منتشر شده در مجله آسمان، 9/6/92 ،شماره پنجاه وهفت،ص42
یک.طرح مسأله
آیا راهی برای رهایی هست؟ این پرسش از آن روست که آدمی پی در پی خود را گرفتار انواع مناسبات سلطه می بیند. تا یکی از در می رود، آن دیگری از پنجره می آید. صورت ها عوض می شود اما هرکدام به نحوی درصدد اِعمال قدرت بر مردم و کسب منافع از آنها هستند.
یک راه معمول برای ایجاد و ادامۀ تسلط، از دیرباز تا به امروز «رمزگذاری» بود. متنها و پیامها با انواع ایدئولوژی ها رمز گذاری می شوند و از طریق ابزارهای مختلف اجتماعی و آموزشی و رسانه ای، آن چنان این ایدئولوژی های رمزگذار را بازتولید می کنند تا مردم با همانها به سراغ متنها و پیامها وگفتارها بروند و در چارچوب آن، رمز ها را دریافت و معنا بکنند. بدین ترتیب رمزگذاری، ساز وکاری می شود برای برقراری مناسبات هژمونیک (تفوّق جویانه). چند مثال ذکر می کنم:
1. ایدئولوژی های مردسالار نوعی رمزگذاری های زبانی به وجود می آورد. از کتابهای درسی و نوع متون آموزشی ومحتوای قصه ها و تصاویر ونقاشی های موجود مردانه در این درسها گرفته تا آنگاه که می خواهند قانونی برای انتخابات ریاست جمهوری بنویسند و در شرایطش می آورند«داوطلب باید از رجال چه وچه باشد». از این طریق است که روندهای تعلیم و تربیت و اجتماعی شدن، فرهنگ و سیاست ومشارکت اجتماعی توسط ایدئولوژی مورد نظر کنترل وهدایت می شود.
2. ایدئولوژی های بازار نیز برای خود رمزگذاری هایی دارند. مثلا «برَند» یا «جنس خارجی» یا اخیرا در ایران علاوه بر این دو، واژۀ« صادراتی» از طریق آگهی ها وتبلیغات ودر ودیوار شهر و پاساژ و مراکز خرید، نمونه ای از رمزگذاری بازار برای تأثیر دلبخواه بر رفتار مصرف کننده است.
3.مثالهای بسیار دیگر از رمزگذاری را می توان در ایدئولوژی های سیاسی وکلمات رمز آنها دید همچون نظم، امنیت، اهانت، تشویش اذهان، دشمن، وابسته وحتی کلمات دیگری مثل خلق، مردم واستقلال و واژه های مشابه آن. همینطور در ایدئولوژی های مذهبی از انواع رمزگذاری های کلامی و فقهی برای سازماندهی امر قدسی استفاده می شود. در مناسبات هژمونیک یکجانبه گرایانۀ سطح بین الملل نیز رمزگذاری هایی مثل تروریستی و ستیزه جویانه را شاهد هستیم والبته درست در جهت عکس آن ولی با همان سرشت، ایدئولوژی های هژمونیک وارونه را می بینیم با رمزگذاری هایی همچون استعمار، امپریالیسم، نظام کفر و استکبار و عوامل سرسپرده و نظایر آن.
دو. بحث
در مطالعات فرهنگی از «رمزگذاری» بحث شده است. البته در این مباحث به دلیل شرایط روز اروپا در دهه های آخر قرن بیست، عمدتا به نقش رسانه ها وبرای مثال به تأثیرات تلویزیون بر شهروندان در کاپیتالیسم متأخر فرهنگی تمرکز شده است. اما روح بحثها درواقع به فرایندهای بازتولید قدرت و اِعمال آن نظر دارد.
استوارت هال[1]، مفهوم «رمزگذاری و رمزگشایی»[2] را در همین جهت به میان آورد. وی طی دهه 70 در مرکز مطالعات فرهنگی دانشگاه بیرمنگام[3] به نقد وتحلیل «رمزگذاری و رمزگشایی در گفتمان تلویزیون»[4] مبادرت ورزید. البته بعدها در این بحث نظری«هال» از سوی کسانی مثل دیوید مورلی، جیمز کارن و دیگران مطالعات میدانی وتجربی و بسط ونقد بیشتری شد.[i]
«هال» سه حالت را مقایسه کرد[ii]:
نخست. وضعیت تفوق وسلطه[5]
در این حالت، ایدئولوژی رسمی از یکسو عمل رمزگذاری را انجام می دهد و از سوی دیگر در جامعه نیز چنان خود را بازتولید می کند که مردم در چارچوب همان ایدئولوژی، رمزگشایی بکنند یعنی رمز ها را چنان دریافت ومعنا بکنند که ایدئولوژی رسمی می خواهد. مثلا به مناسبت حادثه ای در یک مدرسه کشور خارجی یا صحنه ای که کسانی در خیابان های آن کارتون انداخته وخوابیده اند، تصویری منفی از اوضاع این یا آن جامعه غربی از سوی تلویزیون دولتی برساخته می شود و بخشی از گروه های اجتماعی در روستا ها وشهرهای وکوچک ومناطق محروم واقعا به نتیجه می رسند که آنجا یکسره ناامنی یا نابرابری وبیرحمی وخشونت هست و شرایط زندگی ما بمراتب بهتر از آنهاست .
دوم. وضعیت مذاکره ای[6]
وضعیتی است که مردم براثر عواملی مانند کثرت وتنوع رسانه ها و آگاهی ها و مقتضیات زیست خود در برابر رمزگذاری های صورت گرفته، یکسره منفعل نیستند و با انواع تفاسیر موقعیتی برآمده از تجارب وعلایق خویش دست به رمزگشایی های مختلف متنوعی می زنند. به عبارت دیگر عمل رمزگشایی یکسره در همان چارچوب مورد نظر «ایدئولوژی های رسمیِ رمزگذارنده» اتفاق نمی افتد واحیانا از چارچوب ها بیرون می رود.
سوم. وضعیت تقابلی[7]
این حالت وقتی به وجود می آید که یا به سبب عدم امکان مذاکره و تفسیرهای متنوع ویا به دلیل شدت یافتن وضعیت تسلط و هژمونی و آگاهی پدید آمده در مخاطبان ومردم نسبت به آثار وپیامدهای نظام های ایدئولوژیک ورمز ها ونشانه ها وگفتارهای رسمی، حالتی تقابلی در فرهنگ وجامعه نسبت به چارچوبهای رسمی رمزگذاری شده به وجود می آید و بخشی از شهروندان و گروه های اجتماعی به دور مخالفت ومجادله با این گفتارها می افتند.
در این حالت عمل رمزگشایی درست در جهت خلاف «نظام رمزگذارنده» صورت می گیرد و با رمزها ونشانه ها و کلمات وگفتارهای رسمی، مقابله به عمل می آید. مثلا اعداد وارقام موجود در گزارشهای اعلام شده رسمی نهادها ورسانه های حکومتی، از پیش نامعتبر تلقی می شود.
نتیجه گیری
چگونه می توان تصور کرد که رمز گذاری هرچه کمتر تسلطی باشد و رمز گشایی هرچه کمتر تقابلی بشود؟ در چه شرایطی جریان رمزگذاری ورمزگشایی هرچه بیشتر گفتگویی خواهد بود؟ لازمه اش این است که اولا رمز گذاری در انحصار طبقه ویا سازمان خاصی نباشد. به بیان دیگر، چه دولت و چه انحصارات سرمایه ای و چه نهادهای مذهبی وایدئولوژیک، آن را در تصاحب خود درنیاورند.
ثانیا رمز ها، از نوع رمز های مگو نبوده باشند. برای همیشه « بسته »نباشند. بالاخره فهمیدنی از سوی همگان باشند. مبادله پذیر، تفسیر بردار و نقد پذیر در میان اذهان باشند. تجربه پذیر توسط انسانها و قابل بحث در سپهر عمومی باشند و امکان اشتراک وسهیم شدن همه ومشارکت همه در رمز گشایی آنها به صورت نهادمند وجود داشته باشد. در این حالت تولید متون در انحصار کسان وگروه هایی نیست و عمل خواندن نیز برای همه آزاد وامکان پذیر است. خوانندگان می توانند متن ها را نقد وتفسیر بکنند. هم متن ها کثیر ومتنوع اند و هم شرکت در خواندن و تحلیل کردن و تفسیر کردن متون آزاد ودر دسترس همگان است وجریانی از گردش آزاد رمز گردانی وجود دارد.
چند مطلع نظری درباب جهانِ زیستِ دانشجو
نقل از اندیشه پویا 10، پاییز 92، نیم قرن با دانشگاه، علی ملیحی، مقدمه ای از م-فراستخواه، 68-69
زندگی دانشجویی سپهری از تجربههای زیسته دوران تحصیلات دانشگاهی دانشجویان را بازنمایی می کند و دربرگیرندۀ ابعاد مختلف تحصیلی، فکری، علمی، ورزشی، صنفی، سیاسی، اجتماعی، هنری و خوابگاهی- اقامتی است. سرشتی فرا درسی دارد، بدین معنا که هرچند فعالیتهای رسمی تحصیلی هم در اوهست ولی محدود به آن نیست و فعالیتها و فوق برنامهها و کلوپها و تیمها و مباحثات و حلقهها و تعاملات دانشجویی معطوف به دورن یا بیرون دانشگاه را دربرمی گیرد.
یک. دانشگاه و جنبش شهرنشینی جدید
دانشگاه، نهادی مدرن و آمیخته با چالشهای سنت و تجدد بود. نخستین تحوّلات منتهی به تکوین دانشگاهها ریشه در ساختارهای شهری و بازرگانی نوین داشت و از جنبش شهرنشینی مشروب می شد. در نخستین دانشگاههای غربی مانند بولونیا، پاریس، اکسفورد، کمبریج، سالامانکا، لیون، اوپسالا، کپنهاک، گلاسکو و ابردین، مفهوم سنتی علم و یاد دادن و یادگرفتن جای خود را به مضمون حرفهایتر تازهای میداد که البته با نهضت فکری و فرهنگی و اجتماعی نوینی همراه بود و جوانانی که وارد این دانشگاهها میشدند در این پویش معرفتی واجتماعی سهیم میشدند.
علمآموزی به یک ارزش اجتماعی تازهای مبدل شده بود، در مقابل ارزشهای سنتی. دانشجویان جدید با استادانشان و با همدیگر، هویت صنفی و اجتماعی تازهای به هم می رسانیدند و در واقع اعضای اتحادیه و اجتماع همسود محسوب میشدند. این معنا در واژگان «کالج»[1] نیز مستتر است. زندگی دانشگاهی با چالشهای سنت–تجدد در حوزههای منزلتی و اجتماعی و صنفی همراه بود.
چالشها صرفاً وجه اجتماعی نداشت بلکه دارای عناصر و مؤلفههای فکری، معرفتشناختی و فرهنگی عمیقی نیز بود مثل امانیسم، «آگاهی من از ارزش خودم» و عقلانیت خودبنیاد که بر اساس آن آدمی باید زندگی خود را با تکیه بر استعدادهای ذهن و خرد و دانش خویش، بنیاد بنهد و سامان بدهد.
بویژه در برخی از حوزهها مانند ایتالیا، جنوب فرانسه و اسپانیا اساسا الگوی « دانشجو – دانشگاه»[2] رواج داشت. دانشجویان که در آن دوره عمدتاً از طبقات بالای جامعه بودند، اتحادیه و مجمع داشتند و این مجمع به عنوان رکن اصلی دانشگاه تلقی میشد. دانشگاه بولونیا بیش از هر چیز جامعه و اتحادیههایی دانشجویی بود که مجمع آنها به صورت نیرومندی با کانونهای منزلتی جامعه وشهر پیوند داشت. واژة Universitat به معنای اتحادیه، بیشتر معطوف به نقش این مجمع بود.
دو. فلسفۀ وجودی دانشگاه چیست؟
مهمترین مأموریت دانشگاه چیست؟ «بروباکر» با بهمیانآوردن مسأله مشروعیت دانشگاه، سه جامعة انگلستان، آلمان و آمریکا را مقایسه میکند که در آنها بهترتیب، آموزش، پژوهش و خدمات، مرکز ثقل منطق مأموریتی دانشگاه به شمار میرود و هر کدام، به گونهای با ابعاد و لوازم فکری یا فرهنگی یا سیاسی و یا اجتماعی خاصی همراه است.[3]
از مأموریت آموزشی شروع می کنیم. مأموریتهای آموزشی دانشگاه، با طرح این پرسش درگیر است که آیا تربیت نیروی انسانی متخصص کافی است یا از دانشگاه این انتظار نیز میرود که شهروندانی مدرن و باب انتظارات اومانیستی پرورش بدهد؟ اگر چنین است پس دانشگاه مسؤولیت «اجتماعی کردن مجدّد» دانشجویان را بر عهده دارد و این مستلزم آن است که نهتنها آموزشهای دانشگاهی به آموزش تخصصی و حرفهای خاص رشتهها محدود و منحصر نباشد و «آموزش عمومی و لیبرال» را نیز دربربگیرد بلکه زندگی دانشجویی از ابعاد فوق برنامه و فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی و مشارکتهای سازنده و پردازندة انسانی و شخصیتی و رفتاری، سرشار بشود.[4]
اما چنانچه گرانیگاه مأموریتی دانشگاه، پژوهش تلقی بشود در آن صورت نیز این سؤال وجود دارد که آیا دانشگاه از استقلال لازم در مقابل مداخلات بیرونی برخوردار است و مهم تر از آن آیا آزادی علمی کافی وجود دارد که بتوان گفت پژوهشهای دانشگاه با وفاداری به حقیقت انجام میگیرند و از روایی و اعتبار معرفتشناسی کافی برخوردارند؟
در صورتی که دانشگاه در معرض مداخلات سیاسی و مذهبی و غیر آن از بیرون باشد و یا در درون آن، پژوهشها تحت فشارهای آشکار و پنهان قرار بگیرند و نتایج و یافتههای پژوهشی به نحوی از انحاءتحت تأثیر این فشارها استنتاج شده باشند، این پژوهشها از حقانیت معرفتی و اطمینانبخشی لازم برخوردار نخواهند بود و بدین ترتیب مشروعیت دانشگاه نیز در تولید دانش و جستجوی حقیقت و وفاداری به آن، زیر سؤال خواهد رفت. بنابراین انجام مأموریتهای پژوهشی، مستلزم شرایط فکری و سیاسی خاصی است که در آن آزادی علمی توسعه مییابد و دانشجویان، رسم بیطرفی پژوهشی و وفاداری به حق و حقیقت را به تدریج میآموزند و درونی میکنند.
