قسمت آخر متن تحریر شده سخنرانی در « انجمن ایرانی اخلاق در علوم وفناوری »
تأمل در اخلاقی بودن علم ورزی
14 مهرماه 93
چاپ شده در: یک. نشریه سخن ما ش 5 بهمن 93، صص20-22، دو .نشریه انجمن
نگاه محتسبانه به اخلاق
اکنون به قسمت دوم بحث می رسم. در این بخش از عرایضم درنگی خواهم داشت درباب رویکرد مرسوم اخلاقی در جامعه ما. معمولا وقتی صحبت از اخلاق در علم و فن آوری میشود بیشتر نگاه آیین نامه ای داریم و این از اخلاق مرسوم و به ویژه حاکم بر کشور ناشی میشود که اخلاق را یک نوع «اخلاق محتسبی» میداند نه اخلاق «خود- تنظیم گر» و اخلاق «انسان گرا».
یک طرز فکر کمال گرای توام با پدر سالاری سیاسی که دولت را نماینده حقیقت تمام ومسئول محتوای اخلاقی جامعه عنوان می کند. اصولا جامعه ی ما جامعه نصیحت گراست ودولتیان ما هم بیش از مدیریت، نصیحت می کنند. یک جامعه که در آن لفاظی اخلاقی زیاد است و از در و دیوار اخلاق میبارد، همه نصیحت اخلاقی می کنند. در حالی که گفته اند اندرز چون به سه سطر برسد طولانی می شود. اخلاق محتسبی در جامعه ایران ریشه تاریخی دارد. نگاه آیین نامه ای و انضباطی و قضایی به اخلاق داریم. تا صحبت از اخلاق علمی میشود بحث سرقت علمی پیش می آید وبیشتر جنبۀ کارآگاهی پیدا می کند. این متأسفانه در خارج از ایران هم رواج دارد. نرم افزار های تقلب یابی تولید میشود، مثل Viper یا JISC Turnitin. حتما با این سایت ها آشنا هستید و از این طریق میتوانید تقلب مقالات خودتان را پیدا کنید. این به لحاظ حقوق مالکیت فکری خوب است اما اخلاق علمی چیز دیگری است. برای اخلاق، این نوع نگاه کنترلی اصلا خوب نیست.
اخلاق محتسبی، اخلاق نابالغی ذهن است. در مقایسه با اخلاق خود تنظیمی انسان گرا که اخلاق بلوغ است، اخلاق یادگیری اجتماعی است. انسان صلاحیت یاد گیری دارد. انسان صلاحیت خود تنظیمی دارد. تمرکز در اخلاق انسان گرا بر قابلیت ها و صلاحیتهای انسان است، صلاحیت های وجودی که در انسان هست و میتواند شکوفا شود. انسان میتواند «خود-تعیین گر» باشد، «خود-نظم دهنده» باشد. دل آدمی معطوف به خیراست و اخلاق از او برمی خیزد نه از بخشنامه های دولتی ونه حتی از بخشنامه های غیر دولتی. حتی این منشورهای اخلاقی حرفه ای که بنده مقداری در آن کار کرده ام، این هم نباید صرفا جنبه آیین نامه ای پیدا کند. اخلاق، آن منشوری نیست که به در و دیوار بیمارستان و دیوار دانشکده بزنند. اخلاق از نوع یادگیری است، از نوع رشد درونی و نیاز درونی است. زندگی اخلاقی همان تعالی بخشیدن به زندگی روزمره ومناسبات ماست، اینکه ما نیاز به این فضیلت هارا احساس کنیم و لذت این فضیلتها را بچشیم. لذت اخلاقی بودن را دریابیم.
اخلاق محتسبی اخلاق اقتدارگراست. اخلاق منفی مبتنی بر یک انگاره منفی نسبت به انسان است. مبتنی بر تئوری X دربارۀ انسان است نه تئوری Y. فرض تئوری X این است که انسان به طبع خویش میخواهد خلاف کند، فرض مان درباره انسان این است که از اول هم گناه کار بوده است: «گناه نخستین». انسان باید از بیرون کنترل شود. فرض مان این است که در مدرسه بچه ها تقلب میکنند مگر خلافش ثابت شود وباید بالای سرآنها بود تا تقلب نکنند و همین فرضها باعث شده است آموزش و پرورش، عزت نفس فرزندانمان را از آنها بگیرد. یعنی به این صورت که اساسا تعلیم و تربیتی که ما آغاز میکنیم از کلاس اول با یک برنامه درسی پنهان به بچه ها القا میکنیم که شما باید کنترل شوید، البته در برنامه درسی رسمی مان خیلی جملات غرّا درباره انسان وتوصیف و تکریم از انسان است که انسان خلیفه خداست و چنین و چنان است. اما با برنامه درسی پنهان به بچه هایمان القا میکنیم که مایل به گناه اند وما باید مرتب آنها را کنترل بکنیم . درنتیجه عزت نفس این بچه ها را از آنها میگیریم.
این با نوعی درماندگی آموخته در جامعه ما نیز ارتباط می یابد. درماندگی آموخته یعنی اینکه فرد می آموزد درمانده است وما ملت هم جمعا گویا چنین آموخته ایم که درمانده ایم و نمیتوانیم وکسانی لازم است ما را به راه بیاورند. این نکته بسیار دهشتناکی است و به نظر من اخلاق محتسبی از این ناشی میشود. من به عنوان یک عضو کوچک انجمن ایرانی اخلاق در علوم و فن آوری تذکر میدهم که مراقبت بکنیم نگاهمان به اخلاق علمی نیز به این اخلاق محتسبانه آلوده نشود. چرا این همه می گوییم سرقت علمی ونمی گوییم امانت علمی. این یک نشانه شناسی است و نشان میدهد نگاه ما منفی است و مدل ما مدل «والد–کودک» است، اقتدار گراست و محتسبانه است. انسان آکادمیک کانون کنترل درونی دارد. انسانی است که می تواند «خود تعیین گر» باشد. میتواند خودش را تغییر بدهد یا یاد بگیرد.
اصولا زیست اخلاقی برای ذهن وبدن انسان، مطبوع تر و ملائم تر است تا زیست غیر اخلاقی. امانت داری برای آدمی راحت تر از سرقت است کما اینکه راست گفتن مطبوع تر و آسان تر از دروغ گفتن است. کسی که دروغ می گوید هزار بلا بر بدن خود می آورد. ابزارهای دروغ سنج از تشنجات عضلات بدن ثبت می کنند که شخص دروغ میگوید. پس دروغ گفتن برای ارگانیزم ما خیلی سخت است، آن چیزی که برای بدن ما راحت است، راست گفتن است. کسی خیلی راحت تر از آن که یاد گرفته است دروغ بگوید میتواند یاد بگیرد که راست بگوید. دوستی برای ما راحت تر از دشمنی است، در دشمنی میدانید چقدر عذاب میکشیم تا دشمنی بکنیم. امادر قصه دوستی، زلال وجاری میشویم. محبت اساسا مارا تعالی میدهد.
اخلاق امری معقول است، اخلاق یعنی عقل، اخلاق یعنی عقلانیت، اخلاق یعنی انسان ها یاد گرفته اند که جامعه با راستی رشد میکند. این یک عقلانیت است، یک عقلانیت تاریخی و اجتماعی است. "هایک" میگوید که این اخلاق نتیجه ی تجربه تاریخی است. عاقل مردمان از رهگذر تاریخ اجتماعی آموخته اند که اخلاق اساس زندگی است. اخلاق با میانجی های کلامی و گفتاری بوجود نمی آید، اخلاق یک دانش ضمنی است که گروه های اجتماعی در عمل به دست می آورند. ما به طور ضمنی با عقلمان متوجه می شویم که محبت برای جامعه بهتراست تا نفرت. جامعه با محبت بزرگ میشود، سرشار ومبارک و فرخنده میشود، گشایش می یابد. این یک نوع عقلانیت است. اخلاق ضرورت رفاه اجتماعی است. همانطور که اصل ضرورت علت ومعلولی از معقولات ثانیه است، یعنی اینکه آب تا به صددرجه نرسد نمیجوشد. همانطور هم میگوییم تا جامعه عدالت نداشته باشد به آن سعادت ونیکبختی جمعی که باید برسد نمیرسد. اخلاق اجتماعی نتیجه رشد مغز مردمان آن جامعه ونتیجه رشد قابلیتهای شناختی و عملکرد مغز آنهااست. در مغز پیشرفتۀ انسانی همانطور که قدرت پردازش های نظری وجود دارد توانایی پردازش های اخلاقی نیز هست. نگاشتهای مغزی، این پردازش ها را در نواحی گیجگاهی ولب های پیشانی وآمیگدال نشان می دهند. در نتیجه وقتی مغز آسیب میبیند پردازش های اخلاقی مشکل دار میشود. پس اخلاق نه با نصیحتگری ونه با تولیت محتسبانه دولت بلکه با حمایت های دولت واهتمام ملت ونهادهای مردمی از پرورش مغز های ایرانی وبا افزایش ظرفیتهای عملکرد شیمیایی مغز فرزندان و با تعالی بخشیدن به توانایی های شناختی مردمان بویژه با فراهم آوردن زمینه های توسعه دانش جمعی ویادگیری های اجتماعی شکوفا می شود. بنابراین برای پیشرفت اخلاق فعالیتهای علمی نیز لازم است خود انجمنهای غیر دولتی علمی و خود دانشگاه ها با استقلال آکادمیک و خود دانشگاهیان ومتفکران و روشنفکران وحرفه ای ها با آزادی علمی و آزادفکری کوشش کنند که این نوع اخلاق عقلانی رونق بگیرد. اخلاقی که شعبه ای از خرد جمعی است.
فضائل علم ورزی و خرد ورزی
بخش سوم وآخر بحث من از سطح ظاهری اخلاق فعالیتهای علمی به عمق آن منتقل می شود. علم ورزی، ممارست علمی و تجربۀ علمی اساسا در عمق خود می تواند واجد زیبایی هایی بشود وفضائلی را به منصه ظهور برساند. این همان اخلاقی بودن خود علم ورزی است. علم ورزی در آن سطح عمیقی که عرض کردم، مشحون از تجربه اخلاقی است. خود علم یا تمرین علم و تجربه ی علمی سرشار از تجربه ی اخلاقیست. گوهر علم ورزی فضیلت ذهن است. "زاگزبسکی" در کتابی با عنوان " Virtues of the Mind " که در دانشگاه کمبریج چاپ شده است از دلیل آوری به مثابه فضیلت ذهن بشر بحث کرده است. برای جامعه ما که میل به گریز از عقل داردو مقدس مآب شده است و جامعه ای است که به لحاظ تاریخی خیلی میل دارد از عقل و از فهمیدن بگریزد، برای یک چنین جامعه ای لازم است یادآوری شود که دانایی، خود یک فضیلت است وبا فضیلتهایی آراسته تر می شود. ابعاد این فضایل ذهن را من در یک لیست نه تایی دیگر تنظیم کرده ام.
1. دلیری دانستن
اولین فضیلت علم ورزی شجاعت است. دلیری دانستن به تعبیر "کانت"، ای انسان دلیری دانستن داشته باش. در دوره روشنگری انسان میخواهد از صغارت در بیاید و بلوغ پیدا بکند. قوام علم ورزی به دلیری دانستن است ودلیری، بزرگترین کمال لایق انسانی است. دلیری یکی از کمالات بشر است و یکی از مهمترین ارزش های اخلاقی است. شجاعت غیر از تهور و غیر از بی باکی است. همان اصل طلایی ارسطو که میگوید یک طرف جُبن و یک طرف تهور است. شجاعت آن حد اعتدال بشر و اصل طلایی اخلاقی است. تجربه علم ورزی با شجاعت همراه است، اراده معطوف به دانستن ناشی از یک جراتی است که بر اینرسی موجود در خودتان فائق میشوید. یک اینرسی در ما هست که از دانستن می هراسیم، جرأت پرسش های عمیق را نداریم. مولانا ما میگوید:" اُستن این عالم ای جان غفلت است". می خواهیم در غفلت زندگی بگذرانیم. پس یکی از فضیلت های ذهن ، همین انگیزه دانستن است، همین که من میخواهم بدانم یک فضیلت است. اگر همه سعی کنند بدانند بسیاری از مشکلات بشر حل میشود. انگیزه شناختی یک فضیلت ذهنی است،
2. وفاداری به حقیقتی که قابل بررسی مجدد میان ذهنی است
دومین فضیلت ذهن در علم ورزی، وفاداری بازاندیشانه به حقیقت است. این که ما وفادار به حقیقت باشیم[1]، به حقیقت علمی وفاداری متاملانه داشته باشیم. حقیقت علمی حقیقتی است که با بررسی به وجود می آید وقابل توجیه و دلیل آوری جمعی است. حقیقت علمی یعنی حقیقت قابل بررسی مجدد و قابل توجیه «میان ذهنی»[2] به روشی سیستماتیک. علم یک معرفت پاکیزه است. چرا؟ برای آنکه قابل بررسی عمومی و میان ذهنی است. یعنی من مطلبی میگویم و دوستان هم میشنوند و میتوانند آن رابررسی بکنند و این بررسی به شکل میان ذهنی پیش میرود. علم روش دارد؛ روشی سیستماتیک. کمی یاکیفی. در علم هر چیزی را نمیتوان گفت بلکه باید در علم چیزی بگوییم که قابل بررسی مجدد توسط دیگری باشد. این حقیقت علمی است. وفاداری به حقیقتی با این مقدار شفاف و قابل بررسی مجدد میان ذهنی، خود یک فضیلت است.
