون با عنوان حکمت سقراط به همراه مقدمهای از تاریخ فلسفه و علم یونان (1298) و کتاب گرانسنگ «سیرحکمت در اروپا» (1301) که مطمئناً نخستین تاریخ فلسفه جدید و آموزش آن به زبان فارسی روان در تاریخ معاصر ایران به شمار میرود و در سالهای بعد با فراغتی که یافت آن را توسعه داد: جلد دوم، 1318؛ جلد سوم 1319. (فروغی ، 1317 و افلاطون، 1384)
او همچنین درضمن فعالیت دولتی آثار دیگری خلق کرد مثل «اندیشههای دور و دراز» (1306) که از اولین آثار آیندهگرایی تکاملی در تاریخ معاصر ما به شمار میآید و در آن گمانههایی به میان میآورد درباره آینده بشر مبنی بر ظهور نیازهای فرامادی به جای درگیریهای مادی اقتصادی ومعیشیتی. با اقتباس از نظریه داروین گمان می برد که در آینده وبا پیشرفت تمدن، برخی از اعضای بدن و اندام جسمانی حاشیهای بشوند و به جای آن ها بخشهای مغزی، فکری و معرفتی و معنوی توسعۀ بیشتر پیدا بکنند( فروغی، 1387: 1، 27-60).
فروغی خلاصهای جالب به صورت نمونهای نمایا از شاهنامه در 1313 برای هزاره فردوسی که خود این هزاره را ابتکار کرده بود، به دست داد( فروغی، 1387: 2، 309-476). اوج کنش علمی و پژوهشی فروغی را در دورهای چندساله 1314 تا 1320 میبینیم که با دسیسههای بخشی از مقامات در تهران و مشهد، مغضوب رضاشاه و از همه پستهایش برکنار شد و این بعد از برنامههای لباس اجباری و کشتار فجیع مسجد گوهرشاد بود. فروغی در این دوره بیشتر به توسعه نهاد زبان و ادبیات فارسی توجه دارد که آن را مهمترین عنصر هویتی ایران میداند.آثاری مانند«اصلاح زبان فارسی»(برای فرهنگستان، 1316) و «آیین سخنوری، 1316» که در آن انواع رتوریکها مثل رتوریک سیاسی، قضایی، هنری، علمی و منبری را شرح میدهد و خیلی هم بیشباهت با بازیهای زبانی ویتگنشتاین نیست. چون از تفاوت گرامر و واژگان و عبارات وسیاق ها و دلالت ها در هر یک از این حوزههای زبانی مختلف بحث میکند و از جمله میگوید رتوریک منبری بر فرهنگ و جامعة ما مستولی است. این نوع زبان به نظر فروغی هر چند در نوع خودش زبان مهمی است ولی در شکلی که در جامعه ایران غالب شده است زیانبار بود و از جمله اینکه روح ملی ایران را به حاشیه رانده است(فروغی، 1390).
ترجمه بخشهایی از طبیعیات شفا(سماع طبیعی، آسمان و جهان، کون و فساد) در سال 1316 از دیگر آثار به پایان رسیده در این دوره است(فروغی ،1387: 2، 132-144). همچنین فروغی به تصحیح متون اصیل فارسی از فردوسی، سعدی، خیام و حافظ همت گماشت که در طول ا ین دوره انتشار یافتند بخشی از آثار فروغی را کسانی مثل حبیب یغمایی از همراهان او در بعد از مرگش منتشر کردند.
نگاهی به عناوین و محتویات برخی مقالات فروغی گواهی میدهد که او میکوشد از تحقیقات تاریخی و اجتماعی و فرهنگی و علمی خود راهی برای برون شدن از مشکلات جامعه ایران پیدا کند. مقالات با عناوینی از این قبیل: ترجمه لغات فرنگی، آثار ملی، انتخابات، جامه ملل، ایران را چرا باید دوست داشت، تقلید و ابتکار، موزه چیست، مردمشناسی چیست، حقوق در ایران، ادارات ما، تأثیر رفتار شاه در تربیت ایرانی و ... (فروغی ،1387).
برای مثال در نقد بورکراسی دولتی آن دوره میگوید: «اگر معنی کار در ادارات این باشد ماشین در روی میز بگذارند خیلی بهتر است تا اعضا پشت میزها بنشینند» (همان 1/325). در مقاله دیگرش میگوید: «باید کاری کرد که ملت ایران ملت شود و لیاقت پیدا کند والا زیر دست شدنش حتمی است» (همان 2/68) « ایران ملت ندارد، افکار عامه ندارد اگر افکار عامه میداشت به این روز نمیافتاد و همۀ مقاصد حاصل میشد. اصلاح حال ایران و وجودتان متعلق به افکار عامه است ... ملت ایران باید صدا داشته باشد، افکار داشته باشد. ایران باید ملت داشته باشد» (همان، 1/61-79).
حرفه سیاست ورزی
چهارمین خوشه، حرفۀ سیاست ورزی بود. سیاست یک حرفه است ونه تفنن. نظام هنجارینی می خواهد. نخستین تجربههای کارسیاسی حرفه ای فروغی را به معنای اخص کلمه و در بیرون از دولت در چهار دوره می بینیم:
یک.آستانة مشروطه که همراهی با پدر داشت در فعالیتهای انجمنی و کمیتههای انقلابی. فروغی پدر عضو انجمن میکده در خیابان قزوین بود با کسانی چون میرزا سلیمان میکده، دولت آبادی، رشدیه، اسدالله خرقانی، حاجی سیاح و صور اسرافیل.
دو.اوایل پیروزی مشروطه به صورت عضویت در جامعه آدمیت به رهبری عباس قلیخان آدمیت که مشی لیبرالی محافظهکار را دنبال میکرد و دیگر اعضای آن کسانی مثل مصدق وکمالالملک و سیدنصرالله تقوی بودند. دوستی «فروغیِ پدر» با میرزا ملکم خان را در تأثیر او بر «فروغیِ پسر» و گرایش محمدعلی به جامعه آدمیت و سپس فراماسونری نباید نادیده گرفت. فروغی پدر به سبب مراوده با ملکم مدتی در دوره ناصری از سرای قدرت به حاشیه رانده شد.
سه.پایهگذاری لژ فراماسونری در خانة ظهیرالدوله با رویکرد مقاومت در برابر استبداد صغیر و جلب حمایت رؤسای ایلها برای دفاع از مشروطه. این خانه در استبداد صغیر تخریب شد و محل لژ به خیابان فردوسی انتقال یافت. لژ اهداف فرهنگی و اجتماعی با گسترش علمآموزی جدید، ترویج مشی لیبرالی و فعالیت سیاسی به دور از خشونت داشت. در دوره رضاشاه فعالیت لژ برچیده شد(واردی،1391: 66-62).
چهار. یک تجربه درخشان دیگر از سیاستورزی فروغی با مضمون عمیق فرهنگی آموزشی و اجتماعی و ادبی را در «شرکت فرهنگ» از سالهای نخست بعد از مشروطه یعنی اواخر دهة 1380 میبینیم. فروغی با تعدادی دیگر از اصحاب مدرسه سیاسی (اعم از استادان و دانشآموختگان) این شرکت را به وجود آورد. ریاست شرکت با خود فروغی بود و روشنگری اجتماعی و فرهنگی را از طریق ترویج علم آموزی، مدارس جدید، نشرکتب جدید، ترجمه و اجرای نمایشها در شهر (مثلاً از مولیر) دنبال می کرد. عنوان شرکت حاکی از نگاه واقعبینانه بانیان بود که میخواستند این نهاد مدنی و اجتماعی و فرهنگی را با نوعی عقلانیت اقتصادی اداره بکنند مثلاً از طریق فروش بلیت نمایش در آمدی به عنوان پشتوانه فعالیتهای بعدی به دست بیاورند. هر چند که از هدایای مردمی نیز استفاده میکردند. از جمله اعضای شرکت عبدالله مستوفی بود که در «شرح زندگانی من» (جلد دوم) از این شرکت روایت کرده است. محل شرکت در دروازه قزوین بود که بعدأ از طریق وزارت معارف در اختیار دارالمعلمین مرکزی در ابتدای تأسیس با مدیریت «فروغیِ برادر» قرار گرفت(واردی،1391: 68-66).
حرفه کارگزاری دولتی
پنجمین خوشه، کارگزاری حرفه ای در دولت بود. فروغی عمدۀ حیات سیاسی خود را خصوصا طی نیمه دوم عمرش به جای تشکیلات های حزبی بیرون دولت، از طریق ورود به دولت و با کارگزاری حرفه ای در دولت دنبال کرد. هوش کارگزاری پدر وپسر هردو در مکان دولت تاحدی هم از ابتدا شناسایی شد. لقب فروغی را ناصرالدین شاه به محمد حسین خان داد. هردو ذکاءالملک نام یافتند. اما فروغی بسیار کوشید به کارمندی و مقام دولتی فروکاسته نشود و آدم سازمانی نباشد وبه جای آن کارگزاری حرفه ای در مکان دولت باشد. در دومین دوره مجلس به پشتوانه منزلت اجتماعی حاصل از خانواده و پدر و معلمی و مترجمی و روزنامهنگاری و مدیریت مدرسه سیاسی، نماینده تهران شد و بعد از اتمام دوره نمایندگی نیز وارد دولت شد و در دولتهای مختلف، سمتهای متنوعی را در وزارت خانههای مختلف برعهده گرفت؛ وزارتخانههایی مثل مالیه، عدلیه، ریاست دیوان عالی تمیز، عضویت در هیأت نمایندگی ایران در کنفرانس صلح ورسای، وزارت خارجه. و سه دورۀ تصدی نخست وزیری در سخت ترین شرایط.
کارگزاری شاید سخت ترین و خطر خیزترین خوشه حرفه ای بود که فروغی خود را به آن موج بلا زد. با رضاخان قبل از رسیدن به سلطنت در کابینههای مستوفی و مشیرالدوله آشنا شد. نرمخویی و اعتدال فروغی در کنار دانش و ادب وحرفه گریِ وسیعش کافی بود که رضاخان اقتدارگرا ضمن اینکه به کارگزاری چون او احساس نیاز بکند، از جانبش تهدیدی نیز متوجه خود نبیند. فروغی نیز مثل بسیاری دیگر از روشنفکران، صفت آمرانۀ رضاخان را که اکنون دیگر از او حضرت اشرف نیز یاد می شد برای امنیت، نظم و نوسازی کشور به فال نیک گرفت؛ غافل از اینکه روزی با وجود همه خدماتش، از سوی او مغضوب خواهد شد. فروغی در دوره احمدشاه ابتدا تلاشی برای تبدیل نظام سلطنت قاجار به نظام سیاسی جمهوری مصروف داشت اما با عدم توفیق در این مسیر، جزو واسطههای تغییری شد که سلطنت را از قاجار به رضا شاه منتقل کردند. این چنین بود که فروغی نخستین رئیس الوزرای دولت شد. اکنون گویا او در باب رضاشاه نوعی خیال افلاطونی در سر می پرورانید و میخواست او را با نرمی و تعارف و مجامله به منش زیبندة پادشاهی از تبارشاهان بزرگ ایرانی تربیت کند و از او حاکمی حکیم بسازد. کما اینکه عنوان شناسنامهای پهلوی (از واژگاه ایران باستانی) را او برای رضاشاه انتخاب کرد (واردی،1391: 81).
فروغی در کسوت کارگزار عالی دولتی، مشی معتدل لیبرالی در داخل به همراه تنشزدایی در روابط بینالملل و منطقهای در پیش گرفت. نمونهاش را در عهدنامه ودادیه و تأمینیه ملاحظه میکنیم که در دوره رئیسالوزرایی او سال 1305 میان ایران و ترکیه منعقد شد. بعدها نیز به سفارت ایران در ترکیه انتصاب یافت و از دستاوردهایش ترتیبات سفر رضاشاه به ترکیة آتاتورکی و اقتباس از مدل نوسازی آمرانه او در ترکیه جدید بود. از دیگر کارهای فروغی در دوره رضا شاه میتوان به کوششهای او با همراهی کسانی مثل حسین علا برای عضویت ایران در سازمان ملل اشاره کرد که در دورة ریاست هیأت نمایندگان ایران به عمل آورد (واردی،1391: 82-90).
فروغی هر چند از عهده تعدیل خودکامگی رضا شاه برنیامد و خود قربانی آن نیز شد اما تا حد توان بنا به مشرب لیبرالی و اعتدالی خود دست به کار میشد؛ چه انواع خطابها و بیانات که با شاه میکرد تا بلکه او را به منش معتدل سوق دهد و چه وقتی که برای کسانی پا درمیانی میکرد مثل بازگردانیدن احمدقوام از تبعید (1306) آزادی محمد تقی بهار از زندان (1313) و رفع حصر از محمد مصدق (1320).
ابوالحسن فروغی برادر کوچکتر محمدعلی فروغی بود و از حمایت فروغی در نیل به اهداف فرهنگی و آموزشی خود بهرهگرفت اما از حیث خط مشی سیاسی تفاوتی با او داشت. این «فروغیِ برادر» در مرزهای بیرونی دولت و جامعه به کنشگری پرداخت و بیشتر اهتمام خود را به تعلیم و تربیت و مدیریت دارالمعلمین مصروف داشت در حالی که «فروغیِ پسر» علاوه بر شخصیت علمی و فرهنگی خود، به سرای قدرت هم نزدیکتر شد و در واقع از مرزهای کناری دولت و جامعه به سمت درون دولت و مرکز سلطنت سوق یافت. شاید یک علتش دلسوزی بیشتر به علاوه استعدادهای سرشار «فروغیِ پسر» بود که دلش میخواست با اثرگذاری روی نهاد دولت و قدرت، بلکه قدمی در اصلاح آن بردارد و از طریق اصلاح آن به اصلاحات اجتماعی و پیشرفت فرهنگ و جامعه ایرانی براساس مشی اعتدالی و محافظهکارانۀ لیبرالی کمک بکند. ابوالحسن فروغی در روابط خصوصی خانوادگی خود به برادربزرگش خرده میگرفت که چرا از رضاشاه حمایت کردید تا چنین بر ملت مسلط بشود و محمدعلی فروغی به و پاسخ داد نظر ما این نبود بلکه میخواستیم از طریق او قانون در این کشور اجرا شود (واردی،1391: 195) به این نشان که در پایان کار وقتی به نخستوزیری شاه رسید، زندانیان سیاسی را آزاد کرد، به آزادی در دین قائل شد، سانسور از مطبوعات برداشت و سبک زندگی و لباس را به خود مردم وانهاد.