وقتی نیز که مرکز ثقل مأموریت دانشگاهی خدمت باشد، موضوع پاسخگویی دانشگاه به تقاضاها و نیازهای جامعه و التزام اجتماعی آن ونقد وروشنگری به میان میآید. بی گمان، دانشگاه از طریق درگیری در روابط اجتماعی و مسائل اجتماعی است که میتواند مشروعیت خدمت رسانی صحیح به جامعه را در خود توسعه بدهد. این مستلزم آن است که دانشگاه از تبدیل شدن به «برج عاج» روشنفکری، برحذر باشد و معطوف به حل مسائل اجتماعی بشود و استادان و دانشجویان آن از طریق ارتباطات اجتماعی، با این مسائل از نزدیک آشنایی پیدا بکنند.[5]
سه. دانشگاه، درگیر با پارادایم های اجتماعی واقتصادی
توماس کوهن، تحولات علم را با مفهوم پارادایم توضیح داده است. پارادایم، سرمشق و الگوی کلان و دیدمانی است که علم در آن دنبال میشود. فعالیت نهادهای علمی و رفتار دانشمندان تحت تأثیر پارادایمها هستند. پارادایمها صرفاً چارچوبهای نظری انتزاعی نیستند، بلکه در شکلگیری آنها علاوه بر عناصر نظری و فنی، یک رشته هنجارها، باورها و روحیات و گرایشهای رفتاری و اجتماعی نیز مدخلیت دارد. به عبارت دیگر پارادایم صرفاً محتوای ناب علمی ندارد بلکه ابعاد معرفت شناختی، زیباشناختی، جامعهشناختی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، مذهبی و متافیزیکی به صورتی در هم تنیده، در شکلگیری و تحول پارادایمها نقش دارند. اساساً از نظر کوهن، علم یک فرایند اجتماعی است به حدّی که به جای علم یا عالمِ در خلاء وبه صورت صرفاً معرفتشناختی، باید از جامعة علمی و عرف اهل علم به صورت یک فراشد اجتماعی سخن گفت.
بنا بر مطالعات دیگر محققانی همچون «شی»، علم ورزی تنها با سرمشق های اجتماعی همراه نیست، الگوهای اقتصاد سنجی هم در آن کم وبیش نفوذ می کند. چه دانشجو و چه عضو هیأت علمی در رفتارهای خود به ترجیحات اقتصادی نیز نظر دارند. دانشمندان علاوه بر مبادلاتی که با منطق اجتماع علمی به عمل میآورند (مثل سپردن مقالة خود برای چاپ و شناسایی از سوی اجتماع علمی) با منطق هزینه ـ فایدهی اقتصادی، به دنبال ارائه خدمات علمی به دستگاهها و بنگاهها و دولت هستند.
همانطور که دانشجو در کنار سایر اهداف و انگیزههای تحصیلی خود، حسی شبیه یک مشتری نیز دارد ، به درس خواندن در دانشگاه روی میآورد و با سرمایهگذاری انسانی در خود، و به ازای هزینههای مستقیم و غیرمستقیمی که بر عهده میگیرد، فایدهای را دنبال میکند و نوعی انتخاب عقلانی در تحصیل دارد.
نهاد های علمی ودانشگاهی در کنار مسؤولیتهای اجتماعی خود نیاز به فهم منطق کسب و کار جامعه و سنجش بازارهای پیرامونی در مقیاس ملی و جهانی دارند.
چهار. قوم شناسی دانشجو
در مباحث فرهنگ دانشجویی[6] به الگوهای زیسته و ارزشهای رفتاری دانشجویان در دانشگاه پرداخته شده است. مردم نگاری پردیس به گروهبندیهای دانشجویی(مانند گروههای علمی، ورزشی، سیاسی و هنری وقومی وجنسیتی و...) و نیز خرده فرهنگهای دانشجویی توجه می کند. روابط دانشجویی به «اخوت بدوی»[7] تشبیه شده است و البته گونهشناسیهای مختلفی از فرهنگ دانشجویی به دست داده شده است، مانند محرمان، نامحرمان و شورشیان. از این منظر جنبشهای دانشجویی باخود انواع خرده فرهنگهای دانشجویی را بازتاب می دهند.
پنج. یک «جهان زندگی» در اینجا جاری است
زیست - جهان[8] یا «جهان زندگی» در مباحث انتقادی هابرماس در برابر مفهوم «سیستم» توسعه داده شده است. زندگی دانشجویی دارای سپهری از «زیست – جهان» است که سیستمهای رسمی برنامههای آموزشی در دانشگاه نمیتوانند به تنهایی آن را پوشش بدهند.
جهان زندگی، عرصة نقشها و کنشهاست. کنشهای معطوف به ارتباط و معطوف به فهم و معطوف به نقد، در جهان زندگی به سر میبرند. جهان زندگی عرصة تولید معناست. همگرایی در جهان زندگی، نه بر اساس تجویزهای هنجاری و امر و نهیهای صادره از سیستمها و برنامهها، بلکه بر اساس اتفاق آراء و یا صورتهای دیگری از توافق قابل انتظار است.
جهان زندگی بر حسب سرشت زیستی خود، به تعامل با سیستمها علاقه دارد و از اینکه تحت سیطرة سیستم دربیاید میگریزد. این چیزی است که هابرماس از آن به فرایند استعمار «جهان زندگی» توسط سیستم[9] تعبیر میکند. زندگی دانشجویی که تحت سیطره سیستمی از برنامهها و قوانین و مقررات و آییننامهها قرار میگیرد، بیش از اندازه «قضایی»[10] وانضباطی میشود. اینکه زیست – جهان دانشجویی تقلیل پذیر به برنامههای رسمی آموزشی و دانشگاهی نیست با یک بحث دیگری مرتبط است که هابرماس به عنوان علایق شناختی[11] سهگانه به میان آورده است. به نظر هابرماس علایق شناختی سه سطح متمایز را در بر میگیرند:
1- علائق تکنیکی[12] که معطوف به ابزار و کار است و معمولاً با علوم تجربی و فنی و آموزشهای رسمی مربوط به آن تأمین میشوند.
2- علائق عملی[13] که معطوف به تعامل و زبان و فهم جمعی و بین ذهنی است و نیاز به هرمنوتیک و تفسیرو تأویل دارد.
3- علائق رهاسازی[14] که معطوف به خودآگاهی و انتقاد است.
برنامههای آموزشی رسمی نوعاً درصدد تأمین علائق دستة اول هستند و حتی در رشتههای انسانی نیز، آموزشهای رسمی غالباً با حال و هوای ابزاری دنبال میشوند، ولی در فعالیتهای داوطلبانة دانشجویی استعداد بیشتری برای تأمین علائق دسته دوم و دستة سوم وجود دارد. ارتباطات خودجوش دانشجویان در فعالیتهای فوق برنامه، بر بستری از کنش بین ذهنی و مفاهمه و تعامل آنها، نیازها و علائق شناختی سطح دوم آنان را مشروب میسازد. همان گونه که مشارکتهای فکری، علمی، فرهنگی، اجتماعی و صنفی و سیاسی دانشجویان با مضامین انتقادی خود میتواند در تأمین نیازهای سطح سوم یعنی رهاسازی آنان مؤثر بشود.[i]
[1] -Collegium
[2] - Student – University Model
[3] Brubacher, 1977.
[4] Ibid.
[5] Ibid.
[6] - Student Cutures
[7] -Primitive Brotherhood
[8] Lifeworld, Lebenswelt
[9] -Colonization Process
[10] - Verrechtlichung
[11] -Cognitive Interests
[12] - Technical
[13] - Practical
[14] - Emancipatory
[i] تفصیل موضوع در این کتاب آمده است: دانشگاه؛ منظرهای جهانی ومسأله های ایرانی. مقصود فراستخواه، 1389، تهران: نشر نی.
منتشر شده درنشریه اندیشه پویا شماره 10 پاییز 92
اگر تأسیس دانشگاه تهران را مبنا قرار بدهیم زندگی دانشجویی در ایران را می توان به هشت دوره تقسیم کرد. در هردوره، پرسشها از این قرارند: کدام قشر به دانشگاه دسترسی داشت؟ پارادایم غالب بر حیات دانشجویی چه بود؟ آنها چه نوع یوتوپیاهایی داشتند؟ چه مفاهیمی بر زندگی دانشجویی نفوذ داشت؟مسأله ها چه بودند؟ هویتهای مطرح کدام بودند؟ والگوهای «خودبیانگری» دانشجویان چگونه بود؟
دورۀ نخست. پیش از دهه 20 دانشجویان عمدتا از خواص وطبقات بالا بودند، زندگی شان در دانشگاه بیشتر وجه صنفی و آکادمیک داشت. آرمان اصلی، تجدد وپیشرفت بود. نخبگان تجدد خواه بر دانشجویان نفوذ داشتند و مسأله های دانشجویان نوعا این بود که امکانات آموزشی شان چقدر وچگونه است و پس از اتمام تحصیل، جذب کجا بشوند ومانندآن. تمایز هویتهای دانشجویی در این دوره بیشتر از نوع هویت رشتهای بود. الگوهای «خودبیانگری» به صورت اعتصابات دانشجویی در دانشکدههای فنی وپزشکی و... بود.
دورۀ دوم. در دهه 20 ، طبقات متوسط(عمدتا لایه های بالایی) به دانشگاه راه می یابند. در این دوره به دلیل شرایط پس از شهریور20، پارادایم صنفی با پارادایم سیاسی در می آمیزد. یوتوپیای سوسیالیستی دل می برد، چپ وعمدتا حزب توده به علاوه سازمانهای سیاسی خارج کشور بر دانشجویان ودانشگاه نفوذ دارد. مسأله ها از دخالت دولت در انتخابات، نفت ومسائل خوابگاهی برمی خیزد. تمایزهویتها ایدئولوژیک است: به صورت چپ، ملی، مذهبی. در این دوره بود که انجمن اسلامی دانشجویی برای رقابت با چپها وملیون، در پزشکی وفنی راه اندازی شد. دانشجویان در کنار اعتصابات و اجتماعات صنفی دانشجویی، به سیاست خیابانی سوق یافتند؛ سوق یافتنی!
دورۀ سوم. در اوج نهضت ودولت ملی، قشربندی دانشجویی همچنان عمدتاطبقه متوسط وبالاتر بود. زندگی دانشجویی تحت تأثیر سرمشق سیاسی و صنفی و مدیریتی، وزیر نفوذ عجیب مطالبات ناسیونالیستی، استقلال خواهی و ملی شدن نفت بود. همچنان این مردان سیاست بودند که بر دانشگاهی مردانه سایه می انداختند. مسأله ها بیشتر از بیرون آکادمیا ، از تعارضها وچالشهای درون حکومت(میان دربار، دولت ملی و....) ناشی می شد وگرایش دانشجویان به مشارکت در مدیریت سیاسی و برنامهریزی و اداره کشور به الگوی پیشین یعنی سیاست خیابانی شان افزوده شده بود.
دوره چهارم. بعد از سقوط دولت ملی تا اوایل دهه 40 بر اثر قدری رشد اقتصادی درکشور شاهد ورود لایههای میانی طبقه متوسط نیز به دانشگاه هستیم.ناکجاآباد، همان دولت ملی سرکوب شده ای است که رهبرمحبوبش در انزوای خاموش محصور شده بود. بیشترین نفوذ را جبهه ملی داشت. مسأله ها نوعا سیاسی بود: مثل کودتا ، خونهایی که در 16 آذر 32 ریخته شد وحذف مصدق از صحنه حکمرانی. تمایزهای هویتی همچنان ایدئولوژیک بود و الگوی خودبیانگری ؛ مقاومت.