3. مراقبت به اینکه باورهایمان صادق و موجه باشد
سومین فضیلت ذهن در علم ورزی، مراقبت به صدق است[3] واینکه باورهای ما نه باورهای ذهن نابالغ بلکه باور صادق موجه باشد[4]. این را اگر تجربه کنیم متوجه میشویم که خیلی لذت بخش است. در واقع ما باید به نوعی مراقبت به صدق باشیم یعنی مراقب باشیم که باورهایمان صادق ونیز موجه باشد. یعنی ای انسان وقتی می خواهی باور بکنی برای باورت توجیه معقولی داشته باش. نه یکجانبه بلکه میان ذهنی، یعنی دیگران نیز بتوانند نقد کنند و از این طریق بتوانی نتیجه بگیری که این باور صادق و موجه است.
4. حساسیت به شواهد جدید ومتفاوت
چهارمین فضیلت، حساسیت به شواهد است. کسی که علم ورزی میکند حساسیت به شواهد دارد، یعنی چه؟با شواهدی چیزی را گفته است و الان شواهد تازه ای می بیند و به این شواهد تازه حساس است. ابطال پذیری علم ، نمونه ای از حساسیت به شواهد جدید است. ما باید مخصوصا به شواهد تازه ای حساس باشیم که فرض های سابق و جاری ما را نقض می کنند. چرا ما این همه بدبختی در جامعه داریم؟ چون یک ایدئولوژی داریم که اصلا حساس به شواهد نیست، دنیا هم اگر به هم بخورد ایدئولوژی ما پولادین است و هیچ ترکی برنمیدارد! اما معرفت علمی برخلاف ایدئولوژی، معرفتی است که شواهد خلاف می تواند آن را نقض میکند.
5. آمادگی ویرایش ذهن خویش وکلام خویش
پنجمین فضیلت ذهن در علم ورزی، آمادگی ونیروی اخلاقی لازم برای ویرایش مجدد استدلالهایی است که تا این لحظه به عمل آورده ایم، یافته هایی که به دست آورده ایم ونتایجی که به دست آورده ایم. یعنی بر اساس شواهدجدید، خود را متعهد بدانیم که استدلال هایمان را وبیان خودمان را ودرک خودمان را پی در پی ویرایش کنیم. لازمه اش این است که حس تصاحب حقیقت به ما دست ندهد. حقیقت مملوک ومقهور ما نیست بلکه بر ما متجلی می شود، بر دیگران نیز متجلی می شود، با جلوه های متفاوت ومتعدد، هر لحظه به صورتی، برای هر کس به صورتی، گه جوان وگه پیر است. هر لحظه به شکلی در می آید، دل می برَد ونهان می شود.
6. فهم اینکه دیگران بدون نقد ما مشکل بتوانند با سخن ماارتباط برقرار کنند.
ششمین فضیلت ذهن در علم ورزی، گشودگی سینۀ ما به نقد شدن توسط دیگران است. کنجکاوی صمیمانه ما به گفتارهایی که دیگرواره اند و پرسشگرانه اند و در دعاوی ما باب چون وچرا می گشایند. این یک اوج گیری اخلاقی است. این همان فضیلت رؤیت حقیقت در چهره دیگری است. کنجکاوی صمیمانه به گفتارهای دگرواره است. دیگران بدون نقد ما حتی نمیتوانند سخن مارا بفهمند. دیگران بدون نقد ما نمی توانند خود را دربارۀ دیدگاه های ما با ما به اشتراک بگذارند، چون لازم دارند مطالب ما را در دستگاه مفهومی خود دریابند پس بناگزیر در بیرون شالوده های معرفتی ما می کوشند با افکار وگفته های ما تماس پیدا بکنند و در نتیجه بناگزیر از طریق نقد ماست که می توانند خود را دربارۀ حرفهای ما با ما به اشتراک بگذارند.
7. قضاوت منصفانه درباب دعاوی واستدلال های دیگران
هفتمین فضیلت ذهن در علم ورزی، انصاف در ارزیابی استدلالهای دیگران است. در هر استدلالی کم وبیش ظرفیتهایی هست، چه بسا نکته ها وزیبایی ها و حقیقتهایی هست. چرا فقط محدودیتها و تعارض ها وتناقض ها را به رخ آنها بکشیم. بگوییم با مفروضات و چارچوبهایی که ما داریم فلان استدلال با این یا آن شواهد بیرونی قابل توجیه نیست یا درون خود از انسجام وسازوارگی لازم برخودردار نیست.
8. حضور در قلمرو مشاع معرفت
هشتمین فضیلت ذهن در علم ورزی، امانت[5] است. یعنی درستکاری و ذکر همه منابع مورد استفاده داده ها وایده ها و آرا و نظریاتی که بیان می کنیم . اینکه حق مشاع معرفت درعلم را درک کنیم وسهم دیگران را در این قلمرو مشاع بفهمیم. . این مخصوصا با ظهور محیطهای سیال مجازی وشفاف تارجهانگستر ابعاد بیشتری پیدا کرده است. از حضور دیگران وحشت نکنیم، ما تنها نیستیم. علم یک قلمرو مشاع است. ما همه برزیگران همدیگریم.
9. فروتنی معرفت شناختی
نهمین فضیلت ذهن در علم ورزی، این است که هرچه بیشتر می دانیم، می فهمیم که هنوز هیچ نمی دانیم وبه نسبت شعاع دایرۀ معلومات ما، محیط مجهولات ما گسترش می یابد. سخن زیبایی در فرهنگ خودمان داریم که «هر ظرفی با ریختن در آن پر میشود؛ مگر ظرف علم که هرچه می ریزی باز هم وسعت پیدا میکند» تا بدان جا رسید دانش من که بدانم همی که نادانم. یا به تعبیری از ابن سینا «دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت، یک موی ندانست ولی موی شکافت، اندر دل من هزار خورشید بتافت،آخر به کمال ذره ای راه نیافت». این تواضع واین فروتنی معرفت شناختی یکی از بزرگترین فضیلتهای ذهن بشر است.
فایل پی دی اف متن کامل تحریر شده
متن سخنرانی مقصود فراستخواه در « انجمن ایرانی اخلاق در علوم وفناوری »
با عنوان
تأمل در اخلاقی بودن علم ورزی
14 مهرماه 93
چاپ شده در: یک. نشریه سخن ما ش 5 بهمن 93، صص20-22، دو .نشریه انجمن
مقدمه
همانطور که از عنوان بحث پیداست در اینجا نمی خواهم از اخلاق در فعالیتها ونهادها وارتباطات علمی، خیلی سخن بگویم. چون فعالیتهای علمی با خود عمل علم ورزی دو سطح متفاوت اند. یک سطح این است که شما فعالیتی به نام علم می کنید ویک سطح مهم تر وعمیق تر، خود تجربۀ علم ورزی است. اولی یک فعالیت علمی به معنای وظیفه ای و کارکردی[1] است و دومی یک عمل وممارست و برزش و تجربه علمی است[2]. روح فعالیتهای علمی، همان عمق تجربه علم ورزی است. حسّی است که از علم ورزیدن داریم. شما در تجربه علم ورزی تان چه حالاتی دارید، چه اوصافی دارید؟ سطح عمیق، همان تجربه علم ورزی است، نه وظایف و فعالیتهایی که به طور معمول تکرار می کنیم. مثلا مر رویم کلاس درس می دهیم ، مقاله می نویسیم و مانند آن. روح فعالیت های این سطح بیرونی ، همان تجربۀ ژرف علم ورزی است، صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی.
عرایض من در سه قسمت تنظیم شده است. در قسمت اول فعالیتهای علمی سطح بیرونی را در یک تقسیم بندی منطقی حداقل به نُه قسم فعالیت خلاصه می کنم و برای هریک چند نمونه از مسؤولیتهای اخلاقی را به یادتان می آورم. در اینجا مایلم این نُه قِسم فعالیت علمی را به «نُه تا» نام گذاری بکنم، چون اول همه را با حرف«ت» آغاز کرده ام. در جدولی این مدل تقسیم نُه تایی فعالیتهای علمی را برای شما نشان می دهم و البته در آن ادعای حصر منطقی و ادعای استقصای منطقی ندارم. اینجانب تنها با تأمل در تجربه های خود و همکاران و محیط علمی پیرامون خود به این طرح تقسیم بندی نه تایی رسیده ام:

مسؤولیتهای اخلاقی در علم
در قسمت اول بحث هریک از این نُه کارکرد علم ورزی را با ذکر شمه ای از مسؤولیتهای اخلاقی ما در آنها مختصرتوضیح می دهم:
1-تحصیل علم؛ در اینجا اخلاقیات وظیفه ای مانند قدرشناسی استاد را داریم، یا مثلا امانت در انجام تکالیف درسی، یک صفت و کمال اخلاقی است، همچنین است امانت در پاسخ به سؤالات امتحانی، بذل جهد در کارآموزی وکارورزی، رعایت سایر هم درسان ومانند آن. دانشجوی خوب از منظر اخلاق دانشجویی است که تقلب نمی کند ، خودش را در کلاس به اشتراک می گذارد، به استاد وبه همکلاسی ها احترام می نهد و مابقی قضایا.
2-تعلیم علم؛ فضایل اخلاقی یک آموزشگر علم این است که درسی را بدهد که در آن دانش وتبحر کافی دارد، در انتقال دانش ودر تسهیل گری و توانمند سازی دانشجویان برای تولید وکاربرد دانش ، کوتاهی وکم فروشی نکند، سنگ تمام بگذارد، به دانشجویان احترام بنهد، در نگاه به آنها ودر ارزیابی آنها عدالت بورزد، محتوای مورد نیازفراگیران را قبل از تدریس تهیه کند، دقت وصحت در قضاوت داشته باشد، رعایت وقت کلاس را بکند، در کیفیت تدریس بذل جهد به خرج دهد و...
3-تولید علم و دانش یا همان پژوهش وتحقیقات ؛ اخلاق پژوهش این است که امانت در استناد داشته باشیم، مسؤولیت اخلاقی یک محقق، استناد و مرجعدهی کافی و گم نکردن ردپاهاست. بگذاریم مسیر علم به عنوان یک مِلک مشاع با رد پاهای تحقیقات محققان، به بزرگی جهان و به درازی زمان باقی بماند. در پژوهش های مان رعایت حریم خصوصی بکنیم، حقوق حیوانات رادر مداخلات آزمایشگاهی منظور بداریم، اجازه بدهیم صدای حیوانات در این سیاره شنیده شود و یکسره ابژه ای برای بشر نباشند. حقوق آزمودنی های انسانی را نیز جدی بگیریم، گاهی از دانشجویانی که با اینجانب پایان نامه کار می کنند میپرسم که اطلاعات دموگرافیک این پرسشنامه های تان چقدر ضروری است؟ چقدر حق داریم از پاسخگویان، اطلاعات شخصی نالازم بخواهیم!؟ مسؤولیت اخلاقی داریم که وقت و حقوق و حرمت مشارکت کنندگان در تحقیق را رعایت بکنیم ، همچنین حقوق ومنافع سفارش دهندۀ تحقیق را در نظر بگیریم. آیا تحقیقات ما به درد مردم می خورد، جوابگوی نیازها هستند یا جلد می شوند و در قفسه ها می مانند(سندروم تحقیقات در قفسه ها) آیا خواست مشروع وکاربردی سفارش دهنده تحقیق را می توانیم در انجام تحقیق برآورده سازیم؟ و...