شاید از مهم ترین دستاوردهای حرفۀ کارگزاری فروغی را در این بدانیم که الگویی متمایز از خط مشی عمومی را پدید آورد و برجای گذاشت. نوعی برکنار نگه داشتن خود از موج سواری پوپولیستی و نوعی محافظه کاری برای مراقبت از مسأله ایران در موقعیت های حادّ بحرانی. اوج این را در شهریور 20 و نحوه مواجهه با ورود متفقین به کشور و موضوع انتقال قدرت در ایران. او از پدیدآورندگان مشی لیبرالی معتدل و محافظه کار بود. از دو کارگزار بزرگ دورۀ رضاشاه، اگر داور درخط تجدد خواهی اقتدارگرا بود، فروغی تجددخواهی لیبرالی می خواست. همچنین خط مشی سازی او را در تنش زدایی روابط ترکیه وایران، ترتیبات سفر رضاشاه به ترکیه آتاتورکی و نیز راه اندازی خط کشور ثالث(آمریکا) برای تعدیل مداخلات روسیه وانگلیس در ایران آن روز بود(برای تفصیل بنگرید به : فراستخواه، 1387).
کوشش فروغی در ساختن نهاد
فروغی در ایجاد نهاد برای ایران یا برای اصلاح وتوسعه نهادها کوشش هایی کرده است:
1.نهاد دولت: ذکاء الملک دوم به این نتیجه رسید که:«ایران نه دولت دارد نه ملت»(فروغی،1387: 1/61-79). با همین تحلیل بود که او روشنفکر دولت ساز (به معنای نسبتاً مدرن دولت) شد. هر چند نتوانست برای این دولت جدید در ایران، هنجارهایی پایدار نیز تولید و نهادمند بکند.
2.نهاد قانون: فروغی از اصحاب اصلی مدرسه سیاسی(پیرنیا و بقیه) بود. اینان در ساخته شدن مشروطیت و قانون اساسی و حقوق اساسی در ایران نقش داشتند. به گواهی آثار فروغی در نشریه تربیت و نیز ترجمه ها وتألیفاتش مثل«حقوق اساسی یعنی آداب مشروطیت دُوَل» در 1285( فروغی، 1382) . در مقاله حقوق در ایران میگوید: «کشوری که قانون نداشته باشد از نظر روابط دولت با مردم استبدادی است» (فروغی 1387: 1/332) «قانون کشور همین که مطابق مقتضیات کشور نشد ورعایت و اجرای آن مشکل شد کم کم حرمت و اعتبارش سست میشود» (همان 2/335). «در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه ... جلوگیری از قانون خواهی و قانون طلبی هم کارش به جایی رسید که بردن اسم قانون مشکل و خطرناک شد» (همان 1/336). «اگر کسی اسم قانون را میبرد، گرفتار حبس، تبعید و آزار میگردید؛ لیکن گواه در آستین باشد؛ چه همین پیشامد برای پدر خودم و جمعی از دوستان و همشهریان او واقع شد و آن داستان، دراز است... پدر من – که دست از طبیعت خود نمیتوانست بردارد- اولین روزنامه غیر دولتی را در همین شهر طهران تاسیس کرده و مندرجات آن را مشتمل بر مطالبی قرار داد که کمکم چشم و گوش مردم را به منافع و مصالح خودشان باز کرد. ... یک روز پرسید: مقالهای که امروز برای روزنامه نوشتهام خواندی؟ عرض کردم: بلی. پرسید: دانستی چه تمهید مقدمهای میکنم؟ من در جواب تامل کردم. فرمود: مقدمه میچینم برای اینکه به یک زبانی حالی کنم که کشور قانون لازم دارد. مقصودم این است که این حرف را به صراحت نمیتوانست بزند و برای گفتن آن، لطایفالحیل میبایستی بکار {می}برد.. » (مجله یغما، شماره 142،1339 ش، صص 65 و 66)
3.نهاد آکادمیک: فروغی در توسعه نهاد آموزشعالی مدرن ایران سهیم شد چه در جای استادی و مدیریت مدرسه سیاسی، بعد از پدر و چه در حمایت از برادرش در تأسیس دارالمعلمین. «مدرسۀ علوم سیاسی هم کار شعبۀ ادبی دبیرستان را می کرد و هم کار دانشکده را، چون که هنوز دبیرستانها به جایی نرسیده بودند که محصلین برای تحصیلات عالی تهیه نمایند.... مشیرالدوله اخیر علاوه بر ریاست آموزشگاه ددرس حقوق بین الملل هم می داد..بنده هم بعد ازفوت یکی از معلمین چون سنم مقتضی شده بود به معلمی تاریخ برقرار شدم. پس از چندی ...ریاست آموزشگاه را به پدرم دادند ومن هم معاونتش می کردم وبعد از وفات او ریاست به بنده تعلق گرفت...اول کتابی هم که در علم ثروت به زبان فارسی نوشته شد آن است که من برای دانش اموزان همین آموزشگاه از فرانسه ترجمه کردم..مدت تحصیل را زیاد کردم واز چهار سال به پنج سال رسانیدم وان را دو دوره کردم. یک دورۀ مقدماتی ویک دوره مؤخراتی...مقصود از این ترتیب این بود که چون دبیرستانها ترقی کنند ..ما از سنوات دوره مقدماتی مستغنی شویم»(فروغی،1387: 1، 339-342).
4.نهاد ترجمه : دوره ای که در ایران هنوز نهادهای مستقل پژوهشی وجود نداشت، نخستین برنامه های پژوهشی و مطالعات تاریخی وادبی را نخبگانی معدود عمدتاً در درون دولت به راه می انداختند و نسل های نخست محققان ما فرصت می یافتند در چنین مکان های دولتی که نوعا موقت وناپایدار هم بودند کار بکنند. نمونه اش «ادارۀ انطباعات»ِ اعتمادالسطنته در دوره ناصری است که نسل های پیشروِ محققان در آن به تصحیح متون یا تصنیف کتب دست می زدند مثل مرآه البلدان، تاریخ اشکانی و ساسانی، منتظم ناصری. فروغی پدر از جمله این محققان بود. فروغی پسر نیز از همین جا آغاز کرد. (واردی،1391: 56). او که از کودکی به تحصیل و آموزش مدرن روی آورد. جزو اولین نسلی در ایران است که زبان انگلیسی آموخته است و این علاوه بر زبان خارجی مرسوم آن دوره یعنی زبان فرانسه بود. به دارالفنون رفت. ابتدا با تحصیل پزشکی آغاز کرد ولی بعد تغییر مسیر به ادبیات و فلسفه داد. به سبب مهارتهای زبان بود که وارد دارالترجمه وزارت انطباعات شد و فعالیتها وابتکاراتی در آنجا از خود برجای گذاشت(واردی،1391: 62-57).
5.نهاد زبان فارسی: فروغی نقش مهمی داشت در تولید نهاد زبان و ادبیات فارسی و هویت تمدنی و فرهنگی ایران با تأسیس فرهنگستان به همراهی علیاصغر حکمت در سال 1314 وعهده داری ریاست آن. فروغی از این طریق سخت برای خلوص زبان فارسی کارکرد . همچنین او هزاره فردوسی (1313) را به راه انداخت و سرانجام به تصحیح متون ادب مثل شاهنامه، سعدی، حافظ، خیام و ... همت گماشت.
6.نهادهای مدنی و مطبوعاتی مستقل : کوششی هم از سوی فروغی برای تولید نهادهای مدنی و مطبوعاتی مستقل می بینیم. چند نمونه عبارت بودند از : نخستین نشریه غیردولتی «تربیت» که در قبل از مشروطه تا سال پیروزی آن(1274 تا 1285) در کنار پدر برایش فعالیت کرد. محیط طباطبایی خاطره ای از فروغی نقل می کند که پدرش با سید جمال نیز مراوده داشت و سید او را به راه اندازی روزنامه ملی وازاد توصیه می کرد(طباطبایی،1367: 53-54 ). فروغی همچنین باشگاه فردوسی را در 1313 پدید آورد. سومین نمونه شرکت فرهنگ بود که در اوایل مشروطه او با اصحاب مدرسه سیاسی به وجود آورند. وقتی کار فروغی از سطح مدنی به منطقه سیاسی نزدیک میشود و کار او را در تولید نهادهای حزبی و سیاسی ردیابی می کنیم با انواع نقاط ابهام روبه رو هستیم: عضویتش در جامعة آدمیت طی اوایل مشروطه و سپس پایهگذاری لژ فراماسونری که تشکیلاتی با درونمایة تجددخواهانة فرهنگی و اجتماعی و علمی و آموزشی، و مشی لیبرالی و امانیستی بود اما پر از زوایای تاریک و اسرار آلود سازمانی و خط و ربط برون مرزی.
منابع
افلاطون، آریستوکلس(1384). حکمت سقراط. ترجمه و نگارش محمدعلی فروغی. مجموعه آثار افلاطون، 2. تهران: جامی.
حقدار، علی اصغر (1384). محمدعلی فروغی و ساختارهای نوین مدنی . تهران: کویر.
فراستخواه، مقصود (1396). عبور از پایان ایران. ماهنامۀ اجتماعی، اقتصادی ، فرهنگی « ایران فردا »دورۀ جدید، ش 30، خردادماه 1396: 22-24.
فراستخواه، مقصود (1387). سرگذشت وسوانح دانشگاه در ایران. تهران: آگاه.
فروغی، محمد علی(1387). مقالات فروغی. دوجلد، به کوشش محسن باقر زاده ، تهران: توس.
فروغی، محمدعلی (1317). سیر حکمت در اروپا. تهران: زوار. چاپ دوم
فروغی، محمدعلی (1382). حقوق اساسی یعنی آداب مشروطیت اول، اولین کتاب حقوق اساسی در ایران. به کوشش علیاصغر حقدار. تهران: کویر.
فروغی، محمدعلی (1390). آیین سخنوری، جلد اول و دوم. ویراستة کورش نسبی، تهران: زوار.
طباطبایی ، محیط (1367). تاریخ تحلیلی مطبوعات ایران. تهران: بعثت.
واردی، احمد(1391). زندگی و زمانه محمد علی فروغی. ترجمه عبدالحسینی آذرنگ. تهران. نامک.
یغما( دورۀ مجله یغما ). شماره 142،1339.
سرمایه اجتماعی سرگردان
و
سرمایه اجتماعی «تأسیس یافته»
در ایران
منتشر شده در : صدا ، ش 128، یازدهم شهریور ماه 1396، صص26-28.
1.بیان مسأله
چرا سرمایه اجتماعی مهم است؟ چون پایین بودن سرمایه اجتماعی به این معناست که ذخیرۀ اعتماد اجتماعی در جامعه به قدر کافی وجود ندارد . در نتیجه هزینه مبادلات بالا میرود، سرمایه گذاری دشوار میشود و توسعه اقتصادی به مانع برمیخورد. از سوی دیگر ضعف سرمایه اجتماعی به معنای مخدوش شدن پیوندو مشارکت است، به معنای بیتفاوتی اجتماعی است و این مطمئنا به فرایندهای «دموکراسی شدن» در یک جامعه لطمه میزند. همچنین هر نوع مشکل در سرمایه اجتماعی میتواند تهدیدی برای اخلاق عمومی باشد والگوهای خاموشی از رفتار های آسیب زا وپرهزینه تکثیر بکند. به همین صورت بحران سرمایه اجتماعی سبب می شود پروژه های ملی وبین المللی ایران کارامدی و بازده مطلوب نداشته باشند، کارایی سیستم ها از بین برود، کیفیت خدمات در بخش عمومی افت پیدا بکند، کیفیت زندگی و رفاه اجتماعی دشوار شود ومابقی قضایا.
2.مفهوم اصلی به دست آمده از مطالعه
از شاخص سرمایه اجتماعی در ایران نشانه های نگران کنندهای میرسد ولی مقادیر آن فرق میکند چرا؟ در برخی شاخصهای جهانی، ایران جزو آخرین ده کشور قرار دارد. بنا به برخی از آنها درچند ده تای آخر هستیم ولی در بعضی نیز رتبۀ ما در خط مرزی متوسط دیده میشود. هیچیک از این سه حالت مطلوب نیست اما اولی دهشتناک، دومی دردناک و سومی دور از شأن جامعه ایران است. طبق شاخص «موفقیت سرمایه اجتماعی» (SCA) ، ایران در میان 117 کشور، رتبه 110 دارد(Lattin & Young, 2015). این درحالی است که بنابر شاخص لگاتوم، در یکی از ابعاد آن که سرمایه اجتماعی است، رتبه ما از 149 کشور، 74 است(Legatum Prosperity Index, 2016). اگر بخواهیم این دو رتبه را با یک مقیاس بیان بکنیم درحالی که اولی ما را از 100 مورد در رتبۀ 94 نشان میدهد، طبق دومی از 100 مورد در رتبۀ 49 هستیم.
پس این پرسش به میان می آید که تفاوت مقدار شاخص ها را چگونه میتوان تفسیر کرد؟ تفسیری که نویسنده بر اساس مجموعه مطالعات وشواهد در دست خود به آن رسیده است، این است :

یعنی در این کشور ظرفیت های اعتماد و پیوند وهمبستگی و مشارکت و همدلی کم وبیش وجود دارد اما نمیتواند نهادینه و تأسیس بشود. به بیان دیگر ساختارها و سیستم های مناسبی نیست که این ظرفیت ها را متحقق بکند.
3. ایضاح مفهوم
در جوامع پیچیده امروزی، سرمایه اجتماعی همچون اعتماد و مشارکت، چیزی فراتر از سطح چهره به چهره و فیزیکی و بی واسطه است. به تعبیر گیدنز، اعتماد در جامعه امروزی حالت انتزاعی دارد و در قالب قوانین و سیستم های اجتماعی و نهادها جریان مییابد. شما باید به یک تکه کاغذ کوچک یا حتی پیام الکترونیکی مجازی، به عنوان پول ملی با پشتوانه اعتماد بکنید، به بانک و به نشانه استاندارد و به سیستم بیمارستان واتاق عمل و فرایندهای قضایی و به صندوق انتخابات و امنیت سرمایه گذاری و مالکیت فکری و بقیه نهادها و ساختارها باید اعتماد کنید تا بگویند که شما از سرمایه اجتماعی برخوردار هستید. به بیان دورکیم در اینجا با «اعتماد تعمیم یافته» سرو کار داریم. یعنی اعتماد به این یا آن فرد بخصوص کافی نیست بلکه اعتماد به «دیگریِ تعمیم یافته» لازم است تا شبکه ای از اعتماد توسعه پیدا بکند ونهادینه بشود.