دوره پنجم. در دهه 40 و50 بر اثر رشد بیشتر اقتصادی حاصل از مدرنیزاسیون دولتی متکی به نفت، لایههای پایینی طبقه متوسط نیز به دانشگاه راه می یافتند. پارادایم زندگی دانشجویی؛ صنفی- سیاسی، فرهنگی واجتماعی بود ومدینۀ فاضله اش عمدتا با انقلاب سیاسی و تغییر رژیم صورت بندی می شد. مسائلی مانند خودکامگی، فساد، وابستگی، عملکرد دستگاههای امنیتی(شکنجه، اعدام، کنترل دانشگاه، گارد دانشگاه و....)، رویدادهایی مثل سیاهکل در سطح داخل و ویتنام و کوبا و الجزایر در سطح خارج... سبب رشد رادیکالیسم در زندگی دانشجویی و شکل گیری سازمانهای فدائیان و مجاهدین وگروه های کوچک دیگر می شد. البته الگوهای زیست دانشجو متنوع بود مثلا در کنار پیوستن برخی دانشجویان به مبارزات حرفه ای(سیاست پارتیزانی)، بخش عمده ای از دانشجویان نیز با خلاقیتهای صنفی، فکری و فرهنگی واجتماعی(مانند زلزله، تختی و.....) سر می کنند، یا پی جوی مباحث آل احمد، شریعتی و دیگران هستند ویا درگیر مهاجرت و ادامه تحصیل وفعالیت.
دورۀ ششم. با پیروزی انقلاب ودر دهه 60 ، زندگی دانشجویی بسیار متشتت است. بخش هایی هنوز در تب وتاب انقلاب فرهنگی، وبخش هایی مواجه با کدگذاری های سیاسی وایدئولوژیک و سهمیهها. پارادایم غالب؛ صنفی و سیاسی است. دانشگاه و دانشجویان از نخستین آماج های همان انقلابی هستند که یک زمانی برای آنها یوتوپیا بود. شاید دهه 60 را دهه آخرین جاذبههای آرمانهای انقلابی وایدئولوژیک دانشگاه، و اولین آثار شکست رؤیاها و اتوپیاها در بازۀ زمانی مورد بحث به حساب بیاوریم. جریانهای سیاسی حاکم بر دانشگاه نفوذ دارند ومسأله ها، اموری مانند تصرف سفارت آمریکا، بومی سازی ،اسلامی سازی، تعطیلی دانشگاه، پاک سازی و گزینش، نگاه امنیتی وایدئولوژیک و سیاست کنترل دانشگاه، حوزه ودانشگاه و جنگ تحمیلی هستند. در واقع این تعارضهای درون حکومت وعملکرد حکومت است که هویت سازی می کند مثل سهمیه ها، دانشجویان محذوف یا مشروط سیاسی، خودیها وغیرخودی ها ومانند آن. الگوهای خودبیانگری عبارتند از اجتماعات دانشجویی، سیاست خیابانی، رفتن به جبهه و مقاومتهای خاموش.
دوره هفتم. در بعد از جنگ تحمیلی، پابه پای پدیده سهمیه ها، شاهد راه یابی محسوس طبقات پایین شهر و روستا هستیم. سیاستهای سازندگی وسپس اصلاحات و برنامه هایی از توسعه سیاسی واقتصادی وفرهنگی ، حال وهوای تازه ای به زندگی دانشجویی داده است مثل فراگیر شدن و توده گیر شدن و زنانه شدن. از سوی دیگر پارادایم ها نیز در حال تنوع اند و در کنار جنبش دانشجویی، سرمشق های بدیل دیگری مثل بازار دانشجویی و بسیج دانشجویی وجود دارند. هنوز یوتوپیایی دل دانشجویانی را می برد: لیبرال دموکراسی. تعارض های درون حکومت همچنان بر زندگی دانشجویی سایه می اندازد . مسأله ها یی مثل آزادیهای مدنی، مطبوعات و مشارکت سیاسی هنوز مسائل آکادمیا را تحت تأثیر قرار می دهند ومحور تعارضها اصلاحات و ضد اصلاحات است. در عین حال در این دوره شاهد تنوع چشمگیر هویتهای دانشجویی هستیم مثل هویتهای قومی، هویتهای سبک زندگی، هویتهای فکری وفرهنگی و هویتهای جنسیتی. برای همین است که الگوهای خودبیانگری دانشجویان هم متنوع شده است مانند انقلاب خاموش زنان وتسخیر پردیسهای دانشگاهی از سوی آنان، سیاستهای سبک زندگی، کانونهای علمی وفرهنگی، اجتماعات وفوق برنامه ها، معنویت گرایی جدید والبته همه در کنار سیاستهای خیابانی و اجتماعات و...
دورۀ هشتم. در دهه 80 قشر بندی اجتماعی دانشجویان به بیشترین مقدار تنوع رسیده است و البته شاهد نوعی جابه جاییهای طبقاتی هستیم. یعنی طبقات تازه ای بالا آمده اند. پارادایم غالب؛ سیاسی، فرهنگی –صنفی است. آرمانها نیز مختلف اند: توسعه اجتماعی، عدالتخواهی، تحول خواهی مجدد چپ وملی و دینی. ادامه نفوذ جریانهای سیاسی و تعارضهای درون حکومت به پیچیدهتر شدن صف بندیها انجامیده است و مسأله های مختلفی را دامن می زند. از حیث الگوهای خودبیانگری نیز فناوری اطلاعات وارتباطات، وبلاگها و شبکههای اجتماعی به روشهای قبلی یعنی سیاستهای خیابانی و اجتماعات و... افزوده شده است( به شرح مندرج در جدول):

منتشر شده در مجله آسمان، 2/6/92 ،شماره پنجاه وشش،ص32
1.فرض اصلی
فضا، بُعدی از زندگی آدمی است. آفریدن فضا، داشتن فضا و توسعۀ فضا برای زیستن، حق بشر است. فضای شهر از اَعمال وتجربه های انسانی به وجود می آید یا دقیق تر آن است که بگوییم اعمال وتجربه ها اصولا فضامندند. فضا امری متناقض نماست. هم هژمونیک است و ساز وکاری است برای صورت بندی سلطه، تفوق و سود. وهم امکان های آگاهی، ارتباط و عمل رهایی بخش را برای گروه های اجتماعی وشهروندان فراهم می آورد.
2.مبنای نظری
در یادداشت پنجم، از جستارگشایی های بدیع «لوفور» در مطالعات فضا بحث شد. وی دو سویه از فضای شهر را از هم متمایز ساخت: یک. فضاهای سیطره[1]، دو. فضاهای اقتضایی[2]. سویۀ نخست فضا در واقع، وجه سیستمی و ساختاری و رسمی آن است اما سویۀ دوم، ظرفیتهای پنهان ضمنی در فضاست که مردم آن را در متن زندگی خود کشف وخلق می کنند. این ظرفیتها در فضا، حسب مقتضیات ونیازها و پویایی های شهروندان وگروه های اجتماعی از طریق اعمال وارتباطات آنها پدید می آیند.[i]
لوفور فضا را پدیدارشناسی کرد وبا نگاهی انسان شناختی به حیات شهر وبه فضامندی، بحث از حق شهر در انداخت. در سال 1968 اثر او با نام «حق شهر» منتشر شد. دیوید هاروی(متولد1935)استاد مردم شناسی وجغرافیا در دانشگاه شهر نیویورک، بررسی های انتقادی فضا و از جمله همین حق شهر را بسط داد.[ii] .
برمبنای آرای این دو متفکر منتقد، فضا خصیصه ای ارتباطی دارد و با اینکه معمولا در بادی امر برای کنترل مردمان صورت بندی می شود اما خواه ناخواه ودیر یا زود به تصرف مردم در می آید و بخشی از زیست جهان مردم می شود. از دل همان فضاهایی که برای تسلط بر مردم و یا بهره کشی از آنها برپا می شوند، با نفوذ تدریجی تجربه ها و آگاهی ها و اعمال زندگی مردمان، آهسته آهسته وبه صورت خاموش و ضمنی، روزنه ها و رخنه هایی حاصل می شود. شکافها و فضاهایی نوپدید به وجود می آید و به انسانها امکان هایی فراهم می آورد تا خود باشند نه آنطور که لزوما سیستم های رسمی و ایدئولوژی های مسلط می خواهند.
این است سیر جدالی فضاهای غیر رسمی با فضاهای رسمی که در تاریخ می خزد. میلی در جهت رهایی بر فضای اجتماعی زندگی بشر نقش بسته است که از عمیق ترین نیازهای انسانی نشأت می گیرد وبا آگاهی وعمل آنها متحقق می شود.
3. مورد جامعۀ ایران
صورت بندی فضاهای رسمی و تکوین فضا های غیر رسمی از دل آن، در تاریخ معاصر ایران نیز جریان داشت، اما به طور غیر خطی و حتی از خلال وگسستها وبازگشتها. در زیر چهار مرحله از این جریان برای نمونه ذکر می شود:
یک. منافع طرف هایی تازه در نظام قاجار ایجاب کرد که اقداماتی از سوی کسانی مانند عباس میرزا ، قائم مقام ها و امیرکبیر صورت بگیرد، تأسیسات و مکانهای تازۀ اداری و آموزشی و رسانه ای مثل تلگراف و نشریات به وجود آمد و از دل این صورت بندی های تازه ، فضاهایی نیز برای گروه های جدید شهری در انجمنها، اصناف ، محافل منورالفکری و مطبوعات به وجود آمد. جنبش مشروطه در این فضاهای اقتضایی رشد کرد و به ثمر رسید.
دو. همین نظام مشروطه بعداً خود به صورت فضای رسمی بی خاصیت درآمد. تا اینکه علایق و مقتضیات طرفهای تازه ای در حکومت پهلوی به پروژۀ مدرنیزاسیون وبرنامه های توسعه انجامید. بار دیگر فضاهای جدید شهری، دانشگاهی، اجتماعی و فرهنگی شکل گرفت. پشت این فضاها، گرایش هایی در دربار و دولت وگروه های حاکم وحواشی آنها بودند. اما در همین فضای مدرنیزاسیون بود که افق هایی برای تحول خواهی، آزادیخواهی و عدالتخواهی در متن جامعه گشوده شد و به انقلاب بهمن 1357 انجامید. این انقلاب البته به صورت خاصی سوق یافت و نهادینه شد.
سه. آنگاه از دهه دوم جمهوری اسلامی ودر واکنش به مشکلات ناشی از جنگ و افراط کاری ها و سیاستهای نادرست، طرفهایی مقتضیات و منافع را در آن دیدند که تجدید نظرهایی واقع بینانه تر صورت بگیرد. از این طریق فضاهایی برای دختران( از درس خواندن تا دوچرخه سواری)، فضاهایی برای شهروندان در فرهنگسراها و در سطح شهر و در استفاده از ویدئو و مطبوعات ومانند آن فراهم آمد. جنبش اصلاح طلبی از دل این فضاها برپاشد. اما به گسست انجامید.
چهار. از رهگذر رشد فضاهای رسمی اشاره شده در فوق به رغم همه بازگشتها وگسستها، میل به زندگی در مردم باردیگر جنبیدن گرفت و دیالکتیک خاموش فضاهای رسمی وغیر رسمی، همی همچنان پیش رفت. فضاها را در شهر و پیرامون خود ببینید: « اتوبانها، پاساژها، مجتمعات خدماتی، ورزشگاه ها، نمایشگاه ها، تفرجگاه ها، مدارس و دانشگاه ها، مکانهای تولید، مبادله، مصرف و ارتباط، فضاهای اقتصادی و اجتماعی وفرهنگی، پوشش های مخابراتی و فضاهای رسانه ای ومطبوعات و مابقی آنها». پس پشت بیشتر آنها چیست؟ جز مناسبات قدرت وثروت و رانت و ایدئولوژی های غالب که هدف اصلی شان تسلط بر انسانها، تصاحب منابع و کنترل ذهنها وجانها وبدنهاست. اما همین فضاهاست که ناخواسته و ذره ذره امکان هایی به دست شهروندان می دهند. مردم از لابلای همین فضاها، اینجا وآنجا، فرصتهایی کم وبیش به چنگ می آورند برای تجربه کردن، آگاه شدن، هویت یافتن، اظهار وجود، کنشگری و سیاست های زیستن، و عیان ساختن وبیان ساختن خویش.
فضای غالب معمولا در تصاحب قدرت وثروت وایدئولوژی های مسلط است. هرچند از طریق این فضاها، احتمالات دستیابی بخشی از جامعه نیز به رفاه، به نظم، به دانش وتکنولوژی، به سرگرمی و به کالاها و خدمات دیگر فراهم می شود اما هدف اصلی آن است که به زندگی شهروندان قید بزنند، مرزبندی وفاصله گذاری بکنند. این فضاهای غالب، مردمان را می گیرد. اثری القایی دارد. افسون می کند. به آداب واطوار در می آورد. عاداتی ایجاد می کند. الگوی مصرف وحتی الگوی اندیشیدن می دهد ویا تابوهایی درست می کند. ساکنان در شهر می دانند موضوع کنترل هایی اند که از آنها درباره اش نظری نمی خواهند. فضاهای شهر، جایی است که قرار نیست در آن هر حرف را به زبان بیاوری، نباید هر طور که دلت بخواهد لباس بپوشی یا ارتباط برقرار بکنی. رسانه به رغم تمام قابلیتهای فنی وجهانی اش، فضایی است فقط برای بعضی حرفها و بعضی تصاویر و بعضی اطلاعات. نه هر حرف وهر اطلاعات. فضاها همچنان سلسله مراتبی و هرمی هستند، متمرکزند، متقارن اند، مرزبندی شده و طبقه بندی شده اند و قس علی هذا.