4-تبدیل علم(به فناوری و به صنعت وبه ثروت)؛ یعنی تجاریسازی علم. بخشی از داستان علم از اینجا شروع میشود که علم به فناوری و ثروت تبدیل میشود. باید توجه داشت که اینجا نیز ما مسؤولیتهای اخلاقی داریم. دانشمندان اخلاقا مسؤولیت دارند دربارۀ مضرات احتمالی نتایج دانش خود حساسیت داشته باشند وبیندیشند وتدبیر کنند، به عوارض جانبی علم توجه کنند . برای مثال در در دانش هسته ای استعداد ویران سازی و مرگ باری و بیماری آوری هست. در دانش اینفو و فناوری های سایبری، این امکان هست که تهدید هایی را برای حریم خصوصی به بار می آورند. در دانش کاگنو(علوم وفناوری های شناختی) این معرض هست که وارد ذهن انسانها بشویم ومداخلات نادرست بکنیم، چرا که امروزه با نگاشتهای مغزی پیشبینی میکنند که شما تصمیم به عملی دارید یا نه! اینها همه مسؤولیت اخلاقی دارد. همچنین است سایر اخلاقیات حرفه ای محققان مثل رعایت محیط زیست، رعایت حقوق مشتریان، رعایت مالکیت معنوی در ثبت اختراعات و...
5-تبادل علم؛ مبادله علم از دیگر فعالیتهای معمول علمی است. نمونه اش همین نشست ماست. در این زمینه نیز مسؤولیت اخلاقی داریم مانند رعایت نوبت گویندگان، احترام به طرفهای دیگر بحث، توجه به حقوق مستمعان، امانت داری در ارائه بحث، رعایت کیفیت محتوایی بحث. اخلاق مبادله علم این است که حالت افقی و گفتگویی واحترام آمیز و مؤدبانه و منصفانه و عادلانه باشد.
6-ترویج علم یعنی عمومیسازی علمی؛ مشکل جامعه ما این است که علم در جامعه ما بیشتر در برج عاج های دانشگاهی وروشنفکری جریان دارد و عمومیسازی نمی شود. زندگی مبتنی علم نداریم و علم برای ما خیلی وقتها یک کالای تجملی و پرستیژی است. کدام راننده و یا سیاستمدار با علم عمل میکند. علم در متن زندگی ما نیست و در حواشی و برجو باروهای علمی و تخصصی است. درعمومی سازی علم، بزرگ ترین مسؤولیت اخلاقی ما عدالت ورزی است. تفاوت فاحش فرهنگسراها را در شمال و جنوب شهر ببینید؟ ترویج علم باید برای همه گروههای اجتماعی فرصتهای یکسان ایجاد بکند وحاشیه ای ها وطرد شدگان را از توانایی های آگاهی محروم نگذارد.
7-توزیع علم؛ که همان انتشارات چاپی، الکترونیکی، انتشار کتاب و مقاله است و ارزشهای اخلاقی خاص خود را دارد مثل کیفیت آثار ومحصولات علمی. الان خیلی بازار سیاه کتاب سازی باب شده است. کتابهای خوب چه بسا فرصت انتشار ندارند اما بازار پر از کتابهایی است که چندان محتوای عمیقی به خواننده نمی دهند. رعایت حقوق خصوصی دیگران در کتابها، رعایت اخلاق استناد در انتشارات، ذکر دقیق وامانت دارانۀ منابع، نقل درست مطالب، پرهیز از سرقت های آشکار وپنهان علمی و...
8-تجویز و توصیه علم؛ این بخش در حلقه های نه گانۀ فعالیت های علمی خیلی مهم است. اهل علم اخلاقا مسؤولیت دارند که تجویزهای حاصل از تحقیقات ومشاوره های علمی بتواند گرهی بگشاید نه اینکه کلاف مسائل بشری را پیچیده تر هم بکند. مثلا یک پزشک با چه احساس مسؤولیتی نسخه می نویسد، توصیه به دارو ورادیولوژی و ام آر آی و عمل جراحی وآزمایش می کند! آیا مردم را خرگوش آزمایشگاهی تلقی می کنیم. یک مشاور روان شناسی چقدر می تواند در توصیه های خود به زن وشوهر وپدر ومادر ، مشکل خانواده را بدرستی حل بکند. یک مشاور اقتصاد ومدیریت و جامعه شناسی چقدر واقعا به سیاستگذار که میخواهد بر اساس علم تصمیم بگیرد کمک می کند؟ متأسفانه که دولتها در کشورهای توسعه نیافته با علم کار نمی کنند اما اگر قرار باشد با علم کار بکنند نباید دیگر با حرف های ما محققان سیاستهای غلطی در پیش بگیرند وهزینه روی دست جامعه ما بگذارند. اینها وظایف اخلاقی ماست. ما در توصیه علم مسؤولیت داریم که به حقوق مخاطبان ومخصوصا به حقوق عمومی و به رفاه اجتماعی توجه کنیم، تجویز علمی وپیشنهاد دادن یک سیاست یا یک اقدام ، اخلاقاً کار حساس و پر مسؤولیتی است و...
9- تشخیص و تعیین و تمییز علم؛ مثل داوری کردن کارهای علمی دیگران که ما درهیأتهای تحریریه نشریات علمی برعهده داریم وکار خطیر واز حیث اخلاق بسیار حساس است. ممیزهای وزارت فرهنگ و ارشاد مسؤولیت اخلاقی دارند اگر به اقتضای سیاست ها وایدئولوژی حاکمان، مانع انتشار کتابهای انتقادی بشوند و اجازه چاپ به دیدگاه های مخالف ومنتقد ومتفاوت ندهند. اگر چنین کنند عملی غیر اخلاقی مرتکب می شوند . خود ما نیز در انجام فعالیتهای معمول دانشگاهی وعلمی مان شایسته نیست مقالات و پروپوزال های دیگران را سرسری وغیرمسؤولانه داوری کنیم، این خلاف اخلاق علمی است. مثال دیگر عمل غیر اخلاقی در کارهای دانشگاهی ، برنامهریزی درسی بدون نیاز سنجی لازم است. آیا این یا آن برنامهدرسی که تدوین می کنیم چقدر جزو اولویتهای دانشجویان و دانش آموختگان وکارفرمایان وجامعه است؟ رشتهای هایی که در کشور مرتب ایجاد می شود، بر اساس کدام نیازسنجی است!؟
نمونه ای از وضعیت بسیارغیراخلاقی در علم، اثر ماتیو است. علم در انحصار برخی خواص هست وهر روز آنها کتاب شان منتشر می شود، جایزه می گیرند، به شهرت می رسند، اما خیلی آدمهای باسواد ناشناخته می مانند، گمنام می آیند وکمنام می روند. یعنی فرهنگ وسیستم های ما به گونه ای است که مرتب به خواص مشهور توجه می کند و شایستگان ناشناخته، هر روز بیشتر به بوته فراموشی سپرده می شوند. داورها داورتر میشوند! داوریها در انحصار گروه های خاصی قرار میگیرد. نویسندههایی هرروز نویسندهتر میشوند اما کسانی اجازۀ نشر کتاب های شان را ندارند. جرگه ها و کُلونی هایی در دانشگاه های ما حول قدرت ایجاد می شود ودانشگاهیانی که نمی خواهند با ارباب حلقه ها کار کنند به حاشیه می روند. اینها همه فقط نمونه ای از شواهد خلاف اخلاق است که بر دنیای علم ما حاکم شده است. وقتی که انواع انحصارات به نام علم ایجاد می کنیم، در حقیقت از ارزشهای اخلاقی تخطی میکنیم.
بقیه متن تحریر شده سخنرانی در روزهای پیش رو درج می شود
منتشر شده در صدا،ش21، چهارم بهمن 93، ص 46
این دوتایی نیز مثل بسیاری از دوتایی ها می تواند گمراه کننده بشود. در دنیای رئال ما معمولا یک منطقۀ خاکستری هست که در او همان طور که عناصری از واقعیت وجود دارد، ذراتی از آرمان نیز منتشر است. به طور کلی واقعیتهای اجتماعی و سیاسی واقتصادی ما و اعمال ما گاهی باغ وبوستان آرمان ها وگاهی گورستان آرمانها هستند. در گزینۀ نخست، واقعیتها صورت بندی عینی وبیرونی آرمانهایند. از آرمانها مشروب ومشحون می شوند. اما در گزینۀ دوم برعکس، واقعیتها مدفن آرمانها هستند.
به عبارت دیگر در شق اول، آرمانهای انسانی جذب حیات واقعا موجود ما می شوند، جذب در مناسبات رئال ما می شوند و درونی می شوند. در شق دوم اما این آرمانها نه تنها جذب و درونی نمی شوند بلکه صُوَر مختلف مناسبات منزلت و معرفت و ثروت وقدرت واقعا موجود، آرمانها را حذف وسرکوب می کنند. به آنها مجال ظهور و بروز وانتشار نمی دهند.
نمونه حالت اول را می توان در سیستم های پیشرفتۀ رفاه اجتماعی خصوصا در کشورهای اسکاندیناوی دیدکه تبلور سیستماتیکی از آرمان همبستگی ارگانیک در خانواده بشری هستند. سیستم اجتماعی طوری تنظیم شده است که حتی گاهی تا 90 درصد، مالیات از درآمدها به طرز رضایتبخش و داوطلبانه ای دریافت می کند و آن را در تولید رفاه اجتماعی به جریان می اندازد. این بدان معناست که آرمان تکافل جمعی در یک ملت به جای صندوق صدقه در شکل اهرم های قانونی وحقوقی وسیاستهای پولی و مالیاتی نهادینه شده است و اخلاقِ«کمک به غیر» از حالت سنتی واکنش های موردی وانفعالی فرد به فرد، به سطحی از هوشمندی وهمبستگی جمعی در قالب کمک های غیر مستقیم همه به همه، به وساطت سیستم های کارامد اجتماعی بلوغ یافته است.
نمونه حالت دوم، انواع مناسبات سلطه یا استبداد است که اصرار به حذف آرمانهای نوع دوستانه و آزادیخواهانه از فرهنگ زندگی اجتماعی دارند. در یک سیستم اندک سالار ، هرچه هم از آرمانها داد سخن سر بدهیم باید بدانیم قاعدۀ نهادینۀ اجتماعی مبنی بر حذف آنهاست. یعنی در زندگی واقعا موجود، حاکمان به سر بقیه کلاه می گذارند وبقیه هم سعی دارند به سر همدیگر واگر توانستند به سر حاکمان کلاه بگذارند. پس دیگر چه جای احترام به«غیر»؟
با این توضیحی که در سطور قبل داده شد می توان دوباره در نسبت آرمان با رئال پلتیک تأمل کرد. قوام امر سیاسی همانطور که به امر واقع است، به امر آرمانی هم هست. دیپلماسی مذاکره از یک سو نظر به امر واقع دارد زیرا بویژه امروزه در دنیا قدرت، ساختی توزیع شده وبخشبخششده دارد، بازیگران متعددند و بازی ها به شدت موکول به هم اند. بازیگران متعدد برای رسیدن به اهداف یا انجام کارهای شان و تجهیز منابع شان بیش از پیش به یکدیگر وابسته شده اند. پس تا اینجا دیدیم که مذاکره عملی معطوف به امر واقع است. اما دیپلماسی مذاکره از نوعی امر آرمانی هم مشروب می شود وآن این است که می گوید برای خاطر مصالح عموم حتی شاید لازم باشد نخبگان سیاست گاهی از قاعدۀ پسند عامه نیز قدری فاصله بگیرند ومخصوصا هیچگاه اسیر گروه های فشار وانواع ایدئولوژی های نیرومند پوپولیستی نشوند.
هنوز یک پرسش در سطح زیرین وخُرد مسأله وجود دارد. آرمان چیست؟ ما یک مدل نظری بسیار ساده برای فهم رفتار بشر در سنتهای معرفتی کهن خویش داشتیم:«العامله تحت الشوقیه والشوقیه تحت المدرکه» یعنی اعمال ما تحت تأثیر اشواق وشوقیات ماست و شوقیات هم تحت تأثیر ادراکات است. در تئوری های جدید، همین معنا بسط وتحول داده شده است ومدلهای نظری پیچیده تری برای بیان این قضایا فراهم آمده است. اما من مایلم با همان سنت کهن بحث کوتاه خود را ادامه بدهم.

آرمان، ترکیبی از شوق و ادراک است. هر آنچه دیده می بیند(ادراک)، دل یاد می کند(شوق). این زنجیره در مقیاس های بزرگ خود، آرمان ها را شکل می دهد. هرچه ادراکات ما به سطح بلوغ و به درجات عقلانیت می رسند امید ریاضی بیشتری هست که شوقیات ما نیز توسعه وتعالی پیدا بکند. در نتیجه آرمانهای ما نیز عام گرا تر، انسانی تر، جهانشمول تر ومتعالی تر می شود. آرمانهای بلندی مثل بشردوستی، آزادی خواهی، عدالت، معنویت، صلح، رفاه اجتماعی، حقوق بشر، احترام به مخالفان و پرهیز از خشونت حاصل چیست؟ به نظر می رسد این نوع آرمانها از یک جهت نتیجۀ توسعه ادراکات انسانی وآگاهی ها هستندو حاصل خرد جمعی وارتباطی هستند واز جهت دیگر ناشی از بسط و اعتلای شوقیات آدمیان اند. آرمان یعنی درک یوتوپیک ما از خود واز هستی واز دیگری. چنین است که به خود و به «غیر» حرمت قائل می شویم.