اعتمادْ قابل تقلیل به حالات «علم النفسی» نیست بلکه به صورت اجتماعی ساخته میشود. در اینجا تأکید میکنم که اعتماد باید تأسیس اجتماعی بشود. انتظار اینکه سرمایه اجتماعی مثل اعتماد، همدلی، پیوند و مشارکت در یک جامعه به گزاف بالا برود یا در وضع مطلوبی بماند، درواقع « ابله فرض کردنِ» مردم است. مردم به معنای عام کلمه عاقل اند. یعنی به طور متوسط برای زیستن در یک شرایط اجتماعی، به «عقلانیتی هدف – وسیلهای» میرسند و برحسب تجارب زیستۀ خود به انتخاب های عقلانی و نهایتاً به نوعی «انتخاب اجتماعی» دست میزنند. مردمْ سرمایۀ اعتماد خود را ارزان نمی فروشند بیخود مشارکت نمیکنند و بیدلیل همدل نمی شوند.
وقتی میبینیم که رتبه جهانی نیوزیلند در سرمایه اجتماعی «1» و رتبه استرالیا «2» و کانادا «3» است بدین معنا نیست که در آنجا مردمانی خوش باور و ساده لوحی زندگی میکنند، بی حساب وکتاب اعتماد میکنند و یک سوت بزنید همه به صف انتخابات میایستند و هر سازی زده بشود بازهم مشارکت میکنند. بلکه بدین معناست که در آنجا ساختارهای اعتماد ساز و مشارکت پذیرِ کارآمدی هست، قانونمندی گره گشایی هست و در نتیجه همکاری سازندهای جریان مییابد و نظام هنجاری و قواعد عمل به شکلی قابل اعتماد تنظیم میشود، روحیات وخلقیات[1] مثبت وادراک مثبت پرورش می یابد و تعهدهای متقابل به وجود میآید، مردم در نهادهای مدنی و غیر دولتی عضویت مؤثر ومشارکت داوطلبانه می کنند، شفافیت و پاسخگویی شکل میگیرد، پرونده های قضایی کاهش می یابد، اعتماد های متقابل افقی وعمومی بسط می یابد، شکاف دولت وملت از بین می رود و پایداری حاصل میشود و این یعنی :
«سرمایه اجتماعی تأسیس یافته». من برای موجّهیت این تفسیری که از داده های جهانی به دست می دهم، سعی کرده ام دلیل آوری بکنم و بر شواهدی انگشت بنهم. البته تفسیر و استدلال اینجانب میتواند محل نقد و ایراد و بررسی و ملاحظه قرار بگیرد. در این یادداشت فقط می توانم به شمه ای از آن اشاره بکنم.
4. بحث ونتیجه گیری
به نظر من وقتی از سرمایه اجتماعی در ایران سخن میگوییم لازم است بین «سرمایه اجتماعی سرگردان» و «سرمایه اجتماعی تأسیس یافته» تمایز قائل بشویم. در مطالعات و پیمایش ها و سنجش سرمایه اجتماعی به این تمایز توجه بکنیم . آنچه در این یادداشت تقدیم شد در واقع می تواند پیش نویس صفر وخام نظریه ای برای سرمایه اجتماعی در ایران باشد و محققان و منتقدان واستادان بزرگ این کشور در این زمینه اظهار نظر وحک واصلاح بفرمایند. این دانش آموز به دقت از آنها بهره خواهد گرفت. در ایران ظرفیتهای سرمایه اجتماعی نسبتاً خوبی هست ولی سرگردان اند. مشکل ما عمدتاً در «سرمایه اجتماعی تأسیس یافته» است. به عبارت دیگر در زیر پوست این جامعه میل به موفقیت، اعتماد، همدلی و مشارکت و همبستگی هست(فراستخواه، ما ایرانیان، 1396). اینجا زندگی همچنان جاری است. اما نمیتواند تأسیس پیدا بکند . سیستم ها و ساختارها و قوانین مناسب پای برجایی برای متبلور ساختن و صورت بندی پایدار این روح موفقیت خواهی و پیوند و ا عتماد و مشارکت ایجاد نمی شود بلکه سیستم های ما قدری نیز این سرمایه اجتماعی سرگردان را خسته و درمانده میکنند، از پای میاندازند و دست آخر به وازدگی، سرخوردگی، انفعال، بی تفاوتی، بی اعتمادی، ناهمدلی و بیگانگی اجتماعی سوق میدهد.
اگر در شاخص سرمایه اجتماعی« SCA » چنانکه اندکی پیش گفته شد در ده تای آخر قرار داریم، برای آن است که در آن شاخص چنانکه از عنوانش پیداست تأکید بر «موفقیت سرمایه اجتماعی هست. در این شاخص ما مقیاسهایی مثل حکمرانی خوب، کیفیت قوانین، پاسخگویی، حقوق و آزادی ها و برابری قدرت خرید داریم ودر نتیجه معدل نمره های ما به کمترین مقدار در جهان می رسد. این را متأسفانه شاخصهای جهانی دیگر نیز تأیید میکند. مثلاً در «شاخص جهانی شفافیت و مصونیت از فساد» طبق گزارش 2016، ایران از 176 کشور در رتبه 131 دیده میشود و مقیاس شفافیت ما از 100 نمره فقط در حدّ 29 است (سالهای قبل حتی تا 25 نیز تنزل کرده بود). دوباره سه کشوری را که قبلاً در رتبه های اول سرمایه اجتماعی دیدیم به یاد میآورم یعنی نیوزیلند، استرالیا و کانادا که در اینجا نیز می بینیم مقیاس شفافیت آنها حوالی 80 تا 90 (از صد نمره ) است (Transparency International Index ,2016). در شکل زیر نشان داده می شود:

بنابراین علت اینکه در شاخص لگاتوم، مقیاس سرمایه اجتماعی ایران در خط مرزی متوسط دیده میشود (74 از 149) آن است که ، بخش بزرگی از ساختارها و قوانین و شرایط سیستمی (که برای برای سرمایه اجتماعی لازم است) در شاخص لگاتوم جداگانه و درضمن ابعاد و مؤلفه های دیگر منظور شده است و سنجیده می شود و در آنجا متأسفانه از اطلاعات مربوط به ایران نشانه های خوبی نمیرسد مثلاً از کل 149 کشور سنجیده شده، رتبه ما در آزادی های فردی 145 ، در کیفیت حکمرانی 136 ، در ایمنی و امنیت 120 ، در شرایط کسب وکار 114 و در محیط زیست 111 است. برای همین است که نمره سرمایه اجتماعی ما جدا از اینها تا حدی بهتر می شود (Legatum Prosperity Index, 2016). در شکل زیر نشان داده شده است:

پس مشکل ما در اینجا نیز همچنان شکاف میان سیستم و زندگی به معنای هابرماسی آن است. زندگی در این جامعه میل به پویایی و پیشرفت و قابلیت دارد ولی سیستم ها چندان نمیتوانند از آن پشتیبانی رضایتبخشی بکنند، حتی مانع نیز می شوند. سرمایه اجتماعی ایران در سطح زندگی، واجد ظرفیت هایی هست ولی چرا به «سرمایه اجتماعی سرگردان» تبدیل می شود ؟ چون نمیتواند به سطح «سرمایه اجتماعی تأسیس یافته» ارتقا پیدا بکند و نهادینه بشود و به پایداری و به درجات بلوغ برسد. یک شاهد دیگر را در شاخص دموکراسی «اکونومیست» می بینیم . در آنجا دموکراسی با 5 مؤلفه سنجیده میشود . نمره ما در مؤلفۀ مشارکت 33/3 است و در مؤلفه فرهنگ سیاسی نمره 13/3 داریم، اما وقتی نوبت به مؤلفه ای ساختاری یعنی روال ها و سیستم های مربوط به آزادیهای مدنی می رسد نمرۀ ما یکباره به 47/1 تنزل پیدا میکند و در قوانین و ساختارهای انتخاباتی و کثرت پذیری از این هم پایینتر میآید.(The Economist democracy Index, 2016) در شکل زیر ارائه می شود:

نتیجه گیری بحث این است که جامعه ایرانی، جامعه ای پویاست ولی سیستم ها و نهادهایش نیاز به اصلاح دارد. سرمایه اجتماعی در ایران سرگردان مانده است و لازم است به «سرمایه اجتماعی تأسیس یافته» ارتقا پیدا بکند. این یک مسئولیت مشترک است و مستلزم کار و کوشش و کنش همگانی و تعاملات خلاق وانتقادی و سازندۀ میان دولت و مردم و نهادهای مدنی و سازمانهای غیر دولتی و محلی است. یک نمونه از سرمایه اجتماعی سرگردان همین«انتخابات اخیر ریاست جمهوری» بود که امسال به لطف حق و با جان سختیِ جامعۀ ایرانی، در نقطه مبارکی لنگر انداخت، اما آیا دولتیان و وزرا و مدیران با برنامه ها ومدیریت وابتکارات خود خواهند توانست به ارتقای این سرمایۀ سرگردان در جهت «سرمایه اجتماعی تأسیس یافته» کمکی بکنند؟
منابع
فراستخواه، مقصود(1396). ما ایرانیان. تهران: نشر نی، چاپ شانزدهم.
Lattin, Ronald and Stephen Young. Caux Round Table. “Country Ranking: Social Capital Achievement.” April 19, 2015.
Legatum Prosperity Index, 2016. http://www.prosperity.com/
Transparency International Index ,2016 . https://www.transparency.org/whatwedo/publication/corruption_perceptions_index_2016
The Economist Intelligence Unit's Democracy Index,2016, https://infographics.economist.com/2017/DemocracyIndex/
روزنامه ایران ، 8 شهریور 96، صفحه 12
روزنامه ایران، 8 شهریور 96، صفحه 13
بخشی از مصاحبه لیدا فخری ومهسا رمضانی :
مشارکتهای نخبگان در تصمیم سازیهای که روحانی در دولت یازدهم وعده داده بود،بعد از چهار سال چقدر محقق شد؟ و در حال حاضر اصحاب علم در روند امور کشور چقدر دخیل میشوند؟
دکتر فراستخواه:در این بحث ما نیازمند تبار شناسی هستیم. به نظر من، مناسبات دولت و دانشگاه در ایران پساانقلاب مناقشهآمیز بود و تا به امروز هم ادامه دارد. به تعبیری، نسبت میان دولت و دانشگاه به نحو رضایتبخشی سامان نیافت.
اولین نسبتی که دولت با دانشگاه داشت، تصرف بود. دولت دانشگاه را در انقلاب فرهنگی تصرف کرد و آقایان دانشگاه را مایهضلالت دانستند، که باید کنترل میشد.
در مرحله بعد،دانشگاه را طبق شواهدی که در کتاب «سرگذشت و سوانح دانشگاه» آوردم، تولیت کردند تا آنجا که برنامهدرسی دانشگاه ها، جذب هیات علمی، گزینش دانشجوها، تنظیم پردیس دانشگاهها و ... را نیز در دست گرفتند. این روند،10 سال طول کشید.
بعد ها در دوره ریاست جمهوری آقای هاشمی و در دولت سازندگی ، نگاه به دانشگاه تلطیف شد و به این نتیجه رسیدند که دانشگاه را تمشیت کنند و دانشگاه میتواند به توسعه و سازندگی کمک کند. اینجا علم به مثابه ابزار و کالا درآمد و کالایی شدن دانشگاه مطرحشد و هنوز هم این نگاه ادامه دارد. تا اینجا دانشگاه کمی ارتقاء مقام پیدا کرده است اما به عنوان یک بازوی کارشناسی وعلمی که در چارچوب ایدئولوژی رسمی می اندیشد و اینجا است که دانشگاهیان به سوژه های سر به زیر بدل میشوند.
در دوره اصلاحات گفتند نه تصرف، نه تولیت و نه حتی تمشیت با نگاه ابزاری. بلکه دانشگاه را تکریم کردند و علم فضیلت دانسته شد. در این دوره، به تدریج شرایط برای حضور و بروز دانشگاهیان فراهم شده بود که با اتمام دوره اصلاحات، صفحه برگشت و مجددا ما تحقیر دانشگاهیان و نادیده انگاشتن آنها را شاهد بودیم. این دوره هم تمام شد اما دانشگاه همچنان به زندگی اش ادامه داد و جالب آنکه به رغم تمام در هم کوفتگیها و در هم ریختگی ها زنده بود و نشان داد که در جوهره خود آن ظرفیت آکادمیک و بلوغ لازم را دارد.
دورهاول،دولت روحانی به نظر من، تعارف اجتماعی با دانشگاه بود. به تعبیری با دانشگاهیان تعارف میکنند و از آنها می خواهند تا به مسائل مبتلابه جامعه بیاندیشند و در جامعه حاضر باشند . مرتب می پرسند که چرا دربارهمسائل اجتماعی کار نمیکنید. هیچ وقت هم تحقیر آمیز صحبت نمیکنند . الان دیگر آن فکر تصرف و تولیت و تمشیت دانشگاه از بیرون واقعا بی آبرو شده است، آن پوپولیسم دولتی تحقیر کننده دانشگاه هم دیگر بازار ندارد و چون آقای روحانی به قدر کافی بلوغ سیاسی دارد، خودش هم دانشگاهی هست در نتیجه یک مقدار تعارف میکنند با دانشگاهیان. به نظر من آن چیزی که اتفاق نیفتاده است این هست که از تعارف کم کنند و بر مبلغ بیفزایند.
الان وقت تعارف نیست وقت تحویل علم به خود دانشگاهیان است. واقعاً انتظار من هم به عنوان یک شهروند وهم به عنوان یک معلم کوچک متعلق به دانشگاه واجتماع علمی از دولت دوازدهم، که خود نیز به آن رای داده ام، استیفای حقوق دانشگاه و استرداد حقوق دانشگاهیان است. دانشگاه به تعارف نیاز ندارد. آن چیزی که دانشگاهی میخواهد، استرداد حقوقش است؛ یعنی، تبدیل تصرف به تحویل. علم را به خود دانشگاهیان بدهند. تحویل علم به اهل علم. تحویل دانشگاه به دانشگاهیان.