اما از نشت تدریجی تجربه ها واعمال ضمنی و ارتباط ها وآگاهی های شهروندان در درون همین فضاهای رسمی، ظرفیتهایی نوپدید به ظهور می رسد که امکان هویت یابی های تازه وتجربه های تازه برای مردم فراهم می شود. در این فضاهای ضمنی و اقتضایی است که الگوهای نو از اندیشیدن و رفتار، سبک زندگی متنوع برای گروه های اجتماعی، وامیال و آرزوها و مطالبات فروخورده کم وبیش می جنبد و سر بر می آورد.
از همین رهگذر، سپهری فکری واجتماعی و فرهنگی برای جامعه گشوده شد که دیوید هاروی از آن با عنوان «فضای امید» بحث کرده است[iii]. جنبش انتخاباتی دعوت به اعتدال و تدبیر و عقلانیت، نمونۀ ایرانی این فضای امید است.

اکنون نوبت دولت است که دوستی خود را با این پویش درونزای اجتماعی به اثبات برساند؛ این بار اما نه با سخنرانی ها وشعارها و مناظرات انتخاباتی، بلکه با ابزار های کارامد نهادی و مدیریتی و با حکمرانی خوب.
[i] Lefebvre, H. (1991) The production of space. Oxford, Basil Blackwell.
این کتاب در 2007 تجدید چاپ و در ایران نیز ترجمه شده است: لوفور،هانری(ترجمه1389) تولید فضا. محمود عبدالله زاده ، علی میرآخورلی. تهران: مرکز مطالعات و برنامهریزی شهر تهران.
[ii] Harvey, David(2008)The Right to the City. New Left Review 53 sept/oct 2008: 23-40.
[iii] Harvey, D. (2000), Spaces of hope. Edinburgh.
یادداشت پنج از ستون «آگاهی وجامعه»
مجله آسمان، 27 مرداد 92، ش55
بیان مسأله
اتفاق مهم آن است که در آگاهی اجتماعی می افتد. طرح طرح ها در ایران ، طرح آگاهی جدید فاعلی است. بحث دربارۀ سرشت این آگاهی از یادداشت اول آغاز شد. یادداشت دوم به مقتضیات آگاهی در جامعۀ بزرگ (متفاوت با جامعه به معنای سنتی) اختصاص یافت. یادداشت سوم از جِرم یک جامعه در مقایسه با جرم دولت سخن گفت و از نیروی آگاهی های نوپدید در جامعه. موضوع یادداشت چهارم، ریزقدرت منتشر در شهر و در آگاهی شهری بود. در یادداشت حاضر آگاهی اجتماعی جدید از منظر فضای شهری پیجویی می شود، با این فرض که زیست ما آکنده از فضاست.
پایۀ نظری
مسأله بیش از آن است که گفته شود ما در فضا زندگی می کنیم. بلکه باید گفت ما فضامند می زِیِیم. فضامند می اندیشیم. فضامندی[1] جزو خصائص هستی وادراک ماست. آگاهی اجتماعی نیز بواسطۀ فضا ودر فضا شکل می گیرد. فضای شهر است که مشحون از آگاهی می شود. آگاهی سیالی درفضا جریان پیدا می کند؛ مثل ذرات هوا و مثل ذرات نور.
فضای شهر تنها امری هندسی دارای ابعاد فیزیکی و حاوی اشکال واشیا نیست. فضا، امری ادراکی است، امری ارتباطی واجتماعی است. هنجاری است و عاطفی است. برآمده از نحوۀ زیست و مناسبات و اعمال انسانی است و این امکان را فراهم می آورد که ما به تجربه های خویش معنا بدهیم.
سنّت توضیح امور از طریق فضا را هانری لوفور(1901-1991) جامعه شناس فرانسوی بسط داد. وی دربارۀ فضای شهری، ریتم زندگی روزمره در آن وبه طور کلی دربارۀ فضامندی حیات اجتماعی آرائی به دست داد[i]. لوفور تیپولوژی ای سه تایی از فضا ارائه کرد[ii]. سه نوع فضا هست.
فضای یک
نوع اول فضا همان است که به طور معمولی ومتعارف از آن سخن می رود وبیشتر به ابعاد فیزیکی موضوع دلالت می کند؛ خیابانهایی که باید رفت، جاهایی که باید رسید. آنچه ساختمانها را، مکانهای کار وتفریح وزندگی ما را و مسافتها و فاصله ها را دربرمی گیرد. در آن خدماتی می دهیم یا می گیریم، دیده می شویم، کنترل می شویم، تعامل می کنیم و مابقی قضایا. این معنا از فضای شهر تداعی کنندۀ تماس ها وحس های معمولی ماست. حصّه ای از فضا که با تصرفات بشری، از طبیعت و از کائنات بریده می شود ودوخته می شود وما را فرامی گیرد. خیلی وقتها طبیعت را نیز زخمی می کند.
فضای دو
نوع دوم فضا، فضایی است که از طریق گفتمانهای مختلف، بازنمایی[2] می شود. مثلا برای برنامه ریزان شهری، فضا و اماکن وارتباطات، معنایی فنی و تخصصی دارد. برای سیاسیّون، شهر وخیابانها و دیوارها و مکانهای حزبی و تریبونها، فضاهایی برای ارادۀ معطوف به قدرت ورقابت بر سر قدرت است وتابع قواعدی است. برای دانشگاهیان، پردیس و آکادمیا فضای هنجاری خاصی هست. همینطور است که در بیمارستان، نمادهای سکوت نصب می کنند. در پادگانها نرده می کشند. در فرودگاه، تابلوی عکسبرداری ممنوع می زنند. در پاساژها ویترین می آرایند، موسیقی می نوازند وبازار گرم می کنند و...
از همین عداد، مهم تر از همه فضاهایی در شهر هست که با صورت بندی های مختلف ثروت وقدرت برساخته می شوند و گرانبارند از گفتارهای ایدئولوژیک متناظر با این صورت بندی ها. مناسبات سیطره وسرمایه، فضاهایی را به قصد بیشینه سازی سود خود، به قصد کنترل و به قصد تأثیر دلخواه بر روی ما، برای مان ترتیب می دهند ولبه های انتهایی این شبکۀ فضایی ِ صورت بندی شده، به انواع فروشگاه ها و ادارات وسازمانها ونهادها وسیستم ها می رسد.
بدین ترتیب فضاهای بازاری و رسانه ای، فضاهای دفتر و دیوانی، فضاهای انضباطی، آموزشی وقضایی به وجود می آید و با توسل به اقسام ایدئولوژی ها برما سایه انداز می شود. فضاهای مداخلات و تنظیمات ومقررات شهری شکل می گیرد و خود را بر زندگی انسانها چنان تحمیل می کند که آنها نمی دانند کی و چطور وچرا در این فضاها پرتاب شدند و چگونه این فضاها بازتولید شد وبرآنها استیلا یافت.
فضای سه
اما نوع سوم فضا، آن فضای غیر رسمی وبسیط است که مشحون از تجربه های زیستۀ عمومی شهروندان است و از پرکتیس ها واعمال زندگی روزمرۀ آنان نشأت می گیرد وفضای ایماژها و احساس ها وانگیزش ها ومعانی و تخیلات وتداعی ها وآگاهی های پنهان شهروندی است.
ما همه با معنای نخست فیزیکی فضا آشناییم و برحسب گفتمانها و ایدئولوژی ها نیز مشمول ومحصور فضاهای خاصی به معنای دوم آن می شویم. اما سطح اخیر و سوم از فضا، سطح مهمی از فضاست. فضای تجربه های خاموش، ولی مداوم و ژرف و نافذِ روزمرۀ ماست. این معنا از فضا در یک گفتمان خاص علمی و فنی و ایدئولوژیک نمی گنجد، منبسط است، سیال است، خاصیتی اثیری دارد. حاوی کلیّت زیست ماست و در محیط حیات ما منتشر است و جریان دارد.
دربرابر آن فضا های رسمی طبقه بندی شده وانضباطی که در فوق گفته شد، این فضای سه فضای بسیطی است که بیشتر برآمده از اعمال وتجربۀ زیستۀ خود شهروندان است. نشأت گرفته از ریزقدرت منتشر در شهر است(یادداشت چهارم). این فضا، حاوی فرهنگ عمومی است. زندگی روزمره از این فضا سرشار می شود. این فضا مملوّ از میل به رهایی و آگاهی و «خود ابرازی» و خلاقیت وگونه گونی وتنوعات سرکش است.
این فضا بیشتر خصیصه ای اجتماعی دارد تا سیاسی واقتصادی. در همسایگی ها، دوستی ها، محله ها، حرفه ها وصنوف، ودر فعالیتهای خودجوش داوطلبانه و ارتباطاتِ کدبندی نشدۀ همشهریان در اینجا وآنجا شکل می پذیرد. فضایی برآمده از اعمال وابتکارات درون جوش «ان جی او» ها و شبکه های اجتماعی است. از روابط غیر رسمی محیطهای کار و تفریح نشأت می گیرد. در پارکها و کافه ها و دوره ها و حلقه ها به وجود می آید و انواع فضاهای گفتگویی و تعاملی را به راه می اندازد. میکرو قدرت اجتماعی منتشر در شهر که یادداشت قبلی از آن سخن گفت، سرشار از این نوع فضاها وپشتگرم به این فضاهای بسیط و اثیری است.
محتویات فضای سه، کمتر خصیصۀ صریح و کلامی دارد. ضمنی است. از جنس ارتباط وهمکنشی طبیعی است. سرشت این فضا، ادراکی وهنجاری وعاطفی است. نظم هایش عمدتا درونزا شکل می گیرد و بهتر است بگوییم از متن زندگی می روید. بیشتر، از پایین به بالاست و نامتقارن است. شبکه ای است تا سلسله مراتبی. کمتر برون –تنظیم، وبیشتر خود- تنظیم است. آهسته آهسته و بی صدا چکّه می کند. چنان که گاهی سیستم های رسمی، از انبساط این فضا غافلگیر یا درمانده می شوند(نمونه اش انتخابات اخیر بود). به سختی قابل کدبندی و کنترل رسمی است. آگاهی اجتماعی در این فضاست که تدریجا تکوین می یابد وانباشت پیدا می کند و ونقش آرام و خاموش اما مؤثر وعمیق ودیرپا و ماندگار خود را بر وقایع جامعۀ امروزی ایران می زند.
پی دی اف..........................................................
هفته نامه آسمان،ش54، بیست مرداد92، صفحه 45
طرح مسأله
قدرت در سیستم های اجتماعی، صورتهای مختلفی دارد. سرمایه، قدرت است. آنها که تصاحب بیشتری بر منابع مادی این عالم به چنگ می زنند، کمند قدرت خویش برخلایق می افکنند وچه ها که نمی کنند. همینطور است سایر صُوَر قدرت. قدرتی که با اختیارات حکومتی به وجود می آید و بر مردمان اِعمال می شود؛ بیشتر هم به ناروا. ایدئولوژی، صورت دیگر قدرت است و دربارۀ امور چنان با صدای بلند وقاطع سخن می گوید که صداهای دیگر چه بسا ناشنیده می مانند. هژمونی، شکلی از قدرت است که تفوّق ایجاد می کند. از صورتهای دیگر قدرت می توان برای نمونه به قدرت قانون وقدرت رسانه نیز اشاره کرد.
آیا امکان مقاومت در برابر این قدرتهای درشت برای مردمان هست؟ آیا مردم می توانند ابتکارات وخلاقیتهایی در مواجهه با این همه اَشکال بزرگ قدرت از خود نشان بدهند؟ «ریزقدرت» مفهومی است برای توضیح این مسأله.
ریز قدرت چیست ودر کجاست؟
ریزقدرت در آگاهی وزبان وعمل اجتماعی است. برخلاف نگاه غالب ومتعارف سیاسی که قدرت را چیزی در آنجا، عمدتا در بالا، در حاکمان، در ساختارها ونهادهای رسمی دولتی ودر مقررات حکومتی می بیند، کسانی مانند ریچاردسنِت[i] (استاد جامعه شناسی دانشگاه نیویورک ولندن)خصیصۀ «اثیری» و بسیار ریزی از قدرت نشان می دهند که در ذهن وروان جمعی است ودر جاری اعماق جامعه نهفته است.
سنِت در کتاب اقتدار[ii] که در دهۀ 80 انتشارداد [iii] ، از قدرتی منتشر در زیر پوست شهر ودر هستی آدمها بحث کرد. قدرت از معناهایی به راه می افتد که افراد انسانی به خود می دهند و به اعمال خود وروابط خود. قدرت با خودآگاهی های فردی واجتماعی، فیضان و سَرَیان می کند. به تعبیری برگرفته از کلام سِنِت(سنت، پرهام، 1378: 30)؛ مردم دلشان می خواهد حاکمان بفهمند آنها این اندازه اهمیت دارند که محل توجه قرار بگیرند. انسانها، مهم اند و می خواهند مهم بمانند.