اکنون می توانیم نتیجه اجمالی بگیریم. آرمان کی غلط انداز می شود؟ وقتی که اولا انرژی شوقیه در او شکل عصبیت وهیجانات کور به خود می گیرد و در محصوره ای گروهی و طبقاتی وناسیونالیستی ونژادی می ماند و ثانیا زمانی که در بخش ادراکی آرمان، عقلانیت بر نمی تابد یا پشتوانۀ ادراکی آرمانها صرفا در حد عقلانیت ابزاری و اصالت سود و شیءانگاری متوقف می شود و یا گفتمانهای معطوف به قدرت براو سایه می اندازد . در این صورت به احتمال زیاد ما با کژتابی آرمان و خصوصا با پیچش های ایدئولوژیک آرمان مواجه خواهیم بود. در این حالت متأسفانه شاهد خواهیم بود که آرمانها با وعده بهشت، برای مردمان جهنم می سازند.
اما فقط آرمان گرایی نیست که در غیاب خردورزی و با انواع صورتهای هیجانی برای زندگی ما مشکل ساز می شود بلکه عمل گرایی نیز می تواند بشدت فریبنده باشد. آنگاه که فرادستان با یک تبانی غیر مستقیم، ادبیاتی را بازتولید بکنند که در آن، مشکلات فرودستان وگروه های طرد شده یا فراموش شدۀ اجتماعی عملا داخل پرانتز می ماند. می گویند بیایید واقع گرا باشیم و ترجمه سلیس اش این است که پاساژهای بزرگ خرید، فرش های قرمز دیپلماسی و زرق وبرق مجلل مراکز شهری را ببینیم و خیلی نخواهیم آن زوایای محرومیت و گرسنگی و مرارت و نگونبختی و در حاشیه ماندگی را بنگریم و به میان بیاوریم.
بدین ترتیب در پراگماتیسم، در رئال پلتیک، در رئال اکونومیک وهر امر رئال دیگر همواره این تمایل هست که گورستان آرمان های انسانی ما باشند و به انحای مختلف حتی متظاهرانه سعی بکنند این آرمانها را از یادها ببرند. در دنیای رئالی که نصف آن (48 درصد) با روزی کمتر از دو دلار آمریکا محکوم به زندگی هستند، هنوز هم باید در به در آرمان عدالت اجتماعی را ونوع دوستی را سراغ بگیریم.
گفتاری دربارۀ ضعف های ما در فهم بهنگام فضاهای اقتضایی و پیشامدها وبازی ها در جامعۀ ایران
مقاله ارائه شده مقصود فراستخواه در اولین سمینار تخصصی «جامعه شناسان ایرانی و جامعه ایرانی»،
دانشگاه تهران، دانشکده علوم اجتماعی، تالار ابن خلدون
منتشر شده در نشریه صدا،ش نوزده،20 دی ماه، ص45
من در این زمان محدود می خواهم باختصار تمام از «امر پیشینی»[i] و «امر پسینی ِ»[ii] جامعۀ ایران سخن بگویم. این دو مفهوم را از معرفت شناسی واز کانت وام می گیرم تا بتوانم به وساطت آن ملاحظه ای در باب جامعه شناسی خودمان بکنم. مراد من از امر پیشینی، هرآن چیزی است که ماتقدّمِ جامعۀ ایران است و مارا فراگرفته است. در حالی که امرپسینی، از تجربه ها و کنش های نوپدید ما سر می زند. دوگانه «امر پیشینی» و «امر پسینی» تقریبا با دوتایی مشهور یعنی «ساختار» و «عاملیت» تناظر دارد. برای همین است که باید بیفزایم امر پیشینی لزوما امری تاریخی وخیلی دور از ما نیست. مهم این است که یک نسل به نحوی مسبوق به امر پیشینی است اما امر پسینی مخلوق خود اوست.
فرض من در این بحث آن است که امر پیشینی برجامعه شناسی ما سایه انداخته است، چنان که امرپسینی معمولا در محاق می ماند و در توضیح جامعه ایران به حاشیه می رود ویا حتی مغفول می شود. سیطرۀ امر پیشینی برعادات فکری ما وبرسیاق معرفتی ما، منتهی به ژانری می شود که می توان آن را فابریک جامعۀ ایران گفت؛ پرتره ای از جامعه ایران، واز ساخت وریخت ایران که تقدیرگونه است. گویا تقدیر تاریخی ما همین است.
چنان از شیوه تولید آسیایی واستبداد ایرانی سخن می گوییم که«استبداد فابریک جامعۀ ماست». همین طور است دیگر مدلهای توصیفی که به شدت متمرکز بر امر پیشینی ایران اند. مثل موانع تاریخی رشد سرمایه داری در ایران، جامعه نامنظم وهرج ومرجی، انسان کوچندۀ ایرانی، جامعه حامی پرور وپاتریمونیال، سازگاری ایرانی، شکاف دولت وملت در ایران، جامعه کوتاه مدت، ائتلاف ناپایدار، امتناع عقل، دولت تحصیلدار، فقدان ساخت طبقاتی، عقب ماندگی، غربزدگی و....
اینها اشکال گوناگون امرپیشینی است که برجامعه شناسی ما سایه انداز گشته است وهمین سبب شده است بخش بزرگی از مباحث جامعه شناسی ایران دربارۀ جامعه ایران، حداقل در سطح دلالت ها وتعبیرهای اجتماعی چنان است که گویی وجدان نگونبخت ایرانی را با حس نفرین شدگی بازتاب می دهد. تقدیرما اینها بود وگریز ما از آنها مثل این است که می خواهیم از سایه خویش سبقت بگیریم. روح استبداد سایه خود ماست ودر هریک ازما تکه ای از اوست و مابقی قضایا. دعاوی شرق شناسی نیز از سوی دیگر به این دامن می زد. پرتره ای از شرقی جماعت وایرانی جماعت که برساختۀ سوژۀ مسلطی است ومثل مقولات پیشین کانت، متن ذهنیت ما دربارۀ خودمان است. به طور پیشینی در سبق وسیاق فکرما یک ایرانی تن آسا، بی نظم ودم غنیمتی هست.
درحالی که اگر درسیاق معرفتی جامعه شناسی ما، امر پسینی ایران هم جایی برای خود داشت، در آن صورت لابد باید انتظار می کشیدیم این جامعه شناسی، نسبت به خصیصه ای رویدادی ونامنتظر نیز در جامعه ایران، کنجکاو وپی جو باشد. در آن صورت فرض جامعه شناسی ما این نیز می شد که جامعه ایران «تاریخ حال» هم دارد و در حال، تمایلی هست که خود را از گذشته رها کند. تاریخ ایران یکسره ادامۀ امرپیشینی نیست. تاریخ گسستگی هم هست. جامعه، حاوی این احتمال یا امکان نیز هست که از یک کلیت سنگین به نام تاریخ، تاریخی با غایت پیشین و در معنای هگلی آن، بیرون بزند و پدیده هایی از او سربرآورد. انقلاب ایران خصلت رویدادی داشت. مدرنیتۀ ایرانی نیز اگر هست، خصوصیتی پسینی دارد.
جامعۀ ایران یکسره فضاهایی شبح گون از امرپیشین نیست، فضاهایی اقتضایی نیز در او هست. جامعۀ ایران بازتاب کنش ها وپراکسیس هایی است که احتمالا بیرون از مقیاس تاریخ به مفهوم استعلایی تاریخ، و به طور پسینی سر می زنند. اینجا حوزۀ پیشامد و بازی است. اینجا امید اجتماعی هست. اینجاست که انتخابات 92 و پدیدۀ پاشایی وخیلی چیزهای دیگری هست.
اینجا به تعبیر گیدنز به جای ساختار می توان با نگاه تحولی، از «ساختارشدن» سخن گفت؛ به معنای نفوذ امر پسینی در پیشینی. آگاهی های گفتمانی دست به کار می شوند ونه فقط آنها که آگاهی های میانی ِ عملی وضمنی مردم کوچه وبازار دست به کار می شوند و نقش خود را برساختارشدن می زنند. گروه های اجتماعی از رهگذر تجربۀ اجتماعی(که امری پسینی است)حاوی نوعی آگاهی نهفته ودانش ضمنی می شوند. این نوع آگاهی های مستتر که کمتر صورت کدگذاری شده، کلامی، استدلالی ونظری دارد، در متن زندگی روزمره وارتباطات وتعاملات به طور پسینی به وجود می آیند وفضاهای اجتماعی را به طور نانوشته وناگفته ای، مشحون از خود می کنند.
با این آگاهی است که گروه های اجتماعی از خالی میان ساختارها، فضاهای تازه کشف یا خلق می کنند واین فضاها را از خود سرشار می کنند. به تعبیر «دوسرتو» اینها آگاهی هایی است برای راه رفتن در شهر و برای رمزگشایی از هرآنچه در ماتقدم ِ جامعه رمزگذاری شده است. این آگاهی های ضمنی در متن جامعه، در فضاهای اقتضایی، در حواشی ساختارها، حتی در خالی میان ساختارها، در کوچه وخیابان ها وخانه ها وکوی وبرزن و بازار وزندگی روزمره پدیدار می شوند و طرح خود را بر جامعه می افکنند.[iii]
ساختارها با عملکردهای تکرارشوندۀ ما انسانها ساختار می شوند وتغییر می یابند، درست به همان صورت که حسب طرز حرکتی که به مهره ها می دهیم انواع بازی های تازه شکل می گیرد وبه همان صورت که با عملکرد زبانی مردم ، زبان اجتماعی تحول وتنوع پیدا می کند.
امر پیشینی، حوزۀ کنش ما را که امری پسینی است محدود می کند ولی آن را یکسره حذف نمی کند. پس جامعه ایران یکسره امر پیشینی نیست، پسینی هم هست وبه هم دلیل موضوع «پرسشی تجربی» است، موضوع تفهم واکتشافی پدیدارشناختی و تازه است و یکسره مندرج در مقوله های پیشین نیست. جامعه شناسی ایران با این حساب می تواند بیش از آنچه تا کنون بود، چشم به فضاهای اقتضایی و پیشامدها وبازی ها بدوزد، پیش دستی کند، نشانک های ضعیف را ببیند، امر نوپدید را به کندوکاو کشد.
تاریخ ایران، طرحی ناتمام است. مابخشی از جامعه ای هستیم که آن را توصیف می کنیم. انسانها هستند که تاریخ خود را می سازند هرچند تحت شرایطی که مسبوق به آن اند وبه طور پیشینی بر آنها عارض شده است. جامعه ایران طیف مبهم خاکستری ودرهم تنیده ای از امر پیشینی وامر پسینی است. روش و پژوهش در جامعه شناسی اگر هست برای نقاب برکشیدن از این امر مبهم است.