معتقد هستم دانشگاهیان بیشتر از هر قشر دیگر بلوغ و عقلانیت دارند و می توانند خود را اداره کنند. پس من مطالبه اصلی دانشگاهیان را تحویل دانشگاه، و استرداد حقوقشان میدانم. آن چیزی که دانشگاه مطالبه دارد، قدرت سپاری است. یعنی توانمندسازی دانشگاه و بازگرداندن اختیارات لازم به دانشگاه که درواقع من آن را خلاصه میکنم در استقلال نهادی، در حالی که الان بیشتر استقلال صوری دانشگاه مطرح است. در حالی که آن چیزی که ما لازم داریم استقلال نهادی دانشگاه است.
برای رسیدن به استقلال نهادی سه گامی که به دولت پیشنهاد میکنید، چیست؟
دکتر فراستخواه: گام اول این است که وزیر علوم را مجمع دانشگاهیان معرفی کنند. وزیر علوم در ایران باید توسط مجمع دانشگاهیان، انجمن دانشگاهها تعیین شود. این در حالی است که ما در ایران انجمن دانشگاه ها نداریم.
در دیگر کشورها این چنین است ؟
دکتر فراستخواه: بله. انجمنهای دانشگاهی در دنیا وجود دارد، هم در سطح بینالمللی هم در سطح ملی. ما ده مدل دانشگاه در ایران داریم، دانشگاه دولتی، غیرعلوم پزشکی، دانشگاههای علوم پزشکی، دانشگاههای غیرحضوری، موسسات غیرانتفاعی، دانشگاه آزاد، دانشگاههای مجازی ، دانشگاه های فنی حرفه ای و علمی کاربردی، و انواع دانشگاههای دیگر. ما مجموعهای از انواع دانشگاهها داریم. باید رؤسای آنها تشکلی ایجاد کنند و انجمن مستقل دانشگاههای ایران را تشکیل دهند و ضمن اینکه در طول سال ها ونیمسال ها جامعه دانشگاهی ایران را نمایندگی و هماهنگ می کنند و حمایت می کنند ومشکلات ومسائل کلان آن ها را دنبال می کنند، در زمان تغییر دولتها نیز سه نفر را به دولت به عنوان وزیر علوم معرفی کنند. و رئیس جمهور از میان آنها دست به انتخاب بزند. اگر حمایت بکنند واجازه بدهند تا مجمع دانشگاهها ایجاد شود میتواند وزیر علوم را هم مجمع دانشگاه تعیین کند.
دومین مطالبه دانشگاهیان به باور من، خارج شدن ریاست دانشگاه از وضعیت کنونی پست سیاسی است، چهار دهه است که ریاست دانشگاه یک پست سیاسی شده است و از بالا تعیین و انتصاب میشود. در حالی که رئیس دانشگاه، باید منتخب استادان خود دانشگاه باشد. درهیچ کجای دنیای پیشرفته وتوسعه یافته و حتی درحال توسعهموفق اینقدردانشگاه تابعی ازتغییرات دستگاه اجرایی نیست!
در پس این صحبت ها، یک فرض وجود دارد و آن، این است که ادراک دولت دوازدهم از خود چه هست؟ آیا دولت یک دستگاه اجرایی است که فقط تولید خدمات می کند؟ یا اینکه نه، دولت دوازدهم به طور خاص وبرحسب شرایط انتخابات و کمپینی که شد و24 میلیون رأی یک واسطهاجتماعی است. یک« Social agent » است. اگر ادراک دولت از خودش( به اصطلاح« self-perception» او ) این دومی باشد صحبتهای من موضوعیت دارد، آن وقت هست مه میگوییم رسالت دکتر روحانی درچهارسال پیش رو، آزادسازی دانشگاه است.
سومین گام، تمرکززدایی است. یعنی دولت به جریان تفویض اختیارات کمک کند و قدرت را به مناطق ده گانهکشور بسپارد. خوشبختانه زمینههای نسبتاً مناسبی وجود دارد که کل کشور به ده منطقه تفکیک شده است. مثلاً منطقهیک تهران و البرز است. منطقهدو، استانهای شمالی است. همینطور مناطق دیگر که هر منطقه از چند استان مجاور همگن تشکیل بشود و قدرت علم وفناوری در سیاست های آمایشی و منطقه ای متناسب با نیازهای استان ها، به آنها واگذار شود.
چهارم، به اعتقاد من، دولت باید هیاتهای امنای دانشگاهها را تقویت کند به طوریکه اختیاردار کل دانشگاه شوند،تا دیگر نیازی به وزارت علوم نباشد و وزیر علوم تنها، کارهای اساسی ( آن هم کارهای حمایتی وارزیابی عالی ملی نه مداخله در کار دانشگاه ودانشگاهیان) را در سطح خیلی کلان در دستور کارخود قرار دهد. در دانشگاه های خارج از کشور یک دانشگاهی نمیداند ونمی خواهد هم بداند وحوصله اش را ندارد که در دولت چه خبر است و با دانشجویش اختیاردار کل دانشگاه است. میتواند خود را اداره کند، برای خود برنامه ریزی کند، هیات علمی و دانشجو جذب کند، برنامهدرسیاش را بنویسد و خودگردانی داشته باشه و وظیفهدولت، تنها حمایت از دانشگاه است.
چرا باید از دانشگاه حمایت کند؟
برای این که دانشگاه خیر عمومی ایجاد میکند. دانشگاه بنگاه نیست که فقط به سود خود کار کند بلکه برای آینده این سرزمین مان دانش تولید کرده و سرمایهانسانی تربیت میکند. پس انتظار می رود که دانشگاه در هرکجای دنیا مورد حمایت عمومی واقع شود واز بودجه های عمومی اعتبار کافی در اختیارش قرار بدهند ودر قبالش از او پاسخگویی اجتماعی در مسائل علمی بخواهند.
پنجم، دانشگاه در جامعه بین المللی عضویت پیدا کند. ما بر اثر سیطرهسیاست خارجی انزواگرایانه و تنش زا، دانشگاه را از محیط علمی بینالملل جدا کردیم و دانشگاه این اختیار را ندارد که در خیلی از مجامع عضویت پیدا بکند و با دانشگاههای خارج ارتباطات و همگامیهای علمی و بینالمللی داشته باشد.
امروز اگر یک دانشگاه بخواهد با یک دانشگاه خارجی همکاریهای علمی به معنای تربیت دانشجو، مبادلهاستاد و دانشجو، رسالههای دکتری مشترک و .... داشته باشد، اینقدر با مشکلات امنیتی و حکومتی مواجه میشود که ترجیح می دهد این کارها را دنبال نکند. در نتیجه به نظر من مطالبات دانشگاهها روشن است و آن تحویل علم به اهل علم و دانشگاه به خود دانشگاهیان.
ضمن تسلیت درگذشت دکتر ابراهیم یزدی به ایرانیان آزاده ودموکراسی خواه، گفتگوی شفقنا در زیر
ودر کانال تلگرامی فراستخواه(اینجا)
*شما در کتاب ما ایرانیان توضیح دادهاید که به دلیل وقوع حوادثی از جمله جنگ و بلایای طبیعی در هر ۲۵ سال، مردم ایران یاد گرفتهاند که به منافع کوتاه مدت توجه بیشتری کنند. از سوی دیگر در همین کتاب به مشروطه پرداختید و اینکه نخبگان تصور میکردند بزرگترین مانع ترقی کشور برداشته شده اما مدت کوتاهی بعد همان مشروطهخواهان منتقد شدند و تعارضها نمایان شد. تعبیر دیگری از همین وضعیت را دکتر تاجیک در مصاحبهای که با ایشان داشتیم، بیان کردند؛ اینکه تاریخ ایران توالی آغازهاست و امتداد در آن نیست. آیا توالی آغازها و فراز و فرودهای ایرانیان در روند دموکراسیخواهی، به خلقیات ایرانیان و آن ویژگی توجه به منافع کوتاه مدت بازمیگردد؟
فراستخواه: این دو نکتهای که مطرح کردید، هر دو مهم است اما به شرط اینکه تبدیل به یک نوع درماندگی آموخته برای ما نشود؛ یعنی گویا ما از تاریخمان این نتیجه نادرست را نگیریم که مردمی درمانده هستیم، این همان درماندگی آموخته است. از تاریخ استنباط مبالغه آمیزی می کنیم که در این سرزمین هیچوقت پایداری نیست و باید به منافع آنی بیاندیشیم، در نتیجه به تعبیری که گفتید مرتب از نو شروع میکنیم و انباشتی اتفاق نمیافتد و توسعهای پیدا نمیکنیم. به نظر من توجه به تاریخیت خودمان خیلی خوب و لازم است و من در حد توان خودم سعی کردم با این مسایل درگیر شوم و از این طریق دشواریهای دموکراسیخواهی خودمان را توضیح دهم که چرا تحول خواهی و دموکراسی خواهی در ایران یک طرح ناتمام شده و چقدر دردناک است برای ملتی که سالها پیش مشروطه داشت اما هنوز نتوانسته این دستاوردها را به نحو مطلوبی توسعه دهد. این مسایل ما را با سویهها و لبههای تاریک مسایلمان مواجه میکند. این درد و این رنج، رنج آگاهی است و برای ما لازم است اما به شرط اینکه تبدیل به نوعی وابستگی به مسیر نشود؛ ما ادامه تاریخمان نیستیم و نباید به تاریخ مان ، اجازه دهیم که برای ما دیکتاتوری قهار باشد و فقط او به ما بگوید چطوری باشیم. اینکه ما از این جبریت تاریخ نمیتوانیم بیرون بیاییم میتواند فلج کننده باشد. این باور غلطی است. دکتر شریعتی از جبر تاریخ، جامعه، خویشتن و جبر طبیعت بحث میکرد و میگفت که انسان عصیانگری است که می تواند علیه این جبرها عصیان میکند و می تواند برخلاف ضرورتهای تاریخی و بر خلاف آن چیزی که به صورت یک جبر تاریخی درآمده حرکت کند. بله این جبرها و ساختارهای پیشین و این سرگذشت ما واقعیتی زمخت است اما ما میتوانیم کنشی مغایر با اقتضای تاریخ داشته باشیم و عاملیت انسانی داشته باشیم، آموختههای تازهای داشته باشیم و کنش خودآگاه آزادی که خودمان را از این جبرها رهایی دهیم و وضعیت خودمان را تغییر دهیم. باید یک مقدار نگاهمان به تاریخ و یک مقدار زیادی هم به آینده و به یادگیری و عادتهای جدیدمان باشد. به ثمر رساندن طرح ناتمام دموکراسی خواهی ایران ، موکول به ایجاد موقعیت های تازه و کسب عادت های جدید است. یعنی ما هر چند که شرایط تاریخیمان بسیار پربلا بود و محنتهای تاریخی فراوان داشتیم ولی میتوانیم طرحهای تغییر داشته باشیم میتوانیم یاد بگیریم و بیاموزیم موقعیتهای خودمان را بهبود ببخشیم و میتوانیم عادتهای تازهای کسب کنیم و در نتیجه از آن وابستگی مسیر رهایی پیدا کنیم. ما در دنیایی به سر میبریم که بخش بزرگی از آن، دموکراسی را تجربه میکنند. تحقیقاتی که در سطح بینالمللی انجام گرفته را میبینید که تقریبا نیمی از دنیا کم و بیش دموکراسی دارند. این نکته خیلی مهمی است. وقتی در یک دنیایی به سر میبریم که دموکراسی تجربه جهانی میشود و موج سوم هم پشت سر گذاشته شده و دموکراسی با مدلهای مختلف در کشورهای مختلف دنیا تجربه میشود، پس ما هم میتوانیم دموکراسی را تجربه کنیم. آن تاریخیت، جنگهای طولانی و ناامنی های تاریخی، در ما یک نوع خودمداری و فردگرایی خودمدار به وجود میآورد و توانایی تثبیت دستاوردها و بهرهگیری از حاصل کوششهایمان را از ما سلب میکند و حاصل تلاشمان بر باد میرود و مرتب از نو شروع میکنیم اما میتوانیم موقعیتها و عادات خود را تغییر دهیم. درک تاریخی لازم است و به ما واقعبینی میدهد یعنی میتوانیم ریشه شناسی کنیم ولی دلیلی نمیشود که اسیر تاریخمان بشویم و نتوانیم رفتارهای دیگر داشته باشیم. تجربههای موجود در دنیا، تحولاتی که در جامعه و ارتباطات ما ایجاد شده و آگاهیهای جدیدی که در دنیا به وجود آمده میتواند به ما کمک کند که بر این تاریخیت خودمان فائق آییم و اسیر گذشته خودمان نشویم و تجربههای جهانی هم نشان داده که بسیاری از ملتها برخلاف تاریخیت خودشان رفتار کردند و به رغم تمام دشواریهای تاریخی خودشان تغییر و تحول پیدا کردند. در نتیجه من تصور میکنم که نسلهای جدید با ظرفیتهای تازه میتوانند بیاموزند که از دستاورد تلاشها و کنشهای اجتماعی خود بهتر استفاده کنند و در نتیجه بر جبین ما یک سرنوشت محتومی نوشته نشده که چارهای غیر از این نیست و تقدیر ایرانی است! من در کتاب گاه و بیگاهی دانشگاه در ایران که همین روزها از سوی انتشارات آگاه منتشر شده است، این مساله را مطرح کردم که نگاه ما به مسایلمان نباید سر از مرثیهسرایی برای پایان ایران دربیاورد. به نظر میرسد که اگر آن تئوری عقبماندگی بر ما سیطره پیدا کند پیرنگ فکر ما تقدیری خواهد شد. این تقدیرگرایی به ما القا می کند ایران، چیزی پایان یافته است. متعلق به آینده نیست. مثلا مشروطه را نتوانسته حفظ کند و تاریخش همواره با ناامنی همراه بوده است پس موجودی پایان یافته و متعلق به تاریخ است! البته دادهها درست است ولی به نظر میرسد که ما دادهها را غلط معنی میکنیم، باید دقت کنیم که دادهها گرسنه معنا هستند و ما هستیم که این دادهها را باید به درستی معنا کنیم؛ اینها را باید دید و ریشهیابی کرد و مشکلات سفر تاریخی خودمان را ببینیم ولی نه با پارادایم تقدیری بلکه میتوانیم در ادامه مسیر بهتری در پیش بگیریم یعنی تاریخ خودمان را از نو بنویسیم. ناپایداری تقدیر ما نیست اگر در گذشته شکست خوردیم این نه تقدیر تاریخ وجغرافیای ما بلکه مشکل خطای فاعل انسان ایرانی بود. یعنی پروژههایمان خطای فنی داشت. پارادایم عقبماندگی این است که تقدیر تاریخی ما همین است و ایران یک پروژه پایان یافته است در حالی که چه در دوره مشروطه چه قبل از آن و حتی در دوره معاصر اگر فاعلان، طرحها را خوب میافکندند و در روش، تکنیک و فنون جلوی برخی خطاها را میگرفتند، در نتیجه بازده کنشها بهتر از این بود. باید فکری به خطای انسانی خود کنیم وهمه چیز را به تاریخ و ساختار ها حوالت ندهیم، تقدیری نیست و میتوانیم با تقلیل خطاها و بهبود روشها، پروژههای موفقتری برای حال وآینده خویش داشته باشیم.