نگری وهارت در دوگانۀ مشترک خود یعنی «امپراتور» و «انبوه خلق»[iv] به نحو دیگری به سروقت این بحث می آیند. امپراتور، معرّف قدرت سخت و درشت در بیرون است با همۀ ابزارهایش. اما انبوه خلق[v] حاوی دو پتانسیل جدّی است: یکی سوژگی است، یعنی میل به آگاهی فاعلی خود بنیاد. دومی تنوعات عجیب درونی است. گروه های مختلف سنی، جنسیتی، قومی، طرز تفکرها، امیال، گرایشها، ذوق ها و سبک های زندگی در این انبوه خلق، چنان پویایی درونزا به وجود می آورد که کار را بر قدرتهای درشت بیرونی سخت می کند. ریز قدرت از متن این انبوهگی سر بر می کشد.
میکرو قدرت در ایران
صبح که از منزل بیرون می زنید، هرچقدر هم زود باشد این انبوه خلق را در خیابانها می بینید. نوعا باسوادند، به احتمال زیاد شب پیش نیز با رسانه های خارجی وماهواره ها و اینترنت محشور بودند، شاید چند ایمیل رد وبدل کردند، به فیس بوک سری زدند، احتمالا تویت کردند. معمولا به رغم هر فیلتر وپارازیت، خیلی چیزها از جهان می شنوند و می بینند. حافظۀ روزمرۀ آنها گرانبار از اطلاعات وایده هاست و بناگزیر از محدودۀ گفتارهای رسمی در کشور بیرون می زند.
سبک های زندگی این انبوه خلق را می نگری، در همین نمونۀ کوچک ظاهر لباس ورفتار به قدر کافی کثیر است و الباقی کثیرتر. تا فرصتی در تاکسی، اتوبوس و مترو دست می دهد بلافاصله از حرف زدن ودیگر شواهد، متوجه تنوعات قومی و زبانی آنها نیز می شوی. کم وبیش تحصیلات دارند و بخش قابل توجه شان چند سال بعد از دیپلم نیز درس خوانده اند. دوره های مختلف آموزشی مثل زبان وکامپیوتر وغیر آن رفته اند ویا می روند. از صنوف وکسب وکارهای مختلفی هستند. انواع مهارتهای ارتباطی واجتماعی دارند. چیزی به گوش گذاشته اند ومی بینید که دارند گوش می دهند اما نمی دانید چیست. جلوی کیوسک ها به تیتر روزنامه ها سَرَکی می کشند، گاه زیرلبی چیزی می گویند، متلکی می پرانند. به اندک بهانه ای درباب مسائل عمومی با هم بحث می کنند، نسبت به قبل با رواداری بیشتر. میل به فهمیدن دارند. با تلفن همراه شان ور می روند، پیامی می فرستند یا در داخل آن متنی می خوانند، بازی ای می کنند، فیلمی می بینند. یا بعضا نوت بوک وآی پدی هم درآورده اند و دارند کارهایی می کنند. تو گویی یک پا خبرنگارند ومفسّر آماتور اخبار واتفاقات از سطح جهان تا منطقه تا داخل. به بازار بورس و به قیمت دلار حساس و پی جویند. لازم شد وارد گود می شوند وبا بازار نیز بازی می کنند.
این تازه روی کوچه وبازاریِ انبوه خلق است. در خانه ها و مغازه ها، در مکانهای کار وتفریح، اوقات فراغت، میهمانی ها، همسایگی ها، ارتباطات وشبکه های اجتماعی؛ این مردم، آن روی دیگر نیز دارند؛ با شگردهایی از آگاهی و ترفندهایی از زبان و علایم و نشانه ها که در سطح وسیعی از تنوعاتِ وحشی وسرکش سر می زند. طیف قابل توجهی از اینها، دوستی وکسی وآشنایی در این یا آن نقطه جهان دارند، اگر هم امکان رفت وآمد برای بخشی از اینها نیست، باری روابط که هست. قابلیتهای جابه جایی وتحرک اجتماعی شان خواه ناخواه افزایش وگسترش پیدا می کنند. هنجارها، ارزشها و نگرش ها روز به روز، عرض شان عریض می شود و ته وتوی شان ناپیدا. خدا این مردم را یک بار می آفریند اما خودشان، بارها. مدام وپی در پی دارند خودشان را کشف می کنند و از نو خلق می کنند.
این است ریزقدرت منتشر؛ در آگاهی جدید شهری، در زندگی روزمره، در زبان اجتماعی، در اعمال ونشانه ها و ارتباطات وشبکه ها. این صورتی اثیری از قدرت است و در حال انبساط. سپهر عمومی را ازخود می آکند، فرهنگ عمومی را تنوع می بخشد، در زیر پوست حیات جامعه می دَود وانحای صورتهای درشت و شناخته شدۀ قدرت را در بازار، در دولت، در مقررات حکومت ودر رسانه، به چالش می کشد و با گفتارها وایدئولوژی های رسمی یکی به دو می کند.
انتخابات با همۀ شگفتی هایش تنها گوشه ای از شگردهای میکروقدرت اجتماعی و در حال تکوین ایرانی با قدرتهای آشکار است. ضریب نفوذ و تأثیرات خاموش اما نیرومند ریزقدرت نهفته در انبوه خلق، هر روز وشب ، مازادی از نقش خود را بر سیستمها وساختارهای رسمی قدرت می زند و آنها را به تحول ودگردیسی وامی دارد.
صورتهای رسمی قدرت، اکنون خود را در میدانی متفاوت از بازیها می بینند؛ با طرف هایی تازه وقواعدی دگرواره و نوپدید. و ای کاش که همچنان ببینند. اینک زمانی است برای تغییر، اما نه جابه جایی آدمهایی که قدرت به معنای مرسوم را دست گردانی می کنند بلکه آموختن گرامر تازه ای از سیاست. دستور زبانی از حکمرانی که در سپهر معانی و فرهنگ لغات آن، معنایی جدید وبدیع از قدرت، قدم به هستی نهاده است و آن، ریزقدرت منبسط وسیال در آگاهی شهری و در زبان و عمل اجتماعی است. دیگر، هر بازی قدرت بی این طرف تازه، ناتمام است.
منتشر شده در آسمان، ش52، 5مرداد92، ص37
نصیحت الملوک ها
انتظارات از دولت که مدتهایی مدید، ترجیع بند گفتارهای رایج سیاسی ما شده بودند( چه قبل وچه بعد انقلاب)نسخۀ امروزی تری از نصیحة الملوک ها واندرزنامه های قدیمی هستند. نوعی بازی با مجموعه صفر اند. در گذشته می گفتند «دولت عدل» و امروز می گوییم دولت پاسخگو یا دموکراسی و مانند آن. آن موقع حرف نخبگان این بود «به نوبت اند ملوک در این سپنج سرای، کنون که نوبت تُست ای مَلِک به عدل گرای». الان هم فهرستی از درخواستهای سیاسی ردیف می شود از قبیل اینکه دولت باید به حقوق ملت وآزادی ها وچه وچه ملتزم باشد.
اما نه در آن اندرزنامه ها ونه در این گفتارهای سیاسی، هیچ معلوم نشد که آخر چگونه؟ ...وقتی جامعه کوچک است ودولت بزرگ است، این چه انتظاری است که گوشش بدهکار حرف ملت باشد یا به حقوق آنها چندان التفاتی بکند؟ مجادلات سیاسی برسر دموکراتیزاسیون دولت در حالی که جامعه کوچک مانده و او بزرگ است، تقریبا شبیه دعوا بر سر کیسه های خالی است.
اندازۀ جامعه واندازۀ دولت
در اینجا بهتر است از یک استعارۀ فیزیکی استفاده بکنیم. مسلّم که مفاهیم فیزیک برای توضیح جامعه کفاف نمی دهند اما می شود با احتیاط های لازم از آنها مدد گرفت. قانون جاذبه می گوید وقتی از دو چیز، یکی بزرگ باشد، نیروی(F) بیشتری خواهد داشت وآن دیگری را به سوی خود خواهد کشید. در این میان دو متغیر مهم، یکی جِرم( m) ویکی فاصله(r) است.
در قضیۀ جامعه ودولت نیز هراندازه جامعه بزرگ بشود ودولت نیز در فاصلۀ زیاد دوری از او نباشد، جامعه خواهد توانست با نیرویی که دارد، دولت را به سوی خود بکشد. یعنی به حقوق خویش متقاعد، و به خود پاسخگو بکند.
انتخابات 92 دلالتهای نشانه شناسی مهمی داشت. انتخابات یک لحظۀ اجتماعی[1] برجسته از زمان جامعۀ ایران بود. تغییرات تدریجی وذخائر ایام وسالیان، در این لحظه با یک رفتار پرقدرت ظاهر شد. مقدمات ومقارنات و نتایج این انتخابات از منظر بحث حاضر، حاصل نیرویی بود که جامعه ایران مدتی است دارد در خود می اندوزد و واجد آن می شود. جِرم ونیروی جامعه تدریجا افزایش پیدا می کند و فاصله دولت نیز از جامعه آهسته آهسته کاهش می یابد. پس جامعه گویا کم وبیش می تواند دولت را درحوزۀ کشش خود قرار بدهد. بدون اینکه زیاد خوش بین باشیم می شود این را از علامت های امید قلمداد کرد.
بزرگی ونیروی جامعه به چیست؟ به آگاهی اجتماعی است، به نهادهای مدنی وصنفی است، به بخش غیر دولتی قوی، به بلوغ فرهنگ سیاسی، به پختگی نیروهای تحول خواه ومانند آن است(برای مفهوم بزرگی جامعه بنگرید به یادداشت دوم از این سری).
بزرگی دولت به چیست؟ به دریافتهای نفتی مستقل از مردم، به افسون ایدئولوژی، به قدسی شدن قدرت، به انحصارات اقتصادی وامثال آن است.
فاصله دولت وجامعه
اما فاصلۀ دولت با جامعه چگونه کم وزیاد می شود؟ هرچه دولت از حیث امکانهای رسانه ای وارتباطی وفضای عمومی جامعه، دور از انظار جامعه است و کارهایش قابل اطلاع یابی نیست، در واقع فاصله بیشتری با جامعه دارد و به این راحتی در حوزۀ نیروی کششی جامعه قرار نمی گیرد. ماهواره، اینترنت، فناوری اطلاعات وارتباطات، شبکه های اجتماعی ومانند آن موجب کاهش فاصلۀ دولت از گوش وزبان می شود.
اینشتن تبصرۀ خوبی به نیوتون زد وعامل دیگری برای توضیح گرانش ها به میان آورد وآن «انحنای فضا-زمان» است. چرا زمین جاذبه دارد؟ نه فقط برای اینکه جرم آن بزرگ است بلکه به این علت که انحنای فضا-زمان را خم می کند.
جامعه ایران آهسته آهسته فضاها وزمانهایی برای خود، ایجاد کرده است که برحسب سرشت شان تاحد زیادی دور از تطاول دولت اند. تا مجتمع های تجاری ساخته می شود، بلافاصله جمعیت می ریزد به آنجا. امکانهای سیالی برای پاساژگردی به دست گروه های اجتماعی می افتد و از این طریق «فضا- زمان» اجتماعی را به نفع خود خم می کنند وسبک های زندگی متنوعی در پیش می گیرند. دهها مثال دیگر هست که در یادداشتهای بعدی بحث خواهیم کرد.
مداخله دراینها برای دولت براحتی مقدور وعملی نیست، پس انحنایی در «فضا- زمان» اجتماعی به نفع جامعه در حال شکل گیری است و دولت روز به روز در تور کشش جامعه می افتد. اگر این فرایند پیش برود کم وبیش همان اتفاقی می افتد که در جوامع صاحب دموکراسی های پایدار برقرار شده است. در این حالت، منظومه ای کارامد از جامعۀ مدنی، حوزۀ عمومی، بازار وبخش غیر دولتی ودولت به نفع شهروندان شکل می گیرد ودولت به لحاظ ساختی وکارکردی، خصیصۀ پاسخگویی پیدا می کند.
جثّۀ جامعه چگونه بزرگ می شود؟
برای اینکه جثّۀ یک جامعه بزرگ بشود لازم است جرم بحرانی[2]لازم را طی بکند وپشت سر بگذارد. در «پویش شناسی اجتماعی»[3] ، جِرم بحرانی یا جثۀ بحرانی را به آن مقدار از رشد مواد ومصالح وظرفیتهای یک چیز می گویند که می تواند با نیل به آن از خود آثار تازه ای بروز بدهد و نقطۀ عطف تحولی را تجربه بکند ( Oliver & Teixeira, 1985 )[i]
جامعه ایران مقدار زیادی از این فرایند را طی کرده است. امکان های آگاهی شهری وارتباطات و شبکه های اجتماعی روز به روز افزایش می یابد. حتی در دور دست ترین روستاهای جامعه ایران نیز مردم از ماهواره و اینترنت و سایر وسائلی استفاده می کنند که به آسانی قابل کنترل ومهار نیستند. تلفنهای همراه به کامییوتر های توجیبی بدل شده اند.
همانطور که در فضاهای «پاساژ گردی» و سبک زندگی گفته شد، این ظرفیتهای اطلاعاتی وارتباطی ورسانه ای نیز جرم ونیروی جامعه ایران را افزایش می دهد. انحنای فضا زمان اجتماعی را به نفع مردم بیشترمی کند وشهروندان را توانمند می سازد.