منتشر شده در اندیشه پویا، ش 21 ، آبان 93
پرسش اندیشه پویا:
35سال قبل در چنین ماهی، مهدی بازرگان نخستوزیر دولت موقت جمهوری اسلامی به دنبال اشغال سفارت آمریکا توسط دانشجویان پیرو خط امام استعفایش پذیرفته شد و کنار رفت. اولین مقام اجرایی در جمهوری اسلامی، در جریان هشت ماه صدارتش، تصویری از خود در ذهن ایرانیان بر جای گذاشت که شاید بخش مهمی از این تصویر ذهنی به سخنرانیهای تلویزیونی او و موضعگیریهای صریحش بازمیگشت؛ سخنرانیهایی که در عمده آنها، مخاطبان خود را به سیاست گام به گام تشویق میکرد. مثلا زمانی که چند روز پس از انتصابش به نخستوزیری، منش سیاسی و روش خود در ادارۀ کشور را توضیح داد و گفت که بولدوزر نیست بلکه ماشینسواری است که به راه آسفالت نیاز دارد: «بنده ماشینسواری نازکنارنجی هستم که باید روی آسفالت و راه هموار حرکت کنم و شما هم باید این راه هموار را برای من هموار کنید.» (سخنرانی در اجتماع دانشگاه تهران/ 20 بهمن1357 ). یا زمانی که از کارمندان دولت میخواست همان طور که زمانی با اعتصاب انقلاب کردند حالا با کار بیشتر و منظمتر انقلابی عمل کنند: «اینکه میگوییم انقلاب کنید منظورم این نیست که ریش و پشم فیدل کاسترویی بگذارید یا لباس ژنده بپوشید یا حتی اسلحۀ ژ-3 دست بگیرید. نه! انقلاب درونی و عمقی و اساسی بکنید.» (پیام تلویزیونی به کارمندان دولت/ 28 اردیبهشت 1358 ). اما تصویر ذهنی شما از بازرگان در آن دوره تاریخی چیست؟ شما کجای این تصویر تاریخی ایستاده بودید و چگونه به بازرگان نگاه میکردید؟ او را چگونه میدیدید؟ چه تصویرها و خاطرههایی از مهدی بازرگان، از روزی که حکم نخستوزیری او خوانده شد تا روزی که از نخستوزیری استعفا داد، در ذهن شما مانده است؟ آیا در تصویر آن روز، و در نگاه شما، او میتوانست رئیس دولتی باشد برای همان انقلابی که اتفاق افتاده بود؟ یا نخستوزیری او در آن تصویر تاریخی، اتفاقی نابهنگام و خلافآمد بود؟ و درگذر از تصویر دیروز، امروز که به آن تصویر تاریخی –بازرگان در سال 57 تا 58، موافقان و مخالفانش، و خودتان در میانه آن تصویر - نگاه میکنید، آن صحنهها و تصاویر را چگونه داوری میکنید؟ برایمان روایت کنید که اگر نگاهتان به او تغییر کرده چه زمانی، چگونه و چرا این اتفاق افتاده است؟
پاسخ مقصود فراستخواه:
چهار مهندس بازرگان
من با بازرگان از طریق آثار ممنوعۀ او در اواخر دهه 40 و اوایل دهه 50 طی دورۀ دبیرستان آشناشدم. از آن زمان تا درگذشت او، چهار مهندس بازرگان در صحنه زندگی سیاسی ایران ظاهر شد:
بازرگان 1
«بازرگان یک» بازرگانی بود دین اندیش ودر عین حال مصدقی، ملّی ، تجدد خواه و آزادیخواه. «بازرگان یک» می کوشید فهم خود را از دین معقول بکند و با دنیای امروز جفت وجور بکند. برای دانش آموزی مثل من که در خانواده مذهبی پرورش یافته بود ودر دبیرستانی ملی ومذهبی درس می خواند، نوشته های «بازرگان یک» که مخفیانه و با اسامی مستعاری مثل عبدالله متقی یا عبدالله صالح منتشر می شد، تاحدزیادی جذّابیت داشت.
عقلانیت و تجدد وآزادی و پیشرفت نه در خلأ و در وسط زمین وآسمان، بلکه تنها در دامن یک سنت است که امکان رشد پیدا می کند و بازرگان به پدیدایی سنت خرد ورزی و آزادی خواهی و عرف گرایی در فرهنگ ایرانی واسلامی یاری های بسیار شایان کرد. در واقع بازرگان به تجربۀ مدرنیتۀ ایرانی ودر حقیقت به تنوع مدرنیته ها در دنیا وبه تنوع عقلانیتها در جهان وبه تنوع مدلهای دموکراسی در جهان کمک کرد.
البته جمع میان الهیات با عقلانیت، دین با علم، شریعت با عرف، و سنت با تجدد در عمل اجتماعی ما اصلا پروژۀ آسانی نبود و با انواع مشکلها وابهامات دست به گریبان شد و حتی کژتابی های پرهزینه برای کشور داشت. تفکیک های دقیق تر معرفت شناختی وجامعه شناختی وسیاسی را طبعا روشنفکران و متفکران بعدی برعهده گرفتند وهنوز نیز باید با دشواری های این پروژه دست وپنجه نرم بکنیم.
بازرگان2
«بازرگان دو» دولتمردی با گرایش لیبرالی بود. نخست وزیری او نیز به نظر بنده وبر خلاف آنچه شما می گویید، اتفاقی نابهنگام و خلاف آمد نبود. پیشنهاد پست به ایشان نتیجۀ ائتلاف او با مرجعیت و روحانیت سیاسی ضد رژیم پهلوی از دهه 40 وبرای مبارزه با اقتدارگرایی شاه بود. دربهمن 57 آن ائتلاف ملی ومذهبی پیروز شده بود و طبیعی می نمود که بازرگان ودوستان همراهش از طیف ملی مذهبی ها وارد دولت بعد از انقلاب بشوند.
من در آن روز به دلیل تعلق به نحلۀ آزادیخواهی چپ، در کنار حرمتی که قلبا و لفظا وعملا برای شخصیت پاکیزۀ مهندس بازرگان قائل بودم، با مشی سیاسی اش، هم قرابت وهم فاصله داشتم. قرابت برای خاطر پرهیز دادن ایشان از خشونت وپوپولیسم و افراطی گری انقلابی و برای نمایندگی روایت معتدل وآزادیخواهانه ای از دولت دینی واقعا موجود در ایران. واما فاصله معرفتی وانتقادی به دو دلیل؛ دلیل نخست اینکه سرمایه داری بین الملل، نظمی پایدار و رضایتبخش برای مناسبات مطلوب جهانی نبود. دلیل دوم این که آزادی، تمام راه حل مسألۀ ایران نبود. نصف راه حل ایران، استقرار آزادی و نصف دیگرش استقرار عدالت بود؛ عدالت به مثابۀ طرحی اجتماعی ونه دولتی، برای فراهم آمدن نهادینۀ فرصتها وبختهای برابر به گونه ای که گروه های ندار و حاشیه ای و پایین جامعه نیز بتوانند از امکانهای زندگی و رشد وشکوفایی انسانی واز حظّ زیستن در شرایط دموکراسی برخوردار بشوند. این حدّ از تأکید بر رفاه اجتماعی و حقوق اجتماعی (ونه فقط حقوق وآزادی های فردی مدنی وسیاسی و مطبوعاتی) در طرز تفکر کلاسیک لیبرالی وجود نداشت.
بازرگان 3
«بازرگان سه» بازرگان درخشانی شد، بازرگانی که ترک تعلق به قدرت گفت و دامن از وسوسۀ بودن در دولت به هرقیمت بر می چید و منتقد جدی افراطی گری وانحصار طلبی و تمامی خواهی شد. خیلی ها هستند که از قدیم وهنوز هم، اصرار داشته اند به هر شکلی وارد مقامات باشند وآن گاه ایران را اصلاح بکنند! اما بازرگان گرفتار این توهم نخبه گرایانۀ بورکراتی وتکنوکراتی نشد و شجاعانه خیلی راحت برای حفظ اصول اخلاقی خویش از سرای قدرت بیرون آمد. در این دوره، بازرگان دوباره سوگلی جوانان و پیران شد وحقش بود. انقلابیونی از او حلالیت خواستند و قدر دادند و بر صدر نشاندند.
اگر یک عبرت بزرگ بعد از انقلاب را برباددادن فرصتها بدانیم، هم «بازرگان دو» در پوزیسیون وهم حتی «بازرگان سه» در اپوزیسیون، فرصت تجدیدنظر مغتنمی در عملکرد کشورداری در این سرزمین بود ولی این هردوفرصت نیز از دست رفت. ایران با آن همه قابلیتهای تمدنی و انسانی و فرهنگی وفکری، که قبلا به لحاظ مراحل گذار و توسعه با کره جنوبی و مالزی وترکیه همزمان و یا از برخی جهات قدری نیز جلوتر بود، نمی بایست تا این حد فرصتهای رشد را در خطیر ترین و پرشتاب ترین دوره تحولات جهانی از دست می داد واز قافله کشورهای درحال توسعه موفق عقب می افتاد. ایران به سیاستهای عقلانی رضایتبخش، به حکمرانی خوب و به قوانین و سیستم های اجتماعی کارامد وبه اعتدال و پرهیز از خشونت وافراطیگری وبه مهربانی وگفتگو وفاق سیاسی نیاز داشت وبازرگان صادقانه ترین صدای این نوع گفتار ها بود. متأسفانه رسما شنیده نشد وفرصتهای بزرگی، آن هم بعد از کلی هزینه ها از دست رفت.
بازرگان 4
«بازرگان چهار» بازرگان خدا وآخرتی شد. اگر از «بازرگان دو» جوانان آرمانخواه فاصله می گرفتند، از «بازرگان یک» خود«بازرگان چهار» فاصله گرفت. «بازرگان یک» مشاطه گری شانه به دست بود با سودای دین آرایی. دین را همچون آموزه ای اجتماعی وسیاسی واقتصادی ومدیریتی برای دنیای امروز تفسیر می کرد و ترویج می داد. اما «بازرگان چهار» برمبنای تجربۀ یک انقلاب دینی و سالها عملکرد دولت مذهبی، به جای حس وحال دین آرایی ، دغدغۀ دین پیرایی پیدا کرد. قلم نگارش بگذاشت وقلم ویرایش بگرفت. خیلی از چیزها را به عقل و علم و عرف و تجربه آزاد بشری وانهاد و هدف اصلی رسولان را توجه دادن به خدا وآخرت قلمداد کرد. مابقی قضایا از قبیل حکمرانی پیامبر واحکام سیاسی واجتماعی آن را اموری اقتضایی وتاریخی یافت. متفکری دین اندیش مثل علی عبدالرازق در مصر ، هفتاد سال جلوتر از بازرگان، این نوع اندیشه را تفصیلا وبه صورت نظری ارائه داده بود(تفصیل آن را در کتاب سرآغاز نواندیشی معاصر،1373 و نیز در مقاله ای با عنوان «الهیات سیاسی ادغام شده و الهیات سیاسی تمایز یافته؛مقایسۀ بازرگان و حائری،1389» آورده ام).
وصیتنامه فکری بازرگان برای جامعه ایران دیرهنگام بود و درواقع نوعی «فکر بعد از عمل» بود. ما «فکر قبل از عمل» کم داشتیم. اگر «فکر قبل از عمل» درکار بود شاید «بازرگان یک ِ» متفاوتی در دهه 20 تا 50 شمسی به عرصه می آمد. در آن صورت احتمالا دین برای جوانان نسل دهه 20 تا 50 تا این مقدار رتوریک، یوتوپیک و ایدئولوژیک نمی شد. دین، دین می ماند و چیزهای دیگر نیز چیزهای دیگر. و شاید ائتلافهای سیاسی در ایرانِ دهه 40 به بعد، ترکیب دیگری پیدا می کردند، شاید دیگر بازرگان مجبور نمی شد بگوید باران خواستیم، سیل آمد. اما چه کسی می داند شاید هم در آن صورت جامعه ایران تا این مقدار تغییر نمی کرد. منطق واقعی تحولات جامعه ایران چندان هم اراده گرایانه قابل توضیح نیست. دگرگونی های اجتماعی تا این حدهم که تصور می شود، سواکردنی نیستند، بلکه درهم پیش می روند. عاملان انسانی هرچند مهم اند ولی ساختارهای پیچیده تاریخی واجتماعی نیز نقش خود را بر اعمال وکنشهامی زنند. پیشرفت ها همواره مسیری خطی ندارند و بالا پایین می شوند. هیچ تجربه ای بدون تنش و رایگان به ثمر نمی نشیند.
متن کامل تحریر شده سخنرانیمتن کامل تحریر شده سخنرانی فراستخواه
در بزرگداشت شریعتی، دانشکده فنی دانشگاه تهران
10 آذر 93
منتشر شده در شرق، تاریخ 16 آذر93
بیان مسأله
موضوع بحث اینجانب، تأمل در فهمی است که از اخلاقی بودن خویش داشتیم وداریم. با نگاه مختصر به چرخش های اخلاقی جامعه معاصر ایران، می کوشم درباب کارنامه روشنفکران دینی خصوصا شریعتی گفت وگویی بشود. چرخش های اخلاقی از یکسو مسأله ساز و از دیگر سو افق ساز بودند. حداقل سه چرخش را نام می برم: نخست گذر از اخلاق دینی به دین اخلاقی، دیگری افتادن به ورطه «دین غیر اخلاقی» و سومی گسترش اخلاق غیر دینی و عرفی.