*یعنی خلقیات ایرانیان در این مسیر دموکراسیخواهی موثر نبوده است و این خلقیات نبوده که ما را مرتب باز میگرداند به خط شروع؟
فراستخواه: بخشی از قضیه را این خلق و خو توضیح میدهد اما باید توجه کنیم که این خلق و خوها نیز بر جبین ما نوشته نشده و روح قومی ایرانی به طور ذات باورانه به این صورت نیست.
*به نقطه خوبی رسیدیم؛ سوال من درباره روح جمعی ایرانیان است. میدانم شما به ژنوم فرهنگی اعتقادی ندارید، بلکه از یادگیری اجتماعی سخن میگویید اما برخی بر این باورند یادگیری اجتماعی در ایران هیچ وقت به آن نتیجه مطلوب نرسیده و دائما ما یک مسیر تکراری را طی میکنیم و به نتیجه هم نمیرسیم؛ اسیر یک تقدیرگرایی شدهایم که چون در گذشته اینطور بوده در آینده هم همینگونه خواهد بود. برخی این گونه القا می کنند که ما ایرانیان نمیتوانیم یا درک کاملی از دموکراسی نداریم؛ در نتیجه این منهای ناآموخته موجب میشود جامعه دچار درجازدگی شود. آیا واقعا این روح جمعی ایرانی است که با دموکراسی ناسازگار است؟ و آیا عدم استمرارهای ما ناشی از ویژگیهای درونی و ذاتی ما بوده است؟
فراستخواه: من به این پرسش بسیار مهم، با اطمینان، پاسخ منفی میدهم. من با اطمینان به این نتیجه رسیدم که روایت ذاتباورانه از روح جمعی خالی از وجاهت منطقی و علمی است. یعنی به نظر من روح جمعی یکی از آن مفاهیمی است که میتواند به یکی از خرافات جدید تبدیل شود؛ همانطور که ما در گذشته خرافات داشتیم الان هم میتوانیم خرافات و افسانههای جدیدی داشته باشیم. یکی از آن خرافات هم میتواند روح ملتها باشد. بله خلق و خو و روحیات قومی هست اما نه به معنای ذات باور.
*اما شما در کتابتان اشاره کردید که استبداد همزاد ایرانیان است، این به همان مسأله ذاتباورانه بودن برنمیگردد؟
فراستخواه: بله گفتهام اما نه با درک ذات انگار. زیست استبدادی را آموختیم ولی میتوانیم یک چند نیز زیست دموکراتیک و آزادمنشانه فرابگیریم. درکی ذاتباور از خلق و خوی ایرانی نه با منطق و روششناسی علمی توجیهپذیر است و نه شواهد کافی برایش وجود دارد؛ یعنی اتفاقا در کتاب ما ایرانیان هم تلاش کردم توضیح دهم که اگر بخواهیم درکی ذاتباور چه از روح جمعی و چه از خلق و خوی ایرانی داشته باشیم نه شواهد، تأییدش میکند و نه روش علمی. به نظر من، مردم ایران تقریبا مثل همه مردمان متوسط الحال دنیا هستند. آنچه خود ملتها را و وضع ملتها را متفاوت میکند، ذاتیات نیست، کنش ها و یادگیری هاست. درست است که استبداد همزاد ایرانی است اما این ذاتیات قومی ما نبوده و نیست. نوع عادتها و موقعیتهای ما اینگونه بود و این موقعیتها اقتضای یک چنین مناسبات و رفتارهایی داشتند و بعد به این رفتارها عادت کردیم؛ مثلا تملق را عادت کردیم؛ عادت کردیم که بگوییم «زبان سرخ سر سبز را میدهد بر باد» و «دیوار موش دارد و موش گوش دارد»، اینها در ادبیات تبدیل به یک نوع کدهای رفتاری و ذهنی شده که در واقع به این شکل فکر میکنیم (یعنی همان ممهای فرهنگی که فصلی از کتاب ما ایرانیان به آن اختصاص یافته است) اما نه به معنای ذاتباور، بلکه موقعیت ما طوری بود و به این شکل عادت کردهایم و حالا میتوانیم موقعیتهای دیگری برای خودمان ایجاد کنیم و با تغییر و بهبود موقعیتهایمان و ایجاد موقعیتهای تازه، عادتهایمان را تغییر دهیم و عادتهای بهتری را کسب کنیم. پس ما میتوانیم موقعیتهایمان را بهبود ببخشیم مثلا شبکههای اجتماعی، موقعیتهای تازهای برای ماست و در این شبکههای اجتماعی، موقعیتهای تازهای به وجود میآید؛ در این موقعیتهای تازه امکانهای رفتاری ما عوض میشود و حیطههای امکان برای اعمال ما تغییر میکند و تجربه و عادتهای تازه کسب میکنیم و بعضی از عادتهای پیشین خودمان را ترک کنیم. در نتیجه منِ پدر هم در این موقعیتهای تازه یاد میگیرم که فرزندم را به شکل دیگر و بهتری میتوانم تربیت کنم. خودم را میآزمایم و میبینم موقعیت که بهبود پیدا میکند، خلق و خو هم عوض میشود پس خلق و خو وجود دارد اما تابعی از موقعیت ها و عادت ها و آموختههاست و میتواند تغییر یابد.
*وقتی میگویید خلق و خو در موقعیتها تغییر میکند، یعنی شما به جبر از جمله جبر جغرافیایی اعتقاد دارید؟
فراستخواه: جغرافیا فقط بخشی از موقعیت است؛ ما انواع موقعیتهای ارتباطی و نهادی و آموزشی و اجتماعی میتوانیم برای زیست آزاد خود ایجاد کنیم و عادات خود را تغییر دهیم. حتی خود موقعیت جغرافیایی نیز میتواند تغییر پیدا کند؛ مثال جهانی شدن و درنوردیده شدن مرزها و به نوعی نفوذپذیر شدن و از میان رفتن مرزها به معنای سنتی کلمه سبب میشود که موقعیتهای جغرافیایی ما عوض شود و کنشهای تازهای فرصت پیدا کند؛ مثلا شما وقتی یک NGO دارید و در آن با هم عمل میکنید، یک الگوی تازهای از رفتار را مزه مزه میکنید. وقتی شما در یک سازمان رسمی و دولتی کار میکردید که نوعی کارکردگرایی، وظیفه گرایی، اطاعت از پایین و ابلاغ از بالا به پایین حاکم بود، در این موقعیت سازمانی یک جور رفتار میکردید و نوعی الگوهای آموخته رفتاری داشتید اما وقتی وارد یک NGO محلی میشوید، شرایط تغییر میکند و شما در یک موقعیت تیمی، تعهد متقابل، علاقه مشترک، همدلی، همفهمی، هماندیشی، انگیزههای درونزا و توقع انتقادی و ارتباطات انسانی قرار میگیرید، در چنین شرایطی الگوهای آموخته رفتاری تازهای پیدا میشود و فرد یاد میگیرد که جور دیگری عمل کند و میآموزد که جور دیگری نگاه کند، در نتیجه عوض میشود.
خلاصه، از تاریخ ایران نمیتوان طفره رفت ولی نباید اسیر حلقه بگوش او شد. می توان راه تازه ای برای آینده گشود. ما جنگها و ناامنیهای بسیاری داشتیم اما میتوانیم یک جور دیگری نگاه کنیم و موقعیتهای تازهای را برای خودمان ایجاد کنیم تا تجربههای تازهای کسب کنیم.
منطق موقعیت به ما میگوید که من در موقعیتهای دیگر بازیابی تازهای از خودم خواهم داشت و درک دیگری از اشیا و از جهان و از خودم و دیگران پیدا خواهم کرد. در نتیجه ظرفیتهای تازهای در من ظهور پیدا خواهد کرد. با این دیدگاه میتوانیم بگوییم، درست است که ایرانیان یک چنین شکستها و مشکلاتی داشتند و بخشی از آن در خلق و خویشان بود اما این خلق و خوها ذاتی نیستند.
*شما در مسأله دموکراسیخواهی ایرانیان، بین فرهنگ و خلقیات تفاوت قائل هستید؛ در حال حاضر برای بررسی موانع دستیابی به مردم سالاری جامع باید از فرهنگ صحبت کنیم یا خلقیات؟
فراستخواه: خلق و خو بخشی از فرهنگ است. فرهنگ، بزرگتر است اما هم فرهنگ و هم خلق و خو حاصل یادگیریهای تاریخی ماست و میتوانیم با تغییر موقعیتهایمان، با کنش ها، از طریق همکنشیها، با ارتباطات، با تقلاهای انسانی و مخصوصا کم کردن خطاهایمان و پروژههای کارآمدتر و طرحهای بهبود یافتهتر، یادبگیریم که طور دیگر زیست کنیم این شرایط را تغییر دهیم و تجربههای جدیدی را کسب کنیم. اگر در مشروطه، کنشگران از برخی از خطاها پرهیز میکردند، موفقیت ما در مشروطه بیشتر میشد. پس طبیعی است که ما به جای تقدیر باید به فکر خطای عاملان باشیم و آن را تقلیل و کاهش دهیم.
دموکراسی از یک جهت نوعی فرهنگ و رفتار اجتماعی و سبک زندگی است ولی از سوی دیگر نوعی چیدمان نهادی و تنظیمات ساختاری و مدیریتی است یعنی اگر یک ملت بیشتر از ملت دیگر دموکراسی دارندبه این معناست که از یک جهت سبک زندگی، خلق و خو و رفتار و فرهنگشان تفاوت میکند و از سوی دیگر هم شیوههای حل مسایل، حقوق، قوانین، ساختارها و نهادهایشان متفاوت است. پس ما با تغییر ساختارها، موقعیت زندگی خودمان را تغییر دهیم. مثلا ممکن است افرادی برای انجام شدن سریعتر کارشان در بانک زرنگی کنند و در صف نایستند اما اگر دستگاه نوبتدهی وجود داشته باشد، همان آدم های زرنگ، عادت می کنند منتظر نوبت شان بشوند، کتاب بخوانند یا قدم بزنند تا نوبتش برسد. الان چه اتفاقی افتاد؟ آیا خلقیات آن انسان در آن لحظه، عوض شد یا ذاتش دگرگون شد؟ نه! همان انسان است، و اگر آن دستگاه نوبتدهی نباشد دوباره آن رفتارها را انجام میدهد. پس آن خلق و خوها تمام قضیه نیست و تمام داستان این است که این موقعیت است که خلق و خوهای خاصی را تشدید یا ایجاد میکند.
پس باید به جای نفرین به تاریخمان، موقعیتهای کنونیمان را بهبود ببخشیم. گاهی عوض کردن موقعیت، تکنولوژیک است حتی گاهی فنی، مدیریتی و گاهی ابتکاری و ساختاری است؛ مثلا مدیر اقتدارگرایی در یک سازمان هست اگر شورایی در این سازمان تشکیل دهند به شکل قانونی که اختیارات مدیر را یک مقدار به سطوح میانی انتقال دهد، موقعیت عوض میشود، ساختار تغییر پیدا میکند و اعمال همکاران آن سازمان و حتی اعمال مدیر و شیوههای عمل و رفتارشان عوض میشود. پس باید بگویم ایرانیان ملتی هستند با خلقیات متوسط الحال. نه هنر نزد ایرانیان است و بس و نه لایق استبداد هستند. خلقیات فعلی حاصل عادات و آموختههای تاریخی است “مکن در این چمنم سرزنش به خودرویی/ چنان که پرورشم میدهند، میرویم” ولی میتوانیم موقعیتمان را بهبود ببخشیم و شرایط زیستمان را تغییر دادیم، همین جاست که به مسأله تغییرات و اصلاحات نهادی میرسیم. ما باید یک دست کاری در نهادهایمان انجام دهیم. در اینجا کنش لازم داریم باید در خودمان هیجانات و ادراکاتی تولید کنیم و جور دیگر نگاه کنیم. این عزیمتها و ادراکهای تازه از انسانهای پیشرو و کنشگران ناشی میشود. این همان سیمرغی شدن است. ما یکباره که عوض نمیشویم پس باید یادگیری تدریجی در متن تمرینهای اجتماعی داشته باشیم. یادگیری در اجتماعات محلی، گروههای همسایگی، دوستی و حرفه ای، تیمهای کاری، تیمهای سازمانی و محلهای، ان جی اوها و… در اجتماعات و جماعتهای کوچکتر. یاد بگیریم به همدیگر گوش دهیم، یکدیگر را نقد کنیم، ابتکار به خرج دهیم و خلاقیتهای خودمان را بیازماییم و با همان تواناییها در مقیاسهای بزرگتری عمل کنیم و در آن صورت میتوانیم به واقعیتها برگردیم، ملتها دموکراسی را چطور تجربه کردند؟ همین طوری شده یعنی تمام ملتهایی که الان درجاتی از دموکراسی را دارند، هیچ کدام نه با ویژگیهای خلق و خویی به معنای ذات انگار صاحب دموکراسی شدند و نه محروم از دموکراسی شدند. ملتی که دموکراسی دارد کوشیده است، موقعیتی ایجاد کرده است و عادات دموکراتیک کسب کرده است.