اینفوسفر ایرانی
سپهر آگاهی ایرانی، حوزۀ پرقدرتی از کشیدن دولت به سمت حقوق و منافع جامعه شده است. این همان اینفوسفری[4] است که به رغم همه موانع ومحدودیتها ، خواه ناخواه گسترش ونفوذ پیدا می کند. اتمسفر، سپهر گازها وذرات است. ژئوسفر، هستی ورفتار سنگ وخاکی است که بر روی آن قرار داریم. هیدروسفر، سفره و گردش آب در این زمین است. بیوسفر، موجوداتی است که می آیند ومی روند و اینفوسفر، جریان اطلاعات و ارتباطات و سپهر آگاهی است وزندگی وفرهنگ وجامعه امروزی به طور خاصی برحسب آن متحول واز نو صورت بندی می شود.
اینفوسفر ایرانی مثل آب وخاک وهوا، متعلق به این سرزمین شده است و قابلیتهایی تازه برای جامعه مدنی وحوزۀ عمومی ونیروهای تحول خواه اجتماعی فراهم می آورد. اینها بخشی از جرم ونیروی نوپدید در جامعۀ ایران برای برکشیدن دولت به سوی خود است وتشکیل آن منظومۀ کارامدی که در اینجا از او بحث کردیم.
وانتخابات
دیدیم که چگونه جامعه در انتخابات 92 با هشیاری، حرفهای دل خویش بر دهان بخت آورانی از درون مرکزی ترین لایه های قدرت مستقر بگذاشت و با نیروی پتانسیل و قدرت نهفته اش کسانی از درون مجموعه حکومت (از هاشمی تا روحانی) را به سوی مطالبات معوقۀ اجتماعی برکشید وآنان را با خود به اعتدال همراه ساخت و همچنان می کوشد بلکه به دست اینان روال تدبیرامور عمومی را به راه مصلحت همگانی و منافع ملی برگرداند.
فایل پی دی......................................................
[i] Oliver P., G. Marwell & R. Teixeira 1985. A Theory of Critical Mass. I. Interdependence, Group Heterogeneity, and the Production of Collective Action. American Journal of Sociology. 91: 522-556.
منتشر شده در آسمان، 29 تیر92، شماره 51 : 47-48
جامعه ایران، جامعۀ بزرگی می شود. بزرگ، اینجا به معنای یک وصف کلی وتعارف آمیز نیست. ساختار و صفات جمعیت ایران واقعا در حال دگرگونی های مهمی است. روابط ومناسبات در متن جامعه متحول می شود. در نهادهای بدنۀ اجتماعی تغییرات معناداری روی می دهد. در نهادخانواده، نهادهای ارتباطی، صنفی، مدنی و بقیه. جامعه از خود علائم رشد و بلوغ نشان می دهد. این اتفاق کوچکی نیست.
درروان شناسی و علوم تربیتی می گویند دورۀ بلوغ فرزندان از حساس ترین وخطیرترین دوره های رشد برای خانواده هاست. گروهی از پدر،مادرها غافلگیر می شوند. فکر می کنند دختر،پسرشان هنوز بچه اند. بی خبر از اینکه در بدن و مغز وذهن آنها، درگرایشها ونیازهای شان و خواسته ها و روحیات وروابط اجتماعی آنها تغییرات تعیین کننده ای اتفاق افتاده است. آنها بزرگ شده اند، ارتباطات مستقل از خانه دارند؛ با مدرسه، با شهر ونهادهای بیرون خانه(حتی وقتی که در خانه به سر می برند). دوستانی دختر وپسر دارند که والدین شان نمی شناسند. اطلاعات یا دسترسی به اطلاعات آنها دائم فزونی می گیرد. سبک های زندگی متفاوتی اختیار می کنند. با فضاهای مجازی و اینترنت محشورند. در شبکه های اجتماعی عضوند ومابقی قضایا.
پدر مادرهایی که این تغییرات را بهنگام وحتی قبل از وقوع ملتفت نباشند ، عاجز ترین پدر مادرهای دنیا در کمک به ظهور استعدادهای فرزندان شان وشکوفایی ونیکبختی آنها خواهند بود. داستان جامعه نیز از این قرار است. سیاستگذاران، مدیران وحکمرانان از جمله آنهایی هستند که لازم دارند بموقع علائم بزرگ شدن جامعه را عمیقا دریابند.
وقتی ساخت زندگی اجتماعی وشهری تغییر می یابد، جغرافیای معرفت مردم و روحیات و مناسبات آنها نیز دگرگون می شود. این یک تغییر اکولوژیک است اما نه در آب وهوای طبیعی بلکه در محیط آگاهی و اطلاعات وارتباطات و محیط نهادی جامعه. نژادهایی که با تحول اکولوژیک سازگاری فعالی نداشته باشند، منقرض می شوند. نژاد های مدیریتی وحکمرانی نیز از قاعدۀ تطابق خلاق با محیط مستثنا نیستند.
شاهدی تاریخی برای تحول اذهان اجتماعی پابه پای تحول الگوی زیست دراینجا باختصار می آورم. در دوره هایی که مناسبات غالب جوامع را شکار، گرداوری غذا و یا دامپروری وکشاورزی سنتی تشکیل می داد، مردم نوعا با ذهن هایی «برون بنیاد» به عالم وآدم می نگریستند و زندگی می گذرانیدند( در نوشتۀ نخست توضیح داده شد). خدایان در مرکز ذهن انسان نفوذ داشتند ودر نتیجه معابد وخانه های خدایان هم، در مرکز دایرۀ ساده زیستگاهاجتماعی بود. تئوکراسی های اولیه بدین ترتیب پدید آمدند.
بزرگ شدن اجتماعات، مهاجرتهای گروهی، ازدحام جمعیت و پیچیده تر شدن نسبی مناسبات، سبب شد که سر وصدای جمعیت برای خدایان دردسرساز بشود. پیام آنها دیگر دشوار تر به گوش مردمان می رسید. در تحقیقاتی که راجع به حوزۀ بابل ومیان رودان و تمدن سومری انجام گرفته است، شواهدی برای این مدعا یافته اند. در اسطوره آکدیِ آتراهاسیس(Atrahasis)خدایان از هیاهویی که با افزایش جمعیت انسانی مرتب بیشتر می شد، برمی آشفتند و زبان به شکایت وعتاب می گشودند که صداها و گفتارهای مردم برای آنان مثل صدای نعره های گاوان، آزار دهنده گشته است! مردم برای خدایان مایۀ رنجش می شدند(Saggs,1962:384-5;Nardo,2007:46-47;Jager,2001: 11-12 ).[i]
با رشد جوامع، پادشاه خدایان[1] به پیشکار خدایان[2] و مستأجر خدایان[3] تحول می یافتند. تئوکراسی های صلب وسخت به کثرت اجتماع آغشته می شدند ورقیق تر و عرفی تر می شدند. گروه های انسانی و اجتماعی کم وبیش از صغارت بیرون می آمدند. ذهن درون بنیاد و فاعلی انسانی به جای ذهن دو مکانی، مجال ظهور پیدا می کرد(جینز، ترجمه 1389 : 220-221)[ii].
شواهد ملموس در زندگی روزمرۀ مردم و در چهره کوی وبرزن وشهر وخیابان، از بزرگ شدن وپیچیده شدن جامعۀ ایران خبر می دهد. مرور گذرا در آمار واطلاعات شکسته بستۀ موجود نیز مؤید تغییرات در متن جامعۀ ایران است. جمعیت در حال تحول ایران، درخود حاوی انواع پدیده هاست وبا خود امور نوپدیدی به حوزه زیست اجتماعی در این سرزمین روانه می کند.
با مقایسه سرشماری 90 با آمار 85، می بینیم شهرنشینی ازمرز 71 درصد گذشته است. اندازۀ خانواده، کوچک شده است. بُعدخانوار از «چهار» به «سه ونیم» رسیده است. این درحالی است که تا سال75، بُعد خانوار ایرانی حدود 5نفر بود. میانگین سن از حدود 22 سال در دهۀ 55 و65، به «30 » سال بالغ شده است. طبق پیش بینی های منتشر شدۀ دپارتمان امور اقتصادی واجتماعی سازمان ملل، این شاخص در چند دهۀ آتی بازهم افزایش خواهد یافت[iii] جمعیت 14 ساله و زیر آن در سال 65 حدود 45 درصد بود اکنون به حدود 23 در صد رسیده است وجای خود را به سنین 25 سال به بالا داده است. جمعیت ایران از حالت مخروطی در می آید. از این جمعیت متنوع فقط 12 میلیون نفر در تهران ساکن اند. تراکم نسبی جمعیت بیشتر شده است واز 43 به 46 نفر در هر کیلومتر مربع رسیده است. تهران که جای خود دارد و این شاخص در آن از 800 تجاوز کرده است.
باسوادی جمعیت 6ساله وبالاتر به 85 درصد رسیده است. در تهران 90 درصد هم شده است. اطلاعات مردم روز به روز درحال افزایش است. تحصیلات در حال افزایش است. بیش از 10 میلیون نفر در ایران دارای تحصیلات عالی هستند و زنان نزدیک به نصف این رقم را به خود اختصاص می دهند. بیش از 11 میلیون نفر نیز به رغم همه مشکلات ومحدودیت ها به هرحال به اینترنت دسترسی دارند. حدود 30 درصد اینها جوانان 15 تا 24 سالۀ کشور اند. در بیش از 33 درصد خانوارها رایانه هست. این شاخص در سال 85 حدود 22 درصد بود. استفاده از شبکه های ماهواره ای تلویزیون فراگیر گشته است وروز به روز زیادتر می شود. به رغم هر اصرار وابرام، هنجارهای اجتماعی در داشتن ماهواره، قوانین رسمی را عملا بلاموضوع ساخته است. این امر در عضویت در شبکه های اجتماعی مجازی نیز کم وبیش دیده می شود. هنجارهای غیر رسمی متن جامعه روز به روز پرفشار و تعیین کننده میشود وراه خود را به فحوای زندگی عمومی باز می کند. عمل واقعی اجتماعی(پرکتیس ها)، خود را به هر ترتیبی که هست بر سیاستهای رسمی(پالیسی ها) تحمیل می کند.
جامعۀ بزرگ، جامعه ای متنوع است. شب وروز اطلاعات و افکار کثیری در آن رد وبدل می شود. جامعه ای که چه بخواهیم وچه نخواهیم بالاخره با دنیا وصل است. آنچه از در می رانیم از پنجره می آید. مقیاسی نسبی از انفجار آگاهی در جامعۀ ایران دارد شکل می گیرد. فضاهای شهری، دیگر آن فضاهای سادۀ قبلی نیستند. محیط چند رسانه ای با همه فراز وفرود ها و آسیب های وارده، به طرز اجتناب ناپذیری در حال تنوع وگسترش است و این، سبب می شود که مردم صدای همدیگر را می شنوند وهویت شهروندی شان خواه ناخواه تقویت می شود.
ساده ترین اقتضای بزرگ شدن جامعه آن است که حکمرانی خواه ناخواه، به عملی فنی و تخصصی تبدیل می شود. الگوهای قبیله ای، سنتی و هیئتی و حتی دیوانسالار نمی تواند از عهدۀ ادارۀ جامعۀ بزرگ بربیایند. جامعۀ بزرگ میل به سازمان یافتگی درونزا وکارمدتری دارد.
[i] Saggs,H.W.F.(1962)The Greatness that was Babylon.NY:Mentor Books. Nardo,D.(2007)Ancient Mesopotamia.NY:greenhaven Encyclopedi Series. Jager, B.(2001)The Birth of Poetry and the Creation of Human World. Journal of Phenomenological Psychology.Vol. 32,No. 2,fall 2001.( Gods having become disturbed by the noise made by an ever-increasing human population…Human speech that sounded to them like the mooing or bellowing of cowes. The human were annoying…..)
[ii] جینز، جولیان(ترجمه1389)خاستنگاه آگاهی؛ در فروپاشی ذهن دو جایگاهی(کتابهای یک تا سوم). ترجمه خسرو پارسا ودیگران. تهران: آگاه.
[iii] Department of Economic and Social Affairs(2004) WORLD POPULATION TO 2300. New York: United Nations
سلسله یادداشتهای کوتاه مقصود فراستخواه در مجله آسمان (1)
شماره پنجاه 22 تیر92 ص 46
1.مسأله
جامعۀ معاصر ایران طی دهه ها در پای طرح های مختلفی پیچ وتاب خورده است. مثل طرح تجدد، طرح آزادی وحقوق بشر، طرح عدالت وبرابری، طرح ساختن ملت- دولت، طرح پیشرفت و توسعه، طرح عقلانیت، طرح دموکراسی، طرح علم آموزی وعلم ورزی جدید، طرح اخلاق ومعنویت و دیگر طرح های تحول خواهی. اما گویا یک طرح است که طرح ِ طرح هاست. به نظر می رسد که طرح ِ طرح های ما، طرح آگاهی است.