به طور سنتی، مذهبیها اخلاقی بودن خویش را با دین صورت بندی میکردند. حیات اخلاقی از طریق عقاید رسمی و تکالیف و مناسک دینی توضیح داده میشد. کتاب هایی مثل معراج السعاده و جامع السعادات از نراقی های پسر وپدر در دوره قاجار تا آثار مرحوم مطهری، همه در چارچوب اخلاق مذهبی بودند. امادر آفاق معرفتی و زیست اجتماعی ایران روندهایی جریان داشت که از نفوذ اخلاق مذهبی در اذهان و دلها می کاست. شهرنشینی جدید، تغییرات اجتماعی و جابهجاییهای پاردایمی موجب می شد که بخشی از گروه های جدید اجتماعی، دیگر مثل سابق نتوانند تمایل نهفته در دل خویش به خیر وفضیلت را برمبنای مذهب پی جویی وبرگزار بکنند. اخلاق شرعی برای بخش قابل توجه از گروههای جدید اجتماعی بحث انگیز و مناقشه آمیز می شد. یعنی هم به لحاظ معرفت شناختی ونظری، پرسشهای تازه ای به میان می آمد و اخلاقی بودن به اتکای اصول و تکالیف دینی را محل تردید قرار می داد و هم در واقعیت جامعه، اخلاق مذهبی به شکل سنتیِ آن، دیگر چندان چنگی به دل اینان نمی زد. درک و استطاعت بشر جدید با مردمان دوره قبل فرق میکرد. چه بسا انسان جدید و حداقل بخشی از گروههای جدید اجتماعی دیگر نمیتوانستند اخلاقی بودن خود را به نحو رضایتبخشی با دین صورت بندی بکنند. من قبلا در مقاله ای به تفصیل درباب دشواره های اخلاق دینی بحث کرده ام و حداقل 6 مشکل را توضیح داده ام ودر وبلاگم هست. اما امشب به موضوع از منظر آنچه در واقعیت اجتماعی روی میداد می پردازم.
جامعۀ ایران طی دورۀ معاصر خویش، در گذرگاه سختی قرار گرفته بود. از یک سو اخلاق دینی حداقل برای بخشی از گروه های جدید اجتماعی، نفوذ و کارایی سابق خود را از دست میداد و از سوی دیگر جایگزین شدن اخلاق غیر دینی برای همۀ گروههای اجتماعی و در مقیاس بزرگ به این آسانی ممکن نبود. نتیجه اش سست شدن بنیانهای اخلاقی بود که کل جامعه را تهدید می کرد.
در چنین شرایطی ایران به کنشگران تازه نیاز داشت. جامعه برای مصونیت از این ورطه، وبرای طی مطلوب دوره گذار خود، به عاملان فکری واجتماعی و به تیپ تازه ای از واسطههای تغییر نیازمند بود. روشنفکران دینی از دهه 20 به عرصه آمدند و فهمی نو از دین به دست دادند، دین وایمان را با عقلانیت وعرف جدید آشنا وهمنوا ساختند و سبب گشتند نوعی افق جدید گشوده شود . این افق تازه ، گذر از اخلاق دینی به دین اخلاقی را تسهیل کرد. آنها حاوی تجربههای تازهای از نسبت با امرالوهی شده بودند که میتوانست سیاق جدید از حیات اخلاقی را پشتیبانی کند، مشروب بسازد و مشروعیت ببخشد. چنین بود شکل بدیع کارآمدی از «دین اخلاقی» توسعه یافت.
نمونه های دین اخلاقی ودین غیر اخلاقی
نمونه برجسته ای از این روشنفکران دینی بازرگان و شریعتی بودند. آنها تلاش میکردند که از مفاهیم سنتی اخلاق، روایتی تازه به دست دهند. مثلاً اگر شجاعت یک ارزش اخلاقی بود، به آزادیخواهی و مطالبۀ حقوق انسانی تعبیر می شد. آن شهروند که بر حقوق بشری خویش پای می فشرد با تجربۀ شجاعت، در حقیقت نوعی تمرین اخلاقی می کند. دانایی جدید که با شک و پرسشگری قرین بود، به تعبیر کانت صورتی از دلیری بود که نشانه ای از اخلاق در منش فکری تلقی می شد. مثال دیگر شفقت و عدالت است که در صدر ارزشهای اخلاقی قرار داشت، این نیز به کوشش برای برابری به معنای جدید تعبیر شد. عدالت طرحی اجتماعی است برای توزیع بختهای زندگی به همه گروه ها و خصوصا توزیع مجدد فرصتها به نفع فراموش شدگان و طرد شدگان جامعه. بدین ترتیب شرکت در طرح عدالت، تمرینی اخلاقی است. حیات معقول که در اخلاقیات سنتی بود با عقلانیت جدید پیوند داده میشد . این فکری معقول و رفتاری معقول است که به دیگرانی که عقاید ما را ندارند ومی خواهند زندگی بکنند احترام بگذاریم وحق انتخاب وسبک متفاوت زندگی شان را به رسمیت بشناسیم. روشنفکران دینی از مدارا و تسامح سنتی که فضیلتی اخلاقی بود ، معنایی نزدیک تر به رواداری و آزادمنشی و کثرت گرایی جدید به دست دادند و از حلم و سعۀ صدر سنتی نوعی اخلاق ومنش دمکراتیک فهمیدند.
بازرگان در کار در اسلام(1325 ) عادت به بیکارگی را به مثابۀ یک مسأله اخلاقی در ایران مورد بحث قرار داد و اخلاق کار واخلاق حرفه ای را به میان آورد:چند هزار سال شعر گفتیم، حال قدری هم کار کنیم. خود نیز در
در عمل چنین بود . هشتاد سال پیش اتحادیه مهندسین ایران را به صورت یک شرکت هفت نفری تشکیل داد که از نخستین شرکتهای مهندسین مشاور ایران محسوب شده است یا بعد از اخراج شدن از دانشگاه در سال 1333 با استادان دیگر شرکت مهندسی یاد را به وجود آوردند. این درک تازه از دین به نوعی شبیه اخلاق پروتستانی بود که یک دیندار ، اجابت دعوت حق را در کارکردن و تولید ثروت به همراه مصرف معقول می بیند وازنظر ماکس وبر به رشد اقتصادی برخی جوامع اروپایی کمک کرد.
بدین ترتیب اخلاق اجتماعی در ایران که دیگر نمیتوانست در خانۀ دین، کرایه نشینی بکند، به کمک روشنفکران دینی بیرون آمد و خانهای برای خود ساخت، در همسایگی دین. به نظر میرسد اگر دین اخلاقی به عرصه نمیآمد ، حداقل برای بخش بزرگی از جامعه با ضعیف شدن اخلاق مذهبی، به این آسانی اخلاق عرفی و غیر مذهبی جایگزین نمی شد. بلکه اگر دین اخلاقی شناخته نمی شد بسیاری از گروه های مذهبی چون نمی توانستند با اخلاق مدرن همراهی بکنند عملا و نظراً به «دین غیر اخلاقی» کشیده می شدند. چنان که در بخشی از مذهبی ها شاهد بودیم وهستیم. مراد من از دین غیر اخلاقی ، جزمیت ها و تعصبات مذهبی است که منشأ نفرت وخشونت به دیگرانی می شود که عقاید ما را ندارند وبه احکام ما عمل نمی کنند. به نام دین به خود حق می دهیم که حوزه عمومی را وبدن مردم را و لباس مردم را و ذهن مردم را کنترل کنیم. این نوعی دین باوری ودینداری است که بدجوری، غیریت ساز شده است، انسانها را با هم دیگر بیگانه می کند، دیوارها بالا می برد، بذر قساوت وبیرحمی ونامهربانی می پاشد ، حس بخشایش و بشردوستی را مخدوش می کند و به اخلاق صلح و آزادمنشی و احترام به انسان ها وبه نزاکت وادب اجتماعی لطمه می زند. پس حقیقتا باید نام چنین دین باوری ودین ورزی را «دین غیر اخلاقی» بگذاریم.
روشنفکران دینی دو کار مهم کردند. از یک سو فضای معرفتی و افق فکری برای دین اخلاقی فراهم آورند و از سوی دیگر میدان عمل اجتماعی برای رشد اخلاقی بخشی از قشرهای دینی جامعه را برپا ساختند. یعنی در اینجا میتوان به روشنفکری دینی از این منظر نگاه کرد که هم مدرسۀ فکری برای دین اخلاقی به وجود آوردند و هم مکانهای سومی برای ممارست اخلاقی ایجاد کردند. مکان سوم، مکانی است ورای مکان اول یعنی خانه و مکان دوم یعنی مکانهای کار و آموزش رسمی . در مکان سوم افراد داوطلبانه جمع میشوند. مکان سوم بدون اینکه هویتهای فردی را از بین ببرد، هویتهای جماعتی ایجاد میکند. نسبتاً جذاب است. خود جوش است. مکانی برای تعاملهای اجتماعی است. ورای نقش های اجتماعی رسمی است . در مکان سوم، طبقه اجتماعی، حرفه و غیر آن، شرط عضویت نیست. مکان سوم هم سطح کننده است . معیارهای رسمی عضویت یا سلب عضویت ندارد. گفتگوهایش گرم است. تازگی دارد. حالت خوشایند و دوستانه دارد. سرمایه اجتماعی باز تولید میکند. کانون ها وانجمن ها وحسینیه ارشاد نمونه ای از مکانهای سوم بودند که تجربه تازه ای از دین اخلاقی را رونق می بخشید.
مقایسه دو مشرب کارکردگرا و اگزیستانسیل
دین اخلاقی توسط روشنفکران دینی حداقل با دو مشرب نسبتا متمایز توضیح داده می شد. یک مشرب بیشتر به کارکردهای بیرونی حیات اخلاقی توجه داشت. نماینده برجسته این مشرب مرحوم مهندس بازرگان بود. اما از همان زمان رویکردی هم بود که نگاه به درون حیات اخلاقی و محتوای وجودی آن داشت. رویکردی که حداقل بخشی از عمیقترین سطوح و لایههای حیات خوب و شایستة اخلاقی را در فهمها و تجربه های درونی طلب وتمنا می کرد. گوهر «دین اخلاقی» را در نوعی سلوک درونی و حس و حالهای روحی جستجو میکرد. این نگاه را که در آن روزها چندان نیز غالب نبود ، میشد از زنده یاد شریعتی سراغ گرفت.
ژانری که انصافاً شریعتی مبدع آن شد. وقتی میگفت «آزادی، عدالت، عرفان» یا « آزادی، آگاهی، آفرینندگی»، نگاه به درون داشت. چه آن عرفان و چه این آگاهی و آفرینندگی، معنا و مفهوم وجودی داشت. معنایی اگزیستانسیل داشت. حتی آزادی بیشتر به معنای رهایی بود. هدف فقط «آزادی از» نبود که از سلطه ستمگران و جباران و زورگویان آزاد بشویم بلکه نوعی «آزادی در» و نوعی رهایی درونی از این طریق جستجو میکردیم. این نوع ادبیات عمدتاً در شریعتی بود و نه در بازرگان. شما لنگة کویریات شریعتی را در هیچ کس دیگر نمیبینید. هر چند بازرگان نیز توجهی به درون دارد مثلا در دل و دماغ، 1326 یا ضریب تبادل مادیات و معنویات، 1322یا عشق و پرستش، 1336 و نیک نیازی، 1346. اما در شریعتی است که این عنصر از عمق و وضوح و تجلیات آشکارتر و نافذتری برخوردار می شود. شریعتی کویریات خویش را متمایز از اسلامیات و اجتماعیات میدانست: آنچه مردم میپسندد اجتماعیات است وآنچه هم خودم و هم مردم می پسندیم اسلامیات است و آنچه برای خودم می پسندم، کویریات است.
اینها را در مهم ترین آثار شریعتی می بینیم؛ بامخاطبهای آشنا، نیایش، هبوط در کویر، انسان بیخود وگفتگوهای تنهایی. در آن غیبت محض، حضوری بود. کسی بی کس ام را پر میکند. از عین القضات نقل میکردکه که این را الم باید نه قلم. شمس صاعقه ای بود بر مولوی آن گاه که در مغرب خویش به مراد رسیده بود. می بینیم در منظر شریعتی، غروبی در خود آدمی هست ویکباره شروق روی می دهد و طلوع سر میزند. حتی تجربة امر الهی نیز برای شریعتی در یک جدال خیر و شر معنی دارد. همانطور که مارتین بوبر توضیح می دهد شرّ در عمق نیست بلکه از سطح وجود آدمی او را غافلگیر میکندو با سرایتی ویروس وار انسان را که میتواند همه چیز باشد هیچ چیز میکند. امر الوهی در حقیقت حس حضوری است که ما را از این ابتدال شرارت رهایی میبخشد. شریعتی را در کویریات خویش می بینیم که خدا را حس میکند در برابر این زشتیها، خیانتها، ترویجها و پستیها و بیرحمیها . تنهایی اش را با یک تنهایی وجودی در هستی تقسیم می کند و باران مهربانی را به صورت اگزیستناس تجربه می کند. در اینجاست که تجربیات زیستة درونی از حیات اخلاقی مهم میشود. نگاه کارکردگرایانه به اخلاق شاید برای برخی مذاقها قدری خشک و یکسره عقلانی بنماید، اما مشرب وجودی و اگزیستانسیل، محتوایی انرژیک و عاطفی دارد.