*شاخصهای جهانی در این خصوص چه می گویند؟
فراستخواه: ۱۰ درصد جمعیت جهان و ۱۲ درصد تعداد کشورها به طور قابل توجهی از دموکراسی برخوردار هستند: نروژ، سوئد، اسپانیا، اروگوئه، مالتا، استرالیا. در حالی که نیوزیلند جزو قاره اقیانوسیه است، رتبه دموکراسیاش از آمریکا بالاتر است. مالتا در مدیترانه است و جزو کشورهایی است که به طور کامل از دموکراسی برخوردار است. استرالیا که خود قارهای است و دموکراسی دارد. اینها با تمام تفاوتها جزو دموکراسیهای کامل محسوب میشوند، پس دموکراسی در ذات و ژنوم روح قومی آنگلوساکسون نیست. آنها ملت و فرهنگ بزرگی هستند و همه دنیا از دستاوردهایشان استفاده میکنند ولی دموکراسی در ژنوم آنها نیست. این نتیجه سفر تاریخی، رنجها، کنش و ابتکاراتشان است؛ البته گاهی، بعضی موقعیتها و بختهای تاریخی واقعا وجود دارد. بختهای تاریخی، بداقبالیها و خوش اقبالیهای تاریخی هم واقعا یک بخشی از موقعیت است اما همۀ موقعیت نیست. بسیاری از موقعیتها را خودشان با طرحهای بزرگ و پر هزینه ایجاد کردند پس در ذات آمریکا و اروپا نیست. نیمی از جمعیت دنیا به نحوی از دموکراسی برخورداتر است هر چند با نارساییهایی. از ایتالیا و کره جنوبی و ژاپن تا بلژیک و فرانسه و پرتقال و تا مکزیک و هنگکنگ و مالزی و مقدونیه و مونتنگرو که همه به نحوی دموکراسی را تجربه کردند.
از انواع مختلف قارهها و ملتها؛ برای مثال بوتساوانا و زامبیا کشوری آفریقایی هستند و ژاپن و تایوان و هند، آسیاییاند و اسراییل سامی است و اندونزی و مالزی و تونس مسلماناند، مغولستان هم با تاریخ و ویژگیهای خاص خود در این پنجاه درصد قرار دارد.
نزدیک به بیست درصد هم وضعی دوگانه دارند از گواتمالا، آلبانی تا ترکیه و تایلند و لبنان و ماداگاسکار و پاکستان و عراق و ارمنستان و گرجستان و نیکاراگوئه. در کشور ترکیه از یک طرف انتخابات است، از یک طرف دخالت رییسجمهور و مهندسی انتخابات دیده میشود. دموکراسی رویین تن نیست، باید مراقبت شود.
تا اینجا شد هفتاد درصد. میماند حدود سی درصد که گرفتار اقتدارگراییاند که در بین اینها همه جور کشور دیده میشود؛ در آفریقا مثل الجزایر و مصر و موریتانی؛ در کشورهای عربی مثل اردن و کویت و عربستان؛ در قاره آمریکا مانند کوبا و هائیتی؛ از کشورهای بزرگی مثل روسیه و چین؛ در اروپای شرقی مثل جمهوری بلاروس؛ در خلیج فارس مثل عمان و قطر و بحرین و امارات؛ آن سوی آسیا همچون ویتنام؛ کشورهای آسیای میانه مثل قزاقستان و تاجیکستان، آذربایجان و ترکمنستان. در شاخص دموکراسی اکونومیست، نام کشور ایران نیز جزو این گروه آمده است.
چین رشد بالای ۱۰ درصد دارد اما هنوز دموکراسی نشده است. به هر حال این نشان میدهد که ما نباید به دموکراسی یا استبداد به معنای یک روح قومی ذات باور نگاه کنیم. نه دموکراسی و نه استبداد بر جبین ملتها نوشته نشده است. کره شمالی و جنوبی را برایتان مثال میزنم؛ رتبه دموکراسی کره جنوبی ۲۲ است یعنی از کل کشورهای جهان بیست و دومین دموکراسی دنیاست، دموکراسی کره جنوبی بالاتر از فرانسه و بلژیک ایستاده است اما کره شمالی که از لحاظ تاریخ و جغرافیا همتای کره جنوبی است، اقتدارگراترین کشور دنیا محسوب میشود و در آخرین ردیف رتبهبندی دموکراسی در رتبه ۱۶۷ قرار دارد. پس موقعیت، کنش و عادت سبب میشود که ساختارهایی شکل بگیرد و آن ساختارها با خود رفتارهایی را به وجود میآورد و آن رفتارها خود را مرتب، تولیدمثل و تکثیر میکند. اگر دو کلمه میتواند این معما را بگشاید، آن دو کلمه یادگیری و کنش است. کنشگرانی که حاضر باشند با تولید ادراکات تازه، هیجانات تازه و با یادگیری اجتماعی برای تغییر موقعیتها و کسب عادتهای تازه در این ملت بکوشند.
*شما از خطای انسانی میگویید و اینکه با کنترل این خطای انسانی میتوان موقعیتهای بهتری ایجاد کرد. خب، آن انسان مثلا گرفتار تقدیر تاریخی چطور میتواند خودش را بازآفرینی کند و برنامه جدید بدهد؟ در جامعهای که به تعبیر شما ذرهایست این کار به عهده کیست؟ آیا اشکال از زیرساختهاست و حکومت باید چنین تصمیمی بگیرد؟ آیا نیازمند تصمیم تاریخی نخبگان برای ایجاد آموزههای جدید به جامعه هستیم یا اینکه این مساله به تک تک افراد جامعه برمیگردد و نیاز به یک تغییر دارد؟ در جامعهای که به گفته خودتان، دچار فردگرایی خودمحورانه است، راه خلق موقعیت جدید و طرح جدید چیست؟
فراستخواه: درود بر شما! شما کلمات را دشوار میکنید و اجازه نمیدهید من کلمات را ساده کنم. متأسفانه مشکلی که در جامعه ما وجود دارد، این است که ما کلمات و واژهها را آسان میکنیم؛ این تنبلی ذهنی است که میخواهیم از واقعیتها طفره برویم و مدلهای سادهای برای تفسیر قضایا جستوجو میکنیم و شما نسل جدید با ذهن چالاک خود کلمات را دشوار میکنید. بله! صورت مسأله دشوارتر از اینهاست ولی ما باید با این دشواریها گلاویز شویم مثلا هرچند روند رو به رشد فردگرایی خودمدار در ایران وجود دارد اما کنشگرانی میتوانند با ایجاد آگاهی ها و موقعیتها فرصت تمرینهای جمعی و کار جمعی و فرصت تجربۀ ملموس منافع جمعی و مصالح عمومی در گروههای همسایگی و محلی و ان جی اوها و شوراها و در فعالیتهای داوطلبانه ایجاد کنند. در آن صورت عادت خودمداری هم تدریجا عوض می شود و ما یاد میگیریم با ایجاد خیر عمومی به فکر مطلوبیتهای خودمان باشیم و بیاموزیم که اتفاقا این پایدارتر است.
*شما به کشورهایی اشاره کردید که در جدول دموکراسی رتبههای خوبی دارند، این اسامی مرا به یاد یکی از جداول آی کیو و هوش فردی کشورها میاندازد. کره جنوبی، هنگ کنگ، استرالیا و… جزو دموکراسیهای مطرح هستند و در جدول آی کیو نیز در صدر قرار دارند. اما به ایران در یکی از این جداول که ۸۱ کشور مورد بررسی قرار گرفته، رتبه ۵۶ داده اند. آیا هوش فردی نیز میتواند در دموکراسیخواهی و رسیدن به آن مولفههای دموکراسی موثر باشد؟
فراستخواه: هماکنون در جهان ثابت شده که تغییر الگوی غذایی کودکان، سبب تغییر در هوش آنها میشود. پس ببینید که هوش یا همان آی کیو نیز امر ذاتی نیست، هوش یک امر روان شناختی و در عین حال اجتماعی و فرهنگی است و نمیشود با یک مقیاس، هوش همه ملتها را سنجید. گاردنر هوشهای متفاوت و متنوعی را برای انسان در نظر گرفته است. با همه این داستانها آن چیزی که تحقیقات نشان میدهد این است که این هوش هم میتواند با روشهای تدریس بهتر، بهبود روشهای آموزشی، تغذیه، حمایتها و بهبود مشاوره و بهبود سیستمها تغییر کند. من ۳۰ سال در دانشگاهها معلمی کردم و واقعاً دیدم که دانشجوها با تغییر نگاههای ما به آنها، با تغییر شیوههای تدریسمان و با ارتباط و موقعیتهایی که برای آنها ایجاد میکنیم، چراغشان روشن میشود. محققی سالها پیش در خصوص کنکور تحقیقات زیادی انجام داده و به این نتیجه رسیده بود که بخش بزرگی از ردیهای کنکور بچههای بسیار خلاقی بودند. این فرد توانست با روش علمی سالها پیش، نشان دهد که کنکور نتوانسته این بچهها رو خوب بشناسد؛ آن زمان دیوار کنکور هم خیلی بلند بود و صندلیهای خالی هم نبود و دانشگاهها هم به این حقارت و این مصائبی که امروز گرفتارند، نرسیده بودند. البته آن موقع مصائب دیگری وجود داشت؛ به هر حال افرادی از دانشگاه محروم شدند در حالی که خلاقیتهای بسیار زیادی داشتند. پس هوش ملتها ثابت نیست. هوش ملتها هم با مدیریت، آموزش، سیستم، ساختار، ارتباطات و موقعیتها عوض میشود.
در سالهای اخیر، طبق پارهای تحقیقات سه واحد از آی کیوی کل ایران کاسته شده است که یکی از دلایل آن مهاجرت مغزهاست. وقتی کسانی از اینجا میروند با خودشان ذخیره ژنتیکی این جامعه را میبرند؛ مثلاً شما از اینجا میروید با خودتان یک نوع رفتارها، فرزندان، ارتباطات، دانش و سبک زندگی را میبرید و در نتیجه امکانات سفره و ذخیره ژنتیکی ما تقلیل پیدا میکند و به تدریج هوش ما آب می رود.
شما میگویید که بین هوش و دموکراسی ارتباط وجود دارد. بله! من کاملاً تایید میکنم؛ زیرا این دو مقوله با یکدیگر همبستگی دارند یعنی مقداری از هوش موجود و ذخیره ژنتیکی موجود کمک میکند که کنشها، آگاهیها و ارتباطات غنی شود. وقتی آن کنشها و آگاهیها غنا پیدا میکند، سیستمها و ساختارها بهبود پیدا میکند که بخشی از آن هم دموکراسی است و وقتی دموکراسی ایجاد میشود، پاسخگویی را ایجاد میکند. پاسخگویی سبب میشود که سیستمها پاسخگو شوند، سیستمها پاسخگو میشوند پس حمایتشان بیشتر میشود و مطالبات اجتماعی را به ناگزیر باید پاسخ دهند، در نتیجه بهتر آموزش و سرویس میدهند، امکان رفاه اجتماعی بیشتر میشود و وقتی رفاه اجتماعی بیشتر میشود، فرصت بیشتری برای مردم در ظهور قابلیتها و توسعه هوشهایشان فراهم میآید. در آمریکا تیراژهای میلیونی از مثنوی مولوی وجود دارد تغییر در الگوهای زندگی آنها، دموکراسی، رفاه و درآمد سرانه سبب شده است که نیازهای معنوی تازه و هوش معنوی در آنها ظهور پیدا کند در حالی که ما که روی گنجینهای نشستهایم “درویشی نشسته بر گنج” هستیم. چون نیازهای حقیر معیشتی و روزمره ما را کرخت کرده است. پس برگردم به اینکه میشود گفت که ملتهای باهوشتر، ملتهای با دموکراسی بیشتری هستند، کاملاً درست است اما هم باهوشی و هم دموکراسی ذاتی یک ملت نیست، هر دو را در گذر زمان و با ایجاد موقعیتهای تازه و به کمک کنش و یادگیری، کسب کردهاند، آموختهاند، عادت کردهاند.
*ذاتانگاری نه اما موجب هم افزایی همدیگر شدهاند؟
فراستخواه: بله! هوش و دموکراسی همافزایی داشتند ولی آن هم نتیجه ایجاد موقعیتهای تازه و عادتها بود. دموکراسی و هوش با هم همبستگی دارند اما هر دو یاد گرفتنی، آموختنی، موقعیتی و قابل مدیریت هستند. زیست استبدادی و فرهنگ استبدادی نیز همینطور، آموخته میشود و عادت میشود. هیچ یک از اینها روح قومی این مردمان و پیشینبنیاد نیستند و جبر محتومی برای اینها نیست. دموکراسی و استبداد در یک ملت می تواند جا به جا شود. اسپانیا در نیمه قرن بیستم چه وضعیتی داشت؟ یک دیکتاتور (فرانسیسکو فرانکو) تا سال ۱۹۷۵ بر این کشور حاکم بود؛ اما الان رتبه اسپانیا در دموکراسی ۱۷ است. روح قومی اسپانیا که عوض نشده، اما شرایط و موقعیتهایشان تغییر یافته است. مثال دیگر آلمان است. نازیها با اکثریت آرا در بعضی از شهرهای آلمان رأی آوردند، دانشمندانی مهاجرت کردند، اما کنش جمعی، مقاومت معرفتی و مقاومت اخلاقی مردم این کشور سبب شد که دوباره دموکراسی خود را بازیابند. کشورهای اروپایی و آمریکا در دموکراسیهای کلاسیک پیشرو بودند یعنی در قرن نوزدهم وارد تجربههای دموکراسی شدند و چون ما در دوره معاصر زندگی میکنیم احساس میکنیم که این کشورها از ابتدا همینطوری بودند. یک مقدار که مطالعات تاریخی خودمان را بیشتر میکنیم و این کشورها را در تاریخیت خودشان نگاه کنیم، میبینیم که واقعاً آنطور نیست و با تغییر موقعیتها، رفتارهای مختلفی از خودشان نشان دادند. دموکراسی آموختنی، موقعیتی، یادگرفتنی و تمرین کردنی است و عادات، خلق و خوها، سبک زندگی و فرهنگی دارد که میتوانیم تمرین کنیم و در جهت دموکراسیخواهی پیشرفتهای بهتری داشته باشیم.