مراد از آگاهی در اینجا آن آگاهی اول شخص فاعلی است که انسان می خواهد برپای خویش نسبت به خود وبه جهان به دست بیاورد؛چه جهان طبیعی و چه جهان اجتماعی. برای تغییر این جهان، برای ارتقای شرایط بشری در این جهان وبرای تقلیل مرارتهای مان نیز، راهی جز این آگاهی خود بنیاد انسانی سراغ گرفته نمی شود. این ماییم یعنی این انسان ایرانی است که باید «دلیری دانستن» پیدا بکند، کوله بار آگاهی بردوش بگیرد، رنج آگاهی بکشد و طرح آگاهی فاعلی خویش را بر سپهر زندگی ایرانی بیفکند. در این روشنی آگاهی است که احساس می شود دنیایی پیش می رود وما در می مانیم. با این آگاهی است که مردمان به حقوق خویش واقف می شوند، علت امور عالم وآدم را پی جویی می کنند واینکه چگونه با فقر، با بیماری، با اسارت با بی عدالتی ونابرابری وبا انحطاط رو به رو بشوند و راه تولید ثروت و شادی و توزیع رفاه اجتماعی به قدر امکان از کدام سوست و نیکبختی بشر و شکوفایی هستی انسانی به رغم همه محدودیتهای او در چیست؟
2.پایۀ نظری بحث
مفهوم مرکزی آگاهی به این معنا آن است که زندگی بشر از بیرون عیان وبیان نمی شود و از بیرون به سامان نمی شود. کانون توجه در این معنا، طرح آگاهی درونزای آدمی است و تقلای دانایی از درون ساحت انسانی. دراینجا فرض پایه دگرگون می شود. فرض بر این قرار می گیرد که ذهن «برون بنیاد» دیگر کفاف نمی دهد و ذهن «خود بنیاد» است که با چالاکی و پرسش افکنی، و با نقد و سنجشگری به میان می آید. این در حقیقت خروج گروه هایی انسانی و اجتماعی از صغارت تاریخی است و بلوغ بشری است.
نظریه پردازان و محققانی از این به مثابۀ جهش بزرگ در سطح بدنی، ذهنی و اجتماعی انسان بحث کرده اند. مورگان این جهش تاریخی را با تئوری تحول نوظهور[1] توضیح داده است. تحول در ساختار وعملکرد نیمکره های مغز مردمان (Clayton,2004: 13-17 )[i].
جولیان جینز، روان شناسی آمریکایی (از هاروارد، مک گیل و ییل) این موضوع را گذر تاریخی از ذهن دو مکانی[2] دانسته است. ذهن دو مکانی آن گاه که درصدد فهمی ومعرفتی برای تأمین نیازهای درونی و حل مسائل حیات است، چنان می انگارد که فحوا ها ومعناها از بیرون به او می رسد، کسی از بیرون به او دربارۀ امور سخن می گوید، راهنمایی می کند ودستور می دهد. تندیس های کشف شده، خدایان و«پادشاه-خداوندان» را در حال سخن گفتن به انسان نشان می دهند. دهان آنها باز است ودستشان را به اشاره دراز کرده اند. کارکردهای شناختی ذهن دو مکانی، به صورت شنیدن، دیدار و دریافت پیام است. صداهایی که به گوش انسان های مستعد می رسد اقتدار تمام دارد؛ از پیرامون واطراف(جنگل، بیابان و...) واز دور دستها. نیمکرۀ راست مغز بسیار فعال بود. تجربه های عمیق شنیداری وگاه بصری در خواب وبیداری در این منطقه از مغز اتفاق می افتاد و آن گاه در نیمکره کمتر فعال چپ بازتاب می یافت واز این طریق بیان می شد(جینز، ترجمه1389: 85-100)[ii].
از نظر جینز، تحول های بزرگ دورانی در اجتماع وروابط ومناسبات والگوی زیست و در تولید وتغذیه بشر روی می دهد و تحولاتی در بافت وکار مغز انسان وشبکه عصبی او براثر تطابق با این تغییرات محیط به وجود می آید. نیمکرۀ چپ مغز فعال تر می شود. جغرافیای معرفت عوض می شود. ذهن، درون بنیاد می شود. عملکردش چنان می شود که خود می گوید وخود می شنود. در این حالت، ذهنهای انسانی بربنیادخود وبا هم پی جویی می کنند. داده هایی را گرد می آورند، برمی رسند و می پردازند. نقد و گفتگو وتحلیل وآزمون می کنندیا به نیروی درونزای خیال و انتزاع ومفهوم سازی متوسل می شوند و ظرفیتهای بیانی و کنش کلامی که از بنیاد خود می تراوند وهرچه هست چنان می بینند که برپای خویش ایستاده اند. مکان یگانۀ آگاهی همین ذهن های مردمان است و مسأله ای که هست بودن و تنهایی بشر در این عالم کرانه ناپیداست بی هیچ سایه بان. صورتهای مثالی به نفع صورتهای عقلی کاهش می یابند. جینز به تفصیل بحث کرده است و برای این کار به سراغ دانش شناختی، علوم مغز، عصب شناسی ونیز تحلیل محتوای متون، آثار وشواهد تاریخی رفته است.
3.نمونه های تاریخی
پرآوازه ترین«کهن الگو»[3] از انفجار این نوع آگاهی «انسان–پایه»، یونان دورۀ پیشاسقراطی(تالس وفیثاغورث و...) است. طرحی که البته بنای آن بر عقلانیت خود تنظیم بشری بود و برآمدن و بالیدن آن تا ارسطو ادامه یافت، این شاهدی از جهش مورد بحث در حوزۀ مدیترانه و جغرافیای غربی است. عصر کنفوسیوس حکیم نمونۀ آسیایی از این نوع جهش بود. اگر غرب مدرن پشتگرم به جهش دورۀ پیشاسقراطی است، الگوی موفقیتهای چینی، نقش و اثر از پس زمینۀ کنفوسیوسی با خود دارد.
هند این تحول تاریخی را در گذر از وداها به اوپانیشادها ونیز با ظهورتعالیم بودایی طی کرد. وداها بیشتر به زبان خدایان بودند؛ سرود خدایان ونیایش ها ودستورهای قربانی وشعائر. اما اوپانیشادها یا ودانتا (به معنای پایان وداها )، در سده های سوم تا ششم پیش از میلاد، زبانی انسانی تر وفلسفی تر داشتند با عطف به درونمایه های شعائر. در همۀ گوشه وکنار این سیاره، لزوما چنین جهش های بشری به تمام نرسید، با تأخیر روی داد و با انواع محدودیتهای زمینه ای، اجتماعی و فرهنگی.
4.نتیجه
طرح ِ طرح های تحول خواهی، طرح آگاهی اول شخص فاعلی است وبنای آن بر خردورزی انتقادی است. مسائل کنونی سرزمین ایران وافق فردای ما در فضای این نوع آگاهی پی جویی وصورت بندی می شود. گروه های جدید اجتماعی آن گاه که صبح می کنند و چون به ادارۀ زندگی فردی واجتماعی خویش می اندیشند و نگاه شان به عالم وآدم و ارزشها ونهادها همه در طرحی نو از آگاهی است و متفاوت از آگاهی سنتی است. این طرح تازه از آگاهی خصوصا با صورت بندی ایدئولوژیک از درک سنتی آگاهی در بعد از انقلاب تفاوت پارادایمی عظیمی دارد.
وقتی دریاچه ای، از طبیعت این سرزمین حذف می شود، وقتی به مدیریت روابط بین الملل و ریشۀ تحریم ها اندیشیده می شود یا به تدبیر اقتصاد وتولید ثروت و یا به فرهنگ و سبک زندگی فکر می شود، همه در طرحی نو از آگاهی است، چه در تاکسی واتوبوس و مراکز خرید و حیات کوچه وبازار شهر. چه در میهمانی ها ومحافل وچه در سپهر عمومی و سطوح فکری ومحیط های نخبه ای. فضای آگاهی جدید نه آگاهی سنتی است ونه بمراتب قالب بندی ایدئولوژیک سه چهار دهۀ اخیر از آگاهی سنتی.
مکان آگاهی نوپدید در ایران، درون ِ ذهن ها ومیان ذهنهای شهروندان است. تمایل آن به پرسش افکنی و نقد و سنجشگری است. مغزها وشبکه های عصبی به همراه شبکه های ارتباطی واجتماعی در تبدل اند. این یک تغییر جدی است؛ چه در سطح بیولوژیک بدنها و کاسۀ سر ها وچه در سطح اکولوژیک جامعه. جغرافیای معرفت انسان ایرانی دگرگون می شود. ذهن درون بنیاد، سودای استقلال دارد؛ در نقد وآزمون و در ظرفیتهای بیانی آزاد ومتنوعی برپای خویش. می شود از مصادیق عینی تر آن بیشتر بحث کرد.
[i] Clayton, Philip ( 2004 )Mind and Emergence; From Quantum to Consciousness. Oxford University Press. http://www.scribd.com/doc/55424974/Clayton-Mind-and-Emergence-From-Quantum-to-Consciousness-Oxford-2004.
[ii] جینز، جولیان(ترجمه1389)خاستنگاه آگاهی؛ در فروپاشی ذهن دو جایگاهی(کتابهای یک تا سوم). ترجمه خسرو پارسا ودیگران. تهران: آگاه.
اپیزود نخست.
وقتی در گذرگاه سال 83-84 بایستیم و چند سال پیش از آن را بنگریم به یاد می آوریم که وزارت علوم تازه تازه می خواست تجدید ساختار پیدا بکند، از تصدی گری و مداخله در مدیریت دانشگاه ها دست بشویَد وبه جای آن تسهیل گری و ظرفیت سازی وحمایت در پیش بگیرد.
این همه به برکت دو چیز بود: نخست.گرایش گروهی از مدیران وزارتی در نیمه دوم دهه 70 وسالهای نخست دهه 80 به مطالعات علمی و کارشناسی که در مراکز ومؤسسات پژوهشی پیرامون وزارت انجام می گرفت ونویسنده یکی از کمترین این مطالعه کنندگان بودم. دوم. بازشدن نسبی دریچه های دولت به سوی حوزۀ عمومی و جامعه مدنیِ تا یک اندازه فعال در آن دوره.
پذیرش محسوسی در تعدادی مدیران وزارت آن زمان دیده می شد هم به شنیدن نتایج مطالعات کارشناسی وعلمی ِ مستقل وانتقادی، و هم به شنیدن مطالبات عمومی اجتماعی. انصافا تمایل نسبی نیز به کاربست یافته های علمی وتخصصی در سیاستگذاری وبرنامه ریزی ومدیریت کلان و ملی نظام علمی و آموزش عالی کم وبیش به چشم می خورد.
دولتیان آن زمان رفته رفته یادگرفته بودند که هم به حرف محققان حرفه ای و هم به افکار عمومی و به گفتمانهای سطح جامعه توجه بکنند. دو عامل مذکور سبب می شد که پای طیفی از تحول خواهان و محققان مستقل ومنتقد به کریدور های وزارتی و حاشیه های تصمیم گیری بازبشود. اینها موجب می گشت که دیدگاه ها وسبک مدیریت وتصمیم گیری ها در وزارت علوم تاحد قابل توجهی تغییر پیدا بکند. نویسنده خود شاهد بود که وزیر، برخی نوشته های کارشناسی اش را می خواند و در حاشیه می نوشت «کپی به معاونان برای مطالعه وبهره برداری ارسال شود». گاهی به ما پژوهشگرانِ یک لاقبا، فرصت داده می شد یافته های برخی تحقیقات مان را در نشستهای مشترک وزیر ومعاونان ومدیرانش با رؤسای دانشگاه های کشور یا معاونان دانشگاه ها ارائه بکنیم. به بحثهای مان تا حدی توجه می شد و طبعا این در تصمیم گیری ها ومدیریت نظام علمی ودانشگاهی بی تأثیر نبود. تعامل میان دولت و دانشگاه ها ونیز بازار دانش، می رفت وارد مسیری از توسعه بشود.
قانون جدید وزارتی مبتنی بر این تغییر نگاه ها در سال 83 به تصویب رسیده بود. در آن بر استقلال دانشگاهی وآزادی علمی تأکید شده بود. اختیارات برنامه ریزی درسی به خود دانشگاه ها بازگردانده شده بود. در قانون برنامه چهارم توسعه نیز که برآمده از تیم های کار کارشناسی بود ونویسنده به سهم ناچیز، از نزدیک شاهد ودرگیر بودم، بر استقلال دانشگاه ها واختیارات هیأتهای امنا تصریح شده بود. گفتمان کیفیت آموزش عالی و ضرورت اعتبارسنجی با روش های علمی چه خوب پیش می رفت. استاد برجستۀ دانشگاه تهران، دکتر بازرگان قافله سالارمان بود.
در تشکیلات نوینی که نویسنده طی سال 83 با همکاری دکتر فاضلی و با روش کیفی مراجعه به دانشگاهیان وخبره ها برای وزارت علوم تدوین وپیشنهاد کرده بود، وزارتخانه ای کوچک، متفکر، مبتنی بر دانش، تحلیل گر، آینده نگر ، چابک و حمایتگر به جای دخالت کننده در کار وبار دانشگاه ها، به دقت وبا کلی مستندات انبوه ترسیم شده بود که سیاستگذاری ها وبرنامه های کلان ومدیریتش از طریق تعامل با خود دانشگاه ها ودانشگاهیان وانجمنهای علمی و تخصصی وحرفه ای صورت بگیرد.