اخلاق بشر نیازمند حس و حال است. مستلزم تنشهای اگریستانسیل هست. احوال روحی و سلوک وجودی لازم داردو تقلاًها و تمناهای باطنی. آن هم نه در خلوت صوفیانه بلکه در جاری زمان، در متن عمل اجتماعی، از رهگذر نوعی پراکسیس وجودی. نوع تازه ای از پرکتیس های اخلاقی مشحون از تفکر انتقادی و عمل رهایی بخش در شریعتی هست. نوعی همدلی با هستی و درک عظمتی درکائنات که تا عمق هستی ما سرریز می شود. چشم دوختن به اوجی در هستی خویش. درکی یوتوپیک از خود. بحث چهار جبر شریعتی را ببینید . انسان اخگری از میل رهایی است و مهم تر از همه یک حس و حال درونی برای رهایی از جبرهای درون ، سلوک درونی در خود، رفتن از سطحی از وجود خویش به سطحی عمیقتر و پایدارتر در خویش. تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق. بلکه گردونی و دریایی عمیق. شریعتی در انسان و تاریخ (1348 دانشکده فنی) تاریخ را نیز سفری تلقی می کند برای پخته شدن آدمی. تاریخ اصرار دارد ما را بسازد وما نیز می خواهیم تاریخ را بسازیم. آن امر وجودی در اینجا خلاقیت و رهایی است.
سویه های روشن وسویه های تاریک
در این بخش از عرایضم می خواهم قدری از موضوع بحث فاصله بگیرم و یک نقطه ابهام و یک ورطه را در رویکرد شریعتی نشانه بگیرم. سوسن شریعتی قبل از من از یک شریعتی، از یک پدر به تحسین سخن گفت که همیشه ودر هر دوره یک شریعتی کامل بود وهمواره همه چیز داشت. اما چشمان کم سوی من در شریعتی انواع فراز ونشیب ها و بالا پایین شدن ها می بیند. مثل همه ما ومثل همه انسانهای دیگر. شریعتی نیز سویه های روشن وسویه های تاریک دارد. ببین عالم همه درهم سرشته، ملک در دیو وشیطان در فرشته. درک اگزیستانس شریعتی از دین و از اخلاق، استعدادی نیز به پیچش ایدئولوژیک دارد که اتفاقاً میتواند بار هیجانی اگزیستانسیل را در شکل ایدئولوژیک به قهر و جزمیت و نفرتهای تازه و بیگانگیهایی از نوع دیگر سوق بدهد. ایدئولوژی، مستعد آن است که به صورت آگاهی کاذب وارونه ای ما را با دیگری بیگانه بکند. در همین دانشکده فنی سال 1346 نسبت به قبل تعداد دختران در فنی بیشتر شد (البته همچنان یکی دو درصد بیشتر نبودند) ولی برخی از دانشجویان و استادان سیاسی که سیاق فکری ایدئولوژیک داشتند گفتند اینها را رژیم برای مشغول کردن دانشجویان فرستاده است و برای منصرف کردن آنها از مبارزه! این یعنی بیگانگی انسان با انسان. یعنی نوعی آگاهی کاذب وارونه . همین سویه ایدئولوژیک بود که بعدها در سیاست، منشأ جزمیتها و خشونتگراییهای تازه شد.
اخلاق سرحالی واخلاق رهایی
اجازه بدهید بحث خویش را با اشاره به یک چرخش دیگری به پایان ببرم که در این سالهای اخیر در میان گروههای اجتماعی ما در حال اتفاق افتادن هست و من به عنوان یک ایرانی کوچک از این چرخش، خوشحال نیستم. چرخش از اخلاق کنش به اخلاق آرامش، چرخش از اخلاق «معطوف به جمع» به اخلاق «معطوف به فرد»، چرخش از اخلاق رهایی به اخلاق سرحالی. از یک سو زمینههای کافی در فردگرایی خود مدار ایرانیان وجود داشت. از سوی دیگر کژتابیهای دنیای پسامدرن ما نیز به آن مزید می شود. جامعه ای که هنوز تجربه مدرنیته به قدر کافی نداشت، به دنیای پست مدرن پرتاب می شود و این به فردگرایی خود مدار ما و میل به لذتهای آنی و شخصی و مانند آن را دامن می زند.
وقتی روح نسل دهه 40 و 50 را با روح نسل امروزی مقایسه میکنیم میبینیم حس وحال درونی در اخلاق در حال دگردیسی است. آن موقع اگزیستانس و عرفان معطوف به رهایی بود اما امروز بیشتر شاهد انواع روانشناسی ها و معنویت های معطوف به لذت و شادی هستیم. اخلاق سرحالی می گوید شاد بودن هنر است، اما اخلاق رهایی می گفت شاد کردن، هنری افزون تر. این می گوید بگذارید راحت زندگی بکنم اما آن می گفت بیایید باهم بهتر زندگی کنیم. اخلاق سرحالی؛ اخلاقی فردگرایانه، متمرکز به زندگی روزمره و رضایت فردی است در حالی که اخلاق رهایی، اخلاقی جماعتگرایانه، معطوف به عمل و پراکسیس اجتماعی و رضایت جمعی است. این؛ اخلاق آرامش و اخلاق نیکوکاری است، آن؛ اخلاق آفرینش و اخلاق فداکاری بود. این قابل تحویل به اخلاق مجلسی و نخبهگرایانه است ولی آن، اخلاق اجتماعی بود و اخلاق با مردمان رقصیدن بود.
به نظرم اخلاق سرحالی، شاید نتواند به حیات اخلاقی پایدار جامعه چندان کمکی بکند. جامعه به یک ذخیره انرژیک اخلاقی نیاز دارد که عمیق و وجودی ورهایی بخش باشد. همانطور که جامعه به ذخیره ژنتیکی برای شکوفایی فکری وعلمی وفنی و سرمایه انسانی نیاز دارد و متأسفانه با رفتن نخبه ها، ژن آنها و ظرفیتهای ارتباطی و تعاملی آنها نیز ازاین سرزمین خارج می شود و طبق برخی تحقیقات با پدیده ای به نام رقیق شدن مغزها( Intellectual dilution )مواجه می شویم و متوسط هوشبهر جامعه تنزل پیدا می کند و ذخیره ژنتیکی کاهش می یابد. همینطور هم هست که ذخیره انرژیک اخلاقی جامعه مثل یک سرمایه اجتماعی به توسعه فرهنگی واجتماعی در یک سرزمین لازم وحیاتی است. اخلاق سرحالی نمی تواند پشتوانه محکمی برای عمق یافتن وتوسعه چنین ذخیره انرژیک اخلاقی در جامعه باشد درحالی که اخلاق رهایی ، این خاصیت را داشت. بدین ترتیب به گمان من هرچند ما در دوران پسا شریعتی زندگی می کنیم اما در شریعتی هنوز ظرفیتی برای تأمل در مسائل ایران و مسائل اخلاقی ایرانیان هست.
متن سخنرانی تحریر شده مقصود فراستخواه در نشست تخصصی «ارزشها و هنجارهای اخلاقی فعالیتهای آکادمیک» در دانشگاه خوارزمی، 1393
با سلام خدمت حاضران در مجلس، من میکوشم آنچه را که در ذهن دارم در زمان تعیین شده تا حدی که بتوانم با شما حاضران، استادان محترم و محققان عزیز در میان بگذارم، شاید مورد نقد و بررسی قرار گیرد و از این جهت بنده هم چیزی بیاموزم. بحثم را با مفهوم سلفِ دانشگاه شروع میکنم. یعنی «خودِ» دانشگاه. سلف( Self) یا ایگوی( Ego) دانشگاه که به نظر من در ایران نزار و نحیف مانده است.
دانشمندان علم اعصاب شناختی بحثی را مطرح میکنند تحت عنوان تهی شدن خود (ego depletion). کسانی هستند که در این زمینه کار کردهاند مثل استیل من[1]، بامی استر[2] ، ووس[3] و... . فرض این است که در ما ذخایر انرژی محدودی وجود دارد و اگر از این انرژی وجودی، این شور زندگی و نیروی زیستن مراقبت نشود، کاستی می یابد و چهبسا مخدوش می شود و از بین می رود. با این انرژی است که ما رفتار اخلاقی وتکاپوی علمی واجتماعی داریم. مثالی از تهی شدن خود خیلی سریع عرض کنم چون وقت محدودی هم داریم: در فروشگاهها وسایل گرانقیمت را ابتدای فروشگاه میگذارند. شما وارد یکی از این فروشگاهها میشوید و چون قید بودجه دارید و میخواهید انتخاب عقلانی کنید، انرژی مصرف میکنید که از این وسایل گرانقیمت چی بخرم؟ ولی قید بودجه به شما اجازهی خرید نمیدهد. مدیریت فروشگاهها معمولاً کالاهای فاسد شدنی را در انتهای فروشگاه قرار میدهند . یعنی درست جاهایی که انرژی شما تمام شده و با توجه به قید بودجهتان نتوانستید چیزی بخرید و اینجا دیگر از انرژی برای انتخاب عقلانی تهی شده اید و سراغ کالاهایی که فاسدشدنی میروید و آنها را حتی فلهای خریداری می کنید.