ضمنا باید بگوییم اوضاع اجتماعی و فرهنگی یک ملت به یک منوال ثابت نمی ماند و میتواند تغییر کند. مثلا شواهدی در جامعه ایران واقعا وجود داشت که مردم گرفتار یک نوع ذرهوارگی شدند و یک نوع فردگرایی خودمحور در جامعه ایران به عنوان یک تِرِند خود را نشان میداد. بله درست است تحقیقات این مساله را تایید کرده است. اما با ایجاد موقعیتهای تازه میتوانند تغییر پیدا کنند. پس باید نگاههایمان به عمق جامعه ایران معطوف شود و در لبههای ظاهر متوقف نشویم. بعد از سال ۸۸ و قبل از سال ۷۶ در جامعه ایران هیچ برآوردی از ظرفیتهایی دموکراسیخواهی وجود نداشت. یک نوع یأسهای آشکار و پنهان بر ذهنها سنگینی میکرد، اما با کنشها و یادگیریها و با تغییر موقعیتها، زیاد شدن کتاب، افزایش ارتباطات، بالا رفتن سطح سواد و بهبود نسبی وضعیت اقتصادی جامعه، جهانی شدن، فناوری اطلاعات و ارتباطات، تغییر موقعیتهای جهانی و تغییر بخشی از موقعیتهای جامعه ایرانی سبب شد که مردم یکباره از خودشان ظرفیتهای تازهای نشان دهند، ارزشهایی را دنبال کردند و یک نوع روح جمعی، مشارکت، تحول خواهی ایجاد شد که تجربه آن را در ۷۶ دیدیم. جامعه ایران ویژگیهای پیچیدهای دارد، یک وقتی به کما میرود، ولی ظرفیتهای بالقوهای دارد که اگر شرایط ایجاد شود ظرفیتهای خودش را نشان میدهد. یک بار هم در سالهای اخیر این مسأله رخ داد. در واقع نوعی احساس یأس باز هم وجود داشت حتی نخبگان گاهی چندان برآوردی از ظرفیتهای این جامعه نداشتند، اما مردم ابتکاراتی از خودشان به نمایش گذاشتند که در انتخابات ۹۲ و ۹۶ خود را نشان داد. این استعدادها نشان میدهد که حتی آن خودمداری و فردگرایی بر اثر موقعیتهایی رواج مییابند و اگر شرایط ایجاد شود نوعی جمع گرایی، مشارکتخواهی و حتی هزینه دادن در پای خواستههای مشروعِ جمعی از همین ملت جوانه میزند. چون ظرفیتهایی در جامعه ایران وجود دارد مثلاً متوسط سن که در ایران بالا میرود، شاید این وضعیت دموگرافیک یک نوع عقلانیتی را در جامعه بیشتر کند. وضعیت جوان صفتی جامعه را بیشتر آرمانگرا و احساساتی میکند. وقتی موقعیتهای دموگرافیک عوض میشود، موقعیتهای تحصیلی و جهانی عوض میشود رفتار و عادات مردم نیز عوض می شود. زمانی برای داشتن یک کتاب خارجی ماهها صبر میکردی اما الان اینترنت دسترسی به همه چیز را آسان کرده است، پشت سر هم ایبوکها را میتوانیم دانلود کنیم و بخوانیم. چنین جامعهای دیگر مستحق یکهسالاری نیست. موقعیت ما عوض شده است. ما امروز دختران و پسرانی را میبینیم که در پیاده روها ساز میزنند و مردم هم در حال تردد هستند، پس این کارها دیگر غیرعادی تلقی نمیشود و اتفاقی هم نمیافتد. منظورم از اینکه اتفاقی نمیافتد این نیست که همه چیز درست شده بلکه منظورم این است که جهان بینی و فرهنگ ایرانی این مساله را پذیرفته است درحالی که در دورهای در همین جامعه سیستم بسته و نگاههای متحجری حاکم بود که کارش سرزنش زن بود. این مردم با این فرهنگ، که حتی در درخشانترین بخشهای ادبیات خود، متأسفانه سرزنش زن را دارد، میتوانند یاد بگیرند و خو بگیرند و زن را هم انسانی ببینند که همه مشارکتهای یک انسان را به تمامه میتواند داشته باشد. خب پس میبینید که تغییر، امکانپذیر است.
*و آن ویژگی های فردگرایی خودمحورانه، آیا قابل تغییر است؟
فراستخواه: آن داستان فردگرایی هم به نظر من همینطور است. فردگرایی الگوی آموخته رفتار است، عادت تاریخی و فرهنگی است و میتواند با ایجاد موقعیتهای تازه و تمرینهای تازه جای خود را تدریجا به الگوهای آموخته جمع گرایی و به عادات جمعگرایانه بدهد. فردگرایی، نوع خوب و نوع بد دارد. فردگرایی خودمدار ویرانگر دموکراسی است اما فردگرایی نهادینه اتفاقا به دموکراسی کمک میکند؛ اینکه ما در پی منافع خود باشیم اما این را از طریق کمک به منافع عمومی مثل شغل شرافتمندانه و تولید و خلاقیت و ابتکار دنبال کنیم. اینکه دنبال حقوق و آزادیهای خودمان باشیم اما با قواعد قانونمند و حس مسؤولیت اجتماعی و احترام به حقوق و آزادیهای دیگران.
ما شاخصی به نام شاخص دموکراسی اکونومیست داریم که دادههای سال ۲۰۱۶ آن الان در دست است. این شاخص را شما در نظر بگیرید که سازه دموکراسی را چطور میسنجد. سازه دموکراسی را ۵ بُعد تشکیل میدهد: ۱٫فرهنگ سیاسی ۲٫ انتخابات آزاد و کثرتگرایی. انتخابات آزادی که هر گروهی بتواند آزادانه در آن شرکت کند، ۳٫ آزادی های مدنی، ۴٫ مشارکت سیاسی مردم و ۵٫ پاسخگویی و عملکرد حکومت. انتخابات آزاد امر ساختاری است؛ یعنی باید قوانینی وجود داشته باشد که این انتخابات آزاد را اجازه دهد و برای حاکم الزام ایجاد کند؛ اما فرهنگ دموکراسی یک امر فرهنگی و نگرشی است، سبک زندگی است. پس میبینید که در دموکراسی هم جنبههای فرهنگی وجود دارد، هم جنبه سبک زندگی، هم نگرش وجود دارد و هم جنبههای ساختاری. یعنی باید قانونی برای انتخابات وجود داشته باشد. باید ساختار سیاسی کشور به شکلی مدیریت و اصلاح شود و نهادها به نوعی بهبود پیدا کنند که امکان شکل گیری دموکراسی را فراهم بیاورد که خوشبختانه در قوانین ما هم برخی از این ظرفیتها وجود دارد هرچند که یک تناقضها و نارساییهایی در قوانین شاهد هستیم و گرههایی در قوانین ما وجود دارد که این هم ناشی از خطای انسانی و گروههای نفوذ بوده است یعنی افراد و گروههایی خواستند که منافع صنفی خودشان را وارد حقوق و اختیارات عمومی کنند. این چیزی است که باز هم از طریق کنش جمعی قابل اصلاح است. مثلاً رفراندوم، یک فرصت و یک کنش جمعی است که میتواند نظر مردم را مطرح کند، از ظرفیتهایش استفاده شود و اصلاحاتی هم در قوانین صورت بگیرد.
پس به این نتیجه رسیدیم که دموکراسی فقط خلق و خو نیست، فقط نگرش، رفتار و فرهنگ نیست بلکه لوازمی ساختاری و نهادی دارد و جنبه حقوقی و تأسیسی دارد. دموکراسی یک سازه پیچیده است. دموکراسی یک مفهوم چندگانه و چند بعدی است و نمیشود آن را به خلقیات تقلیل داد، مدلهای دموکراسی هم متنوع است. دموکراسی در هر جامعهای با فرهنگ، تاریخ و مذهب تناسب پیدا میکند. شما به کتاب «مدلهای دموکراسی» دیوید هلد مراجعه کنید میبینید که از ابتدا وقتی نظریهپردازان درباره دموکراسی صحبت میکنند میپذیرند که در دموکراسی حداقلهای مشترک جهانی وجود دارد اما تنوعاتی هم حسب ملتها و فرهنگهاست. مثلاً باید انتخابات آزاد قانونمندی وجود داشته باشد که گردش قدرت مسالمتآمیز امکانپذیر شود، تکثر وجود داشته باشد یعنی یک سلسله اصول و حداقلهای جهانی برای دموکراسی وجود دارد که مفهوم جهان شمول دموکراسی را شکل میدهد. در کنار آن به لحاظ اجرایی، عملیاتی شدن و صورت بندی، دموکراسی در هر ملتی متفاوت است. دموکراسی در آلمان با دموکراسی در انگلستان متفاوت است. شما انگلستان زندگی کنید میبینید که دموکراسی در این کشور با دموکراسی در فرانسه متفاوت است؛ یک نوع دولتگرایی در فرانسه وجود دارد که در انگلستان وجود ندارد؛ اما دموکراسی هست. هند، بزرگترین دموکراسی دنیا به لحاظ جمعیتی را دارد اما ملت هند به طرزی متفاوت با مردم آمریکا زندگی میکنند، فرهنگشان متفاوت است اما حداقلهای دموکراسی را در یک جمعیت بسیار بزرگی توانستند حفظ کنند. پس مدلهای دموکراسی متنوع است، همچنین دموکراسی نه یک روح ثابت قومی بلکه موقعیتی و یاد گرفتنی و عادت کردنی است. این نیز در خلأ نمیشود باید ساختارها و نهادهای مناسبی برایش فراهم شود.
پس برای دموکراسی باید موقعیتهای نهادی و ساختاری جامعه را بهبود ببخشیم تا عادتهای خلق و خویی و فرهنگی هم بهبود پیدا کند. جنبه ساختاری و حقوقی دموکراسی ناظر بر ساختار سیاسی، قدرت، قوانین و حقوق است؛ مثلاً گردش مسالمتآمیز قدرت. انتخابات آزاد و سالم و به رسمیت شناختن حقوق مدنی از جنبههای ساختاری دموکراسی است. با یک مادهای در حقوق مدنی ایران، خانمها میتوانند بخشی از امکانات مشارکت را از دست بدهند و با یک تغییر و اصلاح قانون میتوانند به دست بیاورند. مصونیت جامعه نسبت به گروههای فشار نیاز به قوانینی دارد؛ مثلاً در ترکیه گروههای فشار و نفوذ نظامی وجود دارد و میتواند دموکراسی ترکیه را آسیبپذیر کند. نکته دیگر مصون بودن جامعه از مهندسیهای آشکار و پنهان در انتخابات است که سبب یکسری قواعد نانوشته میشود و اینها جنبههای ساختاری است این اصلاحات کمک میکند تدریجا عادتها و نگرشها و فرهنگ هم تغییر کند. مثلا فرهنگ سیاسی نخبگان ما چگونه است؟ آیا میتوانند با هم در عین اختلاف، گفتوگو و توافق کنند؟ این مسأله در جامعه و در میان فرهنگ سیاسی نخبگان ما ضعیف است. چرا؟ به دلیل تاریخ، موقعیتها و عادتهایی که کردیم. میتوانیم این عادتها را ترک و موقعیتهای تازهای برای خود ایجاد و در عمل تجربه کنیم که اگر من فقط گلیم خودم را بیرون بکشم، منافع پایداری برای من نیست.
کسب دموکراسی همانطور که منوط به اصلاحات نهادی و تحول در نگرشها و عادات است مقداری هم جنبه فنی و مهارتی دارد. مثلا اگر نخبگان حزبی ما مهارت این را به دست نیاورند که چانه بزنند و به جای آن کوتاه ترین راه را انتخاب کنند که همان زیر و زبر کردن است، نمیتوانیم به انباشت دموکراسی برسیم. به جای آن میتوانند در نقطههایی به توافق برسند. خود چانهزنی و مذاکره یک مهارت است؛ متأسفانه جامعه سیاسی ما هنوز چندان حرفهای نیست نمی تواند از این ظرفیتها خوب استفاده کند. شما خبرنگار هستید به تدریج مهارت کسب میکنید و به یک مهارت حرفهای میرسید. این مهارت حرفهای را یک فعال سیاسی هم داشته باشد، در این صورت نهادهای مدنی هم میتوانند به بلوغ برسند. از مهارت، فنون عقلانی و هوشمندی استفاده کند که مثلاً چطوری به قدرت، فشار بیاورد. یک مثال ملموس بگویم. این شورای جدید شهر میخواهد چه کار کند؟ من نگرانم که واقعاً اینها مهارت لازم برای اداره شهر و سیاست گذاری برای این شهر پیچیده را خواهند داشت؟ اگر بنشینند در آن ساختمان بهشت و نتوانند برای این شهر خط مشی و نقشه راه تولید کنند، اگر با مردم ارتباط برقرار نکنند و نتوانند ابتکارات موجود در شهر و محله را بیدار کنند، شما فکر می کنید فردا دموکراسی در ایران پیش میرود؟ نه نمیتواند! چون نتیجه دموکراسی همین شد که شما دوباره چهار سال شهر ما را معطل نگه داشتید.
* اشاره به فرهنگ دموکراسی و ساختار داشتید. به نظر میرسد که ما اگرچه ساز و کار برگزاری انتخابات را داریم اما بعضا در این مرحله توقف کردهایم و مردم سالاری ما محدود به انتخابات شده و بعد از انتخابات عموما همه سراغ زندگی خود میروند و منتخبان میمانند و حوزه کاری و معلوم نیست آیا وظایفی که دارند را درست انجام میدهند یا نه؛ چون نظارت کافی، مطبوعات قدرتمند و مستقل و مردمان پرسشگر و مطالبهگر چندان حضور ندارد. شما این نقد را وارد میدانید که دموکراسی ایرانی، انتخاباتی شده؟ سوال دیگر اینکه چرا ما عادت کردهایم که مطالبهگر نباشیم؟ یعنی چرا وظیفه خود میدانیم رای دهیم اما نظارت نمیکنیم؟ ضمن اینکه چرا انتظار داریم مردم رای دهند اما انتظار نداریم کاندیداها متناسب با توانمندیشان و نه متناسب با روابط سیاسی خود کاندیدا شوند؟
فراستخواه: بله! دقیقا همینطور است اما این بر جبین روح قومی ما نوشته نشده است. مشکل این است که جامعه سیاسی ما چندان حرفهای نیست. جامعه مدنی ما چندان به بلوغ نرسیده است. مهارتهای مدنی در جامعه ما کم است. چون تمرینمان اندک بود. یعنی یک دفعه میبینید که کسی بر موج سوار میشود و از شعارهای دموکراسی و فرایند انتخاباتی استفاده میکند و بر مسندی مینشیند. اگر جامعه سیاسی و مدنی ما بلوغ حرفهای و مهارت فنی بالایی داشته باشد، این به حداقل می رسد. در باب تقلیل دموکراسی به یک چند روز انتخابات هم با شما موافقم و نباید دموکراسی به مراسم انتخابات فروکاسته شود اما همانطور که گفتم دموکراسی ۵ بُعد دارد، فرایند انتخابات، آزادیهای مدنی، پاسخگویی و کارآمدی حکومت، مشارکت سیاسی و فرهنگ سیاسی. ایران در رده ۱۵۶ دنیا قرار دارد. ما متاسفانه رتبه خوبی نداریم. نمره دموکراسی ما از ۱۰، تقریبا ۲ است. همین رتبه هم در سالهای مختلف تغییراتی داشت مثلا در سال ۱۳۸۵ به ۹۳/ ۲ رسیده بود در سال ۱۳۸۹ به ۹۴/ ۱ افت کرد و چند سال اخیر باز تدرجا قدری ترمیم یافته و در حال حاضر در رتبه ۱۶/ ۲ قرار دارد . شاخص دموکراسی ما ثابت نیست. پس این مربوط به روح ملت نیست، خلق و خو نیست، موقعیتها عوض میشود، عادتها هم کم و بیش تغییر پیدا میکند اما یکباره نمیتواند به رتبه ۷ و ۸ برسد و آنها هم ثابت نیستند. دموکراسی آمریکا بعد از ۱۱ سپتامبر کم شده است. مثلاً کنترل بدنی، آزادیهای فردی، شنود وجود دارد. بعد از یازده سپتامبر چه چیز در آمریکا عوض شده است؟ آیا روح ملت عوض شد؟ نه فقط موقعیت تغییر کرده است. از طریق امکانات و فناوریهای جدید که کاستلز پیش بینی کرده بود جنایت، ابعاد جهانی یافته است، کسی توانسته از یک گوشه دنیا کشوری را در گوشه دیگر تهدید کند؛ در نتیجه یازده سپتامبر سبب شد ترس و وحشت در آمریکا بوجود آید و برای شنود آماده شوند. استاد دانشگاهی را به خاطر اسم عربی از حقوق آکادمیکش محروم کردند، به خاطر اینکه اسم عربی داشت، ترسیدند که تروریست شود و با تروریستها ارتباط داشته باشد با ترامپیزه شدن سیاست در آمریکا، باز هم دموکراسی آمریکا تخریب شده است. پس ببینید آمریکا روح قومی دموکراتیک ندارد، در آنجا موقعیتها و الزامات قانونی و عادات دموکراتی وجود دارد که البته رویینتن هم نیست و در موقعیتهای دشوار دچار ابتلائات تازه میشود.
*پس شاخص مقدار دموکراسی در ایران هم ثابت و ذاتی نیست؟
فراستخواه: بله! نه تنها ثابت و ذاتی نیست و میتواند قابل تغییر باشد بلکه شاخص ما در ابعاد مختلف دموکراسی فرق میکند. میانگینمان ۱۶/ ۲ است اما در انتخابات آزاد به دلیل ساختارهایی نمره مان نزدیک به صفر است درحالی که فرهنگ سیاسی ما نسبتا بالاتر و تقریبا ۳ است، حتی مشارکت سیاسی از این هم بیشتر است و بالاترین مقدار را داریم و شاخص ما بین ۳ و ۴ است. پس فرهنگ سیاسی ما و مشارکتجویی ملت ایران نسبت به نهادها و ساختارهایش خیلی بهتر است اما در مجموع معدل ما خیلی کم است. خوشبختانه در انتخابات اخیر مدیریت خوب، شبکههای اجتماعی و تغییر در موقعیتها سبب شد که ملت مطالبات خود را برجستهتر دنبال کنند و موفقیتهای انتخاباتی آنها سبب میشود که صلاحیتهای خودشان را نشان دهند. الان نوبت حاکمان است که قدر این ملت را بشناسند. وقتی فرزندان شما استعدادی از خودشان نشان میدهند و شما را متقاعد میکنند که میتوانند خود را اداره کنند شما احساس میکنید که عزت نفس آنها خیلی بالاست و در نتیجه اصلاً به خودتان اجازه نمیدهید که آنها را اقتدارگرایانه تربیت کنید. ملت از خود استعدادهایی نشان داده است پس مدیران استعدادهای مردم را درک کنند و به آنها اجازه دهند از حقوق قانونی استفاده کنند و آینده کشور را بهتر رقم زنند.
گفتید دموکراسی ما فقط انتخابات شده، بله! فکر میکنیم انتخابات آخر قضایاست. درحالی که چیزهای مهم دیگری علاوه بر انتخابات برای دموکراسی لازم داریم: اقتصاد کارآمد، ان جی اوها، مشارکتهای مدنی، آگاهی اجتماعی و مطبوعات، شبکههای اجتماعی، بلوغ سیاسی و سبک زندگی و آگاهیهای بیشتر. در اینجا باز هم نیازمند کنشهایی هستیم؛ مانند شکل گرفتن ان جی اوها. این همان کنش ارتباطی است. ان جی او تعدادی عضو دارد جلسه میگذارند و صحبت میکنند و خود را تجربه میکنند.
“خویش را دیدند سیمرغ تمام بود/ خود سیمرغ سی مرغ تمام” یعنی آن دموکراسی که ما جستجو میکنیم، در متن تمرین های محله ای ومدنی تجربه می شود . واقعاً در سالهای گذشته چقدر در حقوق مدنی مربوط به زنان تغییرات اتفاق افتاد؟ چقدر اصلاحات صورت گرفت؟ ملتی که مطالبه نداشته باشد، ملتی که نخواهد هزینه دهد به جایی نمیرسد. ببینید اروپا در معرض راستهای جدید و محافظه کاران بود، جوانها مشت هایشان را در هم گره کردند و به خیابان های آلمان ریختند. همین الان هم حاضر هستند هزینه دهند یعنی اینطوری نیست که در ملت آلمان دموکراسی از آسمان افتاده یا در خلق و خویشان وجود داشته باشد وب ر پیشانی آنها نوشته شده باشد؛ باید از آن مراقبت کنند. ونزوئلا که تجربهای از دموکراسی داشت و نسبتی از مقیاس دموکراسی در آن (در حد رتبه ۷۷) بود اما اکنون در معرض این است که آن را از دست بدهد. این روزها نیکلاس مادورو و اطرافیانش ضمن اتحاد با اطرافیان رییسجمهور قبلی هوگو چاوز، میخواهند کل قانون اساسی را درهم بریزند و بساط دیکتاتوری راه بیندازند. الان ملت ونزوئلا در آزمایش مقاومت قرار دارد که بایستند و از میراث دموکراسی خود نگهداری و محافظت کند، پس هیچ وقت پایان خط نیست. در انسان ظرفیت آغاز وجود دارد؛ مالزی ملتی است که آغاز کرده است. مالزی آغاز چند دهه گذشته است. در ترکیه یک آغازی اتفاق افتاده که ترکیه امروز خودش را لنگ لنگان و افتان و خیزان هنوز با مقیاسهای دموکراسی و با تمام آسیبپذیریهایی که در این مقیاسها دیدیم، جلو میبرد. همچنان که ما مشروطه داشتیم و مشروطه آغاز ما بود؛ معتقد نیز نیستم که تمام دستاوردهای مشروطه از بین رفته. همه چیز ما از بین نرفته است و دوباره از همان نقطه شروع نمیکنیم. تمام شکایت و گلایه درستِ دوستان که من هم با آنها هم صدا هستم، این است که ما بازده کافی نداریم، یعنی نسبت به سرمایهگذاریمان، بهره برداری لازم را نداریم. سخن آجودانی در بحث مشروطه به نظر من یک گلایه قابل درکی است. یعنی گلایه از سر فرهیختگی و محققانه از تاریخ ایران است اما به شرط اینکه این روایت مبالغهآمیز نشود؛ یعنی تبدیل به این نشود که مشروطه در ۱۲۸۵ کلأ برباد رفته و ما همچنان هنوز در سال ۱۲۸۵ هستیم. واقعاً اینطور نیست! ما دستاوردهایی داریم و آنها وارد سرمایه تاریخی ما شده است و بخشی از فرهنگ، ذخایر اجتماعی، نخبگی و حافظه ما شده است. ما تحولات خود را با ژاپن و ترکیه آغاز کردیم و الان ژاپن یکی از کشورها در صدر جدول دموکراسی است اما ایران در ته جدول است. این ناشی از خطای کنشگران ما بوده و نه تقذیر تاریخی مان.
*شما باز به خطاهای انسانی اشاره میکنید، این خطاها از کجا ناشی شده و به چه کسانی برمیگردد؟
فراستخواه: از روح ثابت قومی و تقدیر ذاتی ما ناشی نشده است بلکه ایراد در طرز نگاه ها و در عادتها و در شیوههای عمل و در الگوهای آموخته ما بود و موقعیت های نهادی ما نیز قدری دشوارتر و پیچیده تر از ژاپن و ترکیه بود و بخشی از بختهای موقعیتی آنها را نداشتیم ولی علت عمده در رفتارهای نپخته، در اشتباهات سیاسی، در برآوردهای غلط و در بیدقتیها و در کمبود دوراندیشی و همه جانبهنگری و در ضعف خرد سیاسی ما بود. اما میتواند تجربهای گرانبها باشند تا اکنون سعی کنیم کمتر خطا کنیم. اکنون خوشبختانه پدر و مادرهای ما یاد گرفتهاند جور دیگری تربیت کنند؛ معلمان یاد گرفتهاند به گونه دیگری تدریس کنند. من یک زمانی در کلاسهایم خیلی سخنرانی میکردم اما الان دوست دارم بچهها بیشتر صحبت کنند. من آدم خیلی خوبی نشدم، فقط یاد گرفتم و عادتم عوض شد. چون دیدم بچهها با لپ تاپ میآیند و در موبایل آنها بیشتر از دانش من، دانش است. حتی رفتار بخشی از عالمان دینی هم بر روی منبر با مردم و جوانان بسیار متفاوت شده است. مثلا با جوانان از مسابقات ورزشی صحبت میکنند مدیران هم در سازمان میتوانند یاد بگیرند. من مدیرانی دیدم که همچنان دایناسورهای مدیریتی هستند و مدیرانی هم دیدم که کم کم در زمان خودشان، فرزند زمانشان میشوند و تغییرات را میفهمند.
در ارزیابی کلیام از سطوح مختلف جامعه، پدر و مادرها نمره خوبی میگیرند اما به نظر من، نمره نخبگان جامعه کم است یعنی نسبت به نمرهای که پدر و مادرها میگیرند، تغییر در نخبگان جامعه کم است. متاسفانه متوسط سن نخبگان ما خیلی بالاست. یکی از بدبختیهای ما این است که متوسط سن نخبگان ما بالای میانسالی است. نخبگان ما پیر شده و جامعه ما هنوز جوان است. ناسازگاریهای جامعه جوان با نخبگان پیر یک مشکل جدی است. البته من نمیگویم کسی که پیر است، کارش تمام است، واقعأ اینطور نیست. افرادی هستند که در سن ۶۰، ۷۰ سالگی واقعاً به یک بلوغ و ثمردهی رسیدند و واقعاً آنها هم بخشی از سرمایه جامعه ما هستند. اینجا گفتوگوی نسلی خلاق و پرباری لازم است اما گاهی این اتفاق نمیافتد.
اما به حکمرانان که میرسم نمره آنها خیلی کم است. اصلاً بحث من سیاسی نیست بلکه از سر جستوجوی حقیقت است. من تصور میکنم نمرهای که پدر و مادرها در تغییر روش های تربیت فرزندانشان میگیرند نسبتاً بهتر از نمرهایست که حکمرانان در تدبیر دولت میگیرند. نمره تدبیر منزل در جامعه کنونی ایران از نمره سیاست مدن بهتر است. هیچ کدام هم خلق و خوی ذاتی نیست. در مجموع میخواهم بگویم دموکراسی یک فرایند در حال شکلگیری در ایران است. مردم گروه گروه یاد میگیرند که جور دیگری زندگی کنند و همینطور اگر حکمرانان و سیاست گذاران هم یاد بگیرند، شرایط تغییر خواهد کرد. باز مردمان هستند که باید به یادگیری حکمرانان کمک کنند و در آنها عادات جدید به وجود بیاورند؛. اگر نقد را زیاد کنید، اگر مطالبات تکرار شود، حکمرانان عادت میکنند که نقد بشوند. عادت دهید حکمرانان را که نقد شدنی هستند، عادت دهید حکمرانان را که مقدس نیستند اما نسبت به آنها نفرت نداشته باشید. آنها اهریمن نیستند. تکهای از اهریمن در همه ما وجود دارد و هچنین تکهای از فرشتگی. پس اهریمن را در یک جا متمرکز نکنیم که اگر او را کنار گذاشتیم، فکر کنیم مسأله ما درست میشود. خیر! اهریمن تکه تکه در همه ما وجود دارد و در نتیجه وقتی میخواهیم از اهریمن مراقبت کنیم باید در همه تکهها مراقبت کنیم، اما بدانیم که ما هستیم که باید یاد دهیم حکمرانانمان را که از نقد عصبانی نشوند. ابتدا اگر نقد کنیم عصبانی میشوند و مجبور میشویم هزینه دهیم اما سال بعد همه نقد میکنند و هیچ کس هم هزینه نمیدهد. حاصل این کار ، مطمئنا دموکراسی برای همه ملت است. “دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم و دیگران بخورند”. این همان مصلحت عمومی و هویت تاریخی ماست. در نتیجه دیگر آن موجودیتهای پراکنده ذرهواری نیستیم که بدبختی مان شده است خوشبختیهایی که تنها برای خودمان می خواهیم و هیچ وقت هم بدست نمیآوریم. مثل داستان تلخ ترافیک که فقط می خواهیم ویراژ دهیم و ماشین خودمان را جلو ببریم و به همین سبب همیشه گرفتار ترافیک هستیم. ملت ایران بسیار مستحق داشتن زندگی شرافتمندانه و پیشرفته و مناسبات آزادمنشانه است. بسیاری از محققان به این نتیجه رسیدند که جامعه ایران، جامعهای هرچند به لحاظ برخی ساختارهایش مشکلات جدی دارد اما جامعهای بسیار پویا نیز هست.
گزارش بسیار مختصر از سخنرانی فراستخواه در روزنامه ایران:

همچنین بنگرید به : کانال تلگرامی فراستخواه
پردیس کتاب در مشهد ، مورد مثالی از کنش فرهنگی نهادساز :
هرماه در محلی با شکوه ، مردم در کنار قفسه های زیبای کتاب، پای صحبت ناقد ونویسنده کتاب جمع می شوند وخودشان هم حرف می زنند..
درود بر این ابتکار
برای توضیح بیشتر اینجا را کلیک کنید