بر اثر برخی اقدامات بجای تمرکز زدایی و بازگرداندن اختیارات به هیأتهای امنا وبه خود دانشگاه ها، ونیز در پی روابط احترام آمیز مدیران وزارتی وخود وزیر با دانشگاهیان ومتفکران مستقل، وزارت علوم می رفت که تدریجا درحدّ قابل توجهی معرّف یک نژاد متفاوتی از دولت یعنی «دولت دوست دانشگاه» باشد.
اپیزود دوم.
اما در سال 84 برگی دیگر از گسست های مزمن تاریخ ما ورق خورد و بدین ترتیب در طی 8سال گذشته بخش بزرگی از آنچه در فوق گفته شد، پیش از آنکه چندان به ثمر برسد باردیگر بر هم خورد وگاهی معکوس شد. آن پیشنهاد دربارۀ تشکیلات جدید وزارتی که پیشتر گفتم، کنار گذاشته شد والبته از مطالعات ونتایج آن خیلی ها در حواشی وزارتی به صورت دلبخواهانه بهره برداری کردند! بسیاری از چیزهای خوب دیگر که تصویب هم شده بود، در عمل مسکوت ومعوّق ماند ومهمتر از همه اینکه، بجز برخی استثناها، رویّه ها وروالهای وزارتی باردیگر به سمت مداخله جویی در کاردانشگاه ها میل کرد.
از سوی دیگر وتا آنجا که به بازار خصوصی ومستقل غیر دولتی وغیر رانتی مربوط می شود، دولت در هشت سال گذشته روی هم رفته نسبت به آن بی مهر وبی اعتنابود. البته حرفهای متعلق به دوره سازندگی ودوره اصلاحات یعنی اصل 44 و خصوصی سازی همچنان در ظاهر جریان داشت ومصوباتی پی در پی تولید می شد، اما نه به نفع بازار مستقل غیر انحصاری بیرون از جرگه های رانتی در پیرامون نهادها وسازمانهای حکومتی. در نتیجه بازار رقابتی و تخصصی که روی پای خود بتواند بایستد و طرف تعامل با دانشگاه ها ونظام علمی وسوق دادن آن به نوآوری وفناوری باشد، زمینه ای برای رشد وتوسعه پیدا نمی کرد. تنها بخش رانتی ومافیاهای مالی پشتگرم به قدرت می توانستند در این آشفته بازار به آلاف والوف برسند.
افزون براینها دولت طی هشت سال گذشته نماینده طبقات متوسط جدید و قشر فرهیخته دانشگاهی محسوب نمی شد. بله بسیاری از خودشان هم دانشگاهی بودند، مدارک ومدارج الی ماشاءالله، اما گفتگوها وهمکنشی های گرم وسازنده ای میان دولت و متن مستقل دانشگاهی نمی توانست پابگیرد. دوستی با دانشگاهیان واهل نقد ونظر، لوازمی دارد وفرهنگ وطرز تفکر و آزادمنشی خاص خود را طلب می کند که متأسفانه به ندرت در میان مدیران مجموعه دیده می شد.
بیشتر نگاهی ابزاری به علم وفناوری وجود داشت و پروپاگاندای دولتی گسترده ای از فضایی شدن، هسته ای شدن و موشک ساختن و بردن میمون به فضا و مقالات آی اس آی و مانند آنها. بی انصافی است نادیده گرفتن اصل این نوع پیشرفتهای واقعی علمی و تکنولوژیک و نیز حجم فعالیت محسوس بخشی از مدیران دولت طی این هشت سال در کارهای فنی ونرم افزاری و تأسیسات و تجهیزات وزیرساختها. اما متأسفانه پایه های معرفت علمی و زندگی علم و تفکر انتقادی واستقلال دانشگاهی وآزادی آکادمیک در عمل و روی هم رفته تضعیف می شد. استقلال نظام های حرفه ای دور زده می شد. یادمان باشد که پیشرفتهای علمی اگر بظاهر ناوبری بشود ولی در پسِ پشت، سرزندگی واستقلال و پویایی وروشنگری علم و تفکر ونقد وروشنگری جریان نداشته باشد، توسعه علمی پایداری اتفاق نخواهد افتاد.
با اینکه گفتار مرکزی دولت در این هشت سال، عدالت بود و عدالت عزیز است و برای جامعه ای تا این اندازه گرفتار تبعیض ونابرابری مهم است(از جمله در آموزش عالی)، اما این عدالت نیز عمدتا به معنای برخی عملیات توزیع سهام و یارانه ها و مسکن مهر وتوزیع مستقیم و صدقه ای پول در استانها و کلنگ زنی ساختمانهای آموزشی در شهرستانهای دور ومانند آن تعبیر وتقلیل می شد، نه آزاد سازی و ایجاد زمینه ها و تعمیم فرصتها و رفع تبعیض ها مثلا در درس خواندن ودرس دادن و اندیشیدن و بیان داشتن و منتشر کردن. وقتی انسانهای شایسته نتوانند صرف نظر از مذهب وایدئولوژی وجناح سیاسی بلکه فقط برحسب تخصص وصلاحیت عهده دار سمت های مدیریتی بشوند و انتصاب ها با معیار تمکین و اطاعت صورت بگیرد، چه عدالتی.
از سوی دیگر برخورد با اعتراضات دانشجویی، غلبۀ رویه های انضباطی و داستان ستاره دار شدن دانشجویان و بازنشستگی های زود هنگام استادان وهمه همه، برخلاف صریح عدالت بود و صرف نظر از ابعاد مهم سلب حقوق حقۀ انسانی، مناسبات فیمابین دولت ودانشگاه را مخدوش می ساخت. پس اگر این دو «چهار سال» اخیر با همین گفتمان مهم عدالت نیز عمل می شد ما خیلی دستاورد داشتیم که دریغا نشد.
انتقال اختیارات پذیرش دانشجو از دانشگاه به درون نهادهای گزینشی دولت، جذب متمرکز هیأت علمی مورد نظر، رفتار بشدت سیاسی در انتصاب رؤسا و مدیران دانشگاه ها به جای واگذاری آن به خود دانشگاه ها و به هنجارهای حرفه ای وشایسته گرایی، بر ابعاد مسائل ومعضلات دانشگاهی می افزود.
یک معضل عمدۀ دیگر نیز بدبینی ایدئولوژیک به علوم انسانی واجتماعی جدید بود که البته مشکلی ریشه دار در بعد از انقلاب به حساب می آمد اما در طی سالهای اخیر شدت گرفت. دوره ها منحل و رشته ها تعطیل شد ومابقی داستانها.
همکاری های علمی وبین المللی مستقل دانشگاه ها با دانشگاه ها ومراکز علمی جهان نیز براثر سیطره سیاست بر علم و بر دانشگاه ها، و براثر سیاستهای های تنش زا وپیامدهای تحریم وانزوا، بیش از حد تضعیف وناکارامد شد. محیط جهانی به جای محیط مراوده وفرصت وتعامل خلاق، یکسره محیط تهدید تلقی شد و مجال برای رفت وآمدهای پرثمر علمی وفکری تنگ شد. بلیت ها از این سو غالبا یک طرفه بود. نگاه امنیتی وسیاسی بر بسیاری چیزها از جمله برفرهنگ واندیشه وفضای عمومی علم وپردیس های دانشگاهی مستولی گشت.
آنچه در این سطور آمد تنها بیان کلی از ابعاد کیفی مشکلات هشت سال گذشته در حوزه دانشگاه وعلم بود.
واما شمه ای از شاخص های کمّی....
1.فکر های مان: نمره محافظت از مالکیت فکری[i] ایران، طبق گزارش 2012-2013 رقابت پذیری جهانی، عدد 2.9 است(در مقیاس 1 تا 7 ). در بین 144 کشور، رتبه ما 112 است، پایین تر از لیبی و نیجریه و تیمور و سریلانکا[ii].
2.هوش ها واستعداد های مان: بیش از نیمی از المپیادی های مدارس مان (بنا بر بعضی بررسی ها احتمالا تاحدود 60-70 درصد) مهاجرت کردند. برابر برخی گزارش ها بسیاری از المپیادی های ایران که رتبه جهانی آورده اند، در خارج از کشور هستند. بخش بزرگی در آمریکا تحصیل می کنند و بخشی نیز در گوشهی دیگر جهان. چرا دانشگاه های ما ان جاذبه وکیفیت ومدیریت را نداشته باشند که این سرمایه ها را جذب بکنند؟ دانشگاه ها استقلال لازم دارند تا ابتکارات مورد نیاز برای این امر را از خود آشکار بسازند. البته شرایط عمومی سیاسی وفرهنگی واقصادی وحقوقی کشور نیز باید اجازه بدهد.
3.مغزهای مان: برمبنای گزارش سازمان توسعه ملل متحد، ایران با 150 تا 180 هزار نفر خروجی در سال، رکورددار مهاجرت نیروی متخصص شد. خروج سالانه ی این میزان نیروی متخصص برابر بود با خروج 50 میلیارد دلار سرمایه در هر سال. براساس مطالعه فرار مغزها[iii] ، شاخص حفظ و جذب افراد با استعداد کشور[iv] ، ایران با عدد 2.9 (در مقیاس 1 تا 7 ) رتبه 109 را داشت[v].
درسال 009 ، صندوق بین المللی پول گزارشی کرد که ایران از نظر «مهاجرت نخبگان»؛ رتبۀ نخست را در بین 91 کشور جهان دارد که این 91 کشور هم همگی کشورهای در حال توسعه و یا توسعه نیافته بودند. براساس گزارش های خود آقایان درمجلس شورا، 60 هزار نفر از مهاجرین سال 89، نخبه بودند. البته همه اینها رانباید به پای این دولت نوشت ولی موج اخیر مهاجرت مغزها که عمدتا حاصل رفتارها وسیاستهای این هشت سال بود.
4. دانش آموختگان مان: ایران در گزارش 2011، نرخ بیکاری دو رقمی پانزده وهفت درصد دانش آوختگان را کسب کرد، در مقایسه با شاخص یک رقمی ِ پاکستان، آذربایجان، ترکیه ˓قزاقستان و اسرائیل[vi].[vii] بیش از 70 درصد دانشجویان دکترای یک دانشگاه مهم کشور ، براساس یک بررسی میدانی، در فکر مهاجرت بودند. این در حالی است که طبق «سازمان بین المللی مهاجرت»[viii] شاخص مهاجرت در ایران( با حساب کل جمعیت) تنها ۲.۸ درصد بوده است. مقایسه اعداد15 درصدی وحتی 70 درصدی با این عدد کوچک ۲.۸ درصد نشانه ای بود که بخش درخور اعتنایی از نیروهای نخبه وفکری وخلاق و متخصص ما با وضعیت موجود نهادها و ساختارها وعملکردها مشکل داشتند و نمی توانستند در اینجا بمانند.
5.زنان سرزمین مان : فقط حدود 20 درصد «هیأت علمی تمام وقت» در دانشگاه های دولتی، و 23 درصد کلِ هیأت علمی را زنان تشکیل می دهند. کادر علمی زن درمجموعِ دولتی و غیر دولتی، حدود 24 درصد اند. در استان هایی مانند قم و کهگیلویه و بویراحمد، سهم زنان در هیأت علمی کمتر از 15 درصد؛ و در حدود 12 استان محروم کشور، کمتر از 20 درصد است.
سیاستها و مقررات تازۀ سهمیه بندی های جنسیتی از دهۀ 80 در دستگاه های مرکزی دولت مانند وزارت علوم وسازمان سنجش ونهادهای مشابه کلید خورد. دو سیاست پا به پای هم دنبال می شد. سیاست اول، انواع اهرم های سهمیه بندی بود که زنان را از دسترس به بخشی از رشته های دلخواه آنها محروم می ساخت. رشته هایی را برای زنان حذف کردند. 40 درصد امتیاز را به نمره دادند و 60 درصد بعدی را میان دختر وپسر تقسیم کردند. با این کار، عملا برگ برندۀ نمره نیز از دختران درس خوان گرفته شد. سیاست دوم، ایجاد پردیس های تک جنسیتی بود.
بحث زنانه کردن دانشگاه های کشور به بهانۀ جداکردن دختران از پسران حتی اگر هم اجرا نمی شد، یادگاری از پشت پرده نگاه داشتن زنان محسوب می شد. در شالیزار وبندر و در زندگی عشایری، مردان وزنان ایرانی پابه پای هم صبح تا شام کار می کنند وجان می کَنند، اکنون فرزندان آنها در دانشگاه را نمی خواستیم زیر یک سقف ، درس بخوانند.
و مابقی قضایا.......
[i] Intellectual property protection
[ii]http://www3.weforum.org/docs/WEF_GlobalCompetitivenessReport_2012-13.pdf
[iii] - Brain drain
[iv] - country retain and attract talented people
[v] http://www3.weforum.org/docs/WEF_GlobalCompetitivenessReport_2012-13.pdf
[vii]http://labordoc.ilo.org/search?ln=en&as=1&m1=p&p1=youth+unemployment&f1=subject&op1=a&acton_search=Search&m2=a&p2=&f2=&op2=a&m3=a&p3=&f3=&year=&year1=&year2=&location=&rm=yt&rg=25&sc=1&of=hb