این یک مدیریت است که میدانند انرژی ما پایان دارد. انرژیی که برای خرید کالاهایی صرف کردیم و قید بودجهمان اجازه نداد، تمام میشود. جایی میرسیم که انرژی محدود شده و پشتوانه ای برای انتخاب عقلانی ندارید. من تصور میکنم که دانشگاه هم یک سیستم اجتماعی و یک موجودیت انسانی است. بارقهای از هستی بشر. اتفاقاً یکی از آن اوج های بشریت است. اما بههرحال انرژی محدودی دارد. در جامعه ما انرژی دانشگاه ودانشگاهی به طرق مختلف کاستی می یابد وته می کشد. از جمله در استاد نیز انرژی برای اخلاق حرفه ای استادی نمی ماند و در دانشجو نیز انرژی برای تحصیلات جدی نمی ماند. چرا دانشگاهیان از انرژی وجودی خالی می شوند؟ علت دارد:
شما به آموزش عالی ما نگاه کنید. مقررات مختلف دست وپاگیری از بوروکراسی وزارتی بر دانشگاه تحمیل می شود تمرکزگرایی هم هست. برای دانشگاه، دولت و بخشهای دولتی، نهادهای مدنی، انجمنهای تخصصی و حرفهای یک تقسیم کار ملی رضایتبخش نداریم. تقسیم کار در سطح ملی معقول نیست. دولت کارهایی کی باید بکند نمی کند وکارهایی که نباید بکند می کند ونهادهای مدنی هم نمی توانند عرض اندام کنند. در دانشگاه سیاستبازی، دولتسالاری و ایدئولوژی زدگی وجود دارد. نظام شایستگیها در مدیریت دانشگاه به هم میخورد. پستها سیاسی است و ارزشهای حرفهای مخدوش میشود. اینها به نظر بنده، به عنوان یک دانشآموز، انرژیهای دانشگاهیان را کاهش میدهد. انرژی ها مصروف این مشکلات می شود. در دانشگاه ودانشگاهی انرژی هایی وجود دارد و به تعبیر اقبال «نقطه نوری که نام آن خودی است/ زیر خاک ما شرار زندگی است»؛ اما تمام این شور حیاتی و انرژی وجودی دانشگاهیان مصروف به چیزهایی از قبیل مقررات، کاغذبازی و دیوانسالاری میشود. در نتیجۀ این عوامل، جذابیت فضاهای اجتماعی دانشگاه و انعطافپذیری برنامهها کاهش پیدا میکند. محیطهای یادگیری جذبه خود را از دست میدهند. ساختارهای درسی به صورت انبارگونه و عرضهگرایانه در می آیند و روشهای تدریس ناکارآمد می شود، روشهای مدیریت بروکراتیک میشود. تمام این موارد در دانشگاهیان یک نوع حس بیمعنایی، بی قدرتی و بیگانگی بوجود میآورد. انرژیهای حیاتیشان کاهش پیدا میکند. تهی شدن خود( ego depletion) روی می دهد. این «خود» که منشأ زندگی، علمآموزی و علمورزی است، خالی میشود. نتیجه اش چیزی است که محققان به آن فرسودگی می گویند. زندگی علمی و دانشگاهی و دانشجویی وتحصیلی فرسوده می شود. ادراک ناکارامدی از تحصیل دانشگاهی واز رشته به وجود می آید. درس خواندن گرفتار حس ملال آوری می شود وبه واحد گذرانیدن برای گرفتن مدرک تقلیل می یایبد. حضور در کلاس ، حالت غیر مؤثری به خود می گیرد. استاد ودانشجو گرفتار احساس بی قدرتی می شوند. تصویر ذهنی از علم آموزی و علم ورزی مخدوش می شود. خستگی عاطفی به وجود می آید. فقدانِ همآمیزی و همداستانی آکادمیک[4] اتفاق میافتد. انسجام از زندگی دانشگاه رخت بر میبندد. در چنین شرایطی ، دانشجو و استاد شبیه همان خریداران نگونبخت که قبلا در مثال فروشگاه عرض کردم، به راهبردهای سازگاری متوسل میشوند. آن مشتریان که در اول عرایضم تمثیل کردم، از آخر فروشگاه آن کالاهای فاسد شدنی را می خریدند. اکنون ما چه کار میکنیم؟ کار ما هم شده است سر کردن با فضاهای موجود. معمولاً دانشجویان شادابترین اوقاتشان را به جای کارهای اصلی واصیل علمی، با اینترنت و چیزهای بدیل دیگر میگذرانند. گاهی کمی هم ورزش میکنند یا با هم گپ میزنند و بعد راهبردهای سازگاری شان می شود حفظ کردن، درس خواندن شب امتحان و گرفتن نمره و مدرکی از این فروشگاه مدرکفروشی . تا ویزای ورود به کار را بگیرند، بلیطی فراهم آورند خود را وارد بازار بکنند و یا حکم استخدامیشان را تبدیل بکنند . این سبب میشود که یک نوع فرسایش تحصیلی، فرسایش دانشگاهی و فرسایش علمی(burn out) در دانشگاه اتفاق بیفتد. انرژیهای ما کاهش پیدا کرده و تمام میشود. اجازه میخواهم که در زمان محدود به تحقیقی که «بوردیو» در دانشگاههای دههی 80 فرانسه انجام داده اشاره کوتاهی کنم. در همان کتاب homo-academicus این موارد را به خوبی تشریح کرده است. یک مفهومسازی دوتایی که عبارت است از دوتا مفهوم: سرپرستان دانش و آفرینندگان دانش. یک مفهوم curator و یکی creator. یعنی knowledge curator وknowledge creator. واژه curator معمولاً برای کسانی که موزه را اداره میکنند و برای متولیان امور دینی به کار میرود. بوردیو میگوید ما در دانشگاه به جای موجودات خلاق، متولی علم شده ایم. همانطور که یک متولی مذهبی مثل کشیشcurator متولی دین است برعکس رسولان مبعوث تاریخ که آنها creator و خلاق بودند ، ولی متولی فقط میخواهد از محصولات و برخی قوانین و رویهها و چیزهای دیگر نگهداری کند. بوردیو میگوید فرهنگ هم همینطور است، کسانی متولیان فرهنگاند و کسانی پدیدآورندگان فرهنگ. هنرمندان خلاق و سایر پدیدآورندگان آثار علمی، هنری. چون بحث ما باید معطوف شود به هنجارها و مسائل آسیبشناختی و چالشهایی که در دانشگاهها هست، بوردیو مطرح میکند که در دانشگاههای فرانسه در دهه 80 کسانی هستند که بیشترcurator دانشاند. یعنی متولیان دانش شدهاند. دانش را سرپرستی میکنند. استاد در کلاس، مدیرگروه، کرسی استادی، مدیریت دانشگاه، و امثال اینها فقط مثل کسانی هستند که موزه ای به نام دانشگاه را نگهداری میکنند، ولی آثاری که در موزه است آفریدهی دستهای دیگری است. بوردیو مطرح میکند که متولیان رسمی دانش، قالبهای رسماً مشروع دانش را باز تولید میکند. تحقیقات مرسوم ما ، بازتولید قالبهای رسماً مشروع دانش است. تحقیقات مرسوم و مقالههایی که برای ارتقا تهیه می کنیم قالبهای مرسوم دانش را انتقال میدهند آموزشهای مرسوم در کلاس، دانش رسمی را انتقال می دهند. اما ایشان میگوید ما creator دانش در دانشگاهها کمتر میبینیم. آنها که صورتهای جدیدی از مشروعیت در دانش ایجاد میکنند، آنها که اشکال تازهای از معنا پدید میآورند، خلاقاند و اندیشه، معنا و دانایی تولید میکنند. اینها در واقع روشنگران معرفت و دانشاند و دانشگاه را دیگر محل نگهداری دانش تلقی نمیکنند، بلکه دانشگاه را خاستگاهی برای افقگشایی، جستارگشایی، پرسش افکنی وبداعت وخرد انتقادی میدانند. روح خلاق دانشگاهی، حقیقتا در دغدغه اندیشیدن جدی است، کام معنا را از خلاف آمد عادت طلب کردن است، کسب جمعیت از زلف پریشان تفکر است.
اما اجازه بدهید در این قسمت عرایضم به تصورخودم از اخلاق اشاره بکنم تا بتوانم دربارۀ اخلاق آکادمیک نتیجه بگیرم. درک ناچیز بنده به عنوان یک دانش آموز کوچک این است که اخلاق همان ادامهلذتهای ماست. به چه دلیل من از انرژی درونی در دانشگاه صحبت کردم و عرض کردم که عواملی دست به دست هم میدهند و ما از این انرژی تهی میشویم؟ چون اگر این انرژی نباشد اخلاق موضوعیت نخواهد داشت. چون اخلاق همان شادیهای ماست، همان لذتهای ما که تعالی پیدا میکند. انسانی که میخواهد زندگی کند و معنایی برای بودنش دارد، چون میخواهد شاد باشد و دیگران را هم شاد کند و از زیستن لذت ببرد و برای هستی معنایی بیابد، لحظههای خود را از هستی پر و مالامال از کمالات وجودی کند، برای همین است که اخلاق میورزد، راست میگوید، درستکاری و امانتداری میکند، مسئولیتشناس است و چیزهای دیگر.
اگر انرژی وجودی در دانشگاهها از طریق برخی عوامل ته بکشد ما نباید انتظار اخلاقی بودن داشته باشیم. آن فرسایشی که عرض کردم اگر اتفاق بیافتد، برای استاد و دانشجو خستگی عاطفی ایجاد میکند و این حس ناکارآمد و ملالآور و احساس بیکفایتی، عزت نفسها را مخدوش میکند و بقیه مشکلات مربوط به آن میشود.
مشکلی که در جامعۀ ما اتفاق افتاده است این است که نصیحت اخلاقی جای اصلاحات ساختاری واصلاحات نهادی را گرفته است. در جامعه ما اخلاق به یک سلسله روشهای مستقیم کلامی تغییر پیدا کرده و بنظرم بزرگترین مشکل اخلاق در جامعه نصیحتهای اخلاقی و نصیحتنامههای اجتماعی است. همه اندرزگو هستند. شاید هیچ جامعهای به اندازه ما لفاظی ندارد. درک محدود من از مطالعات محدودم ناشی شده و فرضی را در ذهنم ایجاد کرده که محققان باید آن را بررسی و اصلاح کنند. به گمانم ما جامعهی بسیار وربال شده ایم و گرفتار لفاظی هستیم چون کار اعمال را به الفاظ میدهیم. کار ساختارها و زمینههای عینی در نهادها را به کلمات خالی در هوا میدهیم. برای تربیت فرزندانمان نیز فقط بلدیم به آنها نصیحت کنیم. میخواهیم مشکلات جامعه حل شود، همه جا به پیامهای اخلاقی متوسل می شویم. از در و دیوار این مملکت پیامهای اخلاقی میبارد و چقدر اقتصاد، هزینههای انسانی، وقت، فضا و پول از این اقتصاد تکپایه نفتی را به خودش اختصاص میدهد. فاعل نصیحت هم گاهی خود دولت است. دولت به جای اینکه کارهای خاص خودش را انجام بدهد به این لشکر کلمات و نصایح ایدئولوژیک مرتب می افزاید. ارتشی از کلمات ایجاد میکنیم و همه در جامعه مرتب میگوییم باید اخلاق حرفهای به وجود بیاید و نباید سرقت علمی بشود و استاد نباید سخنرانی بکند و بهتر است مباحثه ایجاد کند و بحثهای دیگر. در واقع نوعی از اخلاق محتسبی به واسطهی اندرزها و نصیحتنامههای اجتماعی خصوصا به نصیحت پیشه شدن حکمرانان! در جامعه ایران شکل گرفته است. چرا؟ چون فکر میکنیم که با روش مستقیم کلامی میتوانیم همه چیز را تغییر دهیم، در حالیکه اندرز به سه سطر برسد طولانی میشود. گویا از سر راحتطلبی است که به کلام متوسل شدیم. کلام خیلی مهم است ولی جای نهادها وساختارها و عملکرد یک محیط نهادی کارامد را نمی تواند بگیرد. حرف زدن در هر جایگاهی نمیتواند موضوعیت داشته باشد. اخلاق نوعی هوشمندی است. ما به اندازه هوشمندیمان اخلاقی عمل میکنیم. اگر هوش عاطفی، معنوی و انواع هوشهای اجتماعی و فرهنگی را داشته باشیم، اخلاقی عمل میکنیم. در بحثهای دیگر آقای دکتر باقری به یک بعد قانونی اشاره کردند و دکتر قانعی راد به ابعاد دیگری از موضوع و جناب آقای دکتر آراسته به موضوعات دیگر.
شاید بیان من نارسا است اما مهمترین مسئلهای که ما غافل هستیم این است که به جای تظاهرات ارزشی، نصیحتها و روشهای وربال و لفاظیهای خالی، باید نهادهای مان را بهبود بخشیم. عملکرد واقعی وزمینه های واقعی تنها از طریق ساختارهای کارامد وهوشمند و از رهگذر نهادهای خوب وحکمرانی خوب به دست می آید. به نظر من اگر دانشگاه از ایدئولوژی زدگی وسیطره بوراکراسی دولت آزاد بشود ، در این صورت دانشجو و استاد دچار این خستگیهای عاطفی نمی شوند و می توانند بهترین خلاقیتها و بهترین تخلق ارزشهای انسانی وبهترین اخلاق حرفه ای را از خود نشان دهند. رفتارهای خوب را تنها می توان از ساختارهای خوب انتظار داشت. اخلاق حرفه ای استادی را تنها از استقلال دانشگاهی وآزادی آکادمیک می توان طلب وتمنا کرد.
میزگرد مجله «سخن ما»
گفتگوی محمد جواد روح با محمدامین قانعیراد و مقصود فراستخواه
(سخن ما،مهر 1393،صص37-44)
خلاصه عرایض اینجانب در گفتگو:
1. رابطه حکومت با دانشگاه در قبل وبعد انقلاب :
§ قبل از انقلاب : میل به کنترل سیاسی
§ بعد انقلاب: میل به کنترل سیاسی، ایدئولوژیک ومعرفت شناختی(با انقلاب فرهنگی، دانشگاه به تصرف وتسخیر وتصاحب سیاست و حکومت درآمد)
2. دانشگاه در دو دوره:
§ قبل از انقلاب: ذیلی بر«کلان-پروژۀ» دولتیِ مدرنیزاسیون
§ بعد از انقلاب: ذیلی بر«کلان-پروژۀ» دولتیِ اسلامیزاسیون
3. دولت در بعد انقلاب چه انتظاری از دانشگاه ها داشت:
§ در انقلاب فرهنگی:وفادار به ایدئولوژی رسمی حکومت باشد
§ در دوره جنگ تحمیلی : جان نثاری بکند
§ در دوره سازندگی: در حد کارشناس فنی، بازوی اجرایی دولت باشد
§ در دوره اصلاحات: مشارکت و مشاوره محدود و سنتی به دولت
§ در دولت نهم ودهم: کارگری علمی بکند(پرولتاریای دانشگاهی)
§ در دولت یازدهم: مشارکت و مشاوره محدود و سنتی به دولت
4. دانشگاهیان نسبت به این سیاستهای حکومت چه راهبردهایی اختیار کرده اند:
§ مقاومت
§ مهاجرت به بیرون ودرون
§ حاشیه گزینی واعتزال از قدرت و اشتغال به کارگری علمی در کارخانه های دانشگاهی(درس دادن، مقاله نوشتن و...به شکل سطحی و ابزاری وبرای ارتقا و...)
§ دانشگاهیانی نیز به انحای مختلف در سیاستهای حکومت جذب شده اند به خاطرمنافع و یا اثرگذاری محدود...
§ یک سوسوی زندگی در اینجا وآنجای کلاسها و دانشگاه ها ودرس وبحثها و تعاملات علمی جاری است؛ آغشته به بیم وامید برای ایجاد حلقه ها و فضاها وکنش های معطوف به فعالیت اصیل دانشگاهی و فکری وعلمی ونقد و روشنگری اجتماعی ومعنا سازی (مقاومت خاموش اخلاقی ومعرفتی و انتقادی و اجتماعی